شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۳ اوت ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

دلنوشته های یک کرونایی

علی ناظر


روز تحویل سال
یادش بخیر، هر سال اینموقع با بچه ها و دوستان گل می گفتیم و گل می شنیدیم، و اونایی هم که اهل می و ضرب بودند، بعد از ناهار گوشه ای جمع می شدیم و می خوردیم و می خووندیم، عید اومد و ما مستیم.....
ولی امسال، هرکس گوشه ای خزیده تا کرونا پیداش نکنه.
راستش... آمار خیلی هولناکه. کشته شده ها در ایتالیا از 13 هزار گذشتن، اسپانیا با 10000 نفر دومین کشور اروپا شده.... بدتر از همه، دکتر و پرستارایین که دارن خودشونو فدای سلامت بیمارها میکنن... فقط تو ایتالیا 60 تا دکتر مردن...
حالا من باید تنها توی این اتاق خودقرنطینه کنم تا زنده بمونم و به گوگل و کامپیوتر ور برم، و یا برای خودم دلنوشته سر هم بکنم....
راستش... وقتی به دخترم گفتم که کرونا گرفتم، با لحنی که دکترها دارن گفت «خودتو ناراحت نکن... خیلیا میگیرن و دو سه روزه تموم میشه..... تا دو سه روز دیگه معلوم میشه که چقدر جدیه...»  
یاد روزی افتادم که پزشک شده بود و برای تخصص به بخش عفونتهای داخلی منتقل شده بود. تو پوستش نمی گنجید...
از همونروزی که رفته بود به مدرسه پزشکی، نمیتونستی با مادرش راه بری، ازبسکه فیس و فیس میکرد. خدارو بنده نبود. شیوا هنوز ثبت نام تموم نکرده، شده بود خانم دکتر. یادم میاد یکبار که توی یکی از امتحانات رد شده بود، و باید تموم ترم رو تکرار میکرد، منصوره اونقدر بهم ریخته بود که ممکن بود سکته بکنه. تا آخر ترم که امتحان داده شد و شیوا نتیجه قبولیشو گرفت، منصوره با هیچکس حرف نمی زد. جواب هیچ تلفنی رو نمیداد. به من گفته بود که هرکه با او کار داره بگم نیستش، که خوابه، که توی دستشوییه.... هرچی میگفتم، آخه زن... مگه نوبرشو آوردی؟.... خب رد شد که شد. اصلا فرض بگیر که از مدرسه پزشکی بیرونش کنن.... اینکه اینقد ماتم نداره... اگه یکروز بیفته و پاش بشکنه.... چشمتون روز بد نبینه... تا یک هفته با من حرف نزد.. که خدا زبونتو لال کنه... آخه این نفوسای بد چیه برای بچم می زنی.....؟ خلاصه، داستانی بود... برای کسی هم نمیشد تعریف کنی... بگی که چی... که بچم توی یکی از امتحانتش تجدید شده، و زنم نمی خواد با دنیا حرف بزنه.... که هر روز میشینه یک گوشه و هی دعا و نذر که ای خدا بیا و خدایی کن و شیوا رو قبولش کن... قول می دم که دیگه هیچی ازت نخوام....
حالا شیوا خانم دکتر شده و داره دوره تخصصش رو تو بیماری های عفونی میگیره و منصوره دوباره دست به دعا.... که یک کاری بکن از این رشته دست بکشه... بره یک چیزی مثه تخصص زنان یا روانکاوی.... حداقل اونطوری با دیوونه ها سر و کار داره نه با این کرونا که هزارتا هزار تا داره میکشه.... ولی شیوا از همون اولش می گفت که می خواد این تخصص رو بگیره.... و دعاهای مادرش هم به جایی نمی رسید....
حالا عید شده و خوشبختانه کرونا یقه شیوا رو نگرفته، ولی به سراغ من اومده و باید دو هفته ای بگذرونم تا مطمئن بشم که کسی از من نمیگیره....
این وسط دیدن قیافه منصوره دیدنی بود.... دکتر تلفنی به من گفت «شما ظاهرا کرونا دارین و باید برین توی یک اتاق و درتونو ببندین و با کسی تماس نداشته باشین.....» پرسید «کسی هست که براتون غذا درست کنه...؟ و از این حرفا»
تلفونو که قطع کردم، قیافه منصوره دیدنی بود.... پاک دمق شده بود.... بخودم گفتم سر پیری هنوز دوستت داره.... منصوره با صدایی گرفته گفت «پس پاشو برو بالا... فقط نمیدوونم با اینهمه غذا که برای عید آماده کرده بودم چیکار کنم.... دیگه کسی اینجا نمیاد....» بعد مکثی کرد و با دلخوری گفت «حتما شیوا هم نمیاد.... حیوونی بچم....» کمی بهم برخورد و گفتم «حیونی اون یا من که ویروس گرفتم؟» نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت «قبول حیوونی تو... حالا پاشو برو بالا تا من بتوونم همه چی رو ضد عفونی بکنم و آب بکشم..... شانس بیارم خودم نگرفته باشم....»
از اون روز.... که الان شده روز چهارم، من موندم و این دفتر یادداشت و کامپیوتر و اخباری که بوی مرگ میدن...
دوم فروردین
رسانه های داخلی بنا به آمار رسمی اعلام کردند که تعداد فوت شدگان تا امروز 1433 نفر است. از اونجاییکه جنس مسوولان نظام خردشیشه داره، حتما این آمار خیلی بیشتره. آمار انگلستان که مشکوکه. یعنی میگن با ارقام بازی کردن... بعید نیست....دولت میگه 170 تا مردن، ولی مرکز آمار که میشه روش حساب کرد، میگه 210 تا. 23.5% بیشتر از اوچیزیکه دولت میگه. دنیا شده دنیای دروغگوها... یکمرتبه فکر نکنین که فقط جمهوری اسلامی و ترامپه که دروغ میگن ... نخیر همه دروغ میگن.... رسم شده... یکنفری اومده همه رو قانع کرده که اگه دروغ بگین گناه که نداره هیچچی، صوابم داره.....
دیشب اصلا خوب نخوابیدم... دهنم خشک می شد.... احساس میکردم که نفسم بالا نمیاد.... نمی خواستم منصوره رو بیدارش کنم... همینطوریم که هست داره از غصه اینکه شیوا یکچیزیش بشه سکته می کنه.... باور نمی کنیین که چشم روی هم نمیذاره... صدای راه رفتنشو می شنفم... سرم رو از لای در بیرون میارم و نصفه شبی میگم....منصوره..؟ منصوره.... ولی جواب نمیده.... تا یک مدتی راه نمیره.... باز شروع میکنه....مثه اینکه داره روی اعصابم رژه میره.... آخرش براش تکست فرستادم که آخه قالی سابید از بسکه روش راه رفتی... سرتو بذار روی بالش یک دقیقه هم خودت بخواب و هم بذار ما بخوابیم.... جواب داد... ااااااه.... تو بگیر بخواب... من به تو چیکار دارم.... نوشتم... آخه صوری جان همینطوری این تب لامروت نمیذاره بخوابم. گلوم خشک شده... دارم می سوزم..... اونوقت تو هی توی گوشم بالا و پایین میری.... بسّه دیگه.... جواب داد.... خوب شد میدوونم که تو بابای شیوایی وگه نه شک میکردم.... آخه دلت براش نمی سوزه؟ به تو هم میگن بابا؟.... و دیگه جواب نداد که نداد و خدائیش راهم نرفت.....
حالا من موندم و این تب و سرگیجه و تنگی نفس.... که... اصلا بالا نمیاد....
سوم فروردین
نمردیم و کرونا هم گرفتیم ها..... مثه اینکه کرونا اومد توی تنم و خودش مسموم شد و مرد....
حالم خیلی بهتره.... مهمتر اینکه منصوره دیگه رژه نمیره.... صبحا اول وقت میومد پشت در و یک لیوان آب جوش با عسل و آبلیمو می داد و میرفت... ولی امروز مثه اینکه قهر کرده... نه آب جوشی... نه سلام و علیک و احوال پرسی.... شاید خوابش برده.... چه بهتر.... به یک استراحت طولانی احتیاج داره....
خدائیش ظهر شده و منصوره هنوز نیومده.... قرار بود سوپ درسته کنه.... تکست میفرستم جواب نمی ده... یعنی خوابه....؟
ای بابا.... شب داره میشه... مردم از گشنگی.... سرم رو از لای در بردم بیرون و داد زدم... صوری...؟ ولی جوابی نیومد.... دوباره داد زدم صوری....؟ بازم جواب نیومد.... دلم شور افتاد.... نکنه خدای نکرده چیزیش شده باشه؟ هرچی بادا باد... از اتاق اومدم بیرون و رفتم دم نرده های پله ها و بلند صداش کردم.... صوری جان....؟ دو تا پله رفتم پایین تر.... صوری خانم؟ دیگه نتونستم صبر کنم.... تا آخر پله ها رفتم پایین و داد زدم...منصوره...؟ یکمرتبه صدای هق هق صوری را شنیدم..... یواش و با احتیاط گفتم صوری جان.... حالت خوبه؟ دوباره هق و هق..... رفتم جلوی در اتاق نشیمن.... منصوره روی زمین چمباتمه زده بود.... موهاش بهم ریخته.... پرسیدم صوری جان حالت خوبه؟ سرشو از روی زانوش ورداشت و به من نگاه کرد.... به چشمام.... نمی دوونم تو چشمش چی بود که دلم یهو ریخت پایین.... فهمیدم چشه.... فقط نمیخواست به زبون بیاره....
یاد تیتر اخبار افتادم.... تعداد دکترهایی که در ایتالیا مرده اند 60 نفر است...
به طرف اتاق قرنظینه راه افتادم و گفتم و تعداد آنها در این خانه یکی...
دوازده فروردین
سردار پاسدار میگه هرکه برای سیزده به در بیاد تو خیابون به شدیدترین نحو با او برخورد میکنن... نمی خوان بگن روز سیزده نحسه.... بهش میکن روز طبیعت.... اینم اسمیه برای خودش.... ولی برای من نحسه...
به بیمارستان شیوا زنگ زدم و بعد از هزار بار از این به اون پاس دادن آخرش گفتن که شیوا در آی سی یو هستش.... نمی توونن حالش رو پای تلفن به کسی...... داد زدم... کسی؟... من کسی نیستم.... باباشم..... به آرامی و با صدایی که در آن تأسف می بارید.... گفت می فهمم... می بخشین... منظوری نداشتم.... بعد با یک با اجازه باید برم.... تلفن رو قطع کرد و رفت...
تا مدتها تلفن توی دستم مونده بود.... رو کردم به صوری که بگم چی شد.... ولی با خودم گفتم چه فایده داره.... اونکه حالیش نیست... مثه موجیا شده... ساکته و زیر لب ورد میخونه...
دیروز خیلی عصبانی شده بودم.... با عصبانیت داد زدم این وردای بی معنی رو برای کی می خوونی؟ خدا؟.... اونکه حالیش نیست.... اگه حالیش بود که ما به این روز نمی افتادیم.... این رژیم کوفتی رو نمی آورد.... این کرونا رو.... یکمرتبه از جاش بلند شد و اومد طرفم و صورتشو آورد نزدیک صورتم و با غیظ گفت... این رژیم لعنتی رو خدا نیاورد... تو... آدمایی مثه تو آوردن.... شما ها بودین که این ویروس رو آوردین و داد زدین پدر...پدر... شماها..... بعد رفت همونجایی که نشسته بود و دوباره نشست و شروع کرد به ورد خوندن....
دوازدهم فروردین
توی کامپیوتر اینطرف و اونطرف می رفتم که به تیتر دوازده فروردین روز جمهوری اسلامی رسیدم... با خودم گفتم شب بد.... شب دد........ ولی صدای زنگ تلفن مهلت نداد...  منصوره با بهت به تلفن نگاه کرد ولی تکون نخورد...
بیمارستان بود.... زنگ زده بودن که بگن  شیوا نتونسته مقاومت کنه.... به منصوره نگاه کردم.... منصوره به یک گوشه از اتاق نگاه کرد و همونجا که نشسته بود زانوهاشو بغل کرد و بعد به من نگاه کرد.... مثه اینکه من کرونا رو آورده باشم.... دستام لرزید و تلفن از دستم افتاد....
یاد روزی افتادم که شیوا از مدرسه پزشکی فارغ التحصیل شده بود... صورتش از خنده شکفته شده بود.... مثه اینکه یک گل رز کاملا از هم باز شده باشه.... با دوستاش چنان می خندید و قهقهه می زد مثه اینکه فردایی نیست.... منصوره مثه اینکه خودش دکتر شده باشه چنان باد تو غبغبش انداخته بود که اگر یک سوزن می زدی می ترکید...
اونشب که اومدیم خونه... گوشی از دستش نمیفتاد.... کسی نبود که بهش زنگ نزده باشه.... حتی همسایه ها هم فهمیده بودن از بسکه توی کوچه با این و اون همسایه اسم شیوا از دهنش نمیفتاد.... شیوای ما این... شیوای ما اون.... مثه اینکه فقط همین یکی دکتر شده...
از جام بلند شدم و از پله ها رفتم بالا تا به اتاق قرنطینه رسیدم... روی صفحه تیتری درشت خودنمایی میکرد... 12 فروردین روز جمهوری اسلامی....
شب بد شب دد ، شب اهرمن
وقاحت ـ بشادي ـ دريده دهن
شب نور باران ، شب شعبده
شب خيمه شب بازي اهرمن
شب گرگ در پوستين شبان
شب كاروان داري راهزن
شب سالروز جلوس دروغ
شب يادبود بلوغ لجن
شب كوي و برزن چراغان شده
فضاحت ز شيپورها نعره زن
شب شبچراني به فرمان ديو
شب سور اهريمن و سوك من .... « شب چرانی- ۱۳۴۸ » (نعمت میرزاده)
 
و صدای منصوره توی گوشام زنگ میزد:
این رژیم لعنتی رو خدا نیاورد... تو... مثه تو آوردن.... شما ها بودین که این ویروس رو آوردین و داد زدین پدر...پدر... شماها.....
علی ناظر (تقدیم به فعالان خط مقدم پیشگیری و درمان)
14 فروردین 1399
2 آوریل 2020
 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.