شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷ - ۱۹ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

عشق داغي ا ست که تا مرگ نيايد نرود

همنشين بهار

بعد از آنکه شاهرخ مسکوب به خاک افتاد، روزنامه فرانسوی لوموند از او به نیکی یاد کرد و «کریستیان ژامبه» استاد دانشگاه سوربن او را یکی از بزرگ ترین و پرهیزکارترین روشنفکران ایرانی نامید که با شجاعتی سترگ در برابر قدرت ایستادگی نمود.

لوموند با اشاره به سابقه مبارزاتی شاهرخ مسکوب نوشت:

او عاشق بی قرار آزادی و مخالف دخالت دین در سیاست بود، فرهیخته ای بود که دل در گرو میهنش داشت... 

***

شاهرخ مسکوب پس از یورش ارتش شوروی به مجارستان و گزارش افشاگرانه خروشچف (در ۱۹۵۶ که بیداد استالینی را زیر ضرب گرفت)، به هیچ توجیه و بهانه ای تن نداد (و در عین حال که با خائنین و نادمین همراه نشد و به ساز حکومت کودتا و شکنجه گرانی چون سرهنگ زیبائی نرقصید)، راهش را (از حزب توده) جدا نمود... 

او به ارزش های ایران باستان در زمینه عدالت وابسته بود، عدالتی که آن را با اخلاق آنتیگون درمی آمیخت... او قدرت کشف ُصَور جاودانه و جهانی را در ریزه کاری های یک چکامه یا در لابه لای صفحه ای از یک نثر داشت و قادر بود نامحتمل ترین پیوندها را بین هزاره های تمدن گذشته و فضای امروز برقرار کند. در حضور او موضوع هایی از اندیشه ایرانی چون درد، عشق، امید و طنز تبدیل به احساساتی آنی می‌شدند...

شاهرخ مسکوب هم عصر فروغ فرخزاد، کسروی، شاملو، سپهری، و فرهیخته ای چون صفا، دوست یوسف اسحاق پور و داریوش شایگان...، و نیز رفیق همه کسانی بود که در پی احیای قدرت ِارزش های کهن هستند وبرای فردای بهتر تلاش می‌کنند... 

***

در قسمت های گذشته از زنده یاد شاهرخ مسکوب، که مهمترین کارش شخصیت خود اوست، اما آثارش از او برتر و بزرگ‌تر است، پژوهشگر خوش اخلاق و خلاق و خندانی که از هشت سالگی با کتاب دَم خور و عَیاق بود و با گذار از کوره راههای زندگی و دردها و رنجها و تجربیات، به نوعی فرزانگی دست یافته بود، یاد کردم.

او پژوهش مدرن در شاهنامه را که رزم‌نامه شکست پیروزمندان است، باب کرد و از سکوی خوانش این اثر جاودانه به پرسش های انسان امروز نگریست. 

زندگی این فرهنگ‌ورز با احساس نشان می‌دهد که هیچ گاه سود خود را در کتمان حقیقت نمی‌جست و به نفرین ها و آفرین ها اهمیت نمی‌داد، با شهامت قلم به دست می‌گرفت و تنها چاکر و مُخلص حقیقت بود و به فرهنگ و ادبیات و به زبان فارسی و سرنوشت و آینده ی آن عشق می‌ورزید. 

شیفته شاهنامه بود و خوب است بدانیم که معلم اول شاهرخ مسکوب در شاهنامه مرشد حسن است! آدم بیسواد اما باشعورى که گرچه بیش از پنجاه شصت بیت یا کمى بیشتر شاهنامه را حفظ نبود اما حالش را حس مى کرد.

بله شاهرخ مسکوب که در جوانی زورخانه می‌رفته و ورزشکار بود، هسته اصلی زندگیش یعنی شاهنامه فردوسی را در زورخانه پیدا می‌کند! 

آنگونه که آقای یوسف اسحق پور نوشته اند همیشه از مرشد حسن حرف می‌زد و طنین صدایش برای او زنده و حاضر بود. خودش گغته است: فردوسی را مدیون مرشد حسن و خیلی چیزها را مدیون شاهنامه هستم که در حقیقت راه مرا به ادبیات بزرگ باز کرد.

شاهرخ مسکوب چشمه ای بود که از خودش آب داشت و در برابر هیچ اثر یا فردی یا واقعه ای هر چقدر هم بزرگ، مرعوب یا مات و مبهوت نمی‌شد. در برابر آثار مارسل پروست یا توماس مان و خیلی های دیگر...، (گرچه می‌ستود)، حرف تازه داشت.

 

با اینکه به ایران زمین و به مردم میهنش دلبستگی داشت، اما نگاهش به جهان و انسان، نگاهی مدرن بود. با ذهنی مدرن به کاوش در آثار قدیم می‌پرداخت اما به بهانه مدرن گرائی، ادا و اطوار شبه روشنفکرانه در نمی‌آورد، فیگور فیلسوفانه نمی‌گرفت و فاتحه همه چیز را نمی‌خواند! و خشک و سیخکی برخورد نمی‌کرد. 

در روزگار کدری که انگشت توی دماغ کنی، عالم و آدم با خبر شده و به قضاوت های دلنشین! می‌نشینند ــ خود برون ریزی بی آنکه بیم یا امیدی پشتش باشد، کار هر کسی نیست.

او با عشق به انسان و طبیعت و جهان، با خود و جهان پیرامونش همدم و همراز، و همچون حافظ با خودش ندار بود یعنی وحدت داشت و سر خودش کلاه نمی‌گذاشت.

با تنزه طلبی و جانماز آب کشیدن میانه ای نداشت، در یکی از نامه هایش به خانم پوری سلطانی همسر شهید مرتضی کیوان روی خودش خط می‌کشد و می‌نویسد:

اگر آن حرف مسیح که اندیشه گناه، گناه است درست باشد (اگر هم درست نباشد دست کم بسیار زیباست) از خودم، گناهکارتر کسی را نمی‌شناسم. باور کن راست می‌گویم. وقتی به خود فکر می‌کنم به یاد تورات می‌آفتم که آدمی بالقوه دانه همه گناهان را در کشتزار جانش پنهان دارد...

ناملائمات زندگی را با صبوری و یا قهقهه ای هم که بود پس می‌زد. در بگیر و ببندهای پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد که به زندان افتاد، ‌زندگی خانوادگیش زیر و رو شد و از هم پاشید و بعدها هم که دوباره ازدواج کرد بازهم به نوعی تنها ماند و با پسرش اردشیر، که هم بود و هم نبود! و غزاله دخترش که از درد پا مدام رنج می‌بُرد، تنها... 

نه نازک نارنجی و درد نازک، که درد آشنا بود و هاون روزگار بر سرش مُدام می‌کوبید با اینحال به زندگی عشق می‌ورزید. در نامه دیگری می‌نویسد:

توی زندگی هر روز هزار چیز کوچک هست که هریک به سهم خود چیزیست و شایسته آن است که آدم تا اعماق و با هزار ریشه به آنها چنگ بزند و دوست شان بدارد یعنی که زندگی را دوست داشته باشد.

*** 

یکی از آثار باارزش شاهرخ مسکوب سفرنامه یا روزنامه اش، یعنی یاداشت های ۱۸ ساله او از ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۵، یعنی روزها در راه است که به گیتا مادر خوب و مهربان غزاله، به پاس روزهائی که با هم در راه بودند، تقدیم شده. این کتاب آئینه یک انسان مهاجر، جستجوگر و رهرو ست، و در سنت فرهنگی و ادبی ایران کار کم سابقه ای است.

بسیاری از ما که فراموش می‌کنیم فردیت (که اگر نبود، ما هنوز میمون بودیم)، با منیت و خود بینی از بنیاد متفاوت است و یادمان می‌رود مفهوم مدرنیته، سخت به فردیت گره خورده‌است ، به خود برون ریزی و خاطرات شخصی که شب و روز در ذهنمان با آن کلنجار می‌رویم، بها نمی‌دهیم و آنرا دور شدن از مبارزه و تعهد و... دانسته، دماغ در نمی‌آوریم، در حالیکه درد و درمان، هردو در خود ماست و نمی‌بینیم.

روزها در راه گرچه ظاهراً‌ حدیث نفس و خاطرات روزانه است، امّا مشخصات یک رمان بزرگ را دارد. تأمل در مضمون آن پنجره های جدیدی را به روی من گشوده و عجالتاً از منبر کبر و غرور پائین آورده، و تازه می‌فهمیم بیش از آنچه فکر می‌کردیم بیغ و پرتیم، چه زیبائی های باشکوهی بوده که چشمان لوچ و کورمان ندیده‌است .

شاهرخ مسکوب از جمله از ترس آزار دشمنان، که دشمن هر کسی جز خودشان هستند، و نیز برای نیآزردن کسانی که دوست نداشت آنها را بیازارد، و یا به سبب ابراز نظر درباره‌ی کسانی که زنده نبودند و یا اگر در قید حیات بودند امکان جواب دادن نداشتند ــ یک چهارم کتاب روزها در راه را هنگام آماده کردنش برای چاپ، حذف نموده و به همین دلیل آنچه تا کنون چاپ شده تمام خاطرات او نیست.

او که بارها گفته بود: نفس زیستن خود به سوی نیستی رفتن است، در آخرین روزهای زندگیش نیز با «مسافرنامه» و «گفتگو در باغ» محشور بود. سال هائی که شاهرخ مسکوب نیز بین غم نان و جان پاک دست و پا می‌زد. 

***

در سه قسمت گذشته به روزها در راه گریز زده ام و همراه با او از حول و حوش انقلاب تا ۵۸/۴/۴ راه آمدیم و اینک ادامه راه.

 ..................................................................................................

روزها در راه

 

 ۵۸/۴/۸

در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولائی قفس راشکسته و له کرده و زخمگین و خونین بیرون آمده. قلب بزرگ اما چشم های نابینائی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند، وطنی که به نام اسلام از خود بیرون آمد. اسلام جهان بینی بود، َبدل به ایدئولوژی شد و هیچکدام اینها وطن ندارند. مثل مارکسیسم، هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد. دارم می‌روم پیش گیتا و غزاله، پیش اردشیر... دلم برایشان تنگ شده‌است . سه دنیای یگانه من، یک دنیا در سه کالبد، تثلیث مدرن یک نامسیحی، هر کدامشان صورتی از روح یا هستی مرا به من می‌نماید.

سه آئینه ای که انگار مثل جیوه در پشت شان پنهان شده‌ام و در عین حال خود را در آن ها می‌نگرم یا آنها جنبه و ساحتی از وجود مرا به من نشان می‌دهند. اردشیر غرور، بالندگی و بی ترسی است... اندام های خواب زده جوانی مرا بیدار می‌کند... وقتی نفس اردشیر به من می‌خورد مثل این است که یک راست به سرچشمه جوانی بر می‌گردم. به ریشه های بهار... اما غزاله شاهرخ دیگری را زنده می‌کند: آن مردی را که مثل دانه ای در دل خاک خوابیده‌است ، آن مردی را که مثل ساقه علفی زیر باران قد می‌کشد و شرمگین و محتاط آفتاب را نگاه می‌کند، او پاجوش است. از کنار ریشه ساقه ای بیرون زده‌است ،... تند و بی تاب رشد می‌کند و به زودی تمام درخت را پناه می‌دهد و درخت را از خشکی از پوسیدگی و از بادهای سوزان و از سوز پائیز در امان می‌دارد. درخت حس می‌کند که از ریشه خودش باز روئیده‌است ...

غزاله صبح ِمنی ست که راه عصر را می‌پیمایم، او زادگاه روح من است. و اما گیتا همان چیزی است که من نیستم. با همه خودخواهی، وقتی به خودم نگاه می‌کنم، یک پارچه عذاب وجدانم، نه فقط به معنای اخلاقی کلمه، به هر دو معنا، اخلاقی و غیر اخلاقی... قول و فعلم یکی نیست. یک جور فکر می‌کنم و جور دیگر عمل... گیتا جز این است. قول و فعلش یکی است. همان که هست، همان می‌نماید. با خودش یکی است... سلامت روح او مرا به یاد روح بیمار خودم می‌اندازد... او از من آدم تر است و من به آدمیت احتیاج دارم...

 

 ۷۹/۷/۹

ده روزی است که در پاریس هستم. هرگز آنقدر خسته به این شهر نیآمده بودم... این گردباد سیاسی و اجتماعی چند ماه اخیر بدجوری مرا پیچانده و مچاله کرده بود... هوا ابری است و از لابلای صدای گاز ماشین ها، جیک جیک گنجشک ها هم دزدکی به گوش می‌رسد.

چه ابر خوبی، هر چند خودشان دوست ندارند. تهران لابد الآن آتش می‌بارد. وسط روز، وسط تیر ماه. خودشان قدر نمی‌دانند اما اگر حرف ویتفوگل Witfogel درست باشد و لااقل هسته اش درست باشد و استبداد آسیائی به مسئله آب ارتباطی داشته باشد، آن وقت این ابر برای این سرزمین ها تنها یک برکت طبیعی نیست بلکه برای این مردم یک نعمت اجتماعی هم هست، نعمت آزادی... 

دیشب با (پسرم) اردشیر صحبت می‌کردم. از من انتقاد می‌کرد که در مورد دوستانم اسیر توّهم هستم. در رؤیاهای خودم از آنها چیز دیگری می‌سازم، آن چیزی که دلم می‌خواهد آنها باشند و بعد در همان رؤیاها می‌مانم. واقعیت آنها را نمی‌توانم ببینم. انکار نکردم....

 

اصل مطلب بر سر رابطه عالم واقع و عالم خیال، میزان حقیقت و اعتبار هر یک و تصویری است که هر یک از ما از واقعیت و رؤیا داریم، بردن واقعیت به ساحت رؤیا و چنین واقعیتی را آزمودن، آن را تجربه کردن و در آن به سر بردن. از طرف دیگر آوردن رؤیا به درون واقعیت و چنین رؤیا را زندگی کردن، همچنین مسئله به شناخت ما از واقعیت و رؤیا و نیز به تصور و خودآگاهی ما، از این دو و اراده ای که در مورد مرزها و آمیختگی های این دو به کار می‌بریم بستگی دارد. من تا آنجا که بتوانم با کوله بار رؤیا در راه های واقعیت قدم می‌زنم تا بتوان این جاده ناهموار را پیمود، تا رنج راه کمتر شود.

در این میانه رؤیا: شعر و ادبیات همراه خوبی است. فلسفه نیز برایم دنیای دیگری می‌سازد که خوب یا بد با این دنیای نان و آبگوشتی تفاوت دارد. ولی از همه اینها عشق، جوهر همه رؤیاهاست و همیشه در جائی است که دست واقعیت به آن نمی‌رسد.

 

 ۷۹/۷/۱۳ دیروز سرگذشت پناهندگان کامبوجی را در (روزنامه) لوموند خواندم، ترس وَرم داشت. نکند انقلاب ما هم بد عاقبت باشد و بچه ای که بنا بود به دنیا بیاید مادرش را به کشتن بدهد.

 

Chateau de Rambouillet چند روز پیش در Chateau de Rambouillet (در اینجا) دو پرده گوبلن دیدم. اسم یکی از آنها ملکه هند بود.

به یاد عقل در تاریخ هگل افتادم که در آنجا حتی جغرافیا و طبیعت آفریقا و آسیا چنان است که عقل در مراحل برتر نمی‌تواند در آنجاها تحقق یابد! واین طبیعت مناسب فقط در اروپا دیده می‌شود! تصور استعماری عجیبی در باره مشرق زمین وجود دارد که در این پرده هم به شکل دیگری دیده می‌شود نه با آن مایه فلسفی قلابی که در اثر هگل هست بلکه مخلوطی از رؤیا و خیال... (در پرده مزبور) در مشرق زمین سگ و گوسفند و طاوس و جنگل و میمون هست اما مثلاً گندم نیست، ضروریات زندگی به چشم نمی‌خورد ولی یک نوع ثروت خیالی پرده را پُر کرده. در اینجا رؤیای همان چیزهائی دیده می‌شود که کریستف کلمب در طلبش به دریا زد: (همه چیز حاضر آماده و پُر و پیمون) فراوانی، فراوانی. طبیعت به دلخواه مستعمره چیان... همه چیز را از دل و اندرونش بیرون ریخته (و آماده‌است) تا آقایان (استعمارگر)... برای به دست آوردنش زیاد به دردسر نیافتند.

 

 ۷۹/۷/۲۰...

(تاریخ فوق ۳۰ تیر را نشان نمی‌دهد. آیا با خیال بازیگوش و با بال رؤیا ست که شاهرخ مسکوب، خودش را در شط ِخاطرات و به ۳۰ تیر ۱۳۳۱ می‌اندازد؟)

امروز ۳۰ تیر است. لابد همین حالا در تهران غوغائی است. آنجا ساعت ۷ بعد از ظهر است... مردم خسته، عرق ریخته و غبار آلود پس از تظاهرات در خیابان ها سرگردانند. مثل اشباح در راه های بی در رو، مثل رنج های چاره ناپذیر اما امیدوار... دو روز است که آمده ام به لندن و فردا صبح زود بر می‌گردم به پاریس. برای دیدن حسن آمده ام. فقط دیدن... احتیاج به گفتگو نیست.

 

یاد مولانا افتادم:

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دَم زنم

 

دم زدن با هم!... هیچکدام حرفی برای گفتن نداریم زیرا نیازی به گفتن چیزی نیست و در سکوت نوعی رابطه بی خدشه و بکر، نوعی پیوند نا پیدا و نیاشفته برقرار شده‌است ، مثل وقتی که آدم آب شفاف چشمه ای را بر هم نمی‌زند تا صورت آئینه ای زلال پریشان نشود... مردم کمتر حُرمت ِسکوت را پاس می‌دارند و با حرف به آن تجاوز می‌کنند. سخن به صورت افزار تجاوز در می‌آید، مثل سلاحی آزار دهنده، تا عقیده یا خواست، اراده، شخصیت یا هر چیز دیگر ِ خود را به دیگری تحمیل کنند.

 

نویسنده های پُرنویس که انگار کارخانه تولید کلام هستند و خواننده هائی که برای کشتن وقت یا خسته کردن چشم ها و خوابیدن، کسب اطلاعات الکی، اظهار فضله، کنجکاوی مریضانه و از این چیزها می‌خوانند ــ از جمله همان هائی هستند که حُرمتِ سکوت را نگاه نمی‌دارند...

 

 ۷۹/۷/۳۰

این روزها یوسف ‌اسحق پور را دیدم. صحبت های دراز و دلپذیری کردیم. از همه جا و همه چیز. البته به غیر از بازار سهام و قیمت زمین، دونبشی و چهاربر و... در بین ایرانی ها کسی را ندیده ام که به اندازه او به جوهر فرهنگ غرب دست یافته باشد.

شاید بیش از بیست سال است که یک بند و خستگی ناپذیر کار می‌کند، حیف که آن طرف را کمابیش از دست داده‌است . می‌شناسد، بهتر از خیلی ها، ولی آنچه از فرهنگ ایران می‌داند با آنچه از غرب دریافته قابل قیاس نیست... در ضمن همه چیزهای دیگر از پاریس نیز صحبت کردیم. از شهر آئینه. به مناسبت و بی مناسبت، جا بجا آئینه کار گذاشته اند. در کافه ها و رستوران ها، در مغازه ها، در راهروها و حتی در پاگرد پله این آپارتمان... با این تمهید چیزها دو برابر می‌شوند، فضا گسترده و دیدار میسر می‌شود.

 

اینجا شهر دیدار است. بر خلاف شهرهای دیگر مردمش همدیگر را نگاه می‌کنند. مثل تهران نیست که وقتی از همدیگر عصبانی باشند چشم توی چشم هم می‌دوزند. اینجا سال ها مرکز نقاشی دنیا بود. دیدن را بلد بودند، زیبائی چیزها را در می‌یافتند. از خیابان ها و ساختمان ها و ساخت خود شهر و دید بازی که دارد هم پیداست که با زیبائی بصری مأنوس بوده‌اند ، از قرن ها پیش، شاید از همان اولین سالهای قرون وسطی، از قرن ۱۱ و ۱۲ میلادی و از همان دوره کاتدرال ها (کلیسا ها) ی «گوتیک» و «آلبرتو ماگنوس» و «سن توماس اکویناس» و دانشگاه سوربون و چیزهای دیگر...

از همان زمان که پاریس یکی از مراکز دیدار جویندگان و کنجکاوان جهان بود. خیلی ها هم که می‌خواستند دیده شوند به همین جا رو می‌آوردند. به یاد «دیاگیلف» و گروه باله روس افتادم که چند روز پیش نمایشگاه طرح ها و پاره ای از کارهایشان را در کتابخانه ملی دیدم. شاید این بزرگترین زیارتگاه غیرمذهبی جهان باشد. 

دیدنی بسیار است و باید با چشم های باز راه رفت. اول بار که آمدم دستپاچه شدم. پانزده روز دو جفت کفش پاره کردم، بعدش هم افتادم، از خستگی ناخوش شدم...

 

باران می‌بارد. زمین تشنه است و انتظار می‌کشد. هوا برای دل خودش گریه می‌کند، دلش گرفته است. روز غمگینی است. گیتا نیست، غزاله خوابیده‌است، مادر بزرگ با همان سماجت ابدی زیر لب سوت های خفیف، بریده و ناتمام می‌کشد... مثل همیشه دارد قرآن می‌خواند. یک عمر، عمردراز، چیزی را که نمی‌داند زیر زبانش می‌گرداند و به هوا می‌فرستد. وظیفه الهی او این است که کلام الله را به صورت سوت سوتک در آورد.

 

دلم شاد نیست. روزهایم به بیهودگی می‌گذرد، راه رفتن و ول گشتن و خور و خواب و کمی هم تماشا. شب هایم بهتر از روزهایم نیست. مگر همین را نمی‌خواستم؟ حواسم جای دیگر است. هرچه سعی می‌کنم فعلا روزنامه های فارسی را نخوانم (نمی‌شود) نمی‌توانم به ایران فکر نکنم، بهتر است بگویم فکر ایران یک نفس در من گرم کار است و آنی نفس تازه نمی‌کند. نگرانم... 

... فیلم Hair «هیر» را دیدم... در صحنه های اول از فرط زیبائی و سرشار بودن از زندگی چند بار گریه ام گرفت... گاه آدم نمی‌تواند تحمل کند و مثل رودخانه از بستر گنجایش ما سرازیر می‌شود. انگار در آدم باران می‌بارد و باران ِزیبائی، ما را می‌شوید.
در زمستان سال ۱۹۶۷ وقتی «آنتیگن»برشت را با گروه Living Theater نیویورک دیدم گرفتار همین گریه شدم اما بی اختیارتر و بی امان تر...
این روزها دارم ورتر گوتهرا می‌خوانم بعد از افلاطون یاسپرس و منون افلاطون...

۵۸/۶/۶
بیشتر از یک هفته است که برگشته ام. چه روزگاری! می‌دانستم که به کجا می‌آیم و در چه حال و هوائی می‌افتم. خودم را آماده کرده بودم، ولی با این همه شتاب ِ حوادث بیشتر از تحمّل من است. اگر این طور بگذرد هیچ کاری نمی‌توانم بکنم... اما دارم خودم را مهار می‌کنم و اختیارم را به دست می‌گیرم که صبر پیش گیرم، گر فلک مان بگذارد که قراری گیریم.

۵۸/۶/۱۷
همچنان دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. ظلمت مرا گرفته و دست و پایم را نه در هوای سبک و نامحسوس، بلکه در لجن سفت، در قبر حرکت می‌دهم... توانائی روبرو شدن با زندگی را ندارم... دارم ورتر گوته و آدم بی خصوصیت رابرت موزیلرا می‌خوانم، به آلمانی و فرانسه، اما چه خواندنی!... لنگ لنگان در روح شخصیت ها سفر می‌کنم. 

حتی موسیقی هم دردی دوا نمی‌کند. فقط مرگ و دختر شوبرتو یک یا دو اثر دیگر را هنوز می‌توانم بشنوم. نُت ها و صدا ها مثل سنگریزه هائی که به دیوارهای فلزی بخورند جذب نشده کمانه می‌کنند و بر می‌گردند. حتی (موسیقی) باخو بتهوون هم بیهوده‌ است. می‌شنوم اما مثل سر و صدائی از دیگران برای دیگران. همچنان در اعماق خودم فرو مانده ام، غوطه می‌خورم و دست و پا می‌زنم اما نمی‌توانم سرم را بیرون بیآورم و از هوای سلامت بخش پُر کنم... 

شاید تقصیر من نباشد، هوا مسموم است، از ظلم سیاه و غلیظ است. دوده، قیر و چیزی از این قبیل، جهل و تعصب بیداد می‌کند... از سیلی روزگار، از حوادث ناگوار و پیاپی گیج و منگم. هنوز حواسم را به دست نیآورده و به هوش نیآمده ام. برق از چشمم پریده‌است. نمی‌توانم خودم را جمع و جور کنم. اما خواهم کرد. آخرش که چی. مگر می‌شود اینطور ادامه داد.

۵۸/۷/۴
اردشیر (پسرم) رفت. تنها تر شدم. غزاله (دخترم) هنوز راه نمی‌رود... کار دارد بیخ پیدا می‌کند... ناتوانی و بی دفاعی بچه ها که با خیال راحت در معرض همه آفت های روزگارند، مرا ناتوان می‌کند... این نگرانی شخصی و آن دل مشغولی اجتماعی، وضع مشمئزکننده ای است... پریروزها رادیو... یک نفس به روشنفکران فحش می‌داد ــ از قلهک تا شهر ــ خوردیم و تمام راه گفتیم حاجی تو را میگه ها! احساس بیگانگی می‌کنم...

۵۸/۷/۱۳
... در خزرشهر باران ریزی می‌بارد. به قول مازندرانی ها ِزلِفشه. ریزتر از هر قطره ای، چیزی مثل نم و شبنم که باریدنش احساس نمی‌شود که در هوا آویزان است و بر صورت و دست احساسش می‌کنی. صدای دریا، صدای تمام نشدنی، یکنواخت و متنوع دریا ــ صدائی که همیشه همآن است و هیچ آنی همان نیست ــ به گوش می‌رسد. صدا انگار از راه های دور می‌آید و در همان حال انگار از زیر پا بلند می‌شود و در هوا می‌پیچید.
دریا دور و نزدیک و بیگانه و دوست در خودش می‌پیچد، طوفانی است، آشفته است و آرام ندارد. چیزی برای گفتن دارد، تا ساحل می‌آید و زبانش را به شن ها می‌کشد، می‌گوید و نگفته بر می‌گردد. حرف نمی‌زند و با هزار زبان همهمه می‌کند. همهمه ی دریا در فضا موج می‌زند و باد را می‌راند. درخت ها با برگ های سرما زده زیر باران می‌لرزند و ذرات آب روی پوست سبزشان می‌درخشد، مثل منجوق و ستاره و خرده شیشه. هوا آبکی است و ابرها روی بام ها و درخت ها شکم داده‌اند. لخت، سنگین، پُر بار افتاده‌اند و به کندی زیر آسمان جابجا می‌شوند. مثل این که در دسترس هستند. هنوز خزان نشده، هنوز این سرزمین نه سرد و نه گرم سبز و بهاری است. صدای خیس، صدای بارانی و بی آرام دریا می‌آید. امواج همانند صدا پیاپی هوا را می‌رانند و باران ــ برای ما حشکی زده ها ـــ نشانه دوستی آسمان و زمین است... 

رفتم کنار دریا. راه رفتن در ساحل، ــ در مرز آب و خاک ــ همیشه جاذبه و کششی نا شناخته دارد. آدم با هر دو عنصر آمیخته می‌شود و از هر دو جدا است. در حالیکه زمین سفت را زیر پایش حس می‌کند در سیلان آب و گذرندگی موج غوطه می‌زند و تا کنار افق در پهنه دریا پخش می‌شود، مثل باد وزان و مثل گیاه برجا است. شاید شاخ و برگ درخت در دست باد چیزی شبیه این حال را احساس کنند... 
در برابر (دریا) آدمیزاد تکه چوبی (یا) خاشاکی بر موج (است)، چه پست ها و بلندها و زیر و بم ها که غفلتاً ما را به هر سو پرتاب می‌کند!

۵۸/۷/۱۶
دیروز صبح با گیتا (مادر غزاله) صحبت کردم. متاسفانه تشخیص پزشک آمریکائی هم بی شباهت همکار فرانسوی اش نیست... دخترم غزاله احتیاج به معالجه طولانی دارد. (گیتا) اقلاً یک ربع ساعت طول کشید تا توانست بگوید. دائم تکرار می‌کرد که اگر تو پدرش هستی من هم مادرش هستم... می‌گفت انگار غزاله دارد موضوع را حس می‌کند، خیلی اصرار دارد که راه برود (اما... نمی‌تواند). من کمی گیتا را دلداری دادم و حرفهای بی ربط و نامربوطی زدم که می‌دانستم مزخرف است ولی معمولاً در این وقت ها گفته می‌شود... 
در این حالت ها آدم عجیب احتیاج دارد که حرف های خودش را باور کند و کم کم بعد از کمی تکرار، باور می‌کند. هر چند که سایه ترس و تردید، سایه هجوم بی دلیل دشمنی ناشناخته بر فکر آدم افتاده‌است و ول نمی‌کند ولی گرته فکر بفهمی نفهمی بنا به آرزو ریخته می‌شود و در آن جهت به پیش می‌رود. 

البته در ته دل، در آنجا که آدم می‌خواهد نشناسد و نبیند، هشداری دائم سَرک می‌کشد و به یاد می‌آورد که این گرته بر آب، برباد، بر زمینه ای متلاطم و هوسکار ریخته می‌شود. دلم می‌خواست که فکرهای بهتر می‌کردم... اما چه فایده که واقعیت مثل صخره ای برجا ایستاده‌است.
آخرش صحبت تمام شد. هوا گرگ و میش بود. مدتی سر جایم نشستم و سرم را میان دستهایم نگه داشتم. نمی‌توانستم به حال خود روی گردن رهایش کنم، می‌لرزید. بی اختیار چند بار با خودم گفتم جرا، چرا این طور شد؟ کسی جواب نمی‌داد. می‌دانستم جوابی نیست. بعد گریه ام ترکید و ریخت. 
گریه تلخی بود. گریه ای که از روی عجز و ناتوانی باشد، درد گزنده ای دارد که روح را زمین گیر می‌کند...

۸۱/۹/۲۶
... (از مرگ مادر اردشیر) با خبر و از فرط تأثر منقلب شدم، نمی‌دانستم چه جوری به پسرم بگویم که مادرش مُرده‌است، یک هفته ای به خودم پیچیدم و بالاخره گفتم... می‌دانم چه حالی داشت. حتی می‌دیدمش، پسرم را می‌دیدم...

۸۱/۱۰/۲۲
... دیروز با گیتا حرفم شد. در آشپزخانه ایستاده بودیم. با هم تندی می‌کردیم. نه چندان شدید ولی لحن هردویمان تلخ بود. غزاله سر رسید. حس کرد. شروع کرد به شلوغ کردن و حرف تو حرف آوردن... توضیح می‌داد که من بچه هر دو شما هستم. تأئید می‌خواست و باز می‌خندید. می‌خواست با صدا و ژست ِخنده حالت دعوا را عوض کند. به قصد نبود. بی اختیار این کار ها را می‌کرد. بنا به غریزه؟ از ترس؟ خودانگیخته، با و بی همه اینها؟...
راه افتادیم به طرف مدرسه. کیف زنی به او خورد، افتاد. َزنک هم نگاه نکرد. غزاله عصبانی با گریه پاشد و گفت پدر چقدر این فرانسوی ها احمقن. رفتیم جلوتر. داشت می‌دوید و می‌رفت باز زمین خورد. من پشت سر بودم. تا برسم، زنی دستش را گرفت و بلندش کرد که من رسیدم، گفت پدر این فرانسوی ها چقدر مهربان هستن!

۸۱/۱۱/۲
... حال هیچ کس خوب نیست. لااقل کسانی را که ما می‌شناسیم و می‌بینیم. همه ایرانی ها. همه منتظرند و همه از انتظار خسته شده‌اند. مثل آدم هائی می‌مانیم که بیرون قفس ایستاده ایم، یک قفس عظیم.
احساس لش بودن بیکاره و بیهوده بودن و بیهودگی با پولاد بازو پنجه انداختن! هر چه باشد پس افتاده ناخلف همان شیخ اجلیم. آگاهی به همین ُبزدلی، به همین پناه به ساحل امن، کنج سلامت.
آگاهی به همین حقیقت است که حالم را بد می‌کند. در ته دل من یک موش ترسوئی لنگر انداخته، که متأسفانه بی شرف نیست وگرنه راحتم می‌گذاشت. بر عکس راحتم نمی‌گذارد و با پوزخند نگاهم می‌کند و دائم مرا به من نشان می‌دهد. از چشم او که نگاه می‌کنم انگار پوستم را از کاه پُر کرده‌اند. از تماشای هیکل نحس پفیوز خودم حالم بهم می‌خورد.
بهتر است به غزاله پناه ببرم و خودم را نجات بدهم. نمی‌دانم چرا دیشب می‌گفت پدر من که عروسی بکنم تو مُردی... دلم می‌خواد تو باشی...

۸۱/۱۱/۲۴
... پس از مدت ها روی علف، علف خودروی طبیعی راه رفتم. در مرز کشتزارها و جاده ها. مدت ها بود که جز روی آسفالت یا شن ریزی خیابان و شانه جاده و جز اینها قدم نزده بودم. پایم همیشه روی عمل و اثر دست آدمیزاد بود، از رابطه بی واسطه با طبیعت محروم بود. بینشان جدائی افتاده بود تا هفته پیش که به هم رسیدند...
افق را دیدم: آن دو را، جائی که آسمان و زمین به هم می‌چسبند. با مه و درخت و هوای سرد معلق ولی محسوس، با سرزمینی که مثل بدن آدمی کش و قوس موزون و انحنائی دلپذیر داشت. چشم نواز بهتر از دلپذیر است چون که چشم روی زیر و بم ملایم و هموار خاک می‌لغزید، یکجا نمی‌ماند و خسته نمی‌شد و هر لحظه چشم انداز دیگری پیش رو داشت. برج های آب و سقف های رنگی بناها و قامت های کشیده درخت ها آسمان و زمین را به هم می‌بست. 
افق چون دوردست است، همیشه فراخواننده و جذاب است و رمزی آشنا و مبهم دارد. 

در این سفر، روزها رنگ خاک را دیدم، سیاه، خیس، خاکستری باردار! خاک ِ خاکی رنگ را دیدم با شیارهای مستقیم دراز و زندگی پنهان سرمازده. از بس در این سال ها زمین را سفت و پوشیده دیده بودم رنگ خاک یادم رفته بود. 

راستی صدای پرنده شنیدم،... حتی یک بار صدای خروس هم شنیدم، البته خروس بی محل که دَم ِ ظهر می‌خواند... هوا مه آلود بود و فقط شبح مبهمی از خانه ها دیده می‌شد. اما روزهای آفتابی یا بهتر است بگویم ابر و بادی هم بود. همیشه مه نبود. وقتی که مه نبود دشت و کشت دلرباتر و طنازتر بود... این روزهای ابر و بادی آسمان پراکنده بود. سفید و آبی و خاکستری، با ابرهای سینه خیز و سرگردان که هم خودشان دائم شکل عوض می‌کردند و هم آسمان را به شکل های متغیر در می‌آوردند. رنگ ها و شکل ها در هم می‌دویدند و توی همدیگر می‌پیچیدند و روی زمین، روی خانه های شسته و درخت های لخت سرما خورده و خاک خیس نقش می‌انداختند. باد در دشت جولان می‌داد و بوی بکر علف، بوی وحشی و خودمانی روئیدن و طراوت را پخش می‌کرد. رویش مرطوب و تازه ای همیشه توی هوا بود و افق دیده می‌شد. راهروها و دالان های دراز و بی سقف شهر با ساختمان های دو طرف و پیاده های شتابزده و اتومبیل های عصبی دیده نمی‌شد. افق دیده می‌شد که با دست های باز، سینه متنوع زمین را بغل کرده بود...
باز باران می‌بارَد. نمی‌دانم چند روز است که آفتاب را ندیده ام. اینجا آسمان ندارد. اینی که هست مثل لاک پشت، لخت و ورم کرده روی زمین افتاده، روی بام بنا ها و شاخ و برگ درخت ها، که دستشان خالی است و پنجه های تیزشان را به شکم افتاده ِ آسمان فرو کرده‌اند و آدم ها، خیس و تنها زیر باران می‌دوند و... هوا سرد است... مثل تیغ توی تن فرو می‌رفت، به هرجا می‌خورد ناسور می‌کرد... هر که سوار است بیرحمانه می‌تازد...

 

روزها در راه ادامه دارد.

 

 

 پانویس:

 

مقاله کریستیان ژامبه Christian Jambet در روزنامه لوموند (۲۱ آوریل ۲۰۰۵)، در باره شاهرخ مسکوب:

 

Article publié le 21 Avril 2005

Par Christian Jambet

Source : LE MONDE

 

Intellectueliranien en exil. SHAHROKH MESKOOB, l'un des intellectuels iraniens les plus discrets et les plusimportants, est mort àParis, mardi 12 avril. Né en 1925 dans le nordde l'Iran, il a vécu son enfance à Ispahan, étudié les lettres et le droit àTéhéran, avant d'enseigner la littérature persane et d'exercer divers métiers. Communiste, il milite au parti Tudeh, est emprisonné, et a le courageintransigeant de ne pas céder au pouvoir mais de rompre avec les communistes àla suite de l'invasion soviétique de la Hongrie et du rapport Khrouchtchev. Shahrokh Meskoob était attaché à l'ancienne notion iranienne de la justice, qu'il fusionnait avec la morale d'Antigone.

Ayant perdu toute croyance dans les appareils de la politiquerévolutionnaire, épris de liberté, hostile aux effets politiques de la religion, mais fidèle à sa patrie, il a quitté l'Iran en 1979 pour vivre à Paris, jusqu'àsa mort. De 1957 à 1968, il a fait paraître des traductions en persan desTragiques grecs. Lecteur de Thomas Mann ou de Marcel Proust, il en éclairait lalittérature classique de l'Iran, et instruisait des richesses du Livre des roisde Ferdousî, à qui il a consacré Introduction à Rostam et Esfandyar (1964), LeDeuil de Syavosh (1972) et Le Corps du héros et l'âme du sage (1996). En 1979 parut Dans la demeure de l'ami. La spiritualisation croissante de l'oeuvrese dévoile dans Sommeil et silence (1994) et Voyage dans le rêve (1998). L'Identité iranienne et la langue persane (1995) signale que ShahrokhMeskoob appartenait à cette génération qui voulait que la production littérairese substitue à l'impossible politique. Or, selon lui, cela supposait unerésistance linguistique, dont le premier exemple avait été la renaissance dupersan après la conquête musulmane. Shahrokh Meskoob aura été le contemporain deForough Farokhzad, de Kasravî, de Shamlû, de Sepehrî, de l'érudit Safâ, l'ami deYoussef Ishaghpour et de Dariush Shayegan, de ceux qui métamorphosèrent la plusancienne tradition en réveillant sa puissance créatrice de futur. Comme sesautres ouvrages, son Journal, Sur le chemin des jours, attend d'être traduit. Une trilogie, Partir, rester, revenir, est en préparation aux éditions ActesSud. Meskoob m'a fait percevoir les consonances, les modulations d'un lexiquesubtil, l'âme de la langue persane. Il avait le pouvoir de révéler les formeséternelles et universelles dans la miniature d'un poème ou dans les plis d'unepage de prose. Il faisait vivre les correspondances les plus improbables, entredes millénaires d'ancienne civilisation et l'espace du présent. Avec lui, ladouleur, l'amour, l'espérance et l'humour, ces thèmes de la pensée iraniennedevenaient sensations immédiates. Quelques jours avant sa mort, Shahrokh Meskoobs'émerveillait d'une page écrite au XVIIe siècle, en son cher Ispahan, page oùune sévère philosophie s'éclaire brusquement de dix vers de Rûmî et de vingtlignes traduites du grec. Tout à ce bonheur savant, il contemplait, amusé, l'éternité. Il était l'hospitalité incarnée, lui qui vivait l'exil. ChristianJambe

 

 ***

خانم سرور کسمائی، سه کتاب مسافر نامه، گفتگو در باغ و سفر در خواب شاهرخ مسکوب را با عنوان رفتن، ماندن، بازگشتن به فرانسه ترجمه نموده و در حقیقت از «مسکوب»ی که در کار تخیل قدم زده و مدرنیته را در فرم آورده، یاد کرده‌اند .

 

از انعکاس کارهای مسکوب در خارج از ایران باید همچنین کتاب ملیت و زبان او را نام برد که به انگلیسی ترجمه شده‌است . یاد آوری نمایم که مسافرنامه، با نام مستعار «ش، البرزی» توسط انتشارات انجمن مطالعات ایرانی نیویورک در سال ۶۲ در ۴۰ صفحه چاپ شده‌است ، امیدوارم بخش سانسورشده روزها در راه، نامه های مسکوب، گفتگوهای منتشر نشده‌، ازجمله صحبت خانم کتایون روحی با این نویسنده بزرگوار که درباره‌ی «گفتگو در باغ» و باغ جان و باغ تن و... است، در دسترس همه قرار گیرد.

 

***

 

>  در سوگ شاهرخ مسکوب  

>  سوگ سیاوش، شاهرخ مسکوب را نوشت  

>  من نویسنده « در کوی دوست » هستم ولی او نوشته من نیست  

 

 

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.