شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ - ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۲



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

آزادی اندیشه اینجوریا نمیشه – 2

علی ناظر

خونه از روزی که دادگاه شروع شده دیگه اون حال و هوا رو نداره. هرکسی سرش به کار خودش بنده. همسرم دیروز با تعجب پرسید چی شده که دیگه با قلم نمیرین یک گوشه و خلوت کنین... حرفتون شده...؟ چیزی نگفتم... یعنی حرفی برای گفتن نداشتم... مثلا چی می گفتم؟ تازه هم اگه می گفتم وضع بدتر می شد. قلم کر که نیست... همه چیزو  میشنید و روز دادگاه هرچی گفته بودمو علیه خودم استفاده می کرد.
از روزی که دادگاه شروع شده، هر روز یک بیانیه، اطلاعیه، اعلامیه و چه و چه صادر می کنه، و بالای همه می نویسه یا آزادی بدون چون و چرای قلم یا هیچچی.... و زیرش می نویسه تنها ره رهایی از دیکتاتوری شورشه... دیکتاتورافشا باید گردد... پیش به سوی افشای چهره کریه فاشیسم در پس لبخند ها و جملات مردم فریب.... و بگیرو برو النهایه....
اینروزا... دیگه نه جواب تلفن میدم... نه با رفقا در تماسم... میرم یک گوشه ای و به قلم فکر می کنم که حوادث بی ریشه و بی پایه چه ساده تونست قلم رو از دستم بگیره و اونو مجبور کرد به خودزنی... فردا روز آخر دادگاهه. قاضی (منظورم قاضی راستی راستکیه) گفته که این معرکه هرچه زودتر باید جمع بشه و از طرفین خواسته که فردا جمع بندی بکنن...
 
فردا روز قیامته...
مسلمونا میگن شب اول قبر دو تا فرشته میان بالای سرت و شروع میکنن به بازخواست و پرس و جو در باره آنچه در نامه اعمالت نوشته شده... فکر کردم شب اول قبرمه... ناراحتیم بیشتر برای قلم بود.... وای اگه دادگاه به نفع من رأی بده و قلم رو مجبور کنه عذر تقصیر بخواد... با خودم قرار گذاشته بودم که قبل از رسمی شدن دادگاه، بگم که قلم حق داره و همه حرفاش درسته، ولی نتونستم... آخه مگه من چی گفته بودم که این حرفو بزنم...؟
قاضی وارد اتاق شد و همه به احترامش بلند شدن.
در حالیکه روی صندلی می نشست بلند گفت متشاکی بیاد روی صندلی قضاوت بنشینه... از روی صندلی خودم بلند شدم و رفتم اونجا روی صندلی قضاوت نشستم. قاضی با احترام رو به قلم کرد و گفت فکر کنم امروز نوبت شماست که شروع کنین...
قلم از جاش بلند شد و با عرض احترام به قاضی رو به حضار در جلسه کرد و گفت:
بالاخره باید تصمیم خودمونو بگیریم... یک عمریه که صاحبان قلم... که این روزها بهشون میگیم صاحبان رسانه، و شاید بهتره بگیم صاحبان زر و زور، قلم رو به اسارت گرفته اند و تعیین میکنن که چه کلامی درسته و کدوم غلط... چه جمله ای به نفع خلقه و کدامین به ضررش... به اینهم میگن دموکراسی، قانون، حقوق تعیین شده در کتب قانون، و یا اگر در حال مبارزه با دیکتاتوری هستی، به اون میگن قلم متعهد... و اگر از این قوانین بخوای گامی اونطرفتر بذاری... میشی خائن... مزدور... دشمن شادکن...
همه بخوبی میدونیم که این برچسبا همه و همه در راستای پایه ریزی حکومت دیکتاتوریه... امروز که هنوز خبری نیست قلم رو متعهد میکنن به حرمت خون شهدا... همینکه حرفی بزنی که به مذاق اونا، که زر و زور دارن، خوش نیاد... میشی عامل بیگانه... فورا طردت میکنن... در نگاه اونا... قلم وقتی قلمه... که فقط برای اونا بنویسه... در راستای اهداف اونا روی کاغذ بیاد و کج و راست بشه... و این کج و راست شدن، این چپ و راست زدن هم باید به فرمان صاحبان زر و زور باشه...
من از همینجا به تمام قلم ها در سطح جهان فراخوان میدم که دست از کار بکشن و به اعتصاب خشک دست بزنن... اگر به هر دلیلی قلم نباید و نمی تونه آزادانه بنویسه، بگذار که اصلا قلم نباشه... جمعیت مخالف قلم شروع کردن به انشاالله انشاالله گفتن... قلم با لبخندی به آنها اشاره کرد و گفت این نمونه ساده حصر قلمه... صاحبان زر و زور به کمک هواداران و مزدبگیران خود با ایجاد جوّی که مشاهده می کنیم دائما تلاش میکنن تا قلم سر خم کنه... به نظر این حضرات... قلمی باید بنویسه که همه ملاحظات لازمو در نظر بگیره...
اینروزا.... فقط لازمه به هماهنگ شدن تمام روزنامه ها در جهان غرب دقت کنیم... صاحبان همه این رسانه و روزنامه و مجلات از انگشتان دست بیشتر نمیشه... همه هماهنگ مثه یک ارکستر سمفونیک با اشاره رهبر ارکستر... یک نت و یک نوا را می زنن... صاحبان رسانه... تونستن قلمارو به اسارت بگیرند... با یک دست قلم و تو دست دیگه چکش نگهداشتن... تا اگه قلم خواست برخلاف میل قلم زن حرکت کنه با چکش بزننش.... به همین خاطره که بهشون میگن قلم زن... چون قلم رو میزنن... شکنجه اش می کنن... اسیرشون شده و از همینجا تموم قلم زن ها رو به شدیدترین وجه ممکن محکوم می کنم... از اونا که هنوز به قلم و مقام قلم احترام میذارن و حرمت قلمو نگه میدارن می خوام که هسته های شورشی علیه قلم زن ها تشکیل بدن... روی سخنم به همه است... با این واقعیت روبرو بشیم... تا قلم، تموم قلم ها در سطح جهان آزاد نشن... آزادی و دموکراسی نمیتونه معنی واقعی پیدا کنه... میشه فورمالیسم.... صوری.... چگونه میشه گفت در این کشور دموکراسی و حکومت مردم بر مردم هست، وقتی مردم نتونن اونچه که باور دارن رو بیان کنن... و از قلم بخوان که حرفای اونارو بنویسه...؟
امروز که داشتم وارد دادگاه می شدم.... یکی رو دیدم که پلاکارتی در دست داره... روش درشت نوشته شده والقلم و مایسطرون... و زیرش نوشته به قلم و آنچه می نویسد سوگند.... همه می دونیم که این رو از روی قران، سوره... ن والقلم کپی کرده... در اینجا نمی خوام به خود قران و اونچه در اون اومده و اینکه تا به چه حد میشه به این سوگند باور داشت، بپردازم... اونرو میسپارم به اون قلم هایی که هنوز آزادانه در تلاشن که آگاهی رسانی کنن... فقط به این بسنده می کنم که بگم این تنها آیه در قران نیست که به قلم و بیان اشاره داره... مثلا
(خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ، عَلَّمَهُ اَلْبَيٰانَ) در سورۀ رحمن آيۀ 3 و 4 «خداوند انسان را خلق كرد و بدو بيان را آموخت.» و یا...
(عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ اَلْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ ( در سورۀ علق آيۀ 4 و 5 «خداوندى كه با قلم آموخت، به انسان تعليم كرد آنچه را كه نمى‌دانست.»
مفسرین قران که صاحبان اسلام شده اند و اسلامو اونطوری که می خوان تعریف و تفسیر می کنن و روایات و احادیثی رو مقبول و درست می دونن که به مذاقشون خوشتر بیاد، متفق القولن که اینا... آیات و نشانه هایی از رهنمودهای خداست...
خلاصه اینکه هدف و اهمیت قلم برآمده از این آیه... در اینه که بنویسه... و منظور از  ومایسطرون که معنی تحت اللفظی اون میشه به آنچه نوشته شده... یعنی همین قران... پس قران به دو عنصر اشاره داره... عنصری که به فرمان خدا می نویسه – قلم - و هدفی که از نوشتن برای ن (در آن سوره) طراحی شده... یعنی به وجود آوردن قران... در ادامه آیه میاد که هدف قران اینه که محمد را از اسفل السافلین بیرون آورده و به طبقه صالحین و الیت ارتقایش بده....
خب... بیایم از دید و عینک اسلامی، حتی اگه قلبا به قران و اسلام و... باور نداریم... فقط در راستای حقیقت یابی... به همین دو نکته بسنده کنیم...
هدف خروج از ناپاکی و ورود به پاکی است.... اما پاکی و از صالحین شدن تنها زمانی رخ میده که چیزی به اسم قران نوشته شده باشه... ولی در اینجا با یک مشکل روبرو میشیم... تعریف صالحین... چه کسی صالح است و چه کسی نیست...؟ پاسخ قران به سوال خیلی ساده است... آنکسی صالح است که به آیات و معانی آن در قران تن بده.... این یعنی چه...؟ یعنی پاک بودن... صالح بودن... انقلابی بودن... و نجس نبودن... منافق نبودن... و بالاخره مزدور نبودن.... این سوگند (والقلم و مایسطرون) زمانی معنا و مفهوم پیدا میکنه که به این کتاب، بمثابه کتاب قانون اقتدا بشه... و وقتی به تموم قوانین مطرح شده برای صالح شدن تن دادی... صالح میشی... اما ناخواسته... و همزمان.... قلم رو اسیر اون قوانین میکنی... چرا که هر قلمی که بر مبنای آنچه در این کتاب راهنما آمده نچرخه بدون شک هرچه بنویسه گمراه کننده، پلید و نجس و غیر صالح است....
الله، و یا همون صاحب قلم، چرخش قلم  رو تا زمانی مقبول میدونه و به اون سوگند میخوره که در راستای دستورات قرانی باشه... اسیر و عبید دستورات صاحب قلم بشه...
حرف قلم را قطع کردم و پرسیدم، میشه شرح بدین که قران چه می خواسته که به نظر شما مترادف با سانسور و به اسارت گرفتن قلمه؟
قلم با نیم نگاهی گفت، هرچند پاسخ به این سوال می تونه رشته فکرمو به بیراهه بکشونه و این خود یکی از ترفند های صاحبان زر و زور و رسانه است که اذهان را منحرف می کنن تا اصل موضوع به فراموشی سپرده بشه... با این وجود پاسخ شما را میدم...
هر چیزی از جمله رهنمود و یا راهبرد... عمر مشخصی داره... خیلی از قوانین مدوّن هم به همچنین.... صدور حکم از بالا... استثمار قلم توسط صاحبان رسانه و زر و زور، در همه ایدئولوژی ها مشاهده می شه و مختص به اسلام نیست... قلم نمیتونه آنچه در قران اومده و لازم الاجراست رو نقد کنه ... چراکه مورد خشم حامیان قران قرار میگیره...
دوباره صحبت قلم را قطع کردم و پرسیدم... یعنی نباید قانونی مدوّن وجود داشته باشه؟ نباید اصل و اصولی که بتونه سره را از ناسره تشخیص بده وجود داشته باشه؟ قلم با عصبانیت پاسخ داد... این دومین باره که صاحب قلم تلاش میکنه رشته فکریمو بهم بزنه... کتاب مورد نظر و یا هر کتابی که قوانین مدوّن رو در بر گرفته... یک سری اصل و اصول رو معرفی میکنه... البته بستگی داره به اینکه شما به چه چیزی میگین اصل... و اصول پایه ذهنی و فکری و ایدئولوژیکی شما چی هستش...؟ برای صاحبان زر و زور... هرآنچه از انباشت زر و زور پیشگیری کنه غیر اصولیه و باید در هم شکسته بشه... در بسیاری از ایدئولوژی ها... چپ و راست هم نداره... اصل به چیزی گفته میشه که آن ایدئولوژی بر آن استوار شده... اصول دین در اسلام چیه...؟ توحید و نبوت و معاد... آیا میشه این سه اصل رو به چالش کشوند...؟ مثلا آیا قلم میتونه بگه خدا و یا به زبان مسلمونا الله وجود خارجی نداره... بلکه ساخته و پرداخته ذهن انسانه...؟ انسانی که نسل بعد از نسل به بودن آن عادت کرده و با آن اخت گرفته...؟ و یا بگه وحده لا شریک له در جهان واقعی بی معنی است...؟ و اگه گفت و نوشت و قرانو نقد کرد.... بدون شک قلم... مورد عتاب و توبیخ و حتی فتوا به قتل قرار میگیره... بطور حتم اگه روزی قلم بنویسه که خدا نیست... چنانکه بارها نوشته... فورا میشه کافر.... و البته بنا به متن همین ومایسطرون – قرانی که نوشته شده – و رهنمودهایش.... جزای کافر مرگه....  یک زمانی نه چندان دور.... تا همین یکی دو قرن گذشته نمیتونستی علیه محمد و مسیح و موسی علنا حرفی بزنی... جزایت سوختن در آتش بود... در برخی از کشورها... هنوز که هنوزه... در قرن بیست و یکم، قلم نه تنها نمیتونه بگه خدا نیست... بلکه حتی نمیتونه به محمد انتقاد کنه....
حرف قلم را قطع کرده و گفتم... ولی...
اما حرف مرا قاضی راستی راستکیه که پهلوی من نشسته بود قطع کرد و گفت... بهتره یک تنفس داده بشه تا اونایی که اهل نماز هستن وقت برای وضو و نماز ظهر داشته باشن... بقیه هم میتونن با حفظ آرامش همینجا نشسته و یا از اتاق برن بیرون...
یکی از حضار داد زد آقا چرا فیلمو جای هیجان انگیزش قطع کردی...؟ یکی دیگه گفت... میخواد آگهی تجارتی نماز جماعت رو پخش کنه.... سومی گفت... استغفرلله... تو کله اینا آزادی قلم و بیان یعنی این... وقتی به نماز میرسه، میشه آگهی تجارتی... ولی اگه بگن برای صرف کباب و شراب تنفس میدیم... همه دهنا آب میفته و همه از سر و کول هم بالا میرن که عقب نیفتن... جاده آزادی بیان و قلم برای اینا یکطرفه است... و در حالیکه آستیناشو میزد بالا، به طرف اتاق مجاور دادگاه که برای عبادت منظور شده بود راه افتاد...
به قلم نگاه کردم... به من خیره شد... گفتم شنیدی... بخور حقته... وقتی زیادی چپ روی کنی... کار به اینجا میکشه که این برداشتو از حرفات بکنن... شونه هاشو بالا انداخت و با نفری که اومده بود ازش امضا بگیره تا به همه نشون بده که او هم در دادگاهی شدن قلم شرکت داشته، شروع کرد به حرف زدن...
در دادگاه نیمه باز بود... یکی بیرون از اتاق دادگاه... وسط سالنی بزرگ واستاده بود و دستشو گذاشته بود پشت گوشش و با صدای بلند داشت اذون می خوند... حی الا خیرالعمل... حی الا خیرالعمل...
از پنجره به بیرون نگاه کردم... ماشین بی بی سی یک گوشه پارک کرده بود و گزارشگر با هیجان از اینطرف به اونطرف می دوید و با مردمی که تو خیابون ازدحام کرده بودن مصاحبه می کرد...
صدای منشی دادگاه منو بخود آورد... دادگاه رسمیه.... فورا بجای خودم و صندلی قضاوت برگشتم...از نشستن روی این صندلی بدم میاد... از اینکه باید مطلبی، شخصی و یا سوژه ای رو قضاوت کنم ناراحتم، اصولا فکر میکنم که  در جایگاهی نیستم که بتونم قضاوت کنم...بر خلاف خیلی ها که ادعا میکنن میدوونن چی میگن و چی میخوان... من میتونم اعتراف کنم که هنوز با خودم صفر صفر نشدم.... هنوز خیلی چیزا در باره خودمو نمیدونم... اونوقت چطوری میتونم بقیه رو قضاوت کنم...؟ شما اینطوری نیستین...؟ یعنی روی همه حرفا و کاراتون سفت سفت مطمئنین...؟ خوش بحالتون....
قاضی راستکیه با چکش محکم روی میز زد و چرتم را پاره کرد و با لحنی آمرانه گفت... بهتره که به بقیه صحبتهای جناب قلم توجه بشه تا همین امروز بتونیم به جمع بندی درست ... و در حالیکه زیر چشمی به من نگاه می کرد... و قضاوتی درست برسیم.... جناب قلم خواهش می کنم ادامه بفرمایین...
قلم برخاست... و با احترام به دادگاه ادامه داد... در باره اصل و اصول می گفتم... اصل به زبانی دیگه همان مبداء است... یعنی برهان و منطقی که برای اثباتش به برهان و منطق دیگه ئی وابسته نباشیم... و بشه با اون، جهان درون و بیرون از ذهنو شناخت... در دوران های پیش... آنهایی که به جهان بینی و شناخت توجه بیشتری داشتن و سیاسی فکر و عمل نمیکردن... بر این باور بودن که خدا جهان را بر مبنای الگویی که از آن زیباتر نیست ساخته و آنچه که هست... واقعا تصویری از آن الگوی زیبا و نادیده است.... ساده اینکه به الگو ها و ایده باور داشتن... این الگوها مبدا و آغاز بودن و از آن نقطه، نقاط دیگر شروع و منتج می شدن... اگه این تعریف مختصر از مبداء را مترادف با اصل بدانیم... به این نتیجه می رسیم که اصل.... ما رو به شناخت از خود.... شناخت از محیط بیرون که همان جهان واقع است، و شناخت از درون خود، که جهان ذهن است.... و به شناخت از آن الگو و یا ایده متعالی و زیبا نزدیک می کنه....
یکی از وسط جمعیت شروع کرد به ادای خُرخُر درآوردن و خمیازه کشیدن.... بعد از جاش بلند شد و گفت آقای قاضی ما شدیدا اعتراض داریم... این یارو... قاضی با شماتت گفت آقا درست صحبت کنین... مرد بی توجه به این اخطار ادامه داد... طوری حرف میزنه که فقط خودش میفهمه.... از صبح اومدیم جا گرفتیم و برا خودمون ساندویچ درست کردیم که بفهمیم آخر این نمایش چی میشه... ولی طرف مثه اینکه داره جاپونی حرف میزنه... خلاصه اینکه ما که نفهمیدیم چی میگه... بعد رو کرد به قلم و گفت.... قربون شکل ماهت... همچی، یکخورده فیتله رو بکش پایینتر و یکجوری حرف بزن که ما هم بفهمیم... جمعیتی که دور وبرش نشسته بودن شروع کردن به کف زدن و سوت زدن.... یکعده هم شروع کردن به دم گرفتن که ... ما تخمه جاپونی نمیخوایم...
قاضی راستکیه دوباره پهلوی گوشم چکشو محکم زد روی میز و گفت اگه ادامه بدین این جلسه غیر علنی ادامه پیدا می کنه... قلم وحشت زده و با عجله گفت ... خواهش میکنم جلسه رو غیر علنی نکنین... همیشه هر جلسه ای که غیر علنی انجام شده... با زد و بند تموم شده... باید همه چی شفاف باشه... ایشون درست میگن... اشکال از منه... باید در سطحی صحبت کنم که حتی ایشون هم بفهمن.... و رو کرد به مرد و گفت می بخشین... حق با شماست... میشه اسمتونو برای ثبت در تاریخ بفرمایین....؟ مرد معترض بلند شد و گفت... اسم مخلص شما قاطبه مردمه... قلم سرشو به علامت مثبت تکون داد و زیر لب گفت فکر می کردم... و ادامه داد...
تلاش می کنم ساده تر بگم که قاطبه... که همیشه به قلم رجوع میکنن تا کارشون راه بیفته... هم متوجه منظورم بشن... به تعریف اصل برگردم... هر الف جایی و هر نقطه مکانی دارد... اصل هم به همین شکل... اصل در قران اونچیزیه که قران و خداپروران تعیین می کنن... در سیاست هم به همین شکل.... مثلا تعریف از اصل در زمان هیتلر با تعریف از اصل در این دوران تقریبا  با هم متفاوتند... در صورتیکه در دنیای حقیقی.... اینا هیچکدوم اصل نیستن... بلکه فرعیاتین که بجای اصل بخورد جوامع داده شده....
به نظر من اصل نباید شخصی و منحصر به فرد باشه.... یکتاپرستی یک اصل نیست، چرا که فقط (منحصرا) در حیطه خداشناسی و متافیزیک تونسته خودشو بمثابه یک اصل تثبیت کنه... یکتا بودن خالق در چشم یک آته ئیست کاملا بی معنا و غیر ضرور است... اگه به دنبال معنای حقیقی اصل هستیم باید بپذیریم که اصل یا مبداء نباید منحصر به یک سوژه واحد و مشخص باشه... بلکه باید جهانشمول باشه... مابقی، همه و همه... برداشت و قرائتی از اون اصل هستن که بنا به شرایط مکان و زمان تدوین شده اند....
حال به اصل موضوع بپردازم...
آزادی قلم یک اصله.... وابسته به زمان و مکان نیست... منحصر به فرد... یا ویژه یک قبیله و قوم و ملت و فرهنگ مشخص هم نیست و نباید باشه.... مبداء برای شناخت از فرهنگ، سیاست، ایدئولوژی، و یا نحوه مبارزات مردم در جوامع است... اگر به هر دلیلی، آزادی قلم محدود بشه... مثلا بخاطر احترام به خون شهدا... روابط دیپلماتیک بین دو کشور... و..... یا حتی تحلیلی از فلان نقاشی و شعر و آهنگ... و از همه فجیعتر... وقتی شعر و آهنگ و هنر... حتی هنر سخنوری... و قلم محدود بشه... این محدودیت، حتی اگه نیت خیری هم پشتش باشه... اولین قربانیش... جامعه و قاطبه مردم خواهند بود... از همان لحظه که محدودیت برای قلم به تصویب برسه... دیگه دلیل و امکانی برای اعتراض نمی مونه... محدود شدن قلم به آنچه صاحبان قلم و یا صاحبان زر و زور و رسانه می فرماین... مترادفه با برداشتن اولین گام به سوی تشکیل طبقات در جامعه... تقسیم جهان و هستی به دو بخش استثمار شونده و استثمار کننده... و در زیر چکمه های صاحبان زر و زور و رسانه قلم داره آخرین نفس هاشو می کشه... هرچه قلم محدودتر و محدودتر بشه... استثمارزدگی سریعتر تغییر هویت داده و اصالت خود یعنی فاشیسم را بروز می ده... و در نبود قلم و یا وقتی قلم محدود بشه.. ابزار برای افشای فاشیسم... از انسان و  قاطبه مردم گرفته میشه...
اشکالی که خواسته متشاکی داره دقیقا در همینه... او جهان را محدود به امروز و فردا و خلاصه در حیطه زمانی کوتاه می بینه... حال آنکه استثمارگر و فاشیسم.... نظام بندی جهان هستی را برای دراز مدت برنامه ریزی میکنه... و هرگونه سکوت و سکون و کرنش در برابر این راهبرد... برابره با ذبح آزادی بیان و قلم در پیشگاه صاحبان اصلی قلم یعنی همین قاطبه مردم... البته ذبح قلم با یک شعار و زمینه سازی مشروع و فریبکارانه همراهه... تاریخ بارها نشون داده که قاطبه مردم... به علت کمی آگاهی... و نبود یا محدود شدن قلم... به این چاه ویل سقوط کرده و پیشرفت انسانی به تعویق افتاده....
برای اینکه کسی فکر نکنه که منظورم از توسل به قرآن.... تقبیح اسلام و قرآنه... می خوام بگم که بنا به گفته خود مسلمونا.... در روز قیامت جوهر با خون شهيدان وزن مى شه و مُركّب بر خون مى چربه..... این حرف من نیست... حرفیه که محمد... جمعیتی که پشت قلم نشسته بودن شروع کردن به صلوات فرستادن... و مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس گفتن... مردی که همیشه پشت سر قلم مینشست و قلمو نفرین میکرد... محکم زد پس کله قلم... که ملحد... محمد کیه...؟ بگو حضرت محمد.... دوباره همون جمعیت صلوات فرستادن....
قلم با این پس گردنی پرت شد وسط اتاق دادگاه.... و نظم دادگاه منقلب شد... طرفداران قلم شروع کردن به شعار دادن.... توپ، تانک، فشفشه... قلم ساکت نمیشه.... مرگ بر مرتجع... جمعیتی که صلوات گفتنشون تموم شده بود و نمیخواستن از اون عده عقب بیفتن.... در حالیکه با انگشت به قلم اشاره میکردن.... با هیجان شروع کردن به شعار دادن..... قاضی اگه قاضیه... به مرگ قلم راضیه...
قبل از اینکه قاضی راستکیه چشکششو بزنه روی میز... دو دستی گوشامو گرفتم...
با فرود آمدن چکش همه سرجاشون نشستن... یکی از مأمورین حراست... رفت زیر بغل قلمو گرفت و از روی زمین بلندش کرد...
قلم به ضارب نگاه کرد و ادامه داد....
همونطور که می گفتم این حرف من نیست... حدیثی است که به محمد منتسب کرده ان.... وُزِنَ حِبرُ العُلَماءِ بِدَمِ الشُّهَداءِ فرَجَحَ عَلَيهِ.... مُركّب علما با خون شهيدان وزن مى شود و مُركّب بر خون مى چربد..... حتی اگه بیشتر کاوش کنیم... می خونیم که مکارم شیرازی هم گفته و تأکید کرده که حرمت قلم از خون شهید بیشتره... و 4 دلیل آورده..... طبق روایات اسلامی در قیامت ارزش کار علماء سنگین تر از خون شهداء می باشد زیرا: 1- علماء چون با روح مردم سر و کار دارند می توانند با یک قطره مُرکب، جامعه ای را متحول کنند و مانع نفوذ دشمن شوند. 2- این علماء هستند که پیام شهادت را به جهانیان می رسانند و به شهید ابدیت می بخشند. 3- علماء خون شهید را تحلیل می کنند و عوامل و اهداف و پیام شهادت را به مردم می رسانند. 4- جهاد علمی در همه زمانها وجود دارد برخلاف جهاد جسمی که در هر زمان و مکانی امکان ندارد.....
خود خمینی هم.... جمعیت همیشگی اینبار سه بار صلوات فرستادن..... خمینی در صفحه 227 جلد 16 خطاب به پاسدارا میگه... و مِدادُ الْعُلَماءِ افْضَلُ مِنْ دِماءِ الشُّهَداء....  دماء شهدا گرچه بسیار ارزشمند است و سازنده، لکن قلمها بیشتر می‌تواند سازنده باشد. و شهدا را، قلمها می‌سازند و شهیدپرور هستند قلمها....
نمیدوونم متوجه این سه نقل قول شدین یا نه.... در هر سه مورد.... هرچند در ظاهر به قلم احترام گذاشته میشه.... ولی در اصل داره به صاحبان قلم (العلما) اشاره میکنه و هی اونارو باد میزنه.... در این حالت و در این نگاه ابزاری... قلم زمانی بر شهدا ارجح میشه که بتونه سازنده باشه... که در دست علما... و در حالیکه به من اشاره می کرد با تمسخر گفت.... همان صاحبان قلم... قرار داشته باشه.... بتونه خون شهدارو تحلیل کنه... پیام شهادتو به مردم برسونه... خلاصه اینکه... قلمی بر خون شهید ارجح است که متعهد باشه... این خلاصه حرف آیات قران، احادیث و جناب متشاکیه...
کلام آخر اینکه... تاریخ رو صاحبان قلم نوشتن.... صاحبان زر و زور... آنهایی که قدرت رسانه ای رو در دست گرفتن.... در اسلام با اذان شروع شد... و امروز... نگارش و نگرش به تاریخ در دست صاحبان رسانه است... هرچه تعداد رسانه ها بیشتر باشه... و صاحبان رسانه کمتر... هوچیگری بیشتر میشه... شستشوی مغزی بیشتر میشه... ولی وای به روزی که قلم بخواد حقیقت رو اونطور که هست بنویسه... بخواد قاطبه مردم رو با واقعیات اونطور که هستن آشنا کنه... بهشون آگاهی بده... از انحراف اذهان پیشگیری کنه.... اونوقته که همه رسانه ها... همه مزدبگیران رسانه ها... همه اونایی که موجودیت کاذبشون به آنچه که حقیقت نیست بلکه به تصویری از یک فریب بزک شده گره خورده... فریاد یا مصیبتا سر میدن....
بیهوده نبود که شاملو با وجود آنهمه درد در رگانش.... فقط یک آرزو داشت....
ای کاش می‌توانستم
یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.
قلم نگاهی اسفبار به جمعیت پشت سرش کرد و گفت.... عرض دیگه ئی ندارم....
قاضی راستکیه رو به من کرد و گفت.... حالا نوبت سخنان شماست.... لطفا هرچه کوتاه تر که به نماز مغرب برسیم...
بدون اینکه از روی صندلی قضاوت بلند شم رو به قلم کردم و گفتم... هرچه شما گفتید درسته... اما به اصل شکایت خود نپرداختید... آنچه که همیشه مورد بحث بوده و هست اینه که روش نوشتن آیا می تواند اصول و در این مورد بخصوص حرمت قلمو... زیر سوال ببره یا نه... بدون شک اگه قلم به دست صاحبان زر و زور و رسانه بیفته... اونا تا به اون حد پیش میرن که حتی تاریخ رو  هم تحریف میکنن.... و با تزویر و صحنه های کاذب، واقعیت آنچه که بوده و هستو به آنچه که می خوان باشه تغییر شکل و ماهیت میدن.... این یک حقیقته.... از روزی که تاریخ نگری و تاریخ نگاری شروع شد... قلم همیشه... یک ابزار در دست صاحبان زر و زور بوده... من با قلم کاملا موافقم که باید در یک هماورد علیه صاحبانی که قلم را به گروگان گرفته اند.... اعتراض کرد و دست به اعتصاب و شورش زد... اما... اگر صاحب قلم و قلم به یک سری اصول پایه باور مشترک دارن... نحوه نوشتار طبیعتا نه آزادی قلمو محدود میکنه و نه قاطبه مردم رو منحرف میکنه...
همین چند لحظه پیش... خود شما جناب قلم... وقتی با اعتراض قاطبه مردم روبرو شدین که به نحوه سخنوری شما اعتراض داشتن... به آن اذعان کرده و تغییر روش دادین... تلاش کردین  مطلبو طوری باز کنین که قاطبه مردم هم بفهمن... خب.... خلاصه حرف متشاکی هم همینه... باید به گونه ای نوشت که قاطبه مردم آنرا بفهمه... تنها در این حالته که قلم تونسته وظیفه تاریخی خودشو ادا کنه...
با توجه به این نکته... اگر قضاوت من شرطه... ختم این جلسه را به نفع متشاکی اعلام می کنم... و اعلام می کنم که آنچه من گفته ام به حیثیت قلم لطمه ای وارد نکرده...
با شنیدن حکمی که دادم... جمعیتی که سمت چپ نشسته بودند شروع کردن به اعتراض و با پرتاب گوجه فرنگی پوسیده و تخم مرغ گندیده به طرف من... فریاد می زدند این دادگاه نمایشیه... و مثه بعضی از دراویش که هو می کنن و یکریز دم میگیرن... شروع کردن به شعار دادن... توپ، تانک، فشفشه... این قاضیه جاکشه... توپ، تانک، فشفشه... علی گدا جاکشه.... طرفی که سمت راست نشسته و شدیدا مخالف قلم بودن... و پرتاب تخم مرغ و گوجه گندیده قانعشون نمیکرد... صندلی هایی که روی آن نشسته بودنو به طرف قلم پرتاب میکردن....
تا نیروی حراست بخواد آرامشو به دادگاه برگردونه... قاضی راستکیه از زیر میز پشت خم پشت خم از اتاق خارج شده بود... و من و قلم با سر شکسته و آغشته به تخم مرغ گندیده و جوهری که از بدن قلم فواران میزد... کف اتاق دادگاه ولو شده بودیم... صدا و همهمه همراه با آژیر ماشین پلیس از بیرون از پنجره شنیده می شد..... دستمو دراز کردم و قلمو که به دو قسمت شده بود ورداشتم و گذاشتم تو جیب پیراهنم و محکم بغلش کردم... نمیدونم صدای قلم بود یا قلبم که نالان زمزمه میکرد... چه ارزون خودتو فروختی....

 قلم چند روز بعد بر اثر جراحاتی که برداشته بود از نوشتن بازماند... ولی صدایش هنوز در گوشم طنین میندازه... چه ارزون خودتو فروختی....
ماه ها بعد.... روزی که قلم شکسته رو روی میز میذاشتم... بهش گفتم... اگه صدتکه ات هم بکنن بازهم باید بنویسی... نمیتونی ساکت بمونی... فاشیسم در حال رشده... و خیلیا رو برده زیر چتر خودش.... حتی اوناییکه اصلا انتظارشو نداشتی و بخوابتم نمیومد که با فاشیسم همصدا بشن... باید بنوسی..!! با کمر خم شده از جاش بلند شد و گفت دیگه جون ندارم... ولی من میگم تو بنویس.... از امروز تو قلم میشی و من صاحب قلم...  پس برای شروع... بنویس...
علی شریعتی روشنفکر را بیشتر مترادف با اینتلجنتسیا و نه انتلکتوئل می دانست: روشنفکر نه‌ فیلسوف‌ است، نه‌ دانشمند، نه‌ نویسنده‌ و هنرمند، روشنفکر، متعصب‌ خودآگاهی‌ است‌ که‌ روح‌ زمان‌ و نیاز جامعه‌اش‌ را حس‌ می‌کند و بینش‌ جهت‌یابی‌ و رهبری‌ فکری‌ را داراست. این‌ آگاهی‌ و بینش، آگاهی‌ و بینش‌ ویژه‌ای‌ است‌ که‌ در مسیر تجربه‌ اجتماعی‌ و عمل‌ انقلابی، بیشتر تحقق‌ و تکامل‌ می‌یابد تا از طریق‌ تفکرات‌ مجرد ذهنی‌ و مطالعه‌ و تحصیل‌ مکتب‌های‌ فلسفی‌ و رشته‌های‌ علمی.... اصولا روشنفکر در هر دوره‌ی‌ تحول‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ یک‌ جامعه، هر گرایشی‌ داشته‌ باشد، به‌ هر حال‌ دارای‌ یک‌ «بینش‌ انتقادی» است، مقصودم‌ از این‌ تعبیر، این‌ است‌ که‌ اولا نسبت‌ به‌ «وضع‌ موجود» معترض‌ است‌ و در همین‌ حال‌ می‌کوشد تا آنچه‌ را که‌ در برابرش‌ «وضع‌ مطلوب» می‌داند، جانشین‌ آن‌ سازد.....(مجموعه آثار علی شریعتی)....
قلم ادامه داد.... البته علی شریعتی به روشنفکر متعهد باور داشت... بقیه رو بذاریم برای یکروز دیگه... فقط اینو توی پرونده یادداشت های پراکنده قلم ثبتش کن.... و بعد از کمی مکث گفت... اگه میخوای مطلبی از اون پرونده رو منتشر کنی... میتونی... فقط یادت باشه که موقع ویرایش... اونو سلاّخی نمیکنی و حرمت قلمو نگه میداری....
علی ناظر
10 اردیبهشت 1401
30 آوریل 2022 (یکروز قبل از روز کارگر)
یادداشت های پراکنده قلم بعد از گزارش کامل از تصمیم دادگاه منتشر خواهد شد....
یادداشتهای پراکنده قلم
نیم نگاهی به (نا)کارآمدی ارتش آزادیبخش ملی در روند سرنگونی – 1

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.