شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷ - ۲۰ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه کشواد و دژکاک
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

اوفروتیان پس از اینکه دستهای کشواد را بستند و مطمئن شدند که نمی تواند خود را رها سازد، بر سر او پوست ببری کشیدند و چند نفر از جلو و تعدادی در پشت به حرکت درآمدند. کشواد از آنجا که نمی توانست پیش پایش را ببیند دائما تعادل خودش را از دست داده و اگر نگاهبانان مراقبت نمی کردند به زمین می افتاد. کسی با او صحبت نمی کرد و کشواد هم ترجیح می داد حرفی پیش نکشد، اما علف های مرطوب در زیر پا خبر از علفزار می داد و بوی مطبوع کوهستانی نشان از حرکت در بین کوهساران داشت.

ساعت ها راه رفتند تا سرانجام یکی از نگاهبانان به کشواد گفت که قرار است برای مدت کوتاهی در آنجا توقف کرده و استراحت کنند. کشواد با کمک نگاهبانان به آرامی روی زمین نشست و پس از مدتی چشمهایش را روی هم بست و خود را به خواب زد. کسی با او کاری نداشت، اما در فحوای سخنانی که با یکدیگر داشتند مشخص شد که آنها برای استراحت توقف نکرده اند بلکه قرار بر اینست که تعدادی نگاهبان تازه نفس سر رسیده و او را تحویل گرفته و به قرارگاه بعدی منتقل کنند.

نزدیکیهای غروب بود که از دور صدای افراد تازه نفس شنیده شد. پس از خوش و بش، تیم همراه کشواد گزارشی از آنچه اتفاق افتاده را به تیم جدید داده و از آنها خواستند که کشواد را (آنها دائما او را کیانوش می نامیدند) به نزد فرمانده ببرند. نگاهبان جدید دست کشواد را گرفت و او را از زمین بلند کرد و به جلو هل داد. کشواد هرچند نمی توانست ببیند اما احساس می کرد که شب نزدیک شده چرا که هوای مرطوب کوهستانی به سردی می زد. کشواد و نگاهبانان برای مدت طولانی در سکوت راه رفتند تا سرانجام به مقصد رسیدند. فرمانده تیم پس از توضیح و گزارش به سرتیم جدید، کشواد را به تیمی جدید تحویل داد. سرتیم جدید چشم بند کشواد را برداشت تا کشواد خود را در برابر مدخل دخمه ای ببیند. سرتیم به او گفت «تو برای مدتی در اینجا می مانی تا مشخص شود که چگونه ما را پیدا کرده ای. به نظر من هرچه زودتر اعتراف کنی برای همه ما بهتر است» کشواد با صدایی خسته گفت «تنها چیزی که می توانم به شما بگویم اینست که مرا به پیش فریدون ببرید و اینقدر وقت هدر ندهید. هرچه دیرتر...» اما کلام کشواد به پایان نرسیده بود که صدای سم اسب و فیل و پیاده نظام شنیده شد. اوفروتیان با هیجان به یکدیگر نگاه کرده و پچ پچ کنان گفتند که «بازگشته اند». یکی با تأکید گفت «پیروز بازگشته اند»، دیگری گفت «طولی نخواهد کشید که ضحاک را از تخت به زیر خواهیم کشاند» و دیگری گفت «این آخرین ضربه به بدنه دفاعی ضحاکیان بود».
کشواد اما در میان گرد و غباری که درست شده بود، صحنه دیگری را مشاهده می کرد. پیاده نظامی در هم شکسته که با بدنی خونین به یکدیگر یاری می رساندند تا به قرارگاه برسند، به آنها نزدیک می شد. فیلبانان با تنی زخمی به زحمت مرکوب خود را کنترل کرده و به سوی قرارگاه هدایت می کردند. «پیروزی، کدام پیروزی؟» کشواد از خود می پرسید. «آخرین ضربه بر بدنه کی؟» طولی نکشید که گرد و غبار فرو نشست و نگاهبانان کشواد متوجه آنچه رخ داده  بود شدند و با شتاب به یاری زخمی ها و لشگری شکست خورده شتافتند. دیگر کسی به فکر کشواد نبود که بگریزد و یا بماند. همه به سوی قرارگاه در حرکت بودند و کشواد هم به دنبال آنها در حرکت. در میان صدای درد آلود زخمی ها، کشواد می شنید که چگونه ضحاکیان در کمین نشسته بودند و چون به تنگه آنسوی پل زرزازاو رسیدند، بر آنها شوریدند و تا توانستند کشتند و اسیر گرفتند. روزبانان از یک سوی، و ضحاکیان از سوی دیگر مهلت دفاع به اوفروتیان نمی دادند. از آسمان گلوله های آتشین می بارید و گویی زمین دهان بازکرده و از دل زمین ضحاکیان به بیرون می آمدند. برخی از اوفروتیان با خشم از بی برنامگی و اشتباهی که فریدون مرتکب شده بود حرف می زدند، و اینکه این عملیات نمی بایست انجام شود. همگی در یک نکته مشترک بودند «می دانستند که می آییم. آنها منتظر ما بودند».
کشواد در پی لشگری شکست خورده که نالان و لنگان راه می پیمود، عاقبت به قرارگاه رسید. این قرارگاه بر خلاف کل داو که غاری بیش نبود، از تجهیزات و باروهای بسیاری برخوردار بود. مشخص بود که به لحاظ استراتژیک این قرارگاه با دیگر قرارگاه ها متفاوت است. کشواد به این نتیجه رسید که فریدون می بایست در این قرارگاه مستقر باشد و لحظه شماری می کرد که او را هرچه زودتر دیده، پیام کاوه و موسفید را به او بدهد و با سرعت به سوی کاویانیان بازگردد. اما در عمل چنین نمی نمود. لشگر شکست خورده خود را برای نشست فرماندهی آماده می کرد. از صحبت ها چنین بر می آمد که رسم و روش اوفروتیان پس از هر عملیات تشکیل نشست، تفسیر و تحلیل اقدامات، نکات مثبت و منفی و جمع بندی دستاوردها و شکست ها است.
ساعاتی چند گذشت و بالاخره همهمه ای که از دور به گوش می رسید حاکی از آن بود که فرماندهی در راه است و افسران آماده استقبال از او هستند. شعار ها بی مانند بودند. هر شعار بر روی نام فریدون تکیه می کرد و کمتر از اوفروتیان بمثابه یک نهاد، نام برده می شد. از همبستگی بین کاویانیان و اهتوخشی ها و افروتیان هم سخنی در میان نبود. کمتر شعار دهنده ای بود که به پیروزی زودهنگام اوفروتیان و به تخت نشستن فریدون باور نداشته باشد؛ گویی لحظاتی پیش نبود که همین لشگر، نالان و خسته به قرارگاه رسیده بود.

عاقبت بر صخره ای که در بلندای قرار داشت، پسری نوجوان نمایان شد و شور و شعف همگان به اوج رسید. یکی از افروتیان که در کنار کشواد ایستاده بود به نفر کناری خود می گفت «خیلی وقت بود که فریدون را ندیده بودیم» و با شادی گرز خود را به بالا برد و شعاری مبنی بر سرنگونی زودهنگام ضحاک سر داد. فریدون که حتی به سن بلوغ کامل نرسیده بود، در حالیکه دستانش را به علامت شادی و پیروزی بالا نگاه داشته بود، اجازه میداد تا اوفروتیان به شعار دادن و تمجید از او ادامه دهند. سرانجام فریدون همگی را به سکوت دعوت کرد و گفت :

«هواداران، همیشه همراهان و باورمندان به فرّایزدی، بسیاری هستند که می خواهند به شما بقبولانند که در این نبرد شکست خورده ایم. به شما بقبولانند که نمی بایست وارد چنین عملیات پیچیده و خطرناک می شدیم. اینها، که صدای ضحاکیان هستند، می خواهند شما را به این نتیجه برسانند که فریدون اشتباه کرد، که نمی بایست فرماندهی اوفروتیان را در اختیار داشته باشد. برخی دیگر می خواهند به شما بقبولانند که می شود با ضحاکیان مذاکره کرد و از خون فرزندان ایرانزمین که رود خروشانی ساخته چشم پوشید. می گویند که می شود از خونریزی بیشتر پیشگیری کرد. پاسخ شما باید در یک کلام خلاصه شود، و آن کلام چیست؟» اوفروتیان از جای برخاستند و در حالیکه گرزها را به سوی آسمان نشانه گرفته بودند فریاد زدند «که جاوید بادا چنین شهریار/برومند بادا چنین روزگار».
فریدون در ادامه گفت «بدون شک پیروزی ها بدون شما سخت است، اما عامل پیروزی در یک کلام خلاصه می شود» اوفروتیان دوباره به پاخاستند و غریو برداشتند «ترا باد پیروزی از آسمان/مبادا به جز داد و نیکی گمان» فریدون سرش را به علامت موافقت به زیر آورد و ادامه داد «اما در کنار پیروزی، شکست هم هست. آنچه در آنسوی پل زرزازاو رخ داد، از یک لحاظ، یک شکست بود. اما باید دید که چرا شکست خوردیم و تعداد زیادی از اوفروتیان جان فدای ایرانزمین کردند اما ایرانزمین از پلیدی زدوده نشد؟» در این هنگام جوانی از میان اوفروتیان به پاخاست و گفت «پاسخ به این سوال آسان است. قرار بر این بود که کرکس (پاآوره) از آسمان بر سپاه دشمن حمله ور شود، اما کرکس ها نیامدند، گویی که با ضحاکیان تبانی کرده بودند که ما به میدان بیاییم و با عقب نشینی آنها، ضحاکیان به ما حداکثر ضربه را وارد کنند. تمام برنامه و نقشه های ما بر این امر استوار شده بود که کرکس ها به ما پوشش هوایی می دهند. شما و پاآوره به ما اطمینان داده بودید که چنین خواهد شد. علت شکست خیانت پاآوره و اشتباه فرماندهی بود.» با این جملات همهمه ای در میان اوفروتیان آغاز شد. برخی به این جوان با نگاهی تحسین آمیز خیره شده بودند، گویی که خود می خواستند چنین بگویند، اما شهامت گفتن نداشتند. برخی دیگر که اکثریت را تشکیل می داد به او پرخاش می کردند. برخی او را روزبان می خواندند. دیگری او را ضحاکی می نامید. فریدون بر روی سکویی که بمثابه تخت شاهی او بود نشست، و اجازه داد تا آن جوان مورد تهاجم همرزمانش قرار بگیرد. پسر جوان اما سکوت نمی کرد، و با صدایی رساتر فریاد می زد «من روزبانم؟ من ضحاکیم؟ من که تمام برادرانم را ضحاک به اسارت گرفت و مغر آنها را خوراک اژدهاک کرد؟ کجا بودید شمایان وقتی ضحاکیان پدرم را با گرز به زیر ضرب گرفته بودند تا مخفیگاه پسرانش را بدهد و او نداد؟ کجا بودید شما وقتی به مادرم تجاوز کردند تا مخفیگاه پسرانش را لو دهد؟ ندادند و مرگ را به خیانت ترجیح دادند. حال مرا روزبان و ضحاکی می نامید؟» و سپس رو به فریدون کرد و گفت «وقتی تو فریدون در برابر این یاوه گویی ها سکوت می کنی، وقتی تو که از گذشته و حال من با خبری، می گذاری تا این تازه به دوران رسیده ها، مزورانه و چاپلوسانه، هرچه می خواهند بگویند، آیا تعجب می کنی که در مبارزه با ضحاکیان شکست خورده ایم؟» فریدون از جا برخاست. سکوتی که بر نشست فرماندهی حاکم شده بود خود حکایت از داستانی می داد که ریشه در جایی دگر دارد. فریدون پس از آنکه کمی قدم زد به جایگاه خود بازگشت و گفت «راست می گوید. خاندان او همگی از کاویانیان هستند و حتی برای لحظه ای جایگاه کاویانیان را لو ندادند. اما و در عین حال، هنوز پیامی از کاویانیان و بخصوص کاوه به ما نرسیده است. گویی آنها، همچون اهوخشتی ها، راه خود را انتخاب کرده و در مبارزه با ضحاکیان مسیر متفاوتی را طی خواهند کرد. تا پیامی از او شنیده نشود، ما باید راه و رسم خود را طی کنیم. اما علت اصلی شکست، خیانت کرکس ها، و یا عدم مشارکت کاویانیان نبود. دلیل شکست را باید در آنچه در سرهای شما می گذرد جست. کودکان خود را در قرارگاه ها رها کرده و به کارزار رفته بودید. طبیعی و قابل درک است اگر فکر و ذهن شما تمام و کمال بر مبارزه متمرکز نشده باشد. عجله داشتید که به آنها بازگردید. به همین خاطر و برای پیشگیری از تکرار این قبیل اشتباهات، به تمام فرماندهان شما گفته ام که تمام کودکان را به کل داو منتقل کنند تا هم مورد تهاجم ضحاکیان قرار نگیرند و هم اینکه ذهن شما بتواند بدون پرداختن به آنها فقط و فقط به مبارزه بیندیشد.» دوباره همهمه ای در میان نشست آغاز شد. اما این همهمه با صدای کشواد قطع شد. کشواد که به جلوی صف رفته بود، گفت «فریدون، من پیام آور از سوی کاوه هستم و می بایست با هم در اسرع وقت صحبت کنیم». جلسه به ناگاه بهم ریخت و دیگر کسی به شکست فکر نمی کرد. همگی از جای برخاسته و با سرک کشیدن می خواستند پیام آور کاوه را ببینند.

فریدون با توجه به ازدحام جمعیت از جای برخاست و رو به فرماندهان خود کرده و گفت «اگر به راستی او پیام آور کاوه است، بهتر است که نشست امروز را به روز دیگری بیندازیم. او را به پیش من بیاورید» نشست با این جملات پایان یافت و نگاهبانان کشواد را به محلی دیگر بردند. آنها برای مدت ها از تونل ها و نقب های طولانی و عمیق می گذشتند و در مسیر راه نگاهبانان تغییر می کردند، گویی هر نگاهبانی اجازه ورود به بخش دیگری از تونل و نقب را نداشت. ورود به هر تونل تنها با رمز های پیچیده ممکن بود که تنها فرمانده نگاهبانان با آن آشنا بودند. سرانجام به محوطه پهناورتری وارد شدند. فریدون بر روی تختی سنگی نشسته و منتظر کشواد بود. به مجرد دیدن او، پرسید «نام تو چیست؟» کشواد در پاسخ گفت «نام ها وقتی محتوا نداشته باشند، فقط نام هستند و می تواند هرچه باشد. نامم را کیانوش بخوانید» فریدون لبخندی زد و گفت «مثل اینکه مدت مدیدی با پااوره گذرانده ای؟» کشواد پاسخ داد «اگر منظورتان کرکس است، آری». فریدون گفت «بسیار خوب، پیام شما چیست؟» کشواد نگاهی به اطراف و تعداد زیادی از فرماندهان که در کنار فریدون ایستاده بودند، انداخت و گفت «پیام تنها برای شماست. پس از آنکه پیام را شنیدید، اگر خواستید می توانید آن را به فرماندهان خود منتقل کنید». فریدون به فرماندهان خود نگاهی انداخت و با اشاره دست از آنها خواست تا کشواد را با او تنها بگذراند.

نشست خصوصی کشواد و فریدون مدتها طول کشید. کشواد پیام کاوه و موسفید و میلاد روزبان را به فریدون منتقل و اطلاعات لازم را از فریدون دریافت کرد. فریدون به فرماندهان خود گفت که کشواد را همراهی کرده و در نزدیکی پل زرزازاو رها کنند و تأکید کرد که کشواد به سلامت به مقصد برسد.

در مسیر بازگشت، اوفروتیان که کشواد را همراهی می کردند، می خواستند هرچه بیشتر از کاوه بدانند و اینکه بالاخره کاویانیان در چه زمانی به فریدون می پیوندند. کشواد با جواب های کلی و سر به هوا، سعی می کرد از دادن اطلاعات دوری جسته و مسیر را هرچه سریعتر بپیماید. شب هنگام که فرارسید، اوفروتیان آتشی به پا کرده و فرمانده تیم، نگاهبانانی در اطراف محل گماشت و به تک تک آنها سپرد که چشم بر هم نگذاشته و از کوچکترین صدا غفلت نکنند، و اهمیت موقعیت خود را دریابند.
نیمی از شب گذشته بود و اکثر همراهان به خواب رفته بودند که کشواد صدای صحبت دو نفر را شنید که سعی داشتند با حداقل ایجاد صدا با یکدیگر صحبت کنند. کشواد نخست به آن توجه نکرد و فکر کرد که صدای فرمانده گشت با نگاهبان است، اما کمی که دقت کرد صدای آشنای پاآوره را شنید که به آرامی می گوید «کاوه در آنسوی رودخانه منتظر پیام آور خود است. شما نباید اجازه بدهید که کشواد به سلامت از پل عبور کند، اما مرگ او نباید ایجاد شک کرده و فریدون را هراسان کند. سعی کنید شب هنگام به نزدیکی های پل برسید و اتراق کنید. پس از نیمه شب، آتشی به پا کن تا محل شما برای روزبانان مشخص شود. آنها به مجرد دیدن آتش، با گوی های آتشین به محل شما حمله کرده و محل شما را به آتش می کشانند. اگر در این حمله کشواد کشته شود که چه بهتر، اما اگر کشته نشد، او را از محل دور کن، و در محلی امن و دور از چشم او را بکش. او نباید زنده به دست روزبانان بیفتد.» دژکاک، فرمانده تیم، که به این نقشه گوش می داد با هراس پرسید «اما اگر نتوانم آتش به پا کنم، میلاد از کجا می تواند محل ما را شناسایی کند؟» پاآوره در پاسخ گفت «اگر موقعیت پیدا نکردی، نوک یکی از تیرهایت را آتش زده و به سوی آسمان پرتاب کن. تیر پس از پرتاب به پیکانی از آتش تبدیل شده و میلاد محل تو را پیدا خواهد کرد. حال من باید به سوی فریدون پرواز کرده، و اطلاعات ساختگی که میلاد به من داده است را به او منتقل کنم» کشواد صدای بال زدن پرنده ای را شنید و دانست که پاآوره دوباره به شکل کرکس درآمده و به سوی مقصد خود پرواز کرده است.
کشواد بی آنکه صدایی بکند و دژکاک متوجه شود که او بیدار است، با چشمانی نیمه باز شب را به صبح رساند. صبحگاه، فرمانده تیم پس از آماده شدن و شناسایی اطراف به نگاهبانان اشاره کرد که به همراه کشواد آماده حرکت شوند. کشواد اما اینبار می دانست که فرمانده تیم یکی از نفوذی های میلاد و روزبانان است، اما مطمئن نبود که موضع دیگر نگاهبانان و تیم چیست. بنابراین سعی بر این داشت که در حد امکان از تیم فاصله گرفته و در جلوی تیم راه نرود، و دائما دست به نیام شمشیر در حرکت بود. ساعتها راه پیمودند تا به بالاخره پس از عبور از مسیری که کشواد پیش از این با کیانوش جوان پیموده بود، به گردنه گریوک و دخمه کل داو رسیدند. اما دژکاک در عجله بود که تا شب نشده کشواد را به پل زرزازاو برساند. کشواد می دانست که پیش از تاریکی به پل نخواهند رسید چرا که هوا یواش یواش رو به تاریکی می رفت و طولی نکشید که حرکت در شب می توانست توجه روزبانان را به خود جلب کرده و برایشان تله بگذارند. پس از مدتی راهپیمایی، دژکاک به تیم گفت که محلی مناسب برای اتراق پیدا کنند، و پس از تعیین نگاهبان، تیم در سکوت به استراحت پرداخت. نیمه های شب بود که کشواد مشاهده کرد دژکاک با خنجری در دست به یکی از نگاهبان که مسوولیت نگاهبانی کشواد را داشت،حمله برده و او را به هلاکت رساند. کشواد می دانست که این آغاز عملیات روزبانان خواهد بود، پس با چابکی ازجای برخاست و به سوی دژکاک حمله برده و خواست که او را با ضرب شمشیر از پای درآورد، اما دژکاک همچون پاآوره، به شکل کرکسی در آمد و پروازکنان از محیط دور شد. کشته شدن نگاهبان و سپس پرواز دژکاک، دیگر افراد تیم را بیدار کرد. کشواد می دانست که دژکاک به سوی روزبانان پرواز کرده و آنها را از موقعیت کشواد و تیم با خبر می کند. پس به تیم گفت «بهتر است از هم جدا شویم، و به سوی کل داو حرکت کنید. روزبانان فکر می کنند که من به همراه شما هستم، و ما در حال عقب نشینی هستیم». هرچند تیم دستور مستقیم از فریدون داشت که کشواد را تا پل همراهی کند اما با توجه به نفوذی بودن دژکاک پذیرفت که نقشه کشواد را عملی کند. تیم فورا آماده عقب نشینی شده و به سوی کل داو حرکت کرد. کشواد هم قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، تیر و کمان دژکاک را که جای مانده بود را برداشت و به راه افتاد. مدتی پس از دور شدن تیم، کشواد همانطور که پاآوره به دژکاک گفته بود نوک تیری را آتش زد و در کمان گذاشت و در مسیر مخالف تیم از کمان رها کرد. تیر چون به آسمان رسید، به شعله ای از آتش بدل شد و طولی نکشید که رگباری از گلوله های آتشین آسمان و محلی که تیر بر زمین نشسته بود را به آتش کشاند. کشواد مطمئن بود که میلاد او را زنده می خواهد تا به اطلاعات لازم دست یابد، پس مسیری که گلوله ها پرتاب می شدند را محاسبه کرد و به آنسو به حرکت درآمد. طولی نکشید که خود را در محاصره روزبانان یافت. پس به یکی از آنان گفت «مرا هرچه سریعتر به پیش میلاد ببرید». روزبانان که انتظار نداشتند کشواد را به این راحتی دستگیر کرده باشند، بی آنکه دست و چشم او را ببندند، اورا نزد میلاد بردند. میلاد به مجرد دیدن کشواد از جای برخاست و گفت «فکر می کردم که تو هم مانند اوفروتیان فرار کرده باشی». کشواد با خونسردی گفت «اما قرار ما چیز دیگری بود» میلاد با تعجب گفت «منظورت اینست که آمده ای تا اطلاعاتی که ما می خواهیم را لو بدهی؟» کشواد در پاسخ گفت «نه به آن آسانی که تو انتظار داری. تو دو چاره بیشتر نداری. یا مرا دست بسته به روزبانان داده تا در دخمه شکنجه کنند و اطلاعاتی که می خواهند را به دست بیاورند و یا اینکه با شرط من موافقت کنی. البته من در زیر شکنجه به این راحتی ها زبان باز نمی کنم و امکان دارد روزها تحت شکنجه باشم و حرفی نزنم و در نتیجه اطلاعاتی که من دارم بسوزد و از اهمیت بیفتد. اما اگر به شرط من تن بدهی، نه من شکنجه می شوم و نه اطلاعات سوخته می شوند.» میلاد با لبخندی پرسید «شرطت چیست؟» کشواد گفت «برای من آزادی کارن از این جنگ و جدال ها مهمتر است. پس از دیدن فریدون، و آنچه او به اوفروتیان می گفت و روشی که بر آنها تحکم می کرد، مرا از این مبارزه که نه به آزادی ایرانزمین بلکه فقط به پادشاهی فریدون می انجامد، بیزار کرده است. می خواهم کارن را با خود به محل امنی برده و دور از تمام ستیزهای بی فایده، به زندگی ادامه دهم.» میلاد کمی مکث کرد و سپس گفت «من از کجا بدانم که آنچه تو می گویی و اطلاعاتی که می دهی ساختگی نیست؟» کشواد گفت «من هرآنچه بگویم می تواند دروغین باشد. انتخاب با توست. یا قبول شرط من، و یا آغاز شکنجه و اتلاف وقت. اگر درست گفته باشم که تو برده ای، و اگر دروغ گفته باشم، اتفاق بزرگی نمی افتد، فقط کارن را از دست داده ای». میلاد کمی تأمل کرد و گفت «قبول». کشواد گفت «پس، کارن را در نزدیکی قرارگاه اهتوخشی ها رها کن. من الان به قرارگاه می روم و به آنها قرارمان را اطلاع می دهم. پس از رهایی کارن، من هرچه می دانم، از جمله روز و محل حرکت فریدون به سوی کاوه را به تو می گویم.» کشواد سپس به سوی قرارگاه اهتوخشی ها راه افتاد.

فردای آنروز، روزبانان کارن را با بدنی شکسته و خونین از مدخل دخمه بیرون کشیده و در محلی نزدیک قرارگاه اهتوخشی ها رها کردند. کشواد پس از تحویل کارن و سپردن او به یاران اهتوخشی، به میلاد نزدیک شد و همانطور که موسفید به او آموخته بود، اطلاعاتی که فریدون به او داده بود را در اختیار میلاد قرار داد، اما برای اطمینان که میلاد این اطلاعات را باور می کند، به او گفت «بگذار در کنار این اطلاعات، یک راز دیگری را هم به تو بگویم که نمی دانی.» میلاد با اشتیاق پرسید «و آن چیست؟» کشواد گفت «ظاهرا تو بر این باوری که پاآوره و دژکاک نفوذی های تو در میان اوفروتیان هستند. واقعیت اینست که چنین نیست. دژکاک از نزدیکان فریدون است. دژکاک می خواست با کشتن من، از نفوذ این اطلاعات به تو، جلوگیری کند. در مورد پااوره، مطمئن نیستم به کدام سوی می چرخد. پااوره به مانند ناخدای کشتی، مسیر خود را بر مبنای شدت و سرعت امواج و باد می سنجد. قضاوت در باره او را به خودت می سپارم. اما من بیزار از این همه دو رویی و دروغ، می خواهم کارن را پس از بهبود با خود به محلی امن برده که دست ضحاکیان و روزبانان و کاویانیان به من و کارن نرسد. پس از آنچه در میان اوفروتیان مشاهده کردم، آینده ای سیاه برای ایرانزمین پیش بینی می کنم، آنیده ای که تکرار مکرارات است. طولی نخواهد کشید که فریدون به تمامی باورهایش پشت خواهد کرد و فّرایزدی از او زدوده خواهد شد. تا به آنجا که به من مربوط می شود، از تو می خواهم که دژکاک را به من بسپاری تا آنچه که می خواست با من بکند با او بکنم.»

میلاد با صدایی بلند خندید و گفت «انتظار همه چیز را داشتم به جز اینکه کشواد، تنها فرد مورد اعتماد کاوه، به مبارزه و آزادی ایرانزمین پشت کند و بخواهد گوشه عزلت برگزیند. شاید تو درست فهمیده باشی، و برای ایرانزمین آینده ای نباشد، اما برخی از ما، به مبارزه و جنگجویی معتاد شده ایم، و بدون درگیری نمی توانیم زندگی کنیم. اما پیشنهاد من به تو اینست که تا به آن مکان امن موعود نرسیده ای این سخنان را به کس دیگری بازگو نکن، در غیر اینصورت نخستین تیر را کاویانیان و اهتوخشی ها به سوی تو رها خواهند کرد. برخلاف تو، آنها تا به آخرین لحظه زندگی و تا شکست کامل ضحاک از پای نخواهند نشست. من هنوز در تعجبم که کاوه از تو برداشت اشتباهی داشته است. نصیحت من به تو ساده است. از این پس دائما به پشت خود نگاه کن. حتی به کارن که جانش را نجات داده ای اطمینان نکن. بدان که روزبانان از هیچ شکنجه ای کوتاهی نکردند اما کارن تاکنون حتی کلامی از اسرار کاویانیان را لو نداده است. اگر کارن بداند که دلیل رهایی او، خیانت تو بوده است، از خشم بر خود خواهد پیچید و جانت را خواهد گرفت». کشواد گفت «و اما دژکاک؟» میلاد با دست به تیم همراه اشاره کرد و آنها پس از لحظه ای دژکاک را دست بسته و کشان کشان با خود آوردند. میلاد به کشواد گفت «اینهم دژکاک. او دیگر مهره ای سوخته است و برای ما فایده ای ندارد.»

کشواد تن رنجور و بی رمق کارن را با حرکتی برق آسا از زمین بلند کرد و بر دوش کشید و بی آنکه حرفی بزند، به دژکاک اشاره کرد و او را با نوک شمشیر به جلو هل داد و به سوی قرارگاه اهتوخشی ها به راه افتادند. نیمه های ظهر بود که به قرارگاه رسیدند. موسفید در سردر قرارگاه انتظار او را می کشید و به مجرد دیدن دژکاک او را در آغوش کشیده و گفت «پسرم، باورم نمی شود که کشواد بتواند تو را به ما بازگرداند.» دژکاک در حالیکه موسفید را در آغوش کشیده بود گفت «اما می توانستم بیشتر بمانم و اطلاعات بیشتری به تو بدهم. کشواد نمی بایست مرا با خود باز می گرداند». کشواد گفت «مگر نشنیدی که میلاد تو را یک مهره سوخته ارزیابی می کرد؟ یا تو را می کشت و یا آنکه با ضحاکیان معامله می کرد. در چنین دوران سرنوشت سازی، قرارگاه اهتوخشی ها به کرکس های مورد اعتماد احتیاج دارد». موسفید صحبت کشواد را قطع کرد و گفت «باید هرچه سریعتر تو و کارن را از این منطقه دورکرد. من به کاوه پیام داده ام که نیرویی برای نگاهبانی از تو به این سو گسیل دارد. دژکاک از آسمان شما را حمایت خواهد کرد.» 

علی ناظر

زن جادو - ©

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.