شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۲۵ آوریل ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

نخبه كشي و خودكشي نخبه ها

کورش عرفاني

contact@korosherfani.com هر جامعه اي در گذر زمان برخي وقايع را زندگي مي كند كه در حافظه ي تاريخي آن ثبت شده و نسل هاي متمادي بار خوب يا بد آنها را با خود به همراه مي كشند. تير ماه در تاريخ كشور ما روزهايي را داشته است كه به ياد ماندني است. 30 تير 1331 و يا 18 تير 1378. در 26 تير 1331 شاه تصميم مي گيرد كه مصدق را از نخست وزيري بر كنار كند و قوام السلطنه را به جاي او بگمارد. با اعلام اين خبر از همان روز اعتراضات دانشجويي و مردمي آغاز شد. قيام مردم چهار روز طول كشيد و پس از مقاومتي كه به بهاي جان چند مبارز تمام شد، در 30 تير، قوام السلطنه از پست نخست وزيري كنار زده شد و مصدق به اين سمت بازگشت. خاطره ي اين قيام در اذهان نسل هاي بالغ حك شد. بطوريكه حتي بعد از پايان كودتاي 28 مرداد، هر ساله عده اي در گورستان ابن بابويه، سالروز اين قيام را بر مزار كشته شدگان آن روز گرامي مي داشتند. 47 سال بعد، در 18 تير 1378، در تهران دانشجويان با همان شعار «زنده باد مصدق» مهمترين قيام دو دهه ي اخير را به راه انداختند. چه چيزي سبب مي شود كه يك شخصيت سياسي در طول نزديك به نيم قرن، نمود مقاومت مردمي و مبارزه سياسي آزاديخواهانه باقي بماند ؟ نوشتار زير به بررسي يكي از پاسخ هاي ممكن براي اين سئوال مي پردازد. مورد تاريخي مصدق براي توضيح محبوبيت مصدق، پاره اي مردمي بودن، برخي ملي گرا بودن، بعضي استقلال طلبي و عده اي نيز دمكرات منشي او را ياد آور مي شوند. بي شك همه ي اين دلايل سهم خود را در توضيح پديده ي فوق دارد. مورخان به اهميت تلاش او در ملي كردن صنعت نفت اشاره مي كنند. اين نيز تاثير و نقش مهمي داشته است. اما علاوه بر اين توضيحات مي توانيم پديده ي تداوم حضور «فعال» مصدق در صحنه ي سياسي ايران را از منظر روند توليد نخبگان در جامعه بنگريم. هر جامعه اي قادر به آفريدن خودجوش نخبگان سياسي براي خود نيست. در جوامع دمكراتيك اين كار بصورت نهادينه انجام مي شود. طبقات برتر با استفاده از امكاناتي كه در اختيار دارند بطور منظم به توليد و بازتوليد شخصيت هايي مي پردازند كه صحنه سياسي را در اختيار و به نوعي در انحصار خود دارند. در جوامع استبدادي اين روند قانونمند نيست و بيشتر تابع اراده ي فرا نهادينه ي بعضي اشخاص و حتي تا حدي تابع شانس و تصادف مي باشد. در دوران استعمار، در كشورهاي مستعمره، توليد نخبگاني كه مي خواستند در خارج از حيطه ي مورد نظر استعمارگران عمل كنند، سركوب و منكوب مي شد. از همين روي نيز در اين جوامع در بسياري از موارد قحط الرجال است. جامعه ي هند براي رهايي خود از چنگال استعمار نياز به مهاتما گاندي داشت. اين فرا قانونمند بودن توليد نخبگان در جوامع استبدادي سبب مي شود كه توليد نخبگان در بيرون از ساختار قدرت، تا حد زيادي ناشي از كار و اراده ي فردي اشخاص است. اگر تقسيم بندي «ماكس وبر» را در مورد انواع و منابع مشروعيت قدرت هاي سياسي معيار قرار دهيم در مي يابيم كه برخي از نخبگان، مشروعيت خود را در مذهب و خدا مي جويند، بعضي ديگر به دليل فرهمندي (كاريزم) يا دانش يا شجاعت خود موفق مي شوند به زمره ي نخبگان درآيند. در كنار اين دو ساختار مذهبي و يا سنتي، شكل ديگري از نخبه گري سياسي به جامعه قانونمند و خردگرا باز مي گردد. تاريخ ايران تاكنون فقط دو نوع نخست را زندگي كرده است. يعني تاكنون تمامي آناني كه در راس قدرت قرار گرفته اند يا با توسل به مذهب بوده، يا به سنت پادشاهي تكيه كرده اند و يا از فرهمندي فردي خويش براي پايه گذاري يك حكومت جديد، اما همچنان در سايه ي سنت، بهره برده اند. يگانه استثناي موجود در تاريخ معاصر ايران مورد محمد مصدق است. وي يگانه سياستمداري بود كه در صعود به قدرت، مشروعيت خود را از محبوبيت خويش بدست آورد و با تكيه بر آن، به گونه اي دمكراتيك، به معناي مشخص «مشروطه اي» خود درايران دهه ي 30 خورشيدي، به مقام نخست وزيري رسيد. محمد مصدق از كساني بود كه اگر سرنوشت ديكته شده توسط ساختار قدرت حاكم را رعايت و دنبال مي كرد، تبديل به يكي از نخبگان حكومتي مانند ساير خدمتگزاران دربار مي شد. زيرا به دليل تعلقش به خانواده اي ثروتمند، موفق به انجام تحصيلات عالي شده بود و مانند بسياري از همرديفان خود مي توانست يك دولتمرد در خدمت سلطنت هاي قاجار و بعد هم پهلوي باشد. مصدق اما از اين مسير غير مردمي عدول كرد و براي خود نقشي متفاوت قائل شد. باور عميق فردي وي به اهميت استقرار دمكراسي در كشور سبب شد از همان زمان نمايندگي مجلس، مخالفت خود را با انحلال سلطنت قاجار و تاسيس سلطنت خاندان پهلوي اعلام دارد. در حاليكه مدرس براي دفاع از منافع روحاني-زميندارها با اين تصميم رضاخان مخالفت مي كرد، مصدق چنين تصميمي را نه در اختيار يك فرد كه متعلق به ملت مي دانست. با اين مخالفت، مصدق وارد جرگه ي نخبگاني شد كه نه منافع سلطنت كه منافع ملت را مد نظر قرار دادند. اين از او چهره اي ساخت مورد اعتماد مردم. در اينجا قضاوت در باره عملكرد او را مد نظر قرار نمي دهيم. بي شك مصدق نيز ضعف ها و اشكالات خود را داشت. اما او نه به خاطر نكات منفي كه به خاطر وجوه مثبتش بيش از نيم قرن است نمود مبارزه ي آزاديخواهي و ملي گرايي در ايران مي باشد. به استثناي گرايش چپ، كه تا حدي نيز تحت تاثير ميراث حزب توده بود، تمامي جريان هاي مبارز ديگر در مصدق الگويي از صداقت و وفاداري نسبت به منافع عالي مردم ايران را مي يابند. اما اين حضور همه جانبه و ديرينه ي مصدق در صحنه ي سياسي ايران دليل ديگري نيز دارد ، اين پديده نه فقط ناشي از كيفيت انساني و گرايش ملي مصدق، كه هم چنين ناشي از ضعف جامعه در توليد نخبگان مردم پسند ديگر مي باشد. در مقابل اين واقعيت بايد از خود بپرسيم كه اين كمبود چه زماني برطرف خواهد شد ؟ آفرينش نخبگان بايد اذعان كنيم كه نبود نخبگان مردمي يكي از كمبودهاي اصلي مبارزه ي آزاديخواهانه ي ملت ايران بر عليه استبداد جمهوري اسلامي بوده و هست. كمتر كسي است كه باور داشته باشد بدون حضور خميني حركتي مانند انقلاب سال 57 ميسر مي بود. خميني موفق شد، براي مدت كوتاهي كه شده، از خلاء نخبگان مردم پسند در فاصله ي 1332 تا 1357 سوء استفاده كرده و چهره ي پليد و آزادي كش خود را درپشت نقاب «رهبر مردمي» پنهان كند. رژيم شاه كه از كودتاي بيست و هشت مرداد 1332 تا او اخر سال 1356 در حال نخبه كشي سيستماتيك بود بستر مناسبي را براي ظهور ناجي وار پديده ي خميني فراهم كرد. بعد از انقلاب نيز اين نخبه كشي كه هميشه در تاريخ سياسي ايران وجود داشت به بي رحمانه ترين طريق و به گونه اي انديشيده و برنامه ريزي شده ادامه يافت. با نهادينه شدن سركوب و دشواري توليد نخبگان مردمي در داخل كشور، وظيفه ي توليد اين گونه نخبگان به طور اجباري به اپوزيسيون خارج از كشور محول شد. اما در خارج نيز، معدود شخصيت هاي داراي شانس در اين زمينه، قرباني همان فرهنگ استبداد منشي شدند كه نخبه كشي را در داخل كشور ممكن مي ساخت. در كنار پديده ي نخبه كشي در داخل كشور پديده ي خودكشي نخبه ها در خارج از ايران رشد يافت. رهبران تشكل هاي مختلف اپوزيسيون كه در آستانه ي قرن بيست و يكم هنوز اسير فرهنگ سياسي دوران خان سالاري بودند، با رفتارهاي غلط سياسي خويش چنان كردند كه كه جز دگرگريزي و تشتت، نتيجه اي به همراه نياورد. هر كس در كنج خود و در باغچه ي ايدئولوژيك خويش به پرورش خار خودمحوري، كيش شخصيت، فرقه گرايي و بت پرستي سياسي مشغول شد. به فاصله ي كوتاهي اپوزيسيون ايراني دچار تورم رهبر، رئيس جمهور و شاه شد. هركس خود را نه بهتر كه بهترين مي يافت و اثبات خويش را در نفي ديگران جستجو مي كرد. هركس تلاش مي كرد حقارت تحميل شده بر خود را با تحميل حقارت بر ديگران تسلي بخشد. بدين گونه تمامي شانس ها براي توليد نخبگاني كه بتوانند نمودي از اراده ي جمعي ملت تحت ستم ايران براي رهايي ملي باشند از دست رفت و رژيم آخوندي از اين خلاء نخبگان مورد قبول مردم براي قلع و قمع همه ي اشكال مبارزه ي جمعي بهره برد. اپوزيسيون ايراني بدين گونه به جاي اتحاد و دشمن زني مسير تفرقه و خود زني را پيش گرفت و برنده ي اصلي اين عقب افتادگي تاريخي رهبران و تشكل هاي اپوزيسيون، رژيم ضد مردمي آخوندها بود كه سقوط خود را از شش ماه تا بيست و سه سال تاكنون به عقب انداخته است. اين شرايط همچنان ادامه دارد. نياز به نخبگان اما سوالي كه در اينجا مطرح است اينكه آيا جامعه معترض و به جان آمده ي ايراني همچنان در جستجوي كاوه اي است كه پرچم مبارزه را بدست گيرد تا او نيز بدنبالش راه بيافتد ؟ عده اي به اين سئوال پاسخ منفي مي دهند و براين باورند كه بايد جامعه از قيد شخصيت گرايي آزاد شود و بر شعور و درك خود تكيه كند. اين سخن البته نيكوست. نگارنده نيز بارها اين انديشه را در نوشته ها مطرح و از آن دفاع كرده است.[1] يك ملت آگاه ملتي است كه به طور جمعي و بدون وابستگي به شخصيتي خاص از منافع مشتركش دفاع كند. اين ايده آل است و بايد مسير عمومي رشد مبارزه به آن سوي رود، اما فاصله ي اين ايده آل با واقعيت موجود اهميت دارد. يك بررسي از رفتارهاي سياسي جوامع داراي دمكراسي نشان مي دهد كه اين نظر، يا اين نظريه ي ايده آل گرا، حتي در دمكراسي هاي غربي امروز نيز هنوز چندان مصداق ندارد. البته مي توان از منظري انتقادي و راديكال خصلت «دمكراتيك» و اصالت مردمي اين دمكراسي ها را زير سئوال برد. اما بايد دانست كه بحث ما در باره ي جامعه ي ايران با تاريخ و جغرافياي مشخص خود است، با فاصله اي تاريخي از همين دمكراسي هاي «نيم بند» غربي. از همين روي بهتر است در نظريه پردازي خود به ويژگي هاي واقعيت عيني توجه كرده و در دايره ي بسته ي ذهنيات گام برنداريم. حتي در جوامع غربي نيز نبود چهره هاي شاخص سبب تلاشي تجمعات و حركت هاي سياسي مي شود. در فرانسه، حزب كمونيست اين كشور، پس از مرگ دبير اول تاريخي آن «ژرژ مارشه»، سالهاست تا مرز بي هويتي سياسي نيز پيش رفته است. حزب سوسياليست فرانسه بعد از مرگ «فرانسوا ميتران» با بحران سياسي مواجه شد. احزاب راست اين كشور براي موفقيت در انتخابات حاضر شدند، با وجود اختلافات خويش، زير پرچم «ژاك شيراك» گردهم آيند. در آلمان كناره گيري «هلموت كهل» ناكامي سياسي راست ها را به دنبال داشت. اگر به نمايش انتخابات رياست جمهوري آمريكا نگاه كنيم در مي يابيم كه هردو حزب رقيب استراتژي انتخاباتي خود را بر اساس توانايي هاي كانديداي خود بنا مي كنند. آمريكاييها به قدري شيفته ي شخصيت هاي قوي هستند كه بي توجه به دانش سياسي كانديدا حتي به هنرپيشه هاي سينما براي احراز پست رياست جمهوري و يا فرمانداري اطمينان مي كنند. از آنسوي آيا مي توان حضور فردي مانند «نلسون ماندلا» را در به ثمر رساندن جنبش ضد آپارتايد، ناديده گرفت ؟ درباره ي تلاش دولت جنايتكار اسرائيل براي از ميان بردن ياسر عرفات با هدف در هم شكستن مقاومت تاريخي ملت فلسطين چه بايد گفت ؟ مثال هايي از اين دست نشان مي دهد كه در جامعه ي فاقد فرهنگ و تجربه دمكراتيك ما، پديده ي نخبگان مقبول مردم از اهميت به مراتب بيشتري برخوردار است. به عبارت ديگر، نبود شخصيت هاي مردم پسند، كمبود اصلي جنبشي است كه مي تواند با متبلور ساختن خواست ها و آمال خود، در شخصيت، شجاعت و پايداري يك نفر شرايط را به كلي در ايران تغيير دهد. نه مسعود رجوي، نه ابولحسن بني صدر، نه رضا پهلوي... نمي تواند امروز ادعاي ايفاي چنين نقشي را بكند. زيرا همه ي اين افراد از توده ها بريده و در قلعه هاي دور دست ايدئولوژيك خود به سر مي برند. رهبران سياسي ما بر حسب فرهنگ شش هزار ساله ي پادشاهي در ايران بر اين باورند كه با مردم بودن يعني عادي بودن و يك رهبر نمي تواند عادي باشد، بي خبر از اينكه تا ملتي نخبگان را از خود نداند مشروعيتي براي آنها قائل نمي شود. راز موفقيت مصدق در اين بود كه ردا و ادعاي رهبري نداشت. خود را خادم ملت معرفي مي كرد و در عمل نشان مي داد كه براي مردم كار مي كند. ممكن است عملكرد سياسي او قابل انتقاد باشد و هست، اما در اين شكي نيست كه او همانند نخبگان امروز اپوزيسيون عقب افتاده ي ما، خود را تافته اي جدا بافته از ملت نمي دانست. رهبران سياسي اپوزيسيون در اكثريت قاطع خود اسير محدوديت هايي هستند كه فردي مانند مصدق از آن رنج نمي برد. همه ي اين افراد قبل از آنكه به منافع عام بيانديشند به منافع خاص مي انديشند. به خود، به تشكيلات خود،‌ به عنوان و موقعيت خويش ؛ نتيجه ي اينكه مردم، خويشتن را در وجود آنان پيدا نمي كنند و آنها نيز در دل مردم راه باز نمي كنند. نخبه سازي مردمي شكستن ديوارهاي پوسيده ي اين فرهنگ ضد توليدي و نازا به شجاعت يكايك ما بستگي دارد تا بتوانيم با زير سوال بردن عملكردهاي خود و كساني كه با رفتارهاي نادرست منجر به اين بن بست شده اند، راه جديدي را ترسيم كنيم. فرهنگ سياسي ما بايد خود را از نازايي نخبگان مردم دوست و مردم پسند رها سازد. آگاهي عمومي و سپس تصحيح رفتارهاي سياسي تك تك ما در اين باره موثر است. هريك از ما به عنوان فعالان سياسي، روشنفكر و ايراني داراي حس مسئوليت، بايد رفتارهاي فردي يا جمعي خويش را بازنگري كنيم و وجوه منفي و مخرب آن را مورد تجديد نظر قرار دهيم. تا زماني كه احترام متقابل ميان ما نباشد، اعتماد متقابل نيز نخواهد بود؛ نبود اعتماد، اتحاد نيروها را ناممكن مي سازد. وظيفه ي اپوزيسيون بازسازي پايه هاي اعتماد متقابل است. زيرا اعتماد، پيش شرط هر كنش جمعي مي باشد. اما اين نيز ميسر نيست مگر آنكه به انتقاد بپردازيم. انتقاد از خود و پذيرش انتقاد ديگران. تمامي نيروهايي كه خود را بهتر و برتر و عالي تر دانسته و در برج عاج فكري يا تشكيلاتي خويش به نفي سايرين مشغولند بايد بدانند كه رفتارشان ضد توليدي و تخريب گر است. انجام اين بازسازي بدون تواضع فردي، فروتني تشكيلاتي، مداراي منتقدين، گفتگو با مخالفين و احترام گذاردن به تنوع انديشه ها ناممكن است. تنها، نيروهاي نابالغ سياسي هستند كه تاييد خويش را همچنان از خود مي گيرند. يك نيروي سياسي پويا و بالغ از چالش فكري با سايرين باكي ندارد و قضاوت را به عهده ي خرد جمعي مردم مي گذارد. با فرار از گفتگو و پناه بردن در پشت ديوارهاي ضخيم حسادت، نفرت، كينه ورزي و انتقام جويي هيچ امكاني براي نجات ايران متولد نخواهد شد. انقلاب سياسي در ايران نيازمند انقلاب فرهنگي سياسي كاران ايراني است. تا زماني كه فرهنگ غالب سياسي در درون گرايي و هرچه بسته تر شدن خلاصه مي شود هيچ شكل از نزديك سازي، جبهه سازي و اتحاد آفريني، قابل تصور نيست. اگر تا ديروز به گونه اي «ناخودآگاه» به بازتوليد همه ي اين ضعف ها و اشكالات مي پرداختيم از امروز مي توانيم با آگاهي از اين واقعيات به تصحيح و اصلاح آن همت كنيم. اينك، مردم ما مي دانند كه هيچ سازمان و فردي نمي تواند با ادعاي عدم آگاهي و عدم اطلاع، به تكرار رفتارهاي اشتباه و مخرب سابق اقدام كند. قضاوت خلق بالاترين داوري هاست. امروز همگي به اين نتيجه رسيده ايم كه به تنهايي كاري از پيش نمي بريم. بايد به يكديگر نزديك شويم و اين نزديك شدن آغاز فعال كردن فرايند توليد نخبگان مردمي خواهد بود. ** -------------------------------------------------------------------------------- [1] http://www.korosherfani.com/neveshteha/MavaneAzadikhahi.PDF

منبع: ماهنامه تير ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.