( 1 )
و گلها چنان زرد و پرپر شدند
که گوئی به جز فصل پائیز نیست
و شادی چنان از شب خانه رفت
که دیگر خیالی دل انگیز نیست
چه تنها به بالین غم خفته ای
که گویی شب سوگ آئینه هاست
که شعر من از داغ تقدیر توست
اگر خنجری رو به نام خداست ... !!
*****
( 2 )
این دشت زمانی ، پر از لاله و گل بود
از روی چه امروز چنین سرد و خزانی است ؟
این خاک زمانی وطن زنده دلان بود
امروز به هر کوچه آن ، داغ جوانی است
*****
( 3 )
بغض دلتنگی صد خاطره را
می برد خیسی اشکی آرام
غربت شهر شلوغ تبعید
می رسد چون خبری نا هنگام
می وزد باد غمین پائیز
چه غریبانه و پرسوز امشب
به گمانم خبری او را هست
باز از داغ عزیزی برلب
نیست سویی و هوا تاریک است
در سیه روزی این ظلمت پاک ... !!
می چکد قطره اشکی خونین
از دل دیده من بر تن خاک .