شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷ - ۲۲ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

بقای رژیم ناشی از استبداد درون ماست
يادداشت هفته کورش عرفاني

کورش عرفاني

 

kotrosherfani@yahoo.com

 

 در حالی که رژیم  به مرحله ی خطرناک بن بست ساختاری خود نزدیک می شود، اپوزیسیون در برون رفت از بن بست دیرین خویش با مشکل روبروست. بسیاری معتقدند شرایط برای یک انفجار اجتماعی در داخل مستعد می شود، اما باید اذعان داشت که امکان ایجاد جرقه ی اولیه برای آن از خارج ناممکن جلوه می کند. سکونی که بر اوضاع حاکم است ناشی از یک پارادوکس عجیب است : نه رژیم می تواند از مسیری که در نهایت نابودیش را به دنبال دارد بگریزد و نه اپوزیسیون قادرست از مسیری که وی را بی تاثیر و ناکارا کرده است بیرون بیاید. جامعه  در این میان در نوعی صبر منفعل منتظر است و ابری از وحشت سرکوب، سیاهی بی اعتنایی و گرد وغبار شعارهای عوام فریبانه و وعده های توخالی احمدی نژاد فضای عمومی داخل را سنگین و ایستا کرده است.

همه منتظرند. اما منتظر چه ؟

برخی منتظر حمله ی آمریکا، برخی منتظر تحریم رژیم توسط شورای امنیت سازمان ملل، برخی منتظر قیام معجزه وار ملتی که هنوز نمی داند چراباید قیام کند، بسیاری هم امید هیچ تغییری را ندارند. شرایط، بدین ترتیب، دچار نوعی انفعال کلی شده است، آنهم درست در زمانی که هیچ خطری بالاتر از انفعال ایران را تهدید نمی کند. جدا از کسانی که حاضر نیستند از روزمرگی سیاسی، که بدان عادت کرده اند، بیرون بیایند، برخی دیگر معتقدند برون رفت ازاین شرایط بستگی مستقیم به آن دارد که بتوانیم چرایی این انفعال را بفهمیم و برای آن راه چاره ای بجوییم. 

 

درک موقعیت موجود

 

بیش ازیک ربع قرن است که سرنوشت کشور ایران با سرنوشت رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی گره خورده است. انفعال جامعه از یکسو و ضعف اپوزیسیون از سوی دیگر سبب شده است که این وابستگی شوم همچنان و در آستانه ی بیست وهفتمین سال، حیات استبداد آخوندی  ادامه یابد. رژیم که کمترین مقاومت سازماندهی شده ی خطر ساز را در مقابل خود نمی بیند با دست باز آینده ی کل ایران و ایرانیان را به آینده ی حقیر خود پیوند زده و می رود که وارد یکی از خطرناک ترین فازهای زندگی خود شود. فازی که در طول آن، ایران می تواند شاهد هجوم نظامی بدترین دشمنان خویش باشد. کافی است به گزارش اخیرآژانس بین المللی انرژی اتمی نگاهی بیاندازیم تا بوجود آمدن زمینه های عینی یک رویارویی را در آینده ببینیم.  [1]

 اگر برخی تعارفات و جهل های مصنوعی را کنار بگذاریم تمامی ایرانیان و بدون هیچ شکی، همه ی ایرانیان خارج از کشور، از واقعیت چنین خطر مهم و تاریخی برای کشور خود اطلاع دارند. پروژه ی اتمی ایران می رود تا تبدیل به بهانه ای شود که به واسطه ی آن، احتمال تحریم اقتصادی و محاصره  و تهاجم نظامی قوت خواهد گرفت و دیر یا زود به مرحله ی اجرا خواهد رسید. میلیون ها ایرانی به طور کاملا مطلع از این موضوع، بی اعتنا یا با توجهی بسیار پایین تر از آنچه فراخور این موضوع است، به کار و زندگی خویش مشغولند،  شماراندکی نیز به شبه مبارزه ای مشغولند که هیچ کس نمی داند چه زمانی قرار است ببار بنشیند و نتیجه دهد. در چنین شرایطی بدیهی است که دو پارامتر تعیین کننده در صحنه ی تعیین آینده ی ایران باقی می ماند : 1- رژیم 2- قدرتهای خارجی. غایب بزرگ در این میان، همچنان دو دهه و نیم گذشته، مردم ایران هستند.

سوالی که اینک در مقابل همه ی ما قرار دارد این است : آیا انفعال مردم و ضعف های اپوزیسیون تا مرز نابودی کشور پیش خواهد رفت ؟ آیا نیاز به خطر و تهدید جدی تری از آلوده شدن چند ده هزار ساله ی ایران به تشعشات رادیو اکتیویته هست تا به خود آییم و بر ترس و مفعت مداری خویش غالب شویم و به طور جمعی برای نجات کشور کاری کنیم ؟ پس چرا اکثریت عظیم مردم ایران خاموشند ؟  شاید چون چننی انفعالی در حافظه تاریخی آنان سابقه دارد.

 

ریشه های تاریخی انفعال

 

 بررسی مختصری از تاریخ ایران نشان می دهد که جامعه ی ایرانی اغلب در تشکیل یک «روح جمعی» برای خویش ناتوان بوده است. تنوع جغرافیایی، قومی، فرهنگی، زبانی و طبقاتی چندان به ملت ایران اجازه نداده است تا خود را یک جمع همبسته احساس کند ؛ نه با بوق و کرنای تبلیغات حکومتی، که به صورت حرکت های خودجوش ملی. خصلت های منفی درونی شده که ناشی از استبداد سالاری چند هزارساله است موجب شده ایرانیان به ندرت خود را هم سرنوشت احساس کرده و برای تغییر زندگی خویش به طورمتحد کاری کنند. برعکس، همیشه یک احساس تنها ماندگی، جدا افتادگی، تکروی، به فکر خود بودن و خود مداری  در ایرانیان به صورتی بارز عمل کرده و از کشوری بزرگ و ملتی پرشمار مانند مردم ایران جامعه ای ساخته است که هراقلیت بدخواه ولی متحد، مانند اقلیت روحانیت –بازاری، بتواند سرنوشت این ملت کثیر متفرق را بدست گرفته و «هر چه» می خواهد با آن کند.

ضعف های عمیق فرهنگ ستم سالار ایرانی هرگز به ما اجازه نداده است که پایمال شدن حرمت انسانی برایمان درد اول باشد، نبود مفهوم فرد به عنوان موجود انسانی محترم ودارای حق حیات و حقوق اجتماعی اجازه ی ارتکاب هر جنایتی را در ایران ممکن ساخته است ورژیم های استبدادی، مانند جمهوری اسلامی، با تکیه بر این ضعف عمیق و جا افتاده دست به سرکوب و جنایت نهادینه و وسیع زده اند. نبود قدرت انتزاع در ذهنیت ایرانی سبب شده است که از درک مشابهت موقعیت طبقاتی، اجتماعی یا تاریخی خویش با میلیونها هموطن دیگر عاجز باشد و دنیا و جامعه و آینده را جز از دریچه ی تنگ منافع و موقعیت فردی اش  نبیند. بدین گونه است که در ایران فعلی، میلیونها فقیر همدیگر را نمی یابند که کاری کنند، میلیونها بیکار به همچنین، میلیونها کارگر استثمار شده به همین ترتیب، میلیونها جوان بی آینده و... به همین علت است که ملت چند ده میلیونی ایرانی نسبت به فاجعه یی که به دلیل بقای رژیم آخوندی –بازاری بر کشورشان می رود واکنش «مشترکی» بروز نمی دهند.

مشکل بسیار جدی تر است. ما نه فقط قادر نیسیتم در سطح میلیونی گردهم آییم تا کاری بکنیم، که حتی در در حد چند نفر یا چند ده نفر نیز نمی توانیم دست به کار مشترکی بزنیم و پیوسته همه ی شانس ها را بواسطه ی این ضعف تزیین شده به قدرت و این جهل آراسته به  دانستن از دست می دهیم. بواسطه ی ضعف هایمان ملتی شده ایم عادت کرده به شکست خوردن، اپوزیسیونی عادت کرده به پراکنده کاری و بی توجهی به همکدیگر و ایرانیانی عادت کرده به انفعال و پذیرش خاموش آنچه هست. روحیه ی پیروزی و موفقیت را از دست داده ایم، هر چند که باید جستجو کرد آیا هرگز چنین روحیه ای داشته ایم یا خیر. به هر روی، دیگر جنگنده نیستیم و سازش و توجیه وانفعال و نق زدن را پیشه ی خود کرده ایم.

همگی اینها را می دانیم و باز از آن نمی گوییم، به هزاران مسله ی فرعی می پردازیم ولی یک مسله ی اصلی را از یاد برده ایم و آن اینکه چرا باید ملتی تا این حد ستم پذیر باشد ؟ چرا تا این حد نسبت به غارت و تاراج فرهنگ و ثروت و انسانیت خویش بی اعتنا باشد ؟ چرا باید ملتی تا این حد ترسو و تمکین گر باشد ؟ چرا باید از ترس مرگ خود را کشت؟

به نظر نگارنده، صحنه ی سیاسی ایران از حیث کمیت هم امکانات دارد و هم آدم. آنچه کم است اما کیفیت برخورد با موضوعات است. برخوردی از سر فهم زیربنایی و درک علل ریشه ای بقای استبداد. تا کی باید به بحث های سیاسی گذرا سرگرم بود و به مباحث پایه، مانند بی اعتنایی یک ملت به درد بی آزادی زیستن، نپرداخت ؟ تا کی باید با خود و دیگران تعارف داشت و دل به یک «ابرمردم» خیالی خوش کرد که هر گز نبوده و نیست و تا زمانی که درد آزادی خواهی و حفظ شرافت فردی و اجتماعی در او جا نیافتد، هرگز وجود نخواهد داشت ؟ تا کی باید در کوچه و پس کوچه های تاریخ و گذشته و تفسیرهای ضد و نقیض آن گرفتار بود اما به درد تاریخی مان که استبداد پذیری است نپرداخت ؟  تا چه موقع باید با نوشتن و گفتن و به بهانه ی روشنگری، جهل خاموش خویش را منور نشان دهیم ؟ آیا وقت آن نیست که به جای پرداختن به فرعیاتی که هرگز به جایی ختم  نمی شوند قدری به موضوعات ریشه ای تر بپردازیم و ببینیم آیا در ورای تفاوت های فکری، تشکیلاتی، جناحی و سیاسی، درد مشترک همگی ما نبود آزادی و درونی کردن استبداد سالاری است ؟ آیا وقت آن نیست که به جای پرداختن به تشکیل جبهه های سیاسی ناممکن، به تشکیل یک «جبهه ی آزادی خواهان ایرانی» در ورای اختلافات سیاسی بپردازیم ؟ آیا تاخیرمان جبران ناپذیر نمی شود ؟  برای پاسخی عینی به این سوال به موضوع مبارزه و بستر نوین آن نگاهی بیاندازیم.

 

واقعیتی که می خواستیم تغییرش دهیم در حال تغییر است.

 

در یک بررسی گذرا می توان فهمید که موقعیت جهانی به سمت نابرابری عمیق تر و لذا وخامت هر چه بیشتر پیش می رود. تقسیم ثروت ها به بدترین نحو ممکن انجام می شود و اقلیت کوچکی اکثریت بزرگی را در فقر مادی و فرهنگی نگاه داشته است و به واسطه ی تکنولوژی های مدرن بسیار راحت تر از گذشته بر این اکثریت حکومت می کند. سلطه ورزی ستمگران اقتصادی با همدستی فکرفروشان فرهنگی و جنایت پیشگی عاملان سرکوب، ترکیبی ایده آل را برای نظام طبقاتی در سطح جهانی و نیز در سطح ملی و در درون جوامع بوجود آورده است. شعار پوچ لیبرالیسم در مورد رشد دادن ابتکارات فردی و آزاد گذاشتن دست سرمایه داران، که نزدیک به دو دهه است صحنه سیاسی و فکری جهان را اشغال کرده است، آثار و عوارض شوم خود را بتدریج بیرون می دهد. گزارش اخیر سازمان ملل متحد در مورد رشد نابرابری ها در جهان نشان می دهد که «که تاکيد صرف بر رشد اقتصادی، شيوه ای ناکارآمد برای دستيابی به توسعه است، زيرا کشورهای ثروتمند بيشترين منفعت را از توسعه می برند.» همین گزارش بیان می کند که نزدیک به سه میلیارد نفر  از درآمدی کمتر از دو دلار در روز بهره مند هستند. بیش از یک چهارم کارگران جهان از درآمدی کمتر از یک دلار در روز بهره مند هستند.

تجربه ی کشورمان نشان می دهد که تاکید گزارش سازمان ملل در مورد رشد نابرابری ها درداخل کشورها درست است. در ایران میلیاردها دلار از ثروت های کشور نخست به اقلیتی که کمتر از 3 درصد جامعه را تشکیل می دهند اختصاص می یابد، سپس چند میلیارد دلار به حدود یک میلیون نفر از نیروهای مستقیم در خدمت حفظ نظام می رسد و باقی آن صرف  بیش از 67 میلیون ایرانی دیگر می شود. این منطق نادرست و ضد انسانی سبب شده است که بیش از 20 میلیون نفر از هموطنانمان زیر خط فقر مطلق زندگی کنند. آماری که رژیم به نصف کاهش داده است. این پدیده ی اقتصادی به پدیده ای اجتماعی تولد بخشیده و سپس واقعیتی سیاسی را می سازد.

 

فقر شریک استبداد

 

فقر مادی فقر معنوی انسان ها را می زاید. انسان آغشته به فقر در طول حیات خویش خموده و افسرده و ناشکوفا زیسته و در دریایی از حسرت و آرزوهای تحقق نیافته و دردهای به جان وروح خریده می میرد. انسان فقیر هرگز شانس اعتلا وشکوفایی را نخواهد داشت و از همین روی درد و کمبود نبود آزادی را در این روند نخواهد فهمید. گستره ی درک انسان محروم بواسطه ی  محرومیت وی از دانش و شناخت محدود است و توان اندیشیدن به کرانه ی فراتر از روزمره گی زندگیش را ندارد. هم از این روی از او نمی توان انتظار داشت بدون آنکه مورد کار روشنگری متداوم و وسیع قرار گیرد برای ایده آل های غیر مادی بپا خیزد و فداکاری کند.

هم اینک بسیاری از شواهد نشان می دهد که فقر مادی با خود فقر فرهنگی را به همراه آورده و بسیاری از خصلت ها و کیفیات انسانی را در فرد فقیر کم رنگ ساخته و به مراحل دوم و سوم حیات وی سوق می دهد. نبرد روزانه برای امرار معاش خود و خانواده در یک نظام فقر آفرین و استبداد سالار تبدیل به فرایند ی می شود مسخ ساز که در آن فرد باید هر روز بخشی از انسانیت خویش را به نفع بقایش زیر پا بگذارد. هر روز بخشی از حیات روحش را به بقای جسمش ببخشد و بدین ترتیب تبدیل به موجودی از خود بیگانه شود که  دردش نه آزادی که پرکردن شکمش است. استبداد انسان را به قهقرا می کشاند و فقر او را همراهی می کند، تا جایی که جز یک حیات فیزیکی فاقد روح و شعور برای وی چیزی نماند. و براستی آیا حکومت کردن بر جامعه ای با چنین کیفیت انسانی-اجتماعی دشوار است ؟ آیا برای مدیریت مافیا وار چنین جامعه ای به بیش از احمدی نژاد و باند آدمکش وزرایش نیاز است ؟ جامعه ای که حتی در زمان اوج گیری تضادها در درون نظام نمی تواند از فرصت برای رها ساختن خویش از دست دشمن غارتگر آخوندی –بازاری استفاده کند، آیا از چنین جامعه ای انتظار قیام برای رسیدن به آزادی و رهایی از چنگ استبداد و استثمار هست ؟

تصور ما از ابر مردمی که قرار است به پا خیزند و خود را رها سازند شاید خیالی بیش نیست.  یک ملت نا آگاه جز از سر جهلش به پا نخواهد خواست (مانند سال 1357)، یک ملت مسخ شده جز برای توهماتش تکان نخواهد خورد، یک ملت آلوده به ابتدایی ترین سطح از مادی گری جز برای مادیات تلاش نخواهد کرد. آنچه سبب بروز این واقعیت شده است تبدیل فقر به ابزار حکومتگری بر طبقات محروم است. فقری که از سوی طبقه ی برتر به صورت آگاهانه، برنامه ریزی شده و هدفمند به جامعه اعمال می شود. در این راستا می توان گفت که از این پس مدیریت سیاسی هم در سطح بین المللی و هم در سطح ملی در دو حوزه ی متفاوت انجام می شود : 1- مدیریت ثروت 2- مدیریت فقر

مدیریت ثروت به جهان داراها می پردازد وحیطه ی سرمایه سالاری را دربر می گیرد. موضوعاتش سرمایه گذاری های کلان، جهانی شدن سرمایه، خصوصی سازی ها ی عظیم، بورس، جابجایی پولها و پولسازی می باشد. این مدیریت به امور طبقات برتر جامعه می پردازد و برای آنان رفاه، فراوانی، امکانات، آسایش، امنیت و اعتلا و شکوفایی را تضمین می کند.

مدیریت فقر اما به جهان ندارها برمی گردد و حیطه ی آن استثمارسالاری است. موضوعاتش بیکاری، نابرابری،گرسنگی، بیماری، ترس، نگرانی، بی آیندگی، غارت شدگی، مرگ و فلاکت است. این مدیریت به امور طبقات محروم و متوسط جامعه می پردازد و برای آنان موضوعاتی مانند سرکوب و خشونت ورزی نهادینه،  ترس ازبیکاری، وام زدگی و قرض و بدهی داری، بیماری، نبود رفاه و آسایش و مسخ اجتماعی را در برمی گیرد.

مدیریت ثروت به دنیای اقلیت ثروت مندان در سراسر جهان برمی گردد و مدیریت فقر به دنیای اکثریت فقرا در سراسر جهان. وظیفه ی مدیریت فقر کنترل و تسلط بر میلیاردها انسان فقیرو استثمار شده است تا در سایه ی آن مدیریت ثروت بتواند با خیال راحت ثروت اندوزی، رفاه و بهره مندی مادی و غیر مادی اقلیت ثروتمندان از زندگی را تامین کند.

اپوزیسیون ایرانی با ضعف خود در تقویت رژیم می کوشد. فراهم شدن امکان بقای رژیم به او این فرصت را داده است که از بحران های متعدد سالم بیرون بیاید و با تجربه و اعتماد به نفس بیشتری به مصاف بحران های تازه برود. در این میان وقایعی مانند افزایش چشمگیر قمیت نفت جان تازه ای به اقتصاد ورشکسته ی رژیم می دهد تا بتواند نفسی تازه کند و با دست باز به ترویج گداپروری اجتماعی بپردازد. دولت احمدی نژاد نمود بارز اعمال «مدیریت فقر» در جامعه ی ایران است. به عنوان نمونه ای از این مدیریت، در آخرین اقدام پیش بینی شده دولت جدید قرار است در قالب طرحی به نام «صندوق مهر رضا» با 1200 میلیارد تومان - 1.2 میلیارد دلار- عده ای از جوانان در انتظار ازدواج را مورد تامین مالی قرار دهد تا به جامعه درس فقرپذیری را بیاموزد.[2] این در حالی است که ایران در سال جاری حداقل 24 میلیارد دلار اضافه در آمد خواهد داشت. پولی که به رژیم اجازه می دهد دردهای ساختاری خود را با مسکن های گذرا تا حدی تسکین دهد و جامعه را برای مدتی هر چند کوتاه آرام سازد. با استقرار یک مدیریت فقر در جامعه به سرپرستی احمدی نژاد، رژیم جمهوری اسلامی به جامعه این را دیکته می کند که ثروت و فقر جامعه هر دو در دست اوست و هر کس بخواهد در هر حدی از باتلاق فلاکت مادی بیرون بیاید چاره ای ندارد جز آنکه به خود او تکیه کند. فاجعه ی اجتماعی و سیاسی که در حال روی دادن است اینکه رژیم به ایرانیان فقیر یاد می دهد برای رهایی از فقر به عامل و باعث آن، یعنی به رژیم آخوندی-بازاری، مراجعه کرده و بدنبال قیام وبرهم زدن ساختار نابرابر و ناعادلانه ی طبقاتی نباشند.

بدین ترتیب در زمانی که اپوزیسیون حتی در درک نظری شرایط با مشکل روبروست و با نادانی های و ندانم کاری های سیاسی خویش دست و پنجه نرم می کند رژیم جمهوری اسلامی فقرا را پس از غارت و تاراج ثروت های آنان به دست بوسی خویش دعوت کرده و به آنان تعلیم تبیعت و سر به زیر بودن می دهد. فاجعه ی سیاسی ایران برای اپوزیسیون این است که رژیم تلاش دارد با میلیاردها دلار نفتی اضافی و پدیده ی احمدی نژاد کاری کند که طبقات محروم جامعه، به جای اعتماد در اپوزیسیون برانداز، امید خود را متوجه خود رژیم کنند و نه متوجه دشمنان او در جبهه ی مخالفانش.

و این آیا به معنای این نیست که مستعدترین نیروها ی اجتماعی برای شرکت در یک قیام برانداز به دام اقدامات عوام فریبانه و ممستضعف نمایانه ی رژیم افتاده و در مسخ اجتماعی خویش بیشتر فرو خواهند رفت ؟

وقت آن است که تصورهای غلط و توهم ها را زیر سوال ببریم، پافشاری بر ایده های غیر واقعی تنها استمرار و بقای رژیم را به همراه خواهد داشت. نگاهی به آخرین بیانیه ی  شورای ملی مقاومت به عنوان جمع بندی یکساله[3] نشان می دهد که این شورا معادلات جهان و ایران را در چارچوب وقایعی که برای این تشکیلات روی داده می بیند و نه بیشتر. در این بیانیه حرف تازه ای در باره ی واقعیت های جدید داخلی، منطقه ای و جهانی نیست، عادت دادن مردم به روی آوردن به بدتر برای فرار از بد را نمی بینند، خبری از نبردی که میان دو قطب چین –روسیه و هند از یکسو و آمریکا و اروپا از سوی دیگر ترسیم می شود نیست، گویی این تشکیلات نمی داند که سرنوشت ملت هایی چون عراق و افغانستان و ایران بر مبنای توازن قوای میان قطب های نوین در حال شکل گیری در آسیا و خاورمیانه تعیین می گردد. تا کی باید در این حصارهای بسته نگرشی یا کارکردی بمانیم و به طور جدی در مورد برون رفت از بن بست فکری و کنشی مبارزه ی اپوزیسیون به چاره جویی نپردازیم ؟

  

نتیجه گیری

 

جان کلام اینکه بر اساس قانونمندی هگلی « تغییرات کمی تغییرات کیفی را بدنبال می آورد». این مسله در دوره ی کنونی و در مورد شرایط جهانی و نیز در مورد شرایط داخلی ایران صادق است. گسترش فقر، بی عدالتی، کشتار، بی حرمتی به انسان، فساد و تباهی اجتماعی به حدی رسیده است که به تدریج همه چیز «قابل تصور» و حتی «قابل قبول» به نظر می رسد. فرایند «عادی سازی» آنچه «غیر عادی» است در سایه ترس و وحشت آفرینی مادی از یکسو و مسخ فکری از سوی دیگر ادامه دارد.

در حالیکه اپوزیسیون ایرانی همچنان به روزمره گی های کمی خود مشغول است تغییراتی کیفی در حال روی دادن است که حتی موضوع مبارزه ی اپوزیسیون را زیر سوال می برد. مردمی که اپوزیسیون می خواهد بسیج کند تا به دمکراسی دست یابند شاید دیگر به دنبال دمکراسی نیستند. مشکل اصلی مردم نان شب  است و مشکل اصلی اپوزیسیون خلع قدرت از رژیم. نا هماهنگی این دو سبب شده است که مردم و اپوزیسیون دیگر نتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. نبود مقاومت سازماندهی شده درمقابل رژیم دست حاکمیت را در تعیین سرنوشت مادی و غیرمادی جامعه باز گذاشته است و رژیم با پرداخت بهایی سنگین از جان و مال مردم به اهداف شوم خود دست می یابد.

گاه آن فرا رسیده که آزادیخواهان ایرانی، آنانکه نه بر حسب عادت، که به دلیل درک عمیق ضرورت آزادی در تعالی انسان مبارزه می کنند، نسبت به  این تغییر کیفی منفی هشیار باشند و بدان بپردازند. توده ها در حال تبدیل شدن به قربانیان منفعل سیستم هستند، قربانیانی که هم می دانند غارت می شوند هم می پذیرند غارت شوند. قربانیانی که هم گردن به تیغ جلاد می سپارند هم بر دست جلاد بوسه می زنند، قربانیانی که هم فقر تحمیلی را می پذیرند و هم تحمیل فقر را عادی می دانند، مردم مسخ شده ی ما می دانند که به سوی نابودی هر چه بیشتر می روند و در عین حال باور دارند که این نابودشدن تدریجی مسیری است اجباری و بی چاره.

برای این که این دور باطل میان فقر مادی – فقر معنوی که هر یک دیگری را تولید و بازتولید می کند  در جایی متوقف شود باید به گونه ای دیگر فکر کرد. باید دید کجا و چگونه می توان این دورتسلسل تعویض یک استبداد با استبداد دیگر را متوقف ساخت. آیا خود ما نیز با شبه مبارزه گری ذهنی و آلوده به  استبداد مان حلقه ای بیش در این زنجیر سنگین سلطه ی ستمگران بر توده ها هستیم ؟  شاید باید باور داریم که ما نیز باری هستیم بر دوش محرومان هر چند که مدعی برداشتن بارستم از دوششان هستیم.  شاید ما نیز با جهل فردی مان در تداوم جهل اجتماعی نقش آفریده ایم، حتی اگر در این میان دل به روشنگری خوش کرده بودیم.  

رهایی در گرو شجاعت است و شجاعت در گرو جسارت، جسارت مثل همه فکر نکردن، جسارت متفاوت اندیشیدن، جسارت از خود مطمئن نبودن، جسارت انتقاد از خود کردن، جسارت تکرار مکررات را نکردن. جسارت شناخت استبداد و رها ساختن خویش از استبداد منشی. تا زمانی که رژیم «استبداد گر» است و اپوزیسیون «استبداد منش» مردم نیز «استبداد پذیر» باقی خواهند ماند. باید در جای این حلقه را شکست. آنجا که این کار شدنی بنظر می رسد رهایی اپوزیسیون از استبداد منشی و استقرار فرهنگ آزادی خواهی و تعامل با سایر آزادی خواهان برای تشکیل جبهه ی آزادی خواهان است. جبهه ای که به واسطه ی تفاوت ماهیت خویش با رژیم به مردم امکان انتخاب میان خوب و بد را می دهد و نه انتخابت میان بد و بدتر.

تا زمانی که شجاعت ما به تعیین نقش مشخص خویش در تداوم رژیم راه نبرده است توهم مبارزه ی ما برای سرنگونی جمهوری اسلامی می تواند به تداوم آن یاری رساند. آیا بهتر نیست قبل از آنکه تغییرات کیفی منفی مردم، موضوعیت مبارزه ی ما را زیر سوال ببرد به خود آییم و با شناخت ناخودآگاه استبداد زده ی خویش به انسانهای آزاده ای تبدیل شویم که می توانند توده ها را بیدار ساخته و آنها را برای مبارزه ای اصیل در حفظ شرافت انسانی شان بسیج کنند ؟

ملتی که به خود نیاید هرگز آزاد نخواهد شد، کسی که برای شرافت انسانی خویش احترام قائل نشود زیر بار هر بی حرمتی خواهد رفت، انسانی که برای آزادی نمیرد در بند خواهد مرد.

 

 

* *

 

03/09/2005

www.korosherfani.com



[1] http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/09/050902_si-baradei-iranreport.shtml

[2] http://www.baztab.com/news/28471.php

[3] http://www.mojahedin.org/newsm/newsm357.htm

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



[تاریخ ارسال: 06 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: شفا جاوید]  [  ]  
با عرض معذرت، امروز مقاله ی آقای عرفانی و نظرها را میخواندم. یک سئوالی برای من پیش آمد که چرا اکثر نظرهای موافق یا تعریف و تمجید از خود آقای عرفانی به عنوان استاد و دکتر و غیره! بدون هیچ تحلیلی از نوشته ی ایشان میباشد. یا در دو موردی که کمی در مورد مقاله حرف زده شده گویی کپی نوشته های خود آقای عرفانی و عین افکار ایشان است! در صورتی که در مورد مقالات دیگران چنین نیست و یک بحث متنوع با افراد و افکار متنوع در جریان است. من آقای عرفانی را از نزدیک نمی شناسم ولی چند نوشته ای از ایشان خوانده ام و اولین عکس العملم در مقابل نوشته و نظرهای درج شده این بود. قصد هیج توهینی را ندارم فقط خواستم تصریحی کرده باشم تا جدی تر در مورد بحث و اظهار نظر برخورد کنیم. موفق باشید   

[تاریخ ارسال: 06 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: مرتضوى]  [  ]  
آقاى عرفانى من هم بدون اينكه استبداد برون را نفى كنم اعتقاد دارم استبداد درون كه مقوله بسيار پيچيده اى است در كشورهاى آسيائى وناشى از قرنها استبداد خشن آسيائى ومذاهب ديكتاتور منشانه تك خدائى(دىكتاتورى يك خدا در آسمان كه انعكاس فرهنگى اش همان شاه ولى فقيه و رهبر است)از اصلى ترين عوامل بيچارگى ماست. در همين قضيه مقاله جنابعالى ملاحظه مى كنيد كه چه مقاومتى در مقابل يك نظر يعنى نظر جنابعالى وجود دارد واساسا كار و تلاش روشنگرى به پشيزى ارزش ندارد. شگفتا!من هنوز جاى گلوله اى را كه در دوران شاه و در تظاهرات يعنى عرصه عمل خورده ام بر بدن دارم و بعد ازبيست وشش هفت سال دارم تاوان شكستگى استخوانم را با دردهائى كه در سنين پيرى شروع شده مى پردازم و خيلى از شبها با قرص خودم را آرام مى كنم ولى هنوز مىبينم كه عده اى اعتقادشان بر اىن اصل است كه نبايد فكر كرد نبايد تئورى بافت و فهميد نبايد كار فكرى كرد وبايد راه افتاد ورفت و فقط عمل كرد.نخير باباجان اين دفعه اول بايد فهميد قضيه چى هست بعد رفت و عمل كرد وگرنه اگر عمل نكنيم بهتر است به قول ىكى از رفقا مىگفت يكبار رفتيم چشم و گوش بسته در خيابانهاعمل كرديم وحاصلش اين شد كه الان در مملكتمان چهار ميليون آدم عملى داريم!! اين دفعه اگر مى خواهيم عمل بكنىم اول برويم علم آن را كسب كنيم و بعد عمل بكنيم .بپرسيم برنامه چى هست؟ شما چه تضمينى داريد؟و از اين نوع كارها.در پايان من فكر مى كنم شما يك فكرى به حال خود بفرمائيد كه تا جنابعالى شهيد نشويد و از جهان چشم نپوشيد بعضى از خوانندگان شما از شما راضى نخواهند بود و دائم شما را به بى عملى و پاسيفيسم متهم خواهند كرد. موفق باشيد.   

[تاریخ ارسال: 06 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: فاطمه -ح]  [  ]  
سلام . آقای عرفانی استبداد درون ما چه معنی میدهد؟ مگر شما مارکسیست نیستید و مگر پدیده های اجتماعی را نباید دیالکتیکی تفسیر کرد؟ آیا اینکه مردم ایران یک سره دارند اعتصاب میکنند و تظاهرات می کنند و اعدام میشوند و درعرض یک هفته 8 نفررا به دارمیکشند ناشی از استبداد درون ما ( یعنی مردم و مبارزان آنهاست) یا قدرت سرکوب نظامی یک رژیم فاشیستی و حامیان غربی اش؟؟ چرا از پایه و اساس تحلیلتان را به جای بررسی تاریخی مشکلات مردم ایران و شرایط منطقه ای ایران و تاثیر جنگ های گوناگون که هرکدام دربقای رژیم موثربوده است و پاسیویسم علاج ناپذیر روشنفکرانی مثل خودتان را به مردم نسبت میدهید؟؟ متاسفم که بگویم شما از همان سنخ روشنفکران چپی هستید که مردم ایران هیچ نفعی از جانب آنها جز غرولند کردن هیچگاه نبرده است . کاش سری به ایران میزدید و مردم را می دیدید و بعد مقاله می نوشتید   

[تاریخ ارسال: 06 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: محمد حسين يزدانپرست]  [  ]  
استاد ارجمند آقاى عرفانى مقاله ازشمند جنابعالى را مطالعه كردم و ازدقايق و نكات جالبى كه اشاره فرموده بوديد بهرمند شدم.موفق وسلامت باشيد.   

[تاریخ ارسال: 06 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: نگار]  [ negarildashti@yahoo.com ]  
مقاله شما مثل ساير نوشته هايتان بسيار عميق بود اميدوارم ما ايرانيان صداقت لازمه براي ديدن واقعيت موجود سطح فرهنگ سياسيمان را داشته باشيم بعد از يكربع قرن مبارزه با استبداد ملايان هنوز دو گروه سياسي ما قادر به ديالوگ سالم نيستند پس مي بينيم كه در محتوا بسيار كم حركت داسته ايم پس ميتوان گفت كه فعال بودن الزاما شاخص كار اصولي سياسي نيست شاخص راندمان فعاليتهايمان طي ساليان، سطح فرهنگ سياسي فعلي است كه همه ميدانيم در چه حد و سطحي است   

[تاریخ ارسال: 05 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: حسن محبت]  [  ]  
متاسفانه آقای عرفانی در این مقاله نیز مثل تقریبا تمام نوشته هایشان مردم را هدف قرار داده اند. و به انفعالی که حتما در اطراف ایشان وجود دارد یک جنبه ی همگانی میدهند. نوشته های ایشان متاسفانه غالبا تئوری بافی است. امیدوارم به این نکته توجه کنند و قادر به ریشه یابی واقعی تری از وقایع باشند   

[تاریخ ارسال: 05 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: م ـ قزو ينى]  [  ]  
جالب بود آقاى عرفانى. مقدارى تلخ بود اما از آن مى شود بسيار چيزها آموخت.   

[تاریخ ارسال: 05 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: ساسان دانش]  [  ]  
از اینکه هنوز فکر بیدار فریاد می کشد و فریادش را عریان به نوک قلم خویش انتقال می دهد بسیار خوشحالم. به کورش عرفانی تبریک می گویم چرا که نا پیداهای موجود روابط انسانی و جامعه را بیان می کند تا شاید این محور واقعی که همانا انسان است به حرکت در آید.
در روزگاری که پراکندگی و تشتت امان از روزگار مبارزان گرفته است کورسویی در حال شعله گرفتن است. باشد که مبارزان در جهت مبارزه ی خویش از این نوشتار استفاده ی بهینه کنند.
  

[تاریخ ارسال: 05 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: اشرف جلالی]  [  ]  
آقای عرفانی در این نوشته نیز مثل تمامی نوشته هایشان مردم را هدف قرار داده و گناه انفعال خود و دیگرانی مثل خود را به مردم نسبت داده اند. من تا بحال در هیچ مقاله ای اینقدر توهین به این مردم آزاده که زیر تیغ شکنجه و اعدام این رژیم همچنان صدای خود را به اعتراض بلند میکنند- ندیده ام. معلوم است که صدای آقای عرفانی از جای گرم و نرم بلند میشود. در چند سطر نوشته ای که به عنوان سرمقاله دیدگاه آمده جا به جا به مردم لقب های مختلف داده شده : مردم زبون، دست بوس، مسخ شده،قربانیان منفعل،بوسه زن به دست جلاد، بی شرافت، ترسو و تکمین گر !!! جای تعجب است که با چنین ملتی بقول ایشان بی شرف چگونه این آقا می خواهد روشنگری و آگاهی بخشی کند. این نوشته- مثل بقیه ی نوشته هایشان- هنوز در فاز نصیحتهای اخلاقی مثل شجاعت و فداکاری و شرافت !! و شعارهایی فروسی مانند مثل : کسی که برای آزادی نمیرد در بند خواهد مرد!! باید گفت آقای عرفانی لطفا از جان دیگران مایه نگذارید و در خارج کشور شعار ندهید. به عبارتی کنار گود نشسته اید و میگوئید لنگش کن! به این طریق راحت است که هر کس در نوشته ای گناه بی عملی و انفعال خود را به گردن مردم بیاندازد.
از طرفی باز مثل همیشه اپوزیسیونی که معلوم نیست اسم و رسم دارد یا نه زیر ضرب می رود: سرگرم بودن به بحث های سیاسی گذرا - آقای عرفانی خودشان را با اپوزیسیون اشتباه گرفته اند- دل خوش کردن به یک ابرمردم!!- لابد باید بیشتر به یک ابرقدرت تکیه کرد تا ابر مردم- کارهای پراکنده کردن!! حالا که هم اپوزیسونی در کار نیست و هم مردم بی غیرتند، لطف کنید آقای عرفانی شما که تئوریسین جدید دنیای سیاست خود را می نامید یک فراخوان برای همان جبهه متحد ایرانیان که خودتان ابداع کرده اید بدهید شاید شما در اپوزیسیون سازی موفق تر باشید! یادتان هم نرود که در بیانیه سالانه به دو قطب چین و شوروی و آمریکا و غیره بپردازید. فکر میکنم خود آقای عرفانی به خودشان خیلی خوب جواب داده اند : تا چه موقع باید با نوشتن و گفتن و به بهانه ی روشنگری، جهل خاموش خویش را منور نشان دهیم ؟ آ
  

[تاریخ ارسال: 04 Sep 2005]  [ارسال‌کننده:  بیژن]  [  ]  
آقای عرفانی مدتی است که شما در مقاله هایتان مرتب صحبت از انفعال و اپوزیسیون و ....میکنید .برخی دردها را می نویسید و بعد به عنوان دکتر و از موضع برتر خودتان را وارد می کنید و در نتیجه غیر از خودتان همه را مقصر میدانید.من تصمیم ندارم وارد جزئیات تئوری پردازیهای شما شوم. در اینجا چند تا سوال در رابطه با مجموعه ی نظرات شما دارم.1-وقتی صحبت از اپوزیسیون می کنید منظور شما کیست.چون این واژه یک واژه ی کلی و بی محتواست؟2-این "ما "که شما در باره ی آن اینهمه حکم صادر می کنید کیست؟3- منظور شما از "همه" کیست.
با پوزش به نظر می رسد شما حالات روحی و انفعال خود و یا ملاءتان رابه دیگری -جامعه- منتقل میکنیدو به همین دلیل نوشته هاتان هم به انفعال دامن میزند.باور کنید وجود افراد منفعل به معنی انفعال همه نیست.شجاعت داشته باشید و به جزییات بپردازد.کلی گویی و ای همانی و من همانی دیدن جهان نشانه ی خردورزی نیست.موفق باشید.
  

[تاریخ ارسال: 03 Sep 2005]  [ارسال‌کننده: داوود]  [  ]  
ياداشت بسيار جالب و آموزنده اى بود. نوشته هاى شماروشنگر و عميق است. از شما تشكر مى كنم و منتظر نوشته هاى ديگر شما هستم. موفق باشيد.   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.