شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ - ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۲



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

آزادی اندیشه اینجوریا نمیشه - 1

علی ناظر

نمیدونم برای شما هم اتفاق میفته یا نه؛ ولی گاهی از اوقات میشه که من و قلمم با هم شدیدا گلاویز میشیم. او میخواد همنطوری سرشو بندازه پایین، بگیره و بره و هرچی دلش خواست بنویسه، و من، اینطوری نیستم. قلمم گاهی وقتا اونقدر عصبانی میشه و سرم داد میکشه و تو سرم میزنه که تا مدتها از سردرد نمیتونم خودمو تو آینه نگاه کنم. یک چیزایی میگه و حرفا و برچسبایی میزنه که اگه به شما میزد تا حالا، صدباره، انداخته بودینش دور و یا چنان میزدین تو سرش که نوکش برای همیشه کج بشه. من، اینطوری نیستم. یعنی زورم بهش نمیرسه. بالاخره اون قلمه و من، فقط صاحب قلم.
خیلی وقته که قلم اعاده حیثیت کرده و منو به دادگاه کشونده و پاشو توی یک کفش کرده که یا قلم باید استقلال داشته باشه و یا بهتره که اصلا قلم نباشه. خیلیا که توی دادگاه نشسته بودن و دل پُری از قلم داشتن، وقتی شنیدن «اصلا قلم نباشه»، با شدت و هیجان کف زدن و هورا کشیدن و انشالله انشالله گفتن. یکی هم که پشت سر قلم واستاده بود، در حالیکه صورتشو بطرف آسمون چرخونده بود و دستاشو به حالت دعا بالا برده بود، به حالت نفرین می گفت «برسه اونروزی که ببینم سرت رفته بالای دار». قلم وقتی اینو شنید بجای اینکه به اون چیزی بگه، چپ چپ به من نگاه کرد. مثه اینکه من گفته بودم که سرش بره بالای دار. مثه اینکه من می خواستم نوکش برای همیشه کج بشه. من، فقط گفته بودم، اینطوری ننویس، متین بنویس. همین! نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر!  
خدا براتون روز بد نیاره. وقتی اینو شنید. دستاشو به کمرش زد و در حالیکه دهنشو با ادا کج کرده بود، با پرخاش گفت «متین؟ متین؟» میشه حضرت آقا بفرماین به چی میشه گفت «متین»! تا چند روز پشتشو به من کج کرده بود و محلم نمیذاشت. بالاخره رفتم براش یک جوهر خوشرنگ خریدم تا رضایت داد و لبخندی زد و مثلا آشتی کرد، ولی هردو تا می دونستیم که کارمون از این حرفا گذشته. دیگه نه من حاضر بودم هرچی اون می نویسه را منتشر کنم، و نه او حاضر بود که هرچی من می خوامو روی کاغذ بیاره.
خلاصه اینکه شدیدا در بگومگو هستیم. هر روز از یک اتاق دادگاه به اتاق دیگه. هرشب جمع بندی همه رویداد ها و حرفای دادرس و وکیل مدافع.
داستان اینطوری آغاز شد. چندروز پیش که قلم دست از سرم برداشته بود و داشت به کار همیشگی خودش می رسید، به خودم گفتم، «اصلا میدونی چیه؟ میرم هرچی نوشتمو میسوزونم تا نه از تاک نشانی باشه و نه از تاکنشان».
به همین خاطر نیم های شب که قلم بعد از مدتها سرش رو گذاشته بود روی صفحه کاغذ و چرت میزد و شایدم داشت فکر میکرد که دیگه چی بنویسه، یواشکی رفتم سر همه نوشته هام که از همه یک کپی چاپ کنم و قبل از سحر همه رو آتیش بزنم. توی گشت و گذار بین نوشته ها و پرونده ها، به یک پرونده برخوردم که قلم اسمشو گذاشته بود یادداشتهای پراکنده قلم .
این مال قلم بود و اجازه انتشار نمی داد. یعنی مثل همین الان که در حال چرت زدن و کُما یک چیزایی می نویسه، نوشته هاشو توی این پرونده میذاره. راستشو بخواین بدونین همیشه کارش اینه. یک چیزایی با خودش بالا و پایین میکنه و تحت عنوان یادداشت های پراکنده ثبتشون می کنه و توی این پرونده میذارشون. منم اجازه ندارم منتشرشون کنم.
یکمرتبه... یک فکری به کله ام رسید.... اصلا چرا همه چیز به حرف اون باشه؟ چرا هرچی من می نویسم باید منتشر بشه و نوشته های ایشون فقط بایگانی بمونه؟ یک کپی از همه یادداشت های پراکنده قلم گرفتم و تصمیم گرفتم که منتشرشون کنم. اشکال قلم اینه که پایین نوشته هاش تاریخ نمیذاره، پس شاید نوشته هاشو خارج از نوبت منتشر کنم.
میدونم وقتی که متوجه بشه شروع میکنه به دادکشیدن که «چرا «کپی رایت» رو رعایت نکرده ای و بدون اجازه متن را منتشر کرده ای...؟ ولی دیگه برام مهم نیست. اگه میخواد از حقوق حقه «قلم» دفاع کنه، بذار همه بفهمن که چی میگه. بذار همه با ماهیت واقعیش روبرو بشن، و همه چیزو پای من ننویسن.
یکی از یادداشت رو باز کردم. در باره ارتش آزادی بخش ملی ایران بود، در دو بخش. راستش خیلی پرحرفی کرده، ولی همین پرحرفیا باعث میشه تا طینت واقعی خودشو نشون بده. بذار خودش با دست خودش، خودشو رسوا کنه.
یادم میاد، یکروز ازش پرسیدم آخه مگه تو نمیتونی در باره چیز دیگه ای بنویسی. همش درباره «مجاهدین» و «شورا» و نمیدونم چه و چه باید بنویسی؟ نیشخندی زد و گفت، تو اگه تا الان نفهمیدی چرا، هیچموقع نمی فهمی. گفتم اینم شد حرف؟ تو که می فهمی، به من که نمیفهمم توضیح بده، چرا؟ یکمرتبه به من جدی نگاه کرد و گفت، ساده است، برای اینکه ادعا می کنن «آلترناتیو دموکراتیک»ن. پس اگه آلترناتیون که باید مورد سوال قرار گرفته و به همه چیز و همه کس پاسخگو باشن. و اگه ادعا می کنن که «دموکرات»ن که بدتر... نباید با نقد و تحلیل و نمی دونم چه و چه مشکل داشته باشن. تازه، این اول کاره... بذار برسن ایرون (البته اگه بذارن زنده برسن به تهرون)، یک خدمتی ازشون برسم که دولت و سیاستو ول کننو برن قله قاف. تازه اونموقع شروع میشه به بازخواست. الان فقط سوال میکنم، اونموقع بازخواست میشن که پس چی شد همه اون وعده ها که دادین؟ چرا اقتصاد به همون بدیه که بود؟ چرا آزادی به همون بدیه که بود؟ چرا زندانا پر شده؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
بعد با صدای بلند قهقهه زد و گفت «تنها آلترناتیو دموکراتیک»!؟ پیاده شو با هم بریم... همین الانش، که هنوز کسی نیستن، کسی جرأت نمی کنه بهشون بگه بالای چشت ابروست. فورا لیست 30 هزار شهید رو میذارن جلوت و میگن «شرم نمی کنی»؟ «مزدور»؟ و تا بخوای جواب بدی یک اطلاعیه دسته جمعی منتشر می کنن و آبروی داشته و نداشته ات را پیش کس و ناکس می برن که آره یادته فلان روز فلان حرفو زدی؟ که فلان کارو کردی؟ و برای هرکدوم از اینها هم یک پرونده قطور مدرک و سند میذارن جلوت تا به غلط کردن بیفتی. اونوقت اینا... میخوان برن توی ایران با 90 میلیون آدم، حرمت آزادی قلم رو نگه دارن. نه قربونت... فقط باید صبر کنی....
دیدم توی اخلاق گُهی رفته و نمیتونه جلوی دهنشو بگیره؛ چیزی بهش نگفتم. وگه نه، خیلی حرف داشتم که بزنم. نیم قرن تاریخ داشتم که بذارم جلوش و بگم نه اونطوریا که تو میگی نیست. تاریخ گواه میده که اینا به اون بدیا که تو داری میگی نیستن، فقط «مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ» میدن.
به هرحال، بعد از انتشار این دو بخش «ارتش آزادیبخش ملی ایران»، که فکر کنم حدودا زمانی که جنگ سوریه شروع شده بود، نوشته شده، میریم سر یادداشت پراکنده بعدی. بالاخره، این قلم یا باید روی حرفایی که میزنه استوار واسته، و یا اینکه بره پی کارش.
راستش داره یکجوری خوش خوشانم میشه. این اولین باره که میتونم دستشو رو کنم. البته بعضی از جاها که تند تند نوشته و خوانا نیست، خودم ویرایش و تصحیح کردمشون که بیشتر معنی داشته باشن.
هنوز برنامه کامپیوتر برای انتشار مطالب رو باز نکرده بودم که یکمرتبه سایه قلم افتاد روی صفحه کیبورد. قلم، نفس نفس زنان مثه یک لوکومتیو زغالی که از سربالایی داره بالا میره و دود و دمش از کارکردش بیشتره، و در حالیکه بغض کرده بود پرسید داری چیکار میکنی؟
گفتم، میخوام چاپشون بکنم... با صدایی که یأس درش مشخص بود پرسید بدون اجازه من؟ و یکمرتبه به طرفم حمله ور شد و خواست پرونده یادداشت های پراکنده رو از دستم قاپ بزنه، دستمو کشیدم کنار. با فریاد داد زد، بده به من! سر لج افتاده بودم... گفتم نه! باید چاپ بشن..! یکمرتبه با نوک تیزش بطرفم حمله کرد، و اگه خودمو کنار نکشیده بودم و سر تیزش بهم خورده بود، هرچی در درونم بود رو میریخت بیرون.
از اتاق زدم بیرون و کتمو ورداشتم و در خونه رو محکم پشت سرم بستم. قیافه قلم رو هرگز فراموش نمی کنم. از پشت پنجره، در حالیکه جوهرش قطره قطره ازش روی زمین میریخت فریاد میزد...
بی شرف...
جانی...
خائن...
به تو هم میشه گفت روشنفکر...؟
حیف من که به دست تو افتادم....!
انگشتامو توی گوشام کردم که صداشو نشنوم، ولی مثه اینکه صدا از پشت پنجره نمیومد. از توی قلبم صدا هرچه بیشتر بلند و بلندتر میشد. سوار ماشین شدم و تخت گاز ار خونه دور شدم. ولی صدا دست بردار نبود. صدای رادیو رو بلند کردم که صدای قلبم رو نشنوم. دیوانه وار از این خیابون به اون خیابون رانندگی میکردم... نزدیکای سحر بود که یواشکی کلید رو توی در خونه چرخوندم... همه جا تاریک بود... این اولین بار بود که تاریکی همه خونه رو گرفته بود... کف خونه پر از جوهر شده بود... چراغ روی میزو روشن کردم... یک نامه با سربرگ رسمی به چشمم خورد. قلم منو به دادگاه کشونده بود... زانوهام شل شدن... مثه اینکه دیگه نمیتونستم سنگینی وجود خودمو تحمل کنم... با هیجان به دنبال قلم گشتم... یک گوشه ای افتاده بود... تموم وجودشو جوهر گرفته بود... نوکش شکسته شده بود... مثه اینکه به عمد خودشو به اینطرف و اونطرف زده باشه تا دیگه قلم نباشه... از روی زمین ورداشتمش... با صدای بمی گفت... به من دست نزن.... هرگز به من دست نزن... آروم گذاشتمش روی زمین و از خونه رفتم بیرون.
فرداش که به دادگاه رسیدم قلم زودتر از من رسیده بود... همراه وکیلش آمده بود... وکلیشو می شناختم... خودم به قلم معرفیش کرده بودم... مدافع حقوق بشر و آزادی مطبوعات بود.... رئیس دادگاه که وارد شد... همه به احترام او بلند شدیم. نگاهی به من کرد و با حالتی که تأسف ازش می بارید سرشو تکون داد و گفت شاکی: قلم، و با احترام به اون نگاه کرد و نیم خیز از روی صندلی بلند شد و کلاهشو از سرش برداشت. قلم با حالتی نزار و فقط با نگاه به او ادای احترام کرد. قاضی به من نگاه کرد و گفت و متشاکی، علی ناظر، ژورنالیست. عده ای از مردم که در دادگاه جمع شده بودن و بالای سرشون پلاکارت در دفاع از قلم حمل می کردن، بلند بلند قهقهه زدن.
به احترام از جام بلند شدم. رئیس دادگاه با انگشت کوچکش اشاره کرد که بشینم، و در حالیکه به من خیره شده بود ادامه داد؛ اتهام وارده اینه که شما حرمت قلم را نگاه نداشتین. اگر اعتراف به تقصیر بکنین، هم وقت دادگاه کمتر گرفته میشه و امکان داره آبروی بعضیا که اسم نمی برم کمتر ریخته بشه. اعتراف می کنین؟
عجب گیری کرده بودم. در جواب گفتم، آخه خطایی نکرده ام که به اون اعتراف کنم... فقط گفتم باید متین نوشت. همین! عده ای از حضار شروع کردن به کف زدن، ولی اکثرا شروع کردن به هو کردن. یکی از عقب دادگاه داد زد... متین؟ تا متین رو چطوری تعریف کنی... بقیه جمعیت به طرفداری سرشونو تکون دادن.
اونیکه بالای سر من و قلم واستاده بود، فریاد زد مزدور و یکمرتبه دو دستی یقه قلم رو گرفت. اگه مأمورین حفاظتی نرسیده بودن، حتما قلم رو برای همیشه خفه کرده بود. رئیس دادگاه با چکشش محکم روی میز زد و گفت نظم دادگاه رو رعایت کنین، و چپ چپ به من نگاه کرد. دیگه طاقت نیاوردم... از جام بلند شدم و گفتم من این دادگاهو به رسمیت نمی شناسم. رئیس دادگاه جاخورد. ولی خونسردیشو حفظ کرد و پرسید به چه دلیلی؟ گفتم به این دلیل که این دادگاه قبل از تشکیلش به نتیجه رسیده که من مجرمم. میتونم اینو تو چشای خود شما تشخیص بدم. اونایی که از من طرفداری میکردن از این جملات آتو گرفتن و شروع کردن به شعار دادن که مرگ بر قاضی... مرگ بر قاضی... و وسطای شعار یکی داد زد... بگین مرگ بر دیکتاتور... مرگ بر ولی فقیه... به قاضی چکار دارین؟ اون فقط ابزار دست رهبره...
با خشم به قلم نگاه کردم... ولی اون سرشو روی کاغذ گذاشته بود و به این هیاهو توجه نداشت. مثه آدمایی که دچار افسردگی میشن. زیر لبی گفتم همه اینا تقصیر توست... تویی که اینهمه جار و جنجال بیهوده به پا کردی.... مگه بهت چی گفتم که حالا باید اینجا بشینیم و به این مزخرفات گوش بدیم؟
قلم از جاش بلند شد و راست و استوار ایستاد... همه ساکت شدن. قلم گفت آقای قاضی اگه اجازه بدین یک خواهش غیر حقوقی از محضر محترم دادگاه دارم. یکی از پشت داد زد بشین بابا اینقدر لفظ قلم حرف نزن.... یکی دیگه داد زد... مزدور... خائن.... حرامزاده... با دست هر دوتا گوشمو گرفتم... تحمل اینهمه اراجیفو نداشتم.... رئیس دادگاه دوباره با چکش روی میز زد و گفت نظم دادگاه رو رعایت کنین، و روشو به قلم کرد و با لحنی آروم پرسید شما بفرمایید. فرمایش شما چیه؟ قلم با احترام گفت، می دانم که قاضی باید بیطرف باشه، ولی من از محضر دادگاه تقاضا می کنم که جای خودتونو به متشاکی بدین. اجازه بدین اون خودش قاضی بشه. شما هم کنارش بشینین و اگرراهنمایی حقوقی و یا اگه اداره جلسه را بلد نبود بهش یاد بدین...
همه به هم نگاه کردن.... یکی داد زد داره فرار به جلو میکنه... اون یکی داد زد... داره چهره واقعی متشاکی رو رو میکنه... رئیس دادگاه با اشاره دست از قلم خواست که بشینه، و گفت... من حرفی ندارم... اگر متشاکی موافق باشه، بعد از یک تنفس کوتاه، خود متشاکی قاضی میشه و روی این پرونده تصمیم میگیره. ده دقیقه تنفس میدیم... چکشش رومحکم زد روی میز.
پشت سرمون، جمعیت هر لحظه بیشتر می شد. ازدحام جمعیت باعث شده بود که تعداد افراد پلیس و حراست در داخل و بیرون از اتاق دادگاه بیشتر بشه. از پنجره به بیرون نگاه کردم. ازدحام جمعیت آنقدر زیاد بود که خیابون پر شده بود از پلاکارتها با شعار های مختلف. والقلم و مایسطرون بیشتر به چشم میخورد. یکی دیگه نوشته بود آزادی اندیشه اینجوریا نمیشه... سومی نوشته بود مرگ بر قلم، مزدور ارتجاع سیاه و سرخ. گیر کرده بودم که این معرکه چطوری به اینجا کشیده شد. از دور چشمم به ماشین بی بی سی خورد که با دوربین و دم و دستگاه داشتن به طرف دادگاه میومدن. عده ای داد زدن مرگ بر آیت الله بی بی سی. بقیه گفتن بیش باد. کنار پلاکارتها، پرچم و بیرق ها با رنگ های مختلف دیده می شد که رویشان آرم و شعاری نقش بسته بود.... طبقه کارگر مدافع قلم و آزادی اندیشه است. زنده باد پرولتاریا.... آنطرفتر عده ای که پرچم ایران دستشون بود داد می زدن رضا شاه روحت شاد، کنارشون چند نفر دیگه که اونام پرچم ایران دستشون بود داد می زدن نه شاه، نه شیخ. هیچکس به دفاع از من نیومده بود. احساس کردم که چقدر تنهام...
یکی از پشت روی شونه ام زد و حواسمو به داخل دادگاه جلب کرد. برگشتم، یک مرد ریشو بود... در حالیکه دستشو بطرفم دراز کرده بود، گفت میخوام از شما تشکر کنم. خیلی وقت بود که یکی جلوی قلم اینطوری که شما واستادین وانستاده بود. خانمی که کنارش بود  مقنعه رو سرش و دستکش سیاه به دست داشت گفت... شما با اینکارتون روح تموم شهدای جنگ تحمیلی رو شاد کردین... خدا عوضتون بده....
خواستم بگم که من اصلا کاری نکردم... نه شکایت کردم و نه از این شنبه بازار دل خوشی دارم، ولی یکمرتبه سرم گیج رفت و احساس کردم صورتم خیس شده. یکنفری با تخم مرغ گندیده زده بود به صورتم و در حالیکه مامورین حراست کشون کشون می بردنش داد میزد. شرمت باد... مزدور... زنده باد قلم... زنده باد آزادی اندیشه.... یکی از مأمورین حراست با باتون محکم زد به سرش... دیگه صدایی نشنیدم...
روی صندلی کنار قلم ولو شدم.... با صدایی که بیشتر به خرخر می موند ازش پرسیدم... خوشحالی؟ راضی شدی...؟ همینو می خواستی...؟ سر هیچ و پوچ.... اینهمه آبرو ریزی... اینهمه به دشمن آتو دادن... همه اینا بخاطر چی...؟ که من یک چیزی گفتم...؟ فرض بگیر اشتباه باشه، که نیست... ولی فرض بگیر که اشتباه باشه... آخه مگه تو به آزادی بیان اعتقاد نداری.... اصلا میدونی این دادگاه چند سال طول میکشه... مگه به همین آسونیاست... تازه اول کاره... بی بی سی اومده که آتو بگیره... فردا سیاستمدارا یک عده میان از تو پشتیبانی می کنن و یکعده هم در مخالفت تو... هیچکی از من دفاع میکنه... من اینجا اصلا مطرح نیستم... این تویی که به دادگاه کشونده شدی... تویی که میخوان سرتو ببرن. شاید تو شاکی باشی، ولی اونایی که بلدن صحنه گردونی کنن طوری زمینه چینی می کنن که تو مزدوری کردی که تو دستاویز شده بودی که تو جیره خوار این و اون بودی.... همه این جمعیتو که می بینی بعد از یکی دو سال اصلا یادشون میره داستان سر چی بوده. میرن دنبال کار خودشون، ولی این تویی که مارک بهت میزنن.... آره... آره میدونم همه مارکا به من میخوره... ولی من فقط میشم عامل و تو میشی آمر... مردم عاملین رو میبخشن ولی آمرینو هرگز... همه چیز از چشم تو دیده نمیشه... از چشم خودشون با عینکی که براشون ساختن و به دستشون دادن به تو نگاه میکنن. یادته دوران هیتلر... دوران موسولینی... اصلا همین دوران خمینی گور به گور شده رو.... دیدی چطور و با چه ترفندایی تو رو طناب پیچت کردن و انداختنت یک گوشه...؟ الان فاشیسم در حال رشده... باور نمی کنی ولی طولی نمیکشه که اولین قربونی رشد فاشیسم... خود تو بشی... با توام قلم... اصلا گوش میدی...؟
قلم سرش رو روی کاغذ گذاشته بود و از کنار نوکش که کج شده بود قطره قطره جوهر بیرون میزد و صفحه کاغذو سیاه می کرد. سیاه مثه دورانی که ما توش زندگی می کنیم....
صدایی منو بخودم آورد. دادگاه رسمیت می یابد. متشاکی لطفا تشریف بیارن روی صندلی قاضی بنشینن... چشام سیاهی رفت... پاهام حس نداشت. به قلم نگاه کردم... دیگه جوهری نمونده بود که بیرون بریزه... کاغذ سیاه سیاه شده بود... فقط یک گوشه اش نوشته شده بود
«این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست».
وقتی روی صندلی قاضی نشستم و به قیافه حضار نگاه کردم؟ زنی پلاکارتی در دست داشت که روش نوشته بود زن با قلم آزاد می شود. یکی دیگه نوشته بود حرمت قلم بجاست اگر متعهد باشد. با خودم گفتم این سیاهی لشگر این وسط چکاره ان؟
وکیل مدافع قلم با سرفه ای از جایش بلند شد و رو کرد به قاضی و گفت «ریاست محترم دادگاه...» قاضی حرفشو قطع کرد و گفت... از الان به بعد ایشون رئیس هستند، ایشون رو مخاطب قرار بدین. وکیل با اکراه رو به من کرد و گفت، موکل بنده مورد ضرب و جرح قرار گرفته و اعاده حیثیت می کند. با تعجب به قلم نگاه کردم... من حتی دست روش بلند نکرده بودم... نمیدونستم چکار باید بکنم. به عنوان قاضی که نمیتونم اعتراض کنم، به عنوان متشاکی هم که صندلیمو ازم گرفته بودن. احساس بی هویتی می کردم. نه این بودم و نه اون. به قاضی نگاه کردم... گویی اون منظورم را فهمید و پرسید جناب وکیل مدرک محکمه پسندی که ثابت کنه که موکل شما توسط متشاکی مورد ضرب و جرح قرار گرفته به دادگاه ارائه داده این؟ قلم به وکیلش اشاره کرد که بنشینه و خودش بلند شد و گفت، نخیر ایشون اصلا منو مورد ضرب و جرح قرار ندادن؛ و اگر چهره قلم به این روز افتاده که مشاهده می فرمایین، مستقیما تقصیر ایشون نیست، بلکه این دوران و روزگار است که چهره قلم را چنین مخدوش کرده.... تنها شکایتی که از ایشون دارم اینه که حرمت قلم رو نگه نداشته و خودسانسوری کرده اند....
حضار به هیجان آمده بودند. خبرنگار بی بی سی زیر لبی و مستقیم به استودیو گزارش می داد که ژورنالیستی به جرم ضرب و شتم و تجاوز به قلم مورد محاکمه قرار گرفته، و جمعیت حاضر که بیشتر از حامیان قلم هستند، با پلاکارتهایی که شعارهایی همچون مزدور و خائن و اجیر اجنبی روی آن نوشته شده، متهم را تهدید می کنن که بند از بندت جدا می کنیم. عده دیگری از حضار که ظاهرا طرفدار ژورنالیست هستن خواهان حکم قصاص برای قلم هستند. زنی که چند لحظه پیش به علت هیجان زیاد و به یاد آوردن فرزند شهیدش که به همراه قاسم سلیمانی کشته شده بود، از حال رفته و غش کرده بود، به کمک برادرش از جلسه دادگاه بیرون رفت. یکی از منابع ما که خواست نامش فاش نشود، به ما صریحا اطمینان داده که ژورنالیست متهم، از همرزمان قاسم سلیمانی بوده و اخیرا و پس از دیدن یک دوره ژورنالیسم، به خارج از کشور منتقل شده است. البته بی بی سی نمی تواند اظهار نظر منبع خود را تأیید کند، ولی از فحوای پرونده اینچنین به نظر می رسد که ژورنالیست اخیرا با قلم مشاجره تا حد زد و خورد داشته و مدارکی از قلم دارد که می تواند ماهیت واقعی قلم را افشا کند. جمعی از ژورنالیستهای مقیم ایران، در دفاع از متهم بیانیه ای صادر کرده اند که با تجلیل از متانت ژورنالیست، وجاهت حقوقی دادگاه را به زیر سوال برده اند. از سوی دیگر، طرفداران قلم طی طوماری که امضای بسیاری از نویسندگان، شعرا، و ژورنالیستهای مقیم خارج در آن دیده می شود، حمایت خود را از حرمت قلم ابراز کرده اند. حزب توده طی بیانیه ای از طرفین مشاجره خواسته که خویشتنداری کرده و موضوع را خارج از محیط دادگاه فیصله دهند.... ته دلم گفتم که حقا که آیت اللهی....
وکیل قلم دوباره قیام کرد و گفت با اجازه دادگاه و برای روشن شدن موضوع از متشاکی چند سوال دارم. قبل از اینکه من عکس العملی نشان دهم، قاضی گفت بفرمایید.
وکیل قلم پرسید، لطفا خود را معرفی کنید. با کمی من و من گفتم... من صاحب قلم هستم... وکیل با لبخندی زهرآگین گفت از شما نپرسیدم موقعیت خود را بگویید، بلکه خودتان را معرفی کنید. با من و من کردن گفتم اسمم علیه.... وکیل با پوزخند گفت اسمتون علی است یا علیه... داشت حوصله ام سر می رفت... به قلم نگاه کردم... به من توجهی نمی کرد و از پنجره به بیرون و ریزش شکوفه ها که مثل برف باریدن گرفته بودند و از اصالت خود جدا می شدند نگاه می کرد... به یاد خدابیامرز شاملو افتادم:
نه
این برف را دیگر
سر ِ باز ایستادن نیست ،
برفی که بر ابروی و به موی ما می نشیند
تا در آستانه ی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم
                                                که به وحشت
از بلند ِ فریادوار ِ گُداری
                        به اعماق ِ مغاک
                                    نظر بردوزی .
 
نمیدونم برای شما هم اتفاق افتاده یا نه... یکمرتبه وسط یک موضوع خیلی مهم، حواستون و فکرتون راه میکشه میره یک جای دیگه.... دلم می خواست بتونم از جام بلند شم و تموم شعر را بلند دکلمه کنم و یا حداقل به قلم بگویم:
نه
تردیدی بر جای بنمانده است
مگر قاطعیت ِ وجود ِ تو
کز سرانجام ِ خویش
به تردیدم می افکند ،
که تو آن جرعه ی آبی
            که غلامان
                        به کبوتران می نوشانند
از آن پیش تر
                        که خنجر
                                    به گلوگاهشان نهند .
وکیل دوباره پرسید، لطفا خودتان را معرفی کنید. گفتم علی. پرسید علی... همین ؟ یا دنباله هم داره...؟ گفتم ناظر.... خندید... و به جمعیتی که رفته رفته به دو بخش مخالف و موافق قلم تقسیم شده بودن و چپ و راست اتاق را پر کرده بودن نگاه کرد و گفت: ناظر... یعنی شما نظارت می کنین.... میشه بپرسم شما ناظر چی هستین....؟ قلم با حالی خسته و منگ از جاش بلند شد و گفت، بشین بابا... اون ناظر خل و چل بازیهای آدمایی مثه تو و این جمعیته.... جناب قاضی، میشه جلسه دادگاه رو بدون وکیل ادامه بدیم؟ قاضی که پهلوی من نشسته بود، بدون اینکه منتظر بشه که من جواب بدم، گفت اگر فکر میکنین حالتون به اندازه کافی مساعده که ادامه بدین...
قلم پرسید، علی می تونی بگی چرا باید با متانت قلم زد؟ اصلا برای همه متین رو تعریف کنی؟
من و قلم خیلی وقته که با هم محشوریم. منظورشو فهمیدم... گفتم خیلی ساده... بنویس بدون اینکه بی احترامی کرده باشی.
پرسید یعنی اگه یکی بهت برچسب زده باشه، تو بازهم باید باهش با احترام حرف بزنی و در باره اش با احترام بنویسی؟
گفتم... خب معلومه... تو متین می نویسی چون خواننده تو متینه... تو با احترام می نویسی چون خواننده تو باید یاد بگیره، اگر بلد نیست، که حرمت دیگران را نگهداشتن مهمه. وگر نه هرکسی که دست بالا رو داشته باشه... زورش از بقیه بیشتر باشه... پولش از بقیه بیشتر باشه... و یا مثلا فلان سازمان و حزب باشه که می تونه به هواداراش آماده باش بده که بنویسن و بنویسن و بی حرمتی کنن... تو نتونستی جامعه رو بسازی... کار من... فقط نوشتن نیست... باید تا حدی که بلدم... آموزش بدم... با عمل خود، باید حرمت انسانها رو نگهداشتن رو فرهنگ سازی کنم.... با بی حرمتی و متین نبودن که نمیشه به فلان سازمان بگی خطا کرده... و یا حتی... به اصول اساسی که عمری از آن حرف میزده پشت کرده... به هر دلیلی... ایجاد تهییج و هیاهو کردن فقط کار مرتجعین و پوپولیستا و فاشیسمه.
یک خورده به سر تیتر بی بی سی و رادیو فردا و .... نگاه کنین تا منظورمو بفهمین. اونا مشکلشون خبرپراکنی و آگاهی رسانی و ارتقا دانش و آگاهی نیست... برای اونا خبر و یا یک سوژه مثل همین دادگاه، بمثابه یک جنسه که باید به هر شکلی شده به مشتری قالب بشه. تبعات دور و نزدیک اونم به این نهادهای وابسته به دول بیگانه، ولی به ظاهر مستقل مربوط نمیشه.... خب... من اینطوری نیستم... یعنی خیلی راحته که اینطوری بشم. نوشتن و سر قلم رو کج کردن که کاری نداره،فحش و ناسزا گفتن و یا طوماری از اسامی تهیه کردن که کاری نداره.... ولی مشکل من تشویق خواننده به بهتر خواندن و بهتر فکر کردنه و برای این کار باید حرمت خواننده را نگهداشت.
قلم روی کاغذ یک چیزی نوشت و پرسید، حتی اگه بهت بگن مزدور... خائن... و یا بیانیه جمعی و دفتر ودستک درست کنن که بر مزدور بودن و خائن بودنت مُهر تأیید زده باشن....؟ باز هم باید متین نوشت...؟
گفتم، نگاه کن قلم... ما هردوتا میدونیم که منظورت چیه... ولی مثه اینکه تو به جایگاه خودت پی نبردی... اونا چکار میکنن و چی میگن بر میگرده به شعور و سطح فهم اونا... ولی جایگاه قلم... جایگاه کسی که خودشو ژورنالیست، تحلیلگر، و... می دونه چیز دیگه ئیه...
قلم کاغذی که روش جمله ای نوشته بود رو ورداشت و پرسید پس کی و در چه حالتی باید از خود اعاده حیثیت کنی...؟ اگه تموم وقت بخوای حرمت خواننده رو نگه داری، پس کی و در چه حالتی می خوای به خواننده بگی که واقعیت چیه...؟ که چرا عده ای برخلاف تو... حرمت هیچچی رو نگه نمی دارن ولی ادعای خیلی چیزا رو دارن...؟
سرمو پایین انداختم... قاضی گفت فکر کنم برای امروز بسه... بقیه را بذاریم برای جلسه بعد... و با چکش محکم زد روی میز....
خیلی وقت بود که همه رفته بودن.... توی اتاق فقط من بودم و قلم سرشکسته... از پنجره به بیرون نگاه کردم... شدت باد زیادتر شده بود و گلبرگ های شکوفه همچون رقاصه های کلوبهای ارزون قیمت، به هر طرفی می چرخیدن.... به قلم نگاه کردم... بی حال روی کاغذ لم داده بود و به شاخه های درخت که از شدت باد سر خم می کردن نگاه میکرد... آروم پرسیدم حالت خوبه...؟ به سر شکسته اش اشاره کرد و گفت آره.... گفتم بیا بریم یک سر نو برات بخرم... اصلا این چه کاری بود که با خودت کردی...؟ خودزنی...؟ مگه عقلت پاره سنگ ورداشته.... گفت... میخوای سر نو برام بخری بخر، ولی با سر نو... حرفام نو نمیشن... من قلمم... کارم چیز دیگه ئیه... حتی اگه صدبار سرم بشکنه و سر نو برام بذاری.... بازم اونطور که باید نوشت مینویسم...
گفتم اینو که من از همون روز اول میدونستم، فقط نمی فهمم که تو چرا نمی فهمی که منهم رسم و اصول خودمو دارم... نگاهی به من کرد و گفت پس دیدار در جلسه بعدی... ورداشتمش و گذاشتمش توی جیب پیرهنم که نزدیک قلبم جاسازی شده و گفتم فعلا اینجا بمون و کمی استراحت کن تا برای جیغ کشیدن تو جلسه بعدی جون داشته باشی.....
 علی ناظر
5 اردیبهشت 1401
25 آوریل 2022
یادداشت های پراکنده قلم بعد از گزارش کامل از تصمیم دادگاه منتشر خواهد شد....
یادداشتهای پراکنده قلم
نیم نگاهی به (نا)کارآمدی ارتش آزادیبخش ملی در روند سرنگونی – 1

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.