شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

يكشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷ - ۲۰ ژانویه ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

روناک قصه گو – خنجر
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

هر چه اتوبوس از خانه شیرین خانم دورتر می شد، شوق بچه ها برای خواندن دایه دایه کمتر می شد، و چندتا چندتا روی یک صندلی اتوبوس نشسته و بلند بلند با هم حرف می زدند و بازی می کردند. راننده اتوبوس، آقای کاشفی، که تا قبل از هجوم بچه ها به اتوبوس داشت سخنرانی «فقه بیربط با زندگی و زندگی بیربط با فقه» را گوش می کرد، حالا باید یا دایه دایه گوش بدهد و یا با جیر و ویر یک مشت بچه که دائما در بین صندلی های اتوبوس در حال دویدن هستند، رانندگی کند. کاشفی عاقبت طاقت نیاورد و اتوبوس را کنار جاده پارک کرد و از روی صندلی بلند شد و رفت به طرف خدیجه که داشت با یکی از مددکار ها وضع بچه ها را بالا و پایین می کرد. خدیجه با متوقف شدن اتوبوس سرش را از روی دفتر و کتابش برداشت و به راننده خیره شد. کاشفی وقتی به خدیجه رسید گفت «حاج خانم می بخشین ها، ولی من بدبخت بخت برگشته نمی توونم با اینهمه سرو صدا و بالا و پریدن ها رانندگی کنم. می ترسم حواسم پرت بشه و بزنم یکی رو ناکار کنم و یا همه این طفلای معصوم و خودم و شما رو بفرستم به اوون دنیا. تو رو به هموون جدتتون میشه این بچه ها رو آرووم کنین و یا اینکه برگردیم به همونجا که بودیم و شما یک نفر دیگه رو پیدا کنین».

خدیجه که نمی دانست بخندد یا مثل میرقضبها به راننده تشر بزند که «مگه نوبرش رو آوردی» کمی مکث کرد و گفت «حق باشماست آقای کاشفی. اگه صبر کنین من همین الان کارام که تمووم شد به بچه ها میگم سرجاشوون بشینن». کاشفی مثل اینکه از جواب خدیجه بیشتر پکر شده باشد با لحنی دلخور گفت «دست شما درد نکنه. پس من همینجا پارک می کنم تا شما کاراتون تمووم بشه و بچه ها رو سرجاشون بنشوونین» و رفت روی صندلی راننده نشست و شروع کرد با شاگردش، تقی، داستان را از اول تعریف کردن. تقی هم بعد از هر مکث کاشفی، سرش را به علامت موافقت تکان می داد و می گفت «اصلا امروز جمعه است و ما باید خونه خودموون بودیم و فوتبال نگاه می کردیم و نه اینکه سرویس بین شهری بدیم.»

خدیجه بعد از اینکه حرفش با مددکارها تمام شد، از جایش بلند شد و وسط اتوبس ایستاد و محکم دستهایش را به هم زد و با صدای بلند گفت «بچه ها! بچه ها!» و چون جوابی نگرفت اینبار با تشر گفت «آهای، مگه من شما رو صدا نمی کنم.» بچه ها که یادشان رفته بود خدیجه زیاد صبر و حوصله شلوغ کردن ندارد، به خودشان آمدند و هرکس پرید روی صندلی خودش. خدیجه با آرامش گفت «بچه ها آقای کاشفی اینطوری نمی توونه رانندگی کنه. سر و صدا حواسش رو پرت میکنه و ممکنه تصادف کنه. از الان به بعد کسی از روی صندلیش بلند نشه. اگه کار داشتین دستتون رو ببرین بالا تا یکی از خاله ها بیاد کمکتون کنه.»

بچه ها سرشان را تکان دادند و دو تا دوتا روی صندلی شروع کردن به صحبت کردن با هم. خدیجه هم رفت جلوی اتوبوس و به کاشفی گفت «من به بچه ها گفتم که ساکت بشن، ولی بچه بچه است و گاهی موقعها یادش میره مثل بزرگا سنگین و رنگین بشینه سرجاش. شما هم آقای کاشفی کمی صبور باشین تا شب نشده میرسیم به مقصد، ولی اگه واقعا روز جمعه میخواین پهلوی زن و بچه تون باشین، ما رو برگردوونین به خونه شیرین خانم تا ما یک فکر دیگه ای بکنیم» و همانجا سرجایش ایستاد و منتظر تصمیم کاشفی شد. کاشفی کمی روی صندلی کج و راست شد و در حالیکه نگاهش را از تقی به خدیجه و برعکس می چرخاند، عاقبت با یک لااله الاالله گفتن اتوبوس را روشن کرد و به راه افتاد.

خدیجه آمد پهلوی روناک که روی صندلی ردیف اول نشسته بود و مشغول یادداشت در یک دفترچه بود، نشست و گفت «چیکار میکنی، درسای دانشگاته؟»

روناک آخرین جمله را نوشته و با خنده گفت «نه، من جزو بچه مثبتا که همش درس می خوونن نیستم. این دفترچه قصه هامه.» خدیجه با تعجب پرسید «قصه؟» روناک گفت «آره دیگه، مثل هموونی که شیرین خانم برای بچه ها تعریف کرد». خدیجه با تعجب بیشتر گفت «د، پس شیرین خانم راست می گفت که قصه رو از تو یاد گرفته»؟! روناک که کمی سرخ شده بود گفت «خُب آره دیگه. تو راه آمدن، توی اتوبوس دفترچه رو مثل شما دید و وقتی فهمید قصه است خواست که چند صفحه شو بخوونه.» بعد از کمی مکث گفت «شیرین خانم خیلی ازینا خوششون آمده بود و می گفت که کمکم می کنه تا منتشرش کنم که یکمرتبه اینطوری شد و اصلا وقت نشد در اینباره باهشون صحبت کنم». خدیجه با اشتیاق گفت «چه جالب! می توونم منم چند صفحه شو بخوونم؟» روناک دفترچه را به خدیجه داد و گفت «خواهش میکنم. لطف می کنین، و خیلی ممنوون میشم اگه اشکالاشو گوشزد کنین». خدیجه دفترچه را گرفت و صفحه اول آن را باز کرد. درشت نوشته بود «روناک قصه گو» و زیرش نوشته شده بود «برای دخترای کوچولوی بزرگ».

خدیجه کمی روی این تیتر مکث کرد و صفحه ها را ورق زد. رسید به قصه خوشه های خشم و چند صفحه بعد بالای یکی از صفحه ها نوشته شده بود «خنجر» و زیر آن قصه شروع شده بود:

«..... خُب بچه ها، بعد از اینکه شاه فرار کرد و مردم شروع کردن به بذر ها رو کاشتن و هر روز بیشتر از روز قبل خوشه های گندم توی تمووم مزارع سر می زدند، خیلی از مردم پراکنده شدن و هرکسی رفت پی کار خودش. ولی یک عده که خودشون زمین داشتن و با زراعت آشنایی داشتن سر زمینا موندن و به کمک پریا به شخم و کشت و زراعت مشغول شدن.
حالا که شاه رفته بود و مزارع پر از خوشه گندم شده بود و سربازا هم برگشته بودن به پادگاناشون، خُب هر آدم عاقلی فکر میکنه که همه چیز توی این شهر تمووم شده و از این به بعد همه باید به خوبی و خوشی با هم زندگی کنن. ولی بچه ها اگه راست و صداقتش رو بخواین، توی دنیا هیچی به این سادگی نیست. کاشکی بود، ولی نیست. حرص و آز و قدرت طلبی توی رگ و خون بعضی ها هست. اینجور آدما برای اینکه برسن به قدرت حاضرن هر کاری بکنن. بعضی ها از سایه خودشونم می ترسن. همیشه فکر می کنن که نکنه شاه بیاد و دوباره همه چی برگرده به سرجای اولش، پس هی همه چیز رو زیر و رو میکنن، به همه چی، حتی سایه خودشونم شک دارن. بعضیای دیگه به این حرفا کاری ندارن. فقط به فکر خودشونن. به دنبال اینن که مقامی، منصبی، پولی گیرشون بیاد. حالا اگه شاه برگشت، اینا به یک نون و نوایی رسیدن. بعضیای دیگه به دنبال تغییرات ریشه ای هستن.
توی یکی از اتاقای شهر، جمعیتی روی زمین نشسته بودن. چندتا جوون هم روبروی اونا روی زمین نشسته بودن و مثل اینکه رئیسی چیزی باشن، داشتن با حرارت در باره مشکلاتی که شهر با آن روبرو هست و یا امکان داره روبرو بشه، جر و بحث می کردن.
بابک گفت «باید همه مشکلات و راه حلها رو با مردم در میون بذاریم و از اونا کمک بخوایم. نگاه کنین وقتی همه مردم اومدن تو خیابونا چه زود تونستیم شاه رو بیرون کنیم. وقتی همه دست به هم دادن و توی زمینا کار کردن چه زود تونستیم گرسنگی رو از بین ببریم». افشین وسط حرف بابک دوید و گفت «دخالت مردم در همه امور اشتباهه. مردم همه چیز رو که نمیدوونن. خیلیاشون اصلا نمی خوان بدوونن. همینکه غذای شبشون رو داشته باشن و یا یک کاری باشه که به اون مشغول بشن و معیشت زندگیشون در بیاد، ترجیح میدن که آدمایی مثل ما رتق و فتق امور رو در دست بگیریم و اونا هم هر چند سال یکبار بیان تو خیابونا و یکی رو به عنوان شهردار انتخاب کنن». مازیار و بیژن گاهی اوقات از بابک دفاع میکردند و بعضی موقع ها هم از افشین. بقیه آدمهایی هم که توی اتاق جمع شده بودند سرشان را از یک طرف که بابک نشسته بود به طرف دیگر که افشین نشسته بود می چرخاندند و سعی می کردند به یک نتیجه برسند. عاقبت بیژن گفت «فعلا برای این حرفا یکخورده زوده. باید ببینیم که گندمایی که پریا میگه، راستی راستی به طلا تبدیل میشه یا نه. اگه...» افشین ایندفعه وسط حرف بیژن پرید و گفت «مثلا همین پریا، و اینکه ما همه چیز رو سپردیم به دستش. من که اصلا بهش اعتماد نمی کنم. اون یک شاهزاده است و هرکاریش بکنی، از تخم و ترکه شاهه. هرکاریش بکنی یک روز مثل همون بابای فراریش خون همه ما رو تو شیشه می کنه. منکه میگم باید پس از اولین برداشت محصول، اونو اعدام کنیم و نسل هر چی شاه و شاهزاده است رو از توی شهر ریشه کن کنیم.» همه با تعجب به افشین نگاه کردند. باورشان نمی شد که او می خواهد پریا را که آنها را از گشنگی نجات داد و بهشون یاد داد که چطور بذر ها را بکارند، اعدام کند. چند نفری به افشین اعتراض کردند و بابک با هیجان گفت «این از انسانیت دور است. او غیر از خوبی برای مردم شهر کار دیگری نکرده. ما اگه نتوونیم آدمایی رو که به مردم شهر آزار نمیرسونن تحمل کنیم، دور نخواهد بود روزی که علیه همدیگه تیر و تیغ بکشیم.» بیژن هرچند با بابک موافق بود ولی سرش را برای حرفهای افشین هم به علامت تصدیق تکان می داد. مازیار گفت «الان موقع این حرفا نیست. البته من با افشین موافقم و فکر می کنم که پریا باید توی یک دادگاه مردمی محاکمه بشه. اگه از دادگاه بیرون آمد که هیچی، اگر هم دادگاه حکم داد که خُب تکلیفش مشخص میشه». بابک با هیجان از جایش بلند شد و در حالیکه اسلحه اش رو در دستش محکم می فشرد گفت «بجای اینکه تو فکر باشین که چطور و چه کسی رو بکشین، بیاین فکر کنین که چطوری میشه از مرگ و نابودی پیشگیری کرد. آخه چه فرقی بین ما و شاهه اگه ما هم بگیریم و ببندیم و بکشیم؟» افشین در حالیکه اسلحه اش را روی پاهایش جابجا می کرد با خونسردی گفت «خیلی ساده است. ما برای خاطر مردم میگیریم و می بندیم و میکشیم. شاه برای رفاه خودش می کرد. مراسم تاجگذاریش و خرجی که کرد رو از یاد بردین؟ نفس اجرای قانون، از جمله گرفتن و بستن و کشتن که اشکالی نداره. اونچیزی که عیب داره مجری اون است که کی باشه و تا چه اندازه از طرف مردم نمایندگی داشته باشه. مثلا اگه هفته دیگه که قراره مردم رهبر انتخاب کنن، یکی رو انتخاب کنن که با بگیر و ببند مخالف باشه خُب باید از او حمایت کرد ولی اگه مثلا به من رای بدن، خُب معلومه که باید یکسری قوانین در شهر اجرا بشه که نظم به شهر برگرده و هرج و مرج رشد نکنه». بابک دوباره از جایش بلند شد و همینطور که به طرف در اتاق حرکت می کرد گفت «و حتما باید از پریا شروع کرد، نه؟» افشین با خنده گفت «مثل اینکه بدجوری گلوت پیش شازده خانوم گیر کرده»؟ بابک با عصبانیت جواب داد «نه افشین، گلوی من برای آزادی و انسانیت گیر کرده. من به همه پیشنهاد می کنم که فکر برخورد با پریا رو از سرتون بیرون بیارین وگرنه باید از روی جسد من رد بشین». و در را محکم پشت سرش بست.

بعد از خروج بابک، افشین با خنده گفت «کار ما به اینجا رسیده که بجای سرمون باید با زیر نافمون فکر کنیم». بعد رو به همه کرد و با تحکم ادامه داد «ما باید گربه رو همین اول کار و دم حجله بکشیم. باید همین الان به بابک و پریا بفهمونیم که دوران عوض شده. دیگه مثل زمان شاه نیست که هرکسی هرکاری دلش خواست بکنه. نه! دیگه اون ممه رو لولو خورد. دیگه هرچی هست مال ماست. مایی که توی خیابونا جون دادیم. ما که توی دخمه های شاه شکنجه شدیم. ما! و هیچکس دیگه». افشین از جایش برخاست و ادامه داد «هشیار باشین! نذارین تبلیغات سوء روی جووناتون تأثیر بذاره. اونایی که می خوان به اسم دموکراتیک، نهضت ما رو شکست بدن بستگان شاه هستند و باید بدوونن با این حرفها نخواهند توانست به آمال خودشون برسن. نهضت ما فرو نمی نشیند (این چند جمله اقتباس شده از سخنان خمینی است که منظورش جبهه دموکراتیک ملی ایران بود – 26 اردیبهشت 1358– صحیفه امام – جلد 7، ص 329).
افشین کمی مکث کرد و ادامه داد «همه میدوونین که توی شهر بیماری زیاد شده و دارو داره تمووم میشه. من از چند نفر خواستم که تحقیق کنن علت بیماری چیه. میدوونین به چه نتیجه ای رسیدن؟» همه با فریاد و هیجان زده پرسیدند «نه! چرا؟» افشین کمی عرض اتاق را بالا و پایین کرد و بالاخره گفت «یادتونه وقتی پریا رو پیدا کردیم چی گفت؟ گفت بریم توی انبار یکعالمه گندم برای غذا هست. یادتونه؟» همه سرشان را به علامت تصدیق تکان دادند. افشین ادامه داد «یادتونه توی گندما چی پیدا می کردیم؟ موش مرده! بله موش مرده. موشایی که پریا لا به لای گندما انداخته بود تا همه مردم شهر رو مسموم و بیمار کنه. اون با بابای گور به گور شدش فرار نکرده بود تا این نقشه پلید رو پیاده کنه و راه رو برای بازگشت پدرش صاف کنه. همه کارایی که الان میکنه و این حرفای قشنگی که میزنه همه طبق نقشه است.»

هواداران افشین با هیجان فریاد زدند «مرگ بر شاه، مرگ بر بابک، مرگ بر پریا.» و در حالیکه در اتاق را باز می کردند فریاد زدند «زنده باد افشین.» و به صورت دسته جمعی و با سردادن شعار به جلو افتادند و بقیه جمعیت را به دنبال خود کشاندند، و شروع کردند به شعار دادن «مرگ بر شاه، مرگ بر بابک، مرگ بر پریا.» و دسته دوم شعار می دادند «زنده باد افشین. رهبر ما افشینه. رهبر ما افشینه».
مردم کوچه و بازار با تعجب به این جماعت شعار دهنده نگاه می کردند و پچ پچ کنان از همدیگر می پرسیدند «چی شده؟ مگه بابک و افشین توی یک گروه نبودند؟ پس چی شده؟» یکی دو نفر که به بابک بیشتر احساس نزدیکی می کردند به سرعت دویدند تا خود را به مزرعه که بابک و پریا کشاورزی می کردند، برسانند. چند نفر دیگر از شنیدن شعار علیه بابک به خشم آمده و شروع به اعتراض کردند. هواداران افشین با اشاره افشین به آنها حمله کرده و در حالیکه آنها را به باد کتک گرفته بودند شعار می دادند «مرگ بر خائن! مرگ بر بابک! مرگ بر پریا!» بسیاری از مردم با مشاهده این درجه از خشونت خود را به کناری کشاندند و از صحنه دور شدند.

بابک با دیدن یارانش که با هراس و هیجان به سوی آنها نزدیک می شدند، دست از درو برداشت و همراه پریا به سوی آنها رفت. یارانش چون به او رسیدند نفس زنان داستان تظاهرات در مرکز شهر را تعریف کردند. بابک با عصبانیت دست به شمشیر برده و به پریا گفت «باید همین الان جلوی آنها را گرفت» و رو به یارانش کرد و گفت «یاران، آنروزی که به شما هشدار می دادم، زودتر از آنچه فکر میکردم فرارسیده است. زمان آن رسیده که جلوی ظلمی که در لباس مردمی ظهور کرده است را همین الان بگیریم. شاید بسیاری از ما به قتل برسیم، اما چه سود اگر سکوت کنیم و به افشین و ظلم مضاعفی که در حال رشد است سر خم کنیم؟ آیا با من هستید؟ آیا برای مرگ در راه آزادی حاضر هستید؟» همه فریاد زدند، «حاضر! حاضر!»

پریا با صدای بلند گفت «نه! خشونت خشونت میاره. وقتی میشه با منطق کار رو پیش برد، چرا باید به اسلحه متوسل شد؟ اینطوری روبرو شدن با افشین، به او بیشتر از آنچه می خواد بهونه برای سرکوب می ده. بذارین من پیش او برم و باهاش صحبت کنم. اگر موفق نشدم، شما همیشه و هر زمان که بخواین می توونین دست به شمشیر ببرین.» بابک حرف پریا را قطع کرد و گفت «افشین منطق و حرف حساب نمی فهمه. او تو را میکشه.» پریا گفت «فکر نکنم.» و به راه افتاد. طولی نکشید که به مرکز شهر رسید. میدان شهر از جمعیت پر شده بود تا به سخنرانی افشین گوش بدهند. پریا از میان جمعیت خود را به سکویی که افشین بر آن ایستاده بود رساند.

افشین چون چشمش به پریا افتاد در حالیکه با انگشت به پریا اشاره می کرد، با خشم گفت «این تفاله نظام ظلم است.» پریا از سکو بالا رفت و در حالیکه با بالا بردن دستش جمعیت را دعوت به سکوت می کرد گفت «افشین راست می گوید. من تنها باقیمانده نظام ظلم هستم که در میان شما هستم. اما من اینجا هستم چون می خوام با هم این شهر را بسازیم. این من بودم که بذرها رو به شما دادم.» جمعیتی که از افشین حمایت می کردند با هیجان فریاد زدند «منت نذار. اون بذرا حق خودمون بود. نمی دادی به زور ازت می گرفتیم». عده ای دیگر فریاد زدند «گندما مردم رو بیمار کرده. شهر پر شده از جسد بچه های کوچولو. تو اونا رو کشتی. قاتل!» و شروع کردند به شعار دادن «مرگ بر پریا! مرگ بر پریا!» و یکی از آنها به پریا حمله برد و دست او را گرفت و به زور از سکو پایین کشاند و اولین سیلی که پریا در عمرش خورده بود را از آن جوان هیجانزده خورد. افشین با دست همه را به آرامش فراخواند و گفت «نه! ما با شاه متفاوتیم. ما کسی را بیهوده کتک نمی زنیم. ما دادگاه داریم و هرچه دادگاه بگوید و رأی بدهد، ما به آن تن می دهیم. و چه دادگاهی بهتر از دادگاه انقلاب مردمی. یعنی شما مردمی که همینجا حاضر هستید.» و دست پریا را گرفت و به بالای سکو کشاند و گفت «همه پریا را می شناسیم و همه می دانیم که او چه کرده و از کجا می آید.» سپس خنجری را در دست گرفت و ادامه داد «می دانید این چیست؟ این یک خنجر جواهرنشان است که شاه فراری یادش رفته بود با خودش ببرد و من آن را روی دیوار یکی از اتاقهای قصر شاه دیدم که توی شلوغی ناپدید شد. می دانید دیشب آنرا کجا پیدا کردم؟ در دست پریا که می خواست آنرا به پشت من فروکند. این خنجریست که پریا می خواست با آن مرا به قتل برساند.» اما مازیار می دانست که افشین دروغ می گوید چرا که خنجر را او به افشین داده بود. پریا فریاد زد «نه! دروغ است» اما صدایش در میان همهمه جمعیت گم شد. افشین در حالیکه خنجر را بالای سرش گرفته تا همه ببینند، گفت «سوال ساده است، آنهایی که فکر می کنند اتهاماتی که به پریا زده می شود درست نیست، به طرف چپ سکو بروند. و آنهایی که به نقش مخرب و تروریستی او باور دارند به سمت راست من بروند.» خیلی از جمعیت می خواستند به طرف چپ بروند، اما هواداران افشین دست به شمشیر برده و با حالتی تهاجمی به آنها فهماندند که اگر به چپ بروند جانشان در خطر است. عده ای از مردم توجه نکردند و به سمت چپ حرکت کردند، اما تعدادشان قابل توجه نبود. افشین به جمعیت سمت راست خود اشاره کرد و گفت «رای دادگاه انقلاب مردمی خیلی روشن است. پریا محکوم است.» پریا با تعجب و ناباوری به جمعیت نگاه می کرد و می خواست به همه بفهماند که او خودش یکی از مردم است و برای رفاه مردم شهر حاضر است کار کند و دهقانی کند. افشین ادامه داد «ما باید به تمووم دشمنامون روشن پیام بدیم که اون دوران گذشته که بتوونند ما رو به یوغ بکشن. ما با همان اسلحه و با همان روش که دشمن با ما برخورد کنه، عکس العمل نشان می دیم. دست پریا از آستین دشمن بیرون اومده بود تا فرزند شما را ناجوانمردانه با این خنجر و از پشت به قتل برساند. پس باید جزای این جاسوس را به همان روش داد و بند از بندشان جدا کرد»؛ و با این جمله، به ناگاه خنجر را از نیام بیرون کشید و بر پشت پریا فرو کرد. پریا از درد فریادی دلخراش کشید. چپی ها شروع کردند به فریاد زدن «قاتل! قاتل!» و دست راستی ها شروع کردند به شعار «اینست جزای خائن! اینست جزای خائن! رهبر ما افشینه».
پریا روی زانوهایش خم شد و در حالیکه با انگشت افشین را نشانه گرفته بود بر زمین افتاد. افشین با نفرت به جسد پریا نگاه کرد و فریاد زد «حالا نوبت بابک است. هرجا رسیدین یاران او را در دادگاهی مردمی محاکمه کنین و جزاشون رو همونجا بدهین. تا آخر شب باید اثری از این جماعت در شهر نموونه». هواداران افشین به چپی ها که شعار می دادند قاتل! قاتل! هجوم برده و به ناگاه میدان شهر به میدان جنگ تبدیل شد، در حالیکه از سوی مزرعه صدای مبهم سرودی به گوش می رسید. صدایی که طوفان حوادث با خود به سوی شهر می آورد، و هر لحظه نزدیکتر می شد:

همپاییم، همراهیم، همرزمیم، همسازیم
جان بر کف، برخیزیم، برخیزیم، پیروزیم
...
...
زمین غنی ز رنج برزگر، زهمتش شود ز دانه خرمنی

به پا کنیم قیام مردمی، رها شویم ز قید بندگی

اگر شود صدای ما یکی....
..... بخشی از سرود کارگران شیلیایی تحت عنوان «مردم متحد شکست نخواهند خورد»

شب نرسیده، خیابانهای شهر را خون فراگرفته بود. صدای چکاچک شمشیر ها هنوز شنیده می شد اما نه به شدت قبل. بابک با تنی زخمی در مصاف با افشین می دانست که طلوع صبح را نمی بیند. مردم به خانه هایشان پناه برده و یاران اندک بابک توان مقابله با حامیان افشین را نداشتند، اما با آخرین توان می جنگیدند و یکی بعد از دیگری به خون خود می غلطید. دانه های بذر از میان انگشتان پینه بسته پریا روی زمین می افتاد و با خون بابک و یارانش در زمین ریشه می دواند. در نگاه بیروح پریا گویی کلامی زمزمه می شد:

نه

تردیدی بر جای بنمانده است

مگر قاطعیت ِ وجود ِ تو

کز سرانجام ِ خویش

به تردیدم می افکند ،

که تو آن جرعه ی آبی

            که غلامان

                        به کبوتران می نوشانند

از آن پیش تر

                        که خنجر

                                    به گلوگاهشان نهند .
(برگرفته از: نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست – از احمد شاملو)


صدای سرود و شعار و چکاچک شمشیر در میان فریاد ضجه و درد مجروحین دوران جدیدی را برای شهر نوید می داد. جوانان در هر کوچه و برزن و محله با پرچم سرخ و سبز در دست، به همدیگر یورش می بردند، تا با خون خود آرمان نانوشته خود را صیقل دهند. از پنجره ها، مادران و پدران هراسان به این مصاف می نگریستند و نام فرزند خود را زمزمه می کردند، و چون بر زمین می افتاد، با نگاهی پرسشگر رو به آسمان می کردند که حکمت این جنایات چیست؟
شب از نیمه گذشته بود که درب خانه بابک به صدا آمد. مادر از پشت در پرسید «کیه اینموقع شب؟» دختری با صدایی آرام گفت «سلام مادر. بابک گفته که شما و بچه ها رو به مکانی امن منتقل کنیم. لطفا دررو باز کنین». مادر صدای منیژه را شناخت. منیژه از کودکی همبازی بابک بود. با سرعت در را باز کرد و چهار جوان مسلح با عجله وارد شدند. مادر پرسید «پس خود بابک کجاست؟» جوانان کمی مکث کردند و بالاخره منیژه گفت «اون و بقیه در میدون شهر محاصره شدن. حتما محاصره را می شکنن و به مکان امن میان. ولی ما باید عجله کنیم. بابک گفته با حداقل لباس حرکت کنیم». مادر با نگرانی گفت «ولی وقتی ارژنگ بیاد و ما رو نبینه، نگران میشه». منیژه من من کنان گفت «فکر نکنم امشب بیان». مادر به چشمان منیژه خیره شد و بی آنکه چیزی بگوید به سرعت چند دست لباس برای دو دختر کوچکش توی کیسه انداخت و به آرامی بچه ها را بیدار کرد. «آرمینا، آرمیتا جان، پاشین! باید زود بریم!» آرمینا و آرمیتا گویی منتظر چنین روز و ساعتی بودند. با هیجان کودکانه پرسیدند «پهلوی بابک؟» منیژه هر دو را در آغوش کشید و گفت «بریم که دیر نشه. یادتونه که بابک چی می گفت. کسی حرف نزنه. تند حاضر شیم و هرچی خاله گفت گوش بدین». هر دو سرشان را تکان دادند و دیگر حرفی نزدند.

صدای شعارها نزدیکتر می شد «مرگ بر بابک. رهبر ما افشینه». منیژه و سه جوان، دختربچه ها و کیسه ها را بغل گرفتند و با عجله در تاریکی نیمه شب به طرف خانه امن راه افتادند. طولی نکشید که از شهر خارج شده و در زیرزمین کلبه ای خرابه مستقر شده بودند. آرمینا و آرمیتا خیلی خسته به نظر می رسیدند اما می خواستند بیدار بمانند تا بابک و بابا ارژنگ هم به آنها بپیوندد. مادر آنها را در آغوش گرفت و گفت «پس تا اونا سر برسن براتون یک قصه میگم». هر دو سرشان را روی پای مادر گذاشتند. منیژه با اشاره گفت برای کشیک بیرون می رود. مادر در حالیکه موهای دو دخترش را نوازش می داد شروع کرد به گفتن قصه:

«اسم قصه مون افسانه است .... روزی بود و روزگاری بود. اوون قدیم مدیما، خیلی وقت پیش از اینکه من و شما دوتا توی این دنیا باشیم، یک دختر خوشگل و نازی بود به اسم افسانه. بابای افسانه چوپون بود و هر روز صبح بلند می شد و گوسفندا رو هی می زد و برای چرا می برد بالای تپه. یک روز صبح از خواب که بیدار شد دید که ای داد بیداد چقدر سرش درد میکنه و مثل اینه که تب هم داره. ولی نمی توونست که گوسفندارو برای چرا نبره. پس آماده شد که بره، دید افسانه هم لباساشو پوشیده و دم در منتظره. پرسید افسانه خانم شما چرا این موقع صبح بیدارین؟ افسانه گفت برای اینکه می خوام برم به چرا. حوصله ام از تنهایی سر رفته، تو هم که حالت خیلی بده و نمی توونی بری. باباش گفت ولی تنهایی خسته میشی ها! افسانه گفت اشکالی نداره، قبلا با خودت خیلی کردم. من دیگه بزرگ شدم و می توونم گوسفندا رو تنهایی ببرم و بیارم. تنهای تنها هم که نیستم، سگمون کلاغ با منه و مواظب گلّه و من هست. بابای افسانه که راستی راستی حالش خوب نبود، گفت پس مواظب خودتون باشین؛ و رفت زیر پوستینش و خوابید. افسانه چوب چوپونیش رو انداخت روی شونه هاش و پشت سر گوسفندا راه افتاد به طرف بالای تپه....»

توقف اتوبوس نگاه خدیجه را از دفترچه قصه روناک به سوی راننده متوجه کرد. راننده از روی صندلی بلند شد و گفت «چند دقیقه ای اینجا وامیستیم. اگه بچه ها دستشویی دارن الان موقعشه» و از اتوبوس بیرون رفت. خدیجه دفترچه را به روناک بازگرداند و گفت «میتوونم بعد از راه افتادن بقیه داستان را بخوونم؟» روناک با خوشحالی گفت «خواهش می کنم».

علی ناظر

زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.