شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ -  ۴ دسامبر ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده - پرده چهارم

علی ناظر

 لینک به پرده 1 و 2

لینک به پرده 3

..... احمد آقا وقتی علی و چمدانهایش را دید با هیجان گفت «جمع کردی که بری؟ آفرین. زود برو. اینا میخوان کشورو به آتیش بکشونن».
علی گفت «نه احمد آقا، اومدم چند روزی مهموون شما بشم تا یک اتاقی، آپارتمانی پیدا کنم».


پرده چهارم........

احمد در حالیکه از هیجان دستاش میلرزید گفت «زده به سرت؟» مینو برای اینکه حرمت بیشتری شکسته نشه فورا پرید وسط حرف احمد و گفت «بیا علی جان اول بشین و یک چایی بخور. این چمدون خیلی سنگین به نظر میرسه. کاشکی از هتل خبر میدادی که اتاق مهموونخونه رو برات آماده میکردم. حالا تا تو چایی میخوری، من اتاق رو درست میکنم. فرشید اول صبح زد بیرون. نمیدوونم تو این شلوغیا کجا رفته.» بعد با ایما به احمد بلند گفت «احمد یک دقیقه بیا اینجا بگو با این کاغذات چکار کنم.» احمد که می دونست توی اون اتاق کاغذی نیست از جاش بلند شد و  دنبال مینو راه افتاد. وقتی وارد اتاق شدند مینو در را بست و با تشر به احمد گفت « تو اصلا حالیته با کی صحبت می کنی؟ مگه علی بچه است یا مثه فرشید پسرته، و جوون کم سن و سالیه که اینطور باهش صحبت میکنی. هرچی میخوای بگی بگو ولی کمی آرومتر. یکمرتبه رم میکنه و میره و مثه مادرش نمیتونیم جلودارش بشیم». احمد که موضوع دستش آمده بود، در را باز کرد و رفت بیرون. علی نشسته بود و به تلویزیون نگاه میکرد. گوینده اخبار با صدایی حزن آلود صحبت میکرد «بامداد جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸ خورشیدی در حمله موشکی بالگردهای آمریکایی به ۲ خودرو در فرودگاه بغداد، سردار قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس و ابومهدی المهندس معاون نیروی مردمی عراق (الحشد الشعبی) و همراهان دیگرشان در این حمله هدف قرار گرفتند و به شهادت رسیدند. این حمله با نظارت و دستور مستقیم رییس جمهوری آمریکا انجام شد. به گفته مقام‌های دولتی و وزارت دفاع آمریکا، ترامپ ابتدا در ۲۸ دسامبر (شنبه هفتم دی ماه) گزینه ترور را رد کرده و به جای آن مجوز حمله به گروه‌های مورد حمایت ایران را  صادر کرد. وی چند روز بعد در حال تماشای گزارش‌های تلویزیونی بود که اعتراضات مقابل سفارت آمریکا در بغداد را نشان می‌داد و احتمالاً‌ به دلیل خشم از تحقیر آمریکا در این ماجرا اواخر روز پنجشنبه به شدیدترین گزینه روی آورد و مقام‌های پنتاگون از این قضیه مبهوت شدند.» گوینده سپس رو کرد به میهمان برنامه و پرسید «آیا اطلاعات بیشتری از شهادت سردار گزارش شده؟» میهمان که پیراهنی سیاه پوشیده بود گفت «با عرض تسلیت به ملت شهیدپرور ایران، خدمت شما عارضم که منابع رسانه ای عراق می گویند بالگردهای آمریکایی هر دو خودرو را هدف قرار دادند. سپاه پاسداران هم در اطلاعیه ترور سردار را تأیید کرده، و کیوان خسروی سخنگوی دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی  اعلام کرده از ساعاتی دیگر جلسه فوق العاده شورای عالی امنیت ملی برای بررسی اقدام جنایتکارانه حمله به خودرو سردار سلیمانی در بغداد که منجر به شهادت ایشان شد، برگزار می‌شود» . گوینده پرسید «هدف آمریکا از این عمل جنایتکارانه چی بوده و میخواهد به چه نتیجه ای برسد؟» کارشناس امور تروریسم در منطقه گفت «برخی مقام‌های دولت آمریکا در مورد اطلاعات جاسوسی برای توجیه طرح ترور سردار سپهبد قاسم سلیمانی، دچار اختلاف بوده و نسبت به آن تردید دارند. بنا به گزارش نیویورک تایمز به گفته مقام‌های دولتی و وزارت دفاع آمریکا، ترامپ ابتدا در ۲۸ دسامبر (شنبه هفتم دی ماه) گزینه ترور را رد کرده و به جای آن مجوز حمله به شبه‌نظامیان مورد حمایت ایران را صادر کرد. وی چند روز بعد در حال تماشای گزارش‌های تلویزیونی بود که اعتراضات مقابل سفارت آمریکا در بغداد را نشان می‌داد.
اما ترامپ اواخر روز پنجشنبه به شدیدترین گزینه روی آورد و مقام‌های پنتاگون از این قضیه مبهوت شدند.» گوینده پرسید «تبعات این جمله تروریستی چیست؟» کارشناس امور غرب آسیا گفت «شکی ندارم که ترور این فرماندهان تبعات مهمی نه تنها در روابط ایران و آمریکا بلکه منطقه و فراتر از آن خواهد داشت. از جمله، دیوید ورمسر مشورت‌دهنده شورای امنیت ملی آمریکا در گزارش سال ۲۰۱۹ خود به کاخ سفید نوشته که: «ایرانی‌ها از حمله نظامی به یک فرمانده عالیرتبه مثل قاسم سلیمانی، استقبال خواهند کرد.» این نشانه آشکاری است از توهمات و فریب‌هایی که موجب شده رییس‌جمهور آمریکا از درک واقعیات ایران محروم و به سمت سیاست‌های غلطی منحرف شود که نهایتا می‌تواند به فجایع بزرگ ختم شود.  حضور میلیونی در تظاهرات نشان خواهد داد که نیروی قدس ایران، حشد الشعبی عراق و نیروی مقاومت از پشتوانه عظیم مردمی برخوردار هستند که آمریکا از آن محروم است. عادل عبدالمهدی نخست‌وزیر عراق تصریح کرد که سردار برای کاهش تشنج در روابط ایران و عربستان وارد عراق شد و قرار بود با او دیداری داشته باشد تا پیام ایران به ریاض را دریافت کند. لذا ادعای آمریکا مبنی بر اینکه سفر ژنرال سلیمانی حامل یک تهدید فوری علیه مراکز آمریکا بود، دروغی بزدلانه بیشتر نیست.»
گوینده به مصاحبه ادامه داد، ولی احمد با تشر تلویزیون را خاموش کرد و گفت «آقا این مزخرفات چیه سر هم بند میکنین! رفته بوده که جمع بندی برای نقشه حمله به سفارت آمریکا رو بکشن. نه آقا، اینا همشون دنبال جنگن. یک مشت وطن فروش افتادن به جون این مملکت، وقتیکه میتونن بچاپن میچاپن، وقتی هم که نمیشه، جنگ درست میکنن. شما هم علی جان از من میشنوی پاشو بساطتتو جمع کن برو به همونجا که اومدی. پسرخواهرم قراره همین چند روز دیگه بره به کانادا. پاشو برو اونجا یکهفته ای استراحت کن، بعدشم برگرد به کشور گل و بلبل خودت.» علی همینطور که به اخبار گوش میکرد با لحنی آروم گفت «میدوونم که منظورتون این نیست که اینجا نمونم، ولی بذارین چند روزی بموونم بعد چشم، حتما. خودمم می خواستم یک سری به کانادا بزنم شاید اصلا برم اونجا برای همیشه موندگار بشم. ولی من هنوز با مهسا خیلی قرار دارم. بذارین اونجا هارو ببینم که حداقل قسمم راست باشه. حالا بالای قطار نمیشینم، ولی قبل از رفتن حداقل همین تهرون رو که ببینم ؟»
مینو برای اینکه احمد بیشتر از این حرص و جوش نخوره و فشارش بالا نره گفت «خب اینم که بد فکری نیست. راست میگه. حالا تا پسر خواهر تو بخواد بره چند هفته ای مونده. اون قراره تو بهمن بره. هنوز بورسش درست نشده». احمد که متوجه شده بود باید ادامه نده در حالیکه شانه هایش را بالا مینداخت گفت «خود دانی! نه بچه ای، نه بیسواد، ولی کم تجربه ای! تو علی جان جنگ هشت ساله رو ندیدی که چطور صدام از اون بالا بمب مینداخت و بچه ها رو می کشت. تو اینجا نبودی که شب تا صبح صدای مسلسل و تیر اندازی تو خیابونارو بشنوی و فرداش خبر کشته شدن یک عده جوون درز نکنه. تو ضجه مادرا که برای دخترای جوونشون و پسراشون که هوس داشتن براشون عروسی راه بندازن رو نشنیدی. حق داری که بیای اینجا و دم از سیاحت و گردشگری و ایرانگردی بزنی. ولی علی جان، پشت این بزک یک هیولا خوابیده. روزی که لازم بشه این ماسک رو ورمیداره و چنان میزنه تو ملاجت که چهل ساله دیگه دور خودت بچرخی. حالا هم که سردار سلیمانی رو شهید کردن. تو فکر میکنی اینا دست وردارن؟ فکر میکنی میذارن خونش همینطوری و به همین آسونی روی زمین خشک بشه؟ نه باباجان! خون به پا میکنن. امروز نه، فردا! فردا نه، هفته دیگه! تازه خون ترامپ رو که نمیریزن که آدم دلش خنک بشه! نه آقا، میان خون منو تو رو میریزن که خبرکشی کردیم. که جاسوس موساد بودیم. تو اصلا فکر میکنی که همینطوری میذارن آسون آسون تو خیابونا راه بری؟ شب میخوابی میریزن تو خونت و میبرنت. چی شده؟ داشتی جاسوسی میکردی. اینهمه دو تابعیتی اومدن و سر از اوین درآوردن. تو هم روش. من اصلا نمیفهمم این خونی که تو رگای بابات صمد میجوشید چی بوده که اینطوری میخواد تو رگای تو غلیان بزنه؟ باباجان، دوران تنها ره رهایی تموم شده. دوران میکشم اونکه برادرم کشت هم تموم شده. تنها راهی که مونده اعتراضات اجتماعیه. اینم که از دست تو یکنفری بر نمیاد. برای اینکار یا باید دست تو دولت داشته باشی، و یا اینکه یک تشکیلات عریض و طویل داشته باشی که بتوونی مردم را سازماندهی کنی....»


زنگ خونه به صدا در اومد و مینو پشت آیفون گفت «بیا بالا مهسا جون». علی به فکر فرو رفت! آیا به راستی دچار ذهنیت شده بود؟ آیا صداش از جای گرم در میومد؟ چرا همه این نکات رو با حسین درمیون نذاشت؟ شایدهم بد فکری نباشه که به کانادا نقل مکان بکنه. چند روزی تهرون رو ببینه و بره به دنبال کارای خودش. اصلا ایران به او چه؟ نه تو ایران بزرگ شده، نه اخلاق و فرهنگ ایران رو می شناسه. هیچچی! حتی بلد نیست تاکسی بگیره. بلد نیست چطوری سوار مترو بشه. حالا میخواد کاری بکنه کارستون. این بچه بازیا چی بود که در آورده بود؟ علی اونقد تو عالم خودش فرو رفته بود که ورود مهسا رو متوجه نشده بود. مهسا یک نگاهی به علی کرد و یک نگاه پرسشگری به مینو. مینو سرش را به علامت فعلا کاریش نداشته باش کرد و بلند گفت «بیا مادرجان یک چایی بخور تا ببینم برنامه امروزت چیه» علی به خودش اومد و با صورتی مبهوت به مهسا نگاه کرد، و یکمرتبه متوجه شد کجاست و دور و برش چی میگذره.
مهسا به شوخی گفت «حاج قاسم رو زدن تو رفتی تو فکر! نکنه میترسی نفر بعدی تو باشی؟ نکنه این تو بودی که محلش رو لو دادی! اگه لوت ندادم!» مینو با لحنی اعتراض آمیز گفت «مهسا جون این شوخیا چیه میکنی، خوب نیست. الکی الکی کار دستش میدی» مهسا با خنده گفت «علی آقا به کشور گل و بلبل خوش اومدید. اینجا هر روز یکی رو میکشن تا شما به اونایی که گروه گروه تو خیابونا و بیمارستانا و کارتونا و گرمخونه ها از گشنگی و اعتیاد و قتل عمد و تجاوز جنسی میمیرن، فکر نکنی. پاشو بریم که فرشید دوباره زده زیر قولش. بریم تا بیشتر ذهنیتت رو به عینیت تبدیل کنم.»
صدای احمد دوباره بلند شد «ای آقاااا، گیر عجب آدمای زبون نفهمی افتادم. هی میگم نره اینا میگن بدوش! آقاجان اوضاع قمر در عقربه، نمی فهمین؟» مهسا با اعتراض گفت «بابااااا، نمی فهمین چیه دیگه؟» احمد که فهمید تند رفته، گفت «ببخشین. آدامای فهمیده. از شماها زبون فهمتر توی دنیا نیست. آخه شما دکترین و من یک پیرمرد هاف هافو.... ولی من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم. این داستان ادامه داره.... اگه این آخوندای ولدجموش یک آتیشی به پا نکردن. این خط و اینم چوخط»
مینو که خودش مثل احمد نگران بود و شلوغیای سالای شصت رو دیده بود، اون روزایی که نخست وزیر و رئیس جمهور هوا میرفتن و کمیته چی و پاسدار به جون مردم افتاده بودن مثه اینکه همین دیروز بود و داشت جلوی چشاش رژه میرفتن. رو کرد به مهسا و گفت «حالا مهسا جون نمیشه همین امروز یکی رو نری؟»
مهسا خیلی خونسرد گفت «نه! امروز باید برم حضرتی به حساب و کتاب برسم. علی هم باید بیاد که ته و توی کاسبی و درومد و مخارج دستش بیاد. خدا نکرده اون صاحب اصلیه است و ما اینجا بجای ایشون مدیری میکنیم.»
علی که نصفه حواسش به این صحبتا بود و نصف دیگش به تلویزیون گفت «راستی احمد آقا، مهسا یک چیزایی در باره این رستوران و اینکه مال منه و از این حرفا زده. اگه اجازه بدین من از سر سهمم بگذرم، چون نه به پولش احتیاج دارم و نه به دردسرش. هرچی سهم منه رو بدین به مهسا که خرج کارای خیریه اش بکنه»
مهسا با خنده گفت «آقا رو! نبخشیده ما همشو خرج کردیم. اینکه میگم مدیری کنی برای اینه که میخواستی به عینیت برسی. سر و کله زدن با مشتری و فروشنده و باربر و کارگرای رستوران و ماشالله ماشالله آتقی آشپز که خودش یک داستانی داره، تو رو به عینیت میرسونن. حالا اگه خواستی چیزی ببخشی، بعدا با بابا صحبت کن. فعلا بریم که خیلی کار داریم» و از جاش بلند شد. علی با مظلومیت به احمد و مینو نگاه کرد و گفت «عجب غلطی کردیم و از عینیت حرف زدیم.» و در حالیکه به مهسا اشاره میکرد «لازم نیست برم رستوران، این خانم خودش یکپا عینیته». مهسا در حالیکه مینو را می بوسید گفت «بیا بریم پسرخاله جان. یک عینیتی بهت نشون بدم که دیگه پات به ایران که هیچ به خاورمیانه کشیده نشه». مینو گفت «دست خدا به همراهتون... مواظب خودتون باشین» و با صدایی آرامتر ادامه داد «مواظب علی هم باش... هنوز با خم و چم شهر آشنا نیست...» علی خنده اش گرفت و گفت «دستمو بگیر که زیر ماشین نرم» مهسا گفت «هان!!! آمدی و نسازی!!! من دست مرد نامحرمو نمی گیرم» علی نفهمید که شوخی میکنه یا جدی میگه ولی ادامه نداد و به دنبال مهسا راه افتاد.
خیابونا بهم ریخته به نظر میومدن. بعضیا لباس سیاه پوشیده بودن، خیلیا هم سخت در فکر بودن. علی بدون اینکه بپرسه دکمه دستگاه پخش را زد و آرمین زارعی شروع کرد به خوندن « هی منوتو به هم وصلیم هی الگوی هر نسلیم دیگه وقتشه سکوتو بشکنم به عشق ایران و کشورم وقتشه همه بشنون دیگه انقدر به سکوتم کش ندم هی منوتو به هم وصلیم هی الگوی هر نسلیم هی برنده تو هر تصمیم هی قویه از بس تیم به عشق ایران به عشق مردم به عشق من تو ما هر دو به عشق روزای خوب آینده به عشق هر کی که پایبنده به ایران پرچم کشور به عشق همه هوادارایی که عشقن به عشق همه آدما که تو هر قشرن میخونیم به عشق اونا که نور چشمن هی منوتو به هم وصلیم هی الگوی هر نسلیم هی برنده تو هر تصمیم هی قویه از بس تیم هی منوتو به هم وصلیم هی الگوی هر نسلیم هی برنده تو هر تصمیم هی قویه از بس تیم به اعتراض دشمن میره بالا مشتم بهمون حس غرور میده این پرچم خوشرنگ با آرامش روحیم با سربازای تو تیم یه ایران پشت هم متحد سفته بند پوتین هی منوتو به هم وصلیم هی الگوی هر نسلیم هی برنده تو هر تصمیم هی قویه از بس تیم »
علی آهنگ را عوض کرد. بعدی سالارعقیلی بود و خوشه چین « من که فرزند این سرزمینم، در پی توشه‌ای، خوشه چینم/شادم از پیشهٔ خوشه چینی، رمز شادی بخوان از جبینم/من که فرزند این سرزمینم، در پی توشه ای، خوشه چینم/شادم از پیشه ی خوشه چینی، رمز شادی بخوان از جبینم/قلب ما، بود مملو از شادی بی پایان/سعی ما، بود بهر آبادی این سامان/خوشه چین، کجا اشک محنت به دامن ریزد/خوشه چین، کجا دست حسرت زند بر دامان» علی گفت «این رو بنان بهتر خوند. قابل مقایسه نیستن، ولی من اجرای بنان رو بیشتر دوست دارم».
مهسا گفت «خب آره. آدم همیشه اونچیزی رو که اول شنیده بیشتر دوست داره». علی پرسید «حالا کجا میریم؟» مهسا بدون راهنما زدن، به چپ پیچید و گفت «گفتم که به حضرتی. خیلی کار داریم. تو هم بد نیست یاد بگیری. مهمتر از اون یاد بگیری با مردم چطوری حرف بزنی. هرکس تو رو ببینه، از چهل کیلومتری می فهمه که از خارج اومدی».

علی به فکر فرو رفت و به خودش گفت «از چهل کیلومتری میتوونن بفهمن. مگه میشه اینطوری کاری که بابا و مامان میکردن رو شروع کنم. اونا از همین آب و خاک بودن. اونا همینجا به دنیا اومده بودن، همینجا بزرگ شده بودن، همینجا هم کشته شدن.» بعد به خودش تشر زد « نه! مثه اینکه از همون لحظه اول درست فکر نکرده بودم. از همون لحظه اول مسائل رو درست بالا و پایین نکرده بودم. از این و اون، از این سیاسی کار و از اون فعال، از این شعار و از اون گنده گویی حوصلم سر رفته بود، فکر کردم ایران خونه خاله است و میشه همینطوری سرم رو بندازم پایین و بیام کاری بکنم کارستون. راستی چرا بعضی از آدما مثه من، نمیتوونن بفهمن که انقلاب کردن کار هر کسی نیست، که زمین بازی رو مهیا کردن کار هر کسی نیست. همینکه بخوای انقلاب کنی کافی نیست. باید تو خونت باشه، باید بلد باشی، باید تجربه کرده باشی. اونکه بلند میشه و یواشکی میاد اینجا سالها آموزش دیده، تازه، بعد از اینهمه آموزش، هنوز وارد کشور نشده لو میره....»
مهسا آهنگ رو عوض کرد و رادیو رو روشن کرد اخبار روی کشتن سلیمانی میچرخید. گوینده رادیو خط و نشون های دولتیا رو پخش می کرد. یکی پس از یکی دیگه. مهسا گفت «چی شده، کشتیات غرق شدن؟ از کشته شدن حاج قاسم تو لب شدی؟ چیه؟»
علی با لبخندی که بیشتر به پوزخند میومد گفت «نه، داره ذهنیتام به عینیت تبدیل میشه» مهسا با خنده گفت «میگفتن خیلی باهوشی، ولی فکر نمیکردم به این زودی موضوع برات جا بیفته. خب حالا که جا افتاده، میخوای چیکار کنی؟»
علی گفت «دمم رو بذارم لای پاهام و برگردم به همون طویله ای که ازش اومدم» و رفت تو فکر. گوینده رادیو پس از پایان پخش مارش نظامی، گفت «سپاه پاسداران در بیانیه ای با درود به ارواح تابناک این شهیدان گرانقدر و تاریخساز و با عرض تبریک و تسلیت به پیشگاه مقدس حضرت بقیه الله الاعظم (روحی له الفدا) و نایب بر حقش مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا حضرت امام خامنه‌ای( مدظله العالی)، آحاد امت اسلامی و خانواده‌های معظم و سرافراز آنان، از اقشار مختلف ملت قدر شناس و فهیم ایران اسلامی برای حضور حماسی و باشکوه در آیین‌های استقبال، تشییع، خاکسپاری و تکریم و ترحیم سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی و دیگر شهدای جنایت اخیر آمریکایی‌ها در بغداد، که متعاقباً اعلام خواهد شد، دعوت به عمل آورده و به دولت شرور و تروریست پرور آمریکا و رژیم جعلی و منفور صهیونیستی یادآوری می‌کند: سردار سلیمانی نه تنها یک شخص، بلکه باور و مکتبی تمام نشدنی است و از این پس جلوه‌گری های معنادار‌تر آن را در جغرافیای سلطه و حضور نامشروع و اشغالگرانه خود در اقصی نقاط عالم تجربه خواهند کرد».
علی رادیو را خاموش کرد و سرش را بحالت تأسف تکان داد.
مهسا راهنما زد و ماشین را کنار خیابان پارک کرد. علی پرسید «رسیدیم؟» مهسا گفت «هم آره، و هم نه. نه هنوز به حضرتی نرسیدیم، و آره به آخر خط صبر و حوصله من رسیدیم.» علی با تعجب به مهسا نگاه کرد و گفت «منظورتو نمیفهمم چیه. چرا به آخر خط صبر و حوصله ات رسیدی؟»
مهسا گفت «بخاطر شما، پسرخاله جان. من مثه مامان و بابا و بقیه نیستم. منظورم اینه که حرفم رو قبل از اینکه بگم لای هزار گوشه و کنایه نمی پیچونم. رک میگم، رک هم میخوام بشنوم. آقاجان، شما از اون سر دنیا، از دامان گرم و مخملی اروپا هن هن کنان بلند شدی اومدی به این کشور گل و بلبل که از در و دیوارش مرگ و نیستی می باره، که چکار کنی؟ اومدی که از ذهنیت به عینیت برسی؟ خب، بقول خودت رسیدی. بیا من سر این خرمو کج میکنم میبرمت خونه چمدوناتو وردار و برگرد به همونجایی که اومدی. تو مثه اینکه متوجه نیستی که برای اینجا موندن باید هنرمند باشی. باید بدونی که چه حرفی رو کی بزنی و اصولا چی بگی و نگی. این ملتی که تو اومدی تا بهتر بشناسیشون، از زمان مادها تا همین الان مورد هجوم انواع و اقسام اقوام قرار گرفتن. بعضیا خوب، بعضیا بد، ولی این ملت و کشور که یک روز به بزرگی نصف دنیا بود و یکروزم به شکل مستعمره اعراب و مغولا و انگلیسا؛ و حالا هم که اوضاش مثه روز مشخصه که به کجا میرسه. تو تمووم این چند هزار سال تونسته سرشو بالای آب نگاه داره. تونسته زبون فارسی رو حفظ کنه. تونسته مغول و عرب رو به خط و فرهنگ ایرانی علاقمند کنه، تونسته حتی جلوی این ایل آدمخوار واسته و از اون روسری یا توسری به جایی برسونشون که حجاب براشون شده یک امر فورمالیته. میدونی چطوری؟ با صبر! با درک مشخص از شرایطی که توش گیر کرده بوده. با مغولا جنگید ولی روزی که فهمید زورش نمیرسه و همینطوری میلیون میلیون از جووناش کشته میشن، اومد راه تغییر رفتار مغولا رو گذاشت تو دستور کارش. با اعرابم همینطور. زورش که نرسید، علی و حسن و حسین رو علم کرد و انداختشون جلو و خودشم پشت اونا قایم شد. اونقد از علی و حسین صحبت کرد تا همه دنیا این ملت رو بعنوان شیعه شناختن و نه مسلمون. برای خودش هویت مشخص تعیین کرد. بعد افتاد به جون اعراب و مجبورشون کرد تا زبون فارسی را به عنوان زبون ایران بپذیرن. هیچکدوم از اینایی که میگم یک شبه انجام نشد. هیچکدوم بدون خونریزی و دردسر به نتیجه نرسید. نه پسرخاله جان. این ملت فلکزده برای هرچی که خواسته به دست بیاره بها داده. جون کنده. ولی عجله نکرده. صبور بوده و چشمشو از روی هدف ورنداشته. هدف تغییر رفتار دشمن تا به اون اندازه که دشمن دیگه نتونه دشمنی کنه. یا راهشو بگیره و بره، یا قدرت رو بده به دست خود ملت. حالا این وسط، شما، تشریف آوردین و یکشبه، هم میخواین ملتو بشناسین، و هم ملتو عوض کنین..»
علی با اعتراض گفت «من کی گفتم میخوام ملتو عوض کنم؟»
مهسا در حالیکه دستشو به حالت سکوت بالا میبرد گفت «توی این ماشین به غیر از من و تو کس دیگه ای نیست، پس بیا و براهم فیلم بازی نکنیم. تو میخوای از ذهنیت به عینیت برسی، خب هر آدم عاقلی میپرسه برای چی؟ حتما یک هدفی پشت این جمله است. یا میخوای انقلاب کنی، یا میخوای به تموم اونچیزایی که تا حالا قبول داشتی پشت کنی و از این نظام حمایت کنی. اونایی که از خارج میان اینجا بمونن این حرفای تورو نمیزنن. اولین سوالشون اینه که چطوری میشه پول ساخت؟ که چطور میشه سرمایه گزاری کرد؟ اونا اومدن که این ملت بدبخت رو بچاپن البته با طعم وطنپرستی و یا دوری از وطن رو تحمل نکردن یا یکچیزی مثه اون. ولی هیچکسی نمیگه که اومدم تا از ذهنیت به عینیت برسم.....»
مهسا مکث کرد تا نفسی تازه کنه و به چشمای علی خیره شد و ادامه داد «اگه دروغ میگم بگو. بگو پرت و پلا میگم. ولی فکر نکنم. تو مثه هر بچه ای که پدر و مادرشو از دست داده باشه به دنبال نشانه هایی از پدر و مادرتی و اونجایی که نمیتونی پیدا کنی میخوای مثه اونا عمل کنی. ته دلت میخوای مثه بابات و خاله بشی، ولی از اون زمان تا حالا 40 سال گذشته. از شهادت اونا تا الان سی و پنج شیش سال گذشته. اون کارا مال اون زمان بود. مال سالای اول یورش مغولا بود. از هجوم مغولا به نیشابور و قتل عام مردمش الان سی و پنج شیش ساله که گذشته، الان موقع اینه که مغولا رو با اخلاق خودت آشنا کنی. الان موقع اینه که یواش یواش رفتار اونا رو عوض کنی تا برسن به جایی که دیگه اینی که هستن نباشن...» علی حرف مهسا رو قطع کرد و گفت «دخترخاله جان، بارها و بارها ثابت شده که تئوری بقای حزب توده وقتی میخواد عملیاتی بشه جواب نداره. بیست و اندی ساله که اصلاح طلبا سعی کردن همین چیزی که تو میگی رو انجام بدن ولی نتونستن...»
مهسا وسط حرف علی پرید و گفت «من دارم با تو در باره تاریخ صحبت میکنم و تو داری در باره پوئن سیاسی. گور بابای توده و اصلاح طلب و اصولگرا. علی جان من دارم در باره یک پروسه تاریخی باهات صحبت میکنم. دارم در باره تغییری صحبت میکنم که قرنها طول میکشه و اونوقت تو داری در باره تغییر سیاسی حرف میزنی. تئوری بقا جواب نمیده، خب چی جواب میده؟ رد تئوری بقا هم که جواب نداد. خط مجاهدینم که میبینیم به گل نشسته. صحبت اصلا سر این نیست که چطور میشه بنی امویه رو سرنگون کرد. برای اون کار ابومسلم باید از اون سر دنیا بکوبه بیاد به این سر دنیا تا بنی امویه رو به بنی عباسیه تغییر بده. میدونی چرا؟ چون فقط به فکر تغییر سیاسی بود، تغییر قدرت بود. به این فکر نکرد که فرقی بین سگ زرد و شغال نیست. تاریخ ثابت کرد که فرقی بین این دو تا نیست. من دارم در باره نگاه یک ملت صحبت میکنم، روشی که یک ملت انتخاب میکنه.
نه اینکه فکر کنی یکی هست که داره این نگاه و دیدگاه رو براشون فورموله میکنه. مردم راهشونو با تجربه کردن، با کجدار و مریز، با آزمون و خطا پیدا میکنن....» مهسا دوباره ساکت شد تا نفسی تازه کنه. به آینه بالای فرمون نگاهی کرد و گفت «حالا حتما با خودت فکر میکنی که چرا من اینطوری جوش آوردم. دلیلش ساده است. چون تو رادیو رو خاموش کردی. چون تو سرتو با حالت تأسف تکون دادی. میدونی اگه این حرکاتو جلوی کسایی که از کشته شدن حاج قاسم سلیمانی زخم خورده و عصبانین در بیاری چکارت میکنن؟ دارم در باره آدمای عادی صحبت میکنم. در باره همون کارگرایی که تو اومدی کمکشون کنی. درباره همون دانشجوایی که اومدی سازمانشون بدی... درباره دخترای جوونی که روسریشون تا پایین کلشونه. آره همه اینا الان زخم خورده ان. همه فکر میکنن که یک کسی که امنیت مرزا دستش بود، کسی که جلوی آمریکا واستاده بود، کسی که یک قرون برای خودش جمع نکرده بود، به این مظلومی کشته شده، و اونوقت تو فوکول کرواتی از اروپا برگشته، داری برای حماقت اونا، برای غم و عزای اونا تأسف میخوری. مثه اینکه اونا یه مشت گاون و تو خیلی حالیته. علی جان، پسرخاله جان، تو اینطوری حتی یکدقیقه هم نمیتونی اینجا دووم بیاری. باید مردمو درک کنی. باید بفهمی که کجا چه حرکتی نشون بدی. برای همین میخوام تو رو ببرم به حضرتی تا غم و اندوه مردمو ببینی. تا با واقعیت آشنا بشی. ببینی که اونایی که گشنشونه، که اجاره خونه ندارن، که مورد ظلم همین رژیم بودن، چطوری از کشته شدن سلیمانی، اونم به این شکل، عصبانین. تا یاد بگیری که با جامعه چطور پل بزنی. تو نمیتونی با جامعه طوری حرف بزنی که تو رو نمیفهمه. باید به زبون اونا حرف بزنی. خیلی از آدما که تو خارج زندگی میکنن، شاید نیتشون خوب باشه، ولی هیچچی از واقعیات ایران نمی فهمن. نه اینکه خنگن. نه دچار همونیکه تو گفتی هستن. مسائل رو ذهنی میبینن. مثه یک روشنفکر از اون بالا میخوان بیان مردم رو نجات بدن. نه آقاجون، اینطوری مردم نجات پیدا نمیکنن. اصلا نمیخوان نجات پیدا کنن. برای نجات مردم، باید با مردم بود. توی مردم بود. فهم مردمی داشت. فهمید که چرا امروز از کشته شدن سلیمانی بهم ریختن. و چطوری میشه این اخلاقو عوض کرد. اینکه بگیم همشون حزب اللهین، یا که ذوب شدگان در ولایتن، یا که مهدویونن یا چه میدوونم چی، شاید قسمتیش درست باشه، ولی همش نیست. باید فهمید چرا آدمای عادی تو کف خیابون بهم ریختن.
حالا اگه میخوای انقلابی باشی، باش! ولی فقط یک قدم جلوتر برو، نه اینکه بری بالای قله کوه و به مردم دستور بدی دنبالت بیان. نمیان و تو اون بالا، هرچند نوک قله باشی، تنها میمونی. میفهمی چی میگم؟»

مهسا ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
علی رادیو رو روشن کرد. یکخورده بهش برخورده بود که مهسا به این راحتی چپ و راستش کرده بود. بدبختی سر این بود که به مهسا حق میداد. کم آورده بود. هرچه بیشتر تو ایران میموند بیشتر میفهمید که خیلی پرت فکر میکرده، که میان ماه من با ماه گردون، میون اون چیزایی که تو خارج فکر میکرد و می نوشت، با تموم اونچیزایی که تو همین چند روزه مشاهده کرده خیلی فاصله است. شاید بهتر باشه که به حرف احمد گوش کنه و پاشه بره.
نتونست جلوی خودش رو بگیره و این رو به لب آورد «شاید رسیدن به عینیت یعنی همین دیگه. یعنی بفهمم که اینجا جای من نیست. شاید بابات راست میگه، باید پاشم برم».
مهسا دوباره راهنما زد و ماشین رو کنار خیابون پارک کرد، و کمی به طرف علی چرخید تا خوب بتونه به صورتش نگاه کنه و گفت «من تو زندگیم آدم منگ زیاد دیده بودم، ولی تو توشون سری. میبخشی پسرخاله جان! ولی هستی. سنی ازت گذشته. یکعالمه کتاب خوندی و چیز بلدی. ولی قانون پایه بقا رو نفهمیدی.»
علی که دیگه داشت بهش برمیخورد با طعنه پرسید «قانون پایه بقا؟ این دیگه چیه دخترخاله جان؟»
مهسا در حالیکه لبخند کمرنگی میزد گفت «اول اینکه بهت نباید بربخوره. چیه؟ داریم باهم حرف میزنیم. دلخور شدن نداره. قبول نداری، قبول نداشته باش. چرا دلخور میشی؟ ولی قانون اول و پایه بقا خیلی ساده است. جا خالی ندی. از ترس مرگ فرار نکنی. روی پاهات واسّی و ادامه بدی.
توی بیشه و جنگل پره از حیوونای وحشی و خوشگل و مامانی. سالهای سال اینطوریه. چرا؟ چون وحشیا میزنن و میکشن، و اون خوشگلا و ظریفاش که کشته نمیشن، یاد میگیرن چطوری ادامه حیات بدن.
از توده و اصلاح طلب و اینجور چیزا گفتی. اونا به این قانون توجه ندارن. تنها کاری که کردن فقط اسمشو عاریه گرفتن تا صورت مساله رو پاک کنن. پویانم که بعدش اومد و رد تئوری بقا رو نوشت خواست مشکلو یکجور دیگه ئی حل کنه. قانون پایه بقا، یک نوع مقاومته، بهتر بگم بخشی از مقاومته. ولی اونچیزیکه توده میگه فقط رنگ عوض کردنه، به جنس حیونای وحشی دراومدنه. توی این جنگلی که من میگم حیونای خوشگل و مامانی برای بقا، از جنس وحوش نمیشن، بلکه یاد میگیرن که چطور میشه به زندگی ادامه حیات داد. برای اینکار، گوشاشون تیزترمیشه. چشماشون بهتر میبینه، پاهاشون سریعتر میدوه. همه اینا برای اینکه به حیاتشون ادامه بدن و گیر وحشیا نیفتن. توده میگه چشماتو ببند تا قوی بشی. میگه از جنسشون بشو تا تورو به بازی بگیرن. من میگم اونطوری نمیشه. حیوون وحشی، هرکاریش بکنی وحشیه، بالاخره میخوردت. هرچی هم خودتو شکل اونا بکنی بازم مثه اونا نمیشی. برای همینه که تو زندون به توابه میگن شلاق بزن. که جاسوسی کن، که تف بنداز به همه چی که قبول داری. میخوان ببینن که از جنس اونا شدی یا نه.  تازه بعد از همه اینا، میزنن و توابه رو اعدام میکنن. چیزیکه من میگم اینه که لازم نیست تواب بشی. اوصولا نمیشه تجارب زندون رو تو جامعه پیاده کرد. باید فهمید که توی جامعه بسر میبری. اینجا زندون با چاردیواری بسته و بهم نزدیک شده و تنگ نیست. توی جامعه میتونی نفس بکشی اگه چشم و گوشت رو خوب باز کنی و بتونی به موقع درری میتونی به حیاتت ادامه بدی.»
مهسا نفسی تازه کرد و گفت «توخارج که هستی میتونی هرچی دلت میخواد به سلیمانی فحش بدی و بالا و پائینشو یکی کنی. اینجا نمیتونی. منظورم ترس از سربازای گمنام نیست که یقتو میگیرن. اون که سر شاخشه. منظورم مردم عادیه. فرهنگ حاکم بر این مردمه که یقتو میگیره. باید درکشون کنی. بعد باید بتونی از هم تفکیکشون بدی. بفهمی که کدوماشون از این ترور خوشحال شدن، کدوماشون عزادار و کدوماشون اصولا مسالشون نیست. ولی برای مدتها باید برخوردت با هر سه تا یکی باشه. از راه نرسیده که نمیتونی هسته و حلقه و نمیدونم چه و چه درست کنی. اونایی که درست میکنن، این هنر رو، که واقعا یک هنره، بلدن. تو عمل یاد گرفتن. با نگاه کردن، و با بودن میون مردم یاد گرفتن. نمیخوام تو ذوقت بزنم، ولی خیلی از حرفایی که خارجه نشینا میزنن فقط به درد کتابای چاپ خارج میخوره. اونا فقط حرفن. حتی اون حرفایی که خیلی چپ و رادیکالن. اینجا وقتی مردم میریزن توی خیابون و اعتراض میکن، میدوونن این اعتراض یعنی چی. یا پشتشون به جناحی از دولت بنده یا اینکه جونشونو کف دستشون گذاشتن و اومدن تو خیابون. نگاه کن تا یاد بگیری که چطور این دوتا رو باید تفکیک کنی. که نری پهلوی اونکه نباید بری. حالا خود مردمم همینطورین. نگاه میکنن. گوشاشونو تیز میکنن که بشنون کی چی میگه. برای همینه که تو هر اعتراضاتی شرکت نمیکنن. تو همین آبان که اینقدر شلوغ شد و بگیر و ببند شد، چند نفر شرکت کردن؟ باید از خودت بپرسی چرا؟ مگه مردم گرسنه نیستن، پس چرا شرکت نکردن؟ مگه بدی و فساد و قتل و چه و چه را نمیبینن؟ پس چرا فقط یک عده مشخص شرکت کردن؟ اگه جواب این رو پیدا کردی، تازه یکخورده می فهمی که قانون پایه بقا یعنی چی؟» مهسا بعد ادای یکی از کاراکترهای توی تلویزیون رو درآورد و در حالیکه انگشتاشو به طرف پایین می برد صداشو دو رگه کرد و گفت «افتاد؟»

 علی سرشو تکون داد و گفت «بله بابابزرگ افتاد». هردو خندیدند و مهسا دوباره راهنما زد و ماشین راه افتاد.  در سکوتی که در ماشین حکمفرما شد، صدای گوینده رادیو متکلم الوحده بود «حال سرفصل اخبار را مرور می کنیم:
* آمریکایی‌ها پیغام فرستاده اند که پاسخ ندهید.....
* مقام آمریکایی اطلاعات ادعایی درباره احتمال حمله به منافع آمریکا در عراق را سست توصیف کرده و گفت این حملات قریب‌الوقوع نبود....
* یک مقام آمریکایی مدعی شد که ترامپ در پیام سال نوی میلادی گفته بود که... ایران به طور کامل مسئولیت جان‌های از دست رفته یا خسارات وارده به هر یک از ساختمان‌های ما را به عهده خواهد داشت. آنها بهای سنگینی خواهند پرداخت. این هشدار نیست؛ تهدید است. سال نو مبارک!
* وزارت خارجه فرانسه: ترور سردار سلیمانی اتفاقی بود که از آن می‌ترسیدیم......
* سپاه پاسداران در بیانیه ای تأکید کرد .... بر خلاف نیت و غایت این اقدام شوم ،فصل نوین و گشاینده جبهه های جدیدی در روند مقاومت ضد صهیونیستی و مقابله با تروریست‌های متجاوز و اشغالگر امریکایی در منطقه خواهد شد......
* سخنگوی دولت گفت: چنان درسی به آمریکایی‌ها بدهیم که ترامپ و سایر روسای جمهورشان به یاد داشته باشند.....
* ترامپ در پیامی مضحک پیرامون ترور سردار دلها قاسم سلیمانی مدعی شد که باید سال‌ها پیش از بین می‌رفت و ایرانی‌ها از کشته شدن سلیمانی ناراحت نیستند....
* کرملین اعلام کرد ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه در تماس تلفنی با امانوئل مکرون همتای فرانسوی اش، درباره ( پیامدهای) ترور قاسم سلیمانی ابراز نگرانی کرد....
* شورایعالی امنیت ملی در بیانیه‌ای اعلام کرد: جنایتکاران با انتقام سخت منتقمین خون سردار سلیمانی در زمان و مکان مناسب روبرو خواهند شد.....
* ترامپ در پیامی نوشت: قاسم سلیمانی در ایران منفور بود و برخلاف آن چه رهبران جمهوری اسلامی می‌گویند، مردم ایران از مرگ او غمگین نیستند....
* ترامپ در سه توییت پیوسته نوشت: ایران با جسارت زیادی درباره هدف گرفتن بعضی دارایی های آمریکا برای انتقامجویی از ما به خاطر خلاص کردن جهان از دست رهبر تروریستی شان که تازه یک آمریکایی را کشته و شمار زیاد دیگری را به شدت زخمی کرده بود صحبت می کند. تازه این صرفنظر از همه آدم هایی است که او در طول زندگی اش کشته بود....از جمله صدها تظاهرکننده ایرانی. او درحال حمله به سفارت ما بود، و برای ضربات بیشتری در سایر نقاط آماده می شد. ایران سال هاست که چیزی جز دردسر نبوده. بگذارید این هشداری باشد که اگر ایران به آمریکایی ها یا دارایی های آمریکا حمله کند....
* ما ۵۲ سایت ایران (معادل ۵۲ گروگان آمریکایی که ایران خیلی سال پیش گرفت)، که برخی دارای ارزش و اهمیت بالا برای ایران و فرهنگ ایرانی هستند را در تیررس داریم، و به این اهداف و خود ایران، به سرعت و به شدت حمله خواهد شد. آمریکا دیگر هیچ تهدیدی را تحمل نمی کند!....
* نخست وزیر عراق: قرار بود سلیمانی پاسخ ایران به پیام عربستان را به من بدهد....
* مشاور فرماندهی کل قوا گفت هرگز به دنبال جنگ نبوده، اما با هدف قرار دادن مقرهای نظامی آمریکا، به ترور سردار سلیمانی پاسخ می‌دهد.....
* ولایتی مشاور رهبر انقلاب در امور بین‌الملل گفت: ایران طوری عمل خواهد کرد که آمریکا پشیمان شود و اگر آمریکا، منطقه را ترک نکند، ویتنامی دیگر برای او رقم خواهد خورد....
* واکنش عبدالکریم سروش به شهادت سردار سلیمانی/تقدیر اردشیر زاهدی از سردار سلیمانی/
* شمخانی: پاسخ ما به آمریکا حتما نظامی است....
* سرلشکر سلامی: آمریکایی‌ها اگر پس از انتقام ما حرکتی کنند، جایی را که به آن عشق می‌ورزند به آتش می‌کشیم....
* فرمانده سپاه پاسداران: حرف آخر را اول می زنم انتقام می گیریم...
* دونالد ترامپ با عقب نشینی از تهدید خود اعلام کرد که در صورت درگیری، مراقب میراث فرهنگی ایران خواهیم بود...»

مهسا ماشین را نزدیک رستوران حضرتی پارک کرد و گفت «بریم که خیلی کار داریم.»

وقتی وارد رستوران شدند، اسد بالای صندلی داشت پوستر بزرگی از سلیمانی را به دیوار میزد، ولی بمجرد اینکه مهسا و علی رو دید، آمد پایین و با چشمای خیس گفت «دیدی خانم دکتر چی به سرمون آوردن؟» مهسا، بدون اینکه جواب بده گفت «آقا اسد، مطمئنی که پوستر رو کج نزدی؟ یکبار دیگه نگاش کن. آتقی آشپز اومده؟» اسد در حالیکه گونه های فرورفتشو میخاروند و به پوستر نگاه میکرد، گفت «داره کارشو میکنه. از اول صبح اینجاس. میگه امروز خیلی شلوغ میشه.» مهسا گفت «وقتی پوستر رو زدی به آتقی بگو بیاد باهاش کار دارم»، و راه افتاد بطرف اتاقی که گوشه رستوران قرار داشت. علی هم بدنبالش. توی اتاق کار دو تا میز بود و چند تا صندلی. مهسا به یکی از میزا اشاره کرد و گفت «اون میز کار تو میشه. دیشب گفتم بذارنش اینجا. بشین و ببین و یاد بگیر.» بالای سر میز مهسا، شعری با خطی زیبا نوشته شده بود.

در این محیط غم افزا گمان مدار که هست/کسی کز آتش جور و جفا نمی سوزد

ز دود آه ستمدیدگان سوخته دل/به حیرتم که چرا این بنا نمی سوزد 

بگو به کارگر و عیب کارفرما بین/هر آن که گفت که فقر از غنا نمی سوزد

 (فرخی یزدی)

 

اسد که از راس و ریس بودن پوستر مطمئن بود، رفت به طرف آشپزخونه و چند دقیقه بعد مردی چارشونه با موهای جوگندمی و سبیلی که از گوشه های لباش پایین زده بود، وارد اتاق شد. مهسا به حالت احترام روی صندلی نیم خیز شد و سلام کرد. آتقی نگاهی به علی کرد و با صدایی دورگه گفت «یالله... خانم دکتر فرمایشی داشتین؟»
مهسا به علی اشاره کرد و گفت «آقای دکتر، علی، پسرخالمن. یک مدتی اینجا میموونن که سر و ته کار دستشون بیاد. ممنون میشم اگه همونطور که منو راهنمایی میکردین، راهو به به ایشونم نشون بدین.» آتقی به علی نگاه کرد و زیر سبیلی سلام کرد و گفت «چشم، ولی ما سگ کی باشیم؟ خودتون ارباب فهمین.» مهسا روی صندلی نشست و گفت «لطف دارین. آتقی راستی فکر میکنین رستوران این روزا شلوغ بشه؟» آتقی نوک سبیلش رو جوید و گفت «شک نکنین. فکر کنم مسجد خیلی سفارش بده. اگه بتونین چند نفری بیارین کمک دست تنها نباشم خوب میشه.» بعد رو کرد به علی و گفت «شما از آشپزی چیزی سرتون میشه؟» علی که از این سوال شک شده بود گفت «از آشپزی بله، ولی فقط برای یکنفر» آتقی گفت «پس اگه اشکالی نداره، تشریف بیارین یک دستی کمک برسونین. فقط از اخلاق تندم زیاد دلخور نشین» مهسا گفت « آتقی، اگه اجازه بدین علی آقا اول با یک سری از دفترا و حسابا آشنا بشن.» آتقی سرشو انداخت پایین و گفت «هرچی شما بفرماین خانم دکتر» و زیر سبیلی گفت «ولی ما امروز کمک لازم داشتیم» و از اتاق رفت بیرون.

مهسا ریز ریز خندید و گفت « خداست! یک هفته زیر دستش کار کنی مثه اینکه یکسال تو خیابونا گشتی.» علی با کنجکاوی پرسید «اینو از کجا پیداش کردی؟»
مهسا گفت « اون اولاش که راه و رسم هیچچی رو بلد نبودم،  یک شب، دیر وقت داشتم میرفتم طرف ماشینم که یک موتوری با دو نفر روش از کنارم رد شدن و کیفم رو زدن. ولی چون سر پیچ بود با موتور سُر خوردن. منم مثه اینکه عقل تو سرم نباشه دنبالشون دویدم که کیفمو از شون بگیرن. بهشون که رسیدم یکی از تو جیبش یک چاقو در آورد و اون یکی دیگه شروع کرد به راه انداختن موتور. گوشه خیابون زیر یک سری کارتون این آتقی خوابیده بود. یکمرتبه مثه اون فیلم هالک هست؟ آتقی از زیر کارتونا بیرون جست و عربده کشان یکی زد به اونکه موتور دستش بود. طرف همونجا افتاد و از جاش تکون نخورد. بعد رو کرد به این یکی و گفت کیفشو بده و رفیقتو وردار و در رو، یا بزنم توگوشت که صدای قورباغه سربدی؟ طرف از ترسش کیف رو انداخت روی زمین و رفیقشو رو موتور گذاشت و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد. منم برای تشکر، بهش گفتم بجای اینکه زیر کارتون بخوابه بره توی آشپرخونه رستوران که گرمه بخوابه. صبح که برگشتم، دیدم آشپزخونه مثه چی برق افتاده. بالاخره معلوم میشه که یکزمانی آشپزباشی بوده، بعد معتاد میشه و از خانواده دور میفته. خلاصه اینکه میبرمش به مرکز صمدی، ترک میکنه، و همینجا به کار مشغول میشه. ولی بعدها معلوم میشه که زمان خاتمی زندونی شده، چراشو هنوز نگفته...».
علی گفت «اگه ایرادی نمیبینی، برم امروز زیر دستش کار کنم ببینم چی میگه؟»

تمام مدتی که اخبار ایران به کشته شدن سلیمانی و بعد مراسم سلیمانی گردون از شهری به شهری، اختصاص پیدا کرده بود، علی زیر دست آتقی در آشپزخانه بود. صبح اول وقت میومد و آخر شب که آشپزخونه رو تمیز و برق مینداخت میرفت. با خودش قرار گذاشته بود که چند روزی با آتقی بگذرونه و تا میتونه با او هم صحبت بشه و هرچی میشه در باره مردم عادی مثه آتقی یاد بگیره. ولی آتقی تنها کاری که میکرد، و حرفی که میزد در باره آشپزی و کار اونروز بود. برنجا رو تمیز کردی؟ لپه رو خیس کردی؟ اینجا چقد کثیفه؟ گوشتا رو از یخچال بیار.... و آخر شب، میخوام همه چی برق افتاده باشه. و برای اینکه به علی برنخوره یه آق دکترم تهش مینداخت.
چند روزی که گذشت و علی از آتقی چیزی نشنید بجز دستور و برنامه آشپزی در دستور منیوی روز، آخرش به مهسا گفت «وقتش رسیده که در باره برگشتن و سفر به کانادا جدیتر فکر کنه. احمدآقا میگه که هواپیمایی اوکراین یک پرواز به کانادا داره»
مهسا گفت «ولی هنوز به حسابای رستوران نرسیدی. راستش علی من خیلی سرم تو بیمارستان شلوغ شده. فکر کنم یک مرضی تو جون مردم افتاده. هر روز که میگذره صف مراجعین بیشتر میشه».

علی گفت «منکه گفتم علاقه ای به رستوران و مدیریت ندارم. پولشم که مشکل من نیست.» مهسا گفت «بابا حالش خوب نیست. فرشید اصلا تو باغ نیست. ما هم کسی که بشه بهش اعتماد کرد و با اخلاق ما بخوره نداریم. حاج محمد تنها کسیه که اینجا میشه بهش اعتماد کرد. اونم که داره خیلی پیر میشه و نمیشه روش حساب باز کرد.»

علی با دلخوری که در صداش مشخص بود گفت «ولی من هن وهن از اون سر دنیا نکوبیدم بیام اینجا که رستورانداری کنم. من یک چیزای دیگه ئی تو فکر داشتم. برنامم چیز دیگه ئیه. اگه نتونم اونارو انجام بدم ترجیح میدم که برگردم».
مهسا با بی حوصلگی گفت «باشه! پس این چند روزیکه من مرخصی برای همین کار گرفتم رو بیا تا یک فکری بکنم.. ولی...». صدای در صحبت مهسا رو قطع کرد. علی از روی صندلی بلند شد که بره بیرون ولی مهسا با دست اشاره کرد که سرجاش پشت میز بشینه و گفت «بله بفرمائین...»

آتقی وارد شد و با لحن همیشگی سلام کرد، و نگاهی به علی کرد و گفت «خانم دکتر اگه اجازه بدین، من فردا چند ساعتی دیر بیام. باید برم ارشد آباد. دیروز تلفن داشتم که خانمم خیلی مریض احواله و میخواد منو ببینه».
مهسا پرسید «نمیدونستم ازشون باخبرین.»
آتقی کمی این پا و اون پا کرد و گفت «پسرم چند روز پیش اومده بود اینجا و میگفت که مادرش، مرضیه حالش خوب نیست. مثه اینکه یک بیماری عجیبی گرفته. یکدم تب و سرفه. میگه مشکل تنفسی داره. هرچی گفتم که ما دیگه همدیگه رو نمیشناسیم، گوش نکرد. میگه مرضیه میخواد وصیت کنه. چی میدونم خانم دکتر. تو این شلوغیا اینم شده قوز بالا قوز».
مهسا پرسید « تا شما برگردین تکلیف آشپزخونه چی میشه ؟»
آتقی به علی اشاره کرد و گفت «آق دکتر هستش. کارش درسته.»
علی با خنده گفت «آتقی شوخیت گرفته؟ منکه نمیتونم مثه شما غذا بپزم. تازه یاد گرفتم چطوری دیکا رو بشورم».
آتقی گفت «همینکه سایه شما سر اونا باشه، خودش یکعالمه. اگه بیاین پایین، من آدمای تازه ئی که از مرکز صمدی اومدن رو بهتون معرفی کنم و بگم کاراشون چیه» و در اتاق رو باز کرد و از اتاق رفت بیرون ولی دسته در تو دستش بود.
علی نمیدونست بخنده یا بحال خودش گریه کنه. چی فکر میکرد و چی شده. اومده بود که تو میدون عمل، کاری بکنه کارستون. با کراهت از جاش بلند شد و دنبال آتقی راه افتاد. توی آشپزخونه، سه نفر جدید اومده بودن. معلوم بود که تا همین چندی پیش مشکل اعتیاد داشتن. اسدآقا و حاج محمدم اونجا بودن. آتقی رو کرد به تازه واردا و گفت «آق دکتر، رئیس اینجان. خودشون خواستن که یک مدتی تو آَشپزخونه سربکشن و ببینن که اوضاع کارآموزا که از صمدی میان چطوریه. کم کار کنین. تنبلی بکنین، و یا بدتر از همه بخواین کلک بزنین و مواد بیارین و ببرین، هم آق دکتر یقتونو میگیره، هم حاج ممد و منم که حسابم با شما یه جور دیگه صاف میشه. حتما میفهمین که چی میگم. خانم دکتر خواستن که شما بیاین اینجا چیزی یاد بگیرین تا برا خودتون آدم بشین و برگردین پیش خونوادتون. برای ترک اعتیاد هیچچی بهتر از کار داشتن نیس. آخر شیفت غذای خودتون رو همینجا میخورین و یکخورده هم اضافی برای خونواده میبرین. لازم نیس یواشکی اینکارو بکنین. همین الان به حاج ممد بگین که چند سرخونوار هستین تا غذای شما اول آشپزی حساب بشه.» بعد به علی نگاه کرد و گفت «امر دیگه ئی هس؟» علی سرش را به علامت منفی تکون داد. آتقی رو کرد به حاج ممد و پرسید «شما امری دارین حاج آقا؟» حاج ممد نگاهی به سه نفر تازه وارد کرد و گفت «اینجا رستوران حضرتیه. یعنی همش مال بنده خداست. پس کارکردن خوب شما، نفعش به جیب مردم میریزه. اگه خدای نکرده کم کار کنین و یا بخواین کسی رو بپیچونین، اول ضررش به جیب شما میره، بعد از جیب خلق الناس کم میشه. خانم دکتر و آق دکتر ضرر نمیکنن. اونا از اینجا برداشتی ندارن. خداروشکر خودشون به اندازه کافی دارن. هرچی در بیاد مستقیم میره تو جیب خلق خدا. یک کاری نکنین که پیش خدا و خلقش شرمنده بشین. اگه کاری دارین به اسدآقا بگین. اگه مشکلی دارین به اسدآقا بگین. اگه تونست سرراستش کنه که فبها وگه نه، میاد به من میگه تا ببینیم چطوری میشه مشکل شما رو حل کرد. حالا سوالی هست؟» همه ساکت موندن. حاج ممد به آتقی نگاهی کرد و گفت «پس بسم الله. یک صلوات بفرستین» همه صلوات فرستادن و علی هم زیر لب وز و وز کرد.
آتقی به سه جوون نگاهی زیر سبیلی کرد و گفت «اسم شما چی بود؟» مرد جوان گفت «صابر» آتقی گفت «شما قبلا آشپز توی رستوران بودی، مگه نه؟» صابر گفت «بله، اوسا!» آتقی گفت «من اوسا نیستم. اسمم آتقیه. پس شما امروز و فردا میشی سرآشپز. همه ریخت و پاشا به عهده شماست. غذا بد بشه تقصیر شماست. خوب بشه دعای مشتریا هم مال شماست. پس شما برو و منیو امروز و فردا رو از اسدآقا بگیر و شروع کن». بعد به اون دوتا جوونترا نگاه کرد و گفت «شما اسمت چیه؟» جوون سیاه چرده گفت «فرزاد» آتقی گفت «شما امروز و فردا تموم ظرفا رو میشوری. به هیچچی دیگه هم کار نداری. شما هم، اسمت چیه؟» جوون آخریه که روپاهاش اینپا و اون پا میشد گفت «ناصرم. مخلص شما ناصر». آتقی گفت «ما اینجا مخلص نمیخوایم. اصلا از مخلصا خوشمون نمیاد. سرتو بگیر بالا و مخلص کسی نشو. شما آناصر مسووله تمیزکردن برنج و بقیه مخلفاتی که آق صابر لازم داره . دیر بجنبی غذاش خراب میشه. تو باید یک قدم زودتر از آق صابر کار کنی.» بعد به همه نگاه کرد و پرسید «سوالی هس؟» ناصر گفت «آتقی، میبخشین. من یکخورده دستام میلرزن. میترسم دستمو ببرم.» آتقی گفت «د برا همین بهت گفتم چاقو دستت بگیری. که مواظب باشی دستت نلرزه. خیلی از ما تو زندگی یا دستمون میلرزه یا پامون. بعد سُر میخوریم میریم اونجا که نباید بریم. آخ که بر پدر لغزش. هرچی میکشیم از همین لغزیدناس. خب من باید برم. امروز یکریز سر میزنم ببینم چند مرده حلاجین. فردا هم کاری بود با آق دکتر درمیون بذارین». و راه افتاد به طرف در که بره بیرون. علی به دنبالش رفت و یواشکی پرسید «آتقی، میخوای همرات بیام؟ آشپزی بلد نیستم ولی از بیماری و این حرفا یکچیزیائی سرم میشه». آتقی گفت «نه دست شما درد نکنه. باعث زحمت نمیشم. همینکه بالای سر اینا باشین که فکر نکنن شهر بی داروغه اس، خودش خیلیه. الانم دارم میرم بیمارستان ببینم چی میگن. زود برمیگردم». علی گفت «اگه بیام حرفای بیمارستانون بهتر میفهمم». آتقی گفت «دستتون درد نکنه، خانم دکتر با بیمارستان صحبت کردن و گفتن که دارم میام اونجا».

علی به اتاق کار برگشت و بقیه صبح را با مهسا در باره صورتحسابا و بقیه حرفای کاسبی و مسجد و امام جمعه مسجد و... صحبت کردن. بعد از ناهار بود که آتقی برگشت. قیافش تو هم رفته بود و یکریز سبیلشو می جوید.
مهسا که قبلا با بیمارستان صحبت کرده و از قضیه باخبر بود کمی آتقی رو دلداری داد و بعد از همه خداحاحافظی کرد و رفت دنبال بقیه کاراش در مرکز صمدی.
علی به بهانه سر زدن رفت آشپزخونه تا هم یک چایی برای خودش بریزه و هم حال آتقی رو بپرسه. آتقی داشت کارای صابر رو چک میکرد. ..... تقی به آرامی دستی به پشت صابر زد و گفت «خیلی خوب. آفرین. فکرمو راحت کردی.» و رفت پهلوی ناصر واستاد. ناصر یکی دو تا از انگشتاشو چسب زده بود و انگشتی روش کشیده بود که خون بیرون نزنه ولی به کارش مشغول بود. آتقی پرسید «لرزش چطوره؟» ناصر لبخند کمرنگی زد و گفت «دارم با هاش می سازم یکبار اون میخواد پشت منو بزنه زمین و یکبار من میرم که خاکش کنم. ولی فکر کنم بتونم زیر خمشو بگیرم.» آتقی گقت «زیر خمشو به شرطی بگیر که میخوای ضربه فنیش کنی. نه اینکه فقط دلت خوش باشه، و اون عاقبت ضدشو بزنه. حواست بهش نباشه بازی رو باختی. بدمصب بد حریفیه. چارچشی باید مواظبش باشی. گاهی اوقات صبر میکنه صبر میکنه تا تو فکر کنی که نیستش. بعد یکمرتبه میره زیر و فیتیله پیچت میکنه. حالا نچرخ کی بچرخ. به خودت غره نشو. یادت باشه که حریفت حریف قدریه. حالیته که چی میگم»؟ و قبل از بیرون رفتن به فرزاد از همان دور گفت «خسته نباشی آفرزاد. خوب بسابشون که برق بیفتن. پس فردا جاتو با آناصر عوض میکنی».
علی دو تا چایی ریخت و به دنبال آتقی رفت بیرون و به تقی گفت «چایی ریختم. بیا اینجا یک چایی بخور خستگیت در ره.» وقتی تقی نشست و نصف استکان چایی رو سر کشید علی پرسید «چی میگن؟» تقی گفت «میگن همین آنفلونزای چینی رو گرفته» بعد بقیه چائیشو خورد و گفت «میگن یک سرماخوردگی تو چین پیدا شده که بعضیا هم اینجا گرفتن. میگفتن هنوز نمیدونن چیه و چطوری میشه جلوشو گرفت. یعنی دوا درمون براش ندارن». علی سرش را به علامت تأیید تکون داد. قبل از اینکه به ایران بیاد در باره کوید اخبار جسته گریخته رو خونده بود.
تقی نگاهی به استکان خالی چایی کرد و گفت «عمر آدمیزاد مثه این استکان چایی میموونه. هنوز نرسیده خالی میشه. اصلا وقت نمیکنی از خودت بپرسی که این مدت چکار کردی؟ اصلا برای چی اومدی، چرا الان داری میری؟» بعد به علی نگاه کرد و پرسید «تا حالا تیراندازی کردین؟» علی با تعجب پرسید «تیراندازی؟ نه! چطور مگه؟»
تقی همینطور که به استکان خالی نگاه میکرد گفت «وقتی شلیک میکنی. اولین اتفاقی که میفته، یه صدای آهن میشنوی. دلینگ. مثه اینکه دو تا قاشق بهم بخورن. بعد گوشات شروع میکنه به سوت کشیدن. مثه این میمونه که میخواد بهت هشدار بده. بگه تا چند لحظه دیگه چی میشه. بعدش بوی باروت تو دماغت میپیچه. بوی عجیبیه. از یکطرف از بوش خوشت میاد، ولی وقتی زیاد شلیک بشه و بوی باروت زیاد بشه، احساس خفگی بهت دست میده. نمیدوونم شاید اینم یکجور هشداره. هشدار که تیرانداختن فقط ماشه رو کشیدن نیست. دنبالش خیلی چیزای دیگه هم هست. دنبالش خیلی تبعات دیگه هم هست. بعد از اینکه گوشت سوت کشید و بوی باروت تموم دماغت رو پر کرد، تیر به هدف میخوره. اونطرف لوله تفنگت یکنفر بلند داد میزنه، آخ! و میفته زمین، و تو یه مرتبه دست و پات شروع میکنه به لرزیدن.  از سینه اش خون بیرون میزنه بیرون، مثه اینکه دیگه نمیخواد توی اون بدن بموونه. یا اینکه میخواد طوری به بیرون فوران بزنه که برسه به اونکه تیر انداخته و یقه شو بگیره. ولی زور خون همیشه و همیشه از زور تیر و گلوله کمتره. زندگی مثه اون پوکه خالی میمونه. سرو صدا زیاد داره، ولی چیزیکه جلوی پات افتاده توخالی توخالیه. یکی میگفت زندگی مثه اینه که یکی داره دائما به طرفت تیراندازی میکنه. هی باید جا خالی بدی، و یا اینکه تموم عمرت سرتو پایین بگیری و پشت خم پشت خم راه بری که در تیررس نباشی. ولی آخرش یکجوری پیدات میکنه و شترق میخوره وسط سینه ات و تا بخوای بگی آخ، زندگیت تموم میشه».
تقی استکان خالی چایی رو بالا و پایین کرد و ادامه داد «دکترا میگن مرضیه زیاد دووم نمیاره. میگن این میکروبه، ویروس بدیه. خیلی زود همه گیر میشه. آدم با خودش فکر میکنه که آخه این چه رسمیه؟ آخه این روزگار چرا هرچی بدی داره رو باید سر ما آدمای یه لا قبا خالی کنه. چهل ساله که داریم میکشیم. او از اعتیاد و اون از زندون و اون از کتکایی که تو زندون خوردیم و لب باز نکردیم و اینم از این ویروسه». بعد دست کرد تو جیبشو یک ورق کاغذ تاشده در آورد و گفت «حالا هم این! دیشب اینو پسرم بهم نشون داد. تو زندگی کم داریم همینجوری از همه طرف میریزه. هر دفعه به یک شکل و شمایلی». بعد کاغذ رو به علی نشون داد. علی کاعذ را گرفت و بهش نگاه کرد «بالاش نوشته بود بسم الله قاصم الجبارین. پایینترش نوشته شده بود. کانون شورشی ارشد آباد. و زیرش نوشته شده بود:
نسل ما، رسالت خود را در سرنگونی رژیم تبهکار آخوندی و احیای حقوق ضایع‌شده تمام مردم ایران یافته و در این مبارزه نصیبی جز شکنجه و شلاق و اعدام و جز تهمت و افترا نداشته است.

از قیام ۳۰تیر تا قیام آبان۹۸، خلقی که این‌چنین خون‌بهای آزادی را می‌پردازد، بی‌گمان شایسته آزادی است و به آن دست خواهد یافت.
آخوندهای حاکم باید پاسخ بدهند که چرا چندان چیزی از ارزش پول رسمی کشور باقی نمانده؟ چرا قدرت تولید شغل وجود ندارد؟ چرا ایران یکی از چهار کشور پرتورم جهان شده است؟
راستی به ما بگویید سه هزار میلیارد دلار درآمد نفت در حکومت خامنه‌ای کجا رفته است؟ و بگویید که خامنه‌ای از کجا آورده که در ستاد اجرایی خود ۱۰۰میلیارد دلار دارایی انباشته است؟
دارایی‌های صدها میلیارد دلاری سپاه پاسداران و نیروی انتظامی و آستان قدس و بنیاد مستضعفان از کجا آمده است؟
نهادها و بنیادهای ۱۵گانه تحت کنترل خامنه‌ای در مجموع دارایی‌شان به یک‌هزار میلیارد دلار سر می‌زند.
بله این نتیجه مستقیم ساقط کردن دست کم ۶۰میلیون نفر مردم ایران به زیر خط فقر است. ننگ و نفرین بر رژیم تبهکار و جنایتکار آخوندی.
کنون یاران به‌پا خیزید!
عقاب آسا و بی‌پروا به سوی خصم روی آرید!
به سوی فتح و پیروزی به سوی روز بهروزی.
و پایین صفحه درشت نوشته شده بود
نسل شورش و شرف....

علی کاغذ را تا کرد و به تقی پس داد و پرسید «اینو از کجا آورده؟» تقی گفت «میگه روی یک درخت پونس کرده بودن و اونم ورداشته. خدا میدوونه چقد راس میگه».
علی پرسید «چرا اینو به من نشون دادین؟»
تقی نگاهی به کاغذ کرد و نگاهی به علی و گفت «به پسرم گفتم بره کاغذ رو نشون بده به مقامات و خودشو از اینجور چیزا خلاص کنه. میدونی چی گفت؟»
علی شونه هاشو بالا انداخت و گفت «حتما گفته آش نخورده و دهن سوخته. میگیرنت و تا بگی خر نیستی بارت میکنن»

تقی آهی کشید و گفت «کاش اینو میگفت. گفت اگه بلد بودم و نمیترسیدم، خودمم همینو مینوشتم».
توی وجود علی شعاری شروع کرد به زبونه کشیدن «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم» بعد بخودش نهیب زد که نیومدی اینجا که شعارای الکی بدی و بقیه رو هل بدی که این شعارا رو بدن.

تقی ادامه داد «آق دکتر شما کارتون اینه. با این جوونا خیلی سروکله زدین. میتونین چند کلمه ای باهاش صحبت کنین، شاید سر عقل بیاد؟»
علی خندید و گفت «آتقی، آدرسو اشتباهی اومدی. خودم یکی رو لازم دارم که نصیحتم کنه. کار من روانکاوی جووناس، نه روانشناسی. این دوتا با هم خیلی فرق دارن. بدتر اینکه من تازه سر رسیدم و از اخلاق جوونای اینجا چیزی سر درنمیارم. پسرتون، راستی اسمش چیه؟» تقی گفت «بیژن» علی ادامه داد «بیژن باید بیاد و بمن بگه چی توی این کشور درسته و چی نیست، نه برعکس. ولی اگه شما خوشحال میشین چشم. بگین فردا بیاد».

تقی گفت «فردا که نمیشه، مراسم حاج قاسمه و شهر خیلی شلوغه. میگم چند روز دیگه بیاد».

پایان پرده چهارم...
علی ناظر
24 تیر 1399
14 ژوئیه 2020

۱۲پیامدترور سردار سلیمانی بر منطقه و روابط آمریکا و ایران

حضور هفت میلیون نفر در مراسم تشییع در تهران ۱۲ میلیونی در مسیری حدود ۲۰ مایل، جهان را شوکه کرد. شخصا شاهد عصبانیت مردم از آمریکا و شعار «انتقام، انتقام»  آنها بودم. دیوید ورمسر مشورت‌دهنده شورای امنیت ملی آمریکا در گزارش سال ۲۰۱۹ خود به کاخ سفید نوشته که: «ایرانی‌ها از حمله نظامی به یک فرمانده عالیرتبه مثل قاسم سلیمانی، استقبال خواهند کرد.» این نشانه آشکاری است از توهمات و فریب‌هایی که موجب شده رییس‌جمهور آمریکا از درک واقعیات ایران محروم و به سمت سیاست‌های غلطی منحرف شود که نهایتا می‌تواند به فجایع بزرگ ختم شود.  

پرده پنجم....

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.