شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۴ تير ۱۳۹۸ - ۲۵ ژوئن ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

كيستي انقلابي ايراني

کورش عرفاني

contact@korsherfani.com فراواني رويدادهاي مهم تاريخ سياسي معاصر ايران در ماه خرداد فرصتي است تا به بررسي موضوعي بپردازيم كه سرشار از بار محتوايي و احساسي مي باشد. موضوع انقلابي گري. در اين نوشتار به بررسي پاره اي نكات در باره ي انقلابي و انقلابي گري در ايران مي پردازيم. هدف روايت تاريخ مبارزات انقلابي نيست بلكه منظور نگاهي پديدار شناختي بر اين موضوع است تا بتوانيم با درك موقعيت كنوني انقلابيون ايراني چشم اندازهاي انقلابي گري را در آينده ايران دريابيم. امروز بديهي مي نمايد كه تغييري كه جامعه ي ما بدان نياز دارد تا از شر جهل و استبداد برهد يك تغيير سياسي و ظاهري نيست، يك انقلاب همه جانبه است. اما هر انقلابي به انقلابيون احتياج دارد و تا زماني كه انقلابيون ايراني در زندانهاي فكري «ضد» انقلابي اسير هستند اتفاق خاصي روي نخواهد داد. نوشتار كنوني به گونه اي مختصر و گذرا به برخي از ابعاد نازايش انقلابي گري در ايران مي پردازد. باشد كه با جديت و در فرصتهايي مكرر به اين مهم بپردازيم. خصلت ذاتي انقلابي گري هر پديده ي انساني و اجتماعي در درون خود مكانيزم هاي ايستايي و پويايي را به طور توام داراست. بسته به اينكه كدام يك از اين مكانيزم ها از حالت بالقوه به صورت بالفعل درآيند، آن پديده نيز به سمت پويايي يا ايستايي ميل مي كند. جامعه نيز به همين منوال، در خود اين مكانيزم ها را دارد. بطور معمول، نيروهاي محافظه كار تلاش دارند كه وجه ايستاي جامعه را تقويت كنند و نيروهاي دگرگون طلب در جستجوي فعال كردن مكانيزم هاي پوياسازي جامعه هستند. از كشمكش ميان اين دو، تضاد اجتماعي پديد مي آيد كه يكي از موتورهاي حركت جامعه است. نبرد طبقاتي بخشي از اين تضاد اجتماعي مي باشد كه از دل آن جنبش هاي اجتماعي و اعتراضي زاده مي شوند. تا زماني كه نيروهاي محافظه كار در فعال نگه داشتن مكانيزم هاي ايستاي جامعه موفق هستند، جامعه در سكون، تكرار، استمرار و يكنواختي خويش ادامه ي حيات مي دهد. موقعي كه نيروهاي تغيير طلب جامعه موفق به فعال ساختن مكانيزم هاي پويايي جامعه مي شوند شاهد زير سئوال رفتن نظم حاكم هستيم. امري كه در قالب نا آرامي، اعتصاب،تحصن، اعتراضات، شورش، خيزش، قيام، جنبش و در نهايت انقلاب بروز مي كند. صف محافظه كاران متشكل از طيفي است از نيروهايي متعدد كه خواهان ثبات و سكون و يا حداكثر، تحول محدود،جهت دار و كنترل شده جامعه هستند. صف دگرگون طلبان نيز طيفي است كه شامل اصلاح طلبان كمابيش راديكال، معترضين مسالمت جو، فعالان سياسي، شورشگران، معترضين و...انقلابيون مي شود. انقلابي ها آن بخش از نيروهاي دگرگون طلب هستند كه خواهان حداكثر تغيير يعني به چالش كشيدن بنيادهاي همه جانبه جامعه هستند. به دور از اينكه در جوامع مختلف، نيروهاي بسياري خود را به عنوان «انقلابي» نام نهاده يا معرفي مي كنند، يك نگرش پديدار شناختي به «انقلابي»، ما را به ديدي عميق تر و عيني تر روي اين موضوع رهنمون مي سازد. در جامعه ي ايراني، همانند بسياري ديگر از جوامع، صفت انقلابي در طول دهه ها، بدون تدقيق لازم، به طيف وسيعي از نيروهاي تغيير طلب اطلاق مي شده و مي شود. اما بعد از گذشت يك قرن از «انقلابي» گري و در عين حال مشاهده ي سكون ساختارهاي فرهنگي، اجتماعي،سياسي و اقتصادي جامعه و حتي عقب نشيني و انحطاط راديكاليزم مبارزه ي اجتماعي، جاي آن دارد كه در مورد خصلت و ويژگي هاي انقلابي نيروهايي كه از آنها به عنوان «انقلابيون» ياد مي شود از خود سئوال كنيم. وارد شدن به بحثي مفصل درباره ي انحطاط تاريخي جامعه ي ايران بخصوص در يك ربع قرن گذشته، كه بارها به آن پرداخته ايم،[1] فرصتي ديگر مي طلبد. در ايجا به اين بسنده مي كنيم كه گاهي به يك خبر بياندازيم. بري كه به تنهايي نشان مي دهد چگونه دامنه ي فقر فرهنگي و دست بستگي عملي ايرانيان در داخل كشور آنچنان گسترش يافته كه غلطيدن برخي از آنها به دامن خرافات مذهبي، حتي عاملان ارتجاع اسلامي حاكم را نيز پشت سر گذاشته است. بطوريكه ائمه جماعت، اين حافظان تخدير رواني جامعه، از خامنه اي، اين نمود جهل سالاري مذهبي حاكم، تقاضاي اقدام براي محدود ساختن يكي از نمونه هاي جديد انحطاط فرهنگي جامعه مي شوند. سايت بازتاب در تاريخ 1 ارديبهشت 83 خبري را منتشر مي سازد كه به تنهايي گوياي هزاران صفحه مطلب درباره ي فاجعه ي انساني جامعه ي ايران است : «در استفتاي امام جماعت مسجد رضويه آمده است: چند سالي است (حدود 3 سال) در شب اول ماه ربيع‌الاول، حركتي در بعضي مساجد باب شده است كه به نظر مي‌رسد، شايبه بدعت و يا ترويج نوعي خرافه باشد. ماجرا از اين قرار است كه در شب اول ماه ربيع‌الاول، از حدود نيمه شب تا اذان صبح، افرادي كه غالباً خانم‌ها هستند، با در دست داشتن شمع، پشت در مساجد مراجعه و با كوبيدن به در مساجد و خواندن اذكاري، توسل جسته و حاجات خود را طلب مي‌نمايند. البته اين عمل را تا هفت مسجد ادامه مي‌دهند و خصوصاً اين حال توسل در هنگام اذان صبح به اوج خود مي‌رسد. قابل ذكر است كه از هر كدام كه نسبت به علت اين كار سؤال مي‌شود، آن را مستند به شنيده‌هاي خود از بعضي خانم‌هاي جلسه‌اي و جهت رفع هّم و غم و برآورده شدن حاجات و تسلي دادن دل حضرت زهرا(س) مي‌گويند و معتقدند، بدين وسيله اتمام ماه صفر و آمدن ماه ربيع‌الاول را خبر مي‌دهند. لذا استدعا دارد، نظر خود را نسبت به چند سؤال زير اعلام فرماييد: 1ـ آيا چنين عملي، مستند روايي دارد؟ 2ـ آيا چنين عملي كه در حال گسترش مي‌باشد، مي‌تواند به عنوان يك حركت شايسته، مورد تأسي ديگران قرار بگيرد؟ 3ـ در صورتي كه عمل فوق، از جمله خرافات و يا خداي نكرده نوعي بدعت باشد، وظيفه ما (امام جماعت و متدينين) در اين خصوص چيست؟ 4ـ با توجه به مزاحمتي كه اين‌گونه اعمال براي همسايگان مساجد دارد، آيا ايجاد مزاحمت در نيمه شب براي همسايگان مساجد براي انجام عمل فوق‌الذكر، مجوز شرعي دارد؟» و در ادامه اين خبر مي خوانيم : « رهبر انقلاب در پاسخ اين سؤالات آورده‌اند: عمل فوق‌الاشاره، مستند روائي ندارد، و شيوه قابل تأييد نيست. اگر چه اصل اذكار و ادعيه و طلب حاجات از خداوند متعال، عمل پسنديده است، ليكن اشكال در شيوه عمل به نحو ياد شده است. آقايان علماي اعلام (دامت افاضاتهم) و مؤمنين (ايدهم‌الله تعالي) با پند و اندرز و موعظه و نصيحت، از رواج چنين رفتارهايي كه چه بسا ممكن است، منتهي به وهن مذهب شود، جلوگيري نمايند. علي‌بن‌الجواد الحسيني الخامنه‌اي»[2] تنها با نگاهي به اين خبر مي توانيم به فرو رفتن بخشي از جامعه ايران به قهقراي جهل و خرافه و هذيان مذهبي پي ببريم. جامعه اي كه بيست و پنج سال قبل، با اتكا ء به مكانيزم هاي پويايي خويش، موفق به انجام يك «انقلاب»، به معناي ايراني سال 1357 خود، شده بود. اين خبر كه مي توان نمونه هايي از آنرا به طور روزانه در رسانه ها يافت در درجه ي نخست، سندي است عيني بر ناكامي بسياري از كساني كه خود را نيروي پيشرو فرض كرده و در اين سالها به گمان خويش به مبارزه ي «انقلابي» مشغول بودند. همه آنهايي كه بعد از به جاي گذاشتن يك صد هزار قرباني در مسير تغيير دهي جامعه، بيلاني اين گونه تاسف بار به جاي گذاشتند، آنهايي كه اينك، فرسوده و خنثي شده در كشورهاي مختلف جهان براي بقاي خويش در تلاشند. چرا با وجود يك بهاي انساني اينچنين سنگين چنين سرنوشتي نصيب «انقلابيون» ايراني شد ؟ پاسخ گويي به اين سئوال بايد توام با عدالت باشد. فراموش نكنيم كه منظور تحليل و فهم پديده است نه قضاوت و محاكمه ي آن. انصاف در بررسي ايجاب مي كند كه بطور ناروا به نيروهاي و يا افرادي نتازيم كه «مبارزه جويي» را با «انقلابي گري» اشتباه گرفتند و از يك مرحله به بعد، درجا زدن را با پيش رفتن. بايد پذيرفت كه درك نيروهاي دگرگون طلب در يك جامعه استبداد زده و فاقد فرهنگ سياسي غني و آزادمنش در همين حد بوده و شايد بيش از اين نمي بايست از آن انتظار داشت. شايد «انقلابي» ايراني، تا بدينجا، نمي توانسته بهتر از اين باشد. به جاي انتقاد كردن صرف، كه در بهترين حالت كار يك روشنفكر منتقد است، بايد «فراروشنفكر» بود. يعني نه تنها بايد به انتقاد پرداخت، بلكه چرايي انتقاد را نيز بايد مورد نظر قرار داد. مي بايست در مورد علت وجودي موضوع انتقاد نيز از خود سئوال كرد. به همين خاطر، ضمن اظهار ترديد درباره ي خصلت «انقلابي» انقلابيون ايراني، بايد درباره ي چرايي اينگونگي آنها نيز پرسيد. اين سئوال اخير ما را به بررسي ويژگيهاي يك انقلابي، به معناي پديدار شناسي و در واقع به معناي نظري آن راه مي برد. شرايط كار انقلابي چنانچه در بالا آمد، «انقلابي» فرد يا نيرويي است دگرگون طلب كه در جستجوي فعال ساختن قويترين مكانيزم هاي پويايي آفرين در جامعه است. انقلابي مي خواهد پويايي ساختاري جامعه را به طور عالي و در بالاترين حد خود بكار اندازد، تا جايي كه جامعه جسارت يابد آنچه را كه هست زير سئوال ببرد و به جاي آن، منطق نويي را براي حيات تاريخي خود بسازد. چنين امر شجاعانه و جسورانه ي نيازمند برخي شرايط عمومي و فرا فردي است : 1- جامعه بايد در خود مكانيزم هاي چنين پويايي و تحمل يك دگرگون پذيري بنيادي را، حداقل به طور بالقوه، دارا باشد. 2- نيروهاي دگرگون طلب بايد اين مكانيزم ها را بشناسند. اهميت شناخت عيني جامعه اينجا مطرح مي شود. درجه ي رشد شناخت اجتماعي در جامعه بايد در حدي مطلوب باشد. نيروهاي صادق اما جاهل ره به جايي نخواهند برد. 3- اين نيروها بايد از توان كيفي بهره بردن از دانش خود برخوردار باشند. يعني داراي آنچنان كيفياتي باشند كه بتوانند از دو عامل نخست ( شرايط مناسب و شناخت مكانيزمها) به نحو بهينه استفاده كرده، در جامعه موثر واقع شده و بطور عملي يك حركت انقلابي به راه بياندازند. با تكاء به اين سه امر بايد ببينيم كه در جامعه ايراني كداميك از اين سه شرط عمل نكرده و يا اصولا وجود نداشته است تا يك حركت انقلابي، نه به معناي شكلي و سال پنجاه و هفتي خود، بلكه به معناي دقيق و اصيل خويش روي دهد. حركتي كه بنيادهاي ساختار طبقاتي و منطق نظم اجتماعي جامعه ي ايراني را متحول سازد. در بررسي شرط نخست در مي يابيم كه اين مكانيزم هاي پويايي آفريني در درون جامعه ي ايراني از اواسط دهه پنجاه خورشيدي شروع به عمل كردن نمود و جامعه براي يك حركت سراسري آماده شد. اما اين حركت، به دليل ضعف هاي محتوايي فاحش خود به سرعت دستخوش قلب ماهيت و ايستايي دروني گشت. نيروهاي دگرگون طلب ما، يعني سازمانهاي انقلابي و مبارزان سياسي، در آن زمان مجهز به دانش اجتماعي لازم در جهت بهره بردن از مكانيزم هاي پويايي آفريني بوجود آمده نبودند. بطور مثال آنها نمي دانستند كه براي محو يك استبداد نمي توان به يك استبداد ديگر تمسك جست. رهايي از ديكتاتوري سلطنتي با هموار كردن راه استبداد مذهبي ناممكن بود. نيروهاي انقلابي ما نفهميدند كه قطع حمايت غرب از رژيم شاه و اعلام حمايت علني از خميني، آغاز تشكيل مثلثي بود كه ملت ايران مي رفت تا دهه ها اسير آن شود : مثلث نوين «امپرياليسم، صهيونيسم و ارتجاع» كه از آغاز دهه ي 80 ميلادي سرنوشت ايران و منطقه را در اختيار گرفت. بسياري از نيروهاي دگرگون طلب با تصور اين كه دشمني ظاهري ارتجاع با امپرياليسم از اصالتي برخوردار است به عمله هاي رژيم خميني تبديل شدند و سالها وقت لازم بود تا از آنها توهم زدايي شود. نبود دانش سياسي و شناخت اجتماعي نظريه پردازي شده، عيني و واقع گرايانه سبب شد كه از همان بدو شكل گيري انقلاب، تا حتي همين يك سال پيش، برخي از نيروهاي تغييرگرا همچنان با باورهايي پوچ و مهمل دل به «تغيير از درون رژيم» ببندند. بي خبر از آنكه جمهوري اسلامي رژيمي است كه با آگاهي و شناخت كامل بر روي مكانيزم هايي ايستايي آفريني در جامعه و مقابله و سركوب با مكانيزم هاي پويايي آفريني به فعاليت سازماندهي شده مشغول است. فعاليت فكري، ايدئولوژيك، امنيتي، اطلاعاتي، سياسي و نظامي. انقلابي گري در ايران اسير جهل انقلابيون ايراني شد و شانس موفقيت خود را با وجود فرصتي تاريخي، بين سالهاي 1357 تا 1359، از دست داد. جهل اجتماعي، كنش انقلابي را كشت. تصميمات غلط «انقلابيون»، كه ناشي از عدم شناخت آنها بود، انباشته شد و اين روند، در ادامه ي خود، از هم پاشيدگي و نابودي تدريجي انقلابيون و تقويت و تحكيم رژيم ضد انقلابي را در بيست و پنج سال گذشته به همراه آورد. اينك اما اين سئوال پيش مي آيد كه آيا روند فوق ادامه خواهد يافت ؟ آيا «انقلابيون» ايراني همچنان شبه انقلابي باقي خواهند ماند ؟ آيا اسارت در بند جهل تاريخي سبب نابودي كامل و هميشگي آنها خواهد شد؟ ويژگيهاي انقلابي گري پاسخگويي به اين سئوال، شرط سوم انقلابي گري را كه در بالا مطرح شد به ميان مي كشد: كيفيت هاي نيروي «انقلابي». اين عبارت اشاره اي است مشخص به خصلت ها و ويژگيهاي فردي «انقلابي». اگر نبود اين خصلت ها به فرد اجازه ي درك لازم و واقع گرايانه از شرايط را ندهد و يا او را به ضرورت پرداختن شجاعانه، به عنوان بهاي كنش گري، متوجه نسازد به طور اصولي نمي توانيم از «انقلابي» سخن به ميان آوريم. انقلابي از خصلت هايي برخوردار است كه به او امكان «انقلابي» عمل كردن را مي دهد. پاره اي از اين ويژگيها چنين است : 1- انقلابي انساني است با ذهني باز، گشوده، آماده ي پذيرش نظرات و ديدگاههاي گوناگون ؛ انقلابي بطور ذاتي دمكرات منش است. 2- انقلابي از مطلق گرايي مي پرهيزد. نسبيت پديده ها، رخدادها و داده ها را پيوسته از نظر دور نمي دارد. همين «نسبي فهمي» جهان است كه به او اجازه مي دهد قدرت استبداد و شدت سركوب حاكم را مطلق نديده و در پي تغيير آن باشد. 3- انقلابي عيني گراست نه ذهني پرداز. علل وقايع را آنجا كه هستند جستجو مي كند نه آنجا كه برايش آشناست. كليد گم شده ي پرسش هايش را هم در روشني دانسته ها جستجو مي كند هم در تاريك ترين زواياي داده هايي كه بايد كشف كند. اگر مردم در مقابل ستم به پا نمي خيزند در پي فهم چراييها برمي آيد. اگر استبداد دوام مي آورد علت هاي بقايش را مي جويد، اگر مبارزه به پيش نمي رود در ذهنش به دنبال پاسخهاي حاضر و آماده و تجريدي نمي گردد، واقعيات عيني چرايي پديده ها را بطور روشمند مي كاود. 4- انقلابي نا اميد نمي شود. مي داند كه هر شكستي را علتي است، همچنان كه هر پيروزي را. پس هر چه بيشتر مي بازد، كنجكاويش بيشتر شده، عمق ديدش فارتر رفته و بيشتر مي جويد. 5- انقلابي از باورهاي بسته و از قبل تعيين شده گريزان است. اعتقاداتش را نه بر اساس احساس، كه بر اساس تفكر و تعقل و پژوهش بنيان مي گذارد. انقلابي هرگز به پاسخهاي از قبل بسته بندي شده توسل نمي جويد، مي كاود و با خرد خويش پاسخ مستقل خود را بنا مي نهد. هر چند كه در اين راه از مشاوره و نظرخواهي كوتاهي نمي كند. انقلابي اهل پژوهش است زيرا مي داند كه كنش انقلابي بدون نظريه ي واقع گرايانه راه به موفقيت نمي برد. 6- انقلابي از شك و ترديد هراسي ندارد ؛ آنجا كه واقعيات برخلاف تصوراتش عمل مي كنند درباره درستي و عينيت گرايي كنش خود پرسش مطرح مي كند و بدون تعصب به جستجوي پاسخ مي پردازد. او تعامل ميان ذهن و عالم بيروني را هرگز فراموش نمي كند. باور ذهني او با واقعيت تحول مي جويد و سپس با درك درست، همان واقعيت را تغيير مي دهد. 7- انقلابي اهل خرد است، فكر مي كند ؛ رزمنده است اما فعال ترين عضو بدنش نه دست هاي جنگجو و نه پاهاي خستگي ناپذير، كه مغزش است ؛ انقلابي عطش فهميدن دارد زيرا مي داند هر چه افق شناختش وسيعتر شود دامنه ي كنش او فراختر خواهد شد. انقلابي از مبارزه ي عادت وار گريزان است. گام او آگاهانه است. بازوها و پاهايش از خردش پيوري مي كنند نه از احساساتش. انقلابي مي رزمد چون مي انديشد و انديشه اش در كنش و واكنشي آگاهانه با رزم و مبارزه اش است. 8- انقلابي ترس ندارد. زيرا مي داند ترس زاييده ي جهل است. او مي داند چرا به اين راه قدم گذاشته و لذا، لحظه اي خود و حركتش را اسير وحشت از دشمن و مشكلات و بهاي مبارزه نكرده و نبردش را به دليل ترس معلق نمي كند. ترديد را پاس مي دارد زيرا به تحقيق و يقين مي انجامد اما با ترس آشنا نيست زيرا مي داند كه ترس به سازش مي كشاند. 9- انقلابي درجا نمي زند. دل به حركت مكانيكي و كمي نمي بندد. هركجا كه راه بسته شود، يا سرعت پيشروي بيش از حد كم شود آغازگر جستجوي راه ديگري است. انقلابي منتظر نمي شود تا راه حلي رخ بنمايد، خود به جستجوي برون رفت مي رود و از هر لحظه اي براي شكستن بن بست سود مي جويد. انقلابي به معجزه اعتقادي ندارد، خود معجزه مي سازد. او هرگز برخورد منفعل نمي كند، بلكه با اتكاء به فكر روشمند و كنش گري مداوم خود، در مقابل هر مانعي به واكنش هوشمندانه مي پردازد و اگر هم به بن بست رسد ابتكاري تازه بنا مي كند. انقلابي مي داند كه سكون آغاز مرگش است، پس هرگز اسير كندي و سكون تحميلي نمي شود. 10- انقلابي هرگز براي خود جايگاه ويژه قائل نمي شود. او از مردم، با مردم و براي مردم است، او از توده ها، براي توده ها و با توده هاست. تواضع در گفتار و كردارش هويداست. هرگز به دليل فداكاري و مبارزه اش امتيازي نسبت به ديگران براي خويش قائل نمي شود. انقلابي مبارزه مي كند، چون برايش حيات بدون مبارزه در جامعه اي استبدادي و دنيايي پر از ستم و نابرابري ناممكن و همانند اهانت است. انقلابي قبل از هرچيز و هر كس براي حفظ انسانيت خويش مبارزه مي كند و جامعه ي انساني را بري از ظلم و نابرابري مي خواهد. انقلابي با فروتني انساني خويش الگوي است از بشر آزاد و رها شده از معيارهاي طبقاتي و خصلت هاي انسان مسخ شده. 11- انقلابي جز در ميان مردم جايگاهي براي خود قائل نيست. جز در دل توده ها ماءمني ندارد. پيوندش با محرومين و ستمديدگان آبشخور اصلي حيات انقلابيش است. براي تغيير جامعه دل به توده هاي درد كشيده ي مردم مي بندد نه به «ريچارد پرل»، از مشاوران بنامين نتانياهو، نخست وزير جنايتكار سابق اسرائيل در سال 1996. جايگاه و پايگاه فرد انقلابي در دل جامعه است. او سوراخ دعا را گم نمي كند، براي دستيابي به هدف سياسي اش دست به دامن هر كش و نكسي نمي شود. او در اوج قدرت يا در حضيض ضعف همره توده هاست زيرا از آنها و براي آنهاست. انقلابي با خلق آشناست و با اتكاء به نيروي رنجديدگان جامعه به برپايي انقلابي مي انديشد كه هم بساط استبداد ملي را زير سوال خواهد برد هم منطق نابرابري جهاني را. انقلابي در در مثلث امپرياليسم، صهيونيسم و ارتجاع گرفتار نمي شود، بلكه با هر سه اينها كه اضلاع يك بناي واحد هستند به مبارزه مي پردازد. قطب نماي درك انقلابي هميشه به سوي توده ها مي چرخد. 12- انقلابي خود را قادر به خطا و اشتباه مي داند اما شهامت و صداقت بيان و تصحيح آنها را دارد. انقلابي مي داند اين فقط مستبدين دروغگو هستند كه خود را فارغ از خطا و اشتباه مي دانند. انسان آزاده شجاع است و انسان شجاع از طرح و بررسي خطاهاي خويش ابايي ندارد. او انتقادگر و انتقاد پذير است، او اصلاحگر و اصلاح پذير است. انقلابي مي داند كه با بررسي آزاد و بي غرضانه ي اشتباهات است كه گزينش ها دقيق تر شده و در نهايت راهي درست انتخاب خواهد شد. 13- انقلابي از پرستيدني ها متنفر است. نه خودپرست است، نه سازمان پرست است، نه رهبر پرست است و نه ايدئولوژي پرست. اگر خداپرست است به اين دليل است كه خدايش نموديست از آزادگي، عشق، برابري و برادري. انقلابي به نسبي بودن پديده ها، وقايع و انسانها آگاهست، بر محدوديتهاي بشري واقف است و هرگز به درون باوري كور، احساسي و مطلق گرا در باره ي هيچ بشري نمي غلطد. اطاعت انقلابي نه اطاعت احساسي و عادتي بلكه انتخابي است آگاهانه كه از دل روابطي برادر وار و برابر در مي آيد. روابطي كه در آن همه افراد حق يكسان تفكر و نظر دهي دارند. انقلابي در تشكلي تربيت مي شود كه در آن به استقلال فردي، درك آگاهانه و انتخاب آزادي افراد بطور عميق و نهادينه احترام گذاشته مي شود. 14- و سر انجام اينكه انقلابي جمع گراست، اهل گفتگو و تبادل نظر و نزديك شدن و اتحادست. تفرقه و تشتت و جدايي طلبي را براي عمل انقلابي مضر مي داند زيرا بر اين قانونمندي تاريخي آگاهست كه هر چه صفوف دگرگوني خواهان متحدتر و فشرده تر باشد دستيابي به هدف انقلابي ممكن تر است. پس، از دراز كردن دست آشتي و دوستي و اتحاد با ساير نيروها هراسي ندارد و برعكس در جهت تقويت آن از هيچ گذشت و فداكاريي كوتاهي نمي كند. انقلابي رو به جلو دارد. گذشته را چراغ راه آينده مي كند و نه منبع خصومت ورزيها و كينه توزيهاي بي پايان. انقلابي نسبت به همرهان خود با گذشت است و نسبت به رفتارهاي خوب يا بد آنها به درك تحليلي علتها روي مي آورد نه به قضاوت احساسي و ناشي از خشم. با چنين خصلتهايي است كه انقلابي موفق مي شود، ذهني باز و روحي گشوده و بي پروا را در خود پرورش دهد و در جستجوي يافتن راههاي تغيير آفريني در جامعه گام بردارد. مقايسه ي تطبيقي با واقعيت انقلابي گري اين در حالي است كه مي بينيم به دليل يك فرهنگ سياسي اسبتداد گرا و تا حد زيادي صادراتي در ايران، «انقلابيون» ايراني، به دليل عدم تفكر و پرورش آگاهانه ي اين خصلتها، در بسياري از موارد در جهت عكس ويژگيهاي فوق عمل مي كنند. به همين خاطرست كه - «انقلابي» ايراني استبداد منش است و ذهني بسته دارد، - مطلق گراست، - پاسخ پرسش هاي بيروني را فقط در ذهنش جستجو مي كند، - شكستهايش را مايه هر چه بسته تر شدن خود قرار مي دهد نه مايه ي عدم تكرار اشتباهاتش، - با پاسخهاي آسان از قبل پرداخته شده تغذيه مي كند تا به انديشه ورزي مستقل نپردازد - از شك و ترديد وحشت دارد، زيرا پايه هاي فكريش ضعيف و حوزه ي شناختش آنقدر محدود است كه هرگونه ترديدي دستگاه فكريش را از هم مي پاشد، - از انديشيدن گريزان است چون سخت است، ياد گرفته در اين زمينه به رهبرانش كفالت بدهد تا به جاي او فكر كنند، - از دادن جان ترس ندارد اما از زير سوال بردن كرده ها و گفته هايش سخت در هراس است، - در جا زدن را با راه رفتن اشتباه مي گيرد ؛ چون اداي راه رفتن را در مي آورد حتي به خودش دروغ گفته و مي باوراند كه به هدف نزديك و نزديكتر شده است - براي خود و كرده هايش جايگاه مقدسي قائل مي شود و به سان يك بت، آنقدر دور از ديگران قرار مي گيرد كه توده هاي مردم ديگر امكان برقراري ارتباط با او را ندارند - خود، تشكيلات و رهبر خود را مبراي از هر خطاي مي داند ؛ در معصوم بودن خويش ترديد ندارد، حال آنكه همه ديگران را خاطي قلمداد مي كند، - عاجز از درك خداي آزادي، براي خود بت استبداد مي تراشد و سازمان و رهبر و ايدئولوژي خود را مقدس و مبراي از انتقاد مي داند، - با پنداشتن خويش به عنوان مركز عالم هيچ نيرو و فرد ديگري را لايق متحد شدن با خود نمي داند و با تحقير سايرين، شانس هرگونه نزديك سازي با ديگران را از ميان مي برد. اين تضاد اساسي ميان خصلت هاي ذاتي انقلابي و خصلت هاي موجود «انقلابي» ايراني سبب شده است كه نيروهاي مدعي انقلابي گري در ايران در اوج ضعف، پراكندگي، جدا افتاده از جامعه و در حال فرسودگي هر چه بيشتر باشند. در مقابل، حافظان نظم ظالم حاكم از هر طريق ممكن براي تقويت ايستايي و تعميق سير قهقرايي اخلاقي، اجتماعي و انساني جامعه ايراني بهره مي برند. انقلابيون ما به مشتي افراد و گروههاي پافشار در تكرار اشتباهات، كمابيش جاهل بر جهل خويش، گم شده از مسير مبارزه، خودمحور در عرصه ي مبارزه و عقيم در توليد راهكار تبديل شده اند كه براحتي حاضرند جان بدهند اما تغيير ندهند. بنظر مي رسد تا زماني كه نيروهايي كه قرارست جامعه ايراني را با سرنگوني رژيم آخوندي به مسير تحولي اساسي ببرند، از چنين خصلت هاي منفي برخوردارند، جمهوري اسلامي برقرار، مردم ايران هرچه مستاصل تر و دشمنان ايران هر چه شادتر خواهند بود. تا شرايط چنين باشد خرداد هاي ديگري نيز در راه خواهد بود، بي نتيجه. تا زماني كه انقلابيون ما انقلاب دروني خود را آغاز نكنند، انقلاب بيروني حاصل نخواهد شد. انقلاب اجتماعي در ايران قبل از انقلاب فرهنگي اپوزيسيون ناممكن جلوه مي كند. * * www.korosherfani.com 17/04/2004 -------------------------------------------------------------------------------- [1] http://www.korosherfani.com/neveshteha/jormparavari.PDF [2] http://216.55.151.46/index.asp?ID=15599&Subject=News

منبع: ماهنامه خرداد ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.