شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰ - ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۱



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

پروژه ی امپراتوری امریکا - بازي شيطان [رابرت دريفوس] (1) برگردان:

فريدون گيلاني

پروژه ی امپراتوری امریکا

 

بازی شیطان

 

چگونه ایالات متحده به فعال شدن اسلام بنیادگرا کمک کرد

 

آخرین کتاب رابرت دریفوس ( 2005)

ترجمه ی فریدون گیلانی

 

مقدمه مترجم :

 

نمی خواهم تکرار کنم که اگر مردمی نسبت به تاریخ و وقایعی که برآنان و پیشینیان شان رفته است آگاهی نداشته باشند ، نمی توانند به ماهیت تله هائی که برای ایشان می گذارند، پی ببرند. اما می خواهم تاکید کنم که راه ورود مردم ایران و سایر مردم خاورمیانه و بخش های وسیعی از آسیا و افریقا را به واقعیت ها بسته اند . روشنفکران منطقه که به وظایف تاریخی – اجتماعی خود برای ایجاد این آگاهی چندان نپرداخته اند ، غیر مستقیم و ، گاه خیلی هم مستقیم ، در ایجاد این راه بندان ، سهم خود را داشته اند .

تحقیقاتی از این دست که ترجمه اش را شروع کرده ام ، همان گونه که تحقیقات ضروروی معدودی محقق و جامعه شناس منطقه – از جمله ایران – ، می تواند در رفع این معضل تاریخی موثر باشد.

اقدام آقای محمد حسیبی را که از طریق رادیوهای اینترنتی با ایشان آشنا شده ام و این کتاب را پس از انتشار مقاله ی « ماموریت سلطان محمود احمدی نژاد » صاحب این قلم ، برایم فرستاده اند ، ارج می نهم . در اوایل قیام ضد سلطنتی نیز مقاله ی « چه کسی شاه را سرنگون کرد » رابرت دریفوس، به وسیله افراد مختلفی ؛ از جمله آقای حسیبی و صاحب این قلم ، منتها بدون امضا ، ترجمه و توزیع شده است. « بازی شیطان » رابرت دریفوس اما ، کار دیگری است .

دیدم اگر ترجمه این تحقیق 390 صفحه ای را تمام کنم و در آورم ، اولا در این مرحله حساس که مردم به این متن نیاز دارند ، کار به درازا می کشد ، ثانیا شرایط چاپ و توزیع کتاب در تبعید چنان نیست که مراد حاصل شود . پس ، طبعا ، وبا همه گرفتاری ها ، تصمیم گرفته ام کتاب را تکه تکه ترجمه کنم و آن را از طریق سایت های اینترنتی در اختیار مردم بگذارم .

این که تکه ی بعد کی در آید ، یا تکه های بعدی ، بستگی دارد به موقعیت عمومی صاحب این قلم . به هر صورت ، جدیت امر برای من چندان بود که بلا فاصله پس از خواندن کتاب ، کار ترجمه را شروع کرده ام . انتشار این ترجمه ، بدون هیچ قید و شرطی ، و به هر صورتی ، کاملا آزاد است. سهل است ، از همه ی سایت های اینترنتی و رسانه های خبری ، چه این مطالب مستقیما به دست ایشان برسد ، یا نه ، تقاضا می کنم در انتشار آن دریغ نورزند.

 

 

مقدمه  ناشر

 

نخستین تحقیقات کامل در باره ی خطرناک ترین اشتباه محاسبه ی سیاست خارجی امریکا: شصت سال حمایت از بنیادگرائی اسلامی !

 

بازی شیطان گزارش ناگفته ای است از سیاست های به بیراهه رهبری شده ی امریکا در شصت سال گذشته ، که هدفش توسعه و تقویت طیف راست اسلامی برای تامین سلطه اقتصادی و استراتژیک امریکا در خاورمیانه ی حیاتی بوده است .

رابرت دریفوس ، با مطالعه ای وسیع روی اسناد و مصاحبه با معماران سیاست ، کارگزاران سی آی ا ، ماموران دفاعی و مقام های سیاست خارجی ، این واقعیت را مورد بحث قرار می دهد که وحدت تاریخی امریکا با طیف راست اسلامی ، مسبب اصلی ظهور تروریسم در دهه ی نود است .

دریفوس افشا می کند که در میان ساخت و پاخت ها و تبانی های تاریخ محرمانه ی ایالات متحده با تندروهای اسلامی ، ملاقات مخفیانه ی ایزنهاور با رهبر اخوان المسلمین در سال 1953 ، اتحاد مخفیانه ی بعدی ایالات متحده با این گروه و پشتیبانان سعودی آنان علیه جمال عبدالناصر رئیس جمهوری مصر ، نقش حساسی در این معماری داشته است .

نویسنده ، با دقت  و وسواس علمی ثابت می کند  که چگونه سازمان جاسوسی ایالات  متحده (سی آی ا) برای باز گرداندن شاه به ایران از طریق کودتای نظامی ( 1953 / 1332 ) ، آیت الله های ایران را می خرد ، به عربستان سعودی برای ایجاد بلوک جهانی اسلامی علیه جنبش های ملی عربی کمک می کند ، و رابطه ای گسترده و پویا میان بنیادگرایان اسلامی و بانک های بزرگ غرب به وجود می آورد .

رابرت دریفوس ، هم چون این ، به روشنی و با سخت گیری های کار تحقیقی ، به ترتیب وقوع حوادث تاریخی شرح می دهد که چگونه زمانی که سرویس محرمانه ی اسرائیل از ایجاد گروه تندرو حماس در فلسطین حمایت کرد ، ایالات متحده چشمش را بست و چگونه طراحان محرمانه ی استراتژی امریکا ، در دهه هفتاد اسلام سیاسی را در خدمت خود کشف و فعال کردند تا ارتشی را به نیابت خود برای جنگ علیه اتحاد شوروی در افغانستان برپا کنند : ارتشی که به سمت ظهور طالبان به حرکت در آمد و هدایت شد .

بازی شیطان بادیدی گسترده و اطلاعاتی عمیق ، تاریخ رفتار دوگانه و استثمار بهانه گیری را که اکنون رعد و برقش ازعراق می گذرد ، افشا می کند . عراقی که ایالات متحده در آن از اسلامی های تندرو حمایت می کند و با آخوندهای ایران که فکر می کنند باید در حاکمیت پس از صدام حسین، بر دولت عراق مسلط باشند ، دست به یکی کرده است .

آنچه در منظراست ، دموکراسی و امنیت نیست ، بلکه مطمئنا آینده ای سرشار از اشتباه و انفجار و انهدام است .

 

 

مقدمه مولف

 

یک

در تاریخ جنگ سرد و دنیای جدیدی که در پی داشته است ، فصل نا نوشته ای  وجود دارد . این فراز از تاریخ ، به ما می گوید که چگونه ایالات متحده ، گاهی آشکارا و گاه مخفیانه ، فعالان طیف راست اسلامی را تقویت مالی  و تشویق کرده است . « بازی شیطان » بر آن است تا این حلقه  گمشده ی حیاتی را پیدا کند .

« حیاتی » به این دلیل که این سیاست ؛ که در شش دهه ی گذشته به صورت گسترده به اجرا در آمده ، اما کمتر مورد بحث قرار گرفته است ، بخش قابل توجهی از مسئولیت تروریسم اسلامی به مثابه پدیده ای جهانی را به عهده دارد. در واقع ، مقدمات سلطه ی کامل امپراتوری امریکا برخاور میانه ، شمال آفریقا و آسیائی مرکزی و جنوبی ، باید براساس تکیه براسلام سیاسی طراحی می شد . دست کم معماران این سیاست ، چنین امیدی داشتند . اما ، ثابت شد که این یک بازی شیطانی است . واشینگتن از واقعه ی یازده سپتامبر 2001 شروع به کشف اشتباه محاسبه ی استراتژیک خود کرد ، که بسیار دیر بود .

ایالات متحده ، چند دهه را صرف توسعه و تقویت اسلامی ها ، زیر نفوذ خود در آوردن وخیانت کردن به آن ها کرد و به عنوان متحدان خود در جنگ سرد ، به جذب و دفع ایشان پرداخت تا سرانجام باعث ایجاد نیروئی شود که کین توزانه به روی حامی و سازنده خود برگردد . و این گونه بشورد . مثل هیولاهائی که رنگ زندگی مصنوعی به خود گرفته اند ، مثل امام های تندرو و آخوندها و آیت الله هائی که در چشم انداز کمین می کنند و ناگهان ، نه تنها چون رعد و برقی علیه ایالات متحده می توفند ، بلکه برآزادی اندیشه ، علم دنیوی ، ملی گرائی و چپ ، و علیه حقوق زنان می شورند . از ایشان ، بعضی تروریست اند ، اما اغلب شان خشک اندیشان مذهبی اند که با ذهنیتی قرون وسطائی ، می خواهند تقویم را به قرن هفتم ( میلادی ) برگردانند .

 

در جریان جنگ سرد ، از 1945 تا 1991 ، دشمن فقط اتحاد جماهیر شوروی نبود . بنا به قوانین مانوی ها در عصر خود ، ایالات متحده از رهبرانی که با صمیمت کافی تن به پذیرفتن برنامه های امریکائی نمی دادند ، یا با غرب و بخصوص ایالات متحده برسرسلطه کامل درگیر می شدند ، هیولا می ساخت . ایدئولوژی ها و نقطه نظرهائی که این گونه رهبران را می ستودند ، با برچسب های ملی گرا ، انسان گرا ، سکولاریسم و سوسیالیسم ، مورد سوء ظن قرار می گرفتند . در عین حال اما ، عقایدی از این دست ، بیش از هر جریان دیگری باعث ترس و وحشت نیروهای نو پای بنیادگرا بودند ،  و عموما با برخوردهای علکس العملی آنان رو به رو می شدند . بنیادگاریان اسلامی  در سراسر مناطق اسلامی ، مبارزه ی سازمان یافته و مجهزی را ، نه تنها در قلمرو زندگی روشنفکری، بلکه در کوچه و خیابان علیه صاحبان این عقاید پیش بردند . در طول چند دهه ای که این مبارزه ی خشونت بار علیه ملی گرائی عرب ، همچنان که علیه ملی گرائی پاکستان ، ترکیه ، هندوستان و ایران ، جریان داشته ، ایالات متحده همکاری نزدیک باطیف راست اسلامی را  سرلوحه ی سیاست خود قرار داده است .

ایالات متحده به این هم بسنده نکرد و سال های زیادی را صرف این امر کرد که در دامنه ی جنوبی اتحاد جماهیر شوروی ، موانع جدی ایجاد کند . این واقعیت که ملت های حد فاصل یونان وچین مسلمان بودند ، به این تصور دامن زد که خود اسلام می تواند نقش استراتژی خط دفاعی «ماژینو»ی مرز فرانسه در جنگ دوم جهانی را بازی کند . به مرور ، نظریه ی ساختن خط سبز به دور « ارک اسلام » شکل مادی به خود گرفت . این نظریه ، فقط دفاعی نبود . سیاست سازان ماجراجو،  با این تصور که مسلمانان سرکش جمهوری های مسلمان نشین اتحادجماهیر شوروی در آسیای مرکزی ، خودشان می توانند از درون به صورت نیروی مخرب عمل کنند ، گام هائی برای تشویق و تحریک آنان برداشتند .

ایالات متحده نه تنها با اسلام ، یعنی با دین ، سنت و نظام سازمان یافته ی عقیدتی صدها میلیون انسان ، بازی کرد ، بلکه اساسا اسلامیسم را به بازی گرفت . به خلاف دین اسلام که پشتوانه اش چهارده قرن تاریخ است ، اسلامیسم منشاء جدید دارد .

اسلامیسم عقیده ای سیاسی است که منشاء آن به اواخر قرن نوزدهم بر می گردد ؛ مسلکی نظامی و فلسفه ای محاصره شده است که راه و روش و اصول آن اساسا نسبت به مسلمان های قرن های پیش بیگانه ، انحرافی و فاسد است . حتی بسیاری از مسلمانان تحصیلکرده ی امروز هم نسبت به چنین عقیده ای احساس بیگانگی می کنند . چه اسمش را پان – اسلام بگذارند ، یا بنیادگرائی اسلامی و اسلام سیاسی ، به هر صورت پدیده ای نیست که در غالب تفسیر مسلمانان از زندگی اسلامی در قلمرو پنج اصل اسلام ( اصول دین ) قرار بگیرد . در واقع ، این اسلام با عقاید دینی مغایرت دارد. این اسلام ایدئولوژی استحاله پذیری است که با تشویق ، حمایت ، سازماندهی و پشتیبانی مالی ایالات متحده به وجود آمده است . این اسلام ، همانی است که به صورت های رنگارنگ به وسیله ی اخوان المسلمین ، آیت الهه خمینی در ایران ، وهابی های فوق ارتدودکس عربستان ، حماس و حزب الله ، جهادی های افغانستان و اسامه بن لادن نمایندگی می شود .

 

دو

ایالات متحده اسلام سیاسی را به وجود آورد تا در هریک از مراحل پروژه ی ایجاد امپراتوری امریکا ؛ از نخستین مرحله ی ورود به منطقه تا دخالت های تدریجی نظامی ، توسعه ی این دخالت ها به حضورمستقیم نیروی زمینی و ، در نهایت ، حضور کامل نظامی ارتش ایالات متحده به عنوان اشغالگر در عراق و افغانستان ، وردست و شریک شایسته  و  رامی داشته باشد .

در دهه پنجاه ، دشمن فقط مسکو نبود ، بلکه ناسیونالیسم در حال ظهور جهان سوم ؛ از جمال عبدالناصر در مصر ، تا محمد مصدق در ایران ، دشمن تلقی می شدند. ایالات متحده و بریتانیا ، اخوان المسلمین را که جریانی تروریستی و سازمان مادر طیف راست اسلامی بود ، علیه جمال عبدالناصر، رهبر دیروز و امروز ناسیونالیست های عرب ، به خدمت گرفتند . در کودتای سال 1953در ایران ( 28 مرداد 1332– م ) که با طراحی سی آی ا صورت گرفت ، ایالات متحده مخفیانه آیت اللهی را به مزدوری گرفت که فدائیان اسلام را پایه گذاری کرده بود . فدائیان اسلام متحد متعصب اخوان المسلمین در ایران بود . بعدها ، در همان دهه، ایالات متحده شرع کرد به بازی کردن با تصور یک بلوک اسلامی که به رهبری عربستان سعودی به عنوان نقطه مقابل چپ ناسیونالیست به حرکت در آمده بود .

در دهه شصت ، علیرغم کوشش های باز دارنده ایالات متحده ، جناح چپ ناسیونالیسم و سوسیالیسم عرب ، از مصر تا الجزیزه و سوریه و عراق و فلسطین گسترش یافت . برای مقابله با این خطری که در چشم انداز بود ، ایالات متحده به قصد استفاده از بازوی سیاست خارجی اش که بنیادگرایان وهابی بودند ، با عربستان سعودی به وحدت عمل رسید . ایالات متحده در وحدت عمل با ملک سعود و شاهزاده فیصل ( که بعدها شد ملک فیصل ) برای برپا کردن یک بلوک اسلامی از شمال افریقا تا پاکستان و افغانستان ، به کاری جدی پرداخت . عربستان سعودی نهادهائی را تاسیس کرد تا طیف راست مذهب وهابی و اخوان المسلمین را به حرکت در آورد . فعالان مورد حمایت سعودی ، در سال 1961 مرکز اسلامی را در ژنو ، در سال 1962 وحدت جهانی عرب را ، در سال 1969 سازمان کنفرانس اسلامی و نهادهای مشابه را برپا کردند تا هسته های مرکزی جنبش جهانی اسلامیست ها را ایجاد کنند .

در دهه ی هفتاد ، با مرگ جمال عبدالناصر و تهدید  مجدد ناسیونالیسم عرب ، اسلامیست ها نقش ستون نگهدارنده ی بسیاری از رژیم های وابسته به ایالات متحده را بازی کردند . در حالی که انورسادات از اسلامیست های مصر برای ایجاد پایگاه سیاسی ضد ناصریست استفاده می کرد ، ژنرال ضیاء الحق در پاکستان قدرت را به زور در کف گرفته بود و کشوری اسلامی را بنا نهاده بود و در سودان اخوان المسلمین به رهبری حسن ترابی به سمت کسب قدرت سیاسی پیش می رفت ، ایالات متحده با طیف راست اسلامی در مصر متحد شده بود . در همین زمان ، ارزیابی ایالات متحده از بنیادگرایان اسلامی این بود که می تواند از آنان به عنوان ابزاری برای سازماندهی تهاجم علیه اتحاد جماهیر شوروی استفاده کند . این سیاست ، بیش از همه متوجه افغانستان و آسیای مرکزی بود که ایالات متحده از این ابزار چون شمشیری برای ازهم دریدن اتحاد جماهیر شوروی بهره می جست. با آغاز مقدمات انقلاب ایران که خود نسبت به اسلامیسم تمایلاتی داشت ؛ اما با جهل ایالات متحده نسبت به جریان اسلامیست در ایران مقارن بود ، بسیاری از مقام های رسمی ایلات متحده آیت الله خمینی را خوش خیم ارزیابی کردند و حتی اعتبار نامه ضد کمونیستی او را مورد ستایش قرار دادند . در نتیجه ، ایالات متحده با این فاجعه رو به رو شد که نتواند توان حرکت خود در ایران را درست تخمین بزند .

حتی پس از وقوع انقلاب سال 1979 ایران ، ایالات متحده و هم پیمانانش نتوانستند درس بگیرند که اسلامیسم پدیده ای خطرناک و غیرقابل کنترل است . ایالات متحده میلیاردها دلار صرف حمایت از جهاد اسلامی در افغانستان کرد که از طرف اخوان المسلمین و متحدانش رهبری می شدند . حتی زمانی که اسرائیل و اردن به صورت پنهانی به تروریست های اخوان المسلمین در جنگ داخلی سوریه کمک کردند ، و آن گاه که اسرائیل گسترش اسلامیسم در میان فلسطینی ها را مورد تشویق جدی قرار داد و به تشکیل سازمان حماس کمک کرد ، ایالات متحده نه تنها به نقد آن نپرداخت ، بلکه آگاهانه این حمایت ها و کمک ها را بی خطر ارزیابی کرد .از این گذشته ، محافظه کاران جدید در دهه ی هشتاد ، برای معاملات پنهانی با آیت الله خمینی ، با بیل کیسی مدیر سی آی ا همداستان شدند.

در سال های 1990 ، دوران جنگ سرد به پایان رسید . حالا دیگر به نظر می رسید که فایده ی سیاسی طیف راست اسلامی ، زیر سئوال رفته باشد . بعضی طراحان سیاسی این مساله را مورد بحث قرار دادند که اسلام سیاسی خطر جدیدی است و آن « ایسم » جدیدی که به دنبال « اسلام » آمده ، جانشین کمونیسم به مثابه خطری جهانی برای امریکا شده است . این ارزیابی ، در مورد توانائی جنبشی که محدودبه کشورهای فقیر و زیر توسعه بود ، بسیار اغراق آمیز به نظر می رسید . با این حال ، هنوز از مراکش تا اندونزی ، اسلام سیاسی نیروئی بود که ایالات متحده می توانست با آن زد و بند کند. واکنش واشینگتن ، سرهم بندی شده و گیج بود . در سال های نود ، رابطه ی ایالات متحده با اسلام سیاسی به سلسله بحران های جدی برخورد : در الجزیره ، ایالت متحده برای حمایت از ارتش این کشور که روش تنبیهی را نسبت به حرکات اسلامی در پیش گرفته بود ، به اسلام سیاسی الجزیزه که نیروی در حال قیام بود ، اظهار علاقه کرد . و بعد واشینگتن با اسلامیست های الجزیزه که با سرعت به سمت تروریسم می رفتند ، باب گفت و گو باز کرد .در مصر ، اخوان المسلمین و شعیه های آن ؛ از جمله یک گروه خشن زیرزمینی ، برای رژیم حسنی مبارک تبدیل به خطری مهلک شدند ، با این حال اما ، ایالات متحده بازی حمایت از آن ها را در دستور کار خود قرار داد. و در افغانستان که در نتیجه یک دهه حضور جهادی های ایالات متحده داغان شده بود ، طالبان برای تشکیل و سازماندهی از حمایت امریکائی برخوردارشد. حتی زمانی که القاعده ی اسامه بن لادن شکل گرفت ، ایالات متحده در جبهه ی متحدان طیف راست اسلامی پاکستان ، عربستان سعودی و خلیج بود .

و بعد واقعه ی یازده سپتامبر اتفاق افتاد .

پس از 2001 ، دولت بوش با نظر محافظه کاران جدید به توافق رسید که جهان با برخورد تمدن ها روبه رو شده است . پس جنگ جهانی علیه تروریسم را سازمان داد و القاعده را به عنوان ویروسی زهرآگین که خود ایالات متحده خالق آن بود ، هدف گرفت . با این حال ، پیش از اشغال عراق که کشوری سکولار، سوسیالیست و طرف دعوای بنیادگرائی اسلامی بود ، در جریان اشغال عراق ، و پس از اشغال ، ایالات متحده بسیار فعال از طیف راست اسلامی عراق حمایت کرد و آشکارا اسلامیست های شعیه عراقی ؛ از آیت الله سیستانی گرفته تا احزاب تندرو اسلامی مثل مجلس اعلای انقلاب اسلامی و الدعوه را که همه شان مورد حمایت آخوندهای تهران هم بودند – زیر بال و پر گرفت .

 

سه

لاف و گزاف های برخورد تمدن ها ؛ آن تصادم ساختاری میان غرب و دنیای اسلام ، اگر همانی است که وجود داشته است ، به طرز بسیارمنحوسی آغاز شد. در میان تکه پاره های جنگ جهانی دوم، امریکا خواهی نخواهی به سمت خاورمیانه لغزید . به سمت دنیائی که چندان از آن آگاهی نداشت. اگر در نیمه دوم قرن بیستم ایالات متحده در روابط و زد وبندهای خود با اسلام مرتکب اشتباهاتی شده ، بخشی ازدلیل آن این بود که امریکائی ها عمیقا نسبت به آن بی اطلاع بودند .

 

تا سال 1941 ، خاورمیانه برای امریکای جوان خطه ای ترسناک و عجیب و غریب بود ؛ سرزمین رویائی شیخ ها و حرمسراها ، دستارها ، سلطان ها ، حمام های زشت منطر و اندرونی های شهوت رانی و عیاشی ، واحه های صحرا ، اهرام مصر و سرزمین مقدس . در ادبیات آن زمان – از شعر بگیرید تا قصه و سفرنامه نویسی – ، خاورمیانه سرزمین رمز و رازها و عشق های پنهانی بود که مردمش به اخلاق و دین پایبند نبودند . در آن آثار ، مردم این سرزمین « مسلمان ها » و «محمدی» هائی متصور می شدند که زشت و ناهنجار و بی تمدن اند و مدام شمشیرشان را در هوا می چرخانند . در آثار اولیه ، خاورمیانه سرزمین دزدان دریائی و « ترک ها » بود که این زمینه ی ذهنی ، لحن تحقیر آمیزش را ، به صورت توارد تا امروزهم حفظ کرده است .

با انتشار « ساده دلان در خارج » مارک تواین در 1869 ، این اثر تصویری از امریکائی های ساده دل را که در آن سوی دریاها دچار سهو و لغزش می شوند ، در جامعه امریکائی نمونه پردازی کرد . عده ای بر آنند که مارک تواین ؛ که  شاید برجسته ترین هجونویس امریکائی باشد ، خواسته است با این کتاب گزارشی از سفر چند ماهه ی خود به مدیترانه و خاورمیانه نوشته باشد . به هر صورت ، این کتاب در میان خوانندگان قرن نوزدهم ایالات متحده اثر وسیع وعمیقی گذاشت . مارک تواین ، بدبختانه با این اثر در ایجاد نگاه مغرضانه نسبت به پدیده های اسلامی اثر عمیقی گذاشت و در گذر پر پیچ و خمی از ترکیه ، سوریه ، لبنان و فلسطین ، گویا توجه اوفقط دور و بر شگفتی های جهل و وحشی گری سیر و سفر می کند . مارک تواین وقتی از نقاشی های دیواری ( فرسک ) شرقی حرف می زند، خواننده را به اشتباه می اندازد که آن نقاشی های روی دیوار، با پهن شتر در هم آمیخته است. می نویسد : « نقاشی های دیواری با سلیقه ای دیدم که بر فراز و فرودش تپاله ی شتر انداخته بودند که خشک شود » یا ، وقتی از دمشق حرف می زند ، می گوید : « این دمشقی ها چه نفرتی از مسیحی ها دارند ! این ها فناتیک ترین محمدی های عالم برزخ عربی هستند. » و ادامه می دهد : «دمشقی ها زشت ترین ، بد منظر ترین و شریرترین ناکس هائی بودند که ما دیدیم ». در مقایسه ی بیت المقدس فلسطین با کنده کاری های کلاسیک ناصریه { شهری در جلیله واقع در شمال اسرائیل که می گویند مسیح دوران کودکی خود را در آن گذرانده – م } ، مارک تواین می نویسد :

 

اما در کنده کاری های آن جا ( ناصریه – م ) نه ویرانی بود ، نه چرک و کثافت بود ، نه لباس مندرس و ژنده بود ، نه کک بو ، نه چهره های زشت بود ، نه چشم های تراخمی و زخمی بود ، نه ضیافت مگس ها بود ، نه در قیافه ها غفلت بهت و خرفت وجود داشت ، نه وراجی و ورد نامطلوب به زبانی ناشناخته در کار بود، نه از بوی زننده ی شترها خبری بود و ...  

 

در آغاز قرن بیستم – با وقوع جنگ اول جهانی و از هم پاشیدن اجباری امپراتوری عثمانی ، هم چون این شروع جریان « بیداری عرب » به پشتیبانی بریتانیا و به رهبری تمایلات وینستون چرچیل،  ت. ا. لارنس ( معروف به لارنس عربستان ) ، و گرترودبل – خاور میانه ی مدرن سرزده وارد آگاهی امریکائی شد . این آگاهی اما ، همچنان باید از لایه های غفلت وخیال پردازی می گذشت. گزارش های هم جنس بازانه و عاشقانه های صحرائی لارنس عربستان ، از جمله کار معروف او «هفت رکن خرد » ،  مثل بسیاری از سفرنامه هائی که از واحه به واحه ی صحرا نوشته اند ، پرفروش ترین کتاب ایالات متحده شد . برای اغلب امریکائی ها ، خاورمیانه ی خاطره انگیز در فیلم ها  و آوازها  بسته بندی شده بود . اثر رودلف والنتینو به نام « شیخ » که در سال 1921 در آمد ، عربستانی را مجسم کرد که به صورت تصور ذهنی ثابت امریکائی ها در آمد . این اثر ، به همراه آهنگی در همان سال 1921 که آن را همراهی می کرد ، چند دهه روی امریکائی ها اثر گذاشت . شعر این آهنگ به نام « شیخ عرب » ،  تهدیدی مبهم و وپوچ را به ذهن متبادر می کرد و می گفت : « شب ها که تو در چادرت خفته ای / من سینه خیز به سراغ تو خواهم آمد . » وقتی این آهنگ را بتی گودمن در سال 1937 ضبط کرد وبیرون داد ، همان گونه گل کرد که بیتل ها در سال 1962 و لئون ردبون در سال 1977 .

در سال هائی که به جنگ جهانی دوم ره بردند ، عده ی انگشت شماری از امریکائی ها در امور خاورمیانه تخصص حرفه ای داشتند . از قرن نوزدهم تا مرحله ی ورود به قرن بیستم ، اغلب فقط امریکائی هائی وارد منطقه می شدند که مبلغان پروتستان ، معلم و پزشک بودند و انجیلی در دست به سراغ مردمی رفته بودند که به نظرشان ماده خام می آمدند ، یا مسیحی های امپراتوری عثمانی ؛ بخصوص سوریه و لبنان ، بودند تا برای شان وعظ وخطابه کنند . پیشاهنگانی مثل دانیل بلیس ، پسرش هواردبلیس ، و برادران دوج ( کشیش دیوید استیوارت دوج و ویلیام ایرلی دوج ) ، که کالج پروتستان سوریه را علم کردند و دانشگاه امریکائی بیروت را در سال های 1920 راه انداختند ، و مری ادی دختر یکی از مبلغان مذهبی که کلینیک لبنان را بنیان نهاد ، چراغ شان را در استان های عربی سواحل امپراتوری عثمانی روشن کردند . بلیس ها ، دوج ها و ادی ها ، بعدها والدین ، پدربزرگ ها، مادر بزرگ ها و جد سازمان کلیسائی امریکا در مناطق عربی شدند که پس از جنگ جهانی دوم ظهور کرد .

 

چهار

در سال 1945 فرانکلین دلانو روزولت به جست و جوی نفت به شرق رفت و اسلام خود را برپا کرد . روزولت به همراه ابن سعود پادشاه عربستان سعودی ، هدایت کشتی سرنوشت ساز و پرمخاطره ای را به عهده گرفت که برای ایالات متحده ، آغاز واقعی درگیرشدن در مسائل سیاسی و نظامی منطقه بود . ایالات متحده ، سرمست از پیروزی ، خود را در نقش ابرقدرت جهان ارزیابی می کرد . حضور فعالش برای طرفدارانش بسیار ساده و گرامی ، برای دیگران اما ، ترسناک بود . رهبران نسل سیاسی پس از جنگ جهانی دوم ایالات متحده ، صمیمانه باور کرده بودند که روح امریکائی ، چه به صورت تمثیلی ، یا به عنوان ضرورت ، در عرصه واقعی زندگی ، جهان را فتح خواهد کرد . این ، در واقع تعریف هنری لیوس از « قرن امریکائی بود »

آن زمان ، خاور میانه در ورای غرب صنعتی و ژاپن ، به صورت مهمترین منطقه ی حیاتی ی استراتژیک ، در حال پدیدارشدن بود . باوجود کمبود متخصص ، مهارت های زبان و آشنائی فرهنگی با تمدن پیچیده ی منطقه ، ایالات متحده با تکیه بر میسیون های امپراتوری و منطق قدرت بیکران حرکت می کرد . در رومان « برهنه و مرده » نورمن می لر ، ژنرال کامینگز قهرمان داستان ، پیامبرانه خبر از آینده ای می دهد که در آن رشد بی شفقت قدرت امریکا در جنگ جهانی دوم زنجیر پاره می کند  :

 

( ژنرال کامینگز می گوید ) من از دوره ای حرف می زنم که اسمش را انرژی تاریخی می گذارم . کشورهائی هستند که قدرت پنهانی دارند ، منابع نا پیدا دارند ، سرشار از انرژی بالقوه اند... نیروی ناشی از حرکت این کشورها، یک سازمان است ، یک قوه فعال و جد و جهد موزون است ... به لحاظ تاریخی ، هدف این جنگ ترجمه ی انرژی بالقوه ی امریکا به نیروی محرکه است ... وقتی شما قدرت خلق می کنید ، مواد می سازید و ارتش به هم می زنید ، سازگاری و هماهنگی خود را پژمرده نمی کنند . خلاء ما به عنوان یک ملت ، با قدرت مهارگسیخته پرشده است و من می توانم به عرض شما برسانم که ما اکنون بیرون از آب های راکد تاریخ ایستاده ایم .

 

زمانی که انرژی امریکا در دنیای اسلام  به جریان در آمد ، ایالات متحده التزامی طولانی نسبت به گروه های کوچک را آغاز کرد ، اما با نیروهائی که وارد معامله شد،  به هیچ تفاهمی نرسید .

تا پس از جنگ جهانی دوم ، مطالعات خاور میانه ای ایالات متحده ، در معنی و بالقوه وجود نداشت ، یا موکول به نیمه ی مستقل الهیات می شد . با ایجاد نخستین مرکز مطالعات خاور نزدیک در دانشگاه پرینستون ایالات متحده ، پس از 1947 مراکز امور خاورمیانه که بخشی از آن را دولت حمایت مالی می کرد ، پی در پی از زمین جوشیدند . اما هنوز خیلی مانده بود که ایالات متحده از کادرهای متخصص اکادمیکی برخوردار شود که درک و فهم کافی ازسیاست ها ، فرهنگ و مذهب داشته باشند.

از فرانکلین دلانو روزولت به بعد ، پیشاهنگان سیاست ایالات متحده زندانیان کلیشه های گمراه کننده بودند . انگاری که طرف صحبت های عرب شان از دنیائی دیگر آمده بودند . فرانکلین دلانو روزولت ، پس از ملاقات با ابن سعود ، در بازگشت به واشینگتن ، هیجان زده و توگوئی که از در ورودی دنیای دیگری بازگشته باشد ، گفت « من اصلا نمی توانم تصور سلطان سعودی را که مثل شاهین بود از ذهنم دور کنم : سلطانی فرورفته در صندلی طلائی که شش غلام برگردش بودند . » دوسال بعد ؛ هری ترومن ، چنین تصویری از رهبران سعودی به دست می دهد :  

« عرب های قدیمی ی منطبق با کتاب مقدس ، با موهای آویخته در اطراف گونه و چانه ، ردائی سپید ، گلابتون طلائی ، و همه چیز . » و ایزنهاور عرب ها را بدین گونه رد کرد که « کیفیت بسیار نامطمئنی دارند ، مثل ترقه و پر از تعصب اند » گزارش های رسمی که توسط مقام های رسمی ایالات متحده نوشته شده ، پر از این گونه اطلاعات کلیشه ای در مورد عرب ها و مسلمان هاست . در شصت سال بعدی ، انبوهی از عرب شناسان امریکائی که چیزهائی از خاورمیانه می دانستند ، سعی کردند با این کلیشه ها درگیر شوند ، اما موفق نشدند .

 

پنج

وقتی زمان آن رسید که خود امریکا به لحاظ سیاسی و نظامی در خاورمیانه در گیر شود ، درک رومانتیک و خیال پردازنه ی امریکائی از زندگی عرب ها ، گرایش های نژادپرستانه و تصور کافر بودن مردم این خطه ، باعث ایجاد ترکیب و پیش زمینه ای مهلک شده بودند . شاید آن پیش زمینه ها و کلیشه ها ، طراحان سیاسی امریکا را به این نتیجه رهنمون شده بودند که مسلمان ها جنگجویانی درنده خویند . شاید باور کرده بودند که شدت تعصب عقاید مذهبی مسلمان ها ، آنان را به مقاومت در برابر کمونیسم خدا نشناس خواهد کشاند . شاید این تصور وجود داشت که درساختار مذاهب سنتی جنوب غربی آسیا ، برج و باروئی طبیعی وجود دارد . اما ، هرگز این فکر در ذهن مقام های رسمی ایالات متحده خطور نکرد که سازمان های اسلامی ؛ مثل اخوان المسلمین ، به لحاظ کیفی کاملا نسبت به پدیده ی قدیمی روحانی متفاوت اند . به طور یقین ، با پیشرفت جنگ سرد ، به نظر می رسید دشمن بزرگ که اتحاد جماهیر شوروی بود ، دست در دست شریکش که ناسیونابلیسم عرب بود ، با اسلام به مثابه دشمن عمومی رو به رو شده اند .

از بعضی جهات ، اصلا می شود گفت که به موازات آن جنگ سرد معروف میان شرق و غرب، جنگ سرد دیگری در خاورمیانه جریان یافته بود . پرزیدنت هری ترومن ، مسئولیت ایالات متحده در قبال یونان و ترکیه و جایگزینی امریکا به جای نیروهای بریتانیائی وایفای همان نقش را در سال 1947 اعلام کرد و در آذربایجان شمال ایران با اتحاد جماهیر شوروی به تقابل برخاست . حضور امپراتوری بریتانیا در حال افول بود : لندن ، یونان و ترکیه ، و بعد هندوستان و فلسطین را ترک گفته بود . جای خالی عقب نشینی امپراتوری بریتانیا را فقط ایالات متحده باید پر می کرد تا این نقاط به هدف های اغوا کننده ی اتحاد جماهیر شوروی تبدیل نشوند . ( بعدها ، تحقیقات نشان دادند که نه استالین می خواست و ظرفیت آن را داشت که مهار امور خلیج فارس و خاور میانه را به کف گیرد، نه خروشچف .)

اهمیت استراتژیک خاور میانه ، برهمگان اشکار است . این اهمیت ، منبع ضروری انرژی برای متحدان امرکیا اروپا و ژاپن بود ، و همچنان هم هست . در آن زمان ، ایالات متحده از بابت نفت متکی به خلیج فارس نبود ، بلکه تکیه اش بر ونزوئلا ، تکزاس ، لوئیزیانا و اوکلاهما بود . اروپا وژاپن اما ، نومیدانه برای بقای روزانه خود به خلیج نیاز داشتند. اغراق آمیز نیست اگر بگوئیم که به نظر طراحان سیاست امریکا ، دفاع از اروپای غربی ، بدون داشتن طرح موازی برای مهار خلیج فارس ، منطقی نبود. علیرغم مشکلات داخلی قدرت های غربی ، سلسله ائتلاف ها و پیمان های دفاعی مثل ناتو ، سازمان عقیم مانده ی دفاعی خاورمیانه سنتو ؛ موسوم به پیمان بغداد ، را سازمان دادند که جملگی علیه اتحاد جماهیر شوروی هدایت می شدند . ضمنا ، واشینگتن و لندن ، کشور به کشور شروع کردند به پشتیبانی از طیف راست اسلامی علیه نیروهای چپ و مشوق ایجاد « بلوک اسلامی » شدند .

برای آنهائی که اطلاع چندانی از مذهب و فرهنگ در خاور میانه نداشتند – و از آن جمله روسای جمهوری امریکا ، وزرای امورخارجه و مدیران  سی آی ا – ، طیف راست اسلامی برای سواری اسبی رام به نظر می رسید . حتی اگر مذهب مورد نظر از خارج آمده بود ، معیار تشخیص این مدیران برای انتخاب ، میزان شور و هیجانی بود که مردم نسبت به آن مذهب و رهبرانش از خود نشان می دادند . در جست و جوهای این مدیران برای انتخاب متحد تاکتیکی ، روی اسلام بهتر می شد شرط بست تا روی سکولاریسم ( که مذهب را در حاکمیت سیاسی سهیم نمی کند . م ) این در حالی بود که سکولاریست های منطقه را پنجه های مسکو ارزیابی می کردند و متمرکزترین ایشان ، به صورت خطرناکی علیه شاهان و نخبگان سنتی منطقه ایستاده بودند . بعد از جنگ جهانی دوم ، در فهرست ملت های که شاه داشتند ، نه تنها عربستان سعودی و اردن ، بلکه مصر ، عراق ، ایران و لیبی هم قرار داشتند .

 

در سال های 1950 ، مراکز مطالعات نظامی خاورمیانه در ایالات متحده در بسیاری از دانشگاه های ایالات متحده علم شدند و به کار جدی پرداختند . محصول این مراکز ، عرب شناسان و شرق شناسانی بودند که طراحان سیاست امریکا آنان را به نظر دادن در مورد پیچیدگی های منطقه فرا می خواندند . سی آی ا  و وزارت امورخارجه ، به جذب فارغ التحصیلان دانشگاه های شرقی امریکائی که از آموزش بالائی برخوردار بودند و به زبان های عربی ، ترکی ، فارسی ، اردو و سایر زبان های خاورمیانه تسلط داشتند ، پرداختند . به این ترتیب ، گروهی از این متخصصان به عنوان عرب شناس و شرق شناس در دولت ایالات متحده مرکز ثقلی را تشکیل دادند که حداقل درک عملی از منطقه را داشتند . با این حال ، بنا به شهادت های خود آنان ، عده ی کمی از ایشان به مطالعه ی کافی در مورد اسلام پرداختند و در عوض خود را در پیچ و مهره های موارد اقتصادی و سیاسی ، متمرکز و مشغول کردند . بسیاری از این عرب شناسان ، معتقد به عدم دخالت دین در دولت (سکولاریست ) بودند و هیچ تمایلی به اسلام بنیادگرا نداشتند . به عکس ، بسیاری شان در واقع به طور وسیعی به ناسیونالیسم عرب گرایش داشتند . خیلی شان اسلام را مظهر کهنه و بایگانی شده ای از عصر گذشته می دیدند .

با این حال ، جنگ سرد که درگرفت ، آن دسته از مقام های  سی آی ا  و  وزارت امور خارجه که در سمت ناسیونالیسم عرب ایستاده بودند ، به طور فزاینده ای مورد بی اعتنائی قرار گرفتند . نظریه های این بخش ، مورد حمله ی بخش درگیردر جنگ سرد و طرفداران اسرائیل قرار گرفت . این گروه ، بر آن بودند تا هرکسی را که خود را « عرب گرا » تلقی می کرد ، تضعیف و از میدان به در کنند . در سال های 1970 ، دوره ی عربیست ها به طرز فزاینده ای رو به فترت گذاشت . از آن زمان ، فعالیت طرفداران صهیونیست ها شدیدا به افزایش یافت . اینان ، حملات رعدآسای ایدئولوژیکی را علیه عربیست هائی که در حاکمیت سیاسی و بخش های آکادمیک باقی مانده بودند ، سازمان دادند. کتاب « عربیست ها : داستان یک نخبه ی آمریکائی » که در سال 1993 به قلم رابرت د. کاپلان نوشته شد ، اوج این کوشش را گزارش می دهد . از زمان انتشاراین کتاب ، حملات جدی به عرب گراها  تبدیل به کارخانه ای پرکار شده است . در عمل ، همه ی عربیست ها در مراحل مقدماتی نقشه ی جنگ عراق ، از موقعیت های خود برکنار شدند . همه ی عربیست ها سرسختانه با ورود به این جنگ مخالف بودند . دولت بوش با کنار زدن آنان ، نقشه ی پیش بردن جنگ را با آدم هائی که در نقطه ی مقابل بودند ، تضمین کرد . آدم هائی که جز آتش ، از چیزی سر در نمی آوردند .

 

شش

بعضی ها ممکن است به این بحث بپردازند که نه ایالات متحده به وجود آورنده ی اسلام بوده است ، نه ایجاد کننده ی مغایر آن که بنیادگرائی است . درست است ، اما برای پرداختن به این ادعا ، ضروری است که به بسط دادن مقایسه ی آن به طیف راست مسیحی امریکائی بپردازیم .

از دوران استعمار ، مسحیت محافظه کار و بشارت دهنده پروتستان ، به تعداد و در ابعاد وسیعی در امریکا پدیدار شد . اما ، با دریافت دیگر ، پدید آمدن راست مسیحی در ایالات متحده ، بر می گردد به سال های 1970 که مقارن است با شکل گرفتن اتحاد کشیش تیموتی لاهای در کلیسا های کالیفرنیا ، به وجود آمدن « اکثریت اخلاقی » به وسیله ی کشیش لاهای و جوی فال وی ، و نقش این دو مرد و دیگران در علم شدن شورا در « سیاست ملی » ائتلاف مسیحی و به وجود آمدن سازمان هائی مثل امپراتوری شبکه ی پت رابرتسون و مرکز دکتر جیمز دابسون که نظر به خانواده داشت . تا آن زمان ، مسحیت محافظه کار از نظر سیاسی نیروئی نوبیناد بود که در سه دهه ی گذشته با نرمی سازمان یافته بود ، به خود آگاهی رسیده بود و از نظر سیاسی حرکتی پر قدرت بود .

این تعریف ، در مورد اسلام هم مصداق دارد . تمایلات ارتجاعی در اسلام، به قرن سیزدهم بر می گردد . از همان سال های اولیه اسلام ، تاریک اندیشان ، مخالفان علم و معرفت و روشنفکری ، مخالفان تعقل و ملا نقطی های قران ، با طرفداران روشنگری ، پیشرفت و تمایلات معتدل و غیر افراطی به جدل و رقابت برخاستند . در دوران های اخیر ، مرتجعین مسلمان سد راه نوگرائی شدند ، در مقابل آموزش های پیشرو ایستادند و برای آزادی های جدید و حقوق بشر مانع ایجاد کردند . با این حال ، تا زمان پدید آمدن جنبش پان – اسلامیک جمال الدین ال افغانی ( همان سید جمال الدین اسد آبادی که حاکمیت اسلامی ها در ایران مجسمه اش را به عنوان عنصر مبارز و ضد استعمار در اسد آباد همدان ساخته است – م ) در اواخر سال های 1800 میلادی ، تاسیس اخوان المسلمین به وسیله حسن ال بنا  در 1928 میلادی و ایجاد گروه پاکستانی عبدل علا مودودی در سال 1940 میلادی که درجریان آن ها طیف راست اسلامی ، لاهایزها ، فال ول ها و رابرتسون های خود را پیدا کرد ، ارتجاع مورد نظر ما به این صورت شکل نگرفته و فعال نشده بود . این اسلامیست ها ، جنگ های فرهنگی خود در خاور میانه را همان گونه سازمان دادند که همتای طیف راست مسیحی شان در ایالات متحده . و دلایل شان هم مشابه هم بود .

درست به همان گونه که طیف راست مسیحی از کمک های مالی ثروتمندان جناج راست خیریه دهنده ، بخصوص صاحبان نفت تکزاس و میدوست بهره مند شد ، طیف راست اسلامیست ها هم از خزانه ی بیکران ثروتمندان نفتی برخوردار شد ، که از آن جمله می توان خانواده های رده ی بالای عربستان سعودی و خلیج را نام برد. و همان طور که طیف راست مسیحی با پیدا کردن هم پیمانان مناسب خود در جناح راست جمهوری خواهان شکل گرفت ، طیف راست اسلامی هم ، با درکی مشابه و در ترکیب با جناح راست طراحان سیاست خارجی امریکا ، تاسیس شد . در واقع ، جریان های حمایت بی دریغ از طیف راست مسیحی و طیف راست اسلامیست ، در دوره ی رونالد ریگان شدیدا به هم نزدیک شدند و در یک نقطه ی عمومی تمرکز پیدا کردند . در این تمرکز ، حامیان مشتاق ، هر دو جانب را از پشتیبانی های خود مطمئن کردند . بعضی امریکائی ها را جنگ سرد چنان کور کرده بود که فعالان نظامی طیف راست مسیحی و طرفداران پرحرارت صهیونیست اسرائیل ، با شور وشعف فناتیک های افغانستان را موردحمایت قرار دادند .

تشابه میان بنیادگرایان مسیحی و مسلمان ، زمینه های دیگری نیز دارد . هردو، در مورد باورهای خود به یقین مطلق اعتقاد دارند و این اعتقاد را در عمل به نمایش در می آورند . هردو ، براساس این باورهای مطلق ، اختلاف عقیده و ترک دین را بر نمی تابند ، از دین برگشتگان را با برچسب ارتداد محکوم می کنند ، ایشان را لامذهب ؛ پس مستحق مجازات ، می دانند و آزاداندیشان را فاسد و تباه و لعنت شده و شایسته ی هلاکت  تلقی می کنند . هردو جریان ، باور دارند که مذهب و سیاست حکم واحد دارند . اولی ها که طیف راست مسیحی باشند ، اصرار می ورزند که امریکا «ملت مسیحی » است ، دومی ها که طیف راست اسلامی باشند ، بر آنند که یا مسلمان ها باید تحت حاکمیت قدرتمند مذهبی – سیاسی خلیفه قرار گیرند ، یا تحت حاکمیت مطلق قوانین خشک و انعطاف ناپذیر شریعت . هردو جریان ، خشک اندیشی کورکورانه ای را در میان پیروان خود دامن می زنند . بنابراین ، اصلا اتفاقی و عجیب نیست که در میان پیروان مسیحیت و اسلام بنیادگرا ، جهان ما در واقع در معرض تصادم هولناک تمدن ها قرار گرفته باشد .

 

هفت

جنگ علیه تروریسم ، دقیقا غلط ترین راه برخورد با اسلام سیاسی است . این درگیری ، به دو صورت شکل می گیرد . شکل اول وانمود می کند که تهدید ویژه ای که القاعده سازمان داده ، زندگی عادی و امنیت امریکائی ها را به خطر انداخته است . شکل دوم نتیجه می گیرد که رشد طیف راست اسلامی در خاورمیانه و جنوب آسیا ، جهان را با مسائل جدی سیاسی رو به رو کرده است .

در رابطه با القاعده ، دولت جرج بوش آگاهانه در مورد تهدیدی که ارائه کرده است، اغراق می کند . القاعده آن قدرت عجیب و غریبی که دولت بوش ادعا می کند ، نیست . القاعده آن قدرتی نیست که بتواند امریکا را نابود ، یا فتح کند . و نمی تواند تهدیدی برای هستی ایالات متحده باشد . ممکن است القاعده بتواند امریکائی ها را بکشد ، اما به سلاح های کشتار جمعی دسترسی ندارد ، و تقریبا مطمئنا هرگز هم دسترسی نخواهد داشت . اگر چه دادستان کل ایالات متحده پس از واقعه ی یازده سپتامبر مدعی شد که القاعده بیش از پنجهزار عنصر اجرائی در امریکا دارد ، اما واقعیت این است که این تشکیلات در درون ایالات متحده هسته ها ، واحدها و عناصر چندان و کارسازی ندارد . از صدها مسلمانی که پس از یازده سپتامبر در ایالات متحده بازداشت شدند ، هیچ کدام شان هیچ رابطه ای با تروریست ها نداشته اند . در ظرف سه و سال نیمی که از واقعه ی یازده سپتامبر می گذرد ، حتی یک اقدام خشونت بار از القاعده – یا گروه تروریست اسلامی دیگری – در ایالات متحده گزارش نشده است : نه هواپیما ربائی شده ، نه بمب گذاری شده ، و نه حتی گلوله ای از این سو شلیک شده است . هیچ رابطه ای میان القاعده و عراق به اثبات نرسیده ، سهل است ، رابطه ای نیز میان القاعده و سایر کشورهای جهان اسلامی ، مثل سوریه ، عربستان سعودی و ایران ، به اثبات نرسیده است . خلاصه آن که تهدید القاعده ، نمایشی قابل تغییر است .

استفاده از ارتش امریکا در جنگ رسمی ، راه حمله به القاعده نیست که در موجودیت خود ، بر می گردد به نظام اطلاعاتی و تشتت و ضعف موجود . جنگ افغانستان سر از جائی دیگر در آورد. این جنگ ویرانگر ، نه توانست رهبری القاعده را نابود کند ، نه توانست طالبان را از بین ببرد که پراکنده شده است ، و نه توانست کشوری جنگ زده را که به خاک سیاه نشسته بوده است ، به ثبات برساند . برعکس ، با شرکت جنگ طلبان و دسته های قبلی طالبان ، فقط توانست باعث ایجاد دولت مرکزی ضعیفی شود . تازه از این هم فاجعه آمیزتر ، جنگ عراق نه تنها خطائی بزرگ و اساسا غیر ضروری بود ، بلکه اتفاقی بود که هیچ ربطی به جماعت بن لادن نداشت . یکی از ناظران در این مورد گفته است که حمله به عراق درست به آن می توانست بماند که فرانکلین روزولت در پاسخ به حمله ژاپنی ها به پرل هاربر ، به مکزیک لشکر می کشید . استفاده از ارتش علیه عامل بی سر زمینی مثل القاعده ، عملا بی فایده و در حکم پذیرش شکست به دست خویش است . مثل افسانه های مضحک قدیمی که از جنگ ها ساخته اند ، به جای هر سری که موشک های لیزری پرانده اند ، هرحمله ای که تفنگ داران دریائی به درون استحکامات اسلامیست ها کرده اند و گردنی را زده اند ، یا هر شبیخونی که هلیکوپترهای توپدار اسرائیل به مناطق حماس و حزب الله کرده اند و هر حمله ای که با موشک های کروز به سنگرهای دور افتاده صورت گرفته ، سه سر نشسته است . اما چون جنگ افغانستان و عراق دقیقا با سیاست های توسعه طلبانه دولت بوش برای برپا کردن امپراتوری و جنگ اشغالگرانه منطبق است ، و از آن جا که ایالات متحده را به حضور گسترده ی نظامی از شرق افریقا تا قلب آسیای مرکزی کشانده اند ، این دوجنگ علیه کشورهاو ملت های افغانستان و عراق ، حتما باید صورت می پذیرفت . مسائلی مثل استفاده از کماندوها و نیروهای مخصوص با کمک دیپلماسی خشک اندیش ، اقدام قانونی و تنظیم ادعانامه ، هماهنگ کردن کوشش های بین المللی و معیارهای قضائی دفاع از خود ، که می توانستند مطرح شوند ، به طرز وسیعی در دولت بوش به غفلت سپرده شدند .

با این حال ، مورد ادعا این است که هنوز می شود القاعده را شکست داد .

مساله بزرگ تری ، که مربوط می شود به رشد قدرت بنیادگرائی اسلامی در خاور میانه و آسیا، بازهم پیچیده تر از این حرف هاست .

تبعا ، مساله اول به مساله دوم مربوط است . تا طیف راست اسلامی متوقف نشود ، همواره این امکان وجود دارد که القاعده تجدید حیات کند . یا ، در عراق پس از تجاوز نظامی ایالات متحده ، سازمان های جدیدی به سبک القاعده ظهور کنند و به ترسیم خطوط ضد امریکائی و انزجار از ایالات متحده  بپردازند . یا ، یکی دیگر از گروهای تروریست طیف راست اسلامی ، مثل حماس و برادر خوانده اش حزب الله ، بتوانند از حد گروهی که حدود فعالیتش بیشتر محلی است ، به گروه بزرگ تری با جاه طلبی بین الملی تبدیل شوند . گروه های خشونت گرائی که در خاور میانه به وجود آمدند و به تروریسم گرایش پیدا کردند ، کمک های مالی ، تائیدیه های مذهبی و هنگ های تازه نفس خود را از آن دسته نهادهای بنیادگرائی تامین کرده اند که در سه دهه ی گذشته ، مثل قارچ تقریبا در همه ی کشورهای اسلامی روئیده اند . در خاورمیانه ، نیروهای از این گونه که وابسته به اسلام سیاسی هستند ، مثل ظرف آبی که روی اجاق می جوشد و بخارش به صورت مداوم در هوا پخش می شود ، به جوش وخروش در آمده اند . از این ظرف آب ، جریان های تندرو و پی گیری خارج می شود که بلا فاصله جذب یکی از گروه های تروریست فعال می شوند .

 

ایالات متحده چه می تواند بکند که شعله را پائین بکشد ؟ و حرارت سیاسی ی زیر جنبش اسلامی را کاهش دهد ؟

اول آن که ایالات متحده باید به دلجوئی از مسلمانان خشمگین بپردازد که در ادامه ی همین خشم، دنبال سازمان های مثل اخوان المسلمین می گردند تا در آن ها متمرکز شوند و آرامش خاطر پیدا کنند. البته ، نه باعث همه ی این خشم ها و ناراحتی ها ایالات متحده است ،  نه ایالات متحده قادر است باعث تسکین و چاره جوئی همه ی آنها شود . با این حال ، دست کم ایالات متحده می تواند گام های مهمی بردارد که در نتیجه ی آن ، خرمن چینی ی  طیف راست اسلامی از مسلمانان به تنگ آمده ، کاهش یابد . در همکاری با سازمان های ملل متحد ، اروپائی ها و روس ها ، ایالات متحده می تواند به کاهش در گیری میان فلسطین ها و اسرائیلی ها کمک کند . این نتیجه ، فقط با تضمین عدالت برای فلسطینی ها مقدور است . عدالت برای فلسطینی ها ، یعنی ایجاد کشور مستقل فلسطین که از نظر جغرافیائی و اقتصادی پایدار باشد ، یعنی تخلیه مناطقی که غیر قانونی به اشغال اسرائیلی ها در آمده است ، یعنی بازگشت کامل اسرائیل به پشت مرزهای 1967 و تقسیم عادلانه و ثبات اورشلیم . تنها با چنین اقدامی بهانه ی اساسی از دست طیف راست اسلامی در سراسر جهان خارج خواهد شد.

 

دوم آن که ایالات متحده باید دست از ادعای حاکمیت برخاورمیانه بردارد . عقب نشینی از ادعای امپراتوری براین منطقه ، ایجاب می کند که ایالات متحده نیروی نظامی خود را از افغانستان و عراق عقب بکشد ، پایگاه های نظامی خود در خلیج فارس را خلع سلاح کند ، امکانات و تسهیلات نظامی خود در منطقه را کاهش دهد ، هیئت های آموزش نظامی را برچیند و فروش اسلحه را متوقف کند . بسیاری از دیپلمات های ایالات متحده که در منطقه کار کرده اند ، می دانند که توان تحریک حضور نظامی امریکا در خاورمیانه ، مثل نفتی است که بر شعله های خشم و انزجار مردم پاشیده شود . ایالات متحده حق هیچ گونه ادعائی نسبت به خلیج فارس و خاورمیانه را ندارد . آینده ی روابط اقتصادی و مناسبات سیاسی این منطقه را ، حتی اگر مغایر با خواسته های ایالات متحده باشد ، رهبران سیاسی کشورهای منطقه باید رقم بزنند .

 

سوم آن که ایالات متحده باید دست از جست وجوی راه هائی برای تحمیل اولویت های خود بر منطقه بردارد . از سال 2001 ، ایالات متحده با این ادعا که « خاورمیانه بزرگ تر » با نقطه نظرهای امریکا در مورد دموکراسی منطبق خواهد بود ، صدمات بی شماری به منطقه زده است . برای ایدالیست های تند رو در دولت بوش ، فراخوان بوش برای تامین دموکراسی در دنیای عرب و ایران ، بهانه ای بوده است برای دخالت در امور این ملت ها و تشدید درگیر کردن ایالات متحده در منطقه. حتی با دیدی سطحی نسبت به ارزش ها ، متوجه می شویم که این حضرات عملا منکر این واقعیت اند که ملت های خاورمیانه ، خود باید دموکراسی را بنا به اراده ی ملی ، گام های خود ، و در زمان خود پیدا کنند . هر گونه دخالتی برای ایجاد اصلاحات ، در واقع نه تنها تن در دادن به شکست است ، بلکه اهانت به کشورها و ملت های خاورمیانه است . بعضی از این کشورها ، ممکن است زمینه های اجتماعی اصلاحات را داشته باشند ، بعضی ممکن است نداشته باشند . تغییرات دموکراتیکی که به خدمت تقویت طیف راست اسلامی در آید و در نهایت اخوان المسلمین را در قاهره و دمشق و ریاض، یا الجزیره به قدرت برساند ، هدف های مورد ادعا را برآورده نخواهد کرد . نتیجه ی این سیاست، کشورهای بیشتری را در منطقه به دست اسلامیست ها خواهد سپرد. ایالات متحده باید در رابطه با دموکراسی در جهان اسلام ، دست از این سیاست بردارد .

 

چهارم آن که ایالات متحده باید طبل جنگش را علیه ملت های ستمدیده خاورمیانه – مثل ایران و سودان – که هنوز در سلطه ی حکومت های اسلامی پرپر می زنند ، خاموش کند . این تهدیدها ، مستقیما ملت های خاورمیانه را نشانه رفته است ؛ نه دولت هاشان را . امواج اسلامیسم امریکائی که این مناطق را فرا گرفته ، هنوز برتارک قدرت نشسته است . پیش از آن که این موج عقب بنشیند ، و تا زمانی که نیروی بر آمده از دهه ها هنوز در حرکت باشد ، ممکن است ملت های دیگری نیز تسلیم جزرومد آن شوند . ایالات متحده اما ، باید به این حقیقت پی ببرد که تهدید و زور و عزم جهانگشائی،  نتیجه ای جز تقویت اسلامیسم ندارد ، و عملا نقش صدور امریه را دارد .

رهائی واقعی خاورمیانه ، در گرو اقدام روبه رشد نیروهای غیر مذهبی ( سکولار) و آموزش و پیشرفت مردمی است که به اسارت اسلام گراها در آمده اند . این کوشش ممکن است دهه ها طول بکشد ، اما باید از همین امروز ، بدون دخالت های امپریالیستی ، شروع شود . در هیچ جای اسلام نیامده است که اسلام باید در باتلاق باورهای قرن هفتم باقی بماند و اصرار بورزد که قران باید بر جهان سیاست ، آموزش ، علم و فرهنگ حکومت کند . این ادعا ، بدان معنی است که میلیون ها مسلمان باید باور کنند که بازگشت به اساس بنیادگرایانه ، پاسخ مناسبی است به مسائل قرن بیست ویکم و نقطه نظرها و امور مربوط به آن .  بنیادگرائی ، چه در شکل اسلامیسم باشد ، یا در شکل طیف راست مسیحی امریکائی و تفکر فوق متعصب جنبش مهاجران اسرائیلی ، همواره نیروئی ارتجاعی است . در جهان اسلام ، بخش معتقد به عقل و استدلال و حکومت غیرمذهبی و در عین حال معتقد به احکام آسمانی ، بسیار پرجمعیت تر از بنیادگرایان است . ده ها میلیون مسلمان ، همان گونه که میلیون ها مسیحی و یهودی و مسلمان در ایالات متحده ، توانسته اند معتقدات دینی و مسائل شخصی خود را از سیاست جدا کنند . این اکثریت خاموش است که باید ابتکار عمل را از چنگ بنیادگرایان در آورد . این جمعیت عظیم است که باید از حمایت جامعه ی مدنی ، از سازمان های غیر دولتی ، از دانشگاه ها ، از مراکز تحقیقاتی و فکری و سایرین برخوردار شود .

مردم خاورمیانه ، نه تنها در ساختمان ملی ، بلکه در تجدید « ساختمان مذهبی » خود باید پرکارشوند. وقتی فتیله ی مباحث سیاسی در خاورمیانه تا این حد پائین آمده است ، محققان امور مذهب ، فیلسوفان و دانشمندان علوم ، می توانند برای ایجاد مناظره ای وسیع گردهم آیند تا باب نظری تحمل دگر اندیشی در قرن بیست و یکم و اسلام مدرن را جابیندازند و برای بیرون آوردن مردم مسلمان از گروگان ملاها و آیت الله ها ، فرهنگ نوینی را پایه ریزی کنند . یک توافق عمومی ، یا به قول اسلامی ها اجماع فقهی ، می تواند در دنیای اسلام به وجود آید تا متن های قدیمی و سنت ها را با شرایط امروز جهان تفسیر کند . این تفسیر ها ، برداشت ها و نظریه های جدی که نتیجه ی آن خواهد بود ، می تواند راهش را از میان سنگلاخ ها و تنگنای ها، به سمت شهرهای بزرگی مثل استانبول ، قاهره ، بغداد ، کراچی و جاکارتا بگشاید و تا قلب مساجد شهرهای و روستاها توسعه یابد. این تحول مستلزم ایجاد اصلاحاتی در نظام آموزشی و دوره های تحصیلی دنیای اسلام است که باید بردانشگاه ها و مدارس مذهبی تاکید بورزد و آموزش نوین را وارد مواد درسی آن ها کند. وارد شدن به این مرحله ، به یافتن روزنه هائی برای به وجود آوردن رسانه های خبری جدید : رادیو ، تلویزیون های ماهواره ای و اینترنت دارد . با این ابزار هاست که می توان به همه ی نقاط دسترسی پیدا کرد . به ثمر رسیدن این اقدام تحول طلبانه ، سال ها وقت می برد . تا زمانی که در گیری های نظامی به عنوان عامل تشدید خشم و آشفتگی در منطقه به پایان نرسد ، و تا زمانی که شرایط اقتصادی منطقه وارد مراحل رشد نشود ، این امید در دسترس قرارنخواهد گرفت . تجدید ساختمان مذهبی ، مثل تجدید ساختمان ملی ، می تواند بسیار بسیار طولانی باشد.         

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
فريدون گيلاني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.