شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹ - ۲۸ نوامبر ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده - پرده هشتم و نهم

علی ناظر

مسافر، پشت پرده

لینک به پرده 1 و 2
لینک به پرده 3

لینک به پرده چهارم
لینک به پرده پنجم
لینک به پرده ششم و هفتم

پرده هشتم

تلفن زنگ زد. علی با بی حوصلگی به صفحه تلفن همراه نگاه کرد. احمدآقا بود. «الو، سلام احمدآقا. حالتون چطوره؟ می بخشین این روزا اصلا با شما تماس نمیگریم. سخت درگیر این پروژه شدم و شب و روزم با هم قاطی شده. خاله مینو حالشون خوبه»؟ احمد گفت «همه خوبیم. بله... مهسا گفته که سخت درگیر شدی. اشکالی نداره، کاشکی همیشه این قبیل درگیریا آدمو مشغول بکنه. حالا چطور پیش میره»؟ علی آهی کشید و گفت «هرجاشو میگیری یک جای دیگش در میره. مصالح ساختمونی که جن شده، همینکه میگی میخوام غیبش میزنه. حتی اوناییم که قبول کردن بهت بفروشن امشب که میخوابی فرداش بامبول درمیارن که قیمت رفته بالا و نمیتونن به اون قیمتی که گفتن تحویل بدن. وقتیم که میگی آخه پدر آمرزیده با هم دست دادیم و پیش  قسط گرفتی.. میگه شرمنده... پیش قسط رو همین الان میگم براتون پس بفرستن... و صحبت به همینجا تموم میشه...». احمد گفت «میدونم... یکعمری توی این باتلاق دست و پا زدم تا تونستم همین ساختمونا رو بسازم. فرشید نمیفهمه... فکر میکنه ساختمونا مثه علف خرس از تو زمین دراومده... نمیدونه که برای هر آجرش چقدر حرص خوردم...» صدای مینو از اون پشتا میرسید که داره میگه «اااه، ولش کن دیگه... همه چی تموم شده و تو هم بیخودی خودتو حرص میدی که چی بشه...»؟ احمد با غیظ گفت «چی چی رو ولش کن... برای هر مترش صدبار جون دادم و پیش اینو و اون خم و راست شدم. داره همه چی رو یکشبه به باد میده... الان هرشب تو آپارتمانش بزم و پارتی میگیره... دور و برش هم یک مشت رذل و خدانشناس دوره کردن و تا قرون آخرشو میکشن بالا  و بعدش به صورتش یک تف میکنن و میرن..». علی خندید و گفت «حالا احمد آقا شما زیاد بخودتون سخت نگیرین. نسل جدید یکجور دیگه فکر میکنه... اونم تا سرش به سنگ نخوره یاد نمیگیره...» بعد برای اینکه موضوع عوض بشه گفت «متاسفانه این روزا نمیشه شما رو دعوت کرد که برای یکی دو هفته بیاین اینجا و دور از همه چیز استراحت کنین و مهسا رو هم از نزدیک ببینین. البته منم که اینجا هستم اونو نمیبینم. صبح و شبشو تو بیمارستان میگذرونه... وضع اینجا خیلی خطری شده...» احمد گفت «برای همین بهت زنگ زدم که هم حالتو بپرسم و هم یکی دو تا نکته بهت بگم..» علی گفت «خواهش میکنم بفرمایین...» احمد طبق معمول کمی مکث کرد و جملات رو تو دهنش مزه مزه کرد و عاقبت گفت «چند روز پیش در ارتباط با کارای خودم، داشتم با یکی از همین سردارا صحبت میکردم، نمیدونم چی شد که صحبت رسید به کاری که تو میخوای بکنی... خیلی از اینکه برگشتی به ایران و آستین زدی بالا و داری برای ایران یک کار مثمر ثمر انجام میدی تعریف کرد... وقتی بهش گفتم که تو با مشکل تهیه مصالح روبرو هستی.. نگفتم مهسا بهم گفته... یک چیزی گفت که فکر کنم روش فکر کنی بد نیست... میگفت که بجای اینکه اینقد وقت بذارین برای ساختن کلبه های چوبی و مصالح، چرا از این کانکس هایی که تو مناطق زلزله زده و آسیب دیده استفاده میشه استفاده نمیکنه... میگفت برای اینکاری که تو میخوای بکنی لاکچری لازم نیست. همینکه قابل سکنا باشه و حموم و دستشویی و جا برای خواب باشه و گرما و سرماشم میزون بشه، کار تو راه میفته و اوناییم که معتادن زیاد کاری به قر و فر و آرایش خونه ندارن. هزار و یک درد بی درمون دارن و اگه راستی راستی بخوان ترک بکنن، همین کانکس ها از سرشونم زیاده...». علی گفت «کانکس؟!... اینم بد فکری نیست... فقط قیمتش چنده... با بودجه ما همخونی داره؟...» احمد گفت «منم همینو پرسیدم، و گفتم که شما نمیخوای همه پولاتو یکجا خرج کنی و بعدش برای بقیه سال نتونی حتی یکنفرم رو نگهداری کنی... می گفت، قیمت نو و تازه ساخته شدش از چل پنجاه تومن بیشتر نمیشه ولی میتونه از این دست دومی ها که دیگه استفاده نمیشه رو برات پیدا کنه به نصفه قیمت... میگه میتونی کانکسایی بگیری که توش مثلا چارپنج نفر میخوابن یا از این کانکس های بزرگ که بتونی سی چلتا تخت دو یا سه طبقه توش بزنی و حداقل صدتایی رو جا بدی... حالا اگه تو فکر میکنی که کار خوبیه، باهش بیام اونجا هم مهسا رو ببینم و هم با اون بشینیم و ببینیم چکار میشه کرد...».
علی مکثی کردو گفت «احمدآقا اولن که اومدن شما به اینجا برای سلامتیتون خوب نیست...» احمد حرفشو قطع کرد و گفت «چه با حاج محسن بیام یا نیام، من و مینو میخوایم از تهرون بزنیم بیرون برای همیشه بیایم اونجا... پس این سفر فقط برای معرفی محسن نیست...». علی گفت «اومدن شما به اینجا و درصد بالای واگیری و اینطور چیزا رو می سپرم به مهسا...» احمد با بی حوصلگی گفت «از کی تا حالا من باید از ایشون اجازه بگیرم... جونم مال خودمه... آدم باید یکروز بمیره... مردم که به جهنم... حداقل اونجا بمیرم که دخترم نزدیکمه... ضمنا اینا رو با مهسا در میون گذاشتم و اونم حرفی نزده... نگه نزده باشه... طبق معمول یک ساعت موعظه کرده و آخرشم گفته خب اگه میخواین بیاین اینجا بیاین...» و زد زیر خنده و وسطش هم چند تا سرفه کرد و مینو گفت «رو خودت فشار نیار...». علی گفت «خب مثه اینکه پیش از زنگ زدن به من همه چی تصمیم گرفته شده... قدمتون روی چشم. کی قراره بیاین...»؟ احمد گفت «پنج شنبه پس فردا...». علی با عجله گفت «ولی احمد آقا من هنوز با حاج ابراهیم معمار صحبت نکردم. نمیتونم که سر خود برنامه پروژه رو تغییر بدم... از ادبم دوره...» احمد گفت «خب برو صحبت بکن و شب بهم خبر بده... پس یادت نره قبل از اینکه برم بخوابم خبرم کنی...» علی مونده بود که چی جواب بده پس به یک چشم گفتن قناعت کرد و مکالمه با احوالپرسی  کوتاه از مینو تموم شد. علی شروع کرد با خودش حرف زدن «صدتا بزرگتر داری... اون از مش ممد، و حاج ابراهیم که یکریز میگن کل پروژه حالا حالا ها دست نمیده و باید در کنارش یک فکر دیگه ئی کرد و اینم از احمد که از راه دور میخواد همه کارا رو بهم چفت و بست بده...». تلفن دوباره زنگ زد. مهسا بود.
علی با خوشحالی جواب داد و گفت «به به به!! مهسا خانم. چی شده یاد ما کردین»؟ مهسا که صداش کاملا خسته به نظر میومد گفت «وقت برای لوس بازی ندارم... زنگ زدم بگم که دیشب با مامان و بابا صحبت میکردم.. میگن دارن میان اینجا... هرچی بهشون گفتم نه، گوش نکردن... پس خودتو حاضر کن که دارن میان پهلوی تو...» علی انگار چیزی نمیدونه با تعجب گفت «اینجا؟ پهلوی من؟...» مهسا با دلخوری گفت «بله پهلوی جنابعالی... میگن میخوان اولین مشتری در خانه سالمندانت بشن... میگن مگه پول ما کمرنگتر از بقیه است... از ما سالمندتر کجا میتونه پیدا کنه...». علی به ندانستن ادامه داد و با اعتراض گفت «خدا نکرده تو دکتری... نگفتی که وضعیت اینجا قرمزه و خطرناک..»؟  مهسا گفت «تو مثه اینکه اینا رو نمیشناسی؟... هرچی گفتم گوش نکردن... تازگیا هم که بهانه پیدا کردن و یکریز علی از دهنشون نمیفته... علی این... علی اون... مثه اینکه ما برگ چغندریم و از زیر بوته به عمل اومدیم...» علی با لحنی جدی پرسید «اینو که بهشون نگفتی»؟ مهسا با اعتراض گفت «معلومه که گفتم... مامان میگه بیخودی حسودی نکنم... باورت میشه؟... من؟... حسودی؟... میگه حیونکی کسی رو به غیر از ما نداره... میگم من کیو دارم... میگه تو ما رو...». علی با لحنی جدی پرسید «یعنی فکر میکنن من یتیمم و باید بهم ترحم بکنن... من الان بهشون زنگ میزنم و میگم من به ترحم احتیاج ندارم...» مهسا با عجله گفت «د، صبر کن.. تو هم چقد نازک نارجی هستی... نمیشه بهت گفت بالای چشمت ابرویه...» علی حرف مهسا رو قطع کرد و با اعتراض و صدای بلند گفت «چی؟!! بالا چشم من ابرویه؟؟؟ من؟ اصلا به من میاد که بالای چشمم ابرو باشه؟ از تو انتظار نداشتم...». مهسا متوجه شد که علی داره دستش میندازه و با دلخوری گفت «لوس...» علی با خنده گفت «حسود خانم بابات همین الان زنگ زد و همه چیزو گفت. منم هرچی گفتم گوش نکرد و گفت که احتیاجی به اجازه گرفتن از شما رو نداره... حالا اگه میخوان بیان اینجا و موندگار بشن که بهتره تا اونجا تنها باشن... شاید شلوغی توی باغ باعث بشه سرشونم گرم بشه.. مش ممد و فاطمه خانمم که هستن... حاج ابراهیمم همه کارای ساختمون اصلیو تموم کرده و مش ممد و فاطمه خانم هم دارن به یکی از اتاقا نقل مکان می کنن. خب یکیشم میدیم به بابا و مامانت تا ببینیم چی میشه...». مهسا گفت «پس همه چی رو میدونستی و گذاشتی من هی حرف بزنم..»؟ علی گفت «فکرکردم شاید بد فکری نباشه که کمی خودتو خالی کنی... حالا از این حرفا که بگذریم، ما کی شما رو می بینیم»؟ مهسا گفت «از هفته دیگه میام بر دلت میشینم تا بگی که بسّت شده...» علی با تعجب پرسید «چرا...»؟ مهسا گفت « دیروز کمی تنم گرم بود... تست که کردن چیزی نشون نداد، ولی بیمارستان میگه بهتره که روزه شک دار نگیریم و من دو هفته نرم اونجا... اکس ری همون طوری هست که قبلا نشون میداده... پس نه پیشرفتی داشته و نه... چی میدونم... اینم شده درد بی درمون...». علی گفت «پس امشب میای اینجا»؟ مهسا گفت «نه میرم خونه حموم میگیرم و کارامو سر راست میکنم و خونه رو مرتب میکنم که اگه مامان به این شکلی که هست ببینه، فورا میگه الکی نیست که کسی تو رو نمیگیره... کی زن شلخته میخواد؟...» و زد زیر خنده... علی گفت «قرار ما فردا برای صبحونه... بابات یک چیزایی گفت که باید با تو صلاح و مصلحت کنم...». مهسا گفت «اوکی، فقط اینچیزایی که بهت گفتمو به مامان و بابا نگو...» علی با خنده گفت «چی رو؟ که تو حسودی یا اینکه بالای چشم من ابرویه...» مهسا خندید.
علی تو فکر فرو رفت. یعنی مهسا خوب نشده ولی از همه پنهون میکنه؟ نکنه یک چیزی دیگش باشه؟ نزدیکای غروب حاج ابراهیم طبق معمول به علی زنگ زد که گزارش بده. علی گفت «حاج آقا چه بموقع زنگ زدین. الان میخواستم خودم مزاحم بشم. راستش شوهر خاله من که دستش تو ساخت و سازه و این قبیل چیزا با یکی از آقایون جلسه داشته و صحبت به اینجا کشیده و اینکه مصالح کم و گرونه... خلاصه اینکه ایشون پیشنهاد کردن که بجای ساختن کلبه، اونطور که من در نظر دارم، بیایم از کانکس استفاده کنیم. ایشون گفتن که میتونن کانکس دست دوم با قیمت نازل برامون پیدا کنن. گفتم که من تو اینطور چیزا سر در نمیارم و باید با شما صلاح و مصلحت کنم.... راستش بعد از تلفن شوهر خالم رفتم تو سایتا کمی گشتم ببینم اصولا کانکس چی هست... یکخورده فهمیدم  ولی چیز زیادی دستگیرم نشد. یک خوبی که داشتن، زود آماده میشن و میشه کار رو شروع کرد. ما هم که اهل تجملات برای این خونه ها نیستیم... ولی نمیدونم به لحاظ کیفیت، گرما و سرما و اینطور چیزا به درد بخور هستن یا اینکه سازنده ها فقط میخوان جیبای خودشونو پر کنن»؟ حاج ابراهیم گفت «فکر بدیم نیست. نمیدونم چرا خودم به فکرش نیفتادم. خب اگه بتونه جنس خوب با قیمت خوب پیدا کنه میتونیم از همین فردا دست بکار بشیم و زمین و زیر ساختار رو براشون آماده کنیم...» علی گفت «پس من به شوهر خالم زنگ میزنم که بگم... البته ایشون تصمیم گرفتن که برای مدتی تشریف بیارن اینجا و در خانه سالمندان مهمون بشن...» بعد با خنده گفت «بنا شده هزینه موندشونم مثه بقیه مهمونا بپردازن...» حاج ابراهیم گفت «پس تا اینجا پنج تا مهمون دارین...» علی گفت «نه فقط خودشون و خالم...» حاج ابراهیم گفت «... و مش ممد و فاطمه خانم و منم برای چند ماه....» علی گفت «ولی شما که ماشالله سر حالین...» حاج ابراهیم گفت «هستم و نیستم... راستش این بچه ها خیلی به جونم غر میزنن. اینو بخور اونو نکن... میخوام یکخورده آزادی داشته باشم...» علی گفت «ولی حاج آقا وقتی بیاین اینجا باید از یک رژیم غذایی پیروی کنین که به نظر ما دکترا براتون خوبه و به سلامتتون ضرر نمیرسونه... دوا هاتونو باید بخورین... خلاصه اینکه اینجا حیلی سختگیرتر هستیم..» حاج ابراهیم گفت «حداقل غر نمیزنین...». علی پرسید «آقای مهندس میدونه..؟ نمیخوام  با من سر دشمنی پیدا کنه...» ابراهیم گفت «بله... دیشب با هردوتاشون در میون گذاشتم... راستش مخالفت که نکردن هیچ از خدا هم خواستن... منم علی آقا، وقتی توی باغ هستم احساس آرامش میکنم... آدم وقتی پیر میشه... مخصوصا اگه جفتت زودتر از تو غزلو خونده باشه... خیلی تنها میشه.... خونه سالمندا اونطور که شما میخوای بکنی برای آدمایی مثه من گریزگاهه... البته اینو به شما بگم... خیلیا از بغل خونه سالمندا کیسه هاشونو پر کردن و حال و روز پیرمردا و خانمایی که اونجا هستن اسفناکه.... ولی اینجا... مخصوصا که شما عمارتو طوری طراحی کردین که زن و شوهرا بتونن با هم بیان و به حالت آپارتمانهای مجزا درآوردین که هم شرع رعایت بشه و هم آدما احساس نکنن که تنهان خیلی کمک میکنه...». علی گفت «قراره که امشب بهشون زنگ بزنم و اونا پنج شنبه طرفای عصر برسن اینجا... نمیدونم که مهمونشونم باهشون میاد یا نه...» حاج ابراهیم با خنده و کنایه گفت «مهمونشون!... پس قرار ما بشه پنج شنبه طرفای شام تو ساروی...».

پنج شنبه رسید و همه جمع بودند. احمدآقا و خاله مینو و مهسا با چهره خسته و حاج ابراهیم و علی و حاج محسن. مراسم معارفه و احوالپرسی از مهسا که تموم شد، محسن گفت «آقای دکتر اگه اجازه بدین بریم سر اصل مطلب، چون من شب یک قرار تو تهرون دارم که باید حتما بهش برسم...»؟ علی گفت «من ایرادی نمی بینم اگه خاله مینو مشکلی نداشته باشن...»؟ مینو دستی تکون داد و گفت «ای خاله جان اینکه خوبشه. حداقل بهمون غذا دادن بخوریم... نمیدونی چه شبایی من سر گشنه زمین نذاشتم و این احمد آقا اتاق پهلویی با همین حاج محسن و همقطاراش تا صبح ذرغ میکردن و پاره میکردن تا هم سیخ نسوزه و هم کباب... حالا تا شما با هم حرفاتونو میزنین من برم حال آتقی رو بپرسم که چند وقتیه ندیدمش. یک تسلیتم بهش بگم...».

محسن رشته کلام رو به دست گرفت و شروع کرد « ...کانکس هایی که مورد نظر من است عایق حرارت، رطوبت و گرد و خاک هستند. ضمنا هم در مقابل زلزله های قوی کاملا مقاوم هستند، مصالحی که در این کانکس ها استفاده شده وزن بسیار پایین تری نسبت به مصالح ساختمان های واقعی دارند.  قیمت کانکس های دسته دوم به مراتب پایین تر از کانکس های نو است.

کانکس به گونه ای طراحی شده که تمامی نیازهای اولیه یک خانواده مانند سرویس روشنایی، حمام، سرویس بهداشتی، آشپزخونه و وسایل گرمایشی و سرمایشی را برآورده می کنه، این موارد هم مستلزم وجود زیر ساخت هایی مانند لوله کشی آب، گاز و برق در داخل کانکسه، که در این کانکس ها با دقت و کیفیت بالایی انجام میشه.

از نظر قابلیت حرکت. دو دسته ثابت و متحرک وجود داره... که هر کدام مزایا و معایب خودشونو دارن، کانکس های متحرک چرخ دارن و میشه اونارو با بستن به یک وسیله نقلیه جابجا کرد اما این کانکس ها محدودیت وزن دارند تا بشه به خوبی حرکتشون داد، برای کم وزن شدن آنها معمولا سعی میشه ابعادشون کوچکتر باشه، یا از امکانات کمتری در داخل استفاده بشه.  از اونطرف، کانکس های ثابت از امکانات و ابعاد بزرگتری برخوردار هستند اما قابلیت جابجایی آنها محدود به استفاده از جرثقیله که با توجه به موقعیت باغ میتونه مساله ساز باشه.

کانکس ویلایی نوعی سازه مثل بناهای مسکونیه.... با همه ی امکانات لازم و موجود در خانه ها و ساختمان، با یک تفاوت اساسی و آن نوع مصالح به کار رفته در سازه است. مصالح به کار رفته در کانکس ویلایی تفاوت زیادی با سازه های سنتی دارن و به همین خاطر ویژگی های جدیدی هم دارن که پیش از این، سازه ها نداشتن.... مثلا می تونیم سازه را به صورت پیش ساخته در کارگاه ها تولید کنیم و به صورت آماده حمل کرده و بیاریمشون اینجا.

هزینه و مدت زمان ساخت آن نیز به مراتب از سازه های سنتی کمتر است.

امکانات کانکس ویلایی شامل تمام متعلقات و امکانات موجود در خانه های مسکونی است و بدون هیچ کمبود و مشکلی میشه همه ی امکانات شامل سرویس بهداشتی و حمام، اتاق پذیرایی، اتاق خواب به همراه کمد دیواری، آشپزخانه به همراه سینک و گاز و هود و … ، اتاق نشیمن و حتی فضاهای لوکسی مثل اتاق فیلم یا فضایی برای پیانو و میز بیلیارد را در اون قرار داد.

برای جابجایی کانکس ساخته شده در کارگاه به محل مورد نظر باید از یک جرثقیل با توان مناسب و تریلی با کفی مخصوص حمل بار استفاده کرد. در نهایت با توجه به ابعاد سازه باید مجوز های لازم داشته باشیم و مسیر انتقال سازه بررسی بشه تا بهترین مسیر برای این کار انتخاب شن...». بعد استکان چایی که سرد شده بود رو برداشت و یک نفس سر کشید و به علی نگاه کرد. علی گفت «حاج آقا خیلی ممنون... امشب اگه به جایی نرسیم، حداقل من سوادم رفت بالا... همونطورکه خدمت احمدآقا عرض کردم، ریش و قیچی تصمیم گیری روی کارای تکنیکی با حاج ابراهیمه... اگه ایشون صلاح ببینن و قیمتش رو بنا به چیزایی که از حساب و کتاب من سر درآوردن میدوونن، خوب بدونن که من حرفی ندارم...» و به حاج ابراهیم نگاه کرد.
ابراهیم کمی زانوهاشو مالوند و گفت «واللا من تو اصل مطلب ایرادی نمی بینم. فقط چند نکته میمونه که اگه حاج آقا اجازه بدن رک و راست بگم که اون دنیا مورد عتاب قرار نگیرم...»؟ محسن گفت «خواهش میکنم حاج آقا... ما خیلی از صداقت شما شنیدیم...». ابراهیم گفت «نیگاه کن حاج محسن، احمد آقا، این آقای دکتری که اینجا نشسته، جاش تو اروپا امن و شکمش سیر و کار و کاسبیشم سکه بود... همه چی رو گذاشته و اومده هرچی که مال خودش بوده و مال خانم دکتر بوده رو فروختن که با هم یک کار خیر بکنن. روز اولم که با من صحبت میکرد همینو به من گفت و روی دو تا شرط تأکید داشت. اول اینکه تقلب و دزدی و رشوه و اینطور چیزا تو کار نباشه... و مهمتر اینکه سیاست و جناح بازی و اینحرفام تو کار نیاد... فقط کار خیر! منم از همینش خوشم اومد و آخر عمری قبول کردم بی هیچ چشمداشتی اینکارو براش سر و سامون بدم... راستش زیاد امید نداشتم که بتونه بکشه، ولی تا الان که واستاده... منظورم اینه که حاج محسن... من و شما سرد و گرم روزگار چشیده ایم... صدتا سرمون کلاه گذاشتن و ما هم سر چند نفری رو شیره مالوندیم... ولی این یکی با همه توفیر داره... این آقا نه زبون ما رو بلده... و نه بلده سرکسی رو شیره بمالونه... اگه خدای نکرده سرش کلاه بره، بلد نیست بره سر کوچه و حقشو بگیره... پس بیایم الله وکیلی اگه میخوایم بهش جنس بفروشیم... اگه تونستیم و خواستیم... توش منفعت نبریم..... ولی اگه هم خواستیم ببریم که نوش جونتون... به ازای جنسی که میفروشین کیفیتش تقلبی و بد از کار در نیاد... حرف دیگه هم ندارم...» و سرشو انداخت پایین و با استکان خالی چائی شروع کرد به ور رفتن.

محسن نگاهی به احمد کرد و گفت «با اجازه احمدآقا، من توی حرف حاج ابراهیم چند نکته دیدم که بد نیست بی جواب نذارم... حاج ابراهیم از یک لحاظ راست میگه. خیلی ها هستن که کارشون گوشبریدنه... گوش که چه عرض کنم... سرتو میبرّن... ولی حاج آقا... از همین احمدآقا بپرس... تا همین الان یکدونه تقلب تو کارم نبوده... اگرم خدای نکرده چیزی، کاری به اسم ما بد در رفته، بخاطر من نبوده... این احمدآقا اونم خالتون علی آقا... بپرسین... اصلا شده نون حرام بذارم سر سفره زن و بچه هام؟ خیلی از کسائیکه به جبهه رفتن و برگشتن برای خودشون جیب دوخته بودن و هنوزم دارن میچاپن که اگه خدا بخواد یکروز همین نظام یقشونو میگیره و تا قرون آخر از حلقومشون در میاره... برای اینکه همه چی بر وفق مراد حاج ابراهیم باشه... ما اصلا پیش قسط نمیگیریم. پرداخت نصف صورت حسابشم رو میذاریم سه ماه بعد از تحویل... هرچی کم و کسر داشت، یا اصلا فکر کردین که جنسش بنجله، پس بفرستینش تا از حساب کسر بشه... اینطوری خوبه احمد آقا؟ از این منصفانه تر که نمیشه... میشه حاج ابراهیم...»؟ احمد با کمی مکث گفت «نه همینطوره که حاج محسن میگه... البته ایشون از جانبازای دفاع مقدسن و احترامشونم خیلی واجبه، ولی اگه بخواین فقط از منظر کاسبی بهش نگاه کنیم، من میدونم که ایشون اهل دزدی و تقلب نیستن...». علی به مهسا و حاج ابراهیم نگاه کرد و گفت «من که از این حرفا چیزی سرم نمیشه... خانم دکتر شما حرفی دارین، چون نصفی از این سرمایه مال شماست...»؟ مهسا گفت «منم مثه شما... بهتره این رو بسپریم دست حاج ابراهیم... هرچی ایشون گفتن ما هم موافقیم....» محسن گفت «ولی آخر امر شما دارین پول خرج میکنین... نظر شما هم مهمه... مگه نه احمدآقا»؟ احمد طبق معمول مکثی کرد و گفت «خب حاج محسن یه طورائی راست میگن... اینا که تو این حرفا سررشته ندارن... من و شما هم که میدونیم جنس بد ارسال  نمیشه... پس بذاریم حاج ابراهیم چند روزی تفحص کنه... بالاخره آبروی پنجاه ساله ایشونم رو میزه... گفتن که دستمزد نمیگرن و برای رضای خدا به این دو نفر کمک میکنن ولی نگفتن که آبرو هم میذارن... شما پاشو برو به جلست برسی، بیخودی تو تاریکی رانندگی نکنی... حاج ابراهیم هم فکراشو میکنه و تا آخر هفته دیگه خبرتون میکنه... منم که اینجا هستم که اگه ایشون سوالی داشتن تا اونجایی که میدونم جواب بدم...» بعد رو کرد به ابراهیم و ادامه داد «اینطوری خوبه حاج آقا»؟ ابراهیم گفت «بله، عجله کار شیطونه... هم خانم و آقای دکتر خوب فکراشونو میکنن و هم من قیمت و کیفیت رو بالا و پایین میکنم....» محسن در حالیکه از جاش بلند میشد گفت «پس با اجازه من مرخص میشم و منتظر جواب میمونم...». علی هم بلند شد و گفت «میبخشین حاج آقا که همین امروز نشد به نتیجه برسیم و وقت گرانبهای شما رو هدر کردیم...». محسن دستی روی شونه علی گذاشت و گفت «ما از این اتلاف وقتا خیلی کردیم... شما خودتو ناراحت نکن... هنوزم که هیچچی معلوم نشده... پس به امید خدا...»، و با همه خداحافظی کرد و رفت.

حاج ابراهیم بعد از اینکه محسن رفت کلی با احمد درباره کیفیت کار صحبت کرد و مطمئن شد که محسن در مقایسه با خیلیای دیگه صادقتره. وقتی خواست با همه خداحافظی کنه، علی همراه ابراهیم به طرف ماشین راه افتاد.... میون راه گفت «حاج آقا اگه زحمت نیست میخواستم چند کلمه ای با شما صحبت کنم..»؟ ابراهیم گفت «بفرماین علی آقا، سراپا گوشم...». علی گفت « کلا نظرتون در باره زدن کانکس چیه که من امشب با مهسا در میون بذارم»؟ ابراهیم گفت «قاعدتا برای کار شما خوبه... شما به دنبال کار لاکچری و لوکس که نیستین... فقط میخواین جوونائی که میان اینجا، با دیدن خونه دچار افسردگی بیشتر نشن که اینا، اگه گرمایش و سرمایش شون درست کار کنه برای منظور شما خوبه... هزینشم خیلی کمتره و نتیجه شو زود میبینین...» علی گفت «پس میتونیم اینا رو برای استخر هم استفاده کنیم»؟ ابراهیم گفت «حالا تا استخر زدن خیلی مونده... اون زیر ساختارش باید درست بشه... ولی من دلیلی نمیبینم که نشه... ولی اگه نظر منو بخواین بدونین شما بهتره اول محل اسکان، محل جمع شدن بیمارا... محل درمان بیمارا... و مهمتر از همه کارگاه های آموزشی که در نظر دارینو بسازین... محل کارگاه ها نباید نزدیک به رودخونه و اون پشت باغ باشه... باید همین جلوی باغ و نزدیک به خیابون باشه که هرچه ابزار و مصالح برای کارگاه لازم دارین رو از وسط باغ حمل نکنین و درختا آسیب نبینن... فقط میمونه که بفرمایین چند تا کارگاه میخواین و چند تا بیمار در عین حال میخواین داشته باشین...»؟ علی از ابراهیم تشکر کرد و گفت «فکر کنم شش تا کارگاه کافیه... نجاری، بنایی، برق و تأسیسات... باغبونی مدرن....  آشپزی... و مکانیکی...  نزدیک به خوابگاه ها که نزدیک به رودخونه هستن هم یک کارگاه کامپیوتر.... مدت اقامت هر بیمار بین سه تا 9 ماه میشه... خیلیا بیمارا رو بعد از سه هفته مرخص میکنن... این اشتباهه...اگه معتادین زود ترخیص بشن خیلی احتمال داره که به عادت قبلی برگردن... یکی دیگه از دلایلی که معتاد به عادتی که ترک کرده برمیگرده نداشتن مشغله، توانمندی برای یافتن شغله... بیشترشون مرخص میشن بدون اینکه توی رشته ای تخصص و یا حداقل کارآموزی دیده باشن... هر خوابگاه هم نباید بیشتر از سه ساکن داشته باشه... یک اتاق رو شریکی میخوابن یک اتاق نشیمن کوچک... آشپزخونه با حداقل امکانات ... و حموم و سیستم بهداشتی... پس هیجده تا کانکس کافیه... همه هیجده کانکس یک اتاق عمومی برای تفریحات و تجمع داشته باشن... که توش دو تا اتاق باشه برای مددکار و پرسنل انتظامی کمپ... تموم گوشه های کمپ و توی تموم کانکس های اقامتی و یا کارگاه ها باید تلویزیون مدار بسته داشته باشه... کانکس برای کادر بهداشتی و درمان... کانکس برای دارو که از هر لحاظ باید امن و غیر قابل نفوذ برای افراد غیر مسوول باشه.... دورتا دور کمپ بایددیوار های بلند فلزی کشیده بشه که کسی نتونه بی اجازه بره بیرون یا بیاد تو... اینطرف عمارت اصلی هم هشت تا کانکس دو اتاق خوابه لوکس داریم برای سالمندانی که میتونن هزینه اقامت و تعرفه های کمر شکن رو بپردازن... اونایی هم که نمیتونن محل اسکانشون میشه همین عمارت که شما درستش کردین.... حالا دیگه خودتون یک سرجمع بکنین ببینیم هزینه کلی چقد میشه... منم با دکتر مهسا صحبت میکنم تا هرچه زودتر برسیم به نتیجه چون من خیلی از واگیری سریع کرونا میترسم... امیدوارم که دست مارو تو پوست گردو نذاره..». حاج ابراهیم همینطور که علی صحبت میکرد داشت تو دفترچه کوچیکش نکاتی که لازم بود رو یادداشت میکرد. وقتی علی تموم کرد گفت «پس علی آقا من برم اینا رو یک جمع بندی بکنم. شب به شما زنگ میزنم. شما هم لطف کنین و به احمد آقا بگین که یک جلسه دیگه با حاج محسن دست و پا کنه...».

مش ممد در حالیکه سعی میکرد پشت خمودشو راست کنه به فاطمه غر میزد که «این باغ دیگه اون باغ با صفای سیروس خان نیست. هرروز یک عده آدم سرشونو میندازن پایین و میان تو و هر موقع میخوان میرن.... من نمیدونم این علی آقا چکار داره میکنه ولی یکروز  از خواب بلند میشه و میبینه که همه پولاشو خرج کرده و هیچچیم تو دستش نیست. هرچی هم بهش میگم قربون اون بابات بشم آدم همه پولاشو یکجا خرج نمیکنه... میفتی به گدایی... مگه گوش میکنه... درست مثه بچگیای باباش هم اینو میخواد و هم اونو میخواد و همشم همین الان میخواد... همینطوری شد که جونشو داد... فکر میکرد آزادی و عدالت اجتماعی و نمیدونم چه کوفت و زهرمار دیگه ئی به این سادگی و یکشبه به دست میاد.... هرچی سیروس خان بهش گفت گوش نکرد که نکرد... میترسم اینم بشه مثه باباش و آخر و عاقبتش یکی بشه...» فاطمه با تشر گفت «ااه مش ممد... زبونتو گاز بگیر ... یک گوش شیطون کری بگو... طفلک بچم... خب میخواد یک کاری بکنه... تو اگه راست میگی بجای غر زدن بهش باهاش به زبونی صحبت کن که بفهمه... که گوش بده...» مش ممد در حالیکه سرشو تکون می داد گفت «منو باش با کی حرف میزنم... آخه خانم!.... مگه نکردم؟... مگه نگفتم؟... میگم گوش نمیده... آخرش دیشب بهش گفتم که مگه خودت نگفتی اگه داری اشتباه میکنی بهت هشدار بدم ؟ خب الان داری اشتباه میکنی.... یواش یواش قدم وردار... بذار با دو تا کارگاه... با ده تا بیمار شروع کنی... راه و رسمو که یاد گرفتی ده تا دیگه اضافه کن... میدونی چی گفت؟...» و بدون اینکه منتظر جواب فاطمه بشه گفت «میگه گفتم بگو... نگفتم که من گوش میکنم... منم عصبانی شدم و گفتم آقا مگه من پیرمرد مسخره شما هستم... این کلید باغ و عمارت... من تا آخر همین هفته میرم... تو هم برو یکی رو پیدا کن که اهل مزاح باشه... و کلیدا رو گذاشتم کف دستش و اومدم اینجا...» فاطمه آهی از سر بی حوصلگی کشید و گفت «تو خیلی هم بیجا کردی... میخوای بری برو ولی بدون من میری... مگه من این بچه رو میذارم وسط اینهمه گرگ که تیکه تیکش کنن؟... خدا یک چیزی میدونست که به تو بچه نداد...» مش ممد با عصبانیت گفت «نمیای که نیا... خودم میرم... ضمنا اونم بچه نیست... سن بابابزرگ منو داره...» فاطمه در حالیکه با غیظ می خندید  و سبزی پاک میکرد گفت «بابابزرگت... علی هرچی هم از سنش گذشته باشه هنوزم بچه ساله... کم عقله... نمیفهمه اینجا ایرونه... فکر میکنه اومده تو یک شهر دیگه تو اروپا و داره برای خودش خرید عید میکنه... بخاطر همینه که میگم تو بیجا کردی که کلیدا رو بهش دادی...» مش ممد خواست جواب بده که صدای سرفه علی رو شنید و چیزی نگفت. علی با صدای بلندتر گفت «صابخونه؟... » فاطمه از جاش با زحمت بلند شد و گفت «بیا تو علی آقا...» علی وارد اتاق شد و نگاهی به مش ممد کرد و گفت «اومدم کلیدا رو پس بدم... گفتم شاید از دست من عصبانی بودین که کلیدا رو دادین...» و کلیدا رو به طرف مش ممد دراز کرد. مش ممد نگاهی به علی کرد و گفت «نه آقاجان... اینطوری نمیشه... یا درست و حسابی گوش میدی یا تو رو بخیر و مارو به سلامت... من این آخری عمری نمیخوام دین رو گردنم باشه... اون دنیا جواب بابا و بابابزرگتو چی بدم... بگم دیدم که داره خبط میکنه و هیچچی نگفتم...»؟ علی در حالیکه پهلوی مش ممد می نشست گفت «آخه مش ممد بقول معروف شما بزرگتری... حالا من یک چیزی گفتم... آدم که اینطوری نمیزنه زیر همه چی... حالا شما بیا لطف کن و این کلیدارو بگیر... منم باید برم با خانم دکتر صحبت بکنم ببینیم چکار میشه کرد...» مش ممد کلیدا رو گرفت و گفت «دو چیز بهت میگم تو گوشت بمونه... اول اینکه حیف این مهسا خانم برای تو... از سرتم زیاده... درست مثه مادرت که بابات هرچی خوب بود به گرد پای مادرت نمیرسید... دوم اینکه حرفایی که زدم خیلیم جدی بودن... آدم همه پولاشو یکجا خرج نمیکنه... مگه آخرزمونه که اینطور داری آتیش به دار و ندارت میزنی؟... سوم اینکه قهرمانای دویدن، روز اول و تو بچگیاشون قدمای کوتاه ور میداشتن... بعد شروع کردن به دویدن... تو اگه میخوای ادای نمیدونم ستارخان و میرزا رو دربیاری که باید اول بری تاریخ بخونی و بفهمی که اونام یکمرتبه با یک قشون آدم نریختن تو شهر.. اول فهمیدن چکار میخوان بکنن... بعدش که خودشون سنگاشونو با خودشون حق کردن تازه شروع کردن به زیاد کردن فوج دور و برشون... همین بابای خدا بیامرزت هم همینطور... یکروزه که گروه درست نکرد... تازه بعد از همه صبر و مواظبت و چه میدونم چه کار دیگه... زد و از توی همین گروه چند نفره جاسوس دراومد... این زمونه که صدبار بدتر از اونموقعس... آدم نمیتونه به سایه خودشم اطمینون کنه...» علی همینطور که مش ممد حرف میزد سرشو به علامت تصدیق حرفای مش ممد تکون میداد. مش ممد ادامه داد «چهارم اینکه سرتو الکی تکون نده که مثلا یعنی میفهمی چی میگم... منکه میدونم هنوز پاتو از اینجا بیرون نذاشته میری دنبال همون کاری که میخواستی بکنی... مگه بچه بابات نباشی... اونم گوش نکرد...» و دستمالشو از جیبش در آورد و دماغشو تمیز کرد.

جمعه ظهر همه جمع شدن تو عمارت اصلی و آتقی هم غذا از ساروی آورد و خواست بره که علی گفت «آتقی اگه هنوز غذا نخوردین تشریف بیارین با هم غذا بخوریم... ضمنا اگه زحمت نیست به مش ممد و فاطمه خانمم بگین که تشریف بیارن...» تقی با مش ممد و فاطمه برگشت و همه نشستن پای سفره... علی گفت «حاج محس من صحبتامو با خانم دکتر کردم... ایشون گفتن که نظر مش ممد و آتقی هم شرطه... پس اگه اجازه بدین ما از اول شروع کنیم... حاج ابراهیم برای تعداد کانکسی که ما لازم داریم یک قیمتی به من دادن که همه اینا رو به این عزیزان بگیم و بعدش بریم سر اصل مطلب...» محسن با تعجب نگاهی به سه نفر تازه وارد کرد و گفت «یعنی این دوستان شریک این کارن...»؟ علی گفت «در ابراز مهر و محبت و راهنمایی بی دریغ بله... اینا شریکن و پای قرص این معامله...» محسن با لبخندی گفت «به حق چیزای ندیده و نشنیده... اینم یک نوع جدیدیه که می بینم... احمد آقا شما به این آقای دکتر گفتی که تو ایرون زندگی میکنه؟... و رسم معامله در این سطحی که قراره بشه اینه که فقط سرمایه گذارها سر میز میشینن؟... البته من اصلا مشکلی نمی بینم... ولی آقای دکتر پیشنهاد من اینه که خودتونو کمی با رسم و فرهنگ حاضر در ایران آشنا کنین...» مش ممد گفت «قربون آدم چیز فهم... منم چند روزه همینو بهش میگم...». محسن نگاهی به مش ممد کرد و گفت «به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند...». حاج ابراهیم گزارش ساده و کوتاهی از پروژه و هزینه آن به مش ممد و فاطمه و تقی داد و ساکت شد. علی رو کرد به فاطمه و بعدش به بقیه و گفت «نظرتون چیه..»؟ تقی گفت «واللا من اینهمه پول تو خوابمم نمیبین چه برسه به اینکه بخوام خرج کنم... ولی اگه قارونم بودم همه پولامو اینطوری پای یک کاری که سر و تهش معلوم نیست نمیکردم... قدم به قدم... اول همین خانه سالمندانو راه مینداختم ببینم چی میشه... تازه با این کرونا که هیچکاری پیش نمیره... همین ساروی و تو تهرون حضرتی در حال بسته شدنن... فوقشم اگه میخواین یک کاری بکنین و حالا که مزاحم حاج محسن شدین نمیخواین ایشون دست خالی برگردن... با یکی یا دو تا کارگاه و ده دوازده تا معتاد شروع کنین... اگه موفق شدین... اگه تونستین از پس اینهمه کاری که رو سرتون میریزن... بیمه و تهیه دارو و فرار معتادا از کمپ و ورود ساقیا به داخل کمپ و خیلی چیزای دیگه بر اومدین حاج محسن که راه دوری نمیرن... دو تا کارگاه دیگه هم سفارش بدین ... خلاصه اینکه در عرض دو سه سال برسین به همینجایی که الان مورد نظرتونه.... البته من از کاسبی و پول به این اندازه و دارو درمون سر در نمیارم... شایدم دارم اشتباه میکنم....» و به مش ممد نگاه کرد. مش ممد گفت «من حرفامو چندبار به شما زدم... خلاصه همه اون حرفا همینه که آتقی گفت... پس خود دانی...» علی نگاهی به فاطمه کرد. فاطمه گفت «آدم نباید کار خیر رو امروز و فردا کنه... علی آقا شما نه محتاج ارث بابابزرگتی و نه اومدی به ایران که کاسب بشی... اگه مهسا خانم با اینکار تو موافقه، برو به دنبالش و شک به دلت راه نده.... اگرم نیست دست از پا خطا نکن...» مهسا خندید و گفت «فاطمه خانم من فقط میتونم به اندازه پولی که رو میز میذارم حرف بزنم نه بیشتر...». همه ساکت شدن و به فکر فرو رفتن. محسن چند قاشق غذا که خورد گفت «تازه فهمیدم چرا این عزیزانو آوردین سر میز مذاکره... کاشکی منم تو کاسبیم دو تا مشاور مثه اینا داشتم، اونوقت کلام اینقد پس معرکه نبود... میدونی علی آقا... منم با اینا موافقم... قدم به قدم کاراتو بکن... خوب که سوار کار شدی... ما در خدمتیم...» علی خندید و گفت «پس همه طرفدار سیاست گام به گام هستین...»؟ محسن در جواب گفت «استغفرلله... خدا نکنه... ولی اینی که ما میگیم یک حرف دیگست....» و به احمد و مینو نگاه کرد... «احمد گفت اگه حاج محسن موافق حرف همه هستش من حرفی ندارم...» مینو هم گفت «من فقط یک چیز میدونم... من از این عمارت بیرون نمیرم و به تهرون بر نمیگردم.... میخواین بهش بگین عمارت سیروس خان یا بگین خانه سالمندان...» همه خندیدند و علی گفت «پس با اجازه همه من و مهسا باید بریم به بیمارستان و به بعضی کارای عقب افتاده برسیم... قرار گذاشتیم چند تا پرستار رو برای خانه سالمندان ببینیم ... شما حاج ابراهیم و حاج محسن و احمد آقا هم هر طوری بریدین ما تنمون میکنیم...».

وقتی سوار ماشین شدند مهسا گفت «علی تو اصلا میدونی چکار میخوای بکنی؟ یکروز میخوای بری رو سقف قطار بشینی و سیاحت کنی و گاندی بشی... یکروز میخوای تموم دنیا رو کن فیکون بکنی... امروزم که ریشتو دادی دست مش ممد و بابام. آخه اینا از برنامه تو چی سر درمیارن که بخوان به تو مشاوره بدن...»؟ علی گفت «من فقط نمیفهمم چرا تو اینقد جوش میاری؟ همینطوری سیستم ایمنی بدنت دچار نوسانات شده... کمی یواش تا توضیح بدم...» مهسا با چشم غره گفت «بفرمایین... خدای خونسردا...». علی گفت «راستش هرچی فکر میکنم میبینم این پروژه به ثمر نمینشینه... نه اینکه خود پروژه اشتباهه... فکر میکنم ما تازه داریم موج اول کرونا رو پشت سر میذاریم... تا موج دوم و سوم نیان و نرن و تا درست و حسابی نفهمیم که ویژگیهای کوید چیه نمیتونیم برنامه بلندمدت مثه این پروژه رو بچینیم... تازه دیروز رفتم به دنبال ثبت کانون... مگه به این سادگیاست... یا باید از بابات بخوام که آستین بزنه بالا و زیر میزی بده... یا هم اینکه پروبال پروژه رو قیچی کنم... فکر کنم با چیزیکه آتقی و مش ممد میگن بشه استارت اول رو زد و تا روند ثبت کانون تموم میشه ما هم فهمیدیم که کرونا تا کجا و کی میخواد مهمون ما باشه... فقط باید یکی دو تا پارامتر رو تغییر بدیم. بجای معتادین به مواد مخدر به معتادین به انترنت و شبکه های اجتماعی می پردازیم... هزینه و درگیری کمتری داره و برای معتادین لازم نیست صدتا بپا بذاریم. تا اونموقع هم تو حالت بهتر شده و بیشتر میتونی سرپا واستی و انرژی بذاری...» مهسا سرعت ماشین رو کم کرد و گوشه ای از خیابون پارک کرد و پرسید «نکنه همه اینا بخاطر اینه که فکر میکنی من از پس کار بر نمیام؟... علی واقعا اگه این دلیلت باشه نه من و نه تو...». علی گفت «باز که جوش آوردی... نمیفهمم چرا اینقد به خودت دسته گل میدی و فکر میکنی من تموم پروژه رو بخاطر تو زمین میذارم... باباجان دلیلشو که گفتم... حضرتی بسته شده... ساروی هم بسته میشه... تعداد مرگ و میر داره میره بالا... کرونا حالا حالا ها دست وردار نیست... تا بخوایم این پروژه رو رو غلطک بندازیم دولت عوض شده و نفر بعدی که میاد حتما میخواد هزار تا قانون جدید بیاره... تو آمریکا که بدتر معلوم نیست همین ترامپ سر کار میمونه یا نه... خلاصه هیچچی متعین نیست... چند ماه دیگه، فکر کنم تا اردیبهشت سال دیگه خیلی چیزا مشخص میشه... ما هم تا اونموقع بیشتر دستمون میاد که چکار باید و میشه کرد... حالا شما بفرمایین اینا کجاش به شما مربوط بود که برای خودتون دسته گل میفرستین...»؟ مهسا ماشین را دوباره راه انداخت و گفت و زیر لب گفت «خودتی...». علی خندید و گفت «حالا موافقی بعد از بیمارستان سری هم به ساروی بزنیم ببینیم اونجا چه خبره...»؟ مهسا گفت «به شرطی که زود برگردیم پهلوی مامان، خیلی تنهاست...».

وقتی رسیدن به ساروی، آتقی برگشته بود. علی گفت «سلام آتقی... چه خبر...»؟ تقی گفت «خبرا که دست شماست آق دکتر... بیژن یک هوئی برگشت تهرون... نفهمیدم چرا...». علی گفت «حتما برمیگرده... چایی تازه دم داریم»؟ تقی گفت «بله شما بفرماین من الان میارم...». علی گفت «دستت درد نکنه...». یکی از تخت هایی که از همه کوچکتر و دنجتر بود رو انتخاب کردن و منتظر چایی شدند. طولی نکشید که تقی با یک سینی چایی و یک بشقاب کلوچه ظاهر شد و گفت «تازه دمه...» و رفت... مهسا همینطور که به دور دستا نگاه میکرد چشمش افتاد به دوتا پروانه که دنبال هم میکردن... به علی گفت «این دو تا رو میبینی... فکر میکنی اویکه جلوست زنه هستش که داره فرار میکنه یا برعکس...»؟ علی نگاهی به پروانه ها کرد و گفت «تو اون داستان  چینی پروانه های عاشق رو شنیدی»؟ مهسا گفت «نه، ولی چرا تو همش از چینی ها مثال میاری...؟ از هواداری مائو هستی...»؟ علی گفت «من کلا رهبر عقیدتی به اسم مائو و لنین و خمینی...ندارم... البته کنفسیوس گاهی اوقات حرفای بدی نمیزنه... ولی داستانی که پرسیدم اصلا به این حرفا مربوط نمیشه..  یک کنچرتو موسیقی هستش.... تو چائی بخور تا من برات قصه بگم شاید خوابت ببره و کمتر غر بزنی... یکی بود یکی نبود... ولی از شوخی گذشته همه داستان یادم نیست شاید وسطاش خودم یک چیزی روش بذارم... داستان اینه که پسری میخواست موسقی یاد بگیره، شایدم دختره بود که میخواست موسیقی یاد بگیره... پس میره پهلوی استاد موسیقی و شروع میکنه به یاد گرفتن... این آقا استاده یک دختر نوجوونی همسن و سالای پسره داره... و با هم دوست میشن... یکروز که داشتن تو جنگل کنار رودخونه با هم راه میرفتن دختره دو تا پرنده میبینه که تو رودخونه دنبال هم دارن شنا میکنن. به پسره میگه اونجلوییه دخترست پشتیشم پسره است که عاشقشه و داره دنبالش میکنه... پسره، مثه همه پسرا و مخصوصا نوجوونا که فقط تو فکر فوتبال و اینطور چیزا هستن میگه نخیر... هر دوتاشون پسرن و دارن آرتیست بازی میکنن.... خلاصه زمان میگذره تا اینکه باباهه از نزدیکی این دو تا به شک میفته و به پسره میگه اگه از امروز با دخترم حرف بزنی باید بری برای خودت یک استاد موسیقی جدید پیدا کنی... و به دختره هم میگه که برات خواستگار اومده و باید با پسر فلانی که متموله ازدواج کنی... پسره که حالا یک جوون با احساسات رقیق شده... دچار تناقض میشه... بره به دنبال دختره یا موسیقی... چند ساله که شب و روزشو گذاشته تا به اینجا رسیده و طولی نخواهد کشید که خودش بشه یکپا استاد موسیقی... از طرف دیگه با دلش چکار کنه.... خلاصه اینکه خیلی به خودش میپیچه تا به یک جواب برسه... ولی جواب آسون نیست... هردوتا کار دله... اون عاشق موسیقیه... و.... اون عاشق دختره هستش... پس میره تو جنگل و بی هدف راه میفته... میره و میره و میره تا شب میشه... تو راه برگشتن پاش به یک شاخه درخت گیر میکنه و با سر میفته تو یک چاله و سرش میخوره به سنگ و درجا میمیره... دختره هرچی از پنجره به بیرون نگاه میکنه اثری از پسره نیست... از شب خیلی میگذره ولی پسره پیداش نمیشه... یکبار به باباش میگه ... ولی باباش که از دست پسره پاک عصبانیه میگه حتما تصمیم گرفته بره برای خودش یک استاد دیگه پیدا کنه... حالا تو برو بگیر بخواب که فردا خواستگارا میان تو رو با خودشون ببرن به دهشون... دختره نیمه های شب دل میزنه به دریا و راه میفته به طرف جنگل... یادش میاد که یکبار پسره بهش گفته بود که هرموقع میخواد در باره موسیقی فکر کنه میره به اون نقطه... پس یک فانوس دستش میگیره و راه میفته به طرف اونجا که پسره گفته... وقتی میرسه اثری از پسره نیست.. هرچی صداش میکنه... جوابی نمیگیره... با خودش فکر میکنه شاید بهتر باشه که برگرده خونه... اگه پسره برگشته باشه و اون نباشه حتما دلواپس میشه... پس با عجله راه میفته به طرف خونه... تو راه پاش به یک چوب گیر میکنه و با سر میفته تو یکچاله و سرش میخوره به یک سنگ و درجا میمیره... روح دختره خوب که به دور برش نگاه میکنه جسد پسره رو کنار خودش میبینه... از تو چاله میاد بیرون میبینه که روح پسره بالای اون چاله نشسته و داره برای خودشون گریه میکنه... فرشته عشق که این دو تا رو میبینه دلش میسوزه و هردوتاشونو تبدیل میکنه به دو تا پروانه که برای همیشه با هم باشن و دنبال هم بکنن... فکر کنم اسم این قطعه موسیقی باشه پروانه های عاشق یا عاشقان پروانه... تو یوتیوب میتونی اجرای موسقیشو ببینی. هم با کنسرت سنفونی و هم دوتایی – ویولون و پیانو، یا با نی و قانون...  البته ورزیون های مختلفی از این داستان هست... این ورزیون من بود.. که تقریبا نزدیک به اصل داستانه....میشه بهش گفت لیلی و مجنون، یا رومئو و ژولیت چینی ها... ».

نزدیکای غروب بود که بیژن به علی زنگ زد و گفت «سلام آقای دکتر... اگه وقت دارین چند دقیقه ای بیام اونجا...»؟ علی پرسید «در چه موردی...»؟ بیژن گفت «در مورد مسوولیتی که به من سپرده بودین...» علی گفت «پس من میام ساروی...». وقتی همدیگه رو دیدن بیژن بدون اینکه منتظر بشه که علی صحبت کنه گفت «میخواستم باهتون صلاح و مصلحت کنم... دیروز یک پیام روی تلفنم اومد که کمی مشکوک بود... اینهاش اینجاست...» و بیژن تلفنشو به علی نشون داد... پیامک ساده و خلاصه بود «... برادرمان علی برنامه‌هایی که باید دنبال کنید را برای شما می‌گوید....» بیژن ادامه داد «دیروز رفتم تهرون که اسبابامو جمع کنم و بیام اینجا پهلوی بابا که پیامک دوم رسید... اینهاش...» و دوباره تلفن همراه را به علی نشون داد «بیژن گرامی علی که با شما ارتباط گرفته است از طرف ما می‌باشد به او اعتماد کنید و رابطه خود را با او ادامه دهید...» بیژن در حالیکه صداش میلرزید گفت «من شماره تلفنم رو همین چند روز پیش، قبل از اینکه بیام اینجا عوض کردم که کسی مزاحمم نشه و بتونم به مسوولیتی که شما به من دادین درست عمل کنم... آخه کی شماره منو بلده که این پیامکا رو فرستاده...» و شروع کرد با انگشتاش شمردن «شما... خانم دکتر... بابام... هان... مش ممد... هیچکس دیگه.... آقای دکتر واقعا زرد کردم...».

علی گفت «اوکی... ولی اینا به من چه مربوط؟ منو کشوندی اینجا که اینارو بگی...»؟ بیژن گفت «آخه کی شماره منو میدوونه؟... منظور این پیامکا چیه که میگن علی از طرف ماست... این ما کیه که علی از طرف اوناست...؟ آقای دکتر تورو به حضرت عباس کار دستم ندین... من نمیخوام تو دردسر بیفتم... اصلا اینا از کجا شماره منو پیدا کردن...؟ از کجا میدونن که شما به من مسوولیت دادین؟... چرا میگن من باید به شما اعتماد کنم؟ برای چکاری باید اعتماد کنم...»؟  علی گفت «تو مثه اینکه اصلا تو باغ نیستی... بهت میگم این حرفا به من چه مربوط تو حرف اولتو میزنی...» بعد در حالیکه از جاش بلند میشد گفت «من سعی کردم برات کار پیدا کنم... یک مسوولیت تکنیکی بهت بدم...ولی تو هی از چیزی حرف میزنی که من اصلا علاقه ندارم... چندبارم بهت گفتم ولی مثه اینکه گوشت بدهکار نیست... از الان به بعد لطف کن دیگه به من زنگ نزن... اگه میخوای کار کنی برو همون حضرتی... بذار تأکید کنم که زیر قولم نمی زنم و پول دانشگاهتو میدم و اگر کار کنی دستمزد منصفانه میگیری... ولی این دیگه آخر خطه برای تو... بقیه رو میسپرم به بابات که بگه تو حضرتی چکار کنی...» و راه افتاد به طرف آشپزخونه و نیمساعتی با تقی صحبت کرد، سوار ماشین شد و برگشت به باغ... بیژن هنوز سرجاش خشکش زده بود و هاج و واج به علی نگاه میکرد که با ماشین دورتر و دورتر میشه...

پایان پرده هشتم

پرده نهم

 

«حاج محسن؟ سلام عرض کردم... سردار هادی پای خطن می خواستن با شما صحبت کنن... لطفا گوشی دستتون...» تلفن برای لحظه ئی ساکت بود، تا اینکه مردی با صدای دورگه و هیجانزده گفت «سلام عرض کردم حاج محسن... هادی هستم... می بخشین که نتونستم به شما زنگ بزنم و فوت همشیره گرامی رو تسلیت بگم... خودت که بهتر میدونی ما یک سر داریم و هزار سودا... ولی بجان تنها دخترم وقتی شنیدم کلی بهم ریخته بودم... آخه همشیره شما فقط خواهر شما نبود... خواهر و همرزم ما هم بود... تو عملیات سوسنگرد خیلی به ما کمک کرد... خدا بیامرزدش... هرچی خاک اون مرحومه است عمر شما باشه...» و شروع کرد به فاتحه خوندن.... محسن کمی صبر کرد تا فاتحه خوانی به آخر برسه... بعد گفت «سلام حاج آقا... حاج هادی لطف شما همیشه شامل حال ما بوده... می دونم که سرتون شلوغه و وقت سرخاروندنن ندارین... راستش انتظاری هم از شما نداشتم... همینکه ایران رو امن نگهداشتین ما مدیون شمائیم... حالا چی شده یاد ما کردین...»؟ هادی خندید و گفت «که منظورت اینه سلام گرگ بی طمع نیست...؟ باشه...» محسن گفت «نخیر حاج هادی من از این جسارتا نمی کنم... منظورم اینه که با این سر شلوغی که وقت برای تسلیت گفتن هم ندارین حتما خبر و موضوع مهمیه که زنگ زدین...» هادی گفت «آخ که از دست این نیش زدنای تو... همون جوونیتم همینطور بود... تو جبهه هم همینطور بودی... به هرحال... بریم سر اصل مطلب... راستش یک پرونده اومده روی میز من و باید یک گزارش براش تهیه کنم... گفتم شما....» محسن وسط حرف هادی پرید و گفت «نگاه حاج هادی... من یک عمریه که خودمو از این کارا بیرون کشیدم... نه تو سیاست وارد شدم... نه تو پروژه های میلیاردی... و نه تو کارای امنیتی ... تو این آخریش که اصلا ورود نمیکنم... پس قربونت برو یکی دیگه رو پیدا کن تا برات گزارش بنویسه...» هادی خندید و گفت «نه محسن جان... منظورم اون نیست که شما میگی... شنیدیم که شما قراره وارد یک معامله با یک آقای دکتر تازه از خارج اومده بشی...» کمی مکث کرد تا شاید محسن حرفی بزنه ولی محسن ساکت موند. هادی ادامه داد «حتما میدونی که بابای این آقای دکتر از چپایی بوده که اونطرف مرز تو درگیری به درک واصل شد و مادرشم از منافقینی بود که مثلا میخواستن شیش ماهه زمام امور رو به دست بگیرن...ارواح خیکشون....»؟ محسن گفت «بله احمد آقا که معرف حضورتونه همه چیزو بهم گفته....» و ساکت شد... هادی گفت «ما هنوز نمیدونیم که چرا این آقای دکتر بعد از چهل سال هرّه و کرّه بلند شده اومده ایرون و داره تو شمال خیریه میزنه... البته ما خودمون نفرات خودمونو اونجا داریم که بهمون بگن کارش چیه و برنامش چیه... گزارشا یکریز به دستمون میرسه... همین دیروز آخریشو دریافت کردیم...» محسن گفت «شکی ندارم که شما از جیک و پیک همه چی خبر دارین... ولی حاج هادی هنوز نفهمیدم که از من چی میخوای...»؟ هادی گفت «خیلی ساده... نظرتو در باره این آقای دکتر بگو... ما گزارشای خودمونو که داریم چندتا جوون نوشتن... شما مرد دنیا دیده و جبهه رفته ای... اونا مو بینن و تو پیچش مو... میخوام برام همچین خلاصه... لازمم نیست بنویسی... خلاصه بگی نظرت در باره این آقای دکتر چیه... برنامه اصلیش چیه...»؟ محسن گفت «در مورد برنامه اصلیش... اگه منظورت اینه که ته کله اش چی میگذره... الله اعلم... ظاهرا میخواد مرکز ترک اعتیاد و خانه سالمندان بزنه...» هادی حرف محسن رو قطع کرد و گفت «اینا رو میدونم... از این فاکتور بگیر... کلا خطریه...»؟ محسن گفت «آهان...! حالا فهمیدم چی میگی... هادی جان من چه میدونم... اگه هستش که خودشو به من بروز نمیده... تازه من این آقارو بیشتر از یکی دو بار ندیدم... آدم که تو دوبار نمیتونه در باره کسی... اونم در باره همچین مساله مهمی نظر قاطع بده... چیزی که من برداشت کردم...» هادی گفت «آهان...!؟» محسن ادامه داد «که ایشون یک آدم تحصیلکرده بزرگ شده تو خارجه با همون اخلاق و فرهنگ خارجیا... سرش تو ابراست... پاشم رو زمین نیست... امروز یک چیزی میگه و فردا نظرشو عوض میکنه... امروز سی تا کانکس میخواد بخره و فردا میره از سرایدار و آشپزشون آمار میگیره و سی تا کانکس رو میکنه دو تا... اگه بخوام به زبون خودمون بگم... ایشون یکی از روشنفکر لیبرالای ساخت انگلیسه که تو بی بی سی چارتا عکس از بچه های خیابونی دیده و رگ غیرتش باد کرده و همه چی رو ول کرده و اومده اینجا... واقعیتش اینه که چشم و دلش به دنبال پول و ارث و اینطور چیزا نیست... همه چیزایی که بهش رسیده با همه چیزایی که دختر خالش داشته رو روهم گذاشتن که این کار رو بکنن...» هادی گفت «دخترخالش همون دکتر مهساست که چندتا گرمخونه و صمدی رو راه انداخته...؟ اونکه همیشه سرش تو لاک خودش بوده... و فقط به کارای خیریه میرسیده... منظورت اینه که مهسا روی علی اثر گذاشته و علی داره اینارو بخاطر مهسا میکنه...؟ خبریه؟ گلوش پیش خانم دکتر گیر کرده...؟» محسن گفت «اینطور چیزا رو من نمیدونم... راستش بیشتر از اینی که بهت گفتم هم نمی دونم...» هادی مثه کسی که تسلیم شده باشه گفت «باشه...! پس... زیاد سرمونو به این پرونده بند نکنیم...»؟ محسن گفت «حاج هادی..! من کی اینو گفتم...؟ شما هرطوری صلاح است باید بکنی... اصلا چرا صداش نمیکنین و خودتون ازش سوال نمیکنین...»؟ هادی گفت «نه نمیخوایم آنتناش تیز بشه... یا اینکه اگه کاسه ئی زیر نیم کاسش باشه... با دست خودمون خودمونو لو ندیم... اوکی... پس برم ببینم چی بنویسم... باز هم معذرت بخاطر قصور...» محسن گفت «زنده باشی حاج هادی... خوشحال شدم... سلام به اهل بیت برسون... فقط یک سوال...»؟ هادی گفت «بفرمایین...» محسن گفت «توی این معامله زیاد پول نیست... ولی هرچی که هست... با توجه به مسائل امنیتی واردش بشم یا از خیرش بگذرم...»؟ هادی گفت «نه حاج آقا... شما به کارت برس... فوق فوقش این آقا ریگی تو کفششه... این به شما ربطی نداره... شما به همه کانکس فروختی... به ما هم فروختی... خب... به اینم فروختی... نه حاج آقا شما به کارت برس... فقط اگه یکمرتبه چیزی به چشمت خورد که فکر کردی اگه بگی بهتر از اینه که نگی... یک زنگ بزن به همین شماره که رو تلفنت افتاده... امر دیگه ئی باشه...»؟ محسن گفت «خیر پیش... عرض دیگه ئی نیست...». صحبت محسن با هادی که تموم شد محسن شماره احمد رو گرفت... احمد گوشی را با سلام حاج محسن شروع کرد. محسن گفت «احمد... مثه اینکه نمیتونم کانکس ها رو به دخترت بفروشم...» احمد پرسید «چرا»؟ محسن گفت «به هزار و یک دلیل... دلیل اولش باروته و دلیل هزارمشم باروته... متوجه که هستی؟ ... امروز یک تلفن داشتم که بعدا با هم صحبت میکنیم...» احمد گفت «منکه روم نمیشه بهشون بگم... خودت زنگ بزن و یکجوری سروتهشو بهم بیار.... عجب داستانیه ... آدم کار خیرم نمیتونه بکنه!»؟

تو راه برگشت به باغ، علی صحبتهای تقی رو مرور میکرد... تقی وقتی شنید که بیژن چی گفته و رو تلفن همراهش چه پیامکی رسیده، با عصبانیت گفت «آق دکتر همش تقصیر شماست... از بس که به این بچه رو دادین... وقتی اینارو به شما نشون داد باید دو تا میزدین تو گوشش که صداش تا آخر عمر تو گوشش بپیچه...» علی با لحنی اعتراض آمیز گفت «آتقی...!؟...». تقی که از کوره در رفته بود گفت «آخه تقی نداره... چندبار به این بچه گفتین تو این باغا نیستین؟ باز میره سر همون خط اول... یکمرتبه میبینی بیخودی و بی جهت پای شما و خانم دکترو میکشه وسط و همه کارائی که میخواین بکنین رو زمین میخوابه که چی شده؟... آقا فکر کرده اینجا آمریکاست که بخواد هفت تیر کشی کنه... همچین میزنن پس گوشش که تا آخر عمرش یادش نره... این بچه اونموقع که سبزا ریخته بودن تو خیابون رو ندیده... لباس شخصیا چکارا که با جوونای مردم نمیکردن... نبودکه ببینه طفلکیا نرسیده به بازداشتگاه تو همون ماشین اونقد کتک خورده بودن که خون بالا میاوردن... ندیده که با دخترای جوون تو بازداشتگاه چکار کردن... از کهریزک که خبر نداره.... چندتاشونو بی حیثیت کردن... ندیده که با خانمای مسن و سیاستمدارای پیر و از کار افتاده چکارهایی که نکردن... آدم اگه دهنشو وا کنه... دنیا بخودش میلرزه... حالا این یک وجب بچه... میخواد همه ما رو به گا بده... میبخشین...!! منظورم اینه که....» علی حرف تقی رو قطع کرد و گفت «من باهش برخورد کردم ولی شما که باباشین باید یکجوری سر دربیارین که این شماره تلفنشو دیگه به کی داده... که این پیامکا رو گرفته...» تقی گفت «آق دکتر شما چرا؟!... خب اونایی که باید بدونن که میدونن... اونایی که باید بدونن اینجا چی میگذره... یا شماره من و شما و اون یکی دیگه... حتی مش ممد چیه که میدونن... چه فرقی میکنه که تلفنتو امروز خریدی یا سه سال پیش... اونا اگه بخوان بدونن میدونن... این بچه داره به شما آدرسو عوضی میده... صدبار بهش گفتم که دور اینکارا رو خط بکش... مگه گوش میده...» بعد در حالیکه با عصبانیت سبیلاشو میجوید گفت «شما بذارینش به عهده من... اگه میخواد با ما باشه... باید اینکاراشو ول کنه... اگرم میخواد بره دنبال اینطور پدرسوخته بازیا... خب بره... کار دست شما و خانم دکتر نده... بسپرینش دست من... من میدونم با این بچه خیره سر...».

قبل از اینکه سوار ماشین بشه، یک پیامک برای بیژن فرستاد.

«بیژن، این پیامک رو من، علی، میفرستم که چند دقیقه پیش با هم صحبت کردیم، پس با علی دیگه ئی قاطی نکن. فکر کنم شاید بد نباشه که حرفایی که بهت زدم رو بنویسم که گاهی اوقات مرورشون کنی و دیگه دچار سرگیجه نشی.

من با اسلحه و آدمکشی و خشونت مخالفم، پس با هرکس و هر نهادی چه از این حکومت و چه از مخالفین حکومت که برداشتن اسلحه و اینطور چیزا رو تبلیغ میکنن، مرزبندی دارم. پدر و مادر من کجای دنیا رو گرفتن... جونیشونو دادن برای چی؟  یا همین حکومت اسلامی؟ اینهمه آدمکشی... به کجا رسیدن...؟ اسلام جایی در بطن جامعه پیدا کرده که قبلا نداشته...؟ مردم رادیکالتر و انقلابیتر شدن...؟ اگه به دنبال تغییر هستیم اول باید از خودمون و بعدش از اخلاق و رفتار مردم شروع کنیم... هیچموقع از خودت پرسیدی مردم چرا تغییر میخوان...؟ برای اینکه شکمشون سیر بشه...؟ خب، شاه بود... شاه رفت چی شد...؟ که عدالت اجتماعی همه گیر بشه...؟ کو...؟ کجای این جامعه به دنبال برابری هستش...؟ تو فکر میکنی تقصیر این حکومته... آره... بخشیش تقصیر حکومت و یا هر دولت حاکم دیگه ئیه... ولی اصلش بخاطر خود مردمه... مردمن که اخلاق مصرفی رو ول نمیکنن... که چشم و هم چشمی میکنن... که به همدیگه دروغ میگن... حکومتا فقط زمینه رو آماده میکنن... ولی مردمن که اونا رو اجرا میکنن... حالا هی بخونیم از خون جوانان وطن لاله دمیده...من به دنبال شعار نیستم... به دنبال اینم که بفهمم اینچیزایی که نوشتم درسته یا نه... به دنبال شناخت درست از مردمم... نه به دنبال ایجاد شورش در میان مردمی که نمیدونن چی میخوان... آره... میدونن چی نمیخوان... ولی اونچه که میخوان مهمتر از اونی که نمیخوان... وگه نه دوباره برمیگردیم به خونه اول... همین آش و همین کاسه... حالا اگه میتونی توی این دستگاه فکری کمکی کنی... یا علی... اگه میتونی منو با دانشجو و نسل جوون آشنا کنی... که بتونم نظرسنجی علمی بکنم... من حاضرم... ولی دیگه با من از آتش و آهن حرف نزن...
فکر کنم فریدون مشیری حرف منو قشنگتر زده باشه، شجریانم اونو خونده. این لینکه به متن شعر و یک لینک به صدای شجریان برات میفرستم که دنبالش نگردی.

لینک به صدای شجریان (زبان آتش و آهن)... اینم متنش

 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست،
ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست!
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار!
....»

علی مطمئن بود که این پیامکا از طرف اطلاعاتیا ارسال نشده... اونا زرنگتر از این حرفان که خودشونو لو بدن... از جای دیگه هم نمیتونه اومده باشه چون شماره تلفن بیژن جدیده... پس تنها کسی که این پیامک رو ارسال کرده باید خود بیژن باشه... ولی چرا؟... به دنبال چیه؟... خودش تنهایی به این نتیجه رسیده که این بازی رو ادامه بده یا یکی داره بهش خط میده....؟

علی تو این فکرا بود که به باغ رسید. مهسا تو عمارت اصلی کنار مینو و احمد نشسته بود و داشتن با هم حرف میزدن، ولی به مجرد اینکه متوجه ورود علی شدن صحبتشونو قطع کردن... علی نگاهی به همه کرد و گفت «میدونین مش ممد و فاطمه خانم کجان...»؟ احمد گفت «رفتن بقیه اسباباشونو از اتاقی که قبلا توش زندگی میکردن بیارن اینجا تو آپارتمونشون... ولی نه فاطمه خانم راضی به نظر میرسید و نه مش ممد... مش ممد که یکریز زیر لبی غر میزد که پسره هنوز از راه نرسیده مارو بیخانمون کرد... آخر عمری سر جام نشسته بودم... و از این حرفا...» علی کمی مکث کرد و گفت «اگه واقعا راضی نیستن چرا باید بهشون اصرار کرد... خواستم از زحماتشون تو این چندین ساله قدردونی کرده باشم... الان میرم اونجا و باهشون حرف میزنم...» مهسا گفت «صبر کن منم میام...». وقتی رسیدن به اتاق های مخصوص سرایدار... مش ممد و فاطمه داشتن در رو پشت سرشون قفل میکردن... علی ماشین رو نگاه داشت و گفت «مش ممد... سلام... یک دقیقه در رو نبندین...» و با مهسا از ماشین اومدن پایین. مش ممد کلید به دست جلوی در واستاد تا هر دو رسیدن و کلیدو به طرف علی دراز کرد... علی گفت «فعلا دست خودتون باشه... اگه میشه بریم تو چند دقیقه با هم حرف بزنیم...». روی زمین مثل همیشه قالی و پتو و متکا نبود و جایی برای نشستن نداشت. علی همونطور که به دیوار اتاق تکیه میداد گفت «مش ممد، فاطمه خانم... من از شما خواستم بیاین تو عمارت اصلی چون میخواستم جایی اقامت داشته باشین که پرستار و دکتر و درمون درست دم دستتونه... احمد آقا میگه که شما ظاهرا راضی نیستین... درست حدس زدن...»؟ مش ممد گفت «معلومه که راضی نیستیم... تو راضی بودی اگه یکنفر میومد و زیر پاتو جارو میکرد و میگفت بفرما بیرون...؟ ما تو این دو تا اتاق یک عمریه که زندگی کردیم... از گوشه گوشه اتاق خاطره داریم... تو همین اتاق بود که بابات گفت میخواد زن بگیره...» فاطمه در حالیکه به مهسا نگاه میکرد گفت «کی میشه نوبت تو بشه و دست از این عزب بازی ورداری...؟» مش ممد به فاطمه چشم غره رفت و گفت «الان که موقع این حرفا نیست... سر نخو گم میکنم... خلاصه بگم... نخیر ما راضی نیستیم و اگه زورمون بهت میرسید همین الان میرفتیم بقیه اسبابامونو ورمیداشتیم و بر میگشتیم همینجا...» و به چشمای علی زل زد... علی گفت «که اگه زورتون میرسید... خب اینکه آسونه... میتونیم آزمایش کنیم ببینیم زورتون میرسه یا نه...... با هم کشتی میگیریم.. هرکه برنده شد... اون حرف آخرو میزنه...» مش ممد همینطور که با پشت خمیدش به علی نگاه میکرد شروع کرد به کتشو درآوردن و زیر لب گفت «مگه من نوه بابابزرگم نباشم و نتونم تو رو زمین بزنم... بابابزرگم تو نود سالگی پسر کدخدا رو چنان خاک کرد که اسمش تو تموم اون محله پیچید...» و کتشو داد به دست فاطمه و کف دستش تف کرد و گفت «بسم لله...» مهسا به علی نگاه کرد و علی همینطور که کتشو در میاورد گفت «شما فکر میکنی من بچه خارج و روغن زرد کرمونشاهی نخورده و زپرتو... فکر کنم تنها راه همین کشتی باشه...» بعد به مهسا نگاهی کرد و کتشو داد به مهسا... مهسا یکمرتبه به خودش اومد و زد زیر خنده و گفت «آقای دکتر اگه بتونی... اونم تازه اگه بتونی... پشت مش ممد رو خاک کنی... که خیلی شک دارم... همه میگن آقای دکتر عقلش پاره سنگ ورداشته که با یک مرد 90ساله کشتی گرفته و تا آخر عمرت به خل وضعی شهره آفاق میشی... ولی اگه ببازی... که وای به حالت... کسی رو پیدا نمیکنی که دیگه برای حرفت تره خرد کنه... میشی چوب دو سر طلا... حالا خود دانی... اگه آبروتو از سر راه آوردی... بسم لله....» علی که پشتشو خم کرده بود تا همقد مش ممد بشه... خودشو راست کرد و به فاطمه نگاه کرد و گفت «راستم میگی ها..!» مش ممد که هنوز آماده کشتی بود و میخواست سرشاخ بشه همونطور که سرش پایین بود گفت «چیه بچه ننه...؟ جا خالی کردی...»؟ علی دوباره خم شد و زیر لب گفت «عجب داستانیه...» فاطمه گفت «مش ممد به ولای علی اگه یک جای بچم ضرب ببینه و خاک رو صورتش بشینه من میدونم با تو...» اینبار مش ممد خودشو تا میتونست راست کرد و به علی گفت «مگه بری پشت دومن این دوتا قایم بشی... بچه ننه...» و کتشو از دست فاطمه قاپید و گفت «بریم آقا... بریم... خداحافظ خاطرات جوونی...» مهسا زیر لب گفت «آخیش...!» علی هم گفت «مش ممد... پس یک شرط دیگه... غذا و اینطور چیزارو اونطرف میخورین... قبول...»؟ فاطمه بدون اینکه منتظر جواب مش ممد بشه گفت «قبول... مش ممد بدو برو با مهسا جان اسبابارو برگردون همینجا. شاید بتونم امشبو راحت و بدون غرغرای تو بخوابم...». مش ممد زیر لب گفت «من قول نمیدم...آدمیزاد باید غذاشو تو خونه خودش بخوره...».

بعد از اینکه اسباب کشی تموم شد، مهسا و علی رفتند به یکی از اتاقهای عمارت که دفتر کارشون شده بود تا کارهای روز رو جمع بندی کنن. علی پرسید «اول تو یا من...»؟ مهسا گفت «من... رفتم دنبال شرایط ثبت کانون و خانه سالمندان... کمی طول میکشه... یک سری شرایط هست که متقاضیان باید داشته باشن. ما بیشترشو داریم... ولی خب، یک سری مسائل استخدامی... بیمه... محل اسکان کادر درمانی و مددکارا.... حفاظت از دارو هایی که مورد مصرف قرار میگیرن... و خلاصه این چیزا... برای کادر درمانی که میخوان اسمشون به عنوان متقاضی ثبت بشه شرایط تقریبا مشخصه... » و شروع کرد از روی دفترچه یادداشتش به خوندن «اول اینکه هر پزشکی میتونه جهت اخذ مجوز از سازمان بهزیستی، وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، وزارت کشور و نیروی انتظامی، برای تاسیس مراکز ترک و درمان اعتیاد، اقدام کنه. البته یکسری ماده و تبصره است که باید درست مطالعه کنیم. دوم اینکه، اين خدمات مورد نظر ما بايد منطبق با پروتكل درمان سوء‌ مصرف مواد باشد. سوم، اگه بخوایم همزمان متقاضي درمان با داروهاي آگونيست افيوني هم باشیم، بايد مجوز جداگانه‌اي بگیریم.  چهارم، پرسنل درماني کانون (به ازای هر نوبت كاري) بايد حداقل 3 نفر - روانپزشك يا پزشك دوره ديده حداقل يك نفر- روانشناس باليني/ مشاوره، حداقل يك نفر . پرستار/بهيار،حداقل يك نفر. بودن مددكار اجتماعي توصيه شده ولی ملزم نیستیم.... شرايط ساختماني و تأسيساتي ... حداقل سطح كلي زيربنا 70 مترمربع ...  شامل اتاق معاينه پزشك به متراژ حداقل 8 مترمربع، اتاق روانشناس/مشاوره حداقل 8 مترمربع، و...... اتاق انتظار با قابليت استفاده جهت گروه‌درماني در ساعات خاص حداقل 16 مترمربع و سرويس‌هاي بهداشتي...» مهسا ساکت شد و به علی نگاه کرد. علی پرسید «خب اینا که منطقی به نظر میرسن، ولی آیا انجامش برای ما ممکنه یا نه، و کسی جلومون سنگ میندازه یا نه... این سواله...»؟ مهسا گفت «داشتم با بابا صحبت میکردم... میگه اگه بخواین بدون دخالت او کارا رو انجام بدیم... یک مدتی طول میکشه... و امکان داره بقیه بخوان جلوی پامون سنگ که هیچ، تخته سنگ و سخره بندازن... علی، برای خیلیا این قبیل مراکز یکجور نون دونی شده... از دولت و خیرین میگیرن ولی خرج بیمارا نمیکنن... گزارشای متعدد از شهر های مختلف هست که خیلی از درمانگاه ها با بیمارا خیلی بد و فجیع رفتار میکنن... بهشون گرسنگی میدن... کتکشون میزنن... و چندجا گزارش  شده که داروهای موجود رو به بیمارا فروختن و مرکز ترک اعتیاد شده، مرکز پخش مواد... بیمارا تو بعضی جاهای دیگه از اعتیاد به یک ماده مخدر راحت شدن ولی به ترامادول معتاد شدن یا چیزایی مثه اون... خیلی از بیمارا دچار بیماریهای روانی شدن... پس تعجب نکن اگه کسی یا کسائی بیان و جلوی پامون سنگ بندازن یا برامون پاپوش بدوزن...خلاصه اینکه خیلی سخته... ولی بابا میگه میتونه با این و اون صحبت کنه و یکخورده به کارا سرعت بده...» علی پرسید «تو چی میگی...»؟ مهسا با کمی من و من گفت «من میدونم که صمدی رو بابا همینطوری درست کرد و من از وقتی صمدی راه افتاده تونستم خیلیا رو ترک بدم و به راه و زندگی برگردونم... پس باید همه حرفامونو توی یک کفه ترازو بذاریم و نتیجشو توی اون کفه و ببینیم که کدومش سنگینتره...». علی زمزمه کرد «...بیا سوته دلان گردهم آئیم/سخنها واکریم غم وانمائیم...ترازو آوریم غمها بسنجیم/هر آن سوته تریم وزنین تر آئیم... اینو البته میشه یکجور دیگه هم ترجمه کرد... هدف وسیله رو توجیه میکنه... برای اینکه کارمون...نیتی که داریم... نیت خیری که داریم رو بتونیم به ثمر برسونیم... باید همه شعار ها و من آنم که رستم بود پهلوان گفتنا رو بذاریم لای جرز دیوار و بپذیریم هرکه زورش بیشتره، اون برده... باید رفت زیر پرچم و بیرق گردن کلفتا و قلدرا و با هر کس و ناکسی همسفره شد... چرا؟ چون نیتمون خیره... یا اینکه برای پیشبرد کارمون تن به هر ذلتی ندیم و خیلی راحت باور کنیم که کس نخارد پشت من... صمدی به نتیجه رسیده چون بابات رفته و دم اینو اونو دیده و به این و اون رشوه داده تا تونسته درمانگاهی احداث کنه و چند تا معتادو درمون کنه...» علی از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به راه رفتن... بعد یکمرتبه سرجاش واستاد و گفت «درباره تو نمیدونم ولی من به تصمیم رسیدم... من اگه بخوام به لشگر رشوه دهنده ها بپیوندم ترجیح میدم برگردم به همونجایی که اومدم... من به هدف وسیله رو توجیه میکنه باور ندارم... نه تو سیاست... نه تو کار خیریه... حالا نظرتو رک و رو راست بگو...» مهسا گفت «پس حالا حالا ها باید فورم پر کنیم و از این ساختمون به اون ساختمون بدویم... این روزا من با این حالم نمیتونم... تو هم که نمیتونی... یعنی بلد نیستی حرف بزنی... پس باید یک مدیر استخدام کنیم که هم بلد باشه و هم حرفای ما رو بفهمه... به هرحال کانون یک مدیر داخلی لازم داره...» علی پرسید «کسی رو زیر نظر داری...»؟ مهسا گفت «کی بهتر از بابام...»؟ و چون قیافه علی رو دید خندید و گفت «ترش نکن... شوخی کردم... دکتر سعید که تو صمدی مسوول هستش... هم حرفای ما رو میفهمه و هم اهل رشوه دادن و گرفتن نیست... خب، تو بگو چه خبر...».

تلفن علی شروع کرد به زنگ زدن و اسم حاج محسن روی صفحه اومد.... علی به مهسا گفت «حاج محسنه...» و به تلفن جواب داد «سلام حاج آقا... همین الان داشتم با خانم دکتر جمع بندی میکردم که شما پیشدستی فرمودین...» محسن گفت «دل به دل راه داره.... راستش خواستم یک خبر نه چندان خوبی رو تا دیر نشده خدمتتون عرض کنم...» علی گفت «خواهش می کنم... بفرمایین...» محسن گفت «دیروز که رسیدم... بچه ها گفتن یک مشتری دم کلفت تموم کانکس های ما رو با قیمت خوب میخواد،... اینام بدون صلاح و مصلحت با من همه رو قولنومه کردن... حالا چیزی که روی دست ما مونده سه چار تا ویلاییه که به لحاظ کیفیت خیلی پائینه..... حالا نمیدونم چکار کنم.... شما البته حق دارین از ما دلخور بشین... ولی چه کنم که دستم بسته است، این طرف که معامله کرده... اهل من بمیرم تو بمیری نیست... وقتی میگه میخوام یعنی میخواد، مخصوصا اگه قولنومه کرده باشه... بچه ها فکر کردن شاهکار کردن که بدون صلاح و مصلحت با من همه رو رد کردن بره...» محسن کمی مکث کرد و ادامه داد «راستش شرمم میشه به حاج ابراهیم و احمدآقا زنگ بزنم... گفتم شما جوونین... و تحصیلکرده حتما مشکلی که توش گیر کردمو درک میکنین و یکجوری بهشون میگین...»؟
علی گفت «خب، پس برگشتیم به خونه اول....؟ اشکالی نداره... بعدا که دستتون پر شد میخریم... شما زیاد خودتونو ناراحت نکنین... ما خودمون یک فکری برای این موضوع میکنیم...بقول مش ممد، حاج محسن که جایی نرفته... الان به حاج ابراهیم و احمدآقا میگم...» صحبتشون بعد از چند تعارف دنباله دار تموم شد و علی رو به مهسا کرد و گفت «اینم از این...» مهسا پرسید «منظورت چیه؟... چی میگفت...»؟ علی خلاصه صحبت محسن رو تعریف کرد و شروع کرد شماره ابراهیم رو گرفتن... پس از احوالپرسی، علی موضوع را تعریف کرد. ابراهیم کمی ساکت شد و عاقبت گفت «شاید کسی خواسته چوب لای چرخت بذاره... شایدم نه... حالا شما بذار من کمی فکر کنم ببینم چیکار میشه کرد...» و با هم خداحافظی کردند.

مکالمه محسن و علی که تموم شد، محسن نگاهی به صفحه تلفن کرد و شماره هادی که ثبت شده بود رو گرفت. صدای مردی جواب داد. «سلام، بفرمایید». محسن خودشو معرفی کرد و گفت میخواد با هادی صحبت کنه. چند لحظه بعد هادی با لحن همیشگی به محسن سلام کرد. محسن گفت «حاج آقا خواستم به اطلاع برسونم که زنگ زدم به آقای دکترو گفتم که تموم جنسامون پیش فروش شده و فعلا نمیتونیم براش کانکس تهیه کنیم...» هادی گفت «ای بابا... محسن جان! آخه چرا...؟ منکه گفتم از نظر ما اشکالی نداره... تازه اونطوری بهتر بود... ما میتونستیم بفهمیم که راستی راستی ریگی تو کفشش داره یا نه... حالا نمیتونی یکجوری حرفتو پس بگیری...»؟ محسن گفت «نه حاج آقا... بهش گفتم همه چیزو فروختیم و ته تغار چیزی نمونده... حالا اینکه مهم نیست... شما خودت جنسا رو دست و پا کن و بهشون از طریق کانالای خودت بفروش... یک تیر و دو نشون...» هادی گفت «اینجوری که بود داشت درست جلو میرفت... » بعد برای چند لحظه ای ساکت شد و گفت «بدم نمیگی ها..! خودمون جنسا رو تهیه میکنیم و از طریق کانال خودمون بهش میفروشیم... چندتا میخواست و به چه قیمتی...»؟ محسن اطلاعاتو به هادی داد و هادی با خنده گفت «محسن یک زنگی بهش بزن و بگو که یکی از رقبات جنسا رو داشته و تو ازشون خریدی و تا چند روز دیگه تحویل میدی... دستت درد نکنه... نتیجه رو زود بهم خبر بده...من با اجازه برم وسط یک جلسه مهم بودم... پس منتظر تلفنت میمونم...». و مکالمه قطع شد. محسن سرشو به علامت استیصال تکون داد و دوباره شماره احمد رو گرفت و سربسته داستانو براش شرح داد... احمد گفت «پس من میگم به من زنگ زدی و خبر رو دادی... سر و ته بقیه شم یکجوری جمع میکنم...».

صحبت علی با ابراهیم که تموم شد، داستان بیژن و پیامکا و حرفای آتقی رو برای مهسا تعریف کرد. مهسا معتقد بود که علی تند روی کرده... «بالاخره با خودشو زندگیش چکار میخواد بکنه به خودش مربوطه... نباید تو اینکارا تو ذوقش بزنی....» کمی موضوع را با هم هجی کردند و از اتاق کار اومدن بیرون و رفتن پیش احمد و مینو. مینو طبق معمول چایی تعارف کرد و احمد گفت «پیش پای شما محسن زنگ زد و گفت که بهتون چی گفته... خبر خوب اینه که من یکنفریو میشناسم که ممکنه داشته باشه. محسن گفت میره ببینه میتونه ازش به همون قیمتی که با شما معامله کرده بخره... تا آخر شب خبرمون میکنه...». علی و مهسا به هم نگاه کردند و چیزی نگفتند. علی تلفنشو درآورد و خبر رو در یک پیامک کوتاه برای ابراهیم فرستاد.

محسن بعد از شام زنگ زد و موضوع را همونطور که احمد گفته بود بازگو کرد و گفت «کانکس ها رو جور کردم، و اگر حاج ابراهیم موافق باشن اونا رو بار بزنیم و بفرستیم تا کس دیگه ئی دستشو روش نذاشته...»؟ علی گفت «حاج محسن... راستش ما دچار انواع و اقسام مشکلات اداری شدیم که میتونه پروژه رو کاملا بایگانی کنه...» محسن مکثی کرد و پرسید «چه مشکلاتی...»؟ بعد ادامه داد و پرسید «خدای نکرده از دست ما که دلخور نشدین...»؟ علی خندید و گفت «نه این حرفا چیه...؟ دلیلی برای دلخوری نبود... شما مشتری دم دست داشتین و کانکسا رو فروختین... اینکه دلخوری نداره... حالا هم که لطف کرده و دنبال کار ما افتادین و مساله رو حل کردین... بجای دلخوری باید ممنونتونم باشیم... مشکل اینه که برای مجوز گرفتن و اینکارا یک مدتی باید صبر کنیم...» محسن گفت «هاااان، اینکه مشکل نیست... احمد مشکل همه دنیارو حل میکنه...مال شمام روش...  لب تر کنین مساله حل میشه...» علی گفت «همین مشکل اصلیه... نه خانم دکتر و نه من... نمیخوایم از همین اول کار نتونیم رو پای خودمون واستیم... و خدای نکرده به کسی رشوه بدیم... میخوایم از همین قدم اول معماری باشیم که خشت اول رو کج نمیذاره...» محسن گفت «نگاه کن... پسرم... این حرفا چیه که میزنی...؟ الان که موقع این حرفا نیست... شما اصلا میدونی که همین دکترا سالیانه چقد از دادن مالیات فرار میکنن...؟ هزارها میلیارد تومن به کشور مالیات بدهکارن... اونوقت شما این حرفارو میزنی... شما میخوای یک کار خیر کنی نه اینکه گوش کسی رو ببّری.... کارت که درست بشه دست یکعالمه معتادو میگیری و مشکل زندگی اونو خانوادشو حل میکنی... تازه چرا بهش میگی رشوه و اینطور حرفا...؟ الان زندگی تو ایرون خیلی سخته... خیلی گرونه... خیلی از آدمایی که تو ادارات کار میکنن یکی یا دوتا منبع درومد بیشتر ندارن که اونم کفایت نمیکنه... این پول دستی که شما بهشون میدی خیلی از کاراشونو روراست میکنه... خودش یکنوع کار خیره... تازه احمدآقا بلده طوری بکنه که نه سیخ بسوزه و نه کباب... همه چی رو بسپر دستش... بذار این مرکز رو راه بندازی... خودم میشم مشتری اول خونه سالمندانت...». علی خندید و گفت «قبل از شما احمد آقا و خاله مینو و حاج ابراهیم رفتن تو نوبت...» محسن بلند خندید و گفت «د... بفرما... میبینی چقد آدم هست که به دنبال چیز خوب و باصفاست...؟ من همون روز اول که شما رو دیدم به احمد گفتم که از بشره شما نجابت و انسانیت میباره... الکی نیست که حاج ابراهیم بی هیچ چشمداشتی شونه شو داده زیر این کار.... راستی... گفتم که این کانکس ها همه نو هستن...؟ ولی قیمتشون کمتر از اونیه که من میخواستم بدم...» علی پرسید «به چه حساب...»؟ محسن خندید و گفت «بخاطر چشم و ابروی آقای دکتر... ولی از شوخی گذشته... چون مشکل مالی پیدا کردن و هرچه زودتر باید به پول برسن وگه نه کار به دادگاه و وکیل کشی میرسه...» علی به مهسا و احمد نگاهی کرد و گفت «من که نمیتونم تصمیم آخرو بگیرم... باید با....» محسن خندید و گفت «بله میدونم باید با مش ممد و آتقی و آب حوضی سر کوچه صلاح و مصلحت کنی...» علی خندید و گفت «و در رأس همه با دکتر مهسا...» محسن گفت «پس خود دانی... دزد حاضر و بز حاضر... لب تر کن تا دو سوته بفرستم به باغ... ضمنا یک اتاقم برای من رزرو کن که بیام چند ماهی اونجا نفس تازه کنم، مخصوصا با این کرونا... فکر کنم اونجا از همه جا امنتره... پس خبر با شما...» علی گفت «چشم تا فردا شب خبر میدم...» و مکالمه تموم شد.

از صورت علی معلوم بود که بر سر دوراهی گیر کرده و نمیدونه چکار کنه... مهسا خندید و گفت «خدا رو شکر که زمام امور کشور دست شما نیست آقای دکتر... هر دقیقه یک رنگ جدید میزنی...» بعد با قیافه جدی گفت «فکر کنم این خارج بزرگ شدن شما باعث شده که نتونی روی یک موضوع ثابت بمونی...». مینو به مهسا چشم غره رفت و گفت «خب کار سختیه دیگه... توی این چند ماهی که اومده خیلی کارا کرده... بقیشم یاد میگیره...». مهسا دوباره خندید و گفت «آخیش... بچم...! نکنه حرفای من تو ذوقت بزنه... تا همینجا هم که کردی شاهکار بوده... پاشم برم اسفند دود کنم چشم نخوری...» و به خنده ادامه داد... علی کمی سرخ شد و گفت «حالا شما خانم دکتر هی مزه بریزین... شما بودین چکار میکردین...»؟ احمد بجای مهسا جواب داد و گفت «بجای شما بوده و همین کاری که محسن میگه رو کرده... محسن همین حرفا رو یک شب تا صبح به همین مهسا خانم گفت تا راضی شد... حالا که صمدی روپاش واستاده... خانم دکتر یادش رفته...» مهسا که از لحنش معلوم بود دلخور شده گفت «اون فرق میکرد...» و ادامه نداد چون میدونست که چندان فرقی با هم ندارن... هردو سوءاستفاده از کانال های ارتباطی، رانت خواری، و رشوه هستن... میدونست که خیلی از دکترا هستن که میخوان به جامعه کمک کنن ولی کسی رو نمیشناسن که کسی رو بشناسه که کسی رو میشناسه... رشته افکار مهسا با صدای زنگ تلفن علی پاره شد. علی با سلام و احوال پرسی شروع کرد و با چند بله و نخیر صحبت تموم شد. مهسا پرسید «خبر تازه ئی شده...»؟ علی گفت «نه، حاج ابراهیم بود. محسن زنگ زده و داستانو براش تعریف کرده... حاجی هم میگفت بهتره شروع کنیم که تا زمستون شروع نشده کارا تموم بشن...». مهسا گفت «پس داریم همونطور که حاج محسن میگفت میکنیم...»؟ علی گفت «فعلا که دیر نمیشه... بذار تا فردا فکر کنیم...».
تلفن علی دوباره به صدا در اومد... پیامک داشت... از بیژن... زیر لب گفت «نخیر.... ول کن نیست...» مهسا پرسشگرانه به تلفن نگاه کرد... علی صفحه تلفنو به او نشون داد... مهسا گفت «من بجای تو باشم... بازش نمیکنم.... ولش کن.... ». علی پیامک را باز کرد.... متنی طولانی به نظر میرسید....
احمد با کنجکاوی پرسید «مگه مال کیه که نباید بازش کنه...»؟ مینو با تشر گفت «ااای بابا... تو چکار داری تو کار مردم که از کی چی میگیرن...»؟ احمد با لحنی دمق گفت «منکه چیزی نگفتم... فقط پرسیدم مگه مال کیه... این گناهه..»؟ مینو گفت «گناه... فضولی تو کار مردمه...» علی خندید و گفت «واقعا چیز مهمی نیست... پیامکه از بیژن». احمد با لحنی پرسشگرانه گفت «بیژن...»؟! مینو گفت «آره بابا... پسر آتقی...» احمد گفت «پسر آتقی آشپز از تو چی میخواد...»؟ مینو دوباره اعتراض کرد که «تو که باز شورع کردی... تو چکار داری که از علی چی میخواد... حتما در مورد کاراشونه دیگه...» احمد بی توجه به مینو از علی پرسید «بیژن چه کارایی میتونه داشته باشه...»؟ مهسا گفت «آآخ بابا..!» علی خندید و گفت «نه مثه اینکه داره جناحگیریا شروع میشه... فکر کنم برای ختم این غائله بهتره بلند بخونم...» احمد با رضایت لبخند زد و به مبل تکیه داد و مثه بچه که منتظر قصه موقع خواب باشه خودشو روی مبل جابجا کرد.

علی شروع کرد به مرور جملات اول و به خوندن ادامه داد...

«دکتر علی عزیز سلام... ممنون که شعر فریدون مشیری رو برام ارسال کردین.... بابا کلکسیون کارای شجریانو داره... و میونشون آتش و آهن رو... راستش نفهمیدم چه رابطه ای بین صحبتای شما با من و این چیزی که پیامک کردین هستش... شاید چون شما دکترین بتونین بین خطوط رو بخونین ولی من فقط زبون رک و راستو میفهمم. برای همین و از اونجایی که شما خواستین همه چی درست تفهیم شده باشه.... با اجازه و بدون هیچ قصد بی احترامی میخوام منم نظرمو بنویسم که گاهی از اوقات به اون مراجعه کنین و از من اشتباه برداشت نکنین...
منم مثه شما مخالف آتش و آهنم... منم مثه شما مخالف خشونتم... ولی دکترجان... توی این دنیایی که هیچکس به هیچکس نیست، کی به این توجه میکنه که من و یا حتی شما چی فکر میکنیم و یا میخوایم... زندگی خودشو به ما تحمیل میکنه... میگی مخالف خشونتی... با خشونت باهت رفتار میشه... میگی مخالف آتش و آهنی... بی بهانه به طرفت تفنگ نشانه میگیرن... میگی مخالف فقری... تو رو از فرط گرسنگی به پرتگاه خودکشی میکشونن.... کی گوش میده که چی میگی یا چی میخوای.... اگه درست فهمیده باشم میگین که مردم نمیخوان یا نمیدونن چی میخوان... میگین که اومدین اینجا تا ببینین چرا مردم انقلاب نمیکنن... یا یک چیزی مثه این... دکترجان... اجازه بدین بهتون بگم چرا مردم بقول شما انقلاب نمیکنن... به نظر من مردم دارن هر روز انقلاب میکنن... هر روز دارن علیه جور و ستم و فقر و اعتیاد و اینهمه آسیب اجتماعی قد علم میکنن... همین پارسال تو آبان... سال قبلش... اون سال دیگه... یا برسیم به زمان پدر و مادر خدا بیامرزتون.... اگه اونا بلند نمیشدن... اگه اونهمه جوون خودشونو فدای این ملت و کشور نمیکردن مملکت از همینی هم که هست بدتر میشد... خدا میدونه به کجا کشیده میشد... برخلاف نظر شما... مردم دائما برخاستن... شما که تاریخ بیشتر از من خوندین... تو کردستان... تو خطه ترکمنا.... دائما شورش کردن... ولی دائما خونشون کف زمین ریخته شده... آخه دکترجان... چرا به این مردم میگین بی غیرت و خودمحور و نمیدونم چه و چه و چه... شما که بهتر از هر کسی باید بدونین... برای مبارزه با بیماری... افسردگی... اعتیاد... و یا حتی برای فراموش کردن مرگ فرزند و یا مثه من مرگ مادر در تنهایی... نه تنها باید هر روز و هر لحظه با خودت کلنجار بری... بلکه اون خاطره... اون ویروس... اونچیزی که داره تو رو میخوره و تو داری باهش مبارزه میکنی... هر روز و هر لحظه بهت حمله میکنه... تموم انرژیتو میخوره... هی نمیذاره جون بگیری... هی نمیذاره فکرتو سرجمع کنی که اینبار چطوری باهش برخورد کنی... هرچیم که بخوای خودتو بزنی به عالم بیخیالی و بگی گور بابای همه... اون ول کن نیست... نمیذارن که بشه... هی یادت میندازن که امروز بدتر از روز قبلیه... میری تو کوچه... میبینی جوونا سر کوچه واستادن... بیکار... معتاد... میری تو خیابون... فاجعه انسانی چنان میخوره تو چشات که میخواد چشاتو کور کنه... چشات میسوزه... میخوای دیگه هیچموقع نبینی... بچه ها دارن گدایی میکنن تا هرچی درآوردنو بدن به اونکه اونا رو اجیر کرده... تو قیافه مردم عادی... گرسنگی... خستگی... درموندگی رو میبینی... وقتیم که روتو میچرخونی تا اینهمه بدی و فساد و غارت و دزدی و فقر و گرسنگی و بدبختی رو نبینی... چشمت میفته به ماشین پورشه... به مرسدس... به آقازاده ها... به ساختمونایی که مثه قصرن... توی شبکه های اجتماعی میبینی جشن تولد فلان سلبرتی گرفته شده مثه اینکه تو آمریکایی... مثه اینکه دو کیلومتر اونطرفتر... اونطرف شهر اصلا مردمی نیستن که از درد گرسنگی به خودشون میپیچن... اونوقت شما میگی نمیدونم چرا مردم انقلاب نمیکنن... تو آبان خواستن بکنن ولی چنان زدنشون... چنان به مغز جوونا جلوی چشم همه شلیک کردن که هرچی انرژی جمع کرده بودی تا از جاشون بلند بشن... یکمرتبه تحلیل رفت... یکمرتبه مثه اینکه فشار خونت اومده باشه پایین و چاره ئی نداری بجز نشستن... باید بشینی... نشینی.. میخوری زمین... اگه دستتو به جایی به دیواری به نفر بغل دستیت نگیری... میخوری زمین... دکتر جان... شما نیستی تا ببینی که مردم چی میکشن... بیا تو خیابونا... بیا چند روز تو اتاق من زندگی کن و بشنو تا ببینی که مردم چطوری دارن دست و پا میزنن... بعد برگردین به همون باغتون و ببینین که چه تفاوت فاحشی بین این دو نوع زندگی هستش... دکتر جان... مردم خسته ان.... خسته شدن... یک مشت مفتخور و دزد و غارتگر به جون این مملکت افتادن و مردم تنها کاری که میتونن بکنن اینه که از جاشون بلند شن... و دوباره همین قبیله آدمخورا بزنن تو سرشون... هی پاشن و هی اینا بزننشون... بهشون تجاوز کنن و بندازنشون زندون و هیچکس دیگه اسمشونو نشنوه... از سال 88 تا الان مثه اینکه یک عمر گذشته... یادتونه که چند میلیون نفر تو خیابون ریختن و میخواستن که رأیشونو پس بگیرن...؟ رهبرشون موسوی و کروبی... الان کجان...؟ دیگه هیچکس به دنبالشون نیست...؟ نه اینکه بد بودن... من خیلی بچه بودم که بگم خوب بودن یا بد... ولی هرچه که بودن... الان تو ذهن مردم نیستن... چرا؟ چون موضوع اصلی زندگی مردم نیستن... زندگی اونقد سخت شده که مردم فقط باید به فکر همین امروزشون باشن... مردم تو فکرن که پیاز و گوجه چقد گرون شده... تو فکرن که تخم مرغ شده غذای تجملی... آخه دکتر جان.... این چه زندگیه...؟ این چه فلاکتیه که بجون مردم افتاده... وقتی نیمرو میشه تجمل...؟ بعد میپرسین چرا مردم رشوه میگیرن...؟ میپرسین چرا مردم دروغ میگن تا کارشون جلو بیفته... خواهر سر برادر... برادر سر خواهر... هردوتا سر پدر و مادر کلاه میذارن...؟ برای اینکه میخوان کارشون بره جلو... تا بتونن جلوی همسرشون و فرزنداشون سرافکنده نشن...

میبین دکتر جان... صحبت اصلا بر سر آتش و آهن نیست... صحبت بر سر اونچیزی که پدر و مادر شما میگفتن که تنها ره رهایی... نه!... اینا نیست... به خدا قسم... حرف کف خیابونیا یک چیز دیگه ئیه... شما بیاین به این مردم اون حداقلایی که حقشونه بدین... اونوقت ببینین که کی از آتش و آهن حرف میزنه... مگه تو آبان چی میگفتن...؟ صحبت از گرونی بنزین شروع شد... ولی کار به اونجایی رسید که رسید... خیلیا میگن اون غائله رو خودشون شروع کردن تا تو انتخابات مجلس کسی شرکت نکنه و فقط همینایی که میخواستن بیان تو مجلس بیان... و این وسط یک مشت جوون فریب خورده تو چاله افتادن... من اینچیزا سرم نمیشه... ولی بذار بگیم که آره این کار خودشون بوده... بگیم که اون کشتار بخشی از جنگ گرگاست که سر از آبان درآورد... ولی اگه مردم گرسنه نبودن... اگه حق و حقوقشون به رسمیت شناخته می شد... اگه... و هزار اگر دیگه... شما که تحصیلکرده این... خودتون بگین... اونوقت این طرح موفق میشد... کسی میریخت تو خیابون... فریب خورده یا نخورده...؟ مشکل سر این حرفای روشنفکرانه نیست... صحبت بر سر یک واقعیته... استخون مردم زیر اینهمه فشار داره داره له میشه... مردم دارن از درد داد میزنن و کسی هم نیست که به دادشون برسه... میپرسین چرا مردم انقلاب نمیکنن... خیلیا میگن جوابش ساده است... چون رهبری ... یک فرد ملی... یکی که مسالش خودش و منافع سازمانی و حزبی و جناحیش به منافع مردم نچربه... همچین کسی تو میدون نیست... که به مردم بگه کی بلند بشن... که چرا بلند بشن... من این حرفارو قبول ندارم... میگم این رهبری... این فرد ملی جلومونه... ولی خیلیا نمیخوان ببینیمش... به نظر من... هسته های کوچک مردمی دارن شکل میگیرن... از طریق واتزآپ یا اینستاگرام... یا... ولی دارن شکل میگیرن... مردم دارن بین خودشون... با خودشون... به یک سری جمع بندیا میرسن... اون رهبر... اونکه باید کاوه بشه و جلو راه بیفته داره انتخاب میشه... طولی نمیکشه که یک ارتش میلیونی از همین هسته ها شکل بگیره... اونوقته که دیگه آتش و آهن نمیتونه اونا رو عقب برونه... روزی برسه که تموم این خونه های لاکچری با خاک یکسان بشه... که سرهای همه اونایی که خون این مردم بیچاره رو تو شیشه کردن... بر سر دار بره... شاید بهش بگیم فاجعه... شاید تاریخ پاسخ کوبنده مردم به آمرین و عاملین این چهل سال ستم رو یک قتلعام و جنایت علیه بشریت ثبت کنه... نمیدونم... ولی اونروز میرسه... اونروز خیلیا پایکوبی میکنن... خیلیام برای ایرانی که دائما در حال کشت و کشتاره زانوی غم بغل خواهند کرد... ولی برای اینکه برسیم به حرف مشیری که اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار....تفنگت را زمین بگذار... تفنگ را زمانی میشه زمین گذاشت که حاکم دیگه تا به دندان مسلح نیست... روی سخن مشیری هم با حاکم مسلحه و نه مردمی که میخوان از خودشون دفاع کنن... برای گذاشتن تفنگ بر زمین... نخست و پیش از هرچیز دیگه ئی... باید از این سد بزرگ رد شد... یکروز پرسیدین که اونقد نفرت درونم جمع شده که تو دستم چاقو بگیرم و یکی رو بکشم....؟ وقتی تو چشاش صورت کودک کوچکشو میبینم... هی چاقو رو بیشتر فشار بدم...؟ جوابش برای من ساده است... نه... من نمیتونم... ولی میدونم که خیلی از مردم میتونن... باور کنین... کارد به استخون مردم رسیده... کاش میومدین چند روزی پیش من مهمونی تا پای صحبت بعضی از بچه های محل بشینین و گوش بدین... میبخشین که مزاحم شدم. بیژن... ضمنا... هیچموقع از خانم دکتر برای نجات بابا و اسد تشکر نکردم... نمیدونین هر روز که میبینم این دوتا با چه شوقی کار میکنن و هر روز رنگ صورتشون روشنتر میشه... چقد خانم دکترو دعا میکنم... حالا هم که شما میخواین یکجایی برای جوونا درست کنین.. توی یک باغ لاکچری به داد جوونا برسین... آمارش دستم نیست... ولی فکر کنم نصفه جوونا معتادن... با اجازه لینک به خفقان با صدای استاد شجریان رو براتون میفرستم....»

علی سرشو از روی تلفن بلند کرد و دید که مینو و مهسا و احمد به او نگاه میکنن و اشک میریزن... سرشو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت... مینو به مهسا گفت «پاشو... تنهاش نذار...»

پایان پرده نهم
علی ناظر

19 مهر 1399

10 اکتبر 2020

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.