شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ - ۲۱ نوامبر ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مردم همان انسان ها هستند

کورش عرفاني

korosherfani@yahoo.com

 

 

نوشته ی دوست گرامی بیژن نیابتی تحت عنوان «چرخ پنجم»[1] در ستون یادداشت هفته ی سایت دیدگاه بهانه ای شد تا نگارنده بر آن شود نگاه محوری مطرح شده در آن را، که بخش عمل گرای اپوزیسیون نیزتایید  می کند، مورد توجه و نقد قرار دهد. از خواننده دعوت می شود که به نوشته ی «چرخ پنجم» مراجعه کند تا به طور مشروح از اشاراتی  که در اینجا به صورت مختصر مورد بحث قرار می گیرد اطلاع یابد. بدیهی است هدف از این کار زیر سوال بردن تمامی نکات مطرح شده در آن نوشته نیست. زیرا نکاتی در آن مقاله هست که نگارنده با آنها موافق است و برخی نیزکه نیازی به پرداختن به آنها نیست. هدف نوشتار حاضر دستمایه قرار دادن این مقاله برای ارائه ی فرضیه ی دیگری است درباره ی نوع رابطه ی اقلیت فعال سیاسی و اکثریت منفعل جامعه.[2] فرضیه ای که برای آزمایش صحت یا نادرستی خود راه دراز تجربه ی عملی را در پیش دارد و می تواند مورد بحث، انتقاد و تبادل نظر قرار گیرد.

 * *

نگرش نخبه گرا در مبارزه ی سیاسی  

 

طولانی شدن عمر رژیم می تواند انگیزه ای باشد برای درک هر چه بهتر ضعف های مخالفان آن. واژه ی مخالفان در برگیرنده ی طیف وسیعی است که بخش های عظیم اپوزیسیون و نیز توده های  میلیونی مردم ناراضی را شامل می شود. همه کسانی که خواهان سرنگونی، تغییر و یا اصلاح رژیم بودند به نوعی با عدم موفقیت مواجه شده اند. بخشی از چرایی این بقای به زودی 27 ساله، به اعمال نهادینه ی خشنونت فیزیکی و نمادین توسط رژیم بازمی گردد : سرکوب مسلحانه، اختناق سیاسی، خفقان فکری و نیز مسخ فکری و فرهنگی...همگی اینها ابزارهای جمهوری اسلامی برای باقی ماندن در قدرت بوده اند. اما به موازات عملکرد رژیم برای حفظ خویش، لازم است که مخالفان رژیم نیز درباره ی عملکرد خود و ایجاد شانس بقا برای آن فکر کنند. شاید به این ترتیب بتوان با دیدی واقع گرایانه تر نقطه ضعف ها را شناخت و در صدد برطرف کردن آنها برآمد. انتقاد از خود گام نخست بهبود است.

موارد متعددی در این چارچوب قابل بررسی است. نگارنده تاکنون به برخی از آنها پرداخته است[3]. اما آنچه در شرایط کنونی از اهمیت برخوردار است دامن نزدن به این توهم است که بدون حضور وسیع، آگاهانه و فعالانه ی توده ها می توان تغییری مهم، مردمی و پایدار بوجود آورد ؛ این توهم که جامعه می تواند همچنان منتظر باشد تا اقلیتی بیاید و توازن قوا را به ضرر رژیم سرکوب گر بچرخاند تا سرانجام آن مردم وارد میدان شوند ؛ اینکه مردم باید نقش خود را به عنوان «چرخ پنجم کالسکه ی انقلاب»[4] بپذیرند.

در این که توده ها به طور خودبخودی و خودجوش وارد صحنه نمی شوند شکی نیست، نیاز به سازماندهی و مدیریت جنبش های اجتماعی-اعتراضی است. نگارنده بارها از ایده ی تشکیل یک بازوی مسلح برای حفاظت و حمایت  از تجمعات اعتراضی مردم سخن گفته است[5] و ایده ی تشکیل «گارد آزادی» توسط حزب حکمتیست را در این راستا به فال نیک می گیرد.[6] لیکن طرح ضرورت عمل یک نیروی پیشاهنگ را تا این حد رساندن که توده ها جز بعد از ورود عملی اقلیت کنش گرا به صحنه جایگاه واقعی خود را در مبارزه نمی یابند حرفی است که از دل یک نگرش« نخبه گرا» بیرون می آید. این نگرش به همان اندازه غیر اجتماعی است که توجیهاتی که بر اساس آن، روشنفکران تنزه طلب تغییر آفرینی را کار توده ها نمی دانند و منتظرند یا یک ملت چند ده میلیونی همگی روشنفکر شوند تا زمان تغییر فرا رسد و یا اینکه توده ها چشم و گوش بسته ازرهنمودهای اقلیتی متفکر پیروی کنند تا روی سعادت را ببینند. فاصله گرفتن از این دیدگاه «تنزه طلب» حرف گرا و روشنفکرنما نباید سبب شود که تا مرز نفی نقش اساسی توده ها به نفع یک اقلیت کنش گرا پیش رویم. زیرا این گفتمان نیز نوعی نخبه گرایی است، نخبگانی فداکار که « خواهان تغییربه هر قیمتی»[7] هستند.

اشکال این نگرش دراین است که جایگاه توده ها فرعی، حاشیه ای و دست دوم می شود. وقتی تشکل های سیاسی ما و بخصوص مجاهدین، که بیژن نیابتی به آنها نقش عمده را می دهد، بخواهند با چنین نگرش اقلیت گرایی فعالیت کنند دیگر به  کار مهم روشنگری توده ها اهمیت لازم را نخواهند داد و تنها منتظر خواهند شد که مردم، به گونه ای کمابیش جبری، پس از نقطه ی «شکستن " تعادل قوا "  ميان  انقلاب و  ضد انقلاب » [8] وارد صحنه شوند.

اشکال اساسی و نگران کننده ی این نگاه در آنست که اهمیت نیروهای اجتماعی را به دورانی احاله می کند که بازی قدرت تا حد سرنوشت سازی قالب گرفته و تعیین تکلیف شده است ؛ حضور مکانیکی توده ها بیشتر جنبه ی مشروعیت بخشی به قدرت در حال استقرار را خواهد داشت تا چیز دیگر. در چنین حالتی تعیین سرنوشت خلق از حیث زمانی و به طور عملی به بعد از سرنگونی احاله می شود. زمانی که آلترناتیو اقلیت گرا قدرت را با فداکاری اعضایش و حمایت ثانوی توده ها در دست گرفت توجه به مطالبات واقعی مردم تابع خیرخواهی، حسن نظر و اراده ی او می شود. پس، این نگرش مردم را به عنوان بازیگر دوم صحنه می خواهد و برایش بیشتر نقشی مکمل قائل است تا نقشی تعیین کننده. این دیدگاه مبارزاتی از کجا می آید ؟ در ورای برخی ملاحظات فلسفی، فرهنگی و ایدئولوژیک که به چنین نگرشی قوام می بخشد و در اینجا از پرداختن بدان پرهیز می کنیم ازحیث تاریخ  سیاسی معاصر می توان ریشه گاه این برداشت را آسانتر یافت.

 

ریشه های تاریخی نگرش انقلابی نخبه گرا

 

درورای تاثیر پذیری کلی از یک سنت پذیری مارکسیستی نگرش فوق به طور عمده محصول جنبش های آزادیبخش و ضد استعماری دهه ی 50 و 60 میلادی در جهان سوم است و به عنوان یک ارثیه ی فکری– مبارزاتی همچنان به جا مانده است. پیرواین دیدگاه، حرکت را مبارزان مسلح معتقد آغاز می کنند و با استقامت و فداکاری، توده ها را نسبت به سرنوشت خود علاقمند ساخته و آنها را در فاز نهایی – سرنگونی رژیم حاکم – به میدان می کشند. این نگرش کمابیش مکانیکی متعلق به عصری بود که ویژگی های خاص اجتماعی، فرهنگی و سیاسی خود را داشت. ویژگی هایی که پس از چهار- پنج دهه تغییر کرده است و به همین دلیل می طلبد که تئوری مبارزاتی فعالان سیاسی در این جوامع نیز به تناسب آن متحول شود.

·          در جوامع جهان سوم آن روز آموزش و تحصیلات عمومی رواج چندانی نداشت، حال آنکه اینک در جوامعی مثل ایران میلیونها نفر دارای تحصیلات عالی یا پیش دانشگاهی هستند، بستر آگاهی اجتماعی موجود است همچنان که بستر کنترل اجتماعی آگاهی.

·          در آن جوامع وسایل ارتباط جمعی چندان گسترش نیافته بود حال آنکه اینک در کمتر روستایی حداقل یکی از وسایل ارتباطی یافت نمی شود. شکل دهی افکار عمومی و مغز شویی توده ها جزو عملکرد نظام های سلطه در این کشورهاست. به همین ترتیب که امکان مادی آگاه سازی توده ها برای نیروهای روشنگر ممکن گشته است.

·          در آن جوامع هنوز طبقه ی متوسط به عنوان حایل  و واشر امنیتی ساختار طبقاتی شکل نگرفته بود، در صورتی که امروز دستگاه دیوانسالاری دولتی جامعه را بواسطه ی خدمات کسانی کنترل می کند که طبقه متوسط را تشکیل می دهند. خصلت طبقاتی محافظه کار طبقه ی متوسط روی آوردن بخش مهمی از جمعیت را به سوی مبارزه ی مسلحانه و رادیکال دشوار یا ضعیف می سازد. بیرون کشیدن طبقه ی متوسط از آگاهی  طبقاتی محافظه کارانه ی خویش و بردن وی به سمت دیدی رادیکال ممکن است اما تولید فکری می طلبد. باید حساسیت های طبقاتی این طبقه را بصورت مستند و مطالعاتی دریافت و سپس نشان داد که برخلاف آنچه تفکر نظام فکری مسلط، از طریق دستگاه فرهنگی و دانشگاهی در اختیار خود، به او باورانده است، آینده ی بهتر نه در گرو خدمت رسانی به بقا و استمرار نظم ضد انسانی ساختار نابرابر اجتماعی، بلکه در گرو شکستن این نظم و ساختار است. تولید فکری فوق باید اجازه دهد که طبقه ی متوسط دریابد برای پایان دادن به شرایط زیستی برزخیش کافی است  نیروی مادی و فکری خود را با طبقه ی کهتر جامعه (کارگران، محرومان و مستضعفین) گره بزند و برعلیه طبقه ی برتر، که همه طبقات زیر دست خود را غارت و استثمار می کند، بپا خیزد.

·          در جوامع مورد نظر، کنترل دولت مرکزی بیشتر از نوع نظامی و امنیتی بود، حال آنکه اینک دولت های جهان سوم  از ابزار کنترل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نیز به طور وسیعی در کنار کنترل نظامی، پلیسی و امنیتی استفاده می کنند، [9]

·          حکومت در آن جوامع ساختارهایی کمابیش ساده، شکلی و نامجهز بود که بیشتر حضوری رسمی و فیزیکی داشت، حال آنکه در حال حاضر حکومت ها مجموعه های پیچیده، مجهز و همه جا حاضر هستند که به آسانی کنار زدنی نیستند، آنها عرصه های مختلف خرد و کلان حیات جامعه را اشغال کرده اند و در راستای سلطه ورزی مورد مدیریت هدفمند خویش قرار می دهند،

·          شرایط جهان دو قطبی و حمایت بلوک شرق از نبردهای آزادیبخش امکان موفقیت آنها را آسان می ساخت، امروز شرایط بین المللی ساده نیست و حاشیه مانور برای ایجاد یک ارتش آزادیبخش از طریق حمایت قدرت برون مرزی بسیار کم است. معادلات بین المللی راه های دیگری برای حل و فصل می یابند که تعهد دولت ها نسبت به جنبش های آزادیبخش را نامحتمل، کاسبکارانه و گذرا کرده است.

·          و سر انجام اینکه جوامع استعمار زده ی دهه ی شصت فاقد تجربه ی سیاسی تاریخی بودند درصورتی که در شرایط فعلی، جوامع جهان سوم با وقایعی سرو کار داشته اند که تجربه سیاسی گرانبهایی برای آنها محسوب می شود. (مثال تجربه انقلاب سال 57 در ایران) بهره وری درست از این تجربه برای مبارزین ممکن است.

 

آیا همه ی این ویژگی های نوین – که برخی از آنها را تیتروار برشمردیم – سبب می شود که مدل مبارزاتی کلاسیک در جهان سوم زیر سوال برود ؟ مدلی که بر اساس آن می توان با تشکیل یک نیروی مسلح، متشکل از اقلیتی تغییر طلب، حرکتی سرنگون ساز را آغاز و بدون نیاز بلافصل به نیروی توده ها تا مرحله ی مهم سرنگونی پیش رفت ؟ پاسخ به نظر مثبت می رسد. زیرا در طول بیست سال گذشته و با وارد شدن به عصر پیچیدگی اقتصادی-اطلاعاتی و ماهیت اجتماعی گرفتن کنترل و سرکوب دولتی این الگوی مبارزاتی دیگر پاسخگو نیست. بسیاری از جنبش های مسلحانه ی آمریکای لاتینی در دام عدم تطابق نگرش و سازماندهی مبارزاتی خویش با واقعیت اجتماعی جامعه و واقعیت سیاسی دولت مدرن افتادند و زیر ضربه رفتند ( نمونه ی آن سازمان مسلح راه درخشان در پرو و یا انقلابیون مسلح السالوادور که می خواستند مدل نیکاراگوئه، این آخرین مثال موفق الگوی مورد بحث، را در السالوادور بازتولید کنند.) به همین ترتیب حرکت مسلحانه ی کردها در ترکیه و یا اقدام ارتش آزادیبخش مجاهدین خلق در مرزهای ایران نتوانست با اتکای به این مدل به موفقیت دست یابد.

این الگو در چند دهه قبل از این در کشورهایی مانند الجزایرو ویتنام  - نبرد رهایی بخش ضد استعماری – و کوبا و نیکاراگوئه – نبرد ضد استبدادی -  با موفقیت روبروشده بود، زیرا در این کشورها شرایط لازم برای موفقیت آنها جمع بوده است : دستگاه دولتی وابسته و غیر اجتماعی, روابط ضعیف حاکمیت با توده ها، ضعف تشکیلاتی دستگاه اطلاعاتی و امنیتی، انگیزه های ملی گرایانه ی مردمی، عدم پیچیدگی شرایط بین المللی و ...

این در حالیست که امروز در مورد جامعه ی ایران دیگر درهمان شکل بندی عمومی سیاسی و اجتماعی نیستیم و لذا به نظر می رسد ایجاد تغییری که منجر به حذف حاکمیت استبدادی موجود شود الگوی مبارزاتی دیگری را می طلبد. نقش همه جانبه ی دولت در حیات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مردم به نحوی است که از میان بردن آن با یک اقلیت مسلح ناممکن گشته و نبردی را می طلبد که توده ها باید در آن نقش اصلی و عمده را ایفا کنند. به نظر می آید که در مقابل پیچیدگی نقش حاکمیت در جامعه، اقلیت پیشاهنگ نه به عنوان برهم زننده ی نظامی توازن قوا، که به عنوان زمینه ساز فعال شدن نیروهای اجتماعی منفعل می تواند نقش بازی کند و هر چند که در این میان، کنش نظامی این اقلیت نیز معنای خاصی می یابد ولی کار مهمتراز این کنش، روشنگری و زمینه سازی سازماندهی توده هاست. بر این اساس نگارنده  این فرضیه را مطرح می سازد که در ایران امروز مردم دیگر نباید «چرخ پنجم کالسکه ی انقلاب» بلکه بازیگر اصلی حرکت انقلابی باشند. توده ها باید در صف مقدم مبارز قرار گیرند و این البته نه با رویاپردازی، بلکه بر اساس یک درک و برداشت نوین و کنش گرا از مبارزه ی سیاسی که مخالفان فعال رژیم می توانند بدان توجه کنند. برداشتی که بعد از یکصد سال مبارزه ی ضد استبدادی، چهل سال مبارزه مسلحانه ی چریکی و 26 سال مبارزه در قالب اپوزیسیونی متنوع می تواند حداقل مورد کنجکاوی و پرسشگری برخی از فعالان سیاسی واقع شود. در اینجا به بررسی این فرضیه می پردازیم.

 

نگرشی دیگر بر مردم و نقش آنها

 

تجارب تاریخی متعدد نشان می دهد که هر نوع تغییر سیاسی که بدون حضور توده های آگاه و مسلح انجام شده جز به استقرار یک رژیم غیر دمکراتیک و انحصار گرا ختم نشده است : مانند کوبا، الجزایر، لائوس و یا ایران. در نیکاراگونه نبود پایه ی توده ای آگاه و مسلح سبب خلع قدرت حاکمیت انقلابیون (ساندینست ها) شد. آیا صرف کنار زدن رژیم سیاسی حاکم بر یک کشور – از طریق یک اقلیت مسلح فداکار – آینده ای بهتر را برای توده ها به ارمغان خواهد آورد ؟ پاسخ مثبت دادن به این سوال تساهل اغراق آمیز و ساده نگرانه ای را می طلبد. تابع فلسفه یا شانس و یا اقبال است. تابع احتمال و شاید های بسیاراست.

تجارب و ضد تجربه های تاریخی نشان می دهد  که تا مردمی آگاه، دارای قدرت تشخیص و مجهز به سازماندهی و سلاح در فرایند سرنگونی رژیم ضد خلقی شرکت نداشته باشند شانس بازتولید یک دیکتاتوری، با شکل و عنوانی متفاوت، بسیار بالاست. به ویژه در جامعه ای مانند ایران که استبداد منشی درونی شده در نا خود آگاه مبارزان و فعالان سیاسی آن نیزمشهود است. از این روی، سرنوشت یک جامعه را نمی توان به صلاحیت و خیرخواهی رهبری تشکل آلترناتیو واگذار کرد. این سرنوشت باید در جهتی مثبت و به گونه ای نهادینه به نفع توده های همیشه محروم و ستمدیده تامین و تضمین شود و هیچ نیرویی بهتر و مطمئن تر از مردمی آگاه، سازماندهی شده و مسلح  برای این منظور وجود ندارد.

نگارنده به همین دلیل در اغلب نوشته های خود حرف از «مبارزه ی مسلحانه ی اجتماعی» یا « نبرد مسلحانه ی مردمی و توده ای» زده است.[10] منظور از این اصطلاح حضور وسیع توده های آگاه و مسلح در صحنه ی مبارزه ای است که قرار است به سرنگونی رژیم و جایگزینی آن منجر شود. و این حاصل نمی شود مگر آنکه نیروهای سیاسی مردمی با کارمحتوایی، تبلیغاتی، سیاسی و تشکیلاتی خویش توده ها را برای ایفای چنین نقشی آماده سازند. حرکت برای کسب قدرت یک چیز است و حرکت برای دادن قدرت به دست توده ها چیز دیگری است. این تنها در سایه ی یک قیام مسلحانه ی توده ای است که می توان تمامیت ماشین نظامی حاکمیت را از کار انداخت و حفاظت و پاسداری مسلحانه ی مردم و منابع و مرزهای کشور را به دست نیروهای مسلح توده ای سپرد. توده هایی که باید فلسفه ی نبرد مسلحانه وچرایی حضور مسلحانه ی خویش را درک کرده و آگاهانه در این میدان پا گذارند. وجود توده های مسلح سبب می شود که در فردای سرنگونی هیچ نیروی سیاسی نتواند با اتکا به در اختیار گرفتن دستگاه نظامی-امنیتی باقی مانده از حاکمیت گذشته، قدرت سیاسی را از آن خود کرده و نظم اجتماعی مطلوب خویش را به جامعه دیکته کند.

بنابراین آگاه ساختن و سازمان دادن توده ها مسئولیت نخست نیرویی است که قدرت را نه برای خود، که برای مردم می خواهد. بواسطه ی مسلح بودن، مردم می توانند در سازمان دادن به مدیریت نوین جامعه نقش فعال را ایفا کنند و زمینه های شکل گیری یک دمکراسی مستقیم را درقالب مدیریت شورایی امور خرد و کلان کشور بیافرینند. توده های مسلح می توانند زمینه های سازشکاری حاکمیت جدید با طبقات برتر را سلب کرده و خود به طور مستقیم به مصادره و ضبط ثروت های غارت شده و متجمع شده در دست طبقه ی برتر جامعه اقدام  کنند. توده ها ی مسلح می توانند مانع از چشم پوشی حاکمیت جدید نسبت به جنایتکاری و غارتگری دررژیم قبل شوند.

 چنین اقداماتی البته می تواند این ترس قدیمی را تداعی کند که جامعه به هرج و مرج و آشوب ناشی از اقدامات خودسرانه کشیده خواهد شد. این ترسی است بجا اما قابل پیش بینی و لذا قابل پیش گیری. تشکل های سیاسی مردم گرا نباید از نگرانی افراط و تفریط های احتمالی، ولی قابل پرهیز، تن به این فرمول دهند که یک تشکل سیاسی بتواند در ورای اراده ی توده ها و تنها با بهره بردن از حمایت و فداکاری گذرای آنها قدرت را تصاحب کرده و با برخی از تغییرات شکلی، ماهیت ساختار نابرابر طبقاتی جامعه را حفظ کند.

 

راه پرهیز از آشوب  و انحرافات احتمالی در دو چیز است : 1- آگاه سازی کیفی و عمیق توده ها (روشنگری) و 2- سازماندهی منظم و انسانی توده ها

 

1 - روشنگری

 

آگاه سازی کیفی به معنای آن است که نیروهای مردم گرای مخالف رژیم از وسایل ارتباطی،  فرصت و زمان موجود برای روشنگری گسترده ی توده ها بهره برند. روشنگری به معنای دادن آن کیفیت و کمیت از آگاهی به مخاطب است که منجر به فهم چرایی و چگونگی  ضرورت تغییر در سرنوشت او شود.[11] به عبارت دیگر، روشنگری باید سبب ایجاد یک حرکت خودساخته از جانب مخاطب برای تغییر سرنوشتش شود.  این روشنگری توسط آن نیروی سیاسی می تواند صورت گیرد که 1- محتوای کیفی برای چنین کاری را بدست آورده باشد، 2-  به چنین نوع از کار آگاه سازی اعتقاد داشته باشد و3-  زبان لازم برای انتقال آن را نیز یافته باشد. روشنگری است که توده ها را از مسخ اجتماعی، یعنی ستم پذیری ناشی از ترس بیرون می کشد. روشنگری است که هویت انسانی از دست رفته را به او باز می گرداند، روشنگری است که به مردم می آموزد «عدم سنخيت  ميان  گوشت  و  گلوله»[12] تنها نوع ناهمسنخی زندگی آنها برای پرهیز کردن نیست و کنار آمدن با پاسدار متجاوز به زنان بی دفاع، بازاری غارتگر ثروت متعلق به کودکان خیابانی و آخوند قاتل جوانان میهن همان قدر می تواند با شرافت انسانی او ناهمسنح باشد که گلوله با گوشت او. این تنها انسان نا آگاهست که می پذیرد برای نسپاردن گوشت خود به گلوله، حرمت انسانی خویش را به بمباران توهین وهتک و حقارت ظالم بسپارد، با شرایط نکبت بار ضد بشری که به او تحمیل شده است کنار بیاید. زمانی که جهل فلسفی و نا آگاهی انسانی فراگیر می شود، زمانی که اندیشه ورزی به رده های آخرین دل نگرانی های افراد رانده می شود، زمانی که کمیت زندگی بر کیفیت حیات ارجحیت پیدا می کند، زمانی که پایبندی به ارزشهای انسانی حدودی و نسبی جلوه داده می شود، هنگامی که فرد نادانسته و بر اساس پیروی ازغریزه و سنت خود را درگیر تعهداتی می کند که بهای پاسخ دادن به آن کنارآمدن با مظاهر و نمودهای بارز و علنی ستم گری است، زمانی که انسان ها روزانه درس ناتوانی خود ساخته را تجربه کرده و به تدریج به توجیه و تئوریزه کردن آن عادت می کنند، زمانی که انسان ها تا بن جان در روزمره گی غرق شده و جرات دورنگری را از دست می دهند، زمانی که انسان ها یاس و نا امیدی را جزء لاینفک هستی فردی و اجتماعی خویش می پندارند، زمانی که ستم پذیری یک نفر ستم پذیری نفر دیگر را تحکیم و ترمیم می کند، زمانی که در نکبت کمتر زیستن به نسبت دیگری به عنوان «شانس و توفیق» قلمداد می شود، زمانی که زیر سوال بردن حرمت دیگری به همان آسانی پذیرش حرمت شکنی نسبت به خود می شود، زمانی که واقعیت نسبی مندرج در «آنچه شیران را کند روبه مزاج  احتیاج است احتیاج است احتیاج» به واقعیتی مطلق تبدیل و تعبیر می شود، زمانی که طبیعی بودن آزاده زاده شدن انسان غیر بدیهی شده ومردن زیر یوغ حقارت ستم پذیری بدیهی می شود، ...

همه و همه ی اینها مکانیزم های فرایندی است که در نوشته های دیگر مسخ اجتماعی نامیدیم و فرد را به تغییری دچارمی سازد که او را از خود انسانیش بیگانه می سازد و از وی کسی را تولید می کند که کنار آمدن با اشکال مختلف ظلم و استبداد برایش ممکن است، استبداد فردی یا استبداد جمعی، استبداد فکری یا استبداد سیاسی، استبداد سرخ رژیم کنونی یا استبداد سفید رژیم بعدی. و براستی  به صحنه آمدن چنین توده ی ازپیش آماده شده برای استبداد پذیری، به هنگام «شکستن " تعادل قوا "  ميان  انقلاب و  ضد انقلاب »، نوید بخش چه تغییر کیفی و دمکراتیک و چه فردای بهتری می تواند باشد ؟  چنین بافتی از مردم از آنها چه چیزی جز پله ای برای به قدرت رساندن دیکتاتوری های جدید می سازد ؟

 

2- سازماندهی

 

سازماندهی منظم و انسانی نیروها نیز گسترش آن نوع از همبستگی تشکیلاتی مردمی است که در آن، روابط به صورت افقی و با رعایت حق و حرمت انسانی مبارزین تنظیم شده است. پیروی و اطاعت از چنین تشکیلاتی نه مکانیکی و از روی عادت است و نه از ترس یا تبعیت کورکورانه. رعایت انضباط بر اساس درک و اراده ی هر فرد است و به همین دلیل نیز تصمیم های اتخاذ شده از طریق یک نظام دمکراتیک مورد احترام آگاهانه ی هر کس قرار می گیرد. سازماندهی منظم و انسانی به معنای رعایت حقوق دمکراتیک فرد قبل از دستیابی به دمکراسی است و نه پایمال کردن آن به این بهانه که دستیابی به دمکراسی جمعی نفی حقوق دمکراتیک فردی را می طلبد.یک تشکیلات انسانی در عین حال که از نظم و کارآیی برخوردار است راه را برای شکوفایی خلاقیت مبارز فراهم می کند و حق تفکر و انتقاد را در او پرورش می دهد تا هر شخصی در خود ظرفیت های یک مبارز مستقل و متکی به خویش را رشد دهد و برای هر تصمیم گیری ساده ای منتظر نباشد که رهبری به جای او فکر کند. چنین تشکیلاتی مبنا را بر استقلال فکری و خودکفایی تحلیلی می گذارد و نه بر اساس وابستگی فکری و ناتوانی تحلیل مستقل وقایع. ماهیت روابط انسانی امروز در دل یک تشکیلات بیانگر ماهیت روابط اجتماعی فردا در دل جامعه ای است که این تشکیلات برای دستیابی به آن مبارزه می کند. یک تشکیلات براستی دمکراتیک می تواند دمکراسی به ارمغان آورد، حتی اگر دیر و سخت ؛ به همانگونه که یک تشکیلات غیر دمکراتیک نمی تواند دمکراسی را به ارمغان آورد حتی اگر قول و وعده ی آن را بدهد. این تفکر و پراتیک یک تشکیلات است که باید معیار امید و قضاوت قرار گیرد نه شعارهای زیبای آن.

 مجموع این دو کیفیت کاری – روشنگری و سازماندهی انسانی -  سبب می شود که توده های مسلح در پی قتل و غارت و تاراج یا ماجراجویی و انتقام کشی نباشند. جایگاه تاریخی حرکت خویش را درک کرده و در صدد حفظ سلامت و اصالت آن باشند تا به بار بنشیند و سرنوست تاریخی جامعه را به طور بنیادین و دراز مدت تغییر دهد.

 

نتیجه گیری

 

برای برخی این تصویر از حرکتی که مورد سفارش قرار می دهیم می تواند بسیار ذهنی، ایده آلیستی و دوررس به نظر رسد. چنین ایده آل سیاسی البته می تواند ناممکن جلوه نماید اما در این باره ماکس وبر، جامعه شناس آلمانی، چنین می گوید : «تمام آنچه امروز ممکن گشته است از آنجا می آید که عده ای پیوسته به آنچه ناممکن بوده تاخته اند.» [13]

حرکتی مانند آنچه ما در این فرضیه مطرح ساخته ایم برای فرد یا تشکلی که اصل و اساس مبارزه را «انسان» قرار می دهد قابل تصور، ممکن و شدنی است. چنین دیدگاهی برای یک تفکر انسان مدار قابلیت اجرایی خواهد داشت. انسان نه به عنوان ابزار مبارزه بلکه به عنوان هدف آن ؛ نه به عنوان شکل و قالب بلکه به عنوان محتوا و ذات مبارزه ؛  نه به عنوان «نفر» و عضو یک تشکیلات که فقط فرمان ببرد، بلکه به عنوان بازیگری آگاه و دارای اختیارکه بر اساس شعور و اراده ی خویش حرکت کند ؛ توده ها نه به عنوان جمعی مبهم از افراد که باید مورد هدایت نخبگان قرار گیرند، بلکه به عنوان مجموعه ای از انسان ها که هریک دارای قدرت تفکر، تشخیص، شخصیت و ویژگی ها ی منحصر به خویشند و به این عنوان می بایست رای و نظر هریک از آنها به عنوان نمودی از خرد جمعی در فرایند اخذ تصمیمات و اجرای آنها مورد احترام عملی قرار گیرد.

ممکن است کار برای برخی ناشدنی جلوه کند اما چه باک اگر به راستی آن باور داریم. در روند مبارزه ی سیاسی  واقعیت کلان مانند «ضرورتهای  ژئوپليتيکی منطقه ای» [14]و امثال آن هرگز نباید بهانه ای برای کم اهمیت دادن به جایگاه انسان باشد. انسان باید اصل باشد و هر پارامتر خرد و کلان دیگر فرع. تا زمانی که بتوان به بهانه های فرافردی حق فرد را ضایع کرد، اورا ناخواسته فدای جمع کرد و اصل را چیز دیگری جز تعالی ارادی او قرار داد امیدی به بهبود واقعی نیست، حتی اگر در این میان سرنگونی و تغییر رژیم هم پیش آید. هر چیز که انتخاب آگاهانه فرد را محدود کند با آزادگی و دمکراسی سنخیتی ندارد. مرگ استبداد با  باززایش حرمت فرد حاصل خواهد شد. این تنها با پایداری باورمند بر حفظ حقوق فردی، حق انتخاب بشری و شرافت انسانی ایرانی است که می توان حرکتی تازه و بدیع را در تاریخ سیاسی ایران آغاز کرد. در غیر این صورت، جز تکرار تاریخ چاره ای نداریم.

 

* *

 

 

www.korosherfani.com

25/10/2005

 



[2]   این نقد می تواند در کنار آثار دیگری که بررسی مشی مبارزه ی چریکی پرداخته اند قرار گیرد.

 

[3]  نگاه کنید به طور مثال به مقاله ی «انقلاب مرد، زنده باد انقلاب»  در سایت : www.korosherfani.com

[4]   برگرفته از مقاله ی «چرخ پنچم».

[5] http://www.korosherfani.com/neveshteha/mobarezehghahramiz.htm

[6] http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=7807

[7]  برگرفته از مقاله ی «چرخ پنچم».

[8]  برگرفته از مقاله ی «چرخ پنچم».

[9]  برای بحثی مفصل تر در این باره نگاه کنید به : جرم پروري، ابزار كنترل جامعه در سایت : www.korosherfani.com

[10]   نگاه کنید به : رفراندم يا قيام مسلحانه ؟ در سایت www.korosherfani.com

[11]  نگارنده سلسله مباحثی را در باره ی  روشنگری سیاسی چیست درپالتاک آغاز کرده است که تا ماه دسامبر 2005 ادامه خواهد داشت. نگاه کنید به سایت  www.korosherfani.com

 

[12]  برگرفته از مقاله ی «چرخ پنچم».

[13] Max Weber, Le savant et le politique, Ed.La Découverte, 2003

[14]  برگرفته از مقاله ی «چرخ پنچم».

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.