شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷ - ۱۹ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

من نويسنده « در کوی دوست » هستم ولی او نوشته من نیست

همنشين بهار

از شاهرخ مسکوب، «تام‌جاد» Tom Joad ادبیات مهاجرت ایرانیان، که در پس لرزه های کودتای ننگین ۱۳۳۲، زندان و شکنجه را نیز حس کرد و سربلند بیرون آمد ــ پیشتر یاد کرده و به کتاب پربار «روزها در راه» که در واقع حکایت همه ما است، اشاره نمودم.  

قبل از اینکه روزها در راه را پی بگیریم،  اجازه می‌خواهم یک سئوال طرح کنم:
پهلوان زنده را عشق است. شاهرخ مسکوب صد کفن پوسانده است. چرا باید در باره او نوشت؟ و اصلا چه مسئله ای از ما حل می‌کند؟

جدا از این واقعّیت دردناک که به قول مولوی ما قدر زندگان را ندانسته، مرده پرست و سخت جانیم، و تا فرزانه ای به خاک نیفتد به یادش می‌افتیم ــ باید به نکته زیر هم اشاره کنم:

در زمانه ای که خرد و احساس به تبعید رفته، ابتذال به میدان آمده و آیات عظامی که به اسم گلوبالیسم و جهانی شدن سرمایه، جهانی را به جنگ و جنایت کشیده اند، کرکری می‌خوانند، در روزگاری که قلم قرشمال نوکران استعمار و ارتجاع بذر یأس می‌پاشند، در حالیکه طالبان نفت و دلار و امثال فوکومایا جار می‌زنند آرمانگرائی ول معطل است و روضه پایان تاریخ می‌خوانند ــ در دنیائی که صاحبان زر و زور، تزویر می‌کنند و با استخدام و کنترل منبرهای الکترونیک، نوآوری های تکنولوژیک، قدرت بی چون و چرای می‌دیا (روزنامه، رادیو تلویزیون، ماهواره، اینترنت و...) ــ از بوق سحر تا تنگ غروب در گوش خلق‌الله، ورد می‌خوانند ــ یاد فرهیختگان همیشه زنده ای چون شاهرخ مسکوب که در دل شب های تار، چراغ به دست گرفته، به سیاهی ها پوزخند زده، در شرائط حضور و قدرت احزاب سیاسی نیرومند نیز، تعادل، استقلال و خلاقیت خود را حفظ نموده و همواره قلب شان برای آزادی طپیده است ــ به ویژه برای نسل جدیدی که دائم برایش گربه رقصانی می‌شود و در چشمش خاک می‌پاشند، ضرورت دارد.

نسل جدید مثل تشنه به آب و خسته به خواب، به بازخوانی تاریخ پرفراز و نشیب میهن خویش محتاج است تا به بیگانه دل نبندد و سرنوشتش را خودش بنویسد.
بگذریم که امثال شاهرخ مسکوب، نگاه ما را به فرهنگ و ادبیات و بازگشت به خویش، و به فردوسی و شاهنامه و رنج و شکنج سیاوشان زمانه نیز، مماس می‌کنند.

امثال او نه پایشان در گِل سنت گیر می‌کرد و نه از هول هلیم سنت، به دیگ شبه مدرنیسم می‌افتادند. سنت و مدرنیته را می‌شناختند و دم به دم در تغئیر و نوزائی بودند.

شاهرخ مسکوب هر تغئیری هم که کرد، در مبارزه با پلیدی و پلشتی استوار ماند و با ستمگران و تاریک اندیشان آبش در یک جوی نرفت و با اینکه از دست جمود و واپس گرائی ذلّه می‌شد، با آئین و باورهای مردم میهن اش به اسم روشنگری و لائیتسه برخورد سیخکی نمی‌کرد. از عالم و آدم طلبکار نبود و در سیما و رفتارش افتادگی و فروتنی موج می‌زد...  

***

پیشتر (در مرور کتاب روزها در راه)، با او از آذر ۵۷ تا کمی بعد از انقلاب بزرگ ضد سلطنتی همراه شدیم. 

فراموش نکنیم که کتاب «روزها در راه»، آئینه ای است از آنچه بر ما رفته و هزارپارگی و رنج و شکنج نسلی را به تصویر می‌کشد که با هزار امید به انقلاب بزرگ ضد سلطنتی چشم دوخت، با چشم ها و دست های بسته از این زندان به آن زندان و از این شکنجه گاه به آن شکنجه گاه کشیده شد، و بعد از سالها آوارگی و فراق به معشوقش رسید و تا آمد او را ببوید و ببوسد و دورش بگردد و زیر سایه اش بنشیند، گردباد از راه رسید و همه چیز از جمله معشوق زیبایش ربوده و ملا خور شد.

روزها در راه، سفرنامه نسلی است که با دلی پرخون و چشمی اشکبار به ناچار قلبش را در ایران به جا گذاشت و کوله بار غم ها و نیز، ا میدهایش را به دوش انداخت و به کوه و بیابان زد، راهی غربت شد، دوستانش یکی بعد از دیگری بر دارهای شقاوت و جهالت رفت، با این حال در شکفتن گل صبح از درون شب های تار ذره ای تردید نکرد...

دندان هایش یکی یکی ریخت، برف روزگار بر سر و رویش نشست، پدرش مرد، مادرش مرد و حتی نتوانست بر بالای قبرشان برود... خواهران و برادرانش یکی یکی مُردند، اما تسلیم پلیدی و زشتی نشد و هر روز و هر شب قلبش را، صدا زد،...

اینجا زبان از سخن گفتن باز می‌ماند. شاید به قول بتهون موسیقی یا چه میدانم سکوت، باید حرف بزند و مگر نه اینکه هر سکوتی حرفهای خودش را دارد؟

***

شاهرخ مسکوب و روزها در راه ما را به یاد جان استاین بک ( John Steinbeck) و «تام‌جاد» قهرمان کتاب خوشه های خشم می‌اندازد که به همراه خانواده اش در زمین های بی حاصل اوکلاهاما روبه نابودی می‌روند و برای کار در تاکستان راهی کالیفرنیا می‌شوند. وقتی به آن جا می‌رسند، مدتی در حلبی آباد زندگی می‌کنند و استثمار و دربدری را با پوست و گوشت خود حس می‌کنند...

به قول صدرالدین الهی کتاب روزها در راه، تصویر مچاله شده ما در روزگار هزار پارگی است.

 ......................................................................

روزها در راه

... اگر مذهب هدف باشد وقتی به سیاست بپردازد این خصلت خود را به سیاست هم می‌دهد و در نتیجه وضع سیاسی یی که مذهب به خود می‌گیرد نیز، هدف می‌شود و به صورت مطلق در می‌آید. مطلق طلب و توتالیتر می‌شود...
... فتوای خمینی در مورد حجاب فقط نشانه ناشی گری و موقع ناشناسی است... با این کوه مشکلاتی که در برابر مردم و دولت است، بی انصاف همه چیز را ول کرده و چسبیده به حجاب زن ها. اصلا [ این ] اسلام بدجوری گرفتار پائین تنه است و از این بابت خیلی شبیه دین یهود است.

کسی هم نسیت که بگوید آخر مرد حسابی حالا وقت این نفاق افکنی هاست؟ هی می‌گوید هر که تفرقه بیندازد خائن است و از طرف دیگر خودش این نیروی عظیم و یکپارچه ای را که پشت سرش جمع شده بود پراکنده کرد. سه چهار روز پیش به دولت بازرگان حمله کرد و حالا می‌گوید این دولت را تقویت کنید و هر که تضعیفش کند چنین و چنان است... هرکس خلاف ایشان فکر کند یا نادان است یا خائن!...

هنوز نتوانسته جمع شدن بر سر خاک دکتر مصدق را هضم کند. عجیب است که آریامهر هم نمی‌توانست. البته معنی رفتن سر خاک مصدق ( ۱۴ اسفند) مخالفت با سلطه ی آخوندها بود که مردم دارند سنگینی آن را به شدت حس می‌کنند...
در چهار راه قوام السلطنه به تظاهرات حمله شد. چند تائی از زنان را زدند... من با تندی و داد و فریاد داشتم با یکی دو تا بحث می‌کردم. آنها اصرار داشتند که منظور آقا از فتوائی که داد حمله به زنان بی حجاب نبود، آخرش من کوتاه آمدم و گفتم... یک رهبر سیاسی یا مذهبی باید مواظب حرفی که می‌زند باشد تا مخالفان، متعصبان و دیگران سوء استفاده نکنند. آتش را او روشن کرد. اینها حرف آقا است. یک مرتبه جوان ۲۰ ساله ای با خشم و رگ های برآمده گردن به سر مخاطب من فریاد کشید با این یهودی ها و ارمنی ها بحث نکن. به یارو گفتم می‌بینی؟ و برگشتم به طرف آنکه پریده بود توی صحبت، و گفتم لابد یک دقیقه دیگه ساواکی هم می‌شیم. جواب داد از کجا که نباشی. ماست ها را کیسه کردم دیدم مسجد جای گُه خوردن نیست. کافیست یارو داد بزند آی ساواکی و خلق الله بریزند...

 

۵۷/۱۲/۲۴
باز گلی به گوشه جمال مهندس بازرگان. در سخنرانی تلویزیونی دیشب مثل دفعه های پیش خودمانی و صمیمی بود، ولی دیشب حرف هایش اهمیت دیگری داشت چون خیلی مودبانه و زیرکانه از آیت الله... و دخالت های بیجایش انتقاد کرد. اگر نتوان از امام انتقاد کرد به جای دیکتاتور رفته دیکتاتور دیگری آمده... خدا عاقبت ما مردم را به خیر کند...
دیرور درکوی دوست از چاپخانه بیرون آمد... الان کتاب با روحیه فعلی اجتماع ایران سازگار نیست، پرت است و بوی نا می‌دهد. مثل سیب زمینی مانده است... احتیاج به زمان دارد تا جا بیفتد.


۵۸/۱/۱
صبح عید است. نیم ساعتی است که سال تحویل شده، آقاهمان حرف های تکراری را باز هم گفت... استنباط مخصوصی از آزادی دارند، آزادی اکثریت و اطاعت اقلیت. در تصاحب غنیمت بسیار حریص و همه چیز را برای خود می‌خواهند. می‌گفتند خیال حکومت کردن نداریم!
اولین عید بی پادشاه است بعد از ۲۵۰۰ سال، اما تفاوتش با عیدهای دیگر حس می‌شود. انگار نه انگار. عید بوی خفقان و مرگ می‌دهد. بوی استبداد و خود کامگی هوا را سنگین و تنفس را دشوار کرده است...


۵۸/۱/۹
... مازندران زیباتر از همیشه بود. همان که از بچّگی می‌شناختم. همان باغ با درخت های پیر، رها شده و پر برکت، همان علف های سرزنده و خیس و همان غازها و جوجه های فضول و گاوهای بی خیال خونسرد... اصل زندگی شان همان سادگی همیشگی را دارد و هنوز با ریتم طبیعت حرکت می‌کند... خوشبختانه در نوگرائی خیلی پیش نرفته اند تا بشاشند به اصل زندگی...

باران می‌بارید. مرغ ها زیر آبچکانی کز کرده بودند. خیس و خاموش، سر در بال، سرما را تحمل می‌کردند. درخت ها... گرچه کنار هم ایستاده بودند اما عجیب تنها و غمگین به نظر می‌آمدند. کشتزارهای شخم زده اما تهی صبورانه باران را می‌نوشیدند. آب آسمان و زمین را به هم پیوسته بود و دشت محزون و خلوت بود. دل آدم از این همه زیبائی دردناک می‌گرفت. طبیعت به خاموشی مرگ و به همان زیبائی بود و نجوای باران مثل زمزمه ای بود که از مردگان به یادگار می‌ماند.


۵۸/۱/۱۲
آقا گفت رأی دادن به جمهوری اسلا می‌یعنی آری گفتن به اسلام و عکس آن نه گفتن به اسلام است. البته بعداً تکمیل شد و فرمودند نه گفتن رأی دادن به کفر است...
اوضاع زمانه بدجوری در من اثر می‌کند. بوی بدبختی، همان ظلم و همان خفقان را می‌شنوم. خدا کند که اشتباه کنم. این آخرها یکی دو مقاله سیاسی در آیندگان به چاپ زده ام...

 

راستش کمی می‌ترسم پایم را در کفش روحانیت کردم.
در کوی دوست بیشتر از یک ماهی است منتشر شده، امیدوارم به زودی از دام دلفریب کتاب نجات پیدا کنم. می‌گویم دلفریب چون می‌خواندم و حالت مظفرالدین شاهی به من دست می‌داد خودمان از خودمان خوشمان می‌آمد، وقتی نویسنده با کتابش اینطوری شد مثل خری می‌شود که در گل بماند. دیگر همانجا لنگر می‌اندازد و کتابش را نشخوار می‌کند. ولی خوشبختانه... به مرحله دیگری می‌رسم که من نویسنده او هستم ولی او نوشته من نیست. مال من نیست. مال خودش است. دارد از من دور و جدا می‌شود و من به صورت یکی از خواننده ها در می‌آیم...


۵۸/۲/۲۲
همچنان بهار است، بهار پایدار. ولی در دلم همچنان خزان است...نمی‌توانم زمام درونم را به دست بگیرم و خودم را راه ببرم، سکندری می‌خورد و روحم مثل آبی در ظرفی شکسته می‌ریزد و پخش می‌شود...نمی‌توانم خود را از زیر بمباران حوادث روز کنار بکشم...
امروز آیندگان عملا توقیف شد... دفتر امام اعلامیه داد که من دیگرنمی‌خوانم... رادیو تلویزیون وسیله حمله به مطبوعات شده است...همه آنهائی که هنوز فکرشان کار می‌کند و تعصب مذهبی چشم هایشان را کور نکرده، از این انحصار طلبی... به تنگ آمده اند. از بس همه از این اختناق نفس شان گرفته است. من دیگر آیندگان نمی‌خوانم و بعدش حمله و هجوم.


۵۸/۲/۳۰
دیروز رفتم دانشگاه صنعتی شریف. جبهه دموکراتیک ملی به مناسبت زاد روز مصدق و طرفداری از آزادی مطبوعات دعوت کرده بود... میتینگ زنده، پرشور و امیدوارکننده ای بود پاد زهری بود برای افسردگی...

در یکی از سالن های دانشگاه نمایشگاه عکس شهیدان حزب توده بود... نمایشگاه پر از خسرو روزبه بود، عکس و مجسمه و نوشته و... حزب توده سعی کرده بود از نام بلند او منتهای بهره برداری را بکند بی آنکه پاسخگوی ماجرای لورفتن سازمان افسری و شهادت رفتگان بی مانند دیگر باشد...

(در نمایشگاه) رفته بودم که بعضی از رفقای قدیم را ببینم، رفته بودم که جوانی، پاکی و دلیری خودم را ببینم. آن سال های آرزوهای سرشار و ایثار بی دریغ را. مرتضی ( کیوان) را طبعا زودتر از همه دیدم... نمی‌دانم چه بر سرش آورده بودند ــ شکنجه را همه می‌دانند ولی این کافی نیست...

در اینجا مرتضای دیگری است به طرز دردناک و چاره ناپذیری مردانه است، با شکوه است. دارد می‌رود که مرگ را شکست دهد و چنان مصمم است که می‌دانی با مرگ ــ پیش از آنکه بیاید، روبرو شده و کارش را ساخته است... او مرگ فاتحانه ای داشت. با مرگش زندگی را فتح کرد... با مرگش معلم زندگی من شد. در روزهائی که زیر شکنجه بودم این را خوب فهمیدم... بعد از مرگ او بود که من آن شعر کذائی را گفتم که خوشبختانه هرگز منتشرش نکردم ولی در حقیقت نطفه (کتاب) سوگ سیاوش همان وقت بسته شد...
عکس های (سروان منوچهر) مختاری ( گلپایگانی) جور دیگری بود. از او هم دو تا عکس در نمایشگاه بود. نمایش مردگان در نمایشگاه مرگ یا نمایش زندگی در لحظه مرگ.
(منوچهر مختاری) در هر دو عکس می‌خندید... خنده تازه، زنده و ناباوری داشت. انگار می‌داند اما نمی‌خواهد باور کند... گوئی مثل آهوست که به روی مرگ لبخند می‌زند...

( عکس محقق را) آنطرفتر به پرده نصب کرده بودند با بیژامه و سر تراشیده و شانه های بالا کشیده و خنده ای باز... با هوش تیز و شکافنده نگاه می‌کرد و در نگاهش می‌خندید...

از علوی عکس محو و بی خاصیتی در نمایشگاه شهیدان بود. مثل خود خدا بیامرزش که فقط خوب بود و صادق اما گیج...

نورالله شفا را دیدم... گویا در دادگاه است. آیا به قاضیان آن دادگاه بلخ چه می‌گفت؟ چطور ممکن بود راهی به مغز یا دل شان پیدا کرد؟ آیا میان حاکم و محکوم، میان این متهمان و آن داوران که سرنوشت یکی و رأی دیگری مقدر است، برقراری هیچ رابطه ای ممکنست یا فقط تشریفات و مراسم ارتباط می‌تواند آنها را در برابر هم قرار بدهد؟
ساخت و سازمان اجتماع چه جوری است؟ خصلت و نهادهای آن چیست که رابطه تا این حد غیر ممکن می‌شود؟ گذشته از عوامل شناخته و پیدا، سرچشمه های پنهان این غرابت و بیگانگی شدید آدم ها از یکدیگر چیست که اینطور مدام و پایدار گرم کار است؟

نورالله شفا بلند شده است تا حرف بزند، ولی می‌داند که مخاطب او عدم، تهی و برهوت است، اصلا آمده است که نشنود. برای نشنیدن حضور یافته است...

نه تنها دادرسان، در آن زمان مردم هم صدای او را نمی‌شنیدند. دیگرانی که او به خاطرشان مبارزه می‌کرد صدایش را نمی‌شنیدند ولی او حرف می‌زد. شاید مثل فروغ فکر می‌کرد صدایش می‌ماند. در مرگ هم ساکت نبود، با فریاد مُرد، در لحظه تیرباران شعار می‌داد. با چشم های بسته و دهان باز.

آیا می‌توان مرگ را با فریاد پس زد؟ آیا می‌توان خش خش مرگ را که مثل آتش در جنگل روح می‌افتد، که مثل خزنده ای به سوی قلب می‌خزد، با فریاد کردن حقیقت خاموش کرد یا دست کم نشنیده گرفت؟...


۵۸/۳/۵
... هوا را که تنفس می‌کنی انگار مخلوطی از دوده و پرز و سریشم را فرو می‌دهی. در میخانه ببستند و در خانه تزویر و ریا زا باز کرده اند...وضع مالی مردم بد است، تفریحات سالم یک قلم نابود شده است... همه چیز سوت و کور است...


۵۸/۴/۲
دیروز رفتم به میتینگ جبهه دموکراتیک، در دانشگاه... پیدا بود که از مدتی پیش جلو میکروفون را مخالفان اشغال کرده اند. یک دسته صد نفری، خشمگین و هیستریک هم دائم در حرکت بود و در میان حاضران می‌دوید و نظم را به هم می‌زد و شعار میداد و پشت بندش فحش چاشنی می‌کرد. یکی... گفت آزادی یعنی اینکه شما هر گهی می‌خواین بخورین؟
پیش خودم فکر کردم ما که نه... ما باید یک گوشه ای بنشینیم و ماستمون را بخوریم...

 موج این خشم کور دامن (یکی از دوستان) را گرفت... یک جماعت سی چهل نفری وحشیانه هجوم آوردند. کتک خورد، پیراهنش تکه پاره شد، دوربین و جعبه اش را هم بردند... این ماجرا دست کم یک ربعی طول کشید. جبهه دموکراتیک پس از مدتی معطلی فقط توانست برنامه را اعلام کند که هجوم به میز میکروفون شروع شد، سیم ها را پاره کردند، گردانندگان را کتک زدند و قال میتینگ را کندند.

 به این ترتیب برنامه خوشبختانه در نهایت موفقیت به انجام رسید. فقط چند هزار آدم محترم مَنتر هجوم دویست سیصد نفر شدند.


۵۸/۴/۴
دیشب احسان طبری را بعد از ۳۱ سال دیدم. شکسته، تکیده، درهم ریخته! شصت و یکی دوساله است. اما در واقع پیرتر و خسته تر می‌نماید. اول درست نشناختمش. به آن سرمشق روزگار جوانی من شباهتی نداشت. آن وقت ها بی اختیار می‌درخشید. بی آنکه بخواهد. چشم های تیز و نگاه سرشارش، رفتار دوستانه و صورت معصومش با نوعی سادگی کودکانه و هوش بی تاب و آرام ناپذیری که داشت، خواه ناخواه آدم را تسخیر می‌کرد... در آن روزگار، او سرمشق، رفیق و معلم گروهی از نسل ما بود که سرش برای دانستن درد می‌کرد، که می‌خواست قلم به دست بگیرد، که می‌خواست آدم باشد...

چه گفتن و چه نوشتنی داشت. سی ساله بود که رفت و سی سال زندگی در تبعید کار او را ساخت. سی سال دوری از زمین و ریشه خود. سی سال زندگی در تحقیر، در دسته بندی و کشمکش و بیهودگی، در قوطی در بسته حزب توده.

 سی سال در حوضی کثیف و کوچک شنا کردن، هرچند بزرگترین ماهی آن باشی رمق روحت را می‌گیرد...

ادامه دارد...

 

کتاب خوشه های خشم ( The Grapes of Wrath) قحطی و گرسنگی سال های دهه ۱۹۳۰ را که به دوران Depression یا رکود مشهور است نشان می‌دهد و زندگی خانواده های کشاورز آمریکایی آن زمان را به تصویر می‌کشد. تام جاد ( Tom Joad) قهرمان این کتاب است و داستان حول دربدری ها و رنج های اوست.

 

>  در سوگ شاهرخ مسکوب  

>  سوگ سیاوش، شاهرخ مسکوب را نوشت  

>  عشق داغی ست که تا مرگ نیاید نرود  

 

 

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.