شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۴ اوت ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

آنچه شاید از حزب و رهبری مهم تر باشد

کورش عرفاني

 

نگاهی به برخی نظرات پیرامون نوشته ی « چرا اپوزیسیون ایرانی سیاسی نیست» و …

      korosherfani@yahoo.com

 

نوشته ی آخر من با عنوان «چرا اپوزیسیون ایرانی سیاسی نیست»[1] روی سایت دیدگاه برانگیزاننده ی نظرات و انتقاداتی بود. یکی از نکته هایی که برخی به طور مرتب در واکنش به نوشته های اخیر من [2]این است که چرا نویسنده ی این مقالات که این همه از اپوزیسیون انتقاد می کند خودش یک حزب سیاسی نمی زند.

 در اینجا به سه نمونه از آخرین این موارد اشاره می کنم :

«وقت آن فرارسیده که بر پایه تئوریهای بسیار دقیق آقای عرفانی، خودشان دست بالا زده و سازمانی دست و پا کنند تا افراد سردر گمی مثل ما بالاخره به سامانی برسیم و ایران سریعا در سایه رهنمودهای ایشان آزاد شود.»[3]

« اگر شما يک حزب يا جريانی را راه بياندازيد که انتقادات 70 جلد کتابتان بر آن وارد نباشد, من اولين عضو و يارتان خواهم بود.»[4]

«...كساني مانند آقاي كورش عرفاني و ساير هم فكران ايشان كه ميدانند اپوزيسيون و در محور آن سازمان مجاهدين حاضر نيستند سازمان ها و افراد ديگري را بپذيرند خودشان دست بالا نميزنند و يك فعاليت سياسي مشتركي را شروع نميكنند .»[5]

البته من تنها کسی نیستم که با این برخورد روبرو می شوم و این نوع برخورد رواج دارد. سوالی که می توان در این باره مطرح کرد این است که این انتقاد از کجا می آید ؟  شاید بد نباشد قدری به ریشه یابی آن بپردازیم.

 

یکی از پاسخ های ممکن برای این پرسش توجه به خصلت غیر مدرن جامعه ای است که فرهنگ  این برخورد از دل آن بر می آید. یکی از ویژگی های جوامع سنتی یا غیر مدرن، عدم تقسیم  کار و عدم تدقیق حوز ها ی فکری و عملی است. این ویژگی که ناشی از توسعه نیافتگی دانش و فن آوری است سبب می شود که هاله ای از کلی گرایی بر جامعه و افراد آن حاکم باشد. در جامعه ی غیر مدرن افراد به راحتی می توانند میان در حوزه های مختلف موضوعی رفت و آمد فکری و بیانی داشته باشند. از سیاست بگویند، از روح و روان، از کشاورزی، از آشپزی تا انفورماتیک. همه به خود اجازه اظهار نظر در باره ی هر موضوعی را می دهند. کلی گویی همه جا گیر است. به طور مثال یکی از دلایل ترویج سوگند خوردن میان ایرانیان در روابط روزانه همین دشواری اثبات گفته های خود در حوزه های متعدد و متنوع است. امری که سبب می شود گوینده برای مشروعیت به خود و اعتبار بخشیدن به گفته های احتمالا نادرست یا ناقص خویش به دنبال آن باشد که به سوگند دست آویز شود.

در این جوامع مفهوم دانش هنوز مورد تدقیق موضوعی و تفکیک حوزه ای قرا نگرفته است. نمونه ی بارز آن آخوندها هستند که با اندک دانش ناقص و غیر اثبات شده ی خود درباره ی راز کهکشان ها تا غسل جنابت را مورد بحث و اظهار نظرهای قاطع خویش قرار می دهند. نمود بارز این حرکت ضد علمی روحانیت شیعه در نوشتن رساله است که معیاری است برای تبدیل شدن به مرجع تقلید و در آن باید « پاسخ تمامی پرسش های مومنین» یافت شود.

از این روی این طرز برخورد نادرست و نادقیق در جامعه نیز رسوخ دارد و افراد را به رفتار کردن با تفکری کلی گرا وبدون مشخص سازی مرزهای تخصصی می کشاند.

به همین ترتیب، این روحیه ی همه درهمی موضوعات، زمانی که به سیاست می رسد سبب می شود تفکیک میان نظریه پرداز سیاسی و کنش گر سیاسی غیر قابل تصور جلوه کند. دقت داشته باشیم که نگارنده این تفکیک را به این معنا بکار نمی برد که عده ای فکر می کنند و عده ای عمل می کنند. من خود به شدت مخالف این نگرش نخبه گرای دارای ماهیت طبقاتی می باشم. اینجا منظو از تفاوت بین تحلیل گر و کنش گر سیاسی یک تفکیک کاری و تخصصی است که براساس تواناییهای یا علائق فرد رقم می خورد. برای عده ای این قابل تصور نیست که شما بتوانید دید نظری خوبی بر سیاست داشته باشید اما فاقد هر گونه استعدادی برای تشکیل یک حزب سیاسی باشد.

چرا برای این افراد یک نفر باید واجد همه ی صفات باشد تا بتواند راجع به سیاست بنویسد یا بگوید ؟ آگاه و باسواد باشد، سخنران خوبی باشد، قدرت مدیریت داشته باشد، نظریه پرداز و تحلیل گر خوبی باشد، جنگجو و شجاع باشد... البته که اگر کسی همه این خصلت ها را داشته باشد بسیار عالی است، اما اگر کسی همه ی این خصلت ها را باهم نداشت، باید در مورد سیاست هیچ نگوید ؟ این برداشت از کجا می آید ؟ جز از یک تفکر مطلق گرا که هنوز بعد از گذر هزاران و صدها سال همچنان، آگاهانه یا ناخود آگاه، به دنبال اسکندر و کورش و نادر و ... خلاصه در پی ابر مرد ناجی است ؟ آیا از دل همین تفکر نبود که خمینی بیرون آمد ؟ ایا باز خمینی دیگری می خواهیم ؟ این بار با رنگ وشکلی دیگر ؟

و آیا این رهبران سیاسی خودمحور، به عنوان محصولات جامعه ای استبداد زده، نبوده اند که این ضد ارزش را به عنوان ارزش جا انداخته اند ؟ آیا آنها نبودند که با محروم کردن هواداران و اعضای خود از حق اندیشه ورزی و خلاقیت فکری، ایشان را در این باور غلط نگه داشتند که باید به طور حتمی و جبری یک موجود خارق العاده، یک ابر انسان، به عنوان رهبر حضور داشته  باشد که همه چیز را بهتر می فهمد، بهتر می بیند، بهتر می گوید، بهتر تشخیص می دهد و ... ؟

نگارنده بر این باورست که راه برون رفت ایران و ایرانی از وضعیت رقت بار کنونی نیست مگر آنکه مقام و احترام انسان ایرانی به او بازگردانده شود، یعنی با قرار دادن، نخست انسان، و نه خلق، به عنوان محور مبارزه و کنش سیاسی؛ تا زمانی که حق فرد در دل فرایند مبارزه مورد توجه قرار نگیرد حق خلق نیز مورد توجه قرار نخواهد گرفت. آنکه اجازه ی رشد و تعالی به اعضا و هواداران فداکار وهمشکل خود را نمی دهد اجازه ی رشد و تعالی به جامعه دارای هزار و یک تنوع و اختلاف را نخواهد داد. این تنها با باور عمل گرا به شعور و فهم همه ی انسان هاست که می توان مبارزه ای تازه را آغاز کرد که نه به بن بست و مسخ، که به شکوفایی و پرورش روح انسان مبارز منجر شود.

با اصرار و پافشاری بر مدل ها و اعتقادات کلیشه ای گذشته کمکی به پیشبرد نبرد نجات بخش خود و میهن مان نمی کنیم. شاید باید مبارزه را انسان مدار کنیم،  شاید باید اپوزیسیون انسان محور شود. شاید باید تفکر های رهبرگرا و نخبه گرا را به زیر سوال بریم و باور داریم که رهایی ایران در گرو رهایی ایرانی است. هیچ خلق نا آگاهی را نمی توان آزاد ساخت، آزادی باید در تفکر آگاه هر انسانی ریشه بزند و از دل تشخیص فرد بیرون آید.  ضرورت آزادی را می توان به دیگری توضیح داد اما نمی توان به او یاد داد، خود فرد باید بر اساس توضیحات روشنگرانه کنجکاو شود، فکر کند، پویش کند تا بیابد. وقتی کسی این گونه به باور ضرورت آزادی رسید، دیگر نه ترس و نه مسخ او را به برده ای نا آگاه تبدیل نخواهد ساخت. چنین انسانی هرگز به هیچ بهانه ای با دستگاه ستم سالار کنار نخواهد آمد. این تنها انسان های نا آگاه و به طور تصادفی «سیاسی» شده هستند که راه جا خالی دادن نسبت به مسولیت های انسانی خویش را یافته و با هزار ویک بهانه ی لاهوتی و ناسوتی گریز خود از تعهد ناشی از دانسته ها ی خویش را توجیه می کنند. انسان آگاه هرگز بدون آزادی خود و یاری به رهایی دیگران آرام نخواهد نشست. انسان آگاه آزاده ای است بالقوه حتی اگر در بند باشد و انسان نا آگاه، برده ای است بالقوه حتی اگر در محیطی آزاد زیست کند.

وقت آن رسیده تا در همه ی باورهایی که از ما ایرانیان مبارزینی بی تاثیر یا ناکنشگرانی انفعال طلب ساخته است شک کنیم، که شک، گام نخست کشف حقیقت است. گذشته ها را زیر سوال بریم و بدانیم که ترس خروج از پیله های امن اندیشه ی نازا و کنش عادت وار، ما را از پرواز و کشف جهان های فکری و عملی دیگر محروم می کند.

آیا بهتر نیست به جای پیشنهاد تشکیل حزب به هرکس که از عملکرد ضعیف اپوزیسیون حرفی می زند، بیاییم و ببینیم آیا در حرف های وی زمینه ای برای تغییر مثبت و سازنده وجود دارد یا خیر ؟ تفکری می تواند ما را به سمت آزادی ببرد که به جای ساختن حزب و رهبر درپی  ترویج همکاری توام با اختیار  میان انسان های آگاه  و رهبری جمعی است. به نظر من، مشکل نبود حزب نیست، نبود کیفیت حزب است. مشکل شاید نه در نبودن رهبری که در بودن «رهبری» است. آیا باید همیشه کسی باشد تا ما را ره ببرد ؟ آیا نمی توان با اتکاء به فهم فردی خویش و خرد جمعی ره برد ؟ آیا باز هم می خواهیم مثل قرنهای گذشته عده ای به جای ما فکر کنند، تصمیم بگیرند و دستور دهند ؟ آیا «مبارزه» ای که قرار است منجر به گذر از یک دیکتاتوری به یک دیکتاتوری دیگر شود افتخار برانگیز نیست ؟ حرکتی قابل افتخار و شایان نام مبارزه است که بستر محو دیکتاتوری باشد نه عامل بقای آن. و آیا هموطنانی که اصرار دارند دیگران را به بازتولید همان مدل های رفتاری، مانند حزب زدن و رهبر شدن، دعوت کنند در تداوم بخشیدن به بن بست نظری و عملی کنونی کمک نمی کنند ؟ آیا نمی توان شجاعت گونه ای دیگر فکر کردن یا جسارت گونه ای دیگر عمل کردن را داشت ؟  

من برای همه ی انتقاد ها و انتقاد گران خویش احترام عمیق قائل هستم، اما از این منتقدین محترم دعوت می کنم در باره ی آنچه نگارنده یا دیگران پیرامون موضوعاتی از این دست می گویند بیاندیشند و قبل از تلاش برای رد کامل و طرد در بست حرف های دیگران، نخست پیرامون آنچه بیان شده منصفانه و عینی گرایانه فکر کنند واگر خواستند انتقاد کنند به جای پرداختن به فرد و فرعیات  به اصل و محتوای اندیشه ها بپردازند.

 باشد که از طریق بهبود کیفی انتقادگری در برون رفت از این بن بست تاریخی قویتر شویم.

 * *

www.korosherfani.com

01/12/2005



[1] http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=8660

[2]  – هم چنین نگاه کنید به نظرت پیرامون مقاله ی « بقای رژیم ناشی از استبداد درون ماست »  : http://www.didgah.net/nazar_list.php?id=6780

[3]  نظر آقای «سالار موسوی» در این آدرس : http://www.didgah.net/nazar_list.php?id=8660

[4]  نظر آقای «حسين» : http://www.didgah.net/nazar_list.php?id=8660

[5]  نظر آقای «حميد جوادي» در این آدرس : http://www.didgah.net/nazar_list.php?id=8660

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



[تاریخ ارسال: 12 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: سیاوش محسنی]  [ s_mohseniy@yahoo.com ]  
یکی از دوستان گرامی، به نام «زیتون»، در رابطه با پاسخ درخور توجه و تفکر کورش عرفانی با عنوان «آنچه شاید از حزب و رهبری مهمتر باشد»، به نکته‌ای اشاره کرده‌اند که متأسفانه هیچ‌یک از دوستان آن را به‌دیده نگرفته‌اند. «زیتون» بیان کرده است که: «توتالیتاریزم و نظام‌آزادی فرد در جهان معاصر توامان تو زرد درآمده‌اند و مکث بشریت برای انقلاب‌ها از همین‌جا ناشی شده‌است». این نظر، فقط یک نظر شخصی نیست، بلکه، بدبختانه، هستند بسیارانی از عزیزان که چنین می‌اندیشند و جای آن دارد که بر آن درنگ کرده و به شیوه‌ی استدلال آن پرداخته شود و زیان‌آوری آن را برای جامعه‌ی جوان و آزادی‌فردی‌وحکومت‌قانون‌تجربه‌نکرده‌ی ایران، یادآوری کرد.

* * *
دوست عزیز، «زیتون»! جامعه‌ی ایران در این صد ساله‌ی اخیر و در تاریخ مدرن، هیچگاه رشد موزون و طبیعی نداشته و در هیچ دوره‌ای آزادی‌های فردی و اجتماعی و نیز حکومت قانون را، در مقیاس ملی و برای مدت زمانی که لازم است تا در ناخودآگاه جمعی آن به عنوان یک ارزش رسوب کند، تجربه نکرده است. آن آزادی فردی در جهان معاصری که شما می‌گویی: «تو زرد در آمده است»، برای جامعه‌ی ما هنوز ناشناخته است و مردم آن هیچ‌گونه درک و تصوری از آن ندارند؛ چون آن را زنده‌گی و تجربه نکرده اند! ما هیچ گریزی از تجربه کردن آن نداریم و مادامی که این مهم به‌ دیر افتد، ما رنج و بدختی ناشی از کمبود آن را در زیرین‌ترین لایه‌های ذهنی و روانی خود احساس خواهیم کرد. متأسفانه فرماسیون‌های اجتماعی و رشد طبیعی جامعه را نمی‌توان «دور زد» و راهی «میان‌بر» برگزید! جامعه‌ی ایران هنوز تجربه نکرده است که تمامی جلوه‌های خیره‌کننده‌ی مدرنیت و رشد فرهنگی و اقتصادی‌ای که جامعه‌ی ما رؤیای آن را می‌بیند، از دستآوردهای همین آزادی فردی، آزادی بیان و در یک جمله، «دموکراسی غربی» است. نقد دموکراسی غرب، کار کسانی است که در غرب زیسته‌اند و آن را تجربه کرده‌اند و از مواهب آن برخوردار بوده‌اند و اکنون در پی رفع نواقص آن هستند؛ کسانی که از تاریخ دو قرن دستآورد‌های مثبت آن خبردارند و می‌دانند این‌همه به یک استانداردی که درخور شأن آدمی است، رسیده‌است؛ نه مائی که به خاطر نبود آن، هر لحظه، حتا در تنهایی و خلوت خانه‌ی شخصی خود، از سوی یکی از عقب‌افتاده‌ترین نظام‌های موجود در دنیای معاصر، یعنی جمهوری اسلامی، تحقیر و توهین می‌شویم! بگذارید به تاریخ نگاهی بیافکنیم. نزدیک به یک قرن پیش، وقتی که ندای تجددطلبی و آزادی‌خواهی به سرزمین ایران رسید، همان دو صد نفر از روشنفکران ایرانی و تحصیل‌کرده‌گان و آشنایان به جامعه‌ی مدرن به‌جای همکاری و همفکری برای برپایی و ایجاد دگرگونی جامعه در راستای مدرنیت، در برابر هم صف‌آرایی کرده و نیروی یک‌دیگر را خنثی کرده و به هرز دادند! و حال به تاریخ جامعه‌ی اروپا، آن زمانی که اندیشمندان آن برای رسیدن به جامعه‌ی دموکراتیک و مبتنی بر آزادی‌های فردی تلاش می‌کردند، نگاه کنیم؛ تمامی نیروشان در یک جهت و راستا در جنبش بود و یک‌دیگر را کامل می‌کردند و در عرصه کنشگری بر علیه ارتجاع، چیزی بعنوان «راست» و «چپ» و «مذهبی» و «غیرمذهبی» در بین‌شان وجود نداشت! اما «بدشانسی» و «بدبیاری» جامعه‌ی ما این بود که سر بزنگاه بحث تجدد و مدرنیت، نیروهای پیشرو و روشنفکر آن در دو گروه «متخاصم» چپ و راست، به‌هدر رفت و فرصت‌ها سوزانده شد...! * * *
در حاشیه این بحث (و با اجازه‌ی دوست عزیزم «زیتون» که می‌دانم اراده‌ای جز به‌روزی جامعه و مردم ایران ندارد)، می‌خواهم به یک نکته‌ی بسیار مهم اشاره کنم: به آن‌هایی که با بی‌مسئولیتی و نابخردی تام و تمام از شاه و سلطنت دفاع می‌کنند و مدام از «رونق»، «شکوفایی» و «دستآوردهای درخشان» آن دوران یاد می‌کنند، باید گوشزد کرد که شاه و حامیان وی، با دشمنی و کینه‌ای کور که نسبت به جامعه‌ی روشنفکری ایران داشتند، و با رواداشتن سانسور و قطع گفت‌وگو و پیشگیری از برپاداشتن هرگونه دیالوگ ضروری، سالم و آزاد اندیشه‌ورزان ایرانی با جامعه، در درازای چندین دهه، راه را بر هرگونه بررسی و نقادی آزاد بربستند (یعنی آن‌چه که از ضروری‌ترین و حیاتی‌ترین شرط‌های رشد فرهنگی، اندیشه‌گی، اجتماعی و اقتصادی هر جامعه‌ای به‌شمار می‌رود) و با تظاهر دروغین به مذهب و خرافه‌گرایی و تأکید بر آن، به سهم خود، زمینه را برای سیر قهقرایی جامعه و برآمد متحجرانه‌ی حکومت ولایت فقیه جمهوری اسلامی هموار کردند. اگر طرفدارن سلطنت، مشکل‌شان زر و زور و پاسخ به خودکامه‌گی‌های شخصی نیست، باید بر نقد این دوران تأمل و تفکری دیگر کنند. آن خود‌محوربینی تهوآور و چندش‌انگیز شاه و دست‌اندرکاران نظام‌اش را، در زمانی که بسیاری از کشورها در پی رسیدن به مدرنیته در تلاش بودند، هرگز نمی‌توان نادیده انگاشت و چشم بر آن پوشاند؛ آن‌هم در کشوری که از سرمایه‌های طبیعی و انسانی بالقوه سرشار بود و شایستگی رشد و تکامل را داشت. متأسفانه مشکل سینه‌چاکان سلطنت، درد جامعه و دگرگونی‌های مثبت و والا و انسانی ملت ایران نیست و بارها این را اثبات کرده‌اند! به رسانه‌های ایشان و سایت‌هاشان نگاه کنید، بدبختانه، جز نمایش کاملی از بی‌خردی، بی‌سوادی و پراکندن جهل و خرافه، نام دیگری نمی‌توان بر آن نهاد... هنوز پس از این‌همه تجربه‌های وحشناک تلخ و خونبار و ایران برباد‌ده، برای عزیز بودن در چشم بیگانه‌گانی که هدفی جز چپاول سرمایه‌های طبیعی و ملی جامعه‌ی ایران ندارند، با هم به رقابتی چندش‌آور می‌پردازند... نه! من هرگز نخواهم گفت: «چه بگویم که ناگفتنم به‌تر است»! چرا؟
  

[تاریخ ارسال: 07 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: زیتون]  [ aziznsn@yahoo.com ]  
شاید سخن آقای عرفانی در مقابل فناتیزمی که در واقع توی کاسه‌ی مجاهدین گذاشته شده توجیه پذیر باشد اما تصور نمی‌کنم جهانی که به چنین بحران تاریخی گرفتار شده مجالی برای صیقل شخصیت انفرادی و پالایش اراده واخلاق شخصی داشته باشد. به نظر من با تایید نظر آقای عرفانی و تعریف بحران بعنوان کیش رهبری معنای بحران هویت را مرخم و ساده‌پسند کرده‌ایم!
توتالیتاریزم و نظام‌آزادی فرد در جهان معاصر
توامان تو زرد درآمده‌اند و مکث بشریت برای انقلاب‌ها از همین‌جا ناشی شده‌است. خانه‌تکانی از کیش شخصیت نیز متاسفانه راهی پیموده شده و به بن‌بست رسیده است و از این جهت آقای عرفانی حرف تازه‌ای نمی‌زند و راه‌کوره‌ای نشان نمی‌دهد.
  

[تاریخ ارسال: 04 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: negar dashti]  [ negarildashti@yahoo.com ]  
براي من عجيب است كه واژه عمل تا اين حد براي عده اي مبهم است بيش از يكربع قرن است كه جمهوري اسلامي هميشه حداقل يك قدم از اپوزيسيون جلوتر بوده و پيچيده تر عمل كرده و اپوزيسيون را بازي داده حالا فضاي سياسي جامعه ايراني به نقطه اي رسيده كه بعضي از افراد به باز انديشي و جمع بندي ضعفهاي اپوزيسيون پرداخته اند منجمله كوروش عرفاني، و اين تخطئه و حمله به وي ناشي از يك نگرش ايستا و ضد انديشه ورزي است وبر عكس كوروش عرفاني يكي از كساني است كه دارد عمل ميكند و درست هم عمل ميكند   

[تاریخ ارسال: 03 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: بهمن بامدادي]  [ bahman1940@yahoo.com ]  
آقاي عرفاني من اگر نه هميشه ولي اغلب مطالب شمارا ميخوانم. ساليان در داخل چه در زمان شاه و چه در زمان خميني به اندازه توان و آگاهي خودم درگير بودهام و چندين سال است هم كه در اين ديار غربت و به دور از وطن عزيزم بسر ميبرم. توصيهام به شما برادرانه و دوستانه اين است كه سعي كنيد كوتاه و مفيد بنويسد. يك تجربه برادرانه ديگر هم دارم كه بخودتان هيچ دردسر و زحمتي ندهيد تا اين رژيم منحوس و ضد ايراني بهر قيمت از ريشه كنده نشود هيج روزنه اميدي براي هيچ ارزشي و انسانيتي نيست. بنظر بنده هر ايراني وطن پرستي بايد با تمام توان و امكان خودش در سرنگوني تام و تمام اين رژيم كوشا باشد و الا سود هر حركتي و هر عملي فقط به سود دشمنان مردم ايران است. پس لطفا آستينها را بالا بزنيد و در حد آگاهي خودتان و نه بيشتر در راه سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي قدم عملي برداريد.آگاهي به اندازه كافي هست آنچه كم است عمل صادقانه و در راه مردم است. موفق باشيد.
بهمن
  

[تاریخ ارسال: 03 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: عزیز جواهرپور]  [ azizjaher_32a@aol.com ]  
واقعا که آقای عرفانی در بافتن آسمان و ریسمان به هم در مقالاتش استاد شده. من هر چه خواندم ربط تیتر و محتوای مقاله را نفهمیدم. در خود مقاله نیز جز تز همیشگی آقای عرفانی چیز دیگری یافت نمی شود. شنیده بودم که در یکی از مقالات گویا اقای عرفانی گفته که برای نشان دادن نمونه ی عملی این که میشود خط سیاسی را به همین سادگی عوض کرد خود نظریه عوض کرده ولی در این مقاله گویا باز همان آش است و همان کاسه. ولی خوب چه میشود کرد بقول خود نویسنده بعضی ها فقط نظریه پرداز هستند و این تقسیم کار را باید قبول کرد. با تشکر   

[تاریخ ارسال: 03 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: علی یحیی پور ( سل تی تی)]  [ s.salehkia@freenet.de ]  
با درورود فراوان... آقای عرفانی شهید خسرو گل سرخی می گوید یک با یک برابر نیست این گفتهءپر نغزی است یعنی در سیستم طبقاتی انسان با انسان برابر نیست یعنی بوش وبلر وخمینی در عین اینکه انسان هستندبا زحمتکشان و کارگران برابر نیستند این مطلب الف بای مبارزهء طبقاتیست حالا شما حرف از انسانی کردن مناسبات و رهبری میز نید منظورتان از انسان چیست ما در مبارزاتمان فقط طبقه میشناسیم این مطلب را اگر روشن نکردید در واقع مغلطه کردیددرثانی حرف از استبدادسیاسی در ایران میزنید استبدادسیاسی جزء لاینقطع نظام سرمایه داری جهان سومی ایران است یعنی سرمایه داری جهان سومی بدون استبداد در هیچ جای جهان وجود ندارد یعنی برای نابودی استبداد باید با زیر بنای استبداد یعنی کل نظام سرمایه داری مبارزه کرد واین الفبا ست که شما از آن طفره میروید فقط باایقان به این دو موضوع وبا طرح یک برنامهء انقلابی بر روی سه موضوع یک اقتصاد با برنامه ..دو دموکراسی شورائی ..سه نفی مالکییت خصوصی و اجتمائی کردن آن... حال شما بیائید مسئلهء وحدت را پیش بکشید.. مسئله اختلاف نیست مسئله تضاد طبقاتی آنتاگونیک است که مسئله وحدت را دشوار کرده وگر نه با شعارهای پر طمطراق آزادی... دموکراسی... حقوق بشر.. مبارزه با استبداد.. ضد ولایت فقیه بودن ..ووو پوچ ودروغین است وشعار بورزوازی برای فریب کارگران وزحمتکشان است مطالبی که مطرح میکنید روی هیچ اسکلت علمی بنا نشده است میگوئید قئوری های گذشته کار ساز نیست پس تئوری جدیدتان چیست یعنی بخاطره ضد ولایت فقیه بودن آفای رجوی برویم زیر رهبری ایشان یعنی آنچه جنببش بینلمللی مبارزاتی طبقهءکارگر تاکنون بما آموخته همش کشکه... موفق باشید آقای عرفانی   

[تاریخ ارسال: 03 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: parto rastegar]  [ bita_parto@yahoo.fr ]  
اقاي عرفاني به نظر من مقالات روشنگرايانه شما كه بر خاسته از اگاهي و دانش لازمه، دردمندي عميق نسبت به مردم، عصيان و شجاعت است دررشد فضاي سياسي فعلي تاثير خاص خود را دارد وحتي تا انجا كه خود در جريان هستم در داخل كشور نيز مطرح است خود يك عمل به واقع ارزشمند است موفق و پيروز باشيد   

[تاریخ ارسال: 03 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: حميد جوادي]  [ hamidjavad@hotmail.com ]  
خيلي خوب بود كه آقاي عرفاني كه گفته اند اهل عمل نيستند و فقط ميخواهند كنار گود نبشينند و بدون اينكه بدانند حرفي كه ميزنند در صحنه عمل چه قدر امكان عملي شدن دارد حد اقل قسمت پاياني نوشته مرا تاييد ميكردند كه گفته بودم ”

مگر اينكه اين آقايان بگويند كه اين مسئوليت ما نيست و مسئوليت ما چيز ديگري و ازجمله اين است كه كنار گود بنيشنيم و به هركس كه در داخل گود است انتقاد كنيم .
بنظرميرسد كه بقيه عناوين پرطمطراقي هم كه براي خودش ميتراشد براي توجيه و پوشاندن همين مضوع است .
در ضمن من مقصودم اين نيست كه عرفاني و هم فكران ايشان چيزي ننويسند بلكه برعكس هر چه ميخواهند بنويسند فقط بدانند كه چه مسئوليتي را دارند انجام ميدهند وحداقل اين صداقت را داشته باشند كه همين را صريح با خوانندگانشان درميان بگذارند و زير پوش عناوين ديگري مخفي نكنند .
  

[تاریخ ارسال: 03 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: بينا تيزبين]  [ tizbin@lycos.com ]  
اين تفكر كه هركس نظريه پرداز و اهل نقد است پس اين گوي و اين ميدان خودش وارد عمل شود، به گمان من حرف بي منطقي است و بيشتر از تفكر رابطه مراد و مريدي بر مي آيد كه در آن فكر كردن و تصميم به گرفتن در توان حق مراد است مريدان بايد عمل كنند آنهم عمل كردني با باوري مذهبي و عمل به تكليف شرعي. بااين بينش علم فلسفه به طور كلي به معني است . فلاسفه هم آدمهاي پرگو و بي عمل در صورتي كه همه مي دانيم چنين نيست.در دنيا امروز علوم اجتماعي و مطالعات در اين زمينه، به مردان سياست كمك مي كند كه ديد وسيع تر و واقعگرايانه تري ازمسائل جامعه كه بايد براي حل آن برنامه ارائه
دهند داشته باشند. اين كه هركس در عمل سياسي و به شكل حزبي و تشكيلاتي نيست، حق اظهار نظر يا نقد ندارد يا اگر گفت هر مفت مي زند، تنها از كم دانشي مي تواند سر چشمه بگيرد. اگر اينطور باشد، اصلا هيچ خبرنگاري هم حق سوال از يك وزير نمي تواند داشته باشد. ماها گويا هنوز سر همين مسائل بديهي هم درك درستي از دنياي امروز نداريم. آيا كسي شك دارد كه يك استاد ممتاز مثلا در رشته حقوق بين الملي نمي تواند الزاما
وزيرخارجه خوب و يا يك وزيرخارجه و ذيپلمات برجسته حتما استاد دانشگاه برجسته هم باشد. منتقدان كورش عرفاني سياست تودهني زدن به منتقد و گرايش ضد روشن فكري كه در بينش آنها
رسوبات بتني دارد، در واقع از آن جا به روش پرخاشگرانه نمي توانند اعمال كنند، به روش ملايم به استدلاهاي بي منطق به نمايش مي گذارند.
  

[تاریخ ارسال: 03 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: سیاوش محسنی]  [ s_mohseniy@yahoo.com ]  
مصالح جامعه مقدم بر مسائل گروهی و سازمانی است. برای رعایت این مهم و پایبندی به آن در عمل، باید سیاسی برخورد کرد و بخاطر نفع عمومی جامعه، در برابر هم نرمش و انعطاف‌پذیری داشت. این یکی از مهم‌ترین نکته‌هایی است که کورش عرفانی کوشیده است آن را در مقاله‌اش بررسی کرده و بعنوان یک پرسش در دیدرس دیگران قرار دهد.
دوستان عزیزی که در برابر چنین پرسش‌های ساده‌ای، کورش عرفانی را به «نظریه‌پردازی»، «کافه‌نشینی»، «بی‌عملی» و... محکوم کرده و از او می‌خواهید که: «بفرما! آستین‌ها را بالا بزن و حزبی برپاکن»، خواهش می‌کنم دست از ساده‌نگری بردارید و در کنار مبارزه‌ی پیگیر و بی‌امان‌تان در برابر جمهوری اسلامی، کمی هم به این موضوع‌ها بیاندیشید و لجبازانه این پرسش‌ها را به‌دور نیافکنید!
باور کنید این ساده‌نگری‌ها، به تمامی، نتیجه‌ی بی‌مطالعه‌گی و نداشتن دانش و شناخت نسبت به مسائل اجتماعی است. جامعه‌ی امروز ایران، یک جامعه‌ی هفتاد میلیون نفری است با بحران‌های بسیار عمیق اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی؛ و مهم‌تر از همه بحران روانی و بی‌هویتی و سردرگمی نسل‌ جوانی که بیش از نیمی از جمعیت آن را تشکیل می‌دهد. این‌ مسئله‌ای نیست که یک گروه و سازمان بخواهد به‌تنهایی از پس آن برآید. دهه‌های پنجاه و شصت و هفتاد میلادی دیگر گذشته‌ است. جهان امروز از اساس با آن دوره‌ها متفاوت است. برای حل مشکلات امروز جامعه‌ی ایران، نظریه‌ها و روش‌های مبارزاتی دیروز دیگر پاسخگو نیستند.
آخر تا کی می‌خواهیم نیاندیشیم ونپرسیم؟! آخر این کدام دموکراسی‌ای است که ما یک قرن است در پی‌ آن می‌دویم و هنوز به آن نرسیده‌ایم؟ این دموکراسی چه محتوایی دارد؟ یک قرن است که مردم ایران در این راه تلاش کرده، جان‌ها بر سر آن باخته‌اند، رنج‌ها کشیده و شکنجه‌ها شده و آواره‌ی دیار غربت شده‌اند و هنوز به کوچک‌ترین خواسته‌های آزادی‌خواهانه‌ی خود نرسیده‌اند. نمی‌توان تا ابد فراکنی کرد و تقصیر را به گردن نیروهای خارجی و یا غیرخودی گذاشت. باید جایی اشکالی درکار باشد یا نه؟ بیایید تاریخ معاصرمان را دوباره با دقت بخوانیم و علت‌های این شکست‌ها و ناکامی‌ها را دریافته و به بحث بگذاریم.
مطمئن باشید که این بحران‌‌های عمیق ساختاری و فزاینده، دیر یا زود، به نقطه‌ی انفجاری خود رسیده و ما شاهد روزهای بهمن ۱۳۵۷ خواهیم بود؛ اما مسئله و پرسش اصلی این است که با آن چه خواهیم کرد؟ پیش از بهمن ۵۷ خیزش‌های بزرگ اجتماعی‌ی دیگری نیز بوده است. پرسش این است که چه کسانی و گروه و یا گروه‌هایی قدرت را به دست خواهند گرفت؟ چه تضمینی است که یک نظام دیکتاتوری دیگری جانشین آن نشود؟ گیریم که سازمان و گروه مورد علاقه‌ی شما قدرت را به‌دست گیرد و گیریم که این سازمان اجازه دهد همه‌ی کسان و گروه‌ها و حزب‌های سیاسی فعالیت علنی داشته و آزادی بیان و اندیشه هم برقرار کند. قبول. اما چرا چیزی را که اجرا و پایبندی به آن را به فردای نامعلوم وعده می‌دهیم، امروز نمی‌توانیم در برابر هم به آن وفادار باشیم؟
امروز می‌گویید: این کسانی که به این بحث‌ها دامن می‌زنند، مزاحم مبارزه‌ی ما با رژیم هستند! پرسش من این است که چه تضمینی است که فردا نگویید: این کسانی که به این بحث‌ها دامن می‌زنند، مزاحم کار ما در ساختن و برپایی جامعه‌ی دموکراتیک هستند؟
آیا آگاه هستید که این منطق سر از کجا در خواهد آورد و به کدام فاجعه‌ی دیگر خواهد انجامید؟

دوستان عزیز! هیچ‌کسی دیکتاتور به‌دنیا نمی‌آید! دیکتاتوری در یک پروسه و روند مشخصی شکل می‌گیرد و رفته رفته به یک سیستم تبدیل می‌شود. زنده‌گی دیکتاتورهای تاریخ را بخوانید و سیستم‌های دیکتاتوری‌ موجود در تاریخ و به‌ویژه تاریخ معاصر جهان را مطالعه و بررسی کنید و بیاندیشید که این‌ها چگونه شکل گرفته‌اند؟
  

[تاریخ ارسال: 03 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: parto]  [ bita_parto@yahoo.fr ]  
ديدگاه: کاربر محترم، لطفا در کنار اسم کوچک و اي ميل ، نام فاميل را هم قيد کنيد.



11 آذر1384 - مسوول صفحه نظر کاربران ديدگاه


___________

اقاي عرفاني مقاله مفيدي بود خسته نباشيد با اين نكته كاملا موافقم كه راه برون رفت ايراني از وضعيت كنوني با قرار دادن نخست انسان و نه خلق به عنوان محور مبارزه است كه تحقق مي يابد و به طبع رهبري جمعي به جاي رهبري فردي و سنتي و از دل اين باور است كه به حركت و رشد در زمينه فرهنگ سياسي نيز ميرسيم و به دنيايي پا مي گذاريم كه بتوانيم كم كم برخورد و ديا لو گ سياسي را جايگزين برخوردهاي فردي مثل اثبات خود، حيثت طلبي، حسادت.... كنيم
  

[تاریخ ارسال: 02 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: jamal frahani]  [ jamal75de@yahoo.de ]  
هر بچه کلاس اولی هم ميداند که تئوری و پراتيک مکمل همديگرند و هيچيک بدون ديگری پشيزی ارزش ندارد.در علوم طبيعی هم هر تئوری را تا در عمل به محک نزنند پشيزی ارزش ندارد.البته که عمل بدون تئوری هم اگر چه ممکن است ولی کورکورانه است .
اينکه گفته ايد کار شما فقط نظريه پردازی است يک شوخی بيشتر نيست .لابد شعارتان اين است : از من روشنگری و نظريه پردازی از ديگران محک زدن افکار جنابعالی در ميدان عمل برای روشن شدن صحت و سقم آنها.
  

[تاریخ ارسال: 02 Dec 2005]  [ارسال‌کننده: سالار مرادی]  [ salarmoradi@yahoo.de ]  
دلم می خواهد بدانم کسانی که دید نظری خوبی بر سیاست ندارند و نظریه پرداز مثل آقای عرفانی نیستند اما استعداد عمل گرایی یا تشکیل یک حزب سیاسی را دارند باید چه بکنند؟ چون بدون داشتن دید خوب سیاسی مشکل است بتوان حزب سیاسی خوبی تشکیل داد یا درست انتخاب کرد. وقتی آقای عرفانی چنین تقسیم بندی را ابداع میکند ناخودآگاه به دیدگاه نخبه گرا صحه میگذارد. عین نقل قول را از مقاله عرفانی می آورم : ًبرای عده ای این قابل تصور نیست که شما بتوانید دید نظری خوبی بر سیاست داشته باشید اما فاقد هر گونه استعدادی برای تشکیل یک حزب سیاسی باشد.ً!!!! کسی که نظریه می دهد اگر توان پیاده کردن آنرا در صحنه ی عمل نداشته باشد یعنی به زبان عامی اگر بخواهیم بگوییم و با عرض معذرت نه به منظور توهین حرف مفت میزند. تقسیم بندی به صورت افراد اهل نظر و افرادی برای عمل معنی فارسی اش این است که کسانی آفریده شده اند تا پشت کامپیوتر نشسته و در اطاق گرم و نرم و بدون بها پرداختن نظریه بدهند و کسانی در صحنه عمل کنند یعنی جان بکنند زندان بروند کشته شوند. این تقسیم بندی آقای عرفانی است.

  

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.