شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷ - ۱۹ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

تئاتر اجتماعی معاصر ایران با نام ناصر رحمانی نزاد عجین است.

همنشين بهار

مشت می‌کوبم بر در

پنجه می‌سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

بگذاريد هواری بزنم آی

با شما هستم آی

اين درها را باز کنيد

من به دنبال فضايی می‌گردم

لب باغی ـ سر کوهی - دل صحرايی

  که در آنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فرياد بلندی بکشم

  که صدايم برسد

من هواری را سر خواهم داد

چاره درد مرا بايد اين داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می‌آيد با من فرياد کند 

دراين زمستان بی برگی و در اين گرداب تاريخی که جان و جهان را می‌بلعد، در شرائطی که عقاب جور بر همه جا بال گشوده و از منجنيق فلک سنگ فتنه می‌بارد، و در حاليکه در اين سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند... ــ آقای ناصر رحمانی نژاد، که تئاتر اجتماعی معاصر ايران با نام او عجين است ــ با بازی درخشان خويش، در مصدّق: تابستان، پائيز، زمستان، سپيدی را در دل سياهی، به تصوير کشيد.

***

در زندان شاه، که سرهنگ محرّری، با سرهنگ زمانی و نوچه هايش، نسق می‌گرفتند، به امثال او که شکنجه های ساواک بر جسم و جانش هويدا بود، خيلی حسّاس بودند.

انگار همين الآن است. سّتار مرادی، عروسک کوکی دستگاه سرکوب، در حياط زندان قصر همه را چپ چپی ورانداز می کرد، سپس جلو می‌آمد و می‌پرسيد: آدِه نَمِنه دِه؟ اسمت چيه؟... يالله بيا زير هشت...

يادم می‌آيد پائيز بود و تنگ غروب، و آقای ناصر رحمانی نژاد، با سعيد سلطان پور، محسن يلفانی، و محمود دولت آبادی،... گوشه دنجی می‌نشست و بحث می‌کرد.

***

هميشه چهره آرام و پاهای زخمی اش مرا به فکر فرو می‌برد. يک روز ماه رمضان با هم کارگر بند شديم، تلاش می‌کرد خسته نشوم، می‌گفت تو روزه ای... و من که کم سن و سال بودم و مثل حالا، سراپا شور، گوش نمی‌کردم.

افتاده و صميمی بود و چون در همان زندان قصر، رفتار شاهانه و شيخانه، و دبدبه ها و کبکبه ها، کم نبود ـ به فکر فرو می‌رفتم و از خودم می‌پرسيدم آيا ما به فروتنی بيش از ايدئولوژی نياز نداريم؟...بگذريم... 

***

من از تئاتر، سررشته ندارم و از اين بابت از اهل هنر پوزش می‌خواهم. اگر اينگونه مطالب را می‌نويسم فقط برای اين است که امثال آقای رحمانی نژاد را که در وطن خويش نيز غريب‌اند ــ به ياد آورم، همين.

اجازه می‌خواهم به برخی از کارهای اين هنرمند شريف اشاره کنم:

- نمايشنامه In The Zone  در منطقه جنگی، اثر اوژن اونيل Eugen O'neill  که اولين کار آقای رحمانی نژاد به عنوان کارگردان، در نيم قرن پيش است. ۱۹۶۳ 

- حادثه در ويشی، از آرتور ميلر   Incident at Vichy, by Arthur Miller

- سايه يک مجاهد، يا تفنگدار اثر شون اوکيسی،

The Shadow of A Gunman, by Sean O'casey

که در زمان شاه، از اجرای آن جلوگيری کردند و روی صحنه نرفت. 

 - انگل ها، يا خرده بورژواها از ماکسيم گورکی

The Petit Bourgeois, by Maxim Gorky

اين نمايشنامه فقط پنج شب در رشت روی صحنه رفت و سال ۵۳ پيش از روی صحنه رفتن آن در تهران، کليه اعضاء گروه تئاتر دستگير و زندانی شدند و آقای رحمانی نژاد، نيز ۱۲ سال حکم گرفتند. 

- کّله گرده و کّله تيزها، از برتولد برشت

Rounded Heads, Pointed Heads, by Bertodt Brecht

- چاره رنجبران، ازداريوفو کارگردان ايتاليايی

We Won't Pay, We Won't Pay, by Dario Fo 

- محلّل، از صادق هدايت

- سماور نديده ها، از نصرت الله نويدی، و... 

- خروس زری، پيرهن پری، از احمد شاملو

- در سال ۱۳۵۹ نمايشنامه بازرس Inspector General اثر نيکولای گوگل را برای تئاتر پارس لاله زار کار کردند. 

- کارگردانی يک نمايشنامه خيابانی در سال ۱۳۵۹ به نام بزرگترين مسابقه بوکس روی زمين، The Greatest Boxing Match in The World  نوشته Arman Omid  که مرتجعين، دو اجرای آنرا متوقف کردند.

 در آخرين اجراء در ترمينال خزانه، اين هنرمند فرهيخته را با هفت نفر از بازيکنان دستگير می‌کنند و پس از دو بازجوئی در کميته خزانه و نازی آباد، به کميته مرکز می‌برند. 

آقای رحمانی نژاد گفته‌اند:

به کميته مرکز که رسيديم، وسيله يکی از زندانيان مجاهد سابق که در زندان شاه مواضع خود را تغئير داده و به آخوندها پيوسته بود، آزاد شديم. 

در کميته مرکز بين ايشان و آن زندانی پيشين بحث در می‌گيرد که اميدوارم روزی نوشته شود.

يادآوری کنم که بعد از انقلاب کميته مرکزی در اختيار امثال عزّت شاهی بود که در دافعه عملکرد نظائر وحيد افراخته و... به مجاهدين دهن کجی کرده و به دامن ارتجاع غلطيده بودند.

- کارگردانی نمايشنامه مفسدين اثر علی عبدالخالق برای تئاتر البرز (لاله زار‌‌)، در سال ۱۳۶۰

در اين نمايشنامه بازيگران انجمن تئاتر ايران و لاله زار، هر دو نقش داشتند. 

- در شب ژانويه ۱۹۸۴ نمايشنامه  My Heart, My Homelandقلب من، وطن من را به زبان فرانسه کار کردند که در Sarcelles در چند کيلومتری شمال پاريس اجراء شد. همين نمايشنامه در سال ۱۹۹۵ توسط دپارتمان تئاتر کالج کلمبيا، شيکاگو به زبان انگليسی هم روی صحنه آمد. نمايشنامه قلب من، وطن من نوشته خود ايشان است. 

- نوروز در تبعيد، کار جمعی ۱۹۸۴

- اتلّلو در سرزمين عجائب، از غلامحسين ساعدی ۱۹۸۴

 - حاجی فيروز و عمو نوروز، (نوروز پيروز است) اثر محسن يلفانی ۱۹۸۶

- مترسک، که اقتباسی بود توسط بهمن مفيد از چهار صندوق اثر بهرام بيضائی،...۱۹۸۸

Female Parts (Three one act plays۰), By Dario Fo & Franca Rame

۱۹۸۹

- تهرانجلس پرس، ۱۹۹۰

 - در سال ۱۹۹۲ در نمايشنامه ای به نام

 Buffalo Who? 

به زبان انگليسی با يک گروه آمريکائی بازی کردند.

- آخرين نامه، از نسيم خاکسار ۱۹۹۳

 TularosaRiver , By David Halender

- به انتظار سحر، نوشته محسن يلفانی.

 - مهاجرت و تئاتر ايرانيان لس آنجلس

- پروانه ای در مشت کاف کوچک، کاف بزرگ ۱۹۹۶

 نمايشنامه پروانه ای در مشت از آقای ايرج جنتی عطائی است و خود ايشان هم کارگردانی کردند، آقای رحمانی نژاد بر آن نقد نوشتند.

 - در سال ۱۹۹۸ نمايشنامه ناتمام خودشان را با عنوان: يک صفحه از تبعيد، به همراه يک تک پرده به نام، Man Does Not Die By Bread از Alone Jorge Diaz  به انگليسی کار کردند.

- مهاجران، اثر اسلاوومير مروژک ۲۰۰۱

- از خلنگزار تبعيد، (خلنگزار = تيغستان؟)

- لس آنجلس پرس، هم از توبره هم از آخور،... نيز، به قلم خود ايشان است.

آقای رحمانی نژاد، در برخی از نمايشنامه های فوق و نيز آثاری که ديگران نوشته و تنظيم کرده اند ــ مثل ميهمانان هتل آستوريا، از آقای علامه زاده، بازی هم کرده اند.

- مهاجرت و ايرانيان

 - تئاتر حرفه من است...

البته آنچه نوشتم، همه کارهای خارج از ايران، (کارگردانی و بازی و تأليف، و يا ترجمه هائی چون جا به جايی شکنجه، از جين ماير)، را شامل نمی‌شود. 

آقای رحمانی نژاد يکی از بنيانگزاران انجمن تئاتر ايران به شمار می‌روند، ايشان که طی سال های ۵۱ و ۵۲ در زندان شاه نيز چند نمايشنامه کار کرده اند، با موسی خيابانی و... بسياری از زندانيان فرهيخته رژيم شاه، همبند بوده اند.

اميدوارم دوستان اين هنرمند شريف، خاطرات ايشان را ثبت کنند.

افسوس که نسل جديد، نه امثال آقای رحمانی نژاد را می‌شناسد، و نه با غم و رنج شان آشنا است...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تارنمای تئاتر

به همت ناصر رحمانی نژاد و... «تارنمای تئاتر» (Iran Theatre Association) در بهار سال ۱۳۹۰ آغاز به کار نموده‌است. در تارنمای مزبور ناصر رحمانی نژاد نوشته‌است:

انديشهٔ ايجاد اين تارنما در ابتدا به سادگی آن بود که حاصل سالها فعاليت «انجمن تئاتر ايران» بنحوی در دسترس علاقمندان تئاتر قرار گيرد. اين انديشه از کنجکاوی علاقمندانی ناشی می‌شد که در ملاقاتهايی، اينجا و آنجا، ابراز علاقه می‌کردند تا برای آشنايی بيشتر با گذشتهٔ «انجمن تئاتر ايران»، منابعی به آنها ارجاع داده شود.

اين کنجکاويها مرا تشويق کرد که تحقق عملی اين تارنما، که سالها تنها به صورت يک ايده در ذهن من بود، جنبهٔ جدی بخود گيرد. من شک ندارم که تجربهٔ تئاتری «انجمن تئاتر ايران» آن قدر هست که، بی هيچ اغراقی، می‌تواند برای خود جايی در سرگذشت تئاتر ايران داشته باشد. اين تجربه، که ملهم از نوعی آرمانخواهی و مبتنی بر اعتقادی راستين و راسخ به اهميت هنر بود، بنظر من هنوز اعتبار خود را حفظ کرده‌است. همين نکته مرا واداشت تا موضوع تارنما را، بويژه با توجه به وضعيت امروز تئاتر در ايران، جدی تر گرفته و آن را همچنين پُلی برای ارتباط متقابل با نسل تئاتر امروز در داخل ايران ببينم. می‌دانيم که نهادهای رسمی و دولتی اطلاع رسانی در ايران قابل اعتماد نيستند، و از آنجا که هيچ گونه رسانهٔ همگانی مستقل و آزاد در ايران وجود ندارد، بسياری از وقايع در ايران، منتشر نمی‌شوند. وقايع و اخباری هم که در رسانه‌های ايران منتشر می‌شوند، بی شک از گزند تحريف، دروغ، اغراق و سانسور حکومتی مصون نمی‌مانند. وقايع تئاتری نيز، مسلماً از اين قانون بر کنار نيستند. بهمين جهت، اين تارنما همچنين می‌تواند مکانی باشد برای انعکاس اخبار فعاليت‌های تئاتری داخل ايران که به هر نحوی، بويژه بعلت سانسور کور دولتی، دشمنی کارگزارن و مزدوران حکومتی و تهديدات مأموران و اوباشان رژيم، درايران امکان انتشار نمی‌يابند.

تارنمای تئاتر

http://www.irantheatreassociation.com/

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفت و شنود با ناصر رحمانی نژاد

س: از بازی شما در "حادثه در ويشی" چهل سال می گذرد. در واقع شما بيش از چهل سال سابقه فعاليت و بازی در تاتر داريد. اما درچند سال گذشته از فعاليتهای تاتری شما خبری نبود و حالا ناگهان بازی شما در نقش "مصدق" گل کرده است. در اين مدت چه کار می کرديد؟

ج: در اين مدت، يعنی در اين فاصله بيش از چهل سال، البته من بيکار نبوده ام. غير از تلاش و کوشش بی امانی که در آن سالها، يعنی سالهای پيش از انقلاب پنجاه و هفت، برای حفظ و انسجام گروه تاتری ام "انجمن تاتر ايران" و به روی صحنه بردن نمايش انجام می داده ام، به برکت رژيم شاهنشاهی نزديک به شش سال از آن سالها را در دفعات مختلف و به بهانه های متفاوت، در زندان به سر برده ام. در همان سالها غير از "حادثه در ويشی" اثر "آرتور ميلر" در سال چهل و پنج و چهل و هفت، نمايشنامه "سايه يک مجاهد" اثر "شون اوکيسی" را کار کرده ام که تقريبا دو هفته پيش از اجرا، اجازه روی صحنه رفتن آن را ندادند. و بعد در سال پنجاه و دو، پس از يک سال زندان، نمايشنامه "خرده بورژواها" اثر "ماکسيم گورکی" را کار کرده ام که فقط پنج شب در رشت روی صحنه رفت و پيش از روی صحنه رفتن آن در تهران در سال پنجاه و سه، کليه اعضاء گروه تاتر دستگير و زندانی شدند. از جمله خود من که به دوازده سال زندان محکوم شدم.

بعد از انقلاب، يعنی پس از آزادی ام از زندان در جريان انقلاب، به تجديد سازمان "انجمن تاتر ايران" اقدام کردم و بی آنکه نسبت به حکومت ملاها دچار توهم باشم، با به روی صحنه بردن "کله گردها و کله تيزها" اثر "برتولت برشت" در سال پنجاه و هشت موضع گيری خودم و "انجمن تاتر ايران" را نسبت به رژيم جديد آشکارا اعلام کردم. در اين دوره، با توجه به تجربه ای که در رژيم گذشته کسب کرده بودم، توجه داشتم که نبايد به دام آنها گرفتار شويم. با به روی صحنه بردن نمايش دوم، يعنی "چاره رنجبران..." يا "نمی پردازيم، نمی پردازيم!" اثر "داريو فو"، و تجهيز حزب الله برای لت و پار کردن ما در شب دوم اين نمايش و فرار ما از در پشت تاتر نصر در لاله زار، متوجه شدم که اين حکومت با روش سرکوبی که پيش گرفته، جای هيچگونه بازی يا مانور سياسی برای ما باقی نگذاشته. آنها تنها يک راه باقی گذاشته بودند و آن هم يک مبارزه آشتی ناپذير و رودررو بود. گاهی با خودم فکر می کنم که اگر احزاب و سازمانهای سياسی اپوزيسيون در آن زمان، سياست های سازش کارانه با رژيم اسلامی را از يک طرف، و تنگ نظريهای سياسی نسبت به حضور حزب يا سازمان سياسی ديگر را از طرف ديگر نمی داشتند، آيا رژيم اسلامی می توانست انسجام بگيرد و ادامه پيدا کند و اين ويرانی جبران ناپذير را به بار آورد و مردم ايران را به خاک سياه بنشاند؟ به هر حال ما، به عنوان يک گروه تاتری به ناچار سياستی پيش گرفتيم تا خود را حفظ کنيم. با وجود اين پاسداران به محل گروه ما ريختند، اما خوشبختانه چون جلسات خود را تعطيل کرده بوديم، کسی دستگير نشد. فضای اجتماعی آنقدر تنگ شد که حتی مطالعات درونی گروه تاتر در خانه های خود ما نيز ناممکن شد. بعد در تعقيب من بودند که مخفی، و سپس از ايران خارج شدم.

در خارج از ايران، در پاريس، چند نمايشنامه به روی صحنه بردم، از جمله "اتللو در سرزمين عجايب" اثر "غلامحسين ساعدی" و "نوروز پيروز است" اثر محسن يلفانی. در آمريکا هم چند نمايشنامه به روی صحنه آوردم مثل "مترسک" که اقتباسی بود توسط بهمن مفيد از "چهار صندوق" اثر بهرام بيضائی، "لس آنجلس پرس" نوشته خودم و "به انتظار سحر" نوشته محسن يلفانی. آخرين کار من در سال ۲۰۰۱ در برکلی، کاليفرنيا، به روی صحنه رفت که اثری بود به نام "مهاجران" اثر "اسلاوومير مروژک".

اين ها به طور مختصر برخی از کارهائی بود که طی اين سالها کرده ام. آن چه کرده ام با توجه به شرائط سختی که در ايران در هر دو رژيم حاکم بوده و هست، و نبود نهادهای اقتصادی برای حمايت از کارهای جدی اجتماعی در خارج از کشور، و کم توجهی تماشاگران ايرانی به اين قبيل آثار هنری، حاصل کمی داشته که همين هم با صرف نيروی انسانی زيادی به دست آمده.

 

س: بازی شما در نقش مصدق مورد استقبال و تحسين تماشاگران قرار گرفته است. لحظاتی پس از آغاز بازی آدم فراموش می کند که شما داريد اين نقش را بازی می کنيد. در واقع شما انگار اين نقش را زندگی می کنيد و تماشاگر را هم با خود در اين زندگی کردن نقش شريک می کنيد. چگونه خود را برای اين نقش آماده کرديد؟

ج: تا به حال چندين بار به دلائل مختلف اين سئوال را از من کرده اند. به نظرم می رسد که سئوال پيچيده و سختی است و بنابراين پاسخ آن هم دشوار است. روشن ترين پاسخی که می توانم بدهم اين است: به دليل شدت علاقه ام به اين نقش. اين علاقه شايد به علت احترامی است که برای شخص مصدق قائل هستم. مصدق يکی از نادرترين سياستمدارانی است که هيچ گاه اصول اخلاقی و انسانی را که به آنها پايبند بود، قربانی بازيهای سياسی نکرد. به نظر من مصدق پيش از آن که يک سياستمدار باشد يک فرد اخلاق گرا بود، و همين اصول اخلاقی بود که به او قدرت و جسارتی می بخشيد که می توانست در برابر يک دربار سر تا پا فساد و تمام آن دستگاه قدرت چاکر صفتی که با تمام زبونی از يک فرد فرمان می برد و می توانست پليدترين اعمال را انجام دهد، بايستد و هيچ باکی هم از مرگ نداشته باشد. در مطالعه و شناخت شخصيت مصدق اين جنبه از شخصيت او مرا سخت تحت تاثير قرار داد. در واقع من برای درک اين شخصيت و خلق آن، از همين نقطه آغاز کردم و به تدريج به وجوه ديگر شخصيت مصدق رسيدم. نوشته های زيادی در باره او خواندم و به ويژه دفاعيات او در دادگاه بدوی و تجديد نظر يکی از منابع مهمی بود که به من کمک زيادی در شناخت او کرد. همچنين بيوگرافی مصدق نوشته فرهاد ديبا يکی ديگر از منابع سودمند و مفيدی بود که برای شناخت مصدق در دوران اوليه زندگيش به من کمک کرد.

در واقع من به جای ديدن فيلمهای مستندی که مصدق را در آنها می بينيم و يا دقت روی عکسهای مصدق برای کشف ژست، رفتار و حالتهای فيزيکی- که در جای خودش سودمند هم هست – بيشتر کوشش کردم روح او را از طريق نوشته ها و گفتارهای خود او کشف کنم و در واقع به قول ما بازيگران از درون به نقش، يعنی تجسم بيرونی شخصيت، برسم. حتما می دانيد که برای خلق يک شخصيت در تاتر يا سينما به طور کلی دو راه يا دو شيوه وجود دارد؛ يکی از درون به بيرون و ديگری از بيرون به درون. من راه اول را عموما می پسندم، مگر در مورد شخصيتها و نمايشنامه های معينی که شامل سبکهای غير رئاليستی می شوند.

 

س: واکنش و استقبال تماشاگران را چگونه ارزيابی می کنيد و چه تاثيری در کارتان دارد؟

ج: واکنش تماشاگران تا کنون در تمام اجراها همراه با استقبالی گرم و در مواردی با شور و هيجان زياد بوده است. من شخصا هميشه از احساساتی کردن تماشاگر پرهيز کرده ام. نمايشنامه هائی که آگاهانه تمهيداتی می چينند که تماشاگران را به هيجان آورند و از آنها به قول معروف کف بگيرند، باب سليقه من نيستند. اما اين نمايشنامه به هيچوجه از آن نوع نمايشنامه ها نيست و هيچ لحظه ای يا صحنه ای از نمايشنامه به اين قصد نوشته يا ساخته نشده است. واکنشهای هيجان انگيز تماشاگران به درستی نشان می دهد که خواست و هدف مردم، که در اينجا مصدق نماينده و سخنگوی آنان است، به حق بوده است. اين واکنشها همچنين نشان دهنده سپاس تماشاگران است نسبت به درستی و ارزش سياسی، اجتماعی و هنری اين اثر. اين استقبالها، اين اميد را در من به وجود آورده است که بالاخره کار با ارزش هنری مخاطبين خود را پيدا خواهد کرد.

 

س: کار هومن آذرکلاه در نقش سرتيپ آزموده و بازی ساير بازيگران را چگونه ارزيابی می کنيد؟

ج: بازی بازيگران در اين نمايش به نظر من در سطح يک کار کاملا حرفه ای تاتر است، و به ويژه هومن آذرکلاه مثل هميشه برای خلق شخصيت بازی، زحمت بسيار زياد و وسواس آميزی کشيده است. ارزش کار بازيگران اين نمايش به نظر من از دو جنبه بايد مورد توجه قرار گيرد. يکی ارزش هنری و حرفه ای آن است و ديگری ارزش اجتماعی و سياسی آن. من از اينکه اين کار از نظر بازيگری يک کار يکدست و هم آهنگ در آمده بسيار خوشحال هستم و اين به دليل حضور بازيگرانی مثل حميد عبدالملکی در نقش رئيس دادگاه نظامی، علی پورتاش در نقش دکتر غلامحسين مصدق و علی کامرانی در نقش رئيس ساواک کرج است. من سوای احترامی که نسبت به ارزش هنری کار اين دوستان قائل هستم، احترام مضاعفی هم نسبت به آنها احساس می کنم، و اين به خاطر شرکت آنها در چنين نمايشنامه ای با ارزشهای قوی سياسی و اجتماعی است.

 

س: آيا پس از اجرای نمايش "مصدق" در کانادا و آمريکا کارهای ديگری هم در زمينه های تاريخی در دست تهيه داريد؟

ج: حقيقتش اين است که ما هنوز در نيمه راه اين نمايش هستيم. ولی من فکر می کنم که اين کار به ويژه برای رضا علامه زاده که نويسنده و کارگردان آن است، تجربه ای بسيار موثر و مثبت بوده و او را تشويق کرده است که ايده هائی را که در زمينه مضامين تاريخ معاصر ايران در ذهن داشته جدی تر بگيرد و من اميدوار هستم که پس از اين کار شاهد کارهای ديگری از او باشيم. اين نمايش آشکارا نشان داد که نمايشنامه نويسی ايران چقدر در زمينه موضوعات تاريخی، بويژه تاريخ معاصر ايران، فقير يا در واقع بی چيز است. البته ما در گذشته نمايشنامه های تاريخی داشته ايم، اما اغلب اين کارها - به جز چند کار ساعدی، بيضائی و هدايت - هم از نظر نوشته و هم از نظر سبک اجرا با ديدی غير علمی، غير تاريخی و کهنه بوده که در واقع حاوی ارزشهای اصيل تاريخی و اجتماعی نيستند. به اعتقاد من برای جامعه ايرانی و بويژه نسل جوان امروز که نه تنها از تاريح کشور خود بی خبر است بلکه به علت شکستها، خيانتها و انحرافات سياستمداران، دولتمردان و رهبران سياسی دچار يک بی اعتمادی عميق شده اند، نمايشنامه هائی از قبيل "مصدق" بسيار لازم و ضروری اند. به ويژه امروزه که به برکت جمهوری اسلامی و حکومت ملاها جوانان ما دچار ياس و نوميدی و بی تفاوتی نسبت به آينده خود و وطنشان شده اند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس

نمایشنامه آموزگاران در سال ۱۳۴۹، با شرکت آقای رحمانی نژاد اجرا شد ولی پس از ده شب اجرا، به بهانۀ نداشتن مجوز بوسیلۀ ساواک متوقف شد. سعید سلطانپور، در برابر انجمن فرهنگی ایران و آمریکا (محل اجرای نمایش)، دستگیر می شود و دو روز بعد محسن یلفانی را هم در رشت، در مدرسه ای که تدریس می کرد، دستگیر نموده و به تهران می آورند. آقای رحمانی نژاد را هم سال ۵۱ ، در رابطه دیگری دستگیر نمودند که به مدت یک سال زندانی کشید.

نمایشنامۀ انگل ها در اسفند ماه ۱۳۵۲ به مدت پنج شب در رشت اجرا شد، و در آذر ماه ۱۳۵۳ حدود یک هفته پیش از روی صحنه رفتن آن در تهران، اعضای گروه (انجمن تئاتر ایران) دستگیر شدندکه تا انقلاب زندان بودند.این ادعا که سعید سلطانپور و نویسندۀ نمایشنامه در حین اجرا و در برابر تماشاگران دستگیر شدند واقعیّت ندارد و از نوع تبلیغ نادرست و ناراست سیاسی است که برخی سازمان های سیاسی دچار آن هستند. شیوه ای که ممکن است یک تأثیر سطحی و زودگذر داشته باشد اما وقتی حقیقت آشکار شود اعتماد مردم از آنها سلب خواهد شد..

........................................
فيلم - نمايش مصدق

نويسنده و کارگردان: رضا علامه راده. با هنرمندی: ناصر رحمانی نژاد، هومن  آذرکلاه

علی پورتاش،علی کامرانی و حميد عبدالملکی. موسيقی: اسفنديار  منفردزاده. تهيه کننده : بيژن شاهمرادی. طراح صحنه: فرناز صداقت بين. گوينده گفتار: مير علی حسينی

...

- در تاريخ هنر ايران، اين نخستين بار است که زندگی دکتر محّمد مصّدق دستمايه هنر های نمايشی قرار می‌گيرد. از رنج و شکنج اين راهبر بينا، و آن مرداد گران، ساليان دراز می‌گذرد، اما در اين باره هيچ اثر هنری شايسته ای در زمينه سينما و تئاتر نداشتيم.

کار باارزش هنرمندانی که: مصدق تابستان، پائيز، زمستان، را به صحنه آوردند، يک نقطه عطف است و در يادها خواهد ماند. ای کاش زندگی پر فراز و نشيب کلنل پسيان، و شکری، (شکرالله پاک نژاد)، نيز، تصوير می‌شد.

مشت می‌کوبم بر در، پنجه می‌سايم بر پنجره ها - من دچار خفقانم خفقان

ـ پس از بازداشت دکتر مصدق، مردی که وطنش قلب او بود ــ زاهدی ها، باتمانقيچ ها و شعبان بی مخ های بی وطن،... دور بر داشتند، و به دليل سرکوب آزاديخواهان، امثال نصيری، بلافاصله درجه گرفتند.

در آن شرائط حکومت نظامی هم اعلام کرد: هرگونه تجمعی به جز در مساجد و تکايا ممنوع است !

فرياد مصدق بر سر آن همه بيداد، فرياد يک خلق خفقان زده بود که گوئی مشت می‌کوبيد بر در،...

یاد فريدون مشيری بخیر. مشت می‌کوبم بر در، پنجه می‌سايم بر پنجره ها - من دچار خفقانم خفقان

***

همنشين بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



[تاریخ ارسال: 09 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: آرزو رضا]  [ areza30085@yahoo.fr ]  
دوست عزیز
میدانم که شما با شرافت و امانتداری مقاله تان را نوشته اید اما ایکاش ذکر میفرمودید که این اقایان امروز نه تنها خودشان به حقارت افتاده اند بلکه دیگران را هم تا حد خودشان به حقارت و رذالت میکشند و این بخشش شما به معنی این است که اشکالی ندارد با اخوندها ساخت و ما شما ایهالناس همکاران جمهوری اسلامی را می بخشیم که این نوعی بی ارزش کردن کوششهای این ملت تبعیدی است که حاضر نیستند و حاضر نشدند همچون محسن یلفانیها و محمود دولت ابادیهااز اعتبار بزرگمردانی چون سعید اعتبار بگیرند ولی زیر بیرق جمهوری اخوندها سینه بزنند
لطف کنید و اگرامکان دارد توضیحی به مقاله تان اضافه فرمایید
شاد باشید
ارزو
  

[تاریخ ارسال: 09 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: مرتضی بهاری]  [ morteza55@lycos.com ]  
سلام بر همنشین بهار، سلام بر قلم روان و اندیشه و روح آزادیخواهت ، آنچه مقالات و نوشته های شما را از دیگر نوشته ها متمایز می سازد همانا نگرش حد اکثر عدالت خواهانه شما به مسائل و دوری از دگماتیزم و یکجانبه نگری است. ای کاش جهان ادبی ما افراد بیشتری همچون شما می داشت.افسوس که در میان نویسندگان هر دو جناح مذهبی و غیر مذعبی انگشت شمارند کسانی که همچون شماعدالت و انصاف را در نوشتن رعایت کنند.امیدوارم نامه های افراد تنگ نظرو عقب افتاده انگیزه شما را برای باز هم نوشتن کم نکند.بنویس بنویس و باز هم بنویس.

مرتضی بهاری
  

[تاریخ ارسال: 08 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: آرزو]  [ areza30085@yahoo.fr ]  

با سلام
دوست عزیز
شما وقتی نام اقای محسن یلفانی را که اعلامیه میدهد و تبعیدیان را تشویق به رای دادن می کند
(یعنی بروید به سفارت جمهوری اسلامی و شناسنامه بگیرید و به جناحی از جناحهای جمهوری اسلامی رای بدهید)
یا محمود دولت ابادی که دیگر کسی در خیانتش شک ندارد را در کنار نام سلطانبور قرار میدهید که بوسیله ی همین خائنین با انوضع فجیع شکنجه و سوخته می شود
در حقیقت به انها اعتبار میبخشید و این بخشودنی نیست و از شما بعید است من کاری به اقای رجوی ندارم ولی خواهشمندم از کیسه خلیفه نبخشید
ممنون
ارزو
  

[تاریخ ارسال: 08 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: خسرو - د]  [  ]  
رومن رولان، که «جان شیفته» و «ژان کریستوف»...را نوشته کلام زیبائی دارد که برای قدردانی از تحقیق خوب آقای همنشین بهار، اینجا می آورم.رومن رولان می گوید:
«اثری که دوام می یابد از جوهر زمان خود ساخته شده است چرا که هنرمند در ساختن آن تنها نبوده است و همه آنچه که همراهان و رنج کشیدگان دوست داشته و بدان اندیشیده اند، در آن ثبت است.» با قدردانی از این نویسنده امین، دو نکته را به آن اضافه می کنم. ۱- «تئاتر حرفه من است» که در مقاله اشتباهاً «هنر پیش من است» نوشته شده ـ مجموعه پنج سخنرانی از آقای ناصر رحمانی نژاد است. ۲- در رشت در سال ۴۸ به کارگردانی زنده یاد سعید سلطان پور، نمایشنامه دکتر استوکمان یا دشمن مردم (از هنریک ایبسن)، اجرا شد که البته کسی دستگیر نشد. سال ۴۹، نمایشنامه آموزگاران ، با شرکت آقای رحمانی نژاد اجرا شد و سعید سلطان پور با آقای یلفانی دستگیر شدند. سال ۵۱ ، آقای رحمانی نژاد در رابطه دیگری به زندان افتادند و به مدت یک سال زندانی کشیدند. نوبت نمایش انگل ها که رسید سال ۵۴، همه بازیکنان را گرفتند که تا انقلاب زندان بودند.بار دیگر از آقای همنشین بهار تشکر می کنم. من از سال‌ 1339 تا 1344 در هنركده‌ آناهيتا همراه با دوست نازینم شهید سعید سلطان پور تحصیل می کردم و خسرو - د‌
  

[تاریخ ارسال: 07 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: کاظم رنجبر]  [ kazem.randjbar@wanadoo.fr ]  
آقای همنشین بها ر
با عرض ادب و سلام ،
هم وطن گرامی ، دوست نادیده و درد آشنای من ، مدتی است مقالات شما را می خوانم ،و از محتوی و روش تحلیلی شما ، خیلی می آموزم. دست شما درد نکند ، گرامی دوست هموطن ، بنویسید ، بازهم بنویسید ، ما قرن ها در نا آگاهی و وتنبلی عمومی ،(بلا نسبت از شما ) گیر کرده ایم. هر سطر از قلم شما ، مثل کلنگ پر قدرتی است ، که بنیاد این بنای جهل و خرافات را می کوبد و نابود می کند... با نهایت احترام . کاظم رنجبر . پاریس 7نوامبر 2005
  

[تاریخ ارسال: 06 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: كسي كه گاهي كمي فكر مي كند]  [  ]  
«كه هر كه بي هنر افتد نظر به عيب كند». اگر سعيد سلطانپور زنده بود و در خارج كشور بود، مطمئنا آدمي مثل دولت آبادي را خائن خطاب نمي كرد. شايد به خاطر حمايت او از رفسنجاني او را مورد انتقاد قرار مي داد و شايد، هم اظهار نظر نمي كرد. اينها كه جز افشاندن تخم نفرت و كينه به هنرمندان و فرهنگسازان واكنشي ازشان ديده نشده و در مرگ مظلومانه پوينده و مختاري هم در دل شاد بودند، و هيچ صداي تسليت و تأسفي كسي از اينان نشيند، چه ارمغاني مي توانند براي مردم داشته باشند؟ كساني مثل دولت آبادي اگر از وحشت به قدرت رسيدن احمدي نژاد و استقرار «محافل قتلهاي زنجيره يي» در پست هاي قدرت( امري اتفاق افتاده و در حال تكميل شدن است) و بد تر از آن رانده شدن كشور به سوي يك بحران بين المللي كه خيليها نگران بودند كه بوش-2 به احتمال زياد به طرف راه حل نظامي خواهد رفت(بعضيها شايد آرزو مي كردند كه چنين شود و بر زبان نمي آوردند)، اينان خائن به مردم نيستند، چطور ممكن است مردم دولت آبادي را خائن بدانند در حالي كه او در بين مردم زندگي مي كند و از آنان الهام مي گيرد و براي آنان مي نويسد. مردم روشن بين ايران خوب مي دانند نان خوردن از راه قلم زدن، قلمي كه در خدمت به فرهنگ مردم ايران است نه براي تملق گويي يا ستايش «ارزشهاي نظام جمهوري اسلامي»، كاريست بس دشوار و آنان به اديبان و فرهنگسازان كشور خود كه زير تيغ سانسور و تهديدات نظام قضايي اسلامي كار مي كنند احترام مي گذارند،«شب پره گر وصل آفتاب نخواهد/ رونق بازار آفتاب نكاهد»، گناه همنشين بهار هم همين است كه قلمش به تملق نمي چرخد و از قلبش كه لبريز از عشق به انسان و احترام به كرامت انساني است، فرمان مي گيرد. بعضيها در فشردن دستهاي خال كوبي شده، هيچ اكراهي ندارند، اما از دستهايي كه قلم گرفته و مي نويسند، رويگردان هستند، دستهايي از مغزهايي فرمان مي گيرد كه توانايي فكر كردن و نقد «وضع موجود را دارد»، آنها قلمها را پيكانهايي بالقوه يي مي بينند كه ممكن است چهره «قدر قدرت» آنان را از ريخت بي اندازد و فشل كند.   

[تاریخ ارسال: 05 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: خورشید همدم]  [  ]  
سلام . من هنرمند هستم . در ایران به دنیا آمده و در شهر «دوشنبه» تاجیکستان زندگی کرده ام چون مادرم تاجیکی است . من سایت شما را نگاه می کنم و از اینگونه مقالات واقعاً استفاده می کنم . در این مقاله ارزشمند ، تابلوی The Scream جیغ (فریاد) اثر ادوارد مونچ Edvard Munch ، کنار ترانه جناب استاد شجریان گذاشته شده که بسیار بجا است ، من قلم زیای آقای همنشین بهار را ندارم ای کاش ایشان این اثر سمبولیک و پر معنا را کمی توضیح بدهند . این تابلو گویای رنج و درد جهان خفقان زده ما است . با تشکرات :خورشید همدم   

[تاریخ ارسال: 05 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: الما قوانلو]  [ almayaran@yahoo.com ]  
شعر فریاد از مشیری نیست . از اخوان ثالث است .   

[تاریخ ارسال: 05 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: ف. آبادی]  [ feriabadi@hotmail.com ]  
آقای همنشین بهار از مطالب شما معلوم است که دچار خفقان هستید . چطور ناصر رحمانی نژاد ـ محسن یلفانی و محمود دولت آبادی را در کنار نام پر افتخارسعید سلطانپور قرار میدهید . سابقه این افراد بر کسی پوشیده نیست . یکی از دولت خاتمی حمایت میکند دیگری مبلغ ریاست جمهوری رفسنجانی میشود و دولت آبادی هم مرتبا به خدمت آقای کروبی میرود و برای این شرفیابی های افتخاری در سایت ها سند عکس هم میگذارد. رسوایی آقای علامه زاده چه در تقاضای رفتن به ایران و چه در رسوایی نمایشگاه زیر شلواری خمینی جنایتکار در برلین دیگر داستانی کهنه و خوشبختانه بیاد ماندنی است .شماکه نوشتید از تاترسررشته ندارید واز اهل هنر معذرت خواستید .بهتر است از مردم ایران معذرت بخواهید که یک مشت خائن به آرمان مردم را مترقی و مبارز معرفی میکنید.این نظر دادن راجع به هر مطلب و موضوعی از جانب شما هم مقوله مورد بررسی است .
  

[تاریخ ارسال: 05 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: مهندس هرمز شهسواری]  [  ]  
سلام بر همنشین بهار و این قلم زیبا . چند روز پیش دخترم «ترانه» به من گفت بابا ، این آقای رحمانی نژاد که نقش مصدق را بازی می کرد، آیا قبلاً کار تئاتر کرده است ؟ خیلی خیلی مسلط است . با شرمندگی به دخترم گفتم ترانه جون، من مهندس برق هستم و در این مورد والله نمی دونم یعنی ایشون را نمی شناسم ... دخترم با عصبانیت مرا پائید و گفت بابا چرا نمی شناسی؟ جوابی نداشتم . امروز با شوق این نوشته قشنگ را خواندم و واقعاً لذت بردم . حالا با دست پُر می خواهم با دخترم حرف بزنم . خاک بر سرم که ۳۰ سال در ایران بوده ام و این هنرمند نامی یعنی آقای رحمانی نژاد را نمی شناسم . آواز فریاد استاد شجریان هم که محشر بود . راستی وقتی در نمایشنامه ، دکتر مصدق را بازداشت کردند ، خیلی ها در سالن تئاتر گریه می کردند. با تشکر دوباره مهندس هرمز شهسواری   

[تاریخ ارسال: 04 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: هدایت اشتری لرکی]  [ hedayat1330@yahoo.com ]  
تنظیم این نوشته که آمیخته ازتاریخ ادبیات انقلاب وموسیقی مردمی است مفهوم واقعی وحدت را تداعی میکند
کاش روزی برسد که همه به این وحدت برسیم تا شهادت آزادیخواهان در ایران بزرگ متوقف شود تا روبهان
پیر وزون آشام سیه پوش مجاهدان ایران را تروریست ندانند. ممنون از هم نشین بهار وممنون از ناظر عزیز
  

[تاریخ ارسال: 04 Nov 2005]  [ارسال‌کننده: ابراهیم]  [ ibragim_ibragim@mail.ru ]  
من به آقای همنشین بهار سلام می رسانم و به خاطر این مقاله لطیف و تابلوهای زیبا و عمیق و ترانه زیبای فریاد...درود می فرستم اما از ایشان گله دارم . چرا شما از شکرالله پاک نژاد، شاهرخ مسکوب ، الله قلی جهانگیری، دکتر مرتضی محیط ،هیبت الله معینی و اینک آقای ناصر رحمانی نژاد که همه مارکسیست هستند می نویسید اما یک کلمه در مورد شهدای غیر مارکسیست نمی نویسید؟قصد توهین به این عزیزان را ندارم و باور کنید از سر تعصب و تحجر نیست که این سطور را می نویسم اما پرسیدنی است که چرا این قلم زیبا بر خلاف سال های گذشته در باره رمضان و عید فطر... یک کلمه ننوشت اما از اپرای شوپن و شوبرت و تابلوی «ادوارد مونچ» می نویسد؟ افسوس... ابراهیم   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.