شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱ - ۲۴ مه ۲۰۲۲



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

نگاهی به یک سخنرانی
بخش دوم، «واقعیات نهان»

علی ناظر

بخش دوم، «واقعیات نهان»
این سلسله نوشتار نگاهی گذرا به سخنان مجاهد خلق مریم رجوی که در پایان بخش نخست، بازتکثیر شده بود، می پردازد. در بخش پیشین روی «استفاده ابزاری» از واژه ها، برای پیشبرد اهداف سیاسی و سرنگونی طلبانه، به نکاتی چند اشاره شد.
در این بخش، به واقعیاتی که در سایه جملات زیبا نهفته شده اند، می اندازد.
در نخستین پاراگراف های آن سخنرانی، خانم مریم رجوی می گویند:

«......  در یک‌سال گذشته دولت آمریکا و دولتهای اروپایی برای رسیدن به توافق با رژیم ایران، انعطاف زیادی نشان دادند. تا آنجا که به‌گفته فرستادگان رژیم آخوندی، آمریکا حاضر شد بخش بزرگی از تحریم‌ها را لغو کند. حتی نماینده اتحادیه اروپا، به‌رغم شهرت آخوند رئیسی به‌عنوان جلاد قتل‌عام ۳۰هزار زندانی سیاسی در سال۱۳۶۷، در مراسم تنفیذ وی شرکت کرد
اما نتیجه چیزی نبود جز این‌که رژیم در همین یک‌سال در ابعادی بسیار بیشتر از گذشته، برنامه اتمی خود را به‌سوی دستیابی به سلاح هسته‌یی گسترش داد. در همین سال، یک جلاد قتل‌عام زندانیان سیاسی را رئیس‌جمهور خود کرد و در همین دوران مذاکره، اعدام‌ها را به دو برابر مدت مشابه در سال قبل افزایش داد.
هم‌چنین به جنگ‌افروزی و مجهز‌کردن شبه‌نظامیان مزدورش در کشورهای مختلف به انواع سلاحها از جمله پهپاد سرعت بخشید و بارها به سفارت آمریکا در بغداد یا پایگاههای این کشور در نقاط مختلف عراق، موشک‌پرانی کرد.......»

چنانچه ملاحظه می شود، از جایگاه یک سرنگونی طلب، در شکل این جملات، نمی توان ایرادی گرفت، چرا که به آنچه خمینی و آل خمینی بر ایران و مردم ستمدیده ایران آورده، اشاره دارد. نقل قولی است از مجاهد جانباخته، اشرف ربیعی (رجوی) که «جهان خبردار نشد» بر آنها چه گذشت. آنچه خانم مریم رجوی در این قبیل دیدار ها بیان می کنند، ندای اسیران و جانباختگان در پس دیوار زندان های جمهوری اسلامی است، تا اگر گوش شنوایی باشد، از ستمی که بر مردم و فرزندانشان رفت خبردار شوند. این نکته ای مهم، و بخشی از «دیپلماسی انقلابی» است – خبردار کردن جهان کر و کور و در بسیاری از اوقات، لال.
متن سخنرانی در سایت مجاهدین منتشر شده است. متاسفانه، عنوانی که پیش از این پاراگرف ها انتخاب شده، هماهنگی با متن ندارد - «رژیم ولایت فقیه در موقعیت سرنگونی». خواننده با مرور این عنوان به این نتیجه می رسد که جمهوری اسلامی در نقطه ضعف قرار گرفته و دور نخواهد بود که کاملا از هم فروبپاشد. خانم مریم رجوی اما در سخنانشان، من غیر مستقیم، این موضوع را رد می کنند.
خط شورای ملی مقاومت، و دیپلماسی انقلابی طی چند سال گذشته، روی دو پارامتر تمرکز داشته است. فشار حداکثری - افزایش تحریم تا بالاترین سطوح، و ساماندهی کانون های شورشی.

چنانچه ملاحظه می شود، خانم مریم رجوی معتقدند که آمریکا، نه تنها برخی از تحریم ها را برداشته، بلکه «... در یک‌سال گذشته دولت آمریکا و دولتهای اروپایی برای رسیدن به توافق با رژیم ایران، انعطاف زیادی نشان دادند ...». این در یک جمله یعنی «شکست خط دیپلماسی انقلابی»، و فراتر از آن «انعطاف پذیری» (بهتر است بنویسیم ادامه خط مماشات) استثمارگران برای سرپا نگهداشتن جمهوری اسلامی و پیشگیری از بروز «موقعیت سرنگونی» که در عنوان «رژیم ولایت فقیه در موقعیت سرنگونی» آمده است.
منطقی که خانم مریم رجوی به درستی چیدمان می کنند تا به کُنه منظور خود یعنی «موقعیت متزلزل سرنگونی» برسند، هرچند قابل قدردانی است، اما، در همین «پیش زمینه»ها به نکاتی اشاره می کنند که بروز «موقعیت سرنگونی» را به زیر سوال می برد.
هرچند کشورهای تحریم کننده می دانند که رئیسی جلاد است، هر چند آنها از تلاش عناصر مدافع حقوق بشر و شورای ملی مقاومت، آگاهند و می دانند که در طی چند سال گذشته چند ده نفر اعدام شده اند، و می دانند که جمهوری اسلامی یکی از عوامل «فتنه» در کشورهای عراق و سوریه و لیبی و یمن، و افغانستان، و ... است (حتی از حضور سپاه پاسداران در میانمار باخبرند)؛ با تمام این وجود کشورهای اروپایی و آمریکا «انعطاف» نشان می دهند، و با جلادان بر سر میز مذاکره می نشینند، و دور نخواهد بود که مذاکرات مستقیم آمریکا و جمهوری اسلامی آغاز شود و آن شود که در دوران خاتمی رخ داد (تعجب نخواهم کرد که روزی نه چندان دور برای استرداد حمید نوری و دیگر عناصر نامطلوب به تعاملاتی برسند). هیچکدام از مواردی که خانم مریم رجوی به درستی برشمرده اند اشتباه نیست، بجز اینکه اینها نشانه ای از بروز «موقعیت سرنگونی» است. اینها در اصل نشانه ای از بریدن سر خلق ستمدیده با پنبه توسط استثمارگران، و شراکت با دزد و رفاقت با قافله است.
بارها نوشته ام، بازهم می نویسم تا بالاخره یک روز، اعتماد نکردن «به پلنگ تیز دندان» جا بیفتد.
من بر خلاف دیپلمات های «انقلابی» بر این باور نیستم که ستمدیدگان با استثمارگران «منافع ملی متقابل» و شایان مذاکره دارند. بر این باورم که اگر به هر دلیلی، فراموش کنیم، و یا حتی «تظاهر» کنیم که فراموش کرده ایم خطی به سرخی خون فاطمی ها، گلسرخی ها، امیرپرویز پویان ها، احمدزاده ها، و البته حنیف نژادها، بین «استثمارگر» (یعنی این اراذل که خانم مریم رجوی را دوره کرده اند) و «استثمار شونده» که میلیشیای قهرمان، سعید سلطانپور و ده ها مبارز کُرد و بلوچ و ترک و عرب «ایرانی» برای شان جان فدا کرده اند؛ آنروز، درست در همان لحظه که (مثلا) تظاهر به فراموشی کرده ایم، فدا و ایثار این عزیزان را به گور سپرده و دست به سیاستبازی زده ایم. اگر بخاطر «دیپلماسی انقلابی» و یا «منافع ملی متقابل» فراموش کنیم و یا ببخشیم، دیگر فرقی بین ما و تواب های تربیت شده لاجوردی نخواهد بود.
ایکاش امکان سخنی کوتاه با مجاهد خلق مریم رجوی بود تا فقط یک سوال کنم. بپرسم «شما با این اراذل چه نقطه مشترکی دارید که با آنها نشست و برخاست می کنید»؟ برای من کاملا روشن است که آنها شما را دوره می کنند تا به «کس نخارد...» شک کنید. اگر لحظه ای خانم مریم رجوی به من توجه می کرد می گفتم که «هرگز، هرگز، هرگز». تنها راه رسیدن به آزادی، استقلال در عمل است، و دیگر هیچ، حتی اگر صدها مسعود و مریم رجوی بیایند و بمیرند و فقط خاطره ای از آنها بماند، و اگر خمینی و آل خمینی به سلطنت ادامه دهند، بازهم باید گفت تنها ره به آزادی «کس نخارد...» است و بس.
این جماعت که خانم مریم رجوی را دوره کرده اند، زالوهای خون آشامی هستند که برای پیشگیری از «تزلزل» و «سرنگونی» جمهوری اسلامی می خواهند در گوش فرزندان خلق لالایی خوانده و آنها را سحر کنند. دور باد چنان روزی.
شاید عکس های یادگاری با این اجانب، صفحاتی چند از سایت را پر کند، شاید نشست و برخاست با این بیگانگان زالو صفت به لحاظ سیاسی «وجهه بین المللی» ایجاد کند تا برای نادانان و بیخردان باعث افتخار شود، اما موجودیت نام مجاهد خلق و فدایی خلق و اعضای شورای ملی مقاومت در این دیدار ها نیست، بلکه در نام هایی نهفته است که از 19 بهمن (سیاهکل)، تا رویدادهای 1360، و کشتار 1367 تا به عملیات فروغ جاویدان، در خون خود غلطیدند و پرچمی همیشه سرخ برافراشتند.
بولتن و جولیانی و پمپئو و حال این جماعت اروپایی، سخنان مریم رجوی را از یک گوش می شنوند و از گوش دیگر بیرون می دهند. آنها قرار است که تقسیم ارث کنند. به نظر آنها، مبارزات بی امان از بهمن 1357 تاکنون، از این تقسیم ارث ممانعت می کند. برای این کفتارهای پیر که مجاهد خلق مریم رجوی را دوره کرده اند، «ایران» لاشه ای است که باید بین «گلّه»های کفتار و شغال صفتان تقسیم شود، و جمهوری اسلامی گرگ نگاهبان این لاشه است، و تا زمانی که این نظام به دست توانای جوانان ایران سرنگون نشود، تقسیم ملا ادامه خواهد یافت، و بروز «موقعیت سرنگونی» امکان پذیر نخواهد شد.
باز می گردم به عدم «تعریف» های پایه برای بیان جایگاه سیاسی. خانم رجوی در بخشی از سخنرانی خود به «تاریخچه و برنامه مقاومت» می پردازند و به نکته شایان تأملی اشاره می کنند.

«.... شورای ملی مقاومت که آلترناتیو دمکراتیک رژیم آخوندی است، خواهان یک جمهوری بر اساس جدایی دین و دولت، برابری زن و مرد و تأمین خودمختاری ملیت‌های ستمزده است. یک ایران غیراتمی که در صلح و همزیستی با همه کشورهای جهان است.....»
اگر روی (لینک) واژه خودمختاری، فشار دهیم به صفحه ای می رسیم که تآویلی از برنامه شورای ملی مقاومت است، اما به خواننده احساس متفاوتی با آنچه در اساسنامه شورای ملی مقاومت آمده، می دهد. بطور مثال در اساسنامه از  «قومیت های محلی (مثلا کردستان» نام می برد.

واقعیت امر اینست که من نه واژه شناس هستم، نه جامعه شناس، و یا تاریخ شناس که بتوانم به ریشه یابی واژه در بطن جامعه و محور زمانی تاریخ، مبحث قوم، خلق، ملت، مردم، و ملیت را به درستی باز کنم. واقعیت دیگر اینست که حتی آنهایی که تا حدودی در بخشی از سه علم فوق الذکر آشنا به «مفاهیم» درست هستند، وقتی به واژه «قوم»، «ملت»، «خلق» و «ملیت» می رسند دچار چند دستگی شده و تعریفی ارائه می کنند که لزوما مورد قبول دیگر اندیشمندان نیست. با توجه به نکات فوق و با بهره گیری از دانش اندک خود به این نکته می پردازم و خوشحال می شوم اگر اشتباهاتم تصحیح شود. پس در سطح سواد خود آغاز می کنم.
«ملت» واژه ایست که حدودا دویست و اندی سال پیش به فرهنگ واژگان ما در ایران وارد شده است. ریشه عربی دارد و عرب زبانها اصولا «مل» را برای دسته ای از مردم استفاده می کنند که به روش و سلوکی باور داشته و از آن تبعیت می کنند. در اصل (فکر کنم) لغت درست در زبان عربی برای «ملت» (آنگونه که ما در ایران استفاده می کنیم) «شعب» است.
هرچه که هست، «ملت» مانند بسیاری از واژگان بیگانه، وارد زبان فارسی شده و امروز معنایی پیدا کرده که ما در «ذهنیت» خود می فهمیم (غلط مصطلح)؛ فراتر اینکه پس از رنسانس و ورود فرهنگ سیاسی غربی به ایران (بخصوص پس از مشروطه) ملت همطراز ناسیون (nation)  قرار گرفته و در زبان عام، و شاید حتی در زبان سیاسی وقتی از «ملت» صحبت به میان می آید، منظور همان ناسیون (که ناسیونال از آن گرفته شده) به ذهن خطور می کند.
طبیعتا، واژه «ملت» با واژه «مردم» متفاوت است. وقتی از «ملت» سخن می گوییم، ناخودآگاه منظورمان دسته ای از مردم است که گرد قوانین و سیستم حکمرانی تشکل پیدا کرده و از آن تابعیت می کنند. «ملیت» (nationality) هم از همان زاویه قابل بررسی است. اما هر آنچه تعریف درست از این واژگان باشد، آن واژه به لحاظ محتوا و شکل باید وابستگی به یک بستر جغرافیایی داشته باشد. وقتی می گوییم «ملیت» کُرد، من غیر مستقیم خود را ملزم کرده ایم که محدوده جغرافیایی این «ملیت» را هم مشخص کنیم. به همین نسبت اگر بگوییم «ملیت ترک»، «ملیت عرب»، «ملیت بلوچ»، «ملیت ترکمن»، لُر و غیره. خطه جغرافیایی اگر تعریف نشود، آن «تعریف» از «ملیت» دچار دگردیسی و سردرگمی می شود.
در ماده 1، طرح مصوبه شورای ملی مقاومت (1362) پیرامون خودمختاری کردستان، چنین آمده «منطقه خودمختار، تمامی کردستان ایران را شامل می گردد. قلمرو جغرافیایی این منطقه از طریق مراجعه به آراء عمومی مردم منطقه کُرد نشین کشور تعیین می شود».
چنانکه ملاحظه شد، مردم منطقه تعیین می کنند مرزشان با بقیه بخش های غیر کُرد از کجا شروع و به کجا ختم می شود. حال اگر لُر ها با این خط کشی موافقت نکنند، و درگیری هایی که همیشه ریشه در موش دوانی های بیگانگان دارد، دولت موقت دچار «بحران ناخواسته» می شود. پس تکلیف چه خواهد بود. از لُر کم شود و به کُرد اضافه شود و یا بالعکس. منابع نفتی موجود در آن خطه به «ملیت عرب» تعلق دارد، یا «لُر» و یا «کُرد»؟
به زبانی دیگر، اگر برای تعریف «ملت» به «سلوک» و روش و باور زندگی بسنده کنیم،  آیا ارامنه ایران، ملیت هستند یا نیستند؟ و یا یک فرد ترک زبان که به لحاظ تاریخچه زندگی او و پیشینیان او، همه تُرک بوده اند، ولی در خطه ای زندگی کند که «ملیت» کُرد برای او مشخص کرده، تکلیفش چه می تواند باشد؟ همین نکته را با جملاتی متفاوت بازگو می کنم.
«ما» خود تبعیدیان از ایران، که پس از چهل و اندی سال، «ملیت» کشور میزبان را از خود کرده ایم، به راستی چی هستیم؟ «ایرانی» و یا مثلا «انگلیسی»، «آلمانی» و یا «فرانسوی». در اینجا صحبت از عِرق ملی و وطن پرستی نیست. بلکه یک نکته ساده ریاضی است که بالاخره باید مشخص شود در کدام مجموعه قرار می گیریم.
کمی فراتر بروم. اگر خواستیم به «بلوچ» و «ملیت» او احترام گذاشته و حقوق حقه این «ملیت» را به رسمیت بشناسیم. خطه بلوچ از کجا شروع و به کجا ختم می شود؟ بطور حتم، خوانندگان مطلع، با واژه «کردستان بزرگ» آشنا هستند. کردستانی که از همه کردستان ها در تمام کشورها تشکیل می شود. حال اگر ملیت بلوچ که خطه حاکمیت آن در میان مرز های ایران است، تصمیم گرفت که با بلوچ هایی که در خطه پاکستان هستند یکی شده و بلوچستان بزرگ را تشکیل دهند، تکلیف خانم مریم رجوی به عنوان رئیس جمهور دولت موقت چه خواهد بود؟ در نوشتار های گذشته به نظریه برنارد لوئیس که خواهان چندپاره شدن کشورهای بزرگ به کشورهای کوچک است، اشاره داشته ام. به جز این به تز «برخورد تمدنها» و هانتیگتون هم اشاراتی چند داشته ام.
در همین لحظه، بد نخواهد بود اگر کمی تأمل کرده و از خود بپرسیم، اگر ایران قرار است به تعدادی از «خودمختاری»ها تقسیم شود، آیا «جمهوری فدرال اسلامی» عنوان بهتری برای این دولت موقت پیشنهادی شورای ملی مقاومت نیست؟
در این مقطع از نوشتار نمی خواهم طرح «ملیت» های شورای ملی مقاومت ایران، آنگونه که در سند اصلی آمده است، را به زیر سوال ببرم، چرا که در آنجا آمده «خود مختاری داخلی به مفهوم رفع ستم مضاعف از همه شاخه ها و تنوعات ملی وطنمان و تأمین جمیع حقوق و آزادیهای فرهنگی و اجتماعی و سیاسی برای آنها در چارچوب وحدت، حاکمیت و یکپارچگی تجزیه ناپذیر کشور ضرورت جدی دارد». شایان توجه اینکه چریک فدایی خلق، مهدی سامع، هم در دفترچه ای کوتاه - «....سرنگونی رژیم و وظایف دولت موقت»، به این مبحث پرداخته، و از «مبارزات عادلانه مردم کردستان برای تأمین دموکراسی در ایران و خودمختاری در کردستان...» حمایت می کند (بازتکثیر از نبرد خلق 103 الی 108، سال 1373).

به نکته نخستین باز می گردم که استفاده از واژگان حتی در میان سیاستمداران، فعالین حقوق بشر و واژه شناسان هم متفاوت است، شاید در این مقطع از زمان، این تفاوت در «تعریف»، بازکننده راه به سوی روشن شدن تعاریف «ملیت»، «ملت»، «مردم» و «ایرانیت»، و یا مانعی بر سر راه آن نباشد؛ اما پس از سرنگونی، بدون شک دولت موقت با «غائله» هایی روبرو خواهد شد چرا که امروز به «مفاهیم» برخی از واژگان توجه نداشته، و فقط برای سیاه کردن کاغذ ادا شده است.
خانم مریم رجوی در ادامه معرفی تاریخچه و برنامه «مقاومت ایران» به نکته جالب دیگری اشاره می کنند:
«... امروز بسیاری این ضرورت را دریافته‌اند ‏که مبارزه با افراطی‌گری تحت نام اسلام، بیشتر از هر چیز، نیازمند نقش‌آفرینی خود مسلمانان ‏است. در نتیجه، وجود یک آلترناتیو در این رابطه، اهمیت تعیین‌کننده‌یی پیدا می‌کند. اما چنین آلترناتیوی، فقط یک راه‌حل نظری نیست؛ بلکه باید متکی به ‏جنبشی باشد که: در برابر سرچشمه بنیادگرایی قیام کرده و قیمت این مبارزه را پرداخته باشد و از ظرفیت ایجاد تغییر در جامعه برخوردار باشد. ‏ ...»

مجاهد خلق مریم رجوی، ناخودآگاه به «اصل و طینت واقعی خود» رجعت کرده و پرچم «اسلام ناب» را افراشته و خاطر نشان می کنند که تنها «اسلام مجاهدین» است که توانایی مقاومت و مبارزه با «اسلام خمینی» را دارد. به زبانی دیگر، شرط بندی روی هر اندیشه دیگری از سوی حضار (که رئیس اسبق مجلس  دولت فخیمه در میانشان لبخند می زند) محکوم به شکست است.
پیش از ادامه، خوبست چند نکته مشخص شود.
  • اکثر مبارزان به خون خود غلطیده وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران بوده اند.
  • اکثر اسیران در بند خمینی و خامنه ای تا پیش از تابستان 1367 وابسته به مجاهدین بوده اند.
  • اکثر روابط دیپلماتیک و سیاسی توسط عناصر وابسته به مجاهدین انجام می گیرد.
  • اکثر نیروهای معترض در خیابان های خارج از ایران، هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران هستند.
  • «رهبر مقاومت» شورای ملی مقاومت ایران، «رهبر عقیدتی» سازمان مجاهدین خلق ایران است
  • رئیس جمهور برگزیده شورای ملی مقاومت ایران، «همردیف» «رهبر عقیدتی» سازمان مجاهین خلق ایران است.
اینها واقعیات هستند و قابل اغماض و چشم پوشی هم نیستند.
اما یک سوال بی پاسخ است. آیا همه در شورای ملی مقاومت ایران باورمند به «اسلام ناب» هستند؟ آیا همه به همان اندازه که مسعود رجوی «خداشناس»  است، موّحدند؟ بی شک جواب منفی است.
شواهد نشان می دهد که هرچه بیشتر از 1357 دور می شویم، در درون حیطه فعالیت سازمان مجاهدین خلق ایران تعداد باورمندان به «اسلام ناب» رو به کاهش، و تعداد باورمندان به سکولاریسم و حتی آتئه ایسم رو به رشد است.
حتی و بر فرض که «اسلام ناب» مجاهدین آنتی تز «اسلام ناب» خمینی باشد، منفعت آن به آن جمع اجنبی چه می رسد که باید این نکته به آنها خاطرنشان شود، و مهمتر اینکه چه نفعی برای مردم ایران دارد؟
آیا متوجه نیستیم که نماز های دشمن هراس جماعت هر روز کوچکتر و کوچکتر شده است؟ آیا متوجه نیستیم که روابط جنسی زن و مرد نامحرم که شرعا حرام است، یک مساله قابل قبول در سطح جامعه شده است؟ آیا متوجه نیستیم که همجنس گرایی و ترانس نه تنها مورد توجه مردم است، بلکه جمهوری اسلامی در تلاش است که کلاهی شرعی برای پذیرش آن پیدا کند؟ ساده تر می پرسم، مگر نه اینکه «اسلام» بمثابه یک اندیشه، امریست خصوصی؟ اگر چنین است، گوشزد کردن اینکه این اسلام از آن یکی بهتر است، چه دردی از ستمی که بر مردم می رود دوا می کند، و در معادلات سیاسی (که حضار نشسته اند) چرا باید نقش آفرینی کند؟ مگر روسیه به اسلام ناب باور دارد؟ اما می بینیم که از زمان تزار تا همین امروز در حال کشور گشایی و استثمار خودی و بیگانه بوده است. مگر انگلستان پروتستان نیست، اما جنایاتی که در چند قرن اخیر در سطح جهان کرده بی نظیر بوده است. پس چرا باید روی «اسلام خوب» و «اسلام بد» تأکید داشت، وقتیکه شورای ملی مقاومت پذیرفته که جدایی دین از دولت، و سکولاریسم در دستور کار دولت موقت است؟
مجاهد خلق مریم رجوی با توجه به اینکه «اسلام» بمثابه یک اندیشه حاکم شکست خورده، بر «اسلام ناب» مجاهدین اصرار ورزیده و آنرا عامل اصلی این شکست معرفی می کنند:
 
«... مقاومت ایران با برخورداری از همین ویژگی‌ها، به‌خصوص با یک پشتوانه اجتماعی مکفی و داشتن صلاحیت ایجاد تغییر دمکراتیک در ایران، توانسته است ‏بنیادگرایی را از نظر فکری و ایدئولوژیکی در داخل ایران به شکست بکشاند. و در سطح منطقه آن را افشا کند. ...»

واقعیت امر اما این نیست.

واقعیتی که ایشان و دیگر مسلمانان و باورمندان به «اسلام ناب» باید به پذیرند، اینست که «اسلام ناب» و «اسلام ناخالص» نداریم. «اسلام» اسلام است، با تمام پیام هایش، آیات و بینّه هایش، و با تمام تاریخی که پشت سر گذاشته است، همان اسلامی است که محمد معرفی کرد و باعث شد تا عمر و علی برای تاراج ثروت مردم ایران به ایران حمله آورده و قرن ها بر ایران حکمرانی کرده و جنایاتی بکنند که در تاریخ ثبت شده است.
آنچه خمینی و حال خامنه ای به نام اسلام انجام می دهد، و یا داعش و طالبان می کنند، با آنچه علی بن ابی طالب با قبیله بنی قریظه کرد تفاوت فاحشی ندارد. آنزمان علی بن ابی طالب گردن می زد، امروز هم گردن می زنند. آن زمان هند جگرخوار داشتیم امروز هم لاجوردی و حاج داوود داریم. اگر می بینیم که خامنه ای و رفسنجانی و حال رئیسی، بیت المال را به غارت می برند نباید تعجب کنیم، در اوائل اسلام هم سومین خلیفه دست در بیت المال کرده و زندگی دیگری که محمد بن عبدالله در قران «ظلم» و «ستم» و «مال یتیم خوردن» نامیده بود را رواج داد. آن اسلام دقیقا همین اسلام است. اگر بنی عباس توانست پادزهر بنی امیه شود، مجاهدین و یا هر مسلمان دیگری هم می تواند پادزهر اسلام خمینی شود. مگر نه اینکه امام هشتم شیعیان با مأمون، خلیفه جنایتکار و فاسد و هرزه عباسیه گفت و شنود داشت و برای مدتی ولیعهد او بود تا بالاخره، مثل حسینعلی منتظری، تاریخ مصرفش تمام شد و از چشم خلیفه مسلمین افتاد. با این وجود، شیعیان دوازه امامی رفتار و کردار آن امام را بسنده می دانند و او را یکی از «14 معصوم» می دانند. اگر امام معصوم اجازه دارد ولیعهد خلیفه ای فاسد بشود و از معصومیت آو کم نشود، چرا باید تعجب کرد که جولیانی و پمپئو و بولتن به مجاهد خلق مریم رجوی نزدیک نشوند؟ آنچه می نویسم اسلام ستیزی نیست، بلکه اشاره به یک واقعیت است که همه از یک ریشه آبشخور دارد؛ و اسلام «اسلام» است. بد و خوب و ناب و ناخالص  ندارد.
در اینجا، اما یک نکته ظریف وجود دارد. هرچند که آن اسلام، همین اسلام است، اما تاریخ اسلام از شخصیت هایی چون ابوذر هم نام می برد. آیا مجاهدین، ابوذر زمان هستند؟ نمی دانم! این سوال را باید به قضاوت تاریخ سپرد. لازم به تأکید است که ابوذر، ابوذر شد چون خود را به سیاست آلوده نکرد. از اسلام و پیام محمد آنچه به انسانیت و احقاق حق مربوط می شد، برگزید و به بقیه پشت کرد.

به جملاتی چند از «ابوذر علی شریعتی» مرور کنیم:
ابوذر شریعتی: «... روی در روی بت پرستانی که بت پرستی را توجیه کننده شرک اجتماعی و تضاد طبقاتی و نژادی و توجیه اشرافیت خانوادگی کرده بودند ایستاد، تنها، بی‌کس، بی‌سلاح. و روی در روی بتان و بت پرستان فریاد زد که‌ای سنگواره پرستان آنچه را می‌تراشید بشکنید....»
«.... سومی، عثمان: این پیرمرد مقدس مآب قشری قوم و خویش پرست و زرپرست، که اسلام را به عنوان مجموعه‌ای از آداب و اعمال ظاهری و قشری و وسیله‌ای برای باز اشرافیت و باز حکومت اشراف می‌دانست، روی کار آمد.....»
«... در اینجاست که دیگر ابوذر سکوت را خیانت می‌بیند. اما برای فریادش، همچنان که در مکه تنها بود، در مدینه نیز در میان مهاجرین و انصار بزرگ پیغمبر باز تنهاست. به عثمان حمله کرد، به زرپرستی او. به طبقه جدید و به مدینه فقیرسازی که از غارت زکاتها و از غنائم جنگ‌ها، عده‌ای را به نام اصحاب یا خویشاوندان خلیفه، به صورت طبقه‌ای از زرپرستان و بورژوازی جدید در مدینه به وجود آورده بود. و مهاجرین و انصار ـ کسانی که در دوره پیغمبر فقط به خاطر ایمانشان می‌جنگیدند و پارسایی را پیشه کرده بودند ـ اکنون آب زیر پوستشان افتاده است و هزار مملوک دارند و پست‌های پر بریز و بپاش پولداری مثل حکومت ری، حکومت ایران، حکومت روم و مصر و یمن دارند، و بهترین ذخائر را برای چاپیدن برای غارت کردن: اسمش جهاد، اسمش زکات. ابوذر دید که این بار باز مردم به اسارت گرفتار می‌شوند، باز مردم غارت می‌شوند و باز گرسنگی می‌بینند اما به نام توحید (و پیش از این به نام شرک) این فریب تازه را، که شاید قرنها باز مسلمانان باید فقر را و ذلت را و بردگی را و اختناق را به نام دین تحمل کنند، تحمل نکرد، فریاد برآورد....» (پایان نقل قول از ابوذر شریعتی).
 

می خواهم نتیجه بگیرم که فرقی بین دو اسلام نیست، بلکه بین باورمندان به اسلام است. در عملیات فروغ جاویدان، باورمندان به اسلام مجاهدین، اسرای پاسدار را رها می کند تا به زندگی شخصی خود بازگردند. حال آنکه، باورمندان به اسلام خمینی، اسیر زخمی را روی برانکارد اعدام می کنند. این تفاوت دو اسلام نیست. تفاوت دو «شخصیت»، دو «رهبر» و شاید بهتر است بنویسم دو «معلم» است. یکی در زندان شکنجه می شود، و دیگری شکنجه گر آن زندانی سیاسی. هر دو هم مسلمانند. هردو می گویند «الله اکبر». هردو به سوی «نادیده» سجده می کنند. شاید یکی ابوذر است و دیگری معاویه. درسی که خوانده اند یکیست. آموزشی که دیده اند یکیست. اما ابوذر کجا و معاویه کجا.
به حال بازگردیم، اما فراموش نکنیم که همین «اسلام ناب» بود که «ماده واحده» را که رکن چهار و مطبوعات را تحریم می کرد به تصویب اعضای شورای ملی مقاومت رساند. مثال بسیار است که به آن ورود نمی کنم چون اکثرا خوانندگان با آن آشنا هستند.
آیا خانم مریم رجوی، پس از استقرار در تهران، می تواند با مخالف سیاسی خود با متانت و صبر انقلابی رفتار کند، و یا اینکه با مشاهده اولین شعله های انتقاد، عنان از کف داده و با استفاده از یکی از آیات قران، حکم تکفیر صادر می کند؟ پاسخ به این سوال ها به شخصیت ایشان مربوط می شود و نه به «اسلام ناب».
نکته قابل تأمل دیگر در سخنان مجاهد خلق مریم رجوی تأکید ایشان بر نیاز به «نقش‌آفرینی خود مسلمانان» است.
این «تأکید» در کنار برخی دیگر از جملاتی که ایشان فرموده اند، برای این قلم «مبهم» و «هشدار دهنده» است.
نخست اینکه «موضوعیت» اشاره به «اسلام» و «نقش آفرینی خود مسلمانان» در ایران «اسلامی» چیست؟ آیا ایشان می خواهند خیال مشوش سیاسیون حاضر در نشست را راحت کنند که ایران بعد از جمهوری اسلامی، باز هم «اسلامی» می ماند، با این تفاوت که «ایران اسلامی» جدید از نوع «ناب» آنست؟ به راستی منظور ایشان چیست؟ آیا «نقش آفرینی» دیگر اعضای شورای ملی مقاومت، و یا نهاد های سیاسی دیگر که مانند مجاهدین خلق ایران «خداپرور» نیستند، تأثیر چندانی در معادله و روند سرنگونی نداشته، ندارد و نخواهد داشت؟ دیگر اینکه، آیا منظور ایشان اینست که ایدئولوژی حاکم بر «کانون های شورشی»، که در برابر نظام ظلم و ستم قد برافراشته اند،  «اسلام» است، و «ارتش آزادی» که از هماهنگی این «کانون»ها شکل خواهد گرفت و می خواهد در برابر سپاه پاسداران بایستد، قرار است ارتشی «اسلامی» اما متکی به «تأویلی» متفاوت از «اسلام» باشد؟ امیدوارم که منظور ایشان از جملات فوق اینچنین نباشد.

بیشتر «مردم» ایران از روستاهای دورافتاده گرفته تا مرکز کلان شهر ها، به «خدا» باور دارند و اگر روزی روزگاری فرزند و یا همسرشان بیمار شود رو به آسمان کرده و از «خدا» کمک می طلبند؛ اما این «خدا» با آن «خدا»یی که خانم مریم رجوی منظورشان است از زمین تا آسمان فرق دارد. «ما» باید به این واقعیت تن بدهیم که «ایران اسلامی» پس از سرنگونی این جرثومه فساد، هرگز «اسلامی» نخواهد ماند. قرن بیست و یکم جایی برای «ایران اسلامی»، با هر تعبیر و تأویلی ندارد، چه مجاهدین خلق ایران همچون چهل و اندی سال گذشته شانه زیر بار سنگین سرنگونی بدهند و چه ندهند، «مردم» کوچه و خیابان از «ایران اسلامی» نفرتی ژنتیک پیدا کرده اند.
مطمئن هستم همچنانکه بازگشت نظام سلطنتی به ایران غیر ممکن است؛ آنروزی که مردم ایران «ایران اسلامی» را استفراغ بکنند بازخور نخواهند کرد؛ ایران اسلامی حتی اگر در زرورق «اسلام ناب» و «پادزهر بنیادگرایی» پیچیده شده باشد، جایگاه سیاسی خود را از دست داده است.
مجاهد خلق مسعود رجوی در مصاحبه ای (دو هفته پس از خروج از ایران) به نکته ای «اصولی» اشاره می کنند که یادآوری دائمی آن به خود، بمثابه «زنگ خطر» و عاملی بازدارنده، «ما» را از انحراف از «خط اصلی» باز می دارد.

«...اگر در ایران به فرض محال هم کسی از همان حمایت روزهای اول خمینی هم نیز برخوردار باشد ولی بخواهد همچون او مطلق العنان و یکه تاز شود، با فرق سر بر زمین خواهد خورد.......
.... بنابراین، ولو که نفوذ توده ای مجاهدین به اندازه نفوذ روزهای اول خمینی هم برسد، بدترین چیز برای ما تکرار همان تجربه انحصارطلبانه خمینی است و این هم یعنی خیانت به خون همه شهدا و آرمان آنها.....» (تکثیر از انجمن دانشجویان مسلمان – انگلستان، ص10، اوت 81 - پاریس).

به بقیه نکات در سخنرانی ایشان، در بخش بعدی می پردازم
شاد باشید
علی ناظر
6 بهمن 1400 (نزدیک به گرامیداشت سالروز 19 بهمن)
26 ژانویه 2022

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.