شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹ - ۲۲ اکتبر ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده - پرده پنجم

علی ناظر

پرده پنجم.....

لینک به پرده 1 و 2
لینک به پرده 3

لینک به پرده چهارم

تقی آهی کشید و گفت «کاش اینو میگفت. گفت اگه بلد بودم و نمیترسیدم، خودمم همینو مینوشتم».
توی وجود علی شعاری شروع کرد به زبونه کشیدن «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم» بعد بخودش نهیب زد که نیومدی اینجا که شعارای الکی بدی و بقیه رو هل بدی که این شعارا رو بدن.

تقی ادامه داد «آق دکتر شما کارتون اینه. با این جوونا خیلی سروکله زدین. میتونین چند کلمه ای باهاش صحبت کنین، شاید سر عقل بیاد؟»
علی خندید و گفت «آتقی، آدرسو اشتباهی اومدی. خودم یکی رو لازم دارم که نصیحتم کنه. کار من روانکاوی جووناس، نه روانشناسی. این دوتا با هم خیلی فرق دارن. بدتر اینکه من تازه سر رسیدم و از اخلاق جوونای اینجا چیزی سر درنمیارم. پسرتون، راستی اسمش چیه؟» تقی گفت «بیژن» علی ادامه داد «بیژن باید بیاد و بمن بگه چی توی این کشور درسته و چی نیست، نه برعکس. ولی اگه شما خوشحال میشین چشم. بگین فردا بیاد».

تقی گفت «فردا که نمیشه، مراسم حاج قاسمه و شهر خیلی شلوغه. میگم چند روز دیگه بیاد».

 

پرده پنجم....

اولای صبح جمعه بود که تلفن علی زنگ زد، تقی بود. علی سلام کرد و گفت «بفرمائین آتقی، مشکلی پیش اومده؟» تقی با لحن همیشگی گفت «سلام از ماست، آق دکتر، خواستم ببینم اگه بیکارین و وقت دارین و مزاحم نیستیم، با بیژن بیایم خدمتون، بابت همون مساله که ازتون خواهش کرده بودم»؟ علی گفت «بله اصلا اشکالی نیست. ولی من فعلا تو خونه خودم زندگی نمیکنم که شما تشریف بیارین اینجا. اگه اشکالی نداره تو حضرتی قرار بذاریم؟» تقی گفت «مزاحم نمی خواستیم بشیم. بله قرار تو همون دفترتون. ساعت چند خدمت برسیم»؟ علی که یواش یواش داشت زبون و تعارفات روزمره را یاد می گرفت گفت «خواهش میکنم آتقی، مراحمین. ساعت 11 خوبه»؟ تقی گفت «بله، خدمت می رسیم. پس فعلا با اجازه»؟ و تماس قطع شد.
علی چند دقیقه ای زودتر از ساعت 11 رسید، ولی تقی و پسر جوانی که همراهش بود، منتظر بودن. علی سلام کرد و وارد اتاق کار شدند.
علی گفت «اجازه بدین من برم یک چایی بریزم و بیام». تقی از جاش پرید و گفت «نه آق دکتر این حرفا چیه؟ من خودم الان چایی میریزم و میام»، و از اتاق خارج شد. علی به صورت بیژن نگاه کرد. پسری بود جوان، شاید بیست و یکی دو سال. تو نگاهش درد همراه با نفرت دیده می شد. به چشمای علی زل زد و نگاهش رو پایین نینداخت. علی به او لبخند زد و پرسید «بیژن شما این روزا چکار میکنین»؟ بیژن در حالیکه شانه هایش را بالا می انداخت، با صدایی خسته که همراه با دل آزردگی و یاس بود گفت «چیکار میشه کرد؟ هر روز منتظرم که ماشین بهم بزنه تا از شر این دنیا راحت بشم. هر روز بیکاری، هر روز شنیدن یک سری دروغ. هر روز دیدن آدمایی که کنارت دارن از گرسنگی زجر میکشن. هر روز دیدن آدمایی که تا دیروز شپشای سرشونو میفروختن تا شکمشونو سیر کنن و حالا صاحب چند دستگاه مجتمع آپارتمانن. حالام که کرونا به این منیو اضافه شده و یک پات تو خیابونا به دنبال درآوردن خرج و هزینه بیمارستان، و یک پاتم توی بیمارستان و منتظر اینکه بگن مادرت تو تنهایی جون داده». بعد با لحنی که از آن تمسخر می بارید، پرسید «شما این روزا چکار میکنین»؟
علی که متوجه کنایه پر معنی بیژن شده بود گفت «منم مثه تو. با این تفاوت که من مشکل مالی ندارم. ولی با جیب پر پولم میشه فقر رو دید. درد رو دید. فقط مشکل سر اینه که راه حل چیه؟ من از اون سر دنیا اومدم اینجا که بفهمم راه حل چیه». بیژن با همون لحن قبلی پرسید «پیداش کردین»؟ علی گفت «نه تنها پیداش نکردم، گیجترم شدم». تقی با یک سینی چایی وارد شد و یک ببخشین گفت و سینی را روی میز گذاشت. علی از جاش بلند شد و سینی چایی رو جلوی بیژن گرفت و گفت «بفرمایین». بیژن چایی با یک حبه قند برداشت و شروع کرد به خوردن.
آتقی شروع کرد به تعریف از با هوش بودن بیژن و اینکه رتبه چندم کنکور قبول شده ولی بخاطر اینکه پهلوی مادرش باشه نرفته دانشگاه. بیژن نگاهی به علی کرد و به صورت پدرش خیره شد و گفت «نه بابا، پول نداشتم. پدر نداشتم. دولت هم که اصلا به فکر جوونا نیست. نمیشه که برم. اصلا نمیدونم که چرا تو کنکور شرکت کردم». صورت تقی از خجالت سرخ شده بود. سرش را پایین انداخت و همینطور که سبیلاشو می جوید زیر لبی گفت «شرمنده». بیژن به کف اتاق خیره شد و گفت «شرمندگیت به چه دردم میخوره؟ اونروزایی که بچه های تو کوچه کتکم میزدن و می خواستم بگم بابام میاد خدمتون میرسه، اونموقع بابا میخواستم. اونموقع میخواستم یکی باشه تا من جلوی همه خیط نشم و صورتم از خجالت سرخ نشه و شرمنده نشم».

علی فکر کرد شاید زمانش رسیده که دخالت کنه. استکان چایی را روی میز گذاشت و گفت «آتقی خواسته بودین که با هم صحبتی داشته باشیم. در چه موردی میخواستین حرف بزنیم»؟ بیژن قبل از اینکه تقی دهنشو باز کنه شروع کرد به حرف زدن «میخواد شما منو نصیحت کنین که دنبال کارای خطرناک نرم. کاری نکنم که تو خیابون دستگیرم کنن و خبر مرگمو به مادرم برسونن. فقط نمیدونه که دیر شده. مادرم روی تخت بیمارستان در حال کشیدن آخرین نفساشه. اونکه بمیره، دیگه هیچچی و هیچکس و هیچ نصیحتی نمیتونه جلومو بگیره». علی نگاهی به تقی که سرش را پایین انداخته بود کرد و گفت «من به آتقی گفتم و الان به شما میگم که من در جایگاهی نیستم که کسی رو نصیحت کنم. شما بزرگ شدین و باید راه خودتون رو انتخاب کنین. البته اشکال اکثر ما در اینه که فکر میکنیم راه درست رو انتخاب میکنیم. یکی میاد درگوشمون شعار میده و ما دست و پامون شروع میکنه به لرزیدن و فکر میکنیم که داره از ته دل ما حرف میزنه. ولی اگه صبر کنیم میبینیم که شعار دهنده به همون بدیه که قبلیه بوده. فقط حرفاشون متفاوته. یکی میگه ملت، اون یکی میگه امت، یکی هم میگه خلق. ولی هرسه تاشون یه حرفو میزنن. هرچی من میگم درسته و هرکی با من مخالفه خائنه. تاریخ خیلی از این مثالا داره». بیژن وسط حرف علی پرید و گفت «یعنی دست رو دست بذاریم چون ممکنه این یکی هم به بدی اون یکی باشه»؟ علی شونه هاشو بالا انداخت و گفت «گفتم که من در جایگاهی نیستم که نصیحت کنم. شاید باید اونقدر شهید داد و نسل پشت نسل قربونی شد تا آخرش ملت، امت و یا خلق راهشو پیدا کنه». بعد به چشمای بیژن خیره شد و گفت «اگه مطمئنی راهی که انتخاب کردی درسته، کاری که میخوای بکنی درسته، ایندفعه، دوباره همین آش و کاسه جلوی نسل بعدی نمیذاری، بسم الله. ولی یادت نره که تموم کسائیکه توی سال 57 شهید شدن، توی 60 و 67 بالای دار رفتن، به همین خاطر بود که دیگه فقر نباشه، که دیگه ظلم نباشه. که دیگه ظالم نباشه. چی شد؟ اصلا چرا اینطوری شد که اینجوری که الان هست، بشه؟ همش بخاطر کشتار نیست. همش بخاطر سرکوب نیست. بخشیش هم بخاطر فرهنگیه که ما درگیرشیم. انقلاب کردیم، ولی انقلابی نبودیم. انقلاب کردیم، ولی انقلابی نشدیم. اصلا انقلاب نکردیم. اسمش انقلاب بود. همه چی بود بجز انقلاب. تو انقلاب همه چیز باید زیر و رو بشه. شده؟ دزدیا مثه قبل. زمین خواری مثه قبل. بیکاری مثه قبل. هیچچی فرق نکرده. حالا تو میخوای بعد از خدای نکرده فوت مادرت، کارای خطرناک بکنی. دستگیر بشی، شکنجه بشی، که چی؟ شاید بهتره قبل از همه اینا بیای برای خودت تعیین کنی که به دنبال چی هستی». بیژن وسط حرف علی با  لحنی عصبانی گفت «به دنبال آزادی. آزادی. به دنبال کار. کار. به دنبال عدالت اجتماعی. عدالت، از بین رفتن اختلاف طبقاتی. آقای دکتر، من به اندازه شما سواد ندارم ولی یک چیزایی احتیاج به سواد نداره. باید با پوست و گوشتت حسشون کنی. بعد میری به دنبالش. اگه شد که چه بهتر، اگرم نشد، یکی دیگه پرچم رو از روی زمین ور میداره و راهو ادامه میده». بعد از جاش بلند شد و ادامه داد «با اجازه باید برم بیمارستان»، و از اتاق خارج شد. علی نگاهی به تقی کرد که داشت از اتاق بیرون میرفت و گفت « آتقی اگه ممکنه یک لحظه صبر کنین». وقتی دو نفری تنها شدن علی گفت «میتونم یک خواهش از شما بکنم؟ لطفا اجازه بدین صورتحساب بیمارستانو حضرتی پرداخت کنه» و قبل از اینکه تقی بتونه اعتراض کنه ادامه داد «تا بعدا ماهیانه از حقوقتون کم بشه. حالا تشریف ببرین که بیژن تنها نباشه» قبل از اینکه تقی بیرون بره، علی گفت «میشه بگین بیژن یک دقیقه بیاد؟ اگه اشکالی نداره میخواستم باهاش تنهایی حرف بزنم»؟ چند دقیقه بعد بیژن سرش را از لای در آورد تو و گفت «فرمایشی داشتین»؟ علی گفت «خواهش می کنم. بیا یک دقیقه بشین کارت دارم». بیژن روی صندلی نزدیک میز علی نشست، علی گفت «میشه یک سوال ازت بکنم»؟ بیژن گفت «خواهش میکنم، بفرمایین». علی گفت «یکی دو تا سوال دارم که ممنون میشم اگه رک و راست جواب بدی». بعد از مکثی کوتاه ادامه داد «اون کاغذ در باره کانون شورشی چیجوری گیرت اومد»؟ بیژن نگاهی به علی کرد و گفت «به یک درخت پونس شده بود» و به چشمای علی خیره شد، مثه اینکه می خواست بگه «باور نداری مشکله خودته». علی گفت «نگاه کن، آتقی مثه یک عضو مهم توی این رستورانه. اگه یک روز نباشه همه چی بهم میریزه، پس چیزی که میگم رو اشتباهی ترجمه نکن. نظرت چیه که حضرتی پول دانشگاه تو رو بده، ولی تو هفته ای دو شب اینجا کار کنی، بعلاوه هر روز توی تابستون و تعطیلات. اگه بیشتر از چیزی که ما به دانشگاه دادیم، تو کار کردی، نقد پرداخت می کنیم. نظرت چیه»؟ بیژن تو چشاش برقی زد که زود خاموش شد، ولی پرسید «که چی بشه»؟ علی گفت «ساده است. ما آتقی رو از دست نمیدیم. من به یک جوون کمک کردم که بتونه به آرزوش برسه. تو به دانشگاه میری. ضمنا ممکنه توی دانشگاه درخت بیشتر باشه و از این اطلاعیه ها بیشتر پونس شده باشن». هر دو با هم خندیدن. علی دستشو به طرف بیژن دراز کرد و گفت «قبول»؟ بیژن در حالیکه دست علی را تو دستش گرفته بود گفت «به شرطی که مثه برجام از این قرارداد بیرون نزنین». علی قول داد و بیژن از اتاق خارج شد، ولی علی میتونست صدای آتقی رو بشنوه که داشت با هیجان علی رو دعا میکرد. علی به دور و برش نگاه کرد و سرش را به حالت تأسف و تعجب تکان داد و زیر لب خوند:
«از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کج‌رفتاری ای چرخ
چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری،
نه آئین داری نه آیین داری ای چرخ» 

از نیمه های شب گذشته بود که صدای احمدآقا توی آپارتمان پیچید «پدرسوخته های بی وجدان. قاتلا. آدمکشا. آخه این چه کاریه که میکنین. اینهمه جوون بیگناه. بی شرفا..»

مینو از یک اتاق و فرشید از اتاق دیگه بیرون دویدن و علی هم به اونا پیوست. همه شُک شده بودن که چرا احمدآقا نصفه شبی داد میزنه.
مینو با دلواپسی پرسید «احمد، چی شده؟ چرا داد میزنی؟ اینکارا رو نکن برا قلبت خوب نیست.» بعد رو کرد به فرشید و گفت «بدو برو یک آب قند براش درست کن. بدو میگم، چرا منو نگاه میکنی؟»
علی با عجله رفت تو اتاقش و چند دقیقه بعد با گوشی دکتری و دستگاه فشار خون سنج برگشت و به مینو گفت «خاله جان اجازه بدین من یک چک بکنم».
احمد با هیجانی بیشتر داد زد «چی چی رو چک کنی؟ دارن میکشن. دارن این کشور رو به آتیش میکشن. چی چی رو چک کنی. آدم بمیره بهتره تا هر روز یک خبر بشنوه...»
علی به آرامی دست احمد رو گرفت و با لحنی آروم گفت «حالا شما اجازه بدین.» فشار خون احمد سر به آسمون زده بود. قلبش به شدت میزد. علی از مینو پرسید «دواهای احمدآقا کجاست؟ میتونین بقیه شو بیارین» بعد به فرشید گفت که تلویزیون رو خاموش کنه که صدای احمد دوباره بلند شد.
«چی چی رو خاموش کنه. بذار ببینم! بذار ببینم این جانیا دارن چکار میکنن. آخه تا کی هی همه چیزو خاموش کنیم و چیزی نبینیم چون قلبمون درد میگیره؟ تا کی سرمونو پایین بگیریم که تو تیررس این جانیا نباشیم. آخه این جوونا چه گناهی کرده بودن؟» و بلند بلند شروع کرد به گریه.
فرشید با کیسه دوا های باباش اومد و همه را داد به علی. علی سریع همه رو بالا و پایین کرد و یکی رو انتخاب کرد و قرص را داد به احمد که زیر زبونش بذاره.
فرشید که  در حال ور رفتن به تلفنش بود یکمرتبه شروع کرد به بالا و پریدن و گفت «اووووه نیگاه کن! زدن، همه درجا رفتن! اااه...ااه، با موشک زدنش.» مینو با دلواپسی پرسید «کی، چی رو زدن؟» فرشید با هیجان گفت «پاسدارا! با موشک زدن هواپیمای پر از سرنشین رو! نامردا هواپیمایی که به کانادا میرفت رو، رو هوا وسط آسمون زدن!»
احمد گوشه مبل نشسته بود و سرش رو تو دستاش گرفته بود و ناله میکرد «آخه این چه بلایی بود سر ما اومد. چهل ساله که داریم میکشیم. اینهمه بچه جوون رو زدن. آخه اونا چه گناهی کرده بودن. اینهمه بچه رو! آخ بچه های کوچولو رو کشتن! بیشرفا! بی ناموسا! آدمکشا!»
مینو با دلواپسی گفت «احمدجان، یخورده آروم بگیر. هرچی بوده گذشته. دیگه نمیشه کاریش کرد! اینقد جوش نزن!»
احمد با تشر گفت «یک عمره که داریم میگیم آروم بگیر، دیگه نمیشه کاریش کرد. کی میگه نمیشه کاریش کرد. حالا میفهمم که صمد و میترا خیلی بیشتر از من میفهمیدن. خیلی زودتر از همه فهمیده بودن که با این جنایتکارا فقط باید با اسلحه روبرو شد!»
علی از توی کیسه دواهای احمد یک قرص دیگه انتخاب کرد و به احمد داد. طولی نکشید که احمد از حال رفته و به حالت نیمخواب روی مبل ولو شده بود. علی با اشاره به فرشید و مینو گفت که اتاق رو ترک کنن تا سر و صدا کمتر باشه. احمد هنوز داشت زیر لب نفرین میکرد...

فردا صبح علی راه افتاد به طرف حضرتی. صدای ترافیک تو خیابونا، تو پچ پچ مردم در باره زدن عین الاسد و سقوط هواپیمای اوکراینی گم شده بود. کسی نبود که در باره دیشب حرفی نداشته باشه. خیلیا از موشک بارون عین الاسد و چندتا هواپیما و تانک و سرباز آمریکایی زیر انفجار موشکا متلاشی شدن و اینکه جمهوری اسلامی تونست به دنیا و ترامپ بفهمونه که زدن حاج قاسم چه تبعاتی داره، و داستانو با یک کلاغ چل کلاغ بند و بسط میدادن؛ و بعضیای دیگه از اینکه آخه این چه خطایی بود که پاسدارا کردن و هواپیمای مسافربری رو زدن حرف میزدن.
علی غرق در افکار خودش و پچ پچ های مردم به حضرتی رسید. حاج ممد طبق معمول با احترام از جاش بلند شد و سلام کرد. علی توی این چند روزی که به حضرتی آمد و شد میکنه، هنوز نتونسته زودتر از حاج ممد سلام بکنه. هردفعه به خودش گفته هنوز وارد نشدم سلام میکنم ولی بازهم نتونسته. پس مثه خود حاج ممد دستشو به سینه اش زد و با ادای احترام سلام کرد و بفرمایین گفت. اسدآقا یک گوشه نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد. علی از کنارش رد شد و گفت «سلام اسدآقا. حالتون خوبه، خانواده خوبن؟» اسد از عالم هپروت برگشت و گفت «سلام از ماست. ای آقای دکتر، چه خوبی ئی؟ داستان دیشب رو که شنیدین؟ آخه اینم شد کار؟ ما باید آمریکا رو میزدیم نه آدمای خودمونو. میگن یکی دو تا از مسافرا از نابغه های خودمون بودن. ننه باباشون هم از مذهبیای مذهبی بودن! والله موندم که این چه روزگاریه!» بعد که دید علی داره به طرف اتاق کار میره ادامه داد «شما بفرماین من الان چایی میارم». علی گفت «دست شما درد نکنه. بچه ها که اومدن؟» اسد که داشت به طرف آشپزخونه میرفت ایستاد و گفت «بله آقای دکتر. آتقی هم هستن». علی با تعجب پرسید «آتقی»؟ اسد گفت «بله! مثه اینکه تصمیم گرفته نره سر قرارش». علی در اتاق کار را باز کرد و گفت «اسد آقا، لطف کن به آتقی بگو اگه دستش خلوته یه تُک پا تشریف بیارن اینجا».

حدود نیم ساعت بعد آتقی در اتاق را زد و وارد شد. صورت تقی عصبی به نظر میومد. علی به رسم مهسا از روی صندلی نیم خیز بلند شد و سلام کرد. آتقی همینطور که سبیلش را می جوید دست به سینه زد و گفت «سلام از ماست آق دکتر» بعد به یکی از صندلی ها نگاه کرد. علی با دست به صندلی اشاره کرد و گفت «بفرمایین بشینین آتقی. حالتون خوبه؟ حال خانم چطوره؟» چشمهای تقی پر از اشک شد و زیر لب گفت «عمرشو داد به شما». بعد مثه اینکه سنگینترین وزنه را روی شونه هاش گذاشته باشن، شونه های پهنش خم شد و گفت «میگن نمیتونم ببینمش. میگن نمیشه مراسم گرفت» بعد در حالیکه سعی میکرد جلوی هق هقش رو بگیره گفت «میگن... میگن... این ویروس لاکفتار حتما تو جون پسرم بیژنم هم افتاده» و بلند بلند زد زیر گریه. علی که در دوره پزشکی بارها خبر فوت عزیزی را به همبستگانش داده بود، دچار دگرگونی شده بود. برای او تقی، معنی دیگه ئی پیدا کرده بود. نمیتونست به همین آسونی هم مرگ همسرشو و هم احتمال محکومیت به مرگ پسرشو با دلداری های مرسوم که پزشک ها یاد دارن تقی رو آروم کنه. ساکت به میز جلوش نگاه کرد و گذاشت تا تقی با خیال راحت تا میتونه گریه کنه. تقی مدتی طول کشید تا تونست خودشو کنترل کنه. در حالیکه یک دستمال بزرگ از توی جیبش در میاورد تا بینی و صورتشو خشک کنه، زیر لب گفت «می بخشین.» بعد از کمی ور رفتن با دستمالش ادامه داد «میدونین چیه آق دکتر، من بعد از بیژن که خیلی زود چشم از این دنیای نامرد میبنده، خدا و بعدشم خانم دکتر و شما رو دارم». و دوباره زد زیر گریه و هق هق کنان گفت «بعد از اینکه معتاد شدم، همه دور و برم رو خالی کردن. نه برادری نه خواهری، هیشکه نموند که بگه بیایم زیر دستشو بگیریم و ترکش بدیم. خانم دکتر اول آدمی بود که با مهربونی مارو جزو آدما دونست. اونشبی که تموم آشپزخونه رو به من معتاد سپرد و گفت اینجا بخوابین که گرمتره، مثه این بود که دنیارو بهم دادن. باور نمیکنین، یکی از دلیلایی که ترک کردم همین لطف خانم دکتر بود. نمیخواستم پیشش شرمنده بشم. بعدشم که شما. کدوم دکتریه که بیاد زیر دست یک آدم یه لا قبا ظرفشویی کنه و لام تا کام لب به اعتراض باز نکنه. منکه میدونستم شما اومده بودین تا با من همصحبت بشین. آخه من کجا و آق دکتر کجا؟ ما که نمیتونیم هم صحبت باشیم. ولی شما مثه خانم دکتر مثه دو روی یک سکه. هر دوتاتون از یک جنس. حاج ممد که خیلی وقته اینجا کار میکنه و پدر و مادر خدا بیامرز شما رو میشناسه، میگه ننه و باباتونم مثه خودتون بودن. همش از مردم. از خلق حرف میزدن. آخرشم جونشونو دادن برا خلق. کو آدم قدرشناس؟» بعد مثه اینکه تازه یادش آمده باشه که علی اونو صدا کرده و باهاش کار داره، خودشو روی صندلی جمع کرد و گفت «میبخشین خیلی پرچونگی کردم. بفرمایین فرمایش؟».
علی که تصمیم گرفته بود صحبت روی کار بچرخه، گفت «اوضاع بیمارستانا خیلی شلوغه. نظرت چیه که هفته ئی یکبار غذای پرستارای تو کلینیک سر خیابونو ما هدیه کنیم؟» تقی در حالیکه دستی به صورتش و چشماش می کشید، بغض آلود گفت «ولله آق دکتر، شما دکترین، ولی اینطور که من دیدم چی به سر پسر گلم اومد، فکر نکنم بتونیم رستوران رو سرپا نیگاه داریم. یا همه  مون میمیریم، یا همه رو با غذاهامون میکشیم».
علی که از درستی منطق تقی متعجب شده بود پرسید «پس چکار کنیم؟»
«ولله آق دکتر شما رئیسین، ما کی باشیم که بگیم چیکار بکنیم. فقط میدوونم که بیکارکردن این آدمایی که اینجا کار میکنن، اونارو دوباره میکشونه به سمت مواد و هرچی خانم دکتر کاشته ملخ میزنه». بعد از کمی فکر گفت «تازه خرج زندگیشونم میشه قوزبالاقوز».
علی گفت «پس امروز رو بگذرونیم تا کمی فکر کنیم. شما هم یک مشورتی با حاج ممد بکن. منم با خانم دکتر حرف میزنم». تقی از جاش بلند شد و با یک با اجازه خواست اتاق رو ترک کنه. علی گفت «آتقی، این ویروس رو خیلیا میگیرن، ولی لزوما خیلیا رو نمیکشه. بدن بعضیا مقاومه. مثه اینکه سرما خورده باشن، دو سه تا عطسه میکنن و تموم میشه. پس به این زودیا امیدتو از دست نده. من و بیژن خیلی با هم کار داریم». تقی لبخند بیرمقی زد و از اتاق رفت بیرون.

پیدا کردن مهسا کاملا دشوار شده بود. بیشتر اوقات رو در بخش بیمارستان می گذروند و خیلی از وقتا رو اونجا میخوابید. بالاخره مهسا تلفنشو جواب داد و بعد از کمی حال و احوال و اینکه بیمارستان هر دقیقه شلوغتر میشه و مدیریت مثل مگس گیج دور خودش داره میچرخه رسیدن به اصل موضوع. مهسا گفت «اینطور که من می بینم و می شنوم، کرونا اومده که حالا حالا ها بمونه. ویروسشم خیلی سریع منتقل میشه. شاید الان خود تو هم داشته باشی و ندوونی. پس مدیریت رستوران با اون زمان که من میکردم خیلی فرق خواهد داشت. باید خودت تصمیم بگیری که چه کاری از همه بهتره.» کمی مکث کرد و ادامه داد «ولی علی هرکاری میکنی فکر زن و بچه های آدمایی که اونجا کار میکنن باش. اونا یک عالمه راه اومدن تا رسیدن به این نقطه. هیچچی نباید اونا رو به گذشته بلغزونه» علی گفت «آتقی هم همینو گفت». مهسا در حالیکه می خندید گفت «خدای عقله» بعد از سکوتی کوتاه گفت «علی من باید برم. کارم دارن. اگه خبری شد بی خبرم نذار. اگه تونستی به مرکز صمدی سر بزن. آه راستی، گرمخونه ها و اون چند تا بچه های کارم که با هم کاراشونو سرراست میکردیم رو یادت نره. بابا هم خیلی حرص میخوره، گاهی وقتا پای صحبتش بشین تا خودشو خالی کنه. فرشیدم که این روزا معلوم نیست کجاست و چکار میکنه. مواظبش باش. همصحبت لازم داره... یکنفری که بتونه بهش اعتماد کنه...». علی به شوخی گفت «چشم خانم دکتر...» و صحبتشان بعد از کمی خوش و بش تموم شد.

طرفهای عصر که جوش و خروش سرو غذا کمتر شده بود علی به حاج ممد گفت که در رستوران رو ببنده و روی در بنویسه رستوران جهت ضدعفونی تا اطلاع ثانویه بسته است، و بعدش به همه بگه که بیان تو سالن غذاخوری جمع بشن.
وقتی همه جمع شدن، علی شروع کرد به هجی کردن ویروس و اینکه ویروس چیه. بعد در باره کرونا که ویروس خیلی بدجنسیه و میتونه خیلیا رو بکشه. عاقبت رسید به سر اصل مطلب و گفت «ما رستوران رو برای یک مدتی می بندیم. ولی حقوق همه بدون کم و کاست پرداخت میشه. فقط برای چند هفته باید کارامونو به شکل دیگه ئی انجام بدیم». بعد رو کرد به حاج ممد و گفت «حاج آقا شما و آقا اسد تشریف ببرین بیرون و تا میتونین ماسک صورت و آب ژاول و ماده ضدعفونی و پارچه و دستمال و دستکش و این قبیل چیزا بخرین». و ادامه داد «آتقی شما هم با بچه ها تشریف ببرین توی آشپزخونه و همه چیز رو آماده کنین برای ضدعفونی. طوری باشه که بعد از ضدعفونی به اندازه سرسوزن چیزی جا نیفتاده باشه. همونطور که گفتم ویروس خیلی ریزه و کسی نمیتونه ببینتش. اگه شک دارین اونجا رو دوبار یا سه بار ضدعفونی کنین». بعد مثه اینکه چیزی یادش افتاده باشه رو کرد به حاج ممد و گفت «شما یک نجار خوب و کارکن و کاربلد میشناسین؟» حاج ممد به اسد نگاه کرد و اسد گفت «راستش آقای دکتر، ما خودمون قبل از افتادن به این بدبختی، یک پا نجار بودیم. بعد همه چیز از دستمون رفت و ابزار کارو فروختیم و خرج این بدبختی شد. خودمون که بدبخت شدیم هیچچی زن و بچه مونم پای ما سوختن». علی که کمی عجله داشت تا جمع بندی کنه گفت «فعلا که از پسش براومدین. حالا اگه بخواین میتونین کارای نجاری رو بکنین یا یادتون رفته و فعلا جونشو ندارین؟» اسد که کمی بهش برخورده بود گفت «نه آقای دکتر. شما خودتون اگه مریض بشین دکتر بودن یادتون میره؟ خب ما هم همینطور دیگه. همه چیز یادمونه. فقط مشکل سر وسیله نداشتنه وگه نه ما که نمیومدیم تو رستوران کار کنیم. اگه ابزار کار داشتیم میرفتیم سر نجاریمون». علی که فهمید زود حرف زده و باید مواظب باشه گفت «پس یکپا اوسا کارین؟» اسد که از این لقب خوشش اومده بود ولی نمی خواست نشون بده گفت «اوسای اوسا که نخیر ولی یک چیزایی بلدیم و کردیم».
علی که فضا رو تلطیف داده بود گفت «پس حاج ممد، وقتی کاراتون تموم شد، برین با اوسا اسد، هرچی لوازم نجاری لازمه بخرین و بیارین». حاج ممد که کمی گیج شده بود پرسید «آقای دکتر نجاری که یکی دوتا لوازم نداره، بگین برای چه کاری تا اسد هم دنبالش بره».
علی رفت وسط سالن واستاد و همینطور که به اسد نگاه  میکرد گفت «میخوام از اینجا تا اون ته یک چارچوب بزنین که اینطرف رو از ورودی رستوران جدا کنه. ولی میخوام طوری بزنین که هر موقع خواستیم ورش داریم یک عالمه وقت نگیره». اسد گفت «پس با اجازه با وانت بریم بهتره، چون هم وسائل ضدعفونی و کارائی که آتقی میخوان جا میگیره و هم الوار و چوب و لوازمی که می خوایم». علی ایرادی به این پیشنهاد نگرفت و گفت «پس شروع کنیم که تا شب نشده همه چی توی رستوران باشه». بعد مثل اینکه چند نکته فراموش شده باشن گفت «راستی چند کار دیگه هم باید بکنیم. چندتایی روزنامه بگیرین که در باره ویروس چیزی نوشته باشه. میخوایم تموم شیشه های رستوران رو با اونا بپوشونیم که کسی داخل رستورانو نبینه ولی از بیرون در باره ویروس بخونه. حاج آقا شما هم اگه کسی رو میشناسین که میتونه ماسک صورت درست کنه، خانمایی که تو خونه کار میکنن. شاید بد نباشه از مسجد بپرسین». ناصر که طبق معمول روی پاهاش بالا و پایین می پرید گفت «مادرمون خودش چرخ خیاطی داره و برای مردم لباس میدوزه. میخواین بگم بیاد اینجا؟» علی گفت «چه بهتر از این. شاید بقیه خانمها، خواهراتون و یا خانماتون بتونن به مادر آناصر کمک کنن». بعد با کمی مکث گفت «البته به یک شرط. به شرطی که برای کارشون دستمزد دریافت کنن». صابر به آتقی نگاه کرد و گفت «آتقی میتونم به مادر بزرگ و خالم بگم که بیان کمک»؟ علی بجای تقی گفت «بله چرا نه! هرچه بیشتر و خانوادگی تر، بهتر. خب، حالا که فهمیدیم چکار باید بکنیم، هرکسی به خونه زنگ بزنه و داستانو براشون تعریف کنه و بگه که شاید دیر بیاد و یا امشب نیاد. بسم الله».
در عرض چند روزی که گذشت رستوران بیشتر به کارگاه نجاری و سمساری تبدیل شده بود. صدای دیک و ظروف از آشپزخانه و صدای اره برقی و چکش از سالن غذاخوری توی رستوران پیچیده بود. طولی نکشید که دیواری از شیشه و چوب بین ورودی رستوران و محل سرو غذا حائل شد. قرار بر این شد که فعلا و تا مدتی غذا در داخل سرو نشه بلکه با قیمتی کمتر بصورت فست فوود فروخته بشه. همه از آشپز تا کمک آشپز و تا حاج ممد باید ماسک میزدند، و با دستکش کار میکردند. مادر ناصر هم برای همه چند دست لباس کار دوخته بود تا هر شب آن را برای شستشو و ضدعفونی عوض کنند. اسد هم دیوار حائل چوبی را با چند پنجره ساخته بود. یکی از پنجره ها برای فروش و ارائه ماسک، یکی برای دریافت غذا و بعدی برای پرداخت پول. در حد امکان پول نقد دریافت نمی شد، و آنچه که دریافت می شد در سطلی قرار می گرفت تا بعدا ضد عفونی شود. باوجود تمام این پیشگیری ها، علی انتظار داشت که بسیاری از ورود به رستوران خودداری کنند. ترس بدجوری جامعه را در خود بلعیده بود.

از مهسا اصلا خبری نبود. نه تماس می گرفت و نه می شد باهش تماس گرفت. صمدی وضع بهتری نداشت. اکثر معتادین که در حال ترک بودند، یا به خانه برگشته و نمی شد آنها را تحت نظر داشت و اگر در همان صمدی اسکان کرده بودند، مشکلات دیگری همچون کمبود مواد اولیه برای ضد عفونی، تغذیه و کم شدن تعداد مددکار بهزیستی، معتادین صمدی را تحت فشار گذاشته بود. علی که با تمام این موضوعات ناآشنا بود و نمی دانست از کجا شروع کند و با چه کسی تماس بگیرد، غیبت مهسا را بیشتر حس می کرد. احمد و خاله مینو نگران از ویروس و واگیر شدن و بدتر از آن نگران مهسا که در بطن بحران داشت دست و پا می زد، روزگار بهتری نداشتند.
علی بالاخره یکروز تصمیم گرفت که برود به بیمارستان و شخصا با مهسا صحبت کند. ورودی بیمارستان پر بود از مراجعین برای تست و تشخیص بیماری. عاقبت گوشی دکتری را انداخت به گردنش و با این ترفند تمام صف را نادیده گرفته و وارد بیمارستان شد و به بخش عفونت رسید، و جلوی یکی از پرستارا که می خواست وارد بخش شه را گرفت و جویای مهسا شد. پرستار گفت که مهسا داخل بخشه و شیفتش یکربع دیگر تموم میشه. علی از او خواست که به مهسا بگه دکتر علی بیرون از بخش منتظره.
بالاخره مهسا که خستگی و ضعف در صورت او حتی در پشت ماسک خودنمایی می کرد از بخش عفونت بیرون آمد و با لبخندی کمرنگ که در چشمانش دیده می شد گفت «آخرش نتونستی دوری تحمل کنی. گفتی کرونا و ویروس هم نمیتونه منو از مهسا دور نگهداره. بسوزه پدر عشق». علی گفت «اینو میذارم پای هذیان گویی و تب بالات». بعد ادامه داد و پرسید «چطوری»؟ مهسا آهی کشید و گفت «خسته. خسته خسته. نه ماسکی، نه وینتالوتری، هیچی. آدما مثه برگ خزون دور و برت میفتن. برای ما هم که بیمارستان شده محل زندگی و کارمون. از اون اتاق میایم میریم تو این اتاق که مثلا بخوابیم. اصلا ولش کن. از حضرتی بگو».
علی کل ماجرا را برای مهسا تعریف کرد و مشکلات را با او درمیان گذاشت، و گفت «حالشو داری بریم یکجا بشینیم و حرف بزنیم»؟ مهسا نگاهی به علی کرد و گفت «کی پولشو می ده، من یا تو»؟ علی گفت «من که از خارج اومدم و پول ندارم، پس تو میدی» مهسا دست در کیفش کردو کارتی را درآورد و گفت «این مال تو، تمام پولای حضرتی توی این حسابن. تو هم از الان به بعد خیلی پول داری، فقط یادت نره که این پول مال بیت الماله، پس درست خرجش کن». بعد گفت من باید لباسامو عوض کنم و یک دوش بگیرم. قرارمون یکساعت دیگه تو کافه ساناز سر خیابون. از بیمارستان که میری بیرون، دست راست. علی قدم زنان از بیمارستان بیرون رفت و بعد از کمی پیاده روی به کافه ساناز رسید، ولی یک روزنامه گرفت و تو ایستگاه اتوبوس روی نیمکت نشست تا یکساعت بگذرد. بالاخره مهسا رسید، و همینطور که با هم وارد ساناز می شدن گفت «من خیلی اینجا میام. بیشتر دکترای بیمارستان میان اینجا».
وقتی نشستن مهسا به پسر جوونی که به آنها منیو داده بود، گفت «اگه تموم نشده، من ساندویچ فلافل می خورم، با یک نوشابه، بعدشم یک قهوه». علی گفت «برای من مخصوص بیارین با دوغ، بعدشم چایی لطفا».
مهسا کمی روی صندلی ولو شد و گفت «آخ علی نمیدونی اونتو چه خبره. آدما مثه برگ خزون دارن میریزن. آماری که از بیمارستانای سینای تهران، مجتمع بیمارستانی امام خمینی و بیمارستان فیروزگر میاد وحشتناکه. خیلیاشو مسکوت نگاه داشتن. رئیس بیمارستان به همه ما گفته که در باره مرگ و میر چیزی نگیم، چون ممکنه مردم رو بترسونه و توی شهر اعتشاش راه بیفته. بیشتر کرونایی ها توی این سه تا بستری میشن. تو سینا، از 500 تا تخت، نصف بیشترش رو کرونائیا اشغال کردن. تموم تختا تو آی سی یو اشغاله، دیگه جا ندارن. دکترای اورژانسش دارن زیر فشار از حال میرن.  پرستارا با وجود خستگی و فشارهای مالی هنوز پای کارن. واقعا دم پرستارا گرم. باور نمیکنی خیلیاشون اصلا خونه نمیرن. تو امام خمینی تعداد پرسنل مبتلا دائما در حال افزایش چشمگیریه. همین الان یکی، دو تا از اساتید و سه نفر از کادر درمان در آی‌سی‌یو بسترین. فیروزگر نیز به شکل شدیدی درگیر این کروناست. میگن حدود 200 تخت این بیمارستان را بیماران کرونایی اشغال کرده‌اند که 70 نفر در آی‌سی‌یون و 15 نفرم زیر دستگاه تنفسین».
پسرجوان غذا را روی میز گذاشت و گفت «امر دیگه ئی دارین؟» مهسا به علی نگاه کرد و علی به مهسا و با هم گفتن «نه ممنون».

چند لقمه ئی که گذشت، مهسا گفت «دلم داره آتیش میگیره. راهروها پر شده از کرونایی. دیروز یکی از همکاران که توی بیمارستان مشهد آشنا داره میگه چندتا دکتر و پرستار تا حالا مردن. اونوقت اینا طوری حرف میزنن مثه اینکه فقط یک سرماخوردگی ساده است. کاشکی میشد این خبرها رو به بیرون داد».
علی گفت «هواپیمایی ماهان که بی توقف در حال پرواز به چینه و برمیگرده. فکر نکنم لازم باشه کسی خبرچینی کنه، بی بی سی و ایران اینترنشنال دارن خبر میدن، تو اینستاگرام هم خبرها هست، ولی اونا همیشه درست نیست و بوی سیاسی میده و بعضیا گزاف گوئیه. بحران هنوز تو خوزستان به بدی خراسان و تهران نیست. البته به اونجام میرسه».
علی نگاهی به صورت مهسا کرد و گفت «لاغر شدی. مثه اینکه خیلی کار میکنی». مهسا با خنده گفت «شاید اینطوری وزن کم کنم. این ساندویچای فلافل پر کالریه».
علی با قیافه جدی گفت «از شوخی گذشته خودتو مریض نکنی. سالمت بیشتر به درد مریضا میخوره». مهسا دوباره خندید و گفت «فکر می کردم تو مخالف اصل بقا هستی. ولی از شوخی گذشته، هیچکی ندوونه تو میدونی که اینجور مواقع ما دکترا کارمون چیز دیگه ئیه. بالاخره همینطوریه که فلورانس نایتینگل ها درست میشن».

علی گفت «شاید. راستی نظری در باره حضرتی داری»؟ مهسا گفت «راستش نه! فقط میدوونم اونایی که تو صمدی هستن خیلی ممکنه بگیرن و یا اینکه منتقل کنن. باید یک راهی برای اونجاهم پیدا کرد. با دکتر صحبت کن ببین چکار میشه کرد».
علی گفت «خیلی کار میشه کرد ولی همه اینا هزینه داره. اگه حضرتی تق و لق بشه دیگه نمیشه اونطور مثه قبل ریخت و پاش کرد». مهسا گفت «با بابا صحبت کن. حساب حضرتی خوب و پر از امکاناته. بابا میدونه چکاری باید کرد. هرکار میکنی رابطه با مسجد رو از دست نده. سعی کن یواش یواش جای بابا رو پر کنی. مسجد محل درآمد خوبیه».
علی گفت «راستی یادم رفت درباره آتقی بهت بگم». و تمام داستان همسرش که فوت کرده و بیژن پسرش که در حال درگیری با کروناست را تعریف کرد تا بالاخره رسید به داستان اطلاعیه ای که بیژن پیدا کرده بود.

مهسا با تعجب گفت «مطمئنی که اون کاغذ رو بیژن پیدا کرده و نه خودش»؟ علی با تعجب پرسید «خودش، آتقی»؟ مهسا گفت «خوب آره، شاید خواسته مزه دهن تو رو بچشه. خدا نکرده آشپزه. شاید خواسته ببینه اهل بخیه هستی یا نه. یادت نره که یک مدتی رو تو زندون گذرونده و خیلی چیزا دیده و شنیده و یاد گرفته». علی من من کنان گفت «یعنی نمیشه بهش اعتماد کرد»؟ مهسا در حالیکه کیفش رو بر می داشت گفت «نمیدونم. من تو اینجور چیزا سررشته ندارم. این رو خودت باید حل کنی». بعد از روی صندلی بلند شد و گفت «من باید برم بخوابم تا تو شیفتم چرت نزنم. یادت نره پول غذا رو بدی». و با خنده ای که هزار داستان در آن نهفته بود، خداحافظی کرد و رفت.

علی غذا رو خورده و نخورده پول را داد و به مقصد خونه خاله مینو تاکسی گرفت.
احمدآقا طبق معمول در حال این کانال و اون کانال کردن بود و از روی کامپیوتر سایتای مورد علاقشو چک میکرد. علی که وارد شد، خاله مینو پرسید «علی جان ناهار خوردی؟ سبزی پلو داریم». علی همینطور که کتش را در میاورد گفت «مرسی خاله جان، ناهار را با مهسا خوردم». احمد تلویزیون رو خاموش کرد و پرسید «مهسا؟ کجا؟ ما که هرچه زنگ میزنیم پیداش نمیکنیم. آب شده رفته تو زمین. حالش خوبه؟» علی گفت «بله احمد آقا حالش کاملا خوبه. یک خورده خسته به نظر میرسید، اونم حتما بخاطر شیفت شب قبلشه. گفت به شما سلام برسونم و بگم که حالش خوبه و هرچه زودتر سر میزنه. البته قاعده کار هم اینه که از شما و خاله دوری کنه چون تو بیمارستان کار میکنه و این ویروسه هم که از بدجنساشه».
احمدآقا که به دنبال یک هم صحبت می گشت، درد دلش وا شد و شروع کرد به گفتن «آقا نمیدونی بیرون چه خبره. بیا این بی بی سی و ایران اینترنشنال رو ببین. اصلا آماری که میده با اونچیزیکه دولت میگه تومنی صنار فاصله داره. اینا از دهها هزار صحبت میکنن. میگن آدما چون به موقع بستری نشدن یا وسط خیابون میمیرن یا توی راهرو بیمارستانا. ولی واقعا به همین بدیه»؟

علی گفت «راستش، من توی بیمارستان اینطور چیزا ندیدم، ولی همه بیمارستانم رو هم که نگشتم، حتما توی یک راهرو دیگه مرده ها افتاده باشن. می خواستم با شما در باره حضرتی صلاح و مصلحت کنم. مهسا میگه شما راه و رسمایی بلدین که حتی اونم نمیدونه».

احمد نگاهی به مینو کرد و گفت «برای اینکه اون خودش همه چیزا رو نمیدوونه». و دوباره به مینو نگاه کرد، و چون مخالفتی ندید، گفت «بیا بشین که خیلی با هم حرف داریم بزنیم. مینو خانم شما هم یک چایی بده که گلوم خشک نشه».  علی گفت «چون تو بیمارستان بودم، با اجازه اول یک دوش بگیرم. بعد خدمت میرسم».

علی همینطور که با حوله موهاشو خشک میکرد، روی مبل روبروی احمد نشست و به تماشای این زن و شوهر نشست. مینو چایی را که آورد، نشست پهلوی علی و دستش را روی دست علی گذاشت و مهربانانه فشرد. احمد یک توت خشک گذاشت توی دهنش و شروع کرد به خوردن چایی. مینو هم با دست دیگرش دستای علی را نوازش می داد. بالاخره احمد تصمیم گرفت که چایی خوردن بس است و باید صحبت را شروع کند. استکان و نعلبکی را روی میز گذاشت و شروع کرد «بیست و اندی سال پیش بابابزرگت، بابای بابات، سیروس خان اومد اینجا چند شبی موند و چند ورق کاغذ و سند پیش ما گذاشت و گفت اینا سند زمین و املاکیه که اگه صمد زنده می موند سهم الارث او می شد. اونکه رفته، زنش هم که خدا بیامرزدش، پس فقط علی میمونه. تا من زنده هستم که هیچ، خودم مسائل رو رتق و فتق می کنم، ولی بعد از مرگم همه رو بفروش و پولش رو وقتی علی بزرگ شد، بفرست براش». هرچی گفتم که اینا رو به اسم همون دخترش که داره از تو مواظبت میکنه بکنه و خلاصه ما رو معذور کنه، تو گوشش نرفت. میگفت، دخترم دنبال زندگی خودشه و همینکه قبول کرده علی رو بزرگ کنه خودش خیلی حرفه. سیروس خان مثه اینکه یک چیزایی بو برده بود چون کمتر از دو سال بعدش فوت کرد. روحش شاد. آدم خیلی خوبی بود. خلاصه کلام اینکه ما یکمرتبه صاحب ملک و املاک تو شمال شدیم. اصل داستان از اینجا شروع میشه. بعد از فوت پدر بزرگ خدا بیامرزت، مینو هرچی اصرار کرد که ارث تو رو بفروشم و پولش رو دلار کنم و برات بفرستم من گوش نکردم. راستش میدیدم که قیمت زمینای تو شمال داره رشد میکنه و خیلی از این تازه به دورون رسیده ها و چی میدونم آقازاده ها دارن کرور کرور زمین میخرن و ویلا میسازن. خب، منم شروع کردم همون کارا رو کردن و طولی نکشید که قیمت بازار ارثی که به تو رسیده بود سر به آسمون زد. خیلی از ویلاهایی که ساخته بودم رو فروختم و خیلیای دیگه رو هم گذاشتم بمونه. هرچی آقازاده ها بیشتر می شدن و تورم بیشتر می شد، قیمت ویلا ها هم چند برابر می شد. تا اینکه عاقبت با اصرار مینو همه رو فروختم و تموم دارایی که درست شده بود رو دو دستگاه ساختمون ساختم تو هرکدوم هشت تا آپارتمان، و تو تهرونم همینطور. یکی از آپارتمانهای توی شمال رو دادم دختر و دوماد همین امام جمعه بشینه. بجای اجاره و اینطور چیزام قرار شد اونا رتق و فتق مدیریت رو به عهده بگیرن. اینطوری ریش حاج آقام تو دست ما بود.

احمد که قیافه هاج و واج علی را دید، گفت «ولی تموم حسابا سرجاشه. تا صنار آخرش رو مینو نظارت میکنه. البته خرج خودمو از روش ور میدارم، یکی از ساختمونا رو کردم به اسم فرشید یکی رو هم کردم به اسم مهسا. ولی مهسا هیچچی از ریز کارا نمیدونه. با اخلاقی که اون داره اگه بدونه که اینا رو بدون اجازه و صلاح و مصلحت با تو کردیم جیغش در میاد. ولی یکروز که دید ما داریم از درآمد میلیاردی صحبت می کنیم یقه مادرشو گرفت که اینهمه پول به چه دردت میخوره حداقل یک کار خوبی بکنین که اسمی ازتون بمونه. با صلاح و مصلحت خودش یک مرکز ترک اعتیاد درست کرد. مینو هم گفت اسمشو بذاریم صمدی». علی حرف احمد رو قطع کرد و گفت «همینجایی که مهسا منو برد و معتادایی که ترک میکنن رو میاره تو حضرتی»؟ مینو گفت «علی جان همه چی که هست رو هرموقع که بخوای به اسم خودت می کنیم. احمد دیگه خیلیا رو میشناسه که مشکل حقوقی درست نکنن. حالا که اینجا موندنی شدی، کار حضرتی رو بسپر به دست همون حاج ممد، و خودتم برو دنبال تخصصت و یک کلینیک بزن».
علی سرش داشت تیر میکشید. با خودش فکر میکرد «اینا چیه که میگن. نشست و برخاست با آقازاده ها و رشوه به امام جمعه؟ من اومده بودم کاری بکنم کارستون. حالا میگن خودت بیا تو فساد و زمین خواری و مافیای پولشویی دست داشته باش». علی به خودش اومد و پرسید «می بخشین احمد آقا، ولی ما داریم درباره چقدر پول و سرمایه حرف میزنیم»؟ احمد گفت «نقدینگی که خیلی. تو حسابایی هم که تو کشورهای حاشیه داریم، یه مقدار قابل توجهی. آپارتمانا و اون چندتیکه زمینی که تو تهرون و فیروزکوه خریدیم هم میزنه بالای چند میلیارد». علی در حالیکه شقیقه هاش رو میمالوند پرسید «اونوقت شما با اینهمه پول فقط همون یک دونه مرکز ترک اعتیاد رو زدین؟ میدونین با اینهمه پول میشه چکارایی کرد؟ چقدر میشه مدرسه و کلینیک زد»؟
احمد با لحنی که دلخوری ازش میبارید گفت «ااااه، ما همون مهسا رو داریم بسّمونه. مگه پول همینطوری به دست میاد که بری مدرسه و کلینیک بزنی. باید کار کرد، سرمایه تولید کرد تا سود داشته باشی. اونوقت یکخورده از سودش رو میتونی خرج اینکارا بکنی. اگه هرچی هست رو خرج بکنی که فرداش خودتم محتاج میشی. خمس و ذکات یعنی همین. انفاق هم حد و اندازه ئی داره».
مینو که قیافه بهم ریخته علی رو تماشا میکرد گفت «فعلا بریم ناهار بخوریم که غذای احمد باید به موقع باشه. بعدش دربارهش حرف میزنیم».

چند روز بعد مهسا در یک تماس تلفنی به او اطلاع داد که کرونا گرفته و فعلا باید خودشو قرنطینه بکنه، و علی باید مواظب احمد و خاله و فرشید باشه. صدای مهسا میلرزید و دائما سرفه میکرد. بعد از کمی صحبت مهسا تلفن را بخاطر شدت سرفه قطع کرد.
پایان پرده 5

علی ناظر
13 شهریور 1399
3 سپتامبر 2020

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.