شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

يكشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ - ۲۵ فوریه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

پذيرش اجتماعي حكومتگري استبدادي در تاريخ ايران

کورش عرفاني

هيچ رژيم ديكتاتوري در يك جامعه، بدون همدستي خواسته يا ناخواسته ي اعضاي آن دوام نمي آورد. استبداد سالاري بقاي خود را مديون استبداد پذيري است. نزديك به 26 سال بقاي رژيم ضد دمكراتيك جمهوري اسلامي جز با پذيرش ضمني يا آشكار حضور آن، توسط جامعه ناممكن مي بود. جامعه ي ايراني در ابعاد و عرصه هاي مختلف، با پذيرش مظاهر كوچك ستمگري، زمينه را براي استقرار يك استبدادسالاري نهادينه آماده ساخت و چنين حاكميتي، پس از فاز استقرار و قتل عام و حبس اندك آزاديخواهان آن، به مسخ و تخدير روان جامعه دست زد و ميليونها ايراني را به انسان هاي منفعل و ستم پذير تبديل ساخت. نبود آزاد منشي، يعني طلب آزادي به گونه اي دروني شده، در ميان اكثريت عظيم جامعه سبب شد كه مشتي جنايتكار موفق شدند با بسيج بخشي از نيروهاي نا آگاه توده اي، به تمامي اهداف خود رسيده و بزرگترين جريان آزادي كشي را در تاريخ ايران به راه اندازند. اينك، اما پس از دو دهه و نيم از عمر رژيم آخوندي-بازاري، بايد از خود پرسيد اين ضعف در كجاي جامعه ما ريشه داشت كه سبب گرديد بدين گونه، ميليون ها ايراني به خشن ترين و آشكارترين شكل از استبداد مذهبي تن دردهند و بگذارند مشتي آخوند جنايتكار و بازاري غارتگر، سرنوشت يك ملت با تاريخي چنين كهن را بدست گيرند ؟ راز اين موفقيت مستبدين و رمز شكست آزاديخواهان در فرداي انقلاب 1357 در چيست ؟ خصلت استبداد پذيري مردم ايران بي شك عوامل متعدد و چند جانبه اي دارد. اين نوشته تلاش مي كند تا به گونه اي مختصر به بررسي يكي از زمينه هاي اجتماعي و فرهنگي همدستي جامعه ي ايراني با رژيم استبدادي جمهوري اسلامي بپردازد. اشاره ي ما در اينجا به شكل گيري تاريخي خصلت حكومتگري ستمگرانه و پذيرش اجتماعي آن در گذر تاريخ است. نخستين محور براي كشف خصلت ستم پذيري جامعه ي ايراني در فرداي انقلاب، درك ريشه هاي كهن استبدادگري و استبداد پذيري ايرانيان است. شكل گيري حاكميت هاي استبدادي در ايران قدرت سياسي در كشور ما با استبدادگري عجين بوده است. وسعت سرزمين، تنوع قومي و موقعيت جغرافيايي ايران در مسير عبور اقوام مجاور و لذا نياز به امن سازي مركزي كشور، از جمله دلايل عيني شكل گيري روش استبدادي حكومت گري در ايران مي باشد. تصميم گيري به صورت مركزيت يافته و بدون وجود مشاركت توده هاي مردم در سراسر كشور، انجام مي شده است. برخلاف آنچه به طور مثال در يونان – سرزميني كوچك، به طور نسبي امن و با بافت قومي كمابيش همگون- اتفاق افتاد. در يونان، سنت تصميم گيري در امور عمومي توسط عموم مطرح شد. اين روش تصميم گيري همان دموكراسي يا مردم سالاري، يا به عبارتي حكومت مردم بر مردم بود. هر چند كه دمكراسي يوناني مبتني بر يك بافت طبقاتي قوي و در واقع، نوعي دمكراسي وابسته به كار بردگان بود، اما سبب شكل گيري يك روش تصميم گيري شد كه بعدها به عنوان الگوي دمكراسي در جهان سياست و كشور داري مطرح شد. در كشور ايران اما، پايوران حكومتي به دليل دوري مناطق جغرافيايي و عدم تجانس قومي آنها، خود در مركز، براي تمام امور مملكت تصميم گيري كرده و سپس اجراي آنرا به حاكمان محلي ديكته مي كرده اند. بررسي تاريخ كهن ايران حكايت از آن دارد كه از همان ابتدا اين روش تمركز گرا در ساختار حكومتي در ايران اعمال مي شده است، نگاهي بسيار گذار، كه در حد يك مقاله باشد، كافي است تا حضور اين منطق مستبدانه حكمراني را از ابتدا ببينيم. استبداد سالاري در گذر تاريخ ايران در شاهنامه، در باره ي هوشنگ، «دومين شاه ايران زمين‌ پس از كيومرث»، آمده است : «كه بر هفت كشور منم پادشا بهرجاي پيروز و فرمانروا» [1] كمي دورتر درباره ي حكومت «ضحاك» مي بينيم كه اعمال ظلم و ستم به گونه اي واضح بيان مي شود : « در ايام او اين سخن عام بود كه ايام او شر ايام بود»[2] اين امر كه از مدت دوران حكومت ضحاك به عنوان «هزار سال» ياد مي كنند نشان دهنده ي بقاي طولاني يك روش حكومتي ستمگرانه در طول تاريخ هفت هزارساله ي ايران دارد. در باره ي اهميت عظمت امپراتوي ايران در شكل گيري نظام سياسي تمركز گرا چنين مي خوانيم : « ... در دوران داريوش كبير، كشور شاهنشاهي ايران به نهايت وسعت و گستردگي خود رسيد. در آن زمان اين سرزمين از شرق به هندوستان و حدود پامير، از غرب به درياي آدرياتيك و حدود غرب ليبي، از شمال ماوراء سيحون و درياي خزر و كوههاي قفقاز و جنوب روسيه و از جنوب به درياي عمان و خليج فارس و عربستان و حبشه محدود مي شد. چنانكه از كتيبه هاي داريوش برمي آيد، در اين سازمان گسترده ي حكومتي سي ملت مختلف با خط، زبان، مذهب و اخلاق و رسوم ويژه ي خويش در زير فرمان شاهنشاهان ايران زندگي مي كردند. ...از زمان فرمانروايي داريوش، پادشاهان هخامنشي براي رسيدگي و تحقيق در كارهاي فرمانروايان و پادشاهان محلي و جلوگيري از اجحاف و ستمكاري آنان سالي دوبار ماموران وپژه اي به استان ها گسيل مي داشتند. ماموران مزبور چشم و گوش شاه خوانده مي شدند.»[3] اين سنت مديريت تمركزگرا و خودمنشانه به عنوان يك واقعيت تاريخي در تمام طول تاريخ ايران از خود آثار منفي پايداري را به جاي مي گذارد، تا حدي كه هر بار كه دشمن خارجي، حكومت مستبد داخلي را تهديد مي كرده، مردم براي فرار از ستم سالاري ديرين داخلي به حمايت از دشمن «آزادي بخش» دست مي زده اند. هر چند كه هر بار باز خود مردم قرباني حاكميت جديد مي شوند. در اواخر دوران اشكانيان، اختلافات داخلي در كشور آنچنان بود كه امپراتور وقت روم «كاراكالا» با استفاده از اين موقعيت با «حقه بازي» و با « سپاهي گران رهسپار ايران شد و همه جا مورد پذيرايي و استقبال قرار گرفت.» و قدري دورتر مي خوانيم : «كاراكالا پس از غارت و كشتار، از ايران بازگشت.»[4] براي فهم آنچه آمد در باره ي شيوه ي حكومتداري اشكانيان مي خوانيم : « شاه، حاكم مطلق بود و مي توانست هر كاري كه مي خواهد به انجام برساند.... اشكانيان شاه را مقدس مي دانستند، نام او را پس از مرگ با احترام و ستايش ياد مي كردند و بنا به قولي، مجسمه ي او را همچون ارباب انواع مي پرستيدند.»[5] برقراري اين روحيه ي ستمگري حكومت و ستم پذيري ملت در طول تاريخ سبب شد كه در موارد متعددي كه كشور ما توسط بيگانگان مورد هجوم واقع شد، مقاومت چنداني از جانب مردم براي دفاع از خود و ميهن صورت نگرفت و قواي حكومتي، در مقابل دشمن، توسط مردم تنها گذاشته شدند. برنده ي اصلي اين واقعيت تاريخي البته هر بار دشمنان ملت ايران بودند كه پس از تسلط بر كشور، دمار از روزگار مردم در مي آوردند. ببينيم كه چگونه مورخ اثري كه در اين مقاله چندين بار به آن اشاره كرديم به اين پديده در زمان مغول اشاره دارد : « دوران تسلط مغول، يكي از دشوارترين ادوار تاريخ مردم ايران است. در آن دوره صدها هزار مردم بي دفاع قراء و قصبات و شهرها بوسيله ي قوم مغول كشته و نابود شدند... مغولان تا دوره ي هولاكو خصلت خشونت بار و مهاجم چنگيزي را حفظ كردند و اين سيل خروشان از زمان او بتدريج رو به آرامش نهاد. مغولهاي فاتح رفته رفته با مردم مغلوب ايران كه بدون هيچ گونه دفاعي خود را در اختيار ايشان قرار داده بودند، انس و الفت گرفتند.»[6] در چنين فرهنگ سياسي به طور تقريبي تمامي مسائل از طريق قتل و زور حل و فصل مي شود و سراسر تاريخ ايران انباشته است از توطئه و جنايت. قدرت سياسي پيوسته در هاله اي از زورمندي و توطئه گري جابجا مي شود. در باره ي تسويه ي حساب ميان دو برادر، شاه شجاع و شاه محمود در زمان مظفريان، در سال 765 هجري، چنين مي خوانيم : « محمود برادرم، شه شير كمين مي كرد خصومت از پي تاج و ننگين كرديم دو بخش تا بياسايد خلق او زير زمين گرفت و من روي زمين»[7] در چنين شرايطي كه فرهنگ مرگ سالار، حتي در درون دربار، حاكم است، تكليف وضعيت مردم مشخص است و هر بار كه خلق، در اوج فشار و تنگدستي، دست به اعتراضي يا حداكثر شورشي مي زند پاسخ خود را با به خاك و خون كشيدن اعضاي خويش دريافت مي كند : «در سال 785 مردم هرات بر گماشتگان تيمور شوريدند. ميرانشاه پسر تيمور براي دفع غائله سرداران خود را از خراسان به هرات فرستاد و خود نيز بدنبال آنان روانه شد. تيموريان دست به كشتار مردم هرات زده، از سرهاي ايشان مناره ها ساختند.»[8] بدينگونه فرهنگ وحشت از اعتراضگري و ضرورت پرداخت بهاي سنگين بابت حق طلبي در حافظه ي تاريخي مردم ايران ثبت مي شد. سرنوشت مردم ايران بدينگونه در وراي اراده ي جمعي آنها و پيوسته، تابع هوسبازي ها و خواستهاي حاكمانشان شكل مي گرفت. در زمان صفويه، «دربار عثماني كه همواره نگران اوضاع ايران بود، موقع را مغتنم شمرده ...تبريز را متصرف شد. در اين موقع پادشاه ايران (سلطان محمد) بدون توجه به وضع آذربايجان و تجاوز نيروهاي عثماني، در يكي از ييلاق هاي دامنه ي جبال سهند به عيش و نوش مشغول بود...»[9] اين تعيين تكليف سرنوشت كشور از بالا تبديل به يك روند سياسي معمول شده و به عنوان يك امر بديهي در تاريخ سياسي ايران جا مي افتد. پس از مرگ شاه عباس دوم، يكي از فرزندان وي به نام شاه سليمان به پادشاهي مي رسد. در دوران وي «بخش شمالي ايران و خراسان لگد كوب اوزبكان و تركان دشت قبچاق» است اما « قسمت عمده ي وقت اين پادشاه به شرابخوارگي و آميزش و مجالست با زنان مي گذشت... شاه سليمان به هنگام مرگ وصيت كرد كه اگر سلطنتي آرام و بدون دغدغه ي خاطر مي خواهيد حسين ميرزا را بپادشاهي انتخاب كنيد و اگر ميل به سربلندي و افتخار كشور داريد عباس ميرزا را برگزينيد، و درباريان مغرض و جاه طلب كه منافع خويش را بر مصالح آجل كشور و مردم ترجيح مي دادند، حسين ميرزا را به اسم شاه سلطان حسين بر تخت سلطنت نشاندند. وي پادشاهي بسيار بي حال، كم اراده و ضعيف النفس بود... در بيست سال اول سلطنت وي همه ي امور كشور به وسيله خواجه سرايان و امراي مغرض اداره مي شد.»[10] ضررهاي بي جبراني كه در اين اختلاف هميشگي ميان حكومت و مردم بر كشور نصيب شده به راستي بيكران است. بسياري از بخش هاي سرزمين ايران به دليل عدم هماهنگي ملت و دولت، در جنگ هاي مختلف، به دست دشمنان ايران افتاد. در دوران افشاريه و در حدود سال 1146 هجري قمري طهماسب قلي خان، شاه وقت، در مرز آزاد سازي بغداد از چنگ عثماني به دليل شورش محمد بلوچ، بغداد را رها كرده به سمت شوشتر مي رود تا به سركوب وي بپردازد. روايت چنين آمده است : « هنگامي كه طهماسب قلي خان براي بار دوم به عراق عرب لشگر مي كشيد، محمد خان بلوچ شايعه اي در افواه انداخت مبني بر اينكه طهماسب قلي خان بار ديگر مغلوب تركان شده و اثري از وي در دست نيست. اهالي جنوب كه از رفتار ستمگرانه ي ماموران مالياتي طهماسب قلي خان ناراضي بودند ، از محمد خان جانبداري كردند و مخصوصا در شوشتر هنگامه اي بر عليه طهماسب قلي خان برپا گرديد. علاوه بر آن طرفداران صفويه نيز سر به شورش برداشتند. طهماسب قلي خان كه شديدا بخشم آمده بود، بشوشتر رفت و سپاهيان بي باك خود را در غارت شهر و هتك حرمت و ناموس مردم آزاد گذاشت. افراد مزبور نيز با ارتكاب فجايع بسيار، آنچنان رسوايي ببار آوردند كه دست كمي از رفتار چنگيز بيگانه با مردم مغلوب نداشت.»[11] در مورد نادر شاه كه دائم در پي جنگ و فتوحات جديد بود مي بينيم نبود هيچگونه ابزار كنترل بر قدرت مطلقه ي شاه سبب مي شود كه تغيير حالات روحي ناگهاني وي، در سال هاي آخر عمر، سبب شود او به يكي از بي رحم ترين فرمانروايان تبديل شده و در اين ميان علاوه بر نزديكانش كه بايد بهاي خشم اور ا مي پرداختند، اين مردم ايران بودند كه مثل هميشه مي بايست تاوان استبداد منشي شاه كشور را بپردازند، به طوري كه در تاريخ آمده است «... كار بيدادگري و سفاكيش بدانجا رسيد كه بنا به نوشته ي ميرزا مهدي خان استرآبادي «مردم از ستم و جور او به غارها پناه بردند.» ماليات سه ساله را كه پس ازفتح هندوستان به مردم بخشيده بود با خشونت بازگرفت، در اصفهان سيصد ارمني و مسلمان را در ميدان نقش جهان زنده در آتش سوزاند، همچون تيمور از سرهاي مردم منارها ساخت و ديري نپاييد كه بر اثر خونخواري و ستم، جان خود را نيز از دست داد.»[12] به همين ترتيب فرمانروايان مختلف در قالب پادشاهان سلسله هاي پياپي از هيچ بي حرمتي و بي رحمي براي تثبيت قدرت خود دريغ نمي كردند. «آغا محمد خان (قاجار) در اوايل ذي الحجه سال 1206 وارد شيراز شد، در عمارت كلاه فرنگي بر تخت نشست و بلافاصله دستور داد قبر كريمخان وكيل را نبش و جنازه او را به تهران منتقل كنند و جائيكه هميشه زير قدمهاي وي باشد دفن نمايند.» كمي دورتر مي خوانيم : « چون آغا محمدخان از فرار لطفعلي خان (از كرمان) آگاه شد، با خشم و غضبي كه ناشي از كينه ي شديد او نسبت به خاندان زند بود، دمار از روزگار مردم كرمان برآورد. دستور داد هشت هزار نفر زن و بچه ي آن شهر را مانند كنيز و غلام بين سپاهيان تقسيم كنند. گروه كثيري را كشت و جمعي را نابينا ساخت.»[13] سرجان ملكم از او روايت مي كند كه « شهر كرمان را به شهر كوران تبديل ساخت.» چنين جوي از ستمگري مطلق گونه با خود نگرش قضا و قدر گرا را نيز پرورش مي دهد. ادبيات ايران آينه ي اين تفكر تغيير ناپذير ي است. هاتفي خرجردي متوفي سال 927 هجري قمري و از نوادگان جامي چنني مي سرايد : « اگر بيضه ي زاغ ظلمت سرشت نهي زير طاووس باغ بهشت بهنگام آن بيضه پروردنش زانجير جنت دهي ارزنش دهي آبش از چشمه ي سلسبيل بدان بيضه دم دمد جبرئيل شود عاقبت بيضه ي غاز، غاز برد رنج بيهوده طاووس باغ »[14] قبل از او نيز فردوسي در هجو شخصيت نا متعادل سلطان محمود چنين گفته بود : «درختي كه تلخ است ويرا سرشت گرش بر نشاني به باغ بهشت ور از جوي خلدش بهنگام آب به بيخ انگبين ريزي و شهد ناب سرانجام گوهر بكار آورد همان ميوه ي تلخ بار آورد» استبدادگري در تاريخ معاصر ايران در دوران قاجار نيز حكومتگري به شكلي بي رحمانه ادامه مي يابد و سراسر تاريخ اين خاندان پر از قتل و نابينا ساختن مدعيان و مخالفان قدرت حاكم است. فساد و تباهي در اين خاندان به حدي است كه در همان ابتدا، بخش هاي مهمي از سرزمين ايران، در قالب دو قرارداد ننگين گلستان و تركمانچاي در 1343 هجري قمري، به دست روس ها مي افتد. روسها كه از بي پايه بودن حكومت قاجار اطمينان يافته بودند بدين ترتيب بخش هاي مهمي از شمال ايران آن زمان را ضميمه خاك خود كردند. همه ي اين شكست ها در حافظه ي تاريخي ايرانيان ثبت مي شد. نزديك به يك قرن قانون كاپيتولاسيون به اتباع روسيه و سپس اتباع ساير كشورهاي اروپايي اجازه مي داد كه در خاك ايران دست به هر جرم و جنايتي بزنند و از مصونيت قضايي برخوردار باشند. بي پناهي ملت ايران در مقابل تجاوزات و تعديات بيگانگان زير نظر دولت هاي فاسد و غير مردمي را مي توانيم در واقعه ي تاريخي زير ببينيم : « به موجب معاهده ي تركمانچاي هر يك از دو دولت مي بايستي نماينده ي فوق العاده اي به دربار طرف ديگر بفرستد. دولت روسيه گريبايدوف ... را ... نخست به تبريز و سپس به تهران فرستاد (سال 1234) و فتحعلي شاه وي را به گرمي پذيرفت. گريبايدوف كه براي استرداد اسيران ارمني و گرجي به تهران آمده بود، در امر جمع آوري آنان رفتاري خشن داشت. در تهران جمعي از ارامنه و گرجيان مغرض او را احاطه كرده و وادارش ساختند تا به تفتيش خانه هاي مردم بپردازد. در يكي از اين تفتيش ها گريبايدوف در صدد برآمد دو نفر از زنان تازه مسلمان را به عنوان اينكه تابع دولت روس هستند از خانه ي شوهرانشان بيرون بياورد. ميرزا مسيح مجتهد كه از علماي تهران بود با استناد اين تجاوز، مردم را به قيام بر ضد سفارت روس برانگيخت... اجتماع كنندگان به سفارت ريخته و گريبايدوف و كسان او را بقتل رسانيدند... فتحعلي شاه از اين فاجعه ي عظيم سخت متاثر شد و چون مي ترسيد جنگ بين ايران و روس بار ديگر تجديد شود، خسرو ميرزا پسر عباس ميرزا را ... براي عذر خواهي به پطرگراد پايتخت روسيه اعزام داشت... دولت ايران ... ميرزا مسيح مجتهد را از تهران به عتبات تبعيد كرد...»[15] در همين ميان ملت ايران كه بي هيچ حمايت و تشكلي براي دفاع از خود بود قرباني توطئه هاي مادي و معنوي دشمنان خود بود. انگلستان كه از اين بي ريشگي شاهان قاجار براي استقرار سلطه ي خود استفاده مي كرد، براي جلوگيري از رشد تفكرات راديكال در ميان مردم با ايجاد فرقه هاي بابيه و بهاييه سعي كرد كنترل فكري آنها را بر عهده گيرد. در اين زمينه مي بينيم كه سيد علي محمد، پسر ميرزا محمد رضاي بزاز شيراز ي[16](از يهوديان به ظاهر اسلام آورده ي شيراز) عازم كربلا شده و «در آنجا با چند نفر انگليسي مراوده پيدا كرده با راهنمايي آنها خود را ركن يا باب يعني امام زمان خواند.»[17] هدف انگليسي ها از جريان بابيه كاهش خطر مقاومت روحانيت در مقابل مظاهر نفوذ غرب در ايران بود. شورش بابيان در ايران نيز با هدف تجزيه ايران از طريق تضعيف قدرت دولت بود كه به واسطه ي هوشياري اميركبير صدرا اعظم وقت و اقدام قاطع وي اين جريان خنثي شد. اما در اين ميان اين مردم سرخورده از ظلم و ستم بودند كه به اميد سرابي، بارديگر، قرباني مي شدند. در دوران قاجار، نخبه كشي با قتل اميركبير ادامه يافت و معدود شخصيت هايي كه منافع مردم ايران را نيز در محاسباتشان منظور مي كردند به دست حاكمان نالايق و نوكران بيگانه از ميان رفتند. در اين ميان، كشورهاي اروپايي، با استفاده از ضعف شاهان مستبد قاجار، بيشتر امتيازات اقتصادي را از آن خود مي ساختند. سرمايه داري رو به رشد اروپا زالو وار به جان كشورهاي آسيايي مانند ايران افتاده بود و انگليس در اين ميان خوب دريافته بود كه حفظ يك حاكميت غير مردمي، بهترين طريق غارت كشور ثروتمندي مانند ايران است. به همين خاطر نيز از اين دوره به بعد به طور مستقيم و علني در تعيين سرنوشت سياسي ايران دخالت مي كنند. دخالتي كه تا پايان دوره قاجار به اوج خود مي رسد. نمونه ي مشخص غارت ثروتهاي مردم ايران در ننگنامه اي است به عنوان « امتياز نامه ي دارسي» كه برخي از مواد هيجده گانه آن چنين بود : « 1- دولت ايران اجازه تفتيش و تفحص و استخراج و حمل و نقل قير و موم طبيعي و گاز طبيعي را به مدت شصت سال به ويليام ناكس دارسي مي دهد. 2- صاحب امتياز حق كشيدن لوله از منابع نفت تا خليج فارس و هم چنين اجازه ي تاسيس كارخانه هاي لازمه را دارد. دولت بايد در موقع احتياج، زمين هاي باير خود را تحت اختيار صاحب امتياز قرار دهد و اگر زمين آباد و داير بود، به قيمت عادلانه بوي بفروشد. ... 4- حوزه ي عمليات صاحب امتياز تمام ايالات ايران غير از نواحي شمالي است و دولت به هيچ وجه بكسان ديگر حق لوله كشي به طرف رودخانه ها و سواحل جنوبي را نمي دهد. 5- صاحب امتياز كليه ي اراضي را كه در امتياز نامه ذكر شده است تحت اختيار خود در مي آورد و لوازم كار و ماشين هاي آن از عوارض گمركي معاف مي شود و در موقع خروج محصولات نفت به هيچ وجه ماليات نمي پردازد.»[18] سپس انگليس ها زمينه ي جايگزيني رژيم قاجار را با رژيم پهلوي فراهم كرده و رضا خان را به قدرت رساندند. همين قدرت بيگانه به محض نافرماني رضا شاه از خطوط تعيين شده، وي را در زمان جنگ جهاني دوم از قدرت خلع كرده و پسرش را به جاي وي به قدرت نشاند. فراموش نكنيم كه در تمام اين مدت، مردم ايران شاهد منفعل تعيين سرنوشت سياسي خويش توسط انگلستان بودند و اين امر نوعي توهين و حقارت را به گونه اي آشكار يا ضمني بر آنها تحميل مي كرد. ملت ايران بايد با اين ايده كنار مي آمد كه حكومت هايش را مي آورند و مي برند بدون آنكه او بتواند نقشي در اين باره داشته باشد. كودتاي 28 مرداد اوج اين پايمال شدن نقش و حق ملت ايران در تعيين سرنوشت خود بود. [19]زيرا با اين كودتا يكي از نادرترين دولت هايي كه از حمايت اكثريت ملت ايران برخوردار بود كنار زده شد. زخمي بزرگ بر پيكر استبداد زده ملت ايران وارد گرديد. مردم ايران مي رفتند تا 25 سال ديگر با اين درد زندگي كنند كه حكومت مورد حمايتشان، با يك حركت طراحي شده توسط آمريكا و انگلستان، كنار زده شده است. بخشي از ماهيت ضد غربي انقلاب سال 57 پاسخ واكنشي جامعه ي ايراني به اين دست اندازي و دخالت ورزي بيگانگان در امور سياسي ايران بود. دهه ها ي اخير دوران بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 تا سال 1357 نيز در نوعي جدايي كامل جامعه و حكومت ادامه يافت. تمامي اشكال شركت مردم در فرايند هاي تصميم گيري از ميان رفت و يا تبديل به نمايش هاي مسخره ي انتخاباتي شد كه همه چيز از دمكراسي در خود داشت جز اصالت اجتماعي. خصلت تحميلي حكومتگري رژيم پهلوي در اين دوره بارديگر به احساس دوري قدرت از مردم دامن زده و تداوم همان سنت كهن حكومتگري استبدادي است. از همين روي نيز بار ديگر در روانشناسي اجتماعي ايران قبل از انقلاب آثار اين تحميل اراده ي بالا بر پايين در جامعه موج مي زند. يك مطالعه بر روي نخبگان و طبقه ي متوسط در جامعه نشان مي دهد كه 72 در صد از كساني كه به پرسش هاي يك پژوهشگر آمريكايي به نام زونيس[20] در دهه 50 پاسخ داده اند اظهار نظر كرده اند «در جامعه ي ايراني مقدار زيادي بي عدالتي وجود دارد و دنيا جاي خطرناكي است و بهتر است قبل از اينكه رقيب به تو دست يابد، تو بر او مسلط شوي.» «پژوهشگران و ايرانشناساني مانند زونيس، عدم شوق و همكاري و حالت عيب جويي و شدت انتقاد ميان مردم و مسئولان را معلول بي اعتمادي توده ي مردم به « نخبگان» مي دانند. بسياري براين باورند كه جامعه ي ايراني در روزگار كنوني ( ايران قبل از انقلاب – ك.ع) با نوعي سيستم كاست روبروست كه تكنوكرات ها و تحصيل كردگان در فرنگ بوجود آورده اند.»[21] « يافته هاي تحليل گر ديگري به نام گاستل حاكي از آن است كه طبقه ي متوسط ايراني كه به شيوه هاي غربي زندگي مي كند بر اين باورست كه بشر ذاتا” شرور و تشنه ي قدرت و غير منطقي است. ... مردم هم در اكثريت خود نسبت به رهبرانشان بي اعتمادند. دولت به اتباع خود تا قبل از اينكه خلاف آن ثابت شود به صورت يك مشت موجودات «متقلب» مي نگرد. مردم هم رهبران را تا قبل از اينكه مشخص شود ثروتشان از راه مشروع به دست آمده است ذاتا فاسد مي دانند.»[22] جهانگير آموزگار در بخشي از كتاب نامبرده در بالا در باره ي جدايي ميان ملت و حكومت چنين مي نويسد : « بازتاب آشكار اين طرز تفكر (دفاع از منافع شخصي) را مي توان در بيگانگي ميان ملت و دولت، فقدان چشم گير ارتباط سياسي ميان قشرهاي مختلف جامعه و انتقال سياست هاي عمومي به توده ي مردم از طريق وسايل تحت كنترل دستگاه قدرت (روزنامه هاي غير رسمي و راديو تلويزيون) و يا به شيوه هاي زور و اجبار مشاهده كرد. بيگانگي بين دولت و مردم به ناتواني دولت در جلب پشتيباني صميمانه ي عموم نسبت به سياستهاي خود و نيز عدم رغبت همگاني در نخبگان حكومتگر به سهيم كردن ديگران در قدرت و گسترش پايگاه تصميم گيري سياسي مي انجامد. به همين قياس گرايشي در توده ي مردم كه در خارج از حلقه ي تصميم گيري ها قرار دارند بروز مي كند كه دولت طبقه حاكم، مجموعه ي دستگاه و نظام حكومتي و نيروهاي خارجي را كه به تصور آنها از رژيم حمايت مي كنند كوچك و بي مقدار جلوه مي دهند و نسبت به آنها ابراز انزجار مي كنند.» [23] اين جدايي ميان مردم و حكومت سبب شد كه در جريان انقلاب، جامعه از فرصت به وجود آمده براي ابراز تمام نارضايتي خويش از اين دورافتادگي از مراكز تصميم گيري اعتراض كند و ناديده گرفتن اراده ي ملي در عرصه هاي تصميم گيري را تلافي كند. به همين دليل نيز ديديم زماني كه يك جنبش اجتماعي محدود از جانب روشنفكران و دانشجويان در سال 1356، موقعيت مناسب را براي جامعه فراهم كرد، بلافاصله ملت به سمت زير پا گذاشتن تمامي مرزها ي مطالباتي خود كشيده شد و به محض آنكه رژيم شاه را در موضع ضعف ديد، خواهان از ميان رفتن كل آن يا همان شعار معروف سرنگوني سلطنت شد. اين در حالي بود كه ميان راديكاليسم شعار سرنگوني و توان واقعي جامعه، در جهت تدارك و شكل دهي به يك آلترناتيو مناسب براي رژيم شاه، هيچ تناسبي وجود نداشت و به همين دليل نيز جامعه به سمت ناكجا آباد جمهوري اسلامي رفت. معناي انقلاب انقلاب سال 1357 نه يك كنش اجتماعي فكر شده كه يك واكنش جمعي فكر نشده بود. واكنشي به قرن ها و يا به طور مشخص دهه ها زير پا گذاشتن حق بديهي جامعه درخالت در تعيين سرنوشت خويش بود. اتحاد روحانيت و بازاري با بهره برداري از اين حركت واكنشي فاقد خرد جمعي بر قدرت سوار شد. براي رژيم جمهوري اسلامي استقرار يك استبداد خونين جديد كاري بسيار ساده بود. زيرا كافي بود كه به « كد ژنتيك» جامعه ايراني مراجعه كند تا بار ديگر اين سنت توارثي قبول حكومت تحميلي را در حافظه ي جمعي زنده ساخته و آن را تجديد كند. يكي از دلايل پذيرش به طور نسبي آسان ديكتاتوري جمهوري اسلامي و از جمله علت هاي دوام 26 ساله ي آن، همانا فعال شدن دوباره ي اين آواز به گوش آشنا بود كه قدرت حاكم در وراي اراده ي ملي اعمال مي شود، هر كه خواست بپذيرد و برده وار زيست كند، هركه نخواست نپذيرد و مجازات مقاومت خود را به جان بخرد. درسهاي تاريخ ايران بر اساس مرور سريعي كه به تاريخ ايران داشتيم مي بينيم كه ويروس پذيرش حاكميت استبدادي در پيكر جامعه ي ايراني هزاران سال است حضور دارد. ملت ايران به عنوان يك بدآموزي تاريخي ياد گرفته است كه شاهد بروز و تثبيت حاكميت هاي مستبد، تحميلي و جنايتكار باشد كه بقايشان مي تواند چند سال، چند ده سال يا چند صد سال به طول انجامد. ملت ايران هر بار «صبر» سازشكارانه پيشه كرده تا حكومت استبدادي فوق به مرور بر اثر فرسايش يا به دست حوادث از ميان رود يا تغيير ماهيت دهد. كمتر باري مردم، خود با برخوردي فعال وارد صحنه شده و به حيات رژيم ستمگر حاكم پايان داده اند. اين ضعف سنت كنشگري فعال و نبود دخالت ورزي در بدست گرفتن سرنوشت خود، سبب گرديده كه مردم ايران، حتي در دوران معاصر نيز، به رژيمي كه كهنه گرايي اش در تضاد فاحش با نو گرايي زمانه و جامعه حاكم بر آنست، بيش از دو دهه اجازه ي حيات دهند. به دليل اين انفعال اجتماعي دروني شده در اكثريت عظيم جامعه، معدود نيروهاي كنشگر و تغيير طلب نتوانسته اند در بسيج عمومي مردم به موفقيت دست يابند و به همين دليل، سركوب اين اقليت هاي مخالف در زير چشم بي تحرك جامعه بسيار آسان بوده است. دهها هزار اعدامي بعد از انقلاب به خوبي حكايت از پذيرش جامعه در مشاهده ي قتل عام آزاديخواهان خود دارد. بدين گونه استبدادگري جمهوري اسلامي پاسخي بود بر استبداد پذيري جامعه ايراني، يعني هر دو براي هم، نقش مكمل بازي كردند. از يكسو استبداد گري رژيم آخوندي جامعه ي ايراني را كه براي چند ماه انقلاب از لاك چند صد ساله ي پذيرش انفعالي استبداد بيرون آمده بود و به همين خاطر به شوك آزاديخواهي دچار شده بود، به همان پيله ي ستم پذيري خود باز گرداند و از طرفي نيز، جامعه ايراني با اين استبداد پذيري دروني شده در حافظه ي جمعي خويش، به رژيم آخوندي – بازاري اطمينان داد كه استقرار يك ديكتاتوري خشن ديگر كاري سهل و ممكن است. از اين طريق جامعه ي ايران بار ديگر به تعادل منفي و توازن شوم دروني خود بازگشت. بسان چند هزار سال تاريخ گذشته ي خود، حاكم مستبد عنان امور را از نو بدست گرفت و بارديگر جامعه ي استبداد زده، پس از مدت كوتاه آشفتگي رواني – اجتماعي دوران انقلاب، به ضرب چوب و شلاق و اعدام و حبس و زندان، به زندگي برده وار منفعل و استبداد زده ي چند هزاره ي ساله خويش بازگشت. اين هماهنگي و همكاري ميان وجه استبدادگر حكومت و خصلت استبداد پذير ملت، با وجود همه تنش ها و مقاومت هاي بخشي و مقطعي در جامعه، به خوبي عمل كرد و بقاي رژيمي را فراهم آورد كه در عرصه ي جنايت و غارت نمي توانست بي رحمانه تر از آنچه كرد بكند. اگر رژيم جمهوري اسلامي دست به جنايت، تخريب و استثمار بيشتري دست نزد، نه چندان به دليل مقاومت مردمي و اجتماعي در مقابل اين پديد ه هاي شوم و ضد مردمي، بلكه به دليل مقتضيات كلي شرايط عمومي بوده است. يعني مي توان تصور كرد كه درجه ي ظلم پذيري جامعه، در طول اين بيست و پنج سال و با تشديد فرايندهاي منجر به مسخ اجتماعي، سال به سال افزايش يافته است. اينك سئوال اين است كه كجا مي توان اين چرخه ي باطل را متوقف ساخت ؟ برخي بر اين باور بوده و هستند كه براي اين منظور بايد تلاش كرد خصلت استبدادگري حاكميت را كاهش داد ؛ به طور مثال بايد آن را هدايت كرد، نصيحت كرد، سفارش كرد، اصلاح كرد، تهديد كرد، تغيير داد و يا حتي سرنگون كرد. همه ي نيروهاي حاضر در اين طيف يك ويژگي مشترك دارند و آن «تغيير از بالا» مي باشد. برخي از تغيير رفرم و اصلاح بعضي به وسيله رفراندم و يا حتي سرنگون سازي. توجه آنان اما به بالاي هرم است، تغييري اگر مي خواهند در راس اين هرم قدرت مي خواهند. به طور تقريبي تمامي نيروهاي اپوزيسيون، از طيف راست تا به چپ ( شامل براندازان، رفراندم خواهان و يا اصلاح طلبان)، همگي در اين راستا عمل مي كنند كه اگر رژيم يا حكومت يا دولت بهبود يا تغيير يابد اوضاع جامعه خوب مي شود. تمامي طرح هاي نيروهاي مختلف در اين زمينه تاكنون نقش بر آب شده است. زيرا رژيم جمهوري اسلامي كه يك ديكتاتوري مجهز به دستگاه هاي فكري و نهادينه ي پيچيده و مجهز است، با دانش نظري و توان عملي بالا و به طور ساختاري با هر شكل از تغيير آفريني در نهادهاي بنيادين و حتي در وجه شكلي آن مقابله كرده است. يعني همانگونه كه با سپاه و بسيج و وزارت اطلاعات خود در مقابل نيروهاي سرنگوني طلب با حداكثر خشونت عمل كرده است، در مقابل اصلاح طلبان نيز از هر گونه برخوردي كه براي بقا و تضمين امنيتش بوده دريغ نكرده است. به عبارت ديگر، رژيم جمهوري اسلامي به گونه اي برنامه ريزي شده تلاش كرده و مي كند كه خصلت و كاركرد استبدادگرانه ي خود را ازدست نداده و يا تضعيف نكند. اما شايد در كنار اين نگرش سياسي سنتي، كه عدم كارآيي خود را در طول بيست و پنج سال گذشته نشان داده، بهتر باشد كه نيروهاي مخالف ديكتاتوري حاكم، در كنار پرداختن به عامل استبداد گري، به خصلت استبداد پذيري جامعه نيز بپردازند. يعني كار و وقت و تلاش هاي خود را روي اين متمركز كنند كه توده هاي مردم را مجهز به آن نوع و درجه از آگاهي كنند كه براي بخش مهمي از نيروهاي اجتماعي – به ويژه جوانان و نوجوانان-، پذيرش نظام استبدادي و به طور پايه اي تر، پذيرش حيات در يك جامعه ي زير قيد استبداد، ناممكن شود. براي اين منظور البته لازم است كه خود نيروهاي فعال سياسي كه مي خواهند نقش آگاه گر را ايفا كنند، به چرايي ها و چگونگي هاي استبداد پذيري پي برده باشند و با درك مكانيزم هاي ستم پذيري مردم، براي خنثي ساختن آنها در ميان اقشار مستعد جامعه اقدام كنند. هدف از اين نوشتار آن بود كه يكي از محورهاي توضيحي استبداد پذيري را در گذر تاريخ ايران معرفي كند و نشان دهد كه چگونه ماهيت استبدادي و فرامردمي تصميم گيري هاي كلان در كشور ما از دير باز تاكنون اين امر را بديهي كرده است كه بپذيريم حكومتگري و مديريت قدرت سياسي مي تواند در اختيار اقليت كوچكي باشد كه بي اعتنا به منافع اكثريت به غارت، استثمار، نابودسازي و تاراج ثروت هاي مادي و معنوي يك ملت اقدام كند. مثال هاي متعددي كه چند نمونه از آن در اين مقاله آمده است نشان مي دهد كه سرنوشت تاريخي ما در بالاي سر مردم تعيين گرديده و سپس، به خشن ترين و بي رحمانه ترين طريق ممكن به ملت ما تحميل شده است. جنگ هشت ساله ايران و عراق بدين معنا به راستي «جنگ تحميلي» بود. و باز مي بينيم كه امروز اقليت ضد مردمي حاكم بر قدرت، چگونه با بازي اتمي خويش حيات ايران و ايراني را به خطر انداخته است. ملت ما بي خبر و در واقع بي اعتنا، به فاجعه اي كه در رابطه با برخورد نظامي با ماجراجويي اتمي رژيم مي تواند به ارمغان آورد به رژيم آخوندي-بازاري حاكم اجازه مي دهد كه شرايط را براي تخريب پايگا ه هاي اتمي ايران، رها شدن راديو اكتويتيه ناشي از آن در محيط طبيعي و زيستي كشور و تبديل ايران به منطقه غير قابل زيست براي چند هزار سال آينده آماده سازد. و بدين گونه در زماني كه آينده ي حتي جغرافيايي ايران مي تواند زير سئوال رود، ملت ستم پذير و خو گرفته به استبداد ايران، مشغول مسابقه ي فوتبال، ماه رمضان، سيم كارت تلفن همراه و يا نان شبش مي باشد. آيا وقت آن نيست كه به جاي تاكيد بر تغيير از بالا كه تنها محور كنش اپوزيسيون و مخالفان رژيم بوده است – و به هيچ جا هم نرسيده –، به اين محور جديد بپردازيم و ملت ايران را هدف كار اصلي خود قرار دهيم ؟ آيا نبايد براي ملت توضيح دهيم كه چگونه اين سكوت و انفعال عامل نخست بيچارگي مادي و معنوي او را باعث شده است ؟ آيا نبايد از اين همه امكانات ارتباطي، مانند ماهواره و اينترنت، استفاده ي بهينه كنيم و به جاي تكرار شعارهاي تكراري و ناكارآ در جستجوي آن باشيم كه مردم را از زواياي پنهان روانشناسي اجتماعي خود، از ميراث هاي شوم حك شده در حافظه ي جمعي اش و از ضعف هاي تاريخي روحيه ي سازشگر و ستم پذيرش آگاه سازيم ؟ آيا نبايد چرايي كنارآمدن آنها با رژيمي تا اين حد سفاك و غارتگر را تشريح و توضيح دهيم تا خلق به خود آيد و بداند كه راه حل شايد نه در خودسوزي كه در دشمن سوزي است ؟ كه راه حل شايد نه در خودكشي كه در دشمن كشي است ؟ كه راه حل شايد نه در حق كشي كه در حق طلبي است ؟ كه راه نجات شايد نه در انتظار ارتش آمريكا نشتسن، بلكه در فهم منافع مشترك يك رويارويي نظامي براي رژيم آخوندي و دولت ايالات متحده و اسرائيل در منطقه باشد ؟ كه راه حل شايد نه در تن فروشي كه در عزت خواهي است ؟ آيا بهتر نيست به جاي بازگفت حرف هاي هميشگي، به بيان موضوعاتي نو بپردازيم كه جوانان ما، علت هاي بنيادي كنار آمدن نسل هاي گذشته با رژيم هاي استبدادي را بفهمند و بدانند نتايج درازمدت تحمل حكومت آخوندي – بازاري كنوني چيست و چه خواهد بود ؟ آيا بهتر نيست كه توضيح دهيم چرا آلمان حامي هميشگي رژيم بوده است؟ چرا انگلستان از جمهوري اسلامي حمايت مي كند ؟ چرا اسرائيل در به قدرت رسيدن آخوندها شركت فعال داشت ؟ آيا گفتن اين مطالب لازم نيست تا مردم ما بدانند كه چگونه در زماني كه سكوت و انفعال و تحمل گري را پيشه كرده اند، دشمنان ايران به آنچنان غارتي از ثروت هاي ما مشغولند كه ديگر هرگز جبران نخواهد شد ؟ آيا نبايد به مردم نتايج واقعي و دراز مدت بقاي رژيم كنوني را توضيح داد و آنها را در مقابل اين سئوال قرار داد كه بهاي ترس شما را نه فقط خودتان، كه نسل هاي فقرزده، بيمار، معتاد، معلول، گرسنه و آواره بعد از شما در ايران ويران فردا خواهد داد ؟ آري، رها ساختن يك ملت در درجه ي نخست نيازمند شناساندن نقش آن ملت در عدم رهايي خويش است. نشان دادن جايگاه مردم در ذلت و فقر و بيچارگي خويش. بيان اين حقيقت كه هيچ ملتي در ظلم و استبداد نمي زيد مگر آنكه خود بخواهد. شايد، گذر زمان، وظايف اپوزيسيون و فعالان سياسي را به طور كيفي تغيير داده باشد. شايد بايد كه نيروهاي مردمي اپوزيسيون، پس از تاخيري بيست و شش ساله، لازم باشد بار ديگر به هدف اصلي خويش، يعني مردم، باز گردند. رهايي يك ملت جز با اراده ي خودش ممكن نيست. * * -------------------------------------------------------------------------------- [1] عبدالعظيم رضايي، تارپخ ده هزار ساله ي ايران – جلد اول : از پيدايش آرياها تا انقراض پارتها، انتشارات اقبال، 1377، صفحه ي 25، [2]همان منبع ص 30 [3] همان منبع ص 253 [4] همان منبع ص 298 [5] همان منبع ص 308-309 (تاكيد از ماست) [6] عبدالعظيم رضايي، تارپخ ده هزار ساله ي ايران – جلد سوم : از سلسله غزنويان تا انقراض صفويه ، انتشارات اقبال، 1377، صفحه ي 198، ( تاكيد از ماست) [7] همان منبع ص 215 [8] همان منبع ص 265 [9] همان منبع ص 316 [10] همان منبع ص 324-325 [11] [11] عبدالعظيم رضايي، تارپخ ده هزار ساله ي ايران – جلد چهارم : از سلسله افشاريه تا انقراض قاجاريه ، انتشارات اقبال، 1377، صفحه ي 22. [12] همان منبع ص 37 [13] همان منبع ص 63-64 [14] همان منبع ص67 [15] همان منبع ص 96 [16] http://www.myownflag.org/books/Majaraye%20Baab%20va%20Baha/Majaraye%20Baab%20va%20Baha.PDF [17] در سال 1263 يك نشست تاريخي در حضور ناصرالدين ميرزا كه در آن هنگام وليعهد بود و روحانيون آن دوره و باب صورت گرفت و سوالاتي از باب پرسيده شد كه او به هيچكدام از اين سوالات نتوانست به درستي پاسخ دهد و جوابهاي وي كه ادعاي مهدويت مي كرد بسيار نابخردانه بود. متن اين نشست و توبه نامه وي هنوز در موزه مجلس شوراي اسلامي موجود مي باشد به طوري كه بعدها خود بهاييان سعي در پنهان كردن آن سند تاريخي داشتند تا اينكه چندي بعد در ميدان عمومي تبريز به فرمان امير كبير تير باران شد. و جسدش به گفته بهاييان در کوه کرمل مشرف بر خليج حيفا در اسرائيل مدفون گرديد كه در بين بهاييان به نام مقام اعلی معروف شده است . نگاه كنيد به : http://www.sharghian.com/magazine/archive/005172.html [18] عبدالعظيم رضايي، تارپخ ده هزار ساله ي ايران – جلد چهارم : از سلسله افشاريه تا انقراض قاجاريه ، انتشارات اقبال، 1377، صفحه ي 231. [19] http://www.chebayadkard.com/chebayadkard/sokhan/20041024/28mordad7.pdf [20] ماورين زونيس استاد دانشگاه شيكاگو، جامعه شناس و نويسنده ي كتابهاي « شكست شاهانه» (Majestic Failure: The Fall of the Shah ) و « نخبگان سياسي در ايران» (The Political Elite of Iran ) مي باشد. [21] آموزگار، جهانگير- فراز و فرود دودمان پهلوي – ترجمه ي اردشير اطفعليان – مركز ترجمه و نشر كتاب – پاييز 1357، ص 287 [22] همان منبع، ص 250 [23] همان منبع، ص 255

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.