شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷ - ۱۹ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

سوگ سياوش، شاهرخ مسکوب را نوشت

همنشين بهار

نوشیروان روزگار به هیچ بزرگمهری وفا نکرده و نمی‌کند. ظلم و جور ستمگران هم نباشد، مرگ که با ترُنم زندگی همراه است، دست بردار نیست و در زمان و مکانی که تنها خود تعئین می‌کند به احوالپرسی ما می‌آید و از همین رو هیچ کس نمی‌داند کی و کجا خواهد افتاد.

***

از گذشته های دور، مرگ، این راز رازها مرا به تأمل وا می‌داشت. می‌دیدم که مرگ دانه در میان خاک، ُمژده تولد درخت سایه گستر است و خلاصه از نوع زندگی است، اما نمی‌توانستم به زمین افتادن انسانی را که پیش تر می‌بوسید و می‌خندید و می‌گریست و اکنون سر بر خاک می‌گذارد و پودر می‌شود، حس کنم.

خانه ما نزدیک صحرا و کوهستان بود و گاه فکر می‌کردم یعنی می‌شود از دست مرگ قایم شده، بالای کوه بروم؟ آیا مرگ هم سایه دارد؟ مرگ نردبان است یا بام؟ درون ما لانه دارد یا از بیرون می‌آید؟ و آیا خود مرگ هم می‌میرد یا تنها چیزی که زنده می‌ماند خود اوست؟ 

این سخن عجیب علی که مُوُتوا قبلَ ان َتمُوُتوا (بمیرید قبل از آنکه بمیرید) و یا، دَم زدن آدمی (در عین حال) قدم زدن اوست به سوی مرگش، زیستن در عین مرگ را تداعی می‌کرد، از این تضاد زیبا گیج و ویج می‌شدم. از کجا آمده ایم و به کجا می‌رویم و اصلاً چرا؟

پدرم که به راستی افتاده و فروتن بود، روزی مرا با خود برد و مَحلی را نشان داد و گفت دوست دارم اینجا خاک شوم و با بیلی که در دست داشت آنجا را چال کرد.

با نگاهش خواست برای کندن این چاله من هم بیل را به دست بگیرم اما نتوانستم. آخ، انگار همین دیروز است من روی دو کلمه خاک شوم مکث کردم و پرسیدم خاک شدن؟ پدرم گفت بله خاک شدن. مگر نشنیده ای که ما از خاکیم و خاک از ما؟ و سپس با آرامش خاصی گفت من اصلا از مرگ نمی‌ترسم و هروقت هم رسید او را در آغوش می‌گیرم. 

شاید به خاطر همین خاطره و اینکه کوچ همیشگی را دوست داشتنی جلوه داد، از خیره شدن به مُعمای مرگ هرگز به یاس و کج بینی و زندگی گریزی دچار نشدم و با اینکه تعجب می‌کردم که چرا اسطوره‌ی همه‌ دوران‌ها جمشید جم که بی ‌مرگی برای مردمان می‌خواست، شاه مردگان شده؟ و چرا اصلا آغاز تاریخ اسطوره‌ای ما ایرانیان اینگونه کج و کوله است و چرا چله نشینی و خاکستر نشینی در تاریخ و فرهنگ ما ریشه دارد، به ادبیات نیز کشیده شده و برای مثال صادق هدایت در بیش از هشت داستان به آن می‌پردازد ــ اما امید به زندگی را چون صبح سپید در قلب خویش پاس داشته و لبخند از لبانم تا هم اکنون نیز قطع نشده اما، فکر مرگ دست از سرم بر نداشته است.

بعدها شنیدم که فلسفه جدید نیز به مرگ و عدم درک آدمی از آن تاکید زیادی دارد. همچنین ادبیات و هنر، هم هر دو به گونه ای با اندیشه مرگ همراهند، وفی المثل آخرین کار موتزارت که شاید از زیباترین آثار او هم باشد، به مرگ گریز می‌زند.

اسطوره هایی چون اولیس (اودیسه)، اورفه، و اودیپ، (که در آثار مدرنیست ها برجسته شده) همه با مرگ آمیخته اند. بعلاوه در نوشته های اگزیستانسیالیست‌ها اندیشیدن به مرگ جایگاه مهمی دارد. ُسوررئالیست ها مرگ را برهنه در آثار خود نشان می‌دهند، مرگ اورفئوس در شعر ریلکه، یا در سینمای ژان کوکتو، بخصوص به رابطه مرگ و جاودانگی هنر تفسیر می‌شود. 

نمی‌توان تراژدی های شکسپیر را بدون مرگ متصور شد. درواقع نمایشنامه ها و شعر شکسپیر با مرگ (به شکل کشتن، کشته شدن، مردن و خودکشی) ساخته می‌شود. او در هاملت از ُکشته، پشته می‌سازد. حتی زیباترین شکل عشق را در اوفلیا و رومئو و ژولیت با خودکشی تصویر می‌کند. قتل پدر هاملت، قتل مکبث، مرگ شاه لیر یا ژولیوس سزار گاه نقطه شروع و گاه محور و اوج تراژدی است.

*** 

بعدها با فیزیک، دنیای شگفت نور، زمان به مثابه بُعد چهارم ماده و نسبیت انیشتین آشنا شدم و دیدم لااقل درعالم تئوری هرگاه متحرکی بتواند به سرعت نور نزدیک شود (البته اگر بتواند، چون جرمش رو به بی نهایت می‌رود) بله، اگر متحرکی بتواند به سرعت نور نزدیک شود پیر نمی‌شود. زمان می‌ایستد و بر مرگ و آنتروپی می‌توان غلبه کرد. نکند اصلا مرگ امری مجازی بوده و واقعیت نداشته باشد؟ رسیدن به سکون مطلق، یعنی رسیدن به منهای ۲۷۳ درجه حرارت یا سرمای زیر صفر که عملی و امکان پذیر نیست... 

در اینکه مرگ روی پاها برتر از زندگی روی زانوهاست، و تنها عاشقان زندگی یک دست جام باده و یک دست زلف یار از چنین پُل هائی عبور می‌کنند، تردیدی نیست. ولی سؤال همچنان باقی است: کو کوزه گر و کوزه َخر و کوزه فروش؟

***

شاهرخ مسکوب نیز که سوگ سیاوش، او را نوشت ــ رفت که رفت. چه بسا از خاکش گندمی برآید و در تنوری بسوزد یا شبدری بروید و ُبزی در آن بچرد. 

تنها جان باختن پدر و مادر و فرزند نیست که غبار اندوه را بر جان می‌نشاند، از آنجا که خاطرات آدمی نیز خویشآوند ماست، مرگ انسان های شریفی چون شاهرخ مسکوب نیز (یا هر آنکس که روزگار سپری شده را به یاد می‌آورد. می‌تواند مهوش،‌ یا مارلون براندو باشد)، ما را در خود فرو می‌بَرد و برای لحظاتی هم که شده به بیدردی ها و بی غم شادی ما ُزل می‌زند.

وقتی در مَصاف با مرگ، فرزانه ای به خاک می‌افتد گوئی پاره ای از وجود و خاطرات ما نیز نقش بر زمین می‌شود. در اینگونه مواقع آدمی گرچه توی رخت خودش نیست اما باز سراغ خودش را می‌گیرد و در عین سکوت باهاش حرف می‌زند انگار هر باد و بروتی هم که داشته باشد، صدای کاسه ترکیده خودش را می‌شنود. 

***

شاهرخ مسکوب جدا از خوشه های خشم (جان اشتاین بک). آنتیگون (سوفوکلس و آندره بونار). ادیپ شهریار (سوفوکلس)، ادیپوس درکلنوس (سوفوکلس)، پرومته در زنجیر و غزل غزلهای سلیمان که ترجمه نموده، و علاوه بر تألیفاتی چون «ارمغان مور» (در باره شاهنامه)، داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع، مقدمه ای بر رستم و اسفندیار، در کوی دوست، ملیت و زبان، هویت ایرانی و زبان فارسی، گفت و گو در باغ، چند گفتار در فرهنگ ایران، خواب و خاموشی، درباره سیاست و فرهنگ، یادواره مرتضی کیوان و روزها در راه ــ دو کتاب دیگر هم دارد که کمتر از آن گفته شده و علتش اینست که به دلیل گرد و خاک روزگار و حضور آشکار و پنهان میرغضب استبداد دینی، با نامهای مستعار (م – کوهسار، و کسری احمدی) به چاپ رسیده و به اسم شاهرخ مسکوب، نیست.

نام این دو کتاب این است:

 ۱ ــ بررسی عقلانی حق، قانون و عدالت در اسلام (عدل و قضاوت)

 ۲ ــ در باره جهاد و شهادت

 ............................................................................................................................

روزها در راه

در قسمت پیش (سوگ شاهرخ مسکوب) روزهای قدسی ایثار و حُول و حوش انقلاب بزرگ ضد سلطنتی را با نگاه وی مرور کردیم. مسکوب گرچه همانند حافظ امید می‌دهد، اما او نیزمانند خیام و گابریل گارسیا مارکز و هدایت و تارکوفسکی و شکسپیر به کوچ ابدی آدمی خیره می‌شد و حالا که او نیز نتوانست به مرگ جاخالی دهد سوگ را کنار نهاده، برای شناخت این جان شیفته سیر و سفرش را دنبال می‌کنیم، اینگونه، زمانه او و دشمنان رنگ و وارنگ ایران زمین را هم بهتر می‌شناسیم. در بخش پیشین از تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۵۷ که میهن ما آبستن انقلاب بزرگ ضد سلطنتی بود تا تاریخ ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ رویدادها را از نظر گذراندیم، در اینجا آنرا پی می‌گیریم.

 

۲۳ بهمن ۱۳۵۷

مردم بی تابانه می‌رفتند تا بمیرند یعنی بی صبرانه به سوی زندگی می‌شتافتند. سر از پا نمی‌شناختند که زندگی را لاجرعه سرکشند. در جذبه ی پریشان و بی خویشتن آنها زندگی و مرگ یکی شده بود، به اوج آزادی رسیده بودند... در پیاده روها رهگذران و تماشاکنندگان خوشحال نگاه می‌کردند و قند توی دلشان آب می‌شد، ایستاده بودند، بحث می‌کردند، نگران بودند و رادیو به دست حرف های گوینده را می‌پائیدند. دو تا پیر مرد فرتوت لنگ لنگان می‌آمدند. نه به چیزی نگاه می‌کردند و نه به چیزی گوش می‌دادند... با خودشان هم حرف نمی‌زدند، مثل اینکه هر کدام به تنهائی در گور خویش راه می‌رفت و لحدش را محکم گرفته بود که نکند از دستش بقاپند.... با احتیاط بسیار قدم می‌زدند وراهی را که نمی‌دیدند می‌پائیدند... در دل به نادانی و بیهودگی جوانان می‌خندیدند (البته اگر خنده را فراموش نکرده بودند)

با امساک خسیسی که آخرین دینارهایش را خرج کند، لحظه ها را از دست می‌دادند. در چنان سرمستی شورانگیزی اینها تجسم دلمردگی و پایان بودند در فوران آغاز.

 

۲۵ بهمن ۱۳۵۷

دستگاه استبداد همه کاری کرد تا جوانان ایران و به ویژه دانشجویان... غیر سیاسی شوند و یا به سیاستی که مطلوب طبقه حاکمه است رو آورند.... مواد مخدر، سکس، فعالیت های فرهنگی... سانسور کتاب، زندان و شکنجه و کشتار، بی خبر نگه داشتن جوانان و بریدن رابطه آنها با سابقه مبارزه و...(همه شیوه ها را پیش گرفتند) آمریکا هم آریامهر و ارتش او را به خرج ملت ایران باد کرد تا ایران جزیره ثبات خاورمیانه یعنی پایگاه امپریالیسم در این قسمت جهان باشد... (با اینکه در شعار) خدا شاه میهن، وسطی از بس باد کرد جای اولی و سومی را گرفت و بدل شد به جاوید شاه... اما نتیجه درست به عکس شد. جوانان هر روز سیاسی تر شدند (و پایه های ستم لرزید)...

 

 ۲۹ بهمن ۱۳۵۷

الآن فیلم محاکمه خسرو گلسرخی را نشان دادند... در آغاز شعر کوتاهی خواند که اینگونه پایان گرفت:

ثقل زمین کجاست و من در کجای جهان ایستاده ام؟

(گلسرخی) با مرگ خود نشان داد که زمین بر او ایستاده است نه او بر آن. پس از آن گفت که مارکسیست لنینیست است و از اسلام به سوسیالیسم رسیده است. به قیام و شهادت مولا حسین اشاره کرد و در مقایسه گفتاری از مارکس و علی گفت که می‌توان مولا علی را نخستین سوسیالیست تاریخ دانست، سلمان و اباذر را نیز... گلسرخی صورت معصوم و چشم های زخمدیده ای داشت. نگاهش دردناک بود. عصبی بود، از حرکات سر و دست و بالا تنه اش اینطور بر می‌آمد. لابد از شکنجه ها، از محیط وحشتناک دادگاه و از فکر کتک های بعدی چنین بود. در خانه تنها بودم. بعد از تمام شدن فیلم کلی گریه کردم. مثل پیرزن های فرزند مرده و درمانده.

 

 ۶ اسفند ۱۳۵۷

در رودسر سروان منیر طاهری را به این جرم که در شیراز و مشهد زندانیان سیاسی را شکنجه کرده و در کشتار سینما رکس دست داشته و سه نفر را در رودسر شهید کرده و... (که ظاهرا هیچکدامش درست نیست)، اعدام کردند... بی عدالتی بزرگی شده، سخت گریه ام گرفت و عجیب است که در ضمن گریه فکرهای مختلف آزارم می‌داد... به صرف انقلاب نمی‌توان بی عدالتی را توجیه کرد. همیشه برای رواکردن هر ناروائی، ضرورت ها و محدودیت های اجتماعی بهانه بوده است.

 

 ۱۱ اسفند ۱۳۵۷

با نطق دیروز آقا (خمینی) در مدرسه فیضیه قم و اعلامیه پریروز گمان می‌کنم مذهب به طور جدی برای اول بار مشت آهنین خود را نشان داده است. (دیکتاتوری نعلین صحبت از اصلاح مطبوعات، وجود آزادی ولی سرکوبی توطئه، ایجاد وزارت خانه امر به معروف و نهی از منکر...) تهدید جدی تر چپ گرایان به اشاره و کنایه شروع شده است... اگر نهضت پیروز شود و از راه درست خود برود و به دست ضد انقلاب نیافتد، یعنی در بهترین حال، شاید بیست سالی با دیکتاتوری دیگری روبرو باشیم. البته این دیکتاتوری نطفه صلاح و رستگاری را در خود دارد... پس از چنان دورانی (و به ویژه با توجه به تاریخ و ُخلقیات ما) یکباره به دموکراسی رسیدن مُحال است. حتی انقلاب کبیر هم نرسید. دموکراسی، گذشته از هر چیز به اخلاق و رفتار یک ملت نیز بستگی دارد... از جهتی ایران متمدت ترین ملت دنیاست، چون که انقلابش زیباترین، تمیزترین و نیآلوده ترین انقلاب دنیاست.

اینهمه اسلحه به دست مردم افتاده، نه شهربانی هست و نه ژاندارمری و نه ارتش. شیرازه همه اینها گسیخته و بدنه اشان هم فروریخته، با این همه وضع عادی کشور رویهم رفته چندان تفاوتی نکرده و میزان دزدی و غارت و چپاول و کشتار و ناامنی افزایش نیافته است. پدیده جالبی است و گمان می‌کنم در خیلی از جاهای دیگر چنین حادثه ای نتیجه ای دیگر می‌داشت... ایرانی ها در مجموع مردمی خشن و متجاوز نیستند... (اگرچه) راه و رسم همزیستی اجتماعی و به ویژه شهری را نمی‌دانند (واین به تاریخ و روحیات مربوط است)... ولی در عوض با فرهنگ هستند.

 

 ۱۴ اسفند ۱۳۵۷

اگر به دفاعیات مجاهد شهید علی میهن دوست در بیدادگاه نظامی توجه کنیم می‌بینیم که آنچه میان فدائیان مارکسیست و مجاهدان مسلمان وجود داشته فقط نوعی نزدیکی فکری و عملی نبود بلکه نزدیکی عمیق بود (ص ۶۱ کتاب استاد منتشره سازمان مجاهدین خلق ایران دیده شود)

 

 ۱۵ اسفند ۱۳۵۷

ده دوازده تائی از کتاب های دکتر شریعتی را خواندم... برداشت او از اسلام برداشتی جامعه شناسانه ــ گاه مارکسیستی ــ مبارزه جویانه و اخلاقی است. شریعتی سرشتی حساس و هنرمندانه دارد. از طرف دیگر او ذاتاً نویسنده است... در کویر دو سه جستار essai هست که بسیار خوب و زیبا نوشته شده، یکی مقاله اول در باره مزینان است و دیگری قسمت اول مقاله کلود برنار که ناگهان بریده می‌شود و با محتوای دیگر و با ارزشی ناچیز ادامه می‌یابد... بی انصافی نکنم. اهمیت او نه در کار نویسندگی، در کار فکری، اجتماعی و اخلاقی اوست که بسیار بزرگ بوده است.

 

 ۱۹ اسفند ۱۳۵۷

آقا دارد کار را خراب می‌کند. آن فتوای بیجا در باره حجاب و این صحبت های دیروز... که غیر مستقیم تعرضی داشت به سنی ها، حمله به ملی‌ها و دموکرات‌ها و تصریح پیاپی که این انقلاب نه ملی بود نه دموکراتیک، فقط و فقط اسلامی بود. چند بار هم گفت قلم ها را بشکنید لابد در آینده جشن قلم شکنان می‌گیرند... هنوز نتوانسته (۱۴ اسفند، یعنی) دوشنبه گذشته و جمع شدن بر سر خاک دکتر مصدق را هضم کند. عجیب است که آریامهر هم نمی‌توانست.

 

 ۲۳ اسفند ۱۳۵۷

چی بود و چی شد. زیباترین واقعه، شگفت انگیزترین انفجار نوری که در عمرم دیده بودم چه زود و چه آسان به ابتذال کشید، انقلاب را می‌گویم... شارلاتان ها دارند جلو می‌افتند و آش همان آش و کاسه همان کاسه می‌شود. چون که دیکتاتوری دارد می‌آید و وقتی که بیآید پی آمدهایش هم می‌آید، آن هاله تباه و ستمکاری که دور دیکتاتور حلقه می‌زند... باز ترس مثل شبحی دارد از توی تاریکی پیدایش می‌شود و همچنان که مثل ابر و دود می‌آید فضا را تاریک می‌کند. هوا سنگین و نفس کشیدن دشوار می‌شود، باید به احتیاط و سنجیده نفس کشید، مبادا نفس بیجا بکشی به قول نیمایوشیج: من قایقم نشسته به خشکی...

 

 

> در سوگ شاهرخ مسکوب   

> من نويسنده « در کوی دوست » هستم ولی او نوشته من نیست   

> عشق داغي ست که تا مرگ نيايد نرود   

 

***

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.