شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ - ۲۱ نوامبر ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

هنر و مبارزه در جامعه استبدادي

کورش عرفاني

moc.contact@korosherfani هر جامعه اي نياز به انديشمند و هنرمند دارد تا به عنوان پايوران اعتلاي فكري و فرهنگي كشور كوشا باشند. اين امر اما در صورتي امكان پذير است كه اين افراد بتوانند اسب خرد و تصور را در دشت هاي تفكر و خلاقيت به هر سوي ببرند و هر آنچه را كه مي بينند و مي يابند بازگو كنند. شرط فايده مندي انديشمندان و هنرمندان براي جامعه بهره مندي آنها از آزادي است. آزادي انديشه و بيان. آزادي به عنوان جوهر انسان شدن بايد موجود باشد تا در سايه ي آن، هنرمند آثاري خلق كند كه عاري از تهديد و محاسبات ناشي از ترس باشد. اثر منتج از يك روحيه ي تحت سانسور و خود سانسوري نمي تواند حامل پيام شكوفاگر باشد، زيرا در خود ايرادات و نارسايي هاي ناشي از رعايت حال اربابان وحشت را دارد. از اين روي، تا هنرمند، آزادي نداشته باشد و يا آزاده نباشد، نمي تواند آفريننده آثاري باشد كه به رهايي مادي و معنوي انسانهاي اسير استثمار و استحمار چندان ياري رسانند. درك نقش بستر اجتماعي در آفرينش فكري و هنري در كشورهاي مانند ايران از اهميت زيادي برخوردار است. براي درك پايه اي اين مبحث بايد نخست نگاهي به تعريف «اثر هنري» بيافكنيم. ويژگي ذاتي اثر هنري در توصيف «اثر هنري»[1] و تفكيك آن از «اثر طبيعي»[2] بر «آزادي خلاق»[3] هنرمند تاكيد مي شود كه موفق مي شود برداشت خود را از يك واقعيت، نه با پيروي از «قانونمندي هاي حاكم بر طبيعت»، كه با الهام از «قضاوت فردي»[4] خود از آن ارائه دهد. يك «برداشت آزاد» كه هنرمند با اتكائ به آزادي بيروني و دروني مي تواند در قالب يك اثر هنري مجسم سازد. از زماني كه امكان اجتماعي اين «برداشت آزاد» فردي وجود نداشته باشد، هنرمند از بديهي ترين و ابتدايي ترين شرط عمل خود براي خلاقيت هنري محروم شده است. اين محروميت از آزادي هنرمند را به رعايت نكاتي وادار مي سازد كه كار وي را از حيث محتوا تضعيف كرده و امكان بازگويي انديشه را سلب مي كند. از زماني كه اين تحريف فكر در كار اعمال شد، اثر هنري توان ارتباط با مخاطبان را بدانگونه كه هنرمند در تصور خود پرورش داده است نخواهد داشت. يعني هر چند، اثر از حيث فيزيكي موجود است اما روح پيام آن ضعيف بوده و كارآيي ندارد. هنرمند بدينگونه در برقراري ارتباط با مخاطبانش ناكام و ناقص است. در نبود آزادي، اين تمام فرايند توليد فكري و هنري است كه دستخوش آسيب مي شود. مهاري كه هنرمند بايد به خود و اثرش بزند چنان است كه پيام اوليه، آنگونه كه در نهان ترين بخش هاي احساس و انديشه ي او شكل گرفته، در فرايند تصورگري و توليد دچار دگرديسي شده و از غناي محتوايي اوليه ي آن كاسته مي شود. جامعه ي استبداد زده بدينگونه محكوم است كه پيوسته از هنر و انديشه ي دچار كاستي و نقص تغذيه كند و اين، سطح فرهنگ و تمدن را در يك جامعه به شدت نازل مي سازد. هنر دچار مسخ ناشي از نبود آزادي، هنر پويا و شكوفا نيست. قدرت دگرگون سازي روح و فكر را يا ندارد يا كم دارد. در عوض، نقش مخرب آن مي تواند بيشتر باشد. زيرا هنر استبداد زده در عين برخورداري از قالب و شكل مختص به آثار هنري، حامل پيامهايي غير اصيل است و از عادي بودن، دروغين بودن يا عقب افتادگي محتوايي رنج مي برد. مصرف اين گونه از آثار هنري جامعه را به تدريج به سكه ي تقلبي عادت مي دهد و فرق ميان آن و سكه ي اصل را ناممكن مي سازد. غناي روح فردي و جمعي بدين گونه در جامعه ي محروم از آزادي به زير سئوال مي رود و در نهايت سبب مي شود كه روشنگري نيروهاي اجتماعي تحت ستم و رساندن آنها به آگاهي مبارزه برانگيز ناممكن شود. هنر استبداد زده آزاده پرور نيست. كافيست نگاهي به ميليونها ايراني دانشگاه ديده و تحصيل كرده در سالهاي پس از انقلاب كنيم. چرا حضور اين حد از افراد «فرهيخته» در كشورمان موجبات بروز جنبشي آزاديبخش را فراهم نياورده است ؟ بايد اذعان داشت كه مشكل كمي نيست، كيفي است. زيرا دانشگاه مجهز به انديشه هاي عقيم شده، همانند هنرگاه تحت سانسور ذوق، قادر به توليد انديشه ورزان و هنرمندان آزاديخواه نيست. اينها نهادهايي هستند كه خواسته يا ناخواسته در بازتوليد استبداد نقش ايفاء مي كنند و هنرمند و روشنفكري كه به خدمت اين نهادها درآمده چندان جاي بازي ندارد. تا هنرمندان و روشنفكران نسبت به اين واقعيت كه كار توليدي شان در خدمت تداوم نسبي استبداد است آگاهي نيابند به اين كار ادامه خواهند داد. براي همين، درك ضرورت آزاد زيستن براي هنرمند و روشنفكر بسيار مهم تر از درك آن توسط توده هايي است كه اسير معيشت روزانه ي خود هستند. شكستن چرخه ي هنر در خدمت استبداد بخش مهمي از دستگاه فكري و هنري جامعه در اختيار طبقات برتر قرار دارد. زيرا اين طبقات با در اختيار داشتن ثروتها، حيات مادي هنرمند را تابع خدمتگزاري معنوي او به نظام حاكم مي مي كنند. تا شكم هنرمند و روشنفكر سير نباشد، توليد نمي تواند بكند و براي اين منظور نيز، دولت و طبقات بالاي جامعه، زندگي معيشتي هنرمند يا روشنفكر را به گروگان گرفته و در مسير اهداف خويش از آن استفاده مي كنند. اين رابطه ي استثماري كه ذات جامعه طبقاتي است شرايطي را فراهم مي كند كه در آن، هنر نيز تبديل به ابزار تسلط اجتماعي مي شود. هنر در خدمت مناسبات طبقاتي به توليد و باز توليد شرايطي مي پردازد كه در آن، روابط نابرابر اجتماعي توجيه و تزيين مي شود. قضا و قدرگرايي و بديهي بودن سلسله مراتب اجتماعي و طبيعي بودن نابرابريها مورد ترويج قرار مي گيرد.هنرمند، توجيه گر فقر و ستم مي شود و يا رنگي بر پرده سياه حيات اجتماعي ميليونها انسان مظلوم جامعه مي كشد. هنرمند جامعه طبقاتي در خدمت طبقات برتر عمل مي كند زيرا خود را از آنان دانسته، زبانشان را بهتر مي شناسد، با مسائلشان بيشتر آشناست، ذوق و سليقه اش با آنها هماهنگ است و در يك كلام، از حيث فرهنگ طبقاتي هم سنخ هستند. در حاليكه دنياي پر رنج و مصيبت ميليونها انسان طبقات محروم جامعه براي اين هنرمند، ناآشنا، «عادي»، زمخت و پردردسر است. او تر جيح مي دهد آرامش خدمت گذاري به سيستم را با اضطراب ناشي از در افتادن با سيستم تعويض نكند. ضمن آنكه بخش مهمي از مصرف فرهنگي به دليل خرج و هزينه اش در انحصار اين طبقات برتر باقي مي ماند و به نوعي اعضاي اين طبقه هاي اجتماعي ممتاز، يگانه مشتريان توليدات فرهنگي خاص خود مي باشند. هنرمندان و انديشه ورزاني كه به اين نوكري فكري تن در ندهند، شانس بقاي مادي خود را از دست مي دهند و بايد بين فقر مادي، تبعيد و يا سركوب يكي را انتخاب كنند. هم از اين روي در مورد جامعه ي ايراني، نوع رابطه ي فعالان سياسي و فعالان فكري–هنري نيازمند دقت بسيار است. در اين باره ي دو نكته بسيار اهميت دارد : 1- در حال حاضر رابطه ي ارگانيك بين جهان هنري-روشنفكري از يكسو و دنيان فعالان سياسي از سوي ديگر وجود ندارد. اين عدم رابطه سبب شده است كه سياسي كاران ما با پشتوانه ي فكري نازلي به مبارزه سياسي بپردازند و از درك پيچيدگي روابط ميان علت ها و معلول ها عاجز باشند. نمونه ي مشخص آن عملكرد ناموفق سازمان مجاهدين است كه به دليل عدم باروري فكري ساختار رهبري در تناسب با فداكاري و عمل گرايي بدنه اش، موفق نشد واكنش هاي مناسب با تحول واقعيت هاي بيرون از خود را نشان دهد. نمونه ي ديگر سرنوشت تاسف بار چپ ايران است كه به دليل عدم تجديد منابع فكري اش، در ايستايي، تشتت و شعارگرايي دست و پا مي زند. 2- امكان برقراري اين رابطه به صورت مكانيكي موجود نيست. زيرا آن بخش از روشنفكران و هنرمندان كه در حال حاضر تغذيه فرهنگي جامعه را در اختيار دارند در داخل كشور به سر مي برند و دستگاه امنيتي نظام اجازه ي برقراري ارتباط بين فعالان سياسي خارج از كشور و پايوران فرهنگي داخل كشور را نمي دهد. نمونه ي كنفرانس برلين نشان داد كه ظرف تحمل رژيم در اين باره بسيار محدود است. در چنين موقعيتي در مي يابيم كه اين بن بست ، يعني نبود رابطه ميان فرهنگ ورزان و سياسي كاران، با ضررهاي خود همچنان ادامه دارد. از يكسو مبارزه گران سياسي بدون انديشه هاي عميق و مستند قادر به دستيابي به اهداف خود نيستند و از سوي ديگر، انديشمندان و هنرمندان تبديل به بازتوليدگران فضاي استبداد پذيري شده اند. اين بن بست گشوده نخواهد شد مگر با درايت و شجاعت. انتظار دو طرفه است : از يكسو هنرمندان و روشنفكران ناخواسته در خدمت رژيم بايد نسبت به نقش خود در تحكيم ستم سالاري حاكم بيانديشند و خود را از اين قيد ننگين رها سازند و از سوي ديگر، بايد فعالان سياسي ما بار ديگر با مطالعه و انديشه ورزي آشتي كنند. اين تنها با درك روشمند، عيني گرا و مستند مسائل است كه مي توان بر قانونمندي هاي آنها احاطه يافت و واقعيت آنها را تغيير داد. از دل كليشه ها و الگوهاي ذهني بافي شده چيزي بدست نمي آيد. بايد وقايع و موضوعات سياسي را در سايه ي داده هاي مورد تاييد خرد و علم مورد بررسي قرار داد و راهكار از آ ن بيرون كشيد. چنين اتفاقي البته در جامعه اسير استبداد روي نمي دهد، زيرا استبداد دشمن خردورزي و فهم و بيان شفاف است. بايد نخست تور استبداد پاره شود تا در سايه آزادي نهادينه و دروني شده، روح روشنفكر و هنرمند بي مانع به فهم خلاق جهان بپردازد و براي مشكلات و پرسش هاي موجود در جامعه راه حل ارائه دهد. از جمله در عرصه ي سياست. تا آن موقع نبايد دل به وجود فيزيكي روشنفكر و هنرمند در جامعه بست، درد و كمبود اصلي، نبود آزادي است و اين آزادي در ايران، جز با تغيير سياسي ميسر نيست. اما تغيير سياسي نيز نخست نيازمند رجوع فعالان سياسي به دانش و خرد امروزي مي باشد. تا زماني كه كار فكري و توليد نظري در اپوزيسيون غايب، يا به عنوان «روشنفكر بازي» قلمداد مي شود، اين دور تسلسل «بي مبارزگي-بي دانشي» ادامه خواهد يافت. مقابله با درمندي انسانهاي محروم و بر طرف كردن آن نخست نياز به درك مكانيزم هاي سلطه گري بر آنهاست و اين مكانيزم هاي پيچيده و پنهان، جز از طريق دانش هاي نوين كه بر اساس روش، تجربه و نظريه بنا شده است ناممكن مي باشد. مبارزين سياسي با دستيابي به اين دانش ها موفقيت خود را در مبارزه سياسي شان تامين كرده و با آوردن آزادي به ميهن، دهها هزار هنرمند و روشنفكر را از شر استبداد رها مي سازند. در سايه ي جامعه يي رها از استبداد سياسي اين افراد توليداتي خواهند داشت كه به بركت آزادي از اصالت برخوردار بوده و بستر رشد فرهنگي جامعه و تعالي فكري انسانها را مهيا مي سازد. * * www.korosherfani.com 20/7/2004 -------------------------------------------------------------------------------- [1] L’œuvre d’art [2] Le produit de nature [3] Lliberté créatrice [4] Libre-arbitre

منبع: ماهنامه مرداد ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.