شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah    

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ -  ۷ سپتامبر ۲۰۱۰



سايت ديدگاه


کد مطلب: 815
تاریخ ارسال: 10 Aug 2007

ارسال‌کننده: زنگی زنگ
  

بازگشت به آینده (نقد اجمالی مقاله اخیر آقای سالاری در دیدگاه)

بازگشت به آینده (قسمت چهارم)

(نقد اجمالی مقاله اخیر آقای سالاری در سایت دیدگاه)

 

پس از مطالعه مقاله آقای سالاری با عنوان "ضرورت بازگشت به خویشتن برای گذار به دموکراسی" نظر کوتاه زیر را در قسمت نظرات نوشتم:

 

 "این مقاله از آن دست نوشته هایی است که سر و ته شان به هم ربطی ندارند! پنداری نگارنده در میان راه چرتی زده باشد و بعد از بیدار شدن، راه رفته را از یاد برده و سر در راهی دیگر گذاشته باشد. شعرهایی که در لابلای سطور آمده اند، اغلب ربطی به موضوع ندارند و خواننده را میان سطر قبل از شروع شعر و سطر بعد از پایان شعر (به احتمال زیاد همزمان با چرت زدن نگارنده) دچار نوسان می کنند. این نوسان شامل حال خود نگارنده هم می شود، زیرا گاه تعبیر و تفسیری به دلخواه خودش از شعر شاعر می آورد که چون نیک بنگری می بینی که با اصل شعر و پیام شاعر بیگانه است."

به دنبال آن آقای سالاری در مورد نظر من به اینگونه اظهار نظر کردند:

 

  "به آقا و يا خانم زنگي زنگ، راستش من نه زنگي زنگم و نه رومي روم. در نوشتهً شما حرف جدي قابل پاسخي نيست. معلوم است از خواندن نوشته ام گزيده شده ايد، مطمئناً در ادامهً اين بحث آنرا شيرين خواهيد يافت. موفق باشيد."

قبل از هر چیز مایلم از ایشان بابت واکنشی که در مورد نظر خوانندگان نوشته شان نشان داده اند، تشکر کنم. کاش تمام کسانی که در سایت دیدگاه قلم می زنند، مانند ایشان در مورد نظرات خوانندگان واکنش نشان می دانند تا باب گفتگویی سازنده و مستقیم بین نگارنده و خواننده باز می شد. و اما برای نشان دادن حرف های جدی که در آن اظهار نظر کوتاهم برای ایشان داشتم و متأسفانه از دید ایشان پنهان مانده اند، مطلب زیر را در نقد مقاله ایشان نوشتم. امیدوارم که این بار با دقت و جدیت این نقد را مطالعه کنند و به جای حاشیه نگاری در مورد نام کاربر، به متن نوشته بپردازند.

 

از عنوان ( سر ) نوشتار آقای سالاری شروع می کنم. » ضرورت بازگشت به خویشتن برای گذار به دموکراسی   «، که در ادامه متن و پس از عبور از چند شعر در باب حکایت نی، درد بی درمان، صدف کون و مکان، حقیقت این جهان و آن جهان، بی رنگی جان جهان، شعله و دود و روشنایی، افسر شهریاران و زیور نامداران، مذهب رندان و مرغ سلیمان، آمیزش خرد و روان در نغز شعر و مغز جان، و بالاخره در دود بخور و کرامت می ... در بخش های میانی مقاله تبدیل می شود به » ضرورت بازگشت به حکمت و عرفان ايراني« ! بنابراین منظور آقای سالاری از عبارت "بازگشت به خویشتن" در عنوان مقاله "بازگشت به حکمت و عرفان ایرانی" است. جستجوی خوانندهء کنجکاو برای یافتن رابطه حکمت و عرفان ایرانی با دموکراسی در متن نوشتار بی نتیجه می ماند. ایرانیان در هر زمینه ای در تاریخ بشری نقشی ایفا کرده باشند، بدون شک در زمینهء دموکراسی هیچ سهمی به آنان نمی رسد؛ البته اگر نخواهیم باد در غبغب بیاندازیم و مانند گروه "بی چرا زندگان" ادعا کنیم که: "هنر نزد ایرانیان است و بس "!

از این گذشته باید از آقای سالاری بطور بسیار جدی پرسید، که چطور می شود از طریق بازگشت به حکمت و عرفان ایرانی به دموکراسی گذار کرد؟

و اما در مورد موضوعیت یافتن ضرورت بازگشت به حکمت و عرفان ایرانی که در واقع یکی از بی شمار نقطه های گسست در نوشتار آقای سالاری را جلوه می دهد؛ این همان ادامهء راه نرفته در مقاله ایشان است، همان نوسانی که نگارنده در حین نگارش دچار آن بوده و آن را خواسته یا ناخواسته به خواننده نیز منتقل کرده است. در سرتاسر متن دلیل اول ایشان حتی یک بار هم نامی از حکمت و عرفان ایرانی نمی بینیم! دلیل اولی که قرار است ضرورت بازگشت به عرفان و حکمت ایرانی را مستدل کند، نه تنها  تهی از عرفان و حکمت است، بلکه ملغمه ای است از تحلیل ها و تفسیرهای این سازمان یا آن حزب در مورد علت شکست برخی از جنبش های اجتماعی اخیر ایرانیان باضافه تحریف ناشیانه تاریخ معاصر. از ادعاهای بی اساس ایشان در مورد "رضا دادن دلسوزان ملک و ملت به دولت مقتدر رضا خان"، که در اصل چیزی به جز زیر سبیلی رد کردن ستم شاهی رضا قلدر و سرکوب های وحشیانه مردم توسط این مزدور رسوای انگلیس نیست، گرفته تا عباراتی همچون "به سر رسیدن عمر مفید شاه برای خارجی ها و مردم ایران"، که در واقع لاپوشانی جنایات رژیم خائن و وابسته محمدرضا پهلوی و دهن کجی به شهیدان انقلاب ضد سلطنتی مردم ایران است. واقعیت این است که سلسله خونریز پهلوی تنها برای اربابانش، یعنی خارجی ها، مفید بود و برای مردم ایران فقط ستم و سرکوب و غارت و چپاول به همراه داشت. آقای سالاری در این قسمت سرنوشت سازمان مجاهدین و دیگر سازمان های انقلابی را با سرنوشت حزب خائن توده یکی می داند و خم هم به ابرویش نمی آورد! ربط این تحلیل های آبکی با عرفان و حکمت ایرانی چیست؟

اگر در متن دلیل دوم ایشان برای اثبات موضوعیت یافتن بازگشت به حکمت و عرفان ایرانی هم دنبال رد پایی از حکمت یا عرفان بگردیم، باز هم حتی در یک مورد اثری نخواهیم یافت! در این قسمت چهار نسل، ( کنش گر، واکنش گر، کنکاش گر و پژوهش گر ) به عنوان چهار نسل متمایز داستان انقلاب ضد سلطنتی ایران  معرفی می شوند. جالب اینجاست که ایشان نسلی را که نام کنکاش گر بر آن نهاده اند، همان نسل به قول ایشان "رفورمیست و اصلاح طلب در درون و بیرون نظام" می دانند! تمام طرف حساب های استعمارگر رژیم جنایت کار جمهوری اسلامی سال ها به دنبال هر خس و خاشاکی در درون رژیم راه افتادند و به شیادانی از جنس خاتمی لقب "رفورمیست" دادند و در نهایت با سرخوردگی کامل بر این نکته صحت گذاشتند که رژیم آخوندی اصلاح پذیر نیست؛ دیگر حتی بسیاری از عوامل  رسوای رژیم هم آشکارا اذعان دارند که جریان موسوم به اصلاح طلب در درون رژیم ساخته و پرداخته وزارت اطلاعات بوده و هست. با این همه باز هم آقای سالاری در درون رژیم نسلی رفورمیست و اصلاح طلب کشف کرده اند و به آن لقب "کنکاش گر" داده اند!  لابد قافله سالار این نسل کنکاش گر خاتمی شیاد و ایدئولوگ های آن هم رسوایانی امثال سروش، گنجی، عبدی و ... هستند! هر چند نوسانات در این بخش مقاله شدت گرفته و سرگیجه آور می شوند، اما باز هم هیچ ربطی به عنوان مقاله و نیمچه عنوان استحاله شدهء آن در میان متن ندارند.

 

در قسمت پایانی استدلال سوم ایشان یک بار کلمه "عرفان ایرانی" دیده می شود، که البته آن هم در رابطه با سودای وی هنگام ورود به مجاهدین می باشد و نه در مورد شیوه گذار به دموکراسی از طریق بازگشت به خویشتن. در این قسمت آقای سالاری خُرده حساب هایش را با سازمان مجاهدین خلق ایران به صورتی خجولانه به خورد خواننده می دهد و به عنوان نمونه می نویسد: " (در بيستم خرداد که دستگير شدم باورم نمي شد که چطور در عرض ده روز (تا سي خرداد سال شصت)، فقط در عرض ده روز "امام خميني" ديروز شد يزيد و "خميني ضد بشر" و "مجاهد قهرمان" ديروز شد "منافق مفسد في الارض" امروز). آري، بهانه و ميدان دادن به افراط خمينيان از تفريط ما بود ".

این هم از آن نوسانات سرگیجه آور ایشان است؛ ده روزی که ایشان از آن حرف می زنند، از بیست خرداد تا سی خرداد سال شصت است، یعنی ایشان بعد از ده روز که از دستگیری شان می گذرد، در زندان مطلع می شود که "امام خمینی" شده است یزید و "خمینی ضد بشر" و باورش نمی شود که چطور! باید از ایشان بطور جدی پرسید: چطور می شود کسی در بیست خرداد به آن چیزی که  هنوز رخ نداده است با ناباوری برخورد کند؟

آقای سالاری، منظورتان از "ما" در جملهء " بهانه و میدان دادن به افراط خمینیان از تفریط ما بود" چه کسانی هستند؟ شما و کدام دیگران تفریط کردید؟ در چه امری تفریط کردید؟ خمینی ضد بشر و دار و دسته سرکردگان و مزدوران رژیم قرون وسطایی جمهوری اسلامی در قتل عام  و غارت و چپاول مردم اسیر ایران افراط کرده و همچنان می کنند. این نتیجه و پیامد بلافصل ماهیت ضد بشری رژیم است و نیاز به بهانه و یا میدان دادن دیگران ندارد. اینجاست که باید بطور جدی پاسخگو باشید، که با کدام منطقی حتی بخشی از جرم جلاد را به گردن قربانی می اندازید؟

 

این هم از قسمت پایانی ( ته ) نوشتهء آقای سالاری! "بازگشت به خویشتن" که در عنوان مقاله قرار است باعث "گذار به دموکراسی" شود، در حین گذار از بستر شعرهایی از این عارف و آن شاعر و اغلب بدون کوچکترین رابطه ای با موضوع مقاله، به "بازگشت به حکمت و عرفان ایرانی" تبدیل می شود و باعث می شود که ایشان مرزهای زمان را بشکنند و در روز بیست خرداد به آنچه در ده روز بعد در سی خرداد رخ می دهد، باور نداشته باشند! و سال ها بعد در ادامهء این ناباوری، جای قربانی و جلاد را عوض کنند! "بازگشت به آینده"  (قسمت چهارم )!

                                       

 زنگی زنگ

19 مرداد 1386

 






در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.



ورود به بخش دیدگاه کاربران

نام ورودی:  
کد ورودی:       

آرشیو مطالب دیدگاه کاربران

لیست عنوان‌ مطالب دیدگاه کاربران

برای دستیابی به تمامی نوشته‌های هر یک از نظردهنده‌گان(منظور کسانی است که پیرامون مقاله‌ها نظر داده‌اند)، نام کاربر مورد نظر را در کادر زیر به فارسی تایپ کرده و سپس روی "پيدا کن" کلیک کنید.




[www.didgah.net] [email: info@didgah.net] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.