شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۱ اوت ۲۰۲۲



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

سوگياد شصتمين سال كشتن احمد كسروي

محمود گودرزی

درآمد در بيستم اسفند ماه 1324، يكي از برجسته ترين پيشگامان روشنگري دوران معاصر كشور ما ــ با يكي از همراهانش محمدتقي حدادپور ــ در كاخ دادگستري تهران كشته شدند. اين ننگ تاريخي نه تنها در آن زمان بازتابي درخور نيافت، بلكه در شصت سال گذشته نيز هر دو نظام حاكم تا آنجا كه توانسته اند با "توطئه سكوت" از هرگونه بازنگري به آن طفره رفتند و جلو گرفتند. بدين ترتيب جاي شگفتي نيست كه بيشتر مردم كشور ما ــ با ميانگين سني جوان آن ــ نميتوانند از آن رخداد تلخ و سنگين چيزي بدانند. در اين ميان دو نسل گذشته است و نزديك به دو سوم مردم ما در آن زمان هنوز چشم به جهان نگشوده بودند. بسياري ديگر نيز اگر جسته گريخته از آن ماجرا چيزي شنيده باشند هرگز از ژرفا و ريشه آن آگاهي ندارند. اين در حالي ست كه كشتن كسروي به عنوان نخستين ترور مذهبي بذر شومي بود كه پاشيده شد و در سايه سكوت و تاريكي همكاري ميان حاكمان زمان و ملايان ريشه دوانيد و به بار نشست و آوار سهمگيني كه بر مردم و كشورما فرود آمده است از آنجاست كه سر بركشيده است. در اينجا بايد از كوشش دوست گرانمايه ام آقاي دكتر ناصر پاكدامن ياد شود كه با نوشتن كتاب "قتل كسروي" اين "توطئه سكوت" را در هم ميشكند. چاپ نخست اين كتاب در تابستان 1367 ــ 1998 از سوي انتشارات افسانه، سوئد، و چاپ دوم آن با توضيحات و اضافات ــ در پاييز 1380ــ2001 از سوي انتشارات فروغ، آلمان انجام گرفت. چاپ دوم "قتل كسروي" بويژه با اسنادي كه بسياري از آنها براي نخستين بار منتشر گرديده، اينك گسترده ترين و دقيق ترين اثري ست كه در اين زمينه در دست داريم، و ما از اين رهگذر به راستي وامدار او هستيم. از ياد نبريم كه اين سوگياد گذشته از انجام يك وظيفه اجتماعي ميتواند چارچوبي باشد كه بتوانيم دريابيم "بختك" ناميمون جمهوري اسلامي كه بيش از يك چهارم سده روي سينه مردم ما فرو افتاده است، امري ناگهاني نبود، و اگر گفته شود بذر اين "شجره خبيثه" با فتواي نخستين آقاي خميني پاشيده شد،‌ سخني دور از حقيقت نيست. طبيعي ست براي روشن شدن ريشه هاي اين ماجرا، به ناچار بايد به يك بازنگري تاريخي آن دوران پرداخته شود. دگرگوني سياسي كشور با شكستن بي طرفي ايران از سوي متفقين و پياده شدن نيروهاي نظامي آنان از شمال و جنوب، نظام سياسي دوران رضاشاهي پايان يافت. از سويي شماري از مردان سياسي كه در دوران "حكومت بيست ساله" به گونه اي كنار گذارده شده بودند دوباره وارد گود ميشدند و از سويي ديگر ملايان كه بازارشان كساد بود فرصت مناسبي يافتند كه عرصه از دست شده را به دست آورند. در اين زمينه رابطه درازمدت رهبران مذهبي را با دو نيروي خارجي روس و انگليس نبايد از ياد برد، كه اينك بار ديگر ميكوشيدند آن را دوباره تازه گردانند. به اين ترتيب موقعيت مساعدي براي نزديكي بيشتري ميان حاكمان و ملايان دوباره به ميدان آمده فراهم گرديده بود. پاكدامن اين دگرگوني فضاي سياسي را بدين گونه باز ميگويد: ". . . حاكمان به رضاخان زدايي ميپردازند و فعالانه به تحبيب قلوب روحانيت دست ميزنند تا با تقويت مذهب مبارزه با افكار آزاديخواهانه و ترقيخواهانه را تسهيل كنند. در اين ميان روحانيت نيز پايان دوران بيست ساله را تولدي ديگر ميداند و فعالانه به تنظيم و تمشيت امور خويش ميپردازد. اين سه محور (رضا خان زدايي، تقويت احساسات و اعتقادات ديني و تنظيم و تمشيت اوضاع روحانيت) جلوه هاي گوناگون مييابد. رضاخان زدايي از فرداي شهريور 1320 آغاز ميشود و يكي از محورهاي اصلي آن جلب رضايت و تحبيب قلوب روحانيون است. محمدعلي فروغي كه در شهريور 1320 به نخست وزيري انتخاب شد در همان آغاز كار گفته بود بايد به مسأله دين هم اهميت داد. در بيست سال گذشته يكي هم دين از ميان رفت." ("قتل كسروي" چ 2، ص 76) ". . . اين سياست تحبيب در حكومتهاي بعدي تشديد و تقويت ميگردد. در اين زمينه مقايسه نحوه رفتار علي سهيلي . . . ميتواند بسيار گويا و پرمعنا باشد . . . در حكومت دوم سهيلي (1322) تحبيب روحانيان بيش از پيش دقت و صراحت و وسعت مييابد. . . محسن صدر در 12 خرداد 1322 به وزارت دادگستري گمارده ميشود. اوست كه به گفته كسروي "دستگاه انگيزاسيون" در دادگستري برپا ميكند و پرونده وكالت كسروي را نيز باطل ميكند. باز هم در زمان اوست كه سيزده كتاب از كتابهاي كسروي و از جمله شيعيگري را توقيف ميكند. در ميان اين كتابها، آن يك كه خشم روحانيان را برانگيخت شيعيگري بود . . ." (همانجا، ص 77) درخور توجه است تكه اي از كتاب "دادگاه" نوشته كسروي كه در "قتل كسروي" آورده شده است، كسروي خود دگرگوني فضاي اجتماعي ايران را در "دادگاه" اين گونه توصيف ميكند: ". . . آنان كه رخت ديگر گردانيده بودند دوباره به عبا و عمامه بازگشتند. آنان كه به گوشه اي خزيده بودند بيرون آمدند. بار ديگر با قانونها، دانشها و همه نيكي ها نبرد آغاز كردند. بار ديگر آخوند ‌بچه ها و سيد‌بچه ها كه چغاله گدايي و مفتخوري هستند در خيابانها پديدار شدند. . . چيز ديگري كه ديده شد آن بود كه با انگيزش همان "كمپاني خيانت" بلكه با سرمايه آن، براي ملايان روزنامه بنياد نهاده شد . . . باز ديده شد دولت در اداره راديو دستگاهي به نام "تبليغات ديني" برپا گردانيده به كساني از مردان تيره مغز ماهانه داد‌ كه بنشينند و گفتارهاي سراپا ياوه و بدخواهي نويسند و به آن روزنامه و مانندهاي آن فرستند." ("دادگاه، ص 56ــ55) كشتار در دادگاه به هر روي با همكاري و همياري ميان حاكمان و ملايان كه از آن ياد شد، زمينه براي پيگرد كسروي آغاز ميشود. در قتل كسروي آمده است: ". . . محسن صدر در 15 خرداد 1324 دوران نخست وزيري خود را آغاز كرده است. ديديم كه به هنگام وزارت دادگستري اوست كه نخستين پرونده سازيها عليه كسروي آغاز ميشود. اكنون كار شدت بيشتري ميگيرد. پيش از اين اشاره كرديم كه در 29 اسفند 1323 دكتر صديق وزير فرهنگ حكومت بيات، نامه اي به دادگستري نوشته است و تعقيب كسروي را خواستار شده است. در 14 خرداد 24، سيد محمد‌صادق طباطبايي، رئيس مجلس شوراي ملي هم نامه اي در اين زمينه مينويسد و در همان ايام رئيس بازرسي مجلس شوراي ملي هم به دنبال "شكايات واصله" به وزارت دادگستري نامه مينويسد و "تعقيب" كسروي را خواهان ميشود. چند‌ روزي بعد در 24 خرداد، محسن صدر (صدرالاشراف) نخست وزير هم بر ضرورت تعقيب كسروي انگشت ميگذارد . . ." (همانجا، ص 169). ماجرا بدين گونه آغاز شد كه احمد كسروي را با اتهام "توهين به اسلام" براي بازپرسي به دادگستري فرا خواندند. اين اتهام از ديدگاه قضايي هيچگونه "دليلي محكمه پسند" يا مبناي قضايي نداشت. اما آنجا كه نخست وزير وقت محسن صدرالاشراف، كه از كسروي كينه اي ديرينه در دل داشت، بر "تعقيب" او پاي ميفشرد، اين امر شگفتي آور نمينمود. بد نيست به عنوان "جمله معترضه" ريشه "كينه ديرينه" محسن صدر را بشناسيم. اين امر ما را با يكي از فضيلت هاي برجسته کسروی آشنا ميكند. پايبندي او به راستي و بي پروايي او در بركشيدن نقاب فريبنده و دغلكاري از چهره ي مردان سياسي، همانندي در ميان مردان سياسي ــ اجتماعي دوران معاصر نداشت. چنين بود كه دشمنان وي تنها در ميان ملايان نبودند و شمار فراواني از مردان سياسي كه با پايان دوران رضاشاهي دوباره به ميدان سياست بازگشته بودند و با بهره گيري از "فراموشي وجدان همگاني" عرصه تازه اي براي جولان و خودنمايي يافته بودند، اين فاش گويي را برنميتافتند و كسروي را دشمن ميداشتند. بخش بزرگي از اين مردان سياسي كساني بودند كه پيش از برآمدن جنبش مشروطه از پشتيبانان خودكامگي بودند، اما همين كه با شم تيز خود دريافتند كه جنبش پيروز خواهد شد، ناگهان آزاديخواه شدند و به بهره برداري از نظام تازه پرداختند. شناسانيدن شماري از اين مردان سياسي دغلكار در اثر ارجمند و يگانه او "تاريخ مشروطه ايران" بازتاب يافته است. خود وي در پيش گفتار اين اثر از هفت انگيزه ياد ميكند كه بيش از هر چيز ديگر او را به فراهم آوردن اين اثر وا داشته است. انگيزه سوم كه بيش از انگيزه ي هاي ديگر او را زير تاثير گذارده است و از اين رو به تنهايي حجمي برابر شش انگيزه ديگر را دربر گرفته است، به راستي انگيزه اي صرفا اجتماعي ست. آوردن همه اين انگيزه از حوصله اين سوگياد بيرون است و من تنها به يك فراز از آن بسنده ميكنم كه در رابطه بي واسطه اي با "كينه ديرينه" صدرالاشراف به كسروي ست. در آن فراز كسروي ميگويد: "ناآگاهي ايرانيان از سود و زيان، و سستي انديشه هاي ايشان به اندازه اي ست كه كسان بسياري از وزيران و ديگران كه با مشروطه دورويي نموده، از باغشاه درآمده در بهارستان جا گرفته اند، از زبوني انديشه، بدي آنها را ندانسته و به چون و چرايي برنخاسته اند، و تا ما بنويسيم آن كسان را به بدي نميشناختند . . ." ("تاريخ مشروطه" چاپ و انتشارات اميركبير، تهران، 1340، ص 4). اشاره "از باغشاه درآمده در بهارستان جا گرفته اند" در متن اثر از هم باز شده و به روشني به گفت و گو گذارده شده كه چگونه در دوران "استبداد صغير" يعني به قدرت رسيدن زودگذر محمدعلي ميرزا با كمك روسها و به توپ بستن مجلس، گروهي از آزاديخواهان و كوشندگان بنام همچون ملك المتكلمين، جهانگيرخان صوراسرافيل، قاضي ارداقي را دستگير كرده و در باغشاه به زندان افكندند و سپس آنان را كشتند. بازپرسي اين مردان بزرگ را "محسن صدرالاشراف" برعهده داشت. با گشودن اين نكته فراموش شده بود كه از آن پس و بويژه از سوي نشريات آزادي يافته پس از شهريور 1320 به وي لقب "دژخيم باغشاه" داده شد. از اين رو چندان شگفتي آور نبود كه در دوران نخست وزيري او پرونده اتهام "توهين به اسلام" دنبال شود. اما داستان اتهام چگونه بوده است. اسرار هزار ساله اكنون كمي بيشتر بازپس گرديم. در نيمه دوم سال 1322 نويسنده اي به نام حكمي زاده كتابچه ي كوچكي در كمتر از چهل صفحه با نام "اسرار هزار ساله" منتشر كرد. در اين جزوه روحانيت شيعه در برابر پرسشهايي قرار داده شد. يك سال بعد، در 1323، كتابي به نام "كشف الاسرار، رد بر اسرار هزار ساله حكمي زاده" منتشر شد كه در چاپ نخستين آن، نام نويسنده مشخص نبود. بعدها معلوم شد كه اين كتاب با حجم 428 صفحه به وسيله آقاي خميني نوشته شده است. چنانچه پس از انقلاب اين كتاب با عنوان "كشف اسرار" با نام نويسنده اش آقاي خميني چاپ شد. اين از روز روشنترست كه نوشتن كتابي با حجم 428 صفحه در پاسخ جزوه اي با كمتر از 40 صفحه منطقي نيست، پس نويسنده كتاب هدف ديگري را در نظر داشته است. در ششمين شماره "چشم انداز" چاپ پاريس‌ در اين زمينه به گستردگي گفت و گو شده است. آشنايي با آن نوشته ياري بزرگي براي روشن كردن اين پرسش است. نويسنده اي با نام "محمدتقي حاج بوشهري" در شماره هاي پراكنده اي از "چشم انداز" شجره نامه زندگي و تحصيل و فعاليتهاي مذهبي آقاي خميني را گزارش كرده است. گزارشها درخور توجه است و نشان از نزديكي بسيار نويسنده با آنچه در دهه هاي گذشته در "دارالعلم قم" رخ داده است، دارد. اين نويسنده مطلب چاپ شده در "چشم انداز" شماره 6، تابستان 1368 خود را زيرعنوان از "كشف اسرار" تا "اسرار هزار ساله" به روشن كردن همين مسأله پرداخته است. زيرا "كشف اسرار" نام پاسخ آقاي خميني و "اسرار هزار ساله" عنوان جزوه ي آقاي حكمي زاده است. نويسنده چنين ميگويد: ". . . بايد‌گفت كه "اسرار هزار ساله" در نوع خود بي نظير نيست. در آن سالها، ديگراني هم اعتقادات و رسوم مذهبي را به نقد كشيدند . . . اما آن كسي كه در اين راه پيشتر آغاز كرد و پيشتر هم رفت، زنده ياد احمد كسروي بود. پس از شهريور بيست، فعاليتهاي او ديگر از حيطه ي ادب و تاريخ و انتقاد آداب و رسوم و اعتقادات گذشت و در مسير آنچه نخست در سالهاي پيشين جنگ جهاني دوم در "آيين" بيان كرده بود گام نهاد، يعني در مسير نقد اعتقادات مذهبي و تدوين آنچه پاكديني نام مينهد. نخستين نوشته هاي انتقادي به صوفيان و بهاييان پرداخته بود. "بهائيگري" و "صوفيگري" با اقبال فراوان روبرو شد. سومين نوشته "شيعيگري" بود كه خشم اهل تشيع را برانگيخت. در برابر اين اعتراضات، كسروي كتاب خود را تغيير نام داد و همگان را به داوري خواند: "بخوانيد و داوري كنيد". در سال 1322 اين كتاب دست به دست ميگشت. بي شك قرنها بود كه اركان اسلام خود را با چنين انتقاداتي صريح و قاطع روبرو نديده بود. "اسرار هزار ساله" در اين ايام به بازار ميآيد." (چشم انداز، شماره 6، تابستان 1368، ص 23) استواري استدلال و طرح مسائل مبتني بر رويدادهاي مستند تاريخي در "شيعيگري" پاسخ گفتن به آن را دشوار ميكرد. از اين رو آقاي خميني به ميدان ميآيد و با نوشتن "كشف الاسرار" ظاهرا به "اسرار هزار ساله" حكمي زاده پاسخ ميگويد، ولي كاملا روشن است كه او كسروي را هدف گرفته است، اما از برخورد رودرروي با او طفره ميرود. دليل روشن ديگري كه براي اين امر وجود دارد، انتشار جزوه ديگري از آقاي خميني زيرعنوان "بخوانيد و به كار ببنديد" ميباشد، كه كمي بعد از "كشف الاسرار" منتشر شد. عنوان اين جزوه يعني "بخوانيد و به كار ببنديد" به روشني گوياي آن است كه در برابر "بخوانيد و داوري كنيد" كسروي تنظيم شده است. تكه هايي از آن را نويسنده "چشم انداز" آورده است كه بازتاب خشم بي مرز خميني از آن كاملا خوانده ميشود. ". . . هان اي روحانيون اسلامي! اي علمای رباني! اي دانشمندان ديندار! اي گويندگان آئين دوست! اي شرافتمندان وطنخواه! اي وطن خواهان با ناموس! . . . اگر مجال را از دست بدهيد و قيام براي خدا نكنيد و مراسم را عودت ندهيد فرداست كه مشتي هرزه گرد شهوتران بر شما چيره شوند . . . همه ديديد كتابهاي يك نفر تبريزي بي سر و پا را كه تمام آئين شماها را دستخوش ناسزا كرد و در مركز تشيع به امام صادق و امام غايب روحي له الفداء آن همه جسارتها كرد و هيچ كلمه از شماها صادر نشد . . . اين چه ضعف و بيچارگي است كه شماها را فرا گرفته؟" (همانجا ص 24 و 25) در بيستم اسفند، واپسين روز بازپرسي، ناگهان اعضاي گروه "فداييان اسلام" به اتاق بازپرسي هجوم آوردند و دو برادر محمدعلي و حسن امامي با تيراندازي و حمله با كارد كسروي و همراهش محمدتقي حدادپور را از پاي درآوردند. اين نخستين ترور آشكار "فداييان اسلام" بود كه فصل تازه اي در تاريخ ما گشود. انجام چنين تبهكاري چندان غيرمنتظر نميبود. زيرا كه در هشتم ارديبهشت همان سال "نواب صفوي" رهبر فداييان اسلام با آهنگ كشتن، كسروي را در خيابان آماج تيراندازي قرار داده بود. اما تيرها آنچنان كارگر نيفتاده بود كه به مرگ كسروي بيانجامد و او پس از چند روزي بيمارستان را رها كرد. بي شك با چنان پيشينه اي مسئولان دادگستري و انتظامي نيك ميدانستند كه چنين خطري وجود دارد. مصونيت متهم از هرگونه آزار و خطري در شمار نخستين وظايف نهاد دادگستري ست. ولي روشن بود كه همكاري و همدستي شوم و ننگيني ميان نهادهاي حاكم و مذهب براي از ميان برداشتن كسروي پديد آمده بود. "بهرام چوبينه" در پيش گفتاري كه بر چاپ دوباره سه اثر كسروي "بهائيگري، شيعيگري، صوفيگري" در يك مجلد نوشت، زندگي كسروي را غم انگيز ميشمارد (انتشارات مهر، كلن ــ آلمان، دي ماه 1367). او ميگويد "هيچ سرگذشتي پرشورتر از صعود‌ اين آذربايجاني شورانگيز به قله ي حكمت و دانش نيست، و هيچ حادثه اي در تاريخ ادبيات معاصر ايران پر هيجان تر از ماجراي زندگي و ترور دردناك او در كاخ دادگستري ايران نميتوان پيدا كرد." (ص 10) تاريخ نشان داد كه پيوند‌ ميان نيروي حاكم و نيروي مذهب پاياني ناميمون داشت. در آن زمان "فداييان اسلام" چندان نيرومند نبود. اما "عوام فريبي" كارافزار همه نيروها و گروهها و شخصيتهايي بود كه در خلا پديد آمده پس از سقوط رضاشاه براي "كسب قدرت به هر بها" ميكوشيدند. اگر سيد ضياءالدين طباطبايي با كلاه پوستي خود از فلسطين بازگشته و با همه مظاهر پيشرفت مخالفت ميكرد، حزب توده نيز، براي آن كه در عوام فريبي از "سيد" واپس نماند در ماه محرم سر در حزب را سياهپوش ميكرد تا در عزاي مذهبي تاسوعا و عاشورا شركت داشته باشد. بازار عوام فريبي سخت گرم بود. چنين است كه اگر بخشي از نيروي حاكم آن دوران مستقيما به همكاري با ملايان تن در داده بود، بخش ديگر نيز در مرگ كسروي، نابودي انساني را ميديد كه پرده هاي عوام فريبي شان را ميدرد و گذشته نه چندان روشن آنان را باز مينمايد. محمود گودرزي ــ واشنگتن

منبع: نشریه شهروند ۱۴ اسفند ۱۳۸۳




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
محمود گودرزی:


يافت نشد.


[تاریخ ارسال: 23 Jan 2010]  [ارسال‌کننده: مجید]  [  ]  
خداوند روانت را شاد گرداند   



صفحه نخست / حقوق بشر
سردبير: ایرج مصداقی



[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.