شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۱ اوت ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

بستر تاريخي جنايت سالاري نهادينه در ايران[1]

کورش عرفاني

ويژه حقوق بشر و کشتار 1367 - شهريور contact@korosherfani.com عمق و گستره ي جناياتي كه رژيم جمهوري اسلامي از سال 1357 به راه انداخت به حدي بود كه از حد تصور اكثريت مطلق ايرانيان در قبل و در آستانه ي انقلاب در مي گذشت. ميزان جنايات، اعدام ها، شكنجه و آزار و زجرهاي روا شده بر دو نسل ايراني در 25 سال گذشته حكايت از سبعيت و بي رحمي آمران و عاملان اين جنايت ها داشت. جنايتي كه به سرعت شكل نهادينه و منظم به خود گرفت و با طرح و برنامه و بودجه و آموزش اعمال شد. اما سئوالي كه اينجا مطرح است اين كه آيا اين جنايت سالاري رژيم، محصول تصادف و شرايط خاص قبل از انقلاب بود و يا از دل يك فرايند تاريخي گريز ناپذير بر مي آمد ؟ پاسخ گويي به اين سئوال نه براي تعيين حد تقصير مقصران، نه براي تبرئه هيچ جنايتگري، بلكه براي درك بهتر يكي از ويژگي هاي تاريخ اجتماعي ايران است. اين مقاله يك فرضيه را در اين باره مطرح و مورد بحث قرار مي دهد. نقش ارزش بشر در جامعه براي اعمال جنايت، فرد بايد مجهز به انديشه اي باشد كه ويژگي اصلي آن عدم احترام به حيات انسانها بطور عام و به حق حيات رقيب به طور خاص است. اين عدم احترام، از دل شرايط تربيتي شخص بر مي آيد كه در آن احترام به حقوق ديگري و به خصوص رعايت حق بقاي فيزيكي ديگري آموزش داده نشده و جا نيافتاده است. در نبود اين باور نهادينه شده، فرد به خود اجازه مي دهد كه در صورت نزاع بر سر منافع مادي يا معنوي، رقيب خويش را، كه به سرعت «دشمن» مي نامد، به «هر» طريق ممكن از صحنه حذف كند. با آغاز استراتژي حذف، مراحل مختلف آن مانند انتقاد، تطميع، تهديد، اعمال خشونت و سرانجام حذف فيزيكي با شتاب طي مي شود و سلب حق حيات از رقيب، به عنوان مزاحم و مايه ي دردسر يا خطر آفرين، به مورد اجرا درمي آيد. در نبود يك تربيت انساني و دمكراتيك، رسيدن به مرحله ي اتخاذ تصميم براي حذف فيزيكي ديگري به آساني و بدون درگيري رواني زياد قابل انجام مي شود. جنايت، قبح خود را از دست مي دهد، زيرا جنايتكار، فرصت كمي و آموزش كيفي لازم براي شناختن جايگاه والاي انسان و فهم ارزش متعالي حيات انساني را نداشته است و به همين دليل، در ارتكاب جنايت فردي يا جمعي بيشتر از ناآگاهي خود تاثير مي پذيرد تا از آگاهي خويش. جنايتكار قبل از هر چيز قرباني جهل خود است، جهلي كه ريشه در نياموختن دارد و در شرايط مختلف مورد استفاده ي منفعت جويي، سود طلبي، حفظ موقعيت، اثبات خود و غيره مي شود. اما نبايد فراموش كرد كه جنايتكار هم چنين به دليل ترس دروني شده ي خويش دست به جنايت مي زند. ترس از اينكه خود، قرباني منطق عدم رعايت حيات ديگري شود و اين، توسط رقيب يا حريفش كه به سرعت به چشم دشمن ديده مي شود. اين براي پيشگيري از داشتن سرنوشتي مشابه است كه جنايتكار، در اعمال جنايت پيشدستي مي كند. بنا به تفسيرهاي مختلف اين ترس ممكن است آگاهانه يا به طور ناخودآگاه باشد، ليكن حاصل آن يكي است. بدين گونه، تا جامعه اي خود را از قيد بازتوليد مستمر اين منطق تخريب گر رها نسازد نمي تواند به جنايت سالاري خاتمه دهد. با تغييرات روبنايي سياسي اين تنها ميزان و شكل سركوبگري و جنايت پيشه گي است كه عوض خواهد شد، اما اصل پديده بر سر جايش باقي است. جنايتكاران مي آيند و مي روند، جنايت سالاري اما باقي مي ماند. بر اساس اين فرضيه، نفي نهادينه ي حقوق بشر مصداق بارز اين مشكل تربيتي است كه ريشه در تاريخ ما دارد. براي بررسي آن به طور خلاصه به چند مورد تاريخي اشاره مي كنيم. ريشه هاي تاريخي فرهنگ جنايت پذير گذشته ي كشورمان حكايتهاي فراواني از خونريزي ها، قتل عام ها، سركوب ها و جنايات بزرگ دارد. از قتل عام مانويان و مزدكيان گرفته تا جنايات اعراب اشغالگر و سپس قتل عام هاي معروف مغول، و در دوراني اخير تر، سركوبهاي محلي و منطقه اي كردها، بختياري ها، بلوچ ها و ... گستردگي خاك ايران، تنوع قومي و محل جغرافيايي آن سبب شده بود كه اراده ي حكومت مركزي براي اعمال اقتدار خود، نخست از زور و سپس از ابزارهاي ديگر استفاده مي كرد. ويژگي اين اتحاد قوم هاي پراكنده در ايران، پذيرش اجباري قدرت دولت مركزي بود كه با روش هاي استبدادي اعمال مي شد. اين امر سبب شد كه در ايران كهن و نوين هرگز استقلال منطقه اي در خارج از اراده ي خشن دولت مركزي وجود نداشته باشد. براي همين نيز در مقابل هويت ملي كه براي ابراز خود از بالا از زور و سركوب كمك مي گرفت، هرگز، هيچ منطقه اي توان ابراز هويت منطقه اي مستقل را نداشته است، مگر به بهاي پذيرش نتايج مخرب خشم دولت مركزي. از اين روي استبداد مركزي با پايمال ساختن ويژگي هاي فرهنگي يك منطقه، بخش عمده ي منابع اقتصادي آنرا از آن خود مي كرد، حق مشاركت سياسي ساكنان آنرا ناديده مي گرفت و در شكل گيري ساختار و روابط اجتماعي آن تاثير مي گذاشت. اين روابط مبتني بر زور مركزي و يك جانبه درطول هزاره ها زير بناي منطق كنش سياسي در ايران بود. نگاهي به يك مورد تاريخي مشخص كنيم :‌ «خواجه نظام الملك طوسي، وزير سلاطين سلجوقي يكنفر ايراني بوده كه از مرتبت و مقام نازل به شامخترين منزلتي كه در آن زمان ممكن بوده، رسيد و منشاء تغييرات عظيمي در حالت اجتماعي كافه مسلمانان گرديد و عنان همه امور و پيش آمدهاي سياسي ايران را در سراسر دوره سي ساله سلطنت الب ارسلان و ملكشاه در دست داشت و حوزه قلمرو حكومت ايران را چنان وسيع كرده كه در كليه اين هزار و سيصد ساله ء تاريخ اسلام نظير آن در ايران ديده نشده است و در تمامي نواحي ... جائي نبود كه در انجام دادن امر او اندك تاخيري روا دارند، دو سلطان مذكور كه بزرگترين سلاطين سلجوقي بودند، غالبا خلفاي عباسي از اراده او بر نمي پيچيدند، شاهان روم و غزنه در سايه حمايت او مي زيستند، سلطان عرب در ركاب او پياده رفت، و سم اسب او را بوسيد...»[2] در طول تاريخ، ايرانيان آموختند كه حرف اول را در زمينه ي سياسي زور مي زند. قدرت سياسي در كشور، نه بر اساسي كنش و واكنش هاي شامل مذاكره و مصالحه و تفاهم، بلكه بر اساس اصل «حق با زورمندترين است» تعيين مي شد. تعاملي ميان جامعه و حكومت نبود. نفي حق منطقه ها كه در نگاهي عميق تر ريشه در همان نفي شاءن و مقام و حق فرد داشت، در كشورمان امري ديرينه بود و به عنوان يك سنت استبدادگري ايراني در سطوح مختلف اعمال مي شد. شاه سالاري به عنوان عامل تعيين كننده ي سرنوشت تاريخي كشور بود، اراده ي فردي شاه تعيين كننده كم و كيف حيات اجتماعي و اقتصادي همه شهروندان بود. تخريب گري رفتار وي، تعيين كننده حد انحطاط جامعه بود. در كتاب «تاريخ ايران در دوره قاجاريه» از «رابرت گرنت واتسن» انگليسي كه مسائل را البته از دريچه ي حفظ منافع دولت فخيمه ارائه مي دهد رگه هايي از اين واقعيت را مي بينيم : « 253 پادشاه تا به حال به ترتيب در ايران بر تخت سلطنت نشسته اند. اصل اساسي قانون ايران مي رساند، كه شاه يعني كشور و همه افراد براي خاطر سلطان زنده اند. تمام انتصابات در سراسر قلمرو سلطنت به وسيلهء شاه يا كساني كه از جانب او اختيار دارند انجام مي گيرد...»[3] اين بستر كلان در جامعه سبب مي شود كه در عرصه ي فرهنگ و آموزش و پرورش هرگز امكان ترويج نهادينه ي يك تفكر مبتني بر رعايت حقوق انساني فرد شانس شكل گرفتن نداشته باشد. شكل گيري يك فرهنگ تربيتي مبتني بر حفظ حرمت حيات بشر و رعايت حقوق او نيازمند يك بستر اجتماعي كمابيش مستقل و آزاد از بندهاي استبداد سالاري حاكم مي بود، چنين بستري اما در ايران هرگز شكل نگرفت. در زماني مشخص نه در مكاني معين. شكل گيري چنين فرهنگي احتياج داشت كه در دوره اي به نسبت طولاني، بخشي از كشور ما مي توانست در جوي برخوردار از آزادي و عدالت سالاري به سر برد تا در سايه ي امنيت حاكم بر جان انسانها، انديشمندان و هنرمندان موفق به تصور و تدوين يك انديشه ي اجتماعي مبتني بر حفظ حرمت حقوق فرد شوند. به نظر مي رسد كه چنين اتفاق مثبتي شور بختانه در تاريخ ما شكل نگرفته است. يا حداقل اينكه تلاشهاي بزرگ مرداني چون شمس، مولوي، حافظ، سعدي و .... كافي نبوده است تا در جامعه ي ايراني انديشه ي «حفظ حيات» بر فرهنگ «حذف حيات» غلبه كند. افكار ناب و اصيل اين اسطوره هاي انسانيت در ايران اجتماعي نشد و به همين خاطر، حاصل كار آنها در چارچوب حيات فرهنگي نخبگان باقي ماند و به درون تمامي اقشار جامعه راه نيافت. محروميت بخش عمده اي از جامعه از يك فرهنگ مبتني بر اصالت دهي به انسان سبب شد كه يك فرهنگ استبداد زده ي آغشته به مذهب بر افكار عمومي غالب شده و دستمايه ي اصلي فرهنگ تربيتي توده هاي مردم شود. فرهنگي آغشته به ترس، جهل، خرافه كه در آن مثلث شوم استبداد گري، استبداد پذيري و استبداد منشي رشد و قوام يافت. در دل اين فرهنگ است كه جنايتكاري، به عنوان ابزار بقا، بستر مناسب رشد خود را پيدا مي كند. فرهنگي كه ترمزهاي لازم را به اعضاي خود نمي دهد تا در زمان رقابت و خشم و نگراني بتوانند به سوي راه حل هاي افراطي نروند. ترمزهايي كه سبب شود افراد در مراحل حساس به راحتي احساساتي مانند خشم و نارضايتي و دل نگراني را بر خرد غالب نسازند و تا مرز حذف حيات ديگري پيش نروند. در سايه ي يك فرهنگ اجتماعي فاقد اصل رعايت حرمت انسان، جامعه، آماده ي پذيرش جنايت سالاري و اعمال جنايت مي شود. قشرهاي برتر جامعه براي حفظ موقعيت برتر خويش از اين بستر مناسب براي تحميل انواع و اشكال سركوب بهره برده و با اعمال ستمي همه جانبه، جامعه ايراني را قرنهاست از آزادي محروم ساخته و در بدترين شكل حيات انساني خود نگه داشته اند. حياتي سرشار از درد و رنج و ستم و خفت و زاري. يك كشيش انگليسي در باب مشاهدات خود در 1811چنين مي گويد : «اين ملت بيچاره از ظلم و استبداد حكومت خود كه هيچ چيز قادر نيست كه جلو ظلم و اجحافش را بگيرد و يا حتي تخفيفي بدهد، فريادش بلند است ... در تمام طول راه هر كجا كه شاه عبور كند، مردم و رعايا ازين قضيه چنان هراسناك و متوحشند كه گويي مصيبت آسماني به آنان نازل شده است. طاعون و امراض و قحطي در مقابل بلا و مصايبي كه از طرف ملازمان شاه بالنسبه بمردم وارد مي گردد، چيز كمي است كه در حساب نمي آيد...»[4] تداوم تاريخي فرهنگ ضد انساني و اين وضعيت فاجعه بار تاريخي قرنهاست كه به اشكال و ابعاد گوناگون گريبانگير ملت ايران است. در طول اين يك صد سال گذشته و از دل اين فرهنگ، استبدادخشك قجر، زياده روي هاي رضا شاه، امنيت سالاري پهلوي و سرانجام جنايت سالاري نهادينه ي جمهوري اسلامي بيرون آمد. در طول بيست و پنج سال گذشته، رژيم تهران كه خود منتج از اين فرهنگ ضد انساني جنايت پرور است، به ترويج آن همت گماشته و بخصوص از آن بهره فراوان برده است. با اتكاء و شناخت از اين امر كه جامعه در قبال جنايت از خود تساهل و مدارا نشان مي دهد رژيم اعدام هاي سياسي در شهرهاي بزرگ و سركوب در كردستان را در پيش گرفت و به سرعت سركوب و خونريزي تبديل به حرف نخست حكومت در ارتباطش با جامعه شد. اوج اطمينان از اين جنايت پذيري مردم ايران كه نمودي از ستم پذيري عميق اوست در تصميم سران رژيم براي به راه انداختن كشتار سال 67 بود. اين اطمينان كه حتي با قتل عام هزاران نفر در عرض چند روز، هيچ صدايي از اين جامعه ي خو گرفته به اعدام و خون و سركوب بر نخواهد خاست و نخاست. آيا در جامعه اي كه جان انسانها ارزش و حرمت خود را مي داشت مي شد به چنين جنايتي دست زد ؟ آيا رژيم شاه قادر به چنين كاري بود ؟ آيا تصور آن مي رفت كه جامعه ي ايراني در زمان حكومت پهلوي پذيراي چنين جنايتي باشد ؟ اگر خير ؟ چه شد كه سالها بعد، جامعه به جاي رسيده بود كه چنيني جنايتي در آن سهل و ممكن شد ؟ آيا جامعه در مسير ستم پذيري روندي روبه فزوني را طي كرده است ؟ آيا اين روند همچنان ادامه دارد ؟ آينده ي آن چه خواهد بود ؟ پاسخ اين سئوالات نه با كليشه هاي معمول در مورد شيطان صفت بودن رژيم، بلكه با انديشيدن درباره ي ريشه هاي جامعه شناختي و روانشناختي وجود چنين رخدادهايي در كشورمان است. تا زماني كه با ريشه يابي علت ها با آن برخورد نكنيم، چنين پديد ه هايي هميشه ممكن و ميسر است. تا علت برپا باشد معلول نيز برجاست. باقي نماندن در برخورد احساسي با اين واقعه و عميق شدن در باره ي چرايي هاي بنيادين آن، يكي از وظايف ما در قبال كساني است كه نه فقط قرباني رژيم، كه قرباني يك فرهنگ تسليم به جنايت شدند. * * www.korosherfani.com 14 /08/2004 -------------------------------------------------------------------------------- اين نوشته بخشي از يك كار گسترده تر است كه در حال انجام مي باشد. [1] [2] نقد حال، نظام الملك طوسي، از مجتبي مينوي – نقل فوق بر گرفته شده است از : مرتضي راوندي، تاريخ اجتماعي ايران، جلد چهارم (قسمت اول) ، ص 289، انتشارات امير كبير ، چاپ دوم 1367 [3] : مرتضي راوندي، تاريخ اجتماعي ايران، جلد چهارم (قسمت اول) ، ص 217، انتشارات امير كبير ، چاپ دوم 1367 [4] نقل از هانري مارتين،‌كشيش انگليسي، برگرفته شده از : مرتضي راوندي، تاريخ اجتماعي ايران، جلد چهارم (قسمت اول) ، ص 217، انتشارات امير كبير ، چاپ دوم 1367

منبع: ماهنامه شهريور ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.