بعد از آنکه شاهرخ مسکوب به خاک افتاد، روزنامه فرانسوی «لوموند» از او به نيکی ياد کرد و «کريستيان ژامبه» استاد دانشگاه سوربن او را يکی از بزرگ ترين و پرهيزکارترين روشنفکران ايرانی ناميد که با شجاعتی سترگ در برابر قدرت ايستادگی نمود.
لوموند با اشاره به سابقه مبارزاتی شاهرخ مسکوب نوشت:
اوعاشق بی قرار آزادی و مخالف دخالت دين در سياست بود، فرهيخته ای بود که دل در گرو ميهنش داشت...
شاهرخ مسکوب پس از يورش ارتش شوروی به مجارستان و گزارش افشاگرانه خروشچف (در ۱۹۵۶ که بیداد استالینی را زیر ضرب گرفت )، به هيچ توجيه و بهانه ای تن نداد (و در عین حال که با خائنین و نادمین همراه نشد و به ساز حکومت کودتا و شکنجه گرانی چون سرهنگ زیبائی نرقصید)، راهش را (از حزب توده) جدا نمود... او به ارزش های ايران باستان در زمينه عدالت وابسته بود، عدالتی که آن را با اخلاق آنتيگون* درمی آميخت... او قدرت کشف ُصَور جاودانه و جهانی را در ريزه کاری های يک چکامه يا در لابه لای صفحه ای از يک نثر داشت و قادر بود نامحتمل ترين پيوندها را بين هزاره های تمدن گذشته و فضای امروز برقرار کند. در حضور او موضوع هايی از انديشه ايرانی چون درد، عشق، اميد و طنز تبديل به احساساتی آنی میشدند...
شاهرخ مسکوب هم عصر فروغ فرخزاد، کسروی، شاملو، سپهری، و فرهيخته ای چون صفا، دوست يوسف اسحاق پور و داريوش شايگان...، ونيز رفيق همه کسانی بود که در پی احيای قدرت ِارزش های کهن هستند وبرای فردای بهتر تلاش میکنند...
در قسمت های گذشته از زنده یاد شاهرخ مسکوب، که «مهمترين کارش شخصيت خود اوست»، اما آثارش از او برتر و بزرگتر است، پژوهشگر خوش اخلاق و «خلاق» و خندانی که از هشت سالگی با کتاب دَم خور و عَياق بود وبا گذار از کوره راههای زندگی و دردها و رنجها و تجربيات، به نوعی فرزانگی دست يافته بود، ياد کرديم. او پژوهش مدرن در شاهنامه را که «رزم نامه شکست پيروزمندان» است، باب کرد و از سکوی خوانش اين اثر جاودانه به پرسش های انسان امروز نگریست. زندگی این فرهنگ ورز با احساس نشان میدهد که هيچ گاه سود خود را در کتمان حقيقت نمیجست و به نفرین ها و آفرین ها اهمیت نمیداد، با شهامت قلم به دست میگرفت و تنها چاکر و مُخلص ِحقيقت بود و به فرهنگ و ادبيات و به زبان فارسی و سرنوشت و آينده ی آن عشق میورزيد. شيفته شاهنامه بود و خوب است بدانيم که معلم اول شاهرخ مسکوب در شاهنامه «مرشد حسن» است! آدم بيسواد اما باشعورى که گرچه بیش از پنجاه شصت بيت يا كمى بيشتر شاهنامه را حفظ نبود اما حالش را حس مى كرد.
بله هسته اصلی زندگی اش يعنی «شاهنامه فردوسی» را در زورخانه پيدا میکند! در جوانی زورخانه میرفته و ورزشکار بوده است. آنگونه که آقای یوسف اسحق پور نوشته اند «هميشه از مرشد حسن حرف میزد و طنين صدايش برای او زنده و حاضر بود.» خودش گغته است: «فردوسی را مديون مرشد حسن و خيلی چيزها را مديون شاهنامه هستم که در حقيقت راه مرا به ادبيات بزرگ باز کرد.» شاهرخ مسکوب چشمه ای بود که از خودش آب داشت و در برابر هيچ اثر يا فردی یا واقعه ای هر چقدر هم بزرگ، مرعوب یا مات و مبهوت نمیشد. در برابر آثار «مارسل پروست» يا توماس مان و خیلی های دیگر...، ( گرچه میستود )، حرف تازه داشت.
با اینکه به ايران زمين و به مردم ميهنش دلبستگی داشت، اما نگاهش به جهان و انسان، نگاهی مدرن بود. با ذهنی مدرن به کاوش در آثار قديم میپرداخت اما به بهانه مدرن گرائی، ادا و اطوار شبه روشنفکرانه در نمیآورد، فیگور فیلسوفانه نمیگرفت و فاتحه همه چیز را نمیخواند! و خشک و سيخکی برخورد نمیکرد. در روزگار کدری که انگشت توی دماغ کنی، عالم و آدم با خبر شده و به قضاوت های دلنشین! مینشینند ــ «خود برون ریزی» بی آنکه بیم یا امیدی! پشتش باشد، کار هر کسی نیست. او با عشق به انسان و طبيعت و جهان، با خود و جهان پيرامونش همدم و همراز، و همچون حافظ با خودش ندار بود یعنی وحدت داشت * و سر خودش کلاه نمیگذاشت. با «تنزه طلبی» و جانماز آب کشيدن میانه ای نداشت، در يکی از نامه هايش به خانم پوری سلطانی همسر شهيد مرتضی کيوان روی خودش خط میکشد و مینویسد:
اگر آن حرف مسيح که انديشه گناه، گناه است درست باشد ( اگر هم درست نباشد دست کم بسيار زيباست) از خودم، گناهکارتر کسی را نمیشناسم. باور کن راست میگويم. وقتی به خود فکر میکنم به ياد تورات میآفتم که آدمی بالقوه دانه همه گناهان را در کشتزار جانش پنهان دارد...
ناملائمات زندگی را با صبوری و یا قهقهه ای هم که بود پس میزد. در بگیر و ببندهای پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد که به زندان افتاد، زندگی خانوادگیش زیر و رو شد و از هم پاشید و بعدها هم که دوباره ازدواج کرد بازهم به نوعی تنها ماند و با پسرش اردشیر، که هم بود و هم نبود! و غزاله دخترش که از نقص عضو، و درد پا مدام رنج میبُرد، تنها... نه نازک نارنجی و «درد نازک»، که درد آشنا بود و هاون روزگار بر سرش مُدام میکوبید با اينحال به زندگی عشق میورزید. در نامه ديگری مینويسد: «توی زندگی هر روز هزار چيز کوچک هست که هريک به سهم خود چيزيست و شايسته آن است که آدم تا اعماق و با هزار ريشه به آنها چنگ بزند و دوست شان بدارد يعنی که زندگی را دوست داشته باشد.»
يکی از آثار باارزش شاهرخ مسکوب سفرنامه يا روزنامه اش! يعنی ياداشت های ۱۸ ساله او از ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۵، یعنی «روزها در راه» است که به «گیتا» مادر خوب و مهربان غزاله، به پاس روزهائی که با هم در راه بودند، تقدیم شده. این کتاب که حکایت من و تو، و «تصویر مچاله شده همه ما در روزگار هزار پارگی است» ــ آئينه يک انسان مهاجر، جستجوگر و رهرو ست، و در سنت فرهنگی و ادبی ايران کار کم سابقه ای است. بسیاری از ما که فراموش میکنیم فردیت (که اگر نبود، ما هنوز میمون بودیم )، با منیت و خود بینی از بنیاد متفاوت است و یادمان میرود مفهوم مدرنیته، سخت به فردیت گره خورده است، به خود برون ریزی و خاطرات شخصی که شب و روز در ذهنمان با آن کلنجار میرویم، بها نمیدهیم و آنرا دور شدن از مبارزه و تعهد و... دانسته، دماغ در نمیآوریم، در حالیکه درد و درمان، هردو در خود ماست و نمیبینیم.
روزها در راه گرچه ظاهراً حديث نفس و خاطرات روزانه است، امّا مشخصات يک رمان بزرگ را دارد. تأمل در مضمون آن پنجره های جدیدی را به روی من گشوده و عجالتاً از منبر کبر و غرور پائین آورده، و تازه میفهمم بیش از آنچه فکر میکردم بیغ و پرتم، چه زیبائی های باشکوهی بوده که چشمان لوچ و کورم ندیده است.
شاهرخ مسکوب از جمله از ترس آزار دشمنان، که دشمن هر کسی جز خودشان هستند، و نیز برای نیآزردن کسانی که دوست نداشت آنها را بيازارد، و يا به سبب ابراز نظر دربارهی کسانی که زنده نبودند و يا اگر در قيد حيات بودند امکان جواب دادن نداشتند ــ يک چهارم کتاب «روزها در راه» را هنگام آماده کردنش برای چاپ، حذف نموده! و به همين دليل آنچه تا کنون چاپ شده تمام خاطرات او نيست.
او که بارها گفته بود: «نفس زيستن خود به سوی نيستی رفتن است»*، در آخرين روزهای زندگيش نیز با «مسافرنامه»* و «گفتگو در باغ» * محشور بود. سال هائی که شاهرخ مسکوب نیز بین «غم نان» و «جان پاک» دست و پا میزد. در سه قسمت گذشته به روزها در راه گريز زده ام و همراه با او از حول و حوش انقلاب تا ۵۸/۴/۴ راه آمديم و اينک ادامه راه.
۵۸/۴/۸ در هواپیما هستم. دارم دور میشوم. از وطنی که مثل غولی، هیولائی قفس راشکسته و له کرده و زخمگین و خونین بیرون آمده. قلب بزرگ اما چشم های نابینائی دارد. نمیداند کجا میرود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران میکند، وطنی که به نام اسلام از خود بیرون آمد. اسلام جهان بینی بود، َبدل به ایدئولوژی شد و هیچکدام اینها «وطن» ندارند. مثل مارکسیسم، هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد. دارم میروم پیش گیتا و غزاله، پیش اردشیر... دلم برایشان تنگ شده است. سه دنیای یگانه من، یک دنیا در سه کالبد، تثلیث مدرن یک نامسیحی، هر کدامشان صورتی از روح یا هستی مرا به من مینماید. سه آئینه ای که انگار مثل جیوه در پشت شان پنهان شده ام و در عین حال خود را در آن ها مینگرم یا آنها جنبه و ساحتی از وجود مرا به من نشان میدهند. اردشیر غرور، بالندگی و بی ترسی است... اندام های خواب زده جوانی مرا بیدار میکند... وقتی نفس اردشیر به من میخورد مثل این است که یک راست به سرچشمه جوانی بر میگردم. به ریشه های بهار... اما غزاله شاهرخ دیگری را زنده میکند: آن مردی را که مثل دانه ای در دل خاک خوابیده است، آن مردی را که مثل ساقه علفی زیر باران قد میکشد و شرمگین و محتاط آفتاب را نگاه میکند، او پا جوش است. از کنار ریشه ساقه ای بیرون زده است،... تند و بی تاب رشد میکند و به زودی تمام درخت را پناه میدهد و درخت را از خشکی از پوسیدگی و از بادهای سوزان و از سوز پائیز در امان میدارد. درخت حس میکند که از ریشه خودش باز روئیده است... غزاله صبح ِمنی ست که راه عصر را میپیمایم، او زادگاه روح من است. و اما گیتا همان چیزی است که من نیستم. با همه خودخواهی، وقتی به خودم نگاه میکنم، یک پارچه عذاب وجدانم، نه فقط به معنای اخلاقی کلمه، به هر دو معنا، اخلاقی و غیر اخلاقی... قول و فعلم یکی نیست. یک جور فکر میکنم و جور دیگر عمل... گیتا جز این است. قول و فعلش یکی است. همان که هست، همان مینماید. با خودش یکی است... سلامت روح او مرا به یاد روح بیمار خودم میاندازد... او از من آدم تر است و من به آدمیت احتیاج دارم...
۷۹/۷/۹ ده روزی است که در پاریس هستم. هرگز آنقدر خسته به این شهر نیآمده بودم... این گردباد سیاسی و اجتماعی چند ماه اخیر بدجوری مرا پیچانده و مچاله کرده بود... هوا ابری است و از لابلای صدای گاز ماشین ها، جیک جیک گنجشک ها هم دزدکی به گوش میرسد. چه ابر خوبی، هر چند خودشان دوست ندارند. تهران لابد الآن آتش میبارد. وسط روز، وسط تیر ماه. خودشان قدر نمیدانند اما اگر حرف ويتفوگل * Witfogel درست باشد و لااقل هسته اش درست باشد و استبداد آسیائی به مسئله آب ارتباطی داشته باشد، آن وقت این ابر برای این سرزمین ها تنها یک برکت طبیعی نیست بلکه برای این مردم یک نعمت اجتماعی هم هست، نعمت آزادی... دیشب با ( پسرم ) اردشیر صحبت میکردم. از من انتقاد میکرد که در مورد دوستانم اسیر توّهم هستم. در رؤیاهای خودم از آنها چیز دیگری میسازم، آن چیزی که دلم میخواهد آنها باشند و بعد در همان رؤیاها میمانم. واقعیت آنها را نمیتوانم ببینم. انکار نکردم.... اصل مطلب بر سر رابطه عالم واقع و عالم خیال، میزان حقیقت و اعتبار هر یک و تصویری است که هر یک از ما از واقعیت و رؤیا داریم، بردن واقعیت به ساحت رؤیا و چنین واقعیتی را آزمودن، آن را تجربه کردن و در آن به سر بردن. از طرف دیگر آوردن رؤیا به درون واقعیت و چنین «رؤیا» را زندگی کردن، همچنین مسئله به شناخت ما از واقعیت و رؤیا و نیز به تصور و خودآگاهی ما، از این دو و اراده ای که در مورد مرزها و آمیختگی های این دو به کار میبریم بستگی دارد. من تا آنجا که بتوانم با کوله بار رؤیا در راه های واقعیت قدم میزنم تا بتوان این جاده ناهموار را پیمود، تا رنج راه کمتر شود. در این میانه «رؤیا»: شعر و ادبیات همراه خوبی است. فلسفه نیز برایم دنیای دیگری میسازد که خوب یا بد با این دنیای نان و آبگوشتی تفاوت دارد. ولی از همه اینها عشق جوهر همه رؤیاهاست و همیشه در جائی است که دست واقعیت به آن نمیرسد.
۷۹/۷/۱۳
دیروز سرگذشت پناهندگان کامبوجی را در ( روزنامه ) لوموند خواندم، ترس وَرم داشت. نکند انقلاب ما هم بد عاقبت باشد و بچه ای که بنا بود به دنیا بیاید مادرش را به کشتن بدهد. چند روز پیش در Chateau de Rambouillet ( در اینجا ) دو پرده گوبلن دیدم. اسم یکی از آنها ملکه هند بود. به یاد عقل در تاریخ هگل افتادم که در آنجا حتی جغرافیا و طبیعت آفریقا و آسیا چنان است که عقل در مراحل برتر نمیتواند در آنجاها تحقق یابد! واین طبیعت مناسب فقط در اروپا دیده میشود! تصور استعماری عجیبی در باره مشرق زمین وجود دارد که در این پرده هم به شکل دیگری دیده میشود نه با آن مایه فلسفی قلابی که در اثر هگل هست بلکه مخلوطی از رؤیا و خیال... (در پرده مزبور ) در مشرق زمین سگ و گوسفند و طاوس و جنگل و میمون هست اما مثلاً گندم نیست، ضروریات زندگی به چشم نمیخورد ولی یک نوع ثروت خیالی پرده را پُر کرده. در اینجا رؤیای همان چیزهائی دیده میشود که کریستف کلمب در طلبش به دریا زد: ( همه چیز حاضر آماده و پُر و پیمو ن ) فراوانی، فراوانی. طبیعت به دلخواه مستعمره چیان... همه چیز را از دل و اندرونش بیرون ریخته ( و آماده است ) تا آقایان ( استعمارگر )... برای به دست آوردنش زیاد به دردسر نیافتند.
۷۹/۷/۲۰... امروز ۳۰ تیر * است. لابد همین حالا در تهران غوغائی است. آنجا ساعت ۷ بعد از ظهر است... مردم خسته، عرق ریخته و غبار آلود پس از تظاهرات در خیابان ها سرگردانند. مثل اشباح در راه های بی در رو، مثل رنج های چاره ناپذیر اما امیدوار... دو روز است که آمده ام به لندن و فردا صبح زود بر میگردم به پاریس. برای دیدن حسن آمده ام. فقط دیدن... احتیاج به گفتگو نیست. یاد مولانا افتادم: * حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دَم زنم دم زدن با هم!... هیچکدام حرفی برای گفتن نداریم زیرا نیازی به گفتن چیزی نیست و در سکوت نوعی رابطه بی خدشه و بکر، نوعی پیوند نا پیدا و نیاشفته برقرار شده است، مثل وقتی که آدم آب شفاف چشمه ای را بر هم نمیزند تا صورت آئینه ای زلال پریشان نشود... مردم کمتر حُرمت ِسکوت را پاس میدارند و با حرف به آن تجاوز میکنند. سخن به صورت افزار تجاوز در میآید، مثل سلاحی آزار دهنده، تا عقیده یا خواست، اراده، شخصیت یا هر چیز دیگر ِ خود را به دیگری تحمیل کنند. نویسنده های پُرنویس که انگار کارخانه تولید کلام هستند و خواننده هائي که برای کشتن وقت یا خسته کردن چشم ها و خوابیدن، کسب اطلاعات الکی، اظهار فضله، کنجکاوی مریضانه و از این چیزها میخوانند ــ از جمله همان هائی هستند که حُرمتِ سکوت را نگاه نمیدارند...
۷۹/۷/۳۰... این روزها یوسف اسحق پور را دیدم. صحبت های دراز و دلپذیری کردیم. از همه جا و همه چیز. البته به غیر از بازار سهام و قیمت زمین، دونبشی و چهاربر و... در بین ایرانی ها کسی را ندیده ام که به اندازه او به جوهر فرهنگ غرب دست یافته باشد. شاید بیش از بیست سال است که یک بند و خستگی ناپذیر کار میکند، حیف که آن طرف را کمابیش از دست داده است. میشناسد، بهتر از خیلی ها، ولی آنچه از فرهنگ ایران میداند با آنچه از غرب دریافته قابل قیاس نیست... در ضمن همه چیزهای دیگر از پاریس نیز صحبت کردیم. از شهر آئینه. به مناسبت و بی مناسبت، جا بجا آئینه کار گذاشته اند. در کافه ها و رستوران ها، در مغازه ها، در راهروها و حتی در پاگرد پله این آپارتمان... با این تمهید چیزها دو برابر میشوند، فضا گسترده و دیدار میسر میشود. اینجا شهر دیدار است. بر خلاف شهرهای دیگر مردمش همدیگر را نگاه میکنند. مثل تهران نیست که وقتی از همدیگر عصبانی باشند چشم توی چشم هم میدوزند. اینجا سال ها مرکز نقاشی دنیا بود. دیدن را بلد بودند، زیبائی چیزها را در مییافتند. از خیابان ها و ساختمان ها و ساخت خود شهر و دید بازی که دارد هم پیداست که با زیبائی بصری مأنوس بوده اند، از قرن ها پیش، شاید از همان اولین سالهای قرون وسطی، از قرن ۱۱ و ۱۲ میلادی و از همان دوره کاتدرال ها ( کلیسا ها ) ی گوتیک * و «آلبرتو ماگنوس» * و «سن توماس اکویناس» * و دانشگاه سوربون و چیزهای دیگر... از همان زمان که پاریس یکی از مراکز دیدار جویندگان و کنجکاوان جهان بود. خیلی ها هم که میخواستند دیده شوند به همین جا رو میآوردند. به یاد «دیاگیلف» * و گروه باله روس * افتادم که چند روز پیش نمایشگاه طرح ها و پاره ای از کارهایشان را در کتابخانه ملی دیدم. شاید این بزرگترین زیارتگاه غیرمذهبی جهان باشد. دیدنی بسیار است و باید با چشم های باز راه رفت. اول بار که آمدم دستپاچه شدم. پانزده روز دو جفت کفش پاره کردم، بعدش هم افتادم، از خستگی ناخوش شدم...... باران میبارد. زمین تشنه است و انتظار میکشد. هوا برای دل خودش گریه میکند، دلش گرفته است. روز غمگینی است. گیتا نیست، غزاله خوابیده است. مادر بزرگ با همان سماجت ابدی زیر لب سوت های خفیف، بریده و ناتمام میکشد... مثل همیشه دارد قرآن میخواند. یک عمر، عمردراز، چیزی را که نمیداند زیر زبانش میگرداند و به هوا میفرستد. وظیفه الهی او این است که کلام الله را به صورت سوت سوتک در آورد. دلم شاد نیست. روزهایم به بیهودگی میگذرد، راه رفتن و ول گشتن و خور و خواب و کمی هم تماشا. شب هایم بهتر از روزهایم نیست. مگر همین را نمیخواستم؟ حواسم جای دیگر است. هرچه سعی میکنم فعلا روزنامه های فارسی را نخوانم ( نمیشود ) نمیتوانم به ایران فکر نکنم، بهتر است بگویم فکر ایران یک نفس در من گرم کار است و آنی نفس تازه نمیکند. نگرانم... روزها در راه ادامه دارد.
پاورقی:
۱) متن مقاله «کريستيان ژامبه» در روزنامه لوموند در باره شاهرخ مسکوب این است:
Shahrock Meeskoob, intellectuel iranien en exil LE MONDE | 20.04.05 27.04.05 shahrock Meeskoob, l'un des intellectuels iraniens les plus discrets et les plus importants, est mort à Paris, mardi 12 avril. Né en 1925 dans le nord de l'Iran, il a vécu son enfance à Ispahan, étudié les lettres et le droit à Téhéran, avant d'enseigner la littérature persane et d'exercer divers métiers. Communiste, il milite au parti Tudeh, est emprisonné, et a le courage intransigeant de ne pas céder au pouvoir mais de rompre avec les communistes à la suite de l'invasion soviétique de la Hongrie et du rapport Khrouchtchev. Shahrokh Meskoob était attaché à l'ancienne notion iranienne de la justice, qu'il fusionnait avec la morale d'Antigone. Ayant perdu toute croyance dans les appareils de la politique révolutionnaire, épris de liberté, hostile aux effets politiques de la religion, mais fidèle à sa patrie, il a quitté l'Iran en 1979 pour vivre à Paris, jusqu'à sa mort. De 1957 à 1968, il a fait paraître des traductions en persan des Tragiques grecs. Lecteur de Thomas Mann ou de Marcel Proust, il en éclairait la littérature classique de l'Iran, et instruisait des richesses du Livre des rois de Ferdousî, à qui il a consacré Introduction à Rostam et Esfandyar (1964), Le Deuil de Syavosh (1972) et Le Corps du héros et l'âme du sage (1996). En 1979 parut Dans la demeure de l'ami. La spiritualisation croissante de l'oeuvre se dévoile dans Sommeil et silence (1994) et Voyage dans le rêve (1998). L'Identité iranienne et la langue persane (1995) signale que Shahrokh Meskoob appartenait à cette génération qui voulait que la production littéraire se substitue à l'impossible politique. Or, selon lui, cela supposait une résistance linguistique, dont le premier exemple avait été la renaissance du persan après la conquête musulmane. Shahrokh Meskoob aura été le contemporain de Forough Farokhzad, de Kasravî, de Shamlû, de Sepehrî, de l'érudit Safâ, l'ami de Youssef Ishaghpour et de Dariush Shayegan, de ceux qui métamorphosèrent la plus ancienne tradition en réveillant sa puissance créatrice de futur. Comme ses autres ouvrages, son Journal, Sur le chemin des jours, attend d'être traduit. Une trilogie, Partir, rester, revenir, est en préparation aux éditions Actes Sud. Meskoob m'a fait percevoir les consonances, les modulations d'un lexique subtil, l'âme de la langue persane. Il avait le pouvoir de révéler les formes éternelles et universelles dans la miniature d'un poème ou dans les plis d'une page de prose. Il faisait vivre les correspondances les plus improbables, entre des millénaires d'ancienne civilisation et l'espace du présent. Avec lui, la douleur, l'amour, l'espérance et l'humour, ces thèmes de la pensée iranienne devenaient sensations immédiates. Quelques jours avant sa mort, Shahrokh Meskoob s'émerveillait d'une page écrite au XVIIe siècle, en son cher Ispahan, page où une sévère philosophie s'éclaire brusquement de dix vers de Rûmî et de vingt lignes traduites du grec. Tout à ce bonheur savant, il contemplait, amusé, l'éternité. Il était l'hospitalité incarnée, lui qui vivait l'exil. Christian Jambet
۲ ) یکی از ترجمه های شاهرخ مسکوب، آنتيگون، ( اثر سوفوکلس و آندره بونار ) است. لوموند در مورد زنده یاد شاهرخ مسکوب، از جمله نوشته بود: او به ارزش های ايران باستان در زمينه عدالت وابسته بود، عدالتی که آن را با اخلاق «آنتيگون» درمی آميخت. برای شکافتن این مسئله و نیز راز انتخاب تراژدی های یونان که شاهرخ مسکوب برای ترجمه بر گزید، خوب است اشاره کوتاهی به اپرای آنتیگون اثر جاودانه موسیقی دان بزرگ یونان میکس تئودوراكيس داشته باشیم که موسيقي فيلم هاي زورباي يوناني (مايكل كاكويانيس)، «زد» Z (كوستا گاوراس)، حكومت نظامي و اعتراف و... از جمله کارهای اوست. اپرای شورانگیز آنتيگون به مدت دو سال (۹۷ _ ۱۹۹۵) با موفقيت به روي صحنه بود. افسانه آنتيگون دايره بسته اي از يك تراژدي انساني است كه بارها تكرار شده. اين نمايشنامه نمادي از جاودانگي «شر و بدي» است، درام تكرار شده اي كه همچون بختك، با سرشت آدمی درآميخته است و با توجه به شرايط مكاني و زماني مختلف فرم و بيان خاص خود را پيدا مي كند، اما جوهر آن به همان صورت باقي مي ماند. در سويي خطاكاران قرار گرفته اند و در سويي ديگر قربانيان. خدايان بدي، نماد غرايز برتري جويي و تشنه حاكميت و قدرت هستند... در این تراژدی از خاكستر مصيبت مطلق، از اعماق سياهي و مرگ، دو موجود پاك همچون كبوتر خارج مي شوند: آنتيگون و هومن که در نهايت انسان های بي گناهي بیش نيستند كه بر محراب مقدس قرباني شده اند... تنها عشق نيست كه هومن و به ويژه آنتيگون را بر مي انگيزاند. طبيعت پاك آنان نيز در برابر چهره كريه حكومت قد علم مي كند. رفتار و گفتار آنتيگون همچون نور اميدي براي كساني كه به تفكر نياز دارند، سرمشق خواهد بود كه روزي غريزه اصلي بدي با چراغ عشق كه همانا منبع زندگي است وسلاح حق كه ريشه زيبايي است شكست خواهد خورد و از درون سب تار گل صبح خواهد شکفت. این پیام در عصر ما که بدي همچنان قوي و بي رحم است و انگار نسبت به خاكسترها و گوشت انساني حريص تر شده، معنای خاص خودش را دارد.. غريزه اصلي بدي با تعقيب سايه وار انسان، افرادي را طعمه خود مي كند و اين افراد – قربانيان بیگناهي بيش نيستند... خالق اسطوره ها مي خواهد بدين ترتيب نشان بدهد مصيبتي كه انسان را نابود مي سازد، فرزند خود انسان است. اين گونه است كه بدي همچون ققنوسي سياه، هر بار از خاكستر خود بر مي خيزد. حافظه انسان بسيار محدود است، او خيلي زود عشق هايش را فراموش مي كند و پيش از آنكه شعله هاي يك مصيبت خاموش شود، كبريت ديگري را روشن مي كند. حال واقعيت معاصر تا چه حد از تصور يونانيان باستان فراتر رفته است! آیا تصوير نفرت انگيز جنگ، جنایات امثال بوش و بلر و نیز سالوس و ریای استبداد دینی که از پستان دین شیر دنیا میدوشند، آنتیگون های مظلوم را نشانه نگرفته اند؟!
۳ ) مريدى از پير و مرشد خود پرسيد: اى حكيم به من بگو اين چه نيرويى و چه قدرتى است كه در پنجه ى شير نهفته است؟ پير جواب داد: نيروى وحدت با خود. بسیاری از ما با خودمان (با دیگران! طلب ) وحدت نداریم، در مخلصم و چاکرم های دروغین و سایر تعارف های شرک آمیز شاه عبدالعظیمی و در تأئید و تکریم های دروغین و بادمجان دورقاب چینی ها، این دوچهره گی موج میزند. به راحتی کارهائی میکنیم که قبول نداریم اما ری و روم و بغداد را به هم میبافیم و در درستی اش! استدلال میبافیم. میدانیم که «آب سر بالا میرود که قورباغه ابو عطا میخواند» و اگر دشمن هار و پُر رو شده، خود ما هم با رفتارمان به او گرا داده ایم اما... عیب و علت را تماماً در بیرون خودمان جستجو میکنیم و اگر به ما گوشزد شود که دشمن نابکار به جای خود، او البته باید دوز و کلک بچیند، اما «کرم از خود درخت هم هست»، زمین و زمان را بر سر مخاطب خویش خراب نموده، داد و هوار راه میاندازیم و قضاوت هائی میکنیم که بیش از هر کسی خودمان به دروغ بودنش واقفیم. جدا از «جبر ِ جو» و سایر قضایا، بروز این دوگانگی که مثل خوره بر وجدان آدمی مینشیند ــ به خاطر این است که با خودمان وحدت نداشته، رفیق خودمان نیستیم و به همین دلیل به قول مولوی در چراگاه ِ ستم، چرا میکنیم و به نام مبارزه با دشمن چشم و چار مخالف خودمان را هم در میآوریم. پای ورقه هائی را امضاء میکنیم که میدانیم تخم استبداد میکارد و واقعیت ندارد. جالب این است که خودمان هم میدانیم کار درستی نمیکنیم و راه داد از بیداد نمیگذرد، اما...
۴ ) در مقاله سوگ سياوش، شاهرخ مسکوب را نوشت، نوشته بودم: «اين سخن عجيب ِعلی که مُوُتوا قبلَ ان َتمُوُتوا ( بميريد قبل از آنکه بميريد ) و يا، دَم زدن آدمی ( در عين حال ) قدم زدن اوست به سوی مرگش ــ زيستن در عين مرگ را تداعی میکند» بعضی با تندی نوشته بودند «چرا متافیزیکی و ایدآلیستی مینویسید؟ بپا نمازت قضا نشه! حیف این قلم نیست که با علی و مَلی... قاطی اش میکنید؟ و یا جرا دکتر ارانی را کنار موسی خیابانی و دکتر شریعتی که مثل جنابعالی آخوندی بیش نیستند، میآورید؟»، اصلا ً شاهرخ مسکوب را با آیه و حدیث چه کار؟ مرگ بر علی تروریست! که ذوالفقارش از دو طرف میکشت! و...» از سوی دیگر زیاد شنیده ام که برای چی شما در جهت کتاب «نه زیستن، نه مرگ» مینویسید که...؟ چرا اما و اگر میکنید؟ و «چرا جانب مارکسیست ها را میگیرید؟ چرا سنگ شکرالله پاک نژاد و سعید سلطان پور و ناصررحمانی نژاد و الله قلی جهانگیری و شاهرخ مسکوب را به سینه میزنید؟ مسکوب دیگه کیست؟آدم قحطی ست؟ شما هم در خط رژیم افتاده اید؟ در باره سازمان دیدبان حقوق بشر یک کلمه نوشتید؟ و...» منظور گزارش مغرضانه دیدبان آمریکائی حقوق بشر است که چشمانش را بر جنگ آزادیبخش! طالبان نفت و دلار، و نیز، بیداد آخوندهای بی عمامه و عمامه دار میبندد، و در جهت آن بخش از هیئت حاکمه آمریکا که از پیش از «ایران گیت» تا بعد از «قبرس گیت» و تا همین الآن، لی لی به لالای حکومت آخوندی میگذارند و بر زخم ملتی مغموم و مظلوم نمک میپاشند، خوش رقصی میکند و با تکیه به افرادی که از شور و دینامیسم انقلابی دوران جوانی و نوجوانی، فاصله گرفته و به دام و دانه دشمنان مجاهدین افتاده اند ــ توضیح المسائل خویش را روی میز امثال رامزفلد و کاندلیزارایس میاندازد و فتوا میدهد مجاهدین کماکان تروریست هستند و مبادا سلاح و امکانات شان را پس بدهید. گزارش کثیف دیدبان آمریکائی حقوق بشر، بازارگرمی آن دو علی رضا! ( آقایان میبدی و نوری زاده )، نظر مثلا کارشناسانه کارمندان رادیو آزادی و امثال آقای ویلیام ( عباس ) سمیعی و «پهلوی طلبان» ی که برای از میدان به در کردن حریف آتش تهیه میریزند، شنگول و منگول شدن استبداد دینی و پیغام و پسغام های اهل بخیه در آستانه انتخابات، کوتاه آمدن ایالات متحده بر سر عضویت آخوندها در سازمان تجارت جهانی، سلام و صلوات در مذاکرات غنی سازی و... همه و همه قابل درک و مفهوم است، اما... اما اگر هر منتقدی مخالف و هر مخالفی دشمن و مأمور وزارت اطلاعات تلقی نمیشد، اگر همان روز که آن گزارشات دروغ علیه حمید رضا برهون در نشریه مجاهد درج شد، هدف، وسیله را توجیه نمیکرد، اگر فریادهای «اعدام باید گردد» علیه خواهران و برادران دیروز، مصونیت اظهار نظر را به استهزاء نمیگرفت... اگر... و اگر... و اگر...، سازمان به اصطلاح دیدبان حقوق بشر غلط میکرد لجن پراکنی کند و با این گزارش رسوا نزد وزارت خارجه آمریکا خود شیرینی کند. «ما ملتى هستيم خوش خيال اما بركنده از واقعيت و به همين مناسبت بارها در كوره راه افتاده، به بن بست رسيده و راه رفته را باز گشته ايم. مردمى شريف اما ناموفق. تاريخ چند هزار ساله ما فراز و نشيب بسیار دارد، تكان ها و چرخش هاى سخت و غافلگير كننده داشته است. ما مردمى هستيم با فرهنگ اما در زندگى اجتماعى نادان و ناتوان. با وجود پشتوانه غنى هنوز ياد نگرفته ايم كه با همديگر چگونه كنار بياييم... در روابط اجتماعى مخصوصاً وقتى پاى سياست به ميان مى آيد به راحتى و آسانى دشمن همديگريم. هر كه مثل ما فكر يا عمل نكند مهدورالدم، خائن يا حداقل گمراه است و بايد از ميدان بيرونش انداخت...»
۵ ) خانم سرور کسمائی، سه کتاب مسافر نامه، گفتگو در باغ و سفر در خواب شاهرخ مسکوب را با عنوان «رفتن، ماندن، بازگشتن» به فرانسه ترجمه نموده و در حقیقت از «مسکوب» ی که در کار تخیل قدم زده و مدرنیته را در فرم آورده، یاد کرده اند. از انعکاس کارهای مسکوب در خارج از ایران باید همچنین کتاب «ملیت و زبان» او را نام برد که به انگلیسی ترجمه شده است. یاد آوری نمایم که مسافرنامه، با نام مستعار «ش، البرزي» توسط انتشارات انجمن مطالعات ايراني نيويورک در سال ۶۲ در ۴۰ صفحه چاپ شده است، امیدوارم بخش سانسورشده «روزها در راه»، نامه های مسکوب، گفتگوهای منتشر نشده، ازجمله صحبت خانم کتايون روحي با این نویسنده بزرگوار که دربارهي "گفتگو در باغ" و باغ جان و باغ تن و... است، در دسترس همه قرار گیرد.
۶ ) نظريه کارل ويتفوگل که زنده یاد شاهرخ مسکوب اشاره میکنند، تداوم نظريه شيوه توليد آسيايي مارکس محسوب ميشود. به نظر ويتفوگل، استبداد شرقي بر بنياد يک ضرورت طبيعي - جغرافيايي شکل گرفته و داراي کارکرد معيني است که آن را اجتنابناپذير ساخته است. اين ضرورت عبارت است از کمبود آب در قاره آسيا. لذا، از قدیم و ندیم جوامع آسيايي براي تنظيم نظام آبياري خود، سازمان سياسي متناسب را به وجود آورده اند. اين سازمان سياسي دستگاه عظيم ديوانسالاري است که با حضور خود در همه اجزاي جامعه و با «پنجه آهنين» خود ميتواند کارکرد ساماندهي نظام آبياري را به فرجام رساند. در حالیکه يکي از کتمانناپذيرترين و هولناکترين سازمانهاي سياسي استبدادي در تاريخ کهن، امپراتوري روم غربي است، ويتفوگل «استبداد شرقي» را «جامعتر و ستمگرتر از استبداد غربي» و «بيانگر سختترين شکل قدرت مطلقه» ميداند. او با طرح استبداد آبی! Hydraulic Despotism شرق را مهد پيدايش استبداد و حتي صدور آن به غرب تصور میکند و نمیدانم چرا در حالیکه از این تئوری آبی گرم نشده، زنده یاد مسکوب آنرا غیر مستقیم تأئید کرده است؟ ویتفوگل سازنده يک تئوري سياسي معين با هدف معين بود و همين کافي بود تا دستگاه آکادميک و تبليغاتي غرب نظريه او را حلوا حلوا کند و در سراسر جهان، از جمله در ايران، معرفي کند. جالب آنجاست که در فهرست منابع او نامي از مقدمه مشهور ابنخلدون ديده نميشود که قطعاً در کتابخانه دانشگاه ييل موجود بود. لابد ويتفوگل به چنين ريزبينيهايي نياز نداشت! اين نظریه سالهاست كه ديگر طرفداري ندارد، زيرا شواهد كافي و قابل استناد براي آن (حداقل در ايران) يافت نشد. البته ویتفوگل مرد دانشمندی بود و يادگار ارزشمندی در تحليل شرايط قدرت و استبداد در جوامع شرقی به يادگار گذاشت، اما امثال پل سوئيزی، سميرامين و جامعهشناسان و تاريخدانان ديگر نيز به کار ویتفوگل ايراد گرفتهاند که شماری از آنها از استدلالی قوی برخوردارند.
۷ ) ۷۹/۷/۲۰ تاریخ فوق ۳۰ تیر را نشان نمیدهد. آیا با خیال بازیگوش و با بال رؤیا ست که شاهرخ مسکوب، خودش را در شط ِخاطرات و به ۳۰ تیر ۱۳۳۱ میاندازد؟
8 ) گوتیک Gotic، از جمله سبک های معماری است که نخستین نمونه های آن در سال ۱۱۴۰، در «ایل دو فرانس» ا ستاني كه شهر پاريس در آن واقع است، به وجود آمد و به مدت ۴۰۰ سال رایج ترین سبک معماری در اروپا بود. پیدایش سبک گوتیک، مبتنی بر تجارب نسل های پیش از آن، بخصوص در ناحیه نورماندی واقع در شمال غربي فرانسه بود. یک بنای گوتیک آمیزه ی حجم ها و فضاهائی است که از حالتی نرم و سبک برخوردارند و ترکیب منسجم و هم آهنگ آن ها گوئی حرکت به سوی بالا دارد. پیدایش «پشت بند های معلق» در معماری گوتیک که فشار بار طاق ها و به طور کلی بنا را تحمل میکردند، تا حدود زیادی دیوارهای بنا را که پیش از آن وظیفه ی تمل فشار را نیز بر عهده داشتند از این وظیفه آزاد کرد و به این ترتیب از ضحامت دیوارها کاسته شد. پنجره های عظیم در میان دیوارها گذاشته شد و از میان سطوح وسیع شیشه های رنگین این پنجره ها، نور، فت و فراوان به داخل بناها راه یافت. از اینجاست که سطح دیوارهای بسیاری از کلیساهای گوتیک به پرده های عظیم شفاف و سبک شبیه است، کیفیت زیبا و رمزگونه نور از اجزاء مهم سمبولیسم کلیساهای گوتیک به شمار میرود.... ناگفته نگذارم که نخستین بنای مهم گوتیک قسمتی از «کلیسای سن دنی» در پاریس است که بین سالهای ۱۱۴۰ و ۱۱۴۴ ساخته شده، پنجره های رنگین نخستین بار در این بنا به کار رفته و فضا با هوشمندی فوق العاده ای تقسیم بندی شده است. چشمگیرترین نمونه های سبک گوتیک «نمازخانه سن شاپل» در پاریس و کلیسای سن اورین در «تروا» است. دیوارهای این کلیسا ها تقریباً یکسره از شیشه است و فقط قاب نازکی از مواد ساختمانی آنها را در میان گرفته و از شدت زیبائی سر آدمی سوت میکشد! شيوه «گوتيك» منحصر به هنر معماري نيست، حتي اشيايي هستند كه به اين شيوه ساخته شده اند.
۹ ) آلبرتوس ماگنوس، دانشمند آلماني فرقه دومينيكي (1200 تا 1280 ميلادي ) نخستين كسي بود كه در غرب تفسير و شرح جامعي بر فلسفه ارسطو نوشت، او را پایه گذار اصلی ارسطوگرائی مسیحی میدانند. در شناخت آثار ارسطو به ابن سینا متکی بود. ــ توماس اكويناس معروف به حکیم آسمانی، بزرگترین شخصیت فلسفه ی مدرسی ( اسکولاستیک ) و از قدیسین کاتولیک است. در ۱۲۲۵ میلادی در ایتالیا به دنیا آمده و عمده ترین اثرش کتاب مدخل الهیات ( سوما تئولوگیکا ) ا ست. فلسفه اش به «تومیسم» موسوم است. در قرن بیستم، تومیسم جدید که در داخل و خارج حوزه های مذهبی پا گرفته، اصول توماس اکویناس را در مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی این عصر به کار میبَرد. از دانشمندان برجسته این حوزه «اتین ژیلسون»، «ژاک ماریتن» و «مورتیمر ادلر» هستند. برخی از آثار «اتین ژیلسون» به فارسی ترجمه شده است. ــ سرگئی دیاگیلف (Serge Diaghilev)، کارگردان مشهور باله روس (Ballets Russes) در پاریس، کارگردان پُر آوازه و رهبر هنرمندان تبعیدی روسیه بود که در ایتالیا جان سپرد.
۱۰ ) مولانا بر پشت مثنوي نوشته: مثنوي را جهت آن نگفته ام كه حمائل كنند و تكرار كنند، ( برای اینست که ) زير پا نهند و بالاي آسمان روند كه مثنوي نردبان معراج حقايق است نه آنكه نردبان را بگردن گيري و شهر به شهر گردي، شعری که شاهرخ مسکوب آورده حرف و صوت و گفت را برهم زنم تا که بی این هرسه با تو دَم زنم از مثنوی مولوی ( و از قصه بازرگان و طوطی است و من پاره ای از آنرا اینجا میآورم. ) ای دریغا مرغ خوش آواز من ای دریغا همدم و همراز من گر سلیمان را چنین مرغ ِ بُدی کی خود او مشغول آن مرغان شدی ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش در این خرمن زنی در نهان جان از تو افغان میکند گرچه هرچه گویی اش آن میکند ای زبان هم گنج بی پایان تویی ای زبان هم رنج بی درمان تویی نک بپرانیده ای مرغ مرا در چراگاه ِ ستم، کم کن چرا ای دریغا نور ظلمت سوز من ای دریغا صبح روز افروز ِ من طوطی من مرغ زیرکسار من ترجمان فکرت و اسرار ِ من ای که جان را بهترین میسوختی سوختی جان را و تن افروختی ای دریغا ای دریغا ای دریغ کآن چنان ماهی نهان شد زیر میغ آنکه او هوشیار خود تند است و مست چون بود چون او قدح گیرد به دست حرف و صوت و گفت را برهم زنم تا که بی این هرسه با تو دَم زنم آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار ِ جهان آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرئیل هر که عاشق دیدی اش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان جونکه عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشَت میکشد تو گوش باش ما بها و خونبها را یافتیم جانب ِ جان باختن بشتافتیم.