شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۸

سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

این همه بی‌عدالتی از کجا بر میخزد؟
راضیه متینی


انگیزه‌ای که من را به نوشتن این مطلب واداشت روایت نادرست و قضاوت بیرحمانه و غیرمنصفانه‌ی فریبا مرزبان در مورد عزیزی است که در قتل عام ۶۷ به شهادت رسید و امروز قادر به دفاع از خود در برابر غیر اخلاقی ترین اتهامات نیست. بارها پیش آمده که با خواندن چنین مقاله هایی دلم بدرد آمده است اما این بار دیگر نتوانستم سکوت کنم چون از شکر محمدزاده عزیزی سخن به میان آمده که بخاطر احترام و محبوبیتی که در نزد بچه ها داشت مورد غضب و کینه‌ی بیرحمانه حاج داوود بود. انسانی متین، باوقار و دوست داشتنی که یادش هیچ گاه از خاطر من نمیرود. در این نوشته هدفی جز دفاع از شخصیت شکر محمدزاده ندارم و اگر سخنی از زندانیان مجاهد و مارکسیست می‌گویم تنها برای توضیح مطلب است.


 فریبا مرزبان نوشته است:


تابستان ۱۳۶۱ شمسی بود و من در سلول شماره شش در بندِ قرنطينه زنان، در زندان قزلحصار بودم. ابتدا سه سلول ۶، ۷ و ۸ در قرنطينه بوديم. هر چند روز در ميان، ميهمانان تازه واردی را برای تنبيه، به بندِ ما منتقل می کردند؛ اين زندانيان از بندهای مختلف زندانِ قزلحصار، به جمع ما تنبيهی ها افزوده می شدند و گاه نيز ديده می شد، که تازه واردين از زندان اوين هستند.



من یکی از افرادی بودم که به اتهام شرکت در تشکیلات یند ۴ عمومی واحد ۳ قزلحصار (که واقعیت نداشت و من روحم نیز از آن بی اطلاع بود )به بند ۴ مجرد و به قول فریبا مرزبان بند قرنطینه که هیچوقت چنین نامی نداشت و من نمی دانم مقصود او از بیان آن چیست، در بهار ۱۳۶۱ منتقل شدم.


اردیبهشت بود، ابتدا  حاجی داود رحمانی به داخل بند آمد و اسامی نزدیک به ۷۰نفر را خواند که من هم یکی از آنها بودم. ما را به بند ۴ مجرد منتقل کردند. ما زندانیان مجاهد اولین سری تنبیهی در زندان قزلحصار بودیم که به اتهام شرکت در تشکیلات بند به بند ۴ مجرد که بعدها بند ۸ نام گرفت منتقل شدیم. تا قبل از این تاریخ این بند تنها محلی برای ورود زندانیان تازه وارد از اوین به قزلحصار بود. از آنجا زندانیان را تقسیم کرده و به سلول‌های مختلف در بند ۴ عمومی میفرستادند. خود من هم در آذر ۶۰  وقتی که از اوین به قزلحصار منتقل شدم ابتدا به این بند آمدم.


تا قبل از ورود ما به بند ۴ مجرد در اردیبهشت ۶۱  سلول‌ در بسته‌ای در بند ۴ مجرد وجود نداشت. بعد از این که ما را به این بند منتقل کردند همه‌ی ما را که حدوداً ۷۰ نفر می‌شدیم و تماماً نیز هوادار مجاهدین بودیم به دو سلول انتهای بند که سلول ۶ و ۵ بود فرستادند و مدت ۲ هفته ما در این سلولها  به شکل در بسته به سر بردیم و فقط برای رفتن به توالت سه بار بیرون میآمدیم. فریبا مرزبان در میان ما که در سلول‌های دربسته بودیم به سر نمی‌ برد و جز دو سلول ۶ و ۵ سلول دربسته‌ای در آن تاریخ در بند نبود. البته در سال ۶۲ در همه سلول‌های بند بسته شد که در آن تاریخ فریبا مرزبان در بند ۸ نبود.


او همچنین در رابطه دلایل راه‌اندازی بند ۴ مجرد (بند ۸) می‌نویسد:


 


 


داود رحماني، لمپن تمام عيارِ زندان، تصميم گرفته بود که زندانيان زن را در هم شکند. او تصور می کرد که با تشکيل قرنطينه می تواند ما را به زانو در آورد. با اقدام به اينکار، دو هدف را پی می گرفت، اول اينکه زندانيانِ کمونيست مخالف رژيم، که مواضع شان علنی بود را، مجبور به انجام فرايض دينی نمايد؛ مسلمان بشوند، از مواضع گروهی خود دست بردارند و اظهار ندامت بکنند.


در ابتدای امر دلیل اصلی راه‌اندازی بند ۴ مجرد چنان‌که فریبا مرزبان گفته نماز خوان کردن زندانیان کمونیست نبود. بلکه به گفته‌‌ی حاج داوود آن‌ها می‌خواستند تشکیلات بند مجاهدین را در آورند. تشکیلاتی که از آن دم می‌زدند تنها مطالعه‌‌ی جمعی و انجام کارهای جمعی بند از سوی زندانیان مجاهد بود. واقعیت این است که در همه حال الویت حاج داوود و رژیم سرکوب زندانیان مجاهد بود. البته بعدها زندانیان مارکسیستی که نماز نمی‌خواندند را نیز به بند ۸ منتقل کردند که داستانی جداگانه دارد.



او همچنین می‌نویسد:


 


دليل دومِ برپايی بندِ قرنطينه، پی بردن به تشکيلات درونِ زندانيان مجاهد در زندان و از ميان آنها توابين تاکتيکی بود. تعدادی از زندانيان مجاهد در زندان کار می کردند و به عنوان مسئول بند، همه کارها و ملاقاتهای زندانيان را کنترل می کردند. (عفت خليلي، شکر محمد زاده ، فرزانه عموئی از عاملين اصلی بودند و بعدها در زندان دفاع از سازمان مجاهدين نکردند، در عوض، مواضعِ جمهوری اسلامی را پذيرا شدند و بر همين اساس برای فرار از شکنجه و حفظ جانشان اقدام به همکاری کامل با مسئولان زندان نمودند. با استناد به گزارشهای آنها، بسياری از مجاهدان و کمونيست ها تحتِ شکنجه قرار گرفته و تعدادی نيز اعدام شدند)



در ابتدا هنوز چیزی بعنوان موضع گیریهای سیاسی و تشکیلاتی در بند مطرح نبود. ما اولین سری زندانیانی بودیم که از اوین به قزلحصار منتقل شده بودیم. هنوز در آنزمان «تواب تاکتیکی» مطرح نبود. حتا توابین نیز از انسجامی برخوردار نبودند.


از فریبا مرزبان باید پرسید اگر از نظر او مجاهدی به خاطر آن که اتهامش را با توجه به شرایط و فشار رژیم «منافق» می‌گفت «تواب تاکتیکی» بحساب میآید پس برای مارکسیستهایی که نماز میخواندند و یا همه چادر سر میکردند چه اصطلاحی بکار میبرد؟  


برای اطلاع خوانندگان لازم است بگویم قبل از اینکه ما در اردیبهشت ۶۱ به بند تنبیهی ۴ مجرد منتقل شویم در بند ۴ عمومی مارکسیستهای بند بغیر از ۳ نفر همه نماز می‌خواندند. آن سه نفر خود بهتر میتوانند در این باره شهادت دهند. حاجی داود رحمانی آن سه نفر را نجس می‌دانست و برای همین آنها را به زیر هشت که در کنار دفتر بند بود منتقل کرد و در بند اعلام کرد که کسی با این افراد تماس نگیرد چون نجس هستند. اتفاقا بچه های مجاهد بودند که این مورد را رعایت نمیکردند.


 


معلوم نیست چرا فریبا مرزبان اینقدر کنیه توزانه در مورد بچه های محبوب و مورد احترام صحبت می‌کند. هدف او از لکه دار کردن آن‌ها چیست؟‌ بغیر از عفت خلیلی از میان بچه های مجاهدی که به سلولهای دربسته بند ۴ مجرد منتقلشان کردند هیچ کس دیگری با مسئولین بند همکاری نمیکرد. در ضمن در آن زمان هیچ مارکسیستی را بخاطر تشکیلات بند به بند ۴ مجرد نیآوردند که مجاهدی بخواهد برایشان گزارش بنویسد. زندانیان مجاهد در زندان چه چیزی در رابطه با زندانیان مارکسیست می‌دانستند که لو دادنش باعث اعدام آن فرد شود؟ آیا می شود نام یک نفر از آن ها را بگویید؟


چرا نامی از کمونیستی که شکر محمدزاده و فرزانه عمویی برایش گزارش داده و موجب اعدامش شده اند نمیاورند؟‌



نمی دانم فریبا مرزبان چگونه میتواند شب سر بر بالین بگذارد و این همه بی انصافی و بی مروتی را در حق شکر محمد زاده روا دارد؟ اگر سخنی از فرزانه عمویی نمیآورم به معنای تأیید گفته‌های فریبا مرزبان نیست بلکه چون با او نبوده‌‌ام از این کار خودداری می‌کنم.


شکر محمدزاده پرستاری بود که از همه چیز خود گذشته بود. در آن شرایط سخت در حالی که بسیاری به دنبال منافع خود بودند تمام تلاشش این بود که به بچه‌ها کمک کند. بهای این احساس مسئولیت را نیز بعدها در واحد مسکونی به سختی پرداخت. اگر امکان دارویی یا غذایی برای بچه‌های معده‌ای در بند پیدا می شد با آن که خود از بیماری شدید معده رنج میبرد، با گذشت و فداکاری آن را به دیگران اختصاص می‌داد. اگر برای بردن به بهداری لیست بیماران بند را میخواستند، با آن که خودش در الویت بود و بیش از همه رنج می‌برد، دیگران را به بهداری میفرستاد. بسیاری اوقات پریدگی رنگ چهره ی او از حال وخیمش خبر می‌داد. بچه های در بند که متوجه‌ی وضعیت بحرانی او شده بودند تلاش میکردند که کاری برای او بکنند ولی او اجازه نمیداد و همیشه میگفت: « نه من حالم خوبه».


 فریبا مرزبان می‌نویسد:‌


 


در آن ايام، ما چپها را شکنجه می دادند تا نماز بخوانيم و به فرامين مذهبي، بها بدهيم؛ اين در حالی بود که زندانيان مجاهد نماز می گذاشتند و گروهی از آنان با زندانيان چپ، نجس و پاکی را رعايت می کردند و مجبور بودند در همان محل نماز بگزارند و روزه داشته باشند.



آیا فریبا مرزبان نمی داند که مجاهدین نماز و روزه جزو اعتقاداتشان است؟‌ آیا مجاهدین به خاطر  خوش آمد رژیم نماز می خواندند؟ معلوم نیست فریبا مرزبان چه هدفی در بیان این مطلب دارد؟ مجاهدین هرگز و در هیچ زمانی حداقل تا سال ۱۳۶۵ یعنی یکسال بعد از آزادی او از زندان که من در زندان بودم با غیر مذهبی ها رعایت نجس و پاکی نمیکردند. البته توابهای سابقاً مجاهد و غیرمذهبی، چنین چیزی را رعایت می‌کردند و حتا مجاهدین را نیز به خاطر ارتباط با غیرمذهبی‌ها نجس می‌خواندند. نمی دانم چرا فریبا مرزبان دنیاله‌‌ی خطی را که لاجوردی و حاج داود رحمانی برای بوجود آوردن فضای دشمنی و بی اعتمادی در بین گروههای سیاسی داخل زندان پیش میبردند در اروپا پیش می‌گیرد؟  


راضیه متینی


مقاله فریبا مرزبان را با نام به یاد اشرف فدایی در سایت های روشنگری، گزارشگران، هنرمندان در تبعید و... می‌توان خواند.



منبع: سايت ديدگاه



نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از راضیه متینی:


يافت نشد.






[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.