شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷ - ۲۰ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه در قصه در قصه – پاسدارای بدجنس
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

صبح زود بود که سر و کله شیرین پیدا شد و بعد از خوش و بش با خدیجه و مددکاران، به سوی اتاق ناهارخوری راه افتاد تا صبحانه را با بچه ها بخورد. بچه ها با دیدن شیرین دور او را گرفتند که بقیه قصه را تعریف کند. شیرین در حالیکه یک دستش روی پایش بود و آن را مالش می داد، گفت «اووووه حالا تا وقت قصه خیلی مونده، شب که خواستین بخوابین. اونم اگه من باشم و تهروون نرفته باشم.» بچه ها اما ول کن نبودند و یکی به پای شیرین آویزان شده بود و آن یکی دستش را گرفته و کشان کشان به طرف صندلی می برد و سومی روی پاهایش بالا و پایین می پرید که «همین الان، همین الان» خدیجه از راه رسید و با لحنی که در آن تشر موج می زد گفت «همه سر سفره. الان موقع صبحونه است. یالله!» بچه ها با قیافه ای دمق کنار سفره که روی زمین پهن شده بود ولو شدند و منتظر شدند تا صبحانه برسد. مددکاران و آشپزباشی و آقارسول هم بیکار ننشسته و برای بچه های خیلی کوچکتر لقمه می گرفتند و با چای شیرین کمکشان می کردند که لقمه را قورت بدهند.

طولی نکشید که نان و پنیر تمام شد و بچه ها با نگاهی پرسشگر به خدیجه به دنبال اجازه بودند تا بر سر شیرین قصه گو خراب شوند. اما خدیجه برنامه دیگری برای آنها داشت. به مددکاران گفت که بچه ها را به داخل کلاس های درس برده و شروع کنند به آموزش. یکی از مددکاران پرسید «چی درس بدیم؟ ما معلمی بلد نیستیم.» یکی دیگر گفت «خدیجه خانم، من فقط به خواهر و برادر کوچکم کمک می کردم و بیشتر از اون بلد نیستم» طولی نکشید که خدیجه با واقعیت روبرو شد که مددکاران تنها می توانند مواظب بچه ها باشند و روی آنهم نمی شود زیاد حساب باز کرد. شیرین وقتی نگرانی خدیجه را دید گفت «خدیجه خانم، اینها تازه دیروز رسیده اند و تازه چند روز است که از زلزله جان سالم به در برده اند. شاید بهتر باشه که همه را توی یک اتاق ببریم و فعلا با قصه سر و ته قضیه را بهم بیاریم تا دقیقا بدونیم که چه کاری میشه کرد و چکار نمیشه کرد؟» خدیجه رو به مددکاران کرد و گفت «باشه، پس لطفا بچه ها را ببرین به اتاق بزرگه» بچه ها با شنیدن این جمله با خوشحالی بالا و پایین پریدند و دست شیرین را گرفتند و به طرف اتاق بردند. همینطور که بچه ها شیرین را می کشاندند خدیجه گفت «شیرین خانم اگه واقعا دارین تهروون میرین، بهتره سر و ته قصه رو امروز بهم بیارین وگرنه اینا ول کن نخواهند بود و منو کچل میکنن».

شیرین و بچه ها و ارد اتاق شدند و شیرین دستش را به علامت سکوت بالا برد و گفت «با این سر و صدا که نمیشه قصه گفت. بچه کوچیکترا بشینن جلو پهلوی خاله هاشون، بزرگترا هم بشینن عقب تر. اینطوری همه صدای منو می شنون و من مجبور نمیشم داد بزنم.» همهمه ای توی اتاق بلند شد. هربچه می خواست بگوید که از همه کوچکتر است و در نتیجه صف جلو بنشیند. بالاخره با کمی هل دادن و کمی غرولند و یک کمی هق هق گریه که «من از همه کوچکترم» و با کمک مددکاران، سر و صدا به پایان رسید و شیرین شروع کرد:

« یکی بود یکی نبود، غیر از خدا، توی یک شهر، اون دور دورا، پشت یک کوه خیلی خیلی بلند، پادشاهی با هفت تا دخترش زندگی می کرد. اگه یادتون باشه اسم دختراش به ترتیب بود پریوش، بعد از اون پریچهر، پریدخت، پریزاد، پریناز، پریسا، و ته تغاری که پادشاه می گفت از همه عاقلتره، پریا بود. هر کدوم از دختراش هفت تا گربه و هر کدوم از گربه ها هفت تا بچه گربه داشتن.» بعد رو کرد به بچه ها و پرسید «یادتونه دیگه؟» همه با هم و با لحنی کشدار گفتند «بعععله» هرچند کوچکترها دیشب وسط قصه خوابشان برده و نیمی از آن را نشنیده بودند. شیرین درحالیکه پایش را می مالاند ادامه داد «وقتی پسر جوان قصر را ترک کرد و پادشاه تنها ماند، وزیرش را صدا کرد و گفت که زود دختراش رو صدا کنه. دخترها یکی پس از دیگری و به دنبال آنها یک ردیف گربه و بچه گربه وارد قصر پادشاه شدن. پادشاه که دل خوشی از اینهمه گربه قد و نیم قد نداشت، به وزیرش امر کرد که همه گربه ها را از تالار قصر بیرون کند تا بتواند با دختراش به راحتی حرف بزند. خُب حق هم داشت، حرف به این مهمی رو که نمیشه وسط میو میو کردن اینهمه گربه زد. میشه؟» همه بچه ها با صدایی کشدار گفتند «نخخخخخیر». روژانه گفت «کاشکی یکیشو می دادن به من. من یکدونه گربه خیلی قشنگ سفید داشتم. اسمش رو گذاشته بودم، خانم خوشگله. از وقتی زمین لرزید اون با مامانم هردوتاشون نیستن. خاله فرزانه میگه یا با همدیگه رفتن یکجایی که زلزله نیاد و یا هردوتاشون رفتن بهشت پهلوی خدا. از خاله فرزانه پرسیدم مگه خدا گربه دوست داره؟ خاله فرزانه گفت، خیلی خیلی زیاد. گفتم اگه دوست داره چرا باید گربه منو ببره پهلوی خودش؟ خُب می رفت یکدونه از این گربه های دخترای پادشاه رو می برد که اینهمه گربه دارن نه ماله من که فقط یکی داشتم. خاله فرزانه اول جوابی نداد ولی بعدش گفت حتما خدا می دونه چیکار میکنه. ازش پرسیدم، خُب پس چرا مادرم رو برد پهلوی خودش، مگه خودش مادر نداره؟ خاله فرزانه لباش رو گاز گرفت و گفت معلومه که خدا مادر نداره، پدرم نداره. پرسیدم یعنی تو خونه خدا هم زلزله اومده و مادر و پدرش را با خودش برده؟» روژانه به صورت شیرین نگاه کرد و پرسید «خاله چرا گریه میکنی؟» شیرین در حالیکه اشکهایش را پاک می کرد گفت «از دست این زانو درد. نمی دونی چقدر درد میکنه» ایلدا بلند شد رفت پهلوی شیرین نشست و گفت «شما قصه بگو، منم پاتو می مالونم که درد نگیره».

شیرین در حالیکه ایلدا را در آغوش گرفته بود گفت «دستت درد نکنه، ولی تند تند نکن که خسته نشی، باشه؟» و ادامه داد «داشتم می گفتم که پادشاه گربه ها را بیرون کرد و به دختراش گفت بیاین بشینین پهلوی من تا یک چیزی بگم که غیرممکنه باورتون بشه. دخترای پادشاه دور او را گرفتند و سراپا گوش شدند. پادشاه تمام اونچه اتفاق افتاده بود را برای دختراش تعریف کرد و گفت که مواظب باشین کسی از این راز باخبر نشه وگرنه بذرها را میدزده. ما هم از همین امروز دست به کار میشیم و فکر کنم تا آخر ماه از همه دنیا پولدارتر بشیم. دخترای شاه هم از اینکه اینقدر خوش شانسی آورده بودند و آن پسر جوان به قصر آنها آمده و بذر را به آنها داده خیلی خوشحال شدند و قول دادن که به کسی نگن. ولی نمی دونستن وزیر که گربه ها را بیرون برده بود، داشت از لای درز در به حرفای شاه گوش میداد و از راز بذر ها با خبر میشد.

پادشاه و سه تا از دخترای کوچیکترش قرار شد که روزها کار کنن و بذر بکارن، و چهار تا از دخترای بزرگتر شب ها بیدار بموونن تا کسی دست به خوشه های گندم نزنه. چند روزی که گذشت، یک عالمه خوشه درست شده بود و یکعالمه بذر اضافی درست شده بود. پادشاه و دختراش از اینکه می توونستن تا آخر ماه، یکعالمه سکه طلا داشته باشن شب و روز کار می کردن، غافل از اینکه وزیر بدجنسه مشغول به کاری بود که هم زودتر از پادشاه می توونست پولدار بشه، و هم اینکه می توونست یک کاری بکنه که مردم علیه پادشاه شورش کنن و اونرو پادشاه بکنن.»

ایلدا که دستهایش خسته شده بودند و داشت دستهای خودش را مالش می داد گفت «خاله شیرین، بابابزرگ قبل از اینکه دیوار روسرش خراب بشه می گفت همه ی وزیرا پدرسوخته ان. می گفت تا حالا یک وزیر ندیده که دزد نباشه. می گفت اون موقع که تو ایران شاه داشتیم، وزیرا زمینای دهقانا رو به زور می گرفتن و دهقانا رو از ده بیرون می کردن. می گفت خودش یک عالمه زمین داشت تا اینکه شاه دستور داد یکی از وزیراش تمام زمین های اونجا رو به اسم خودش بکنه. چندتا از دهقانا با بیل و کلنگ خواستن جلوی اینکارو بگیرن ولی وزیر بدجنسه با سربازا ریختن سر دهقانا و خیلیاشون رو کشتن و همونجا خاک کردن. بابابزرگ هر روز شاه و وزیراش رو لعنت می کرد. بابا به بابابزرگ می گفت الانم فرقی نکرده. هنوزم که هنوزه زمینا رو را تصاحب می کنن. بابام می گفت آدم بدا توی شمال ایرون خیلی از زمینا رو الکی به اسم خودشون کردن و توش بدون اجازه خونه ساختن. بابابزرگ می گفت همشون مثل همن. خاله شیرین، بابابزرگ راست می گفت که همه ی وزیرا مثل همن و هرکی سر کار بیاد دزد و بدجنس میشه؟» شیرین که نمی دانست چی جواب بدهد به خدیجه نگاه کرد. خدیجه برای فرار از عکس العمل سرش را به کاغذهای اداری که جلویش تلنبار شده بود بند کرد. شیرین به مددکارها نگاه کرد ولی آنها هم سرخود را بکاری مشغول کردند. ایلدا هنوز به او خیره شده بود و منتظر بود. عاقبت شیرین دستهای ایلدا را توی دستانش گرفت و گفت «الهی قربونت بشم، دستات درد گرفتن؟ آخیش. حالا دیگه مالوندن پاهام بسه. تو بیا اینجا پهلوم بشین و تا من یادم نرفته بذار قصه را تموم کنم وگرنه بقیه اش می مونه برای یک روز دیگه» و بی آنکه منتظر عکس العملی بشود ادامه داد «آقا وزیره خیلی بدجنس وقتی داستان بذر ها و تبدیل شدن آن به سکه را شنید فورا رفت خونه اش و کارگزارش رو صدا کرد و گفت همین الان میری و هرچی گندم توی بازار و شهر است رو می خری. تا میتونی گندم بخر و همه را بیار اینجا و توی سیلوی خونه جا بده ولی یادت نره که اصلا به هیچکس نگی، مخصوصا به شاه و دختراش...

کارگزاره که خودش هم مثل وزیر بدجنس بود، رفت توی بازار و وسط میدون واستاد و جار زد که یا ایهاالناس تا نیم ساعت دیگه هرچی گندم توی مغازه هاتون دارین را با قیمت دوبرابر می خرم، ولی بعد از نیم ساعت که گذشت اگه گندمی مونده باشه نصف قیمت می خرم. حالا دیگه به خودتون مربوطه که می خواین بفروشین یا نه. نیم ساعت هم از همین الان شروع میشه. مردم و تاجرها که معامله به این خوبی را نمی خواستن از دست بدن، هرکدوم شروع کردن به دویدن به طرف مغازه ها و خونه هاشون و هنوز یک ربعی نگذشته بود که یکعالمه کیسه گندم جلوی کارگزار وزیر جمع شد. کارگزار دست در جیبش کرد و پول همه را داد و چندتا کارگر صدا کرد و گفت همه این کیسه ها را بار گاری بزنین و دنبال من راه بیفتین، و راه افتاد به طرف خونه آقا وزیره» بوژانه دستش را بالا برد. شیرین حرفش را قطع کرد و پرسید «بله بوژانه خانم؟» بوژانه گفت «خونه آقا وزیر بدجنسه». بقیه بچه همگی با هم سرشان به علامت تأیید تکان دادند. خدیجه هم که مثلا سرش را به کاغذبازی مشغول داشته بود، سرش را به علامت تأیید تکان داد. شیرین گفت «بله بوژانه جان، گندم ها را که بار گاری زده بودن، بردن به طرف خونه آقا وزیر بدجنسه. ولی قبل از اینکه به خونه وزیر برسن، کارگزاره که خودش هم مثل آقا وزیره بدجنس و دزد بود، به کارگرا گفت اول بیاین اینجا و نصف این کیسه ها را بذارین توی این انباری. کارگرا می دونستن که صاحب انباری همین کارگزار بدجنسه است، ولی نمی دونستن که چرا کارگزاره می خواد نصفی از کیسه ها رو توی اینجا نگاهداری کنه و نصفش رو هم ببره خونه آقا وزیر بدجنسه. ولی خُب، می دونین که کارگرا کارشون فقط کارکردن و عرق ریختنه دیگه و نباید تو کار آدم پولدارا فضولی کنن» ایلدا دستش را بالا برد و بی اینکه منتظر بشود گفت «بابابزرگ میگفت کارگرا کارشون حمالی و عرق ریختنه تا پولدارا هرچی بیشتر پولدار بشن. بابابزرگ راست می گفت خاله شیرین، مگه نه؟» شیرین دوباره گیر کرده بود که بهترین پاسخ چه می تواند باشد. اینبار خدیجه به دادش رسید و گفت «اگه همش سوال بکنین که خاله شیرین نمی توونه قصه شو تموم کنه» ایلدا دستش را دوباره بالا برد و پرسید «خاله بعد از اینکه قصه تو تموم کردی میگی که چه جوری میشه زمینامون رو از شاه و وزیرش پس بگیریم؟» شیرین نگاهی به ساعتش کرد و گفت «ای داد و بیداد دیدین حواسم پرت شد و دیرم شد. قرار بود برم تهروون. شاید بهتر باشه قصه رو بذاریم برای بعد از اینکه از تهرون برگشتم» همه بچه ها با اعتراض به ایلدا شروع کردند به غر زدن به او که «چقدر سوال می کنی. یک کمی ساکت باش. هی سوال هی سوال. بسّه دیگه» ایلدا در حالیکه هنوز دستش تو هوا مانده بود و در چشمانش اشک جمع شده بود گفت «باشه دیگه نمی پرسم، ولی شاه که زمینای شما رو به اسم خودش نکرده. خاله قول می دم که دیگه سوال نکنم. بابام همیشه به بابابزرگ می گفت یا باید همونموقع جلوشون وامیستادی و با بیل می زدی تو سرشون و یا بعد از گذشت اینهمه وقت هی قصه تکراری گذشته رو نگی.» شیرین که کم آورده بود ایلدا را در آغوش گرفت و یواشکی به ایلدا گفت «هردوتاشون راست میگن. باید تمووم زمینایی که از صاحباشون به زور گرفته شده را به او برگردونن و اگه نکردن دهقانا باید بیل به دست برن خدمت شاه و وزیر و حقشون رو بگیرن». بعد رو کرد به بچه ها و گفت «اصلا میدوونین چیه، من اصلا نمیرم تهروون. امشب همینجا پهلوی شما می خوابم» بچه ها همه ذوقزده به خدیجه نگاه کردند و با نگاهی پرسشگر می خواستند از او اجازه بگیرند. خدیجه که از معصومیت بچه ها اشک در چشمانش جمع شده بود گفت «خاله شیرین اجازه من رو لازم نداره. اینجا خونه خودشه، ولی براش سخته که اینجا بخوابه مخصوصا با پادردش» شیرین در حالیکه زانویش را می مالاند گفت «ای بابا، یک شب که هزار شب نمیشه. ولی فعلا قصه گفتن بسه. یک کمی با خاله ها برین توی حیاط و بازی کنین و هرچی اونا می گن گوش بدین تا بعدا بقیه قصه رو بگم.»

بچه ها خوشحال و خندان در حالیکه در باره وزیر بدجنس نظر می دادند و برای وزیر مجازات تعیین می کردند از اتاق بیرون رفتند. دخترکی که همیشه با موهایش بازی می کرد و معلوم بود که از بقیه بزرگتر است، به ایلدا می گفت «اینا همش قصه است. هیچ شاهی بیل و داس دستش نمی گیره که بذر بکاره و عرق بریزه. باوگ (بابام) می گفت که باپیر (بابا بزرگم) رو مأمورای شاه چند روز قبل از انقلاب گرفتن و تیربارونش کردن. مه مو (عموم) رو هم پاسدارای بدجنس همون اولای انقلاب گرفتن و کشتن. باوگ می گفت نه نگ (مادربزرگ) یکشبه چهل سال پیر شد و همش با خودش می خوند:

له‌ی مال چوول  بی ده‌نگه‌ ته‌نیا  مه‌نیده  دالگه!

وه‌  به‌رزی  هساره‌گان  گه‌ورا  مه‌نیده   ‌دالگه !
(در این خانه ی خلوت و بی سر و صدا تنها مانده ای  مادر 
و به بلندی - عظمت - ستاره های بزرگ در آسمان مانده ای  مادر) – شعری از م. سلیمانپور

چند سال طول کشید تا نه نگ سرش رو گذاشت رو بالش و دیگه برنداشت، ولی تا همون روزای آخر عمرش پاسدارای بدجنس رو لعن و نفرین می کرد. من خودم یک گربه خیلی خوشگل داشتم. وقتی بچه هاش به دنیا اومدن، همونشب اول یکی دو تا شون مردن. مگه میشه که هر هفت تا دختر، هفت تا گربه داشته باشن که هرکدوم هفت تا توله. می دونی من چی فکر می کنم؟ قصه های خاله شیرین به درد همون بچه پولدارای تو شهر می خوره.»

خدیجه که به این حرفها گوش می داد به خانم های مددکار با صدای بلند گفت «بچه ها را توی حیاط به صف کنین تا من بیام» بعد رفت توی دفتر مدیر و پرونده های دخترها را بیرون آورد و شروع کرد به دنبال پرونده هینا گشتن. طولی نکشید تا فورمی که فرزانه برای هینا پرکرده بود را پیدا کرد. بنا به اطلاعات روی فورم، هینا 10 سال دارد. پدر و مادر هینا زیر آوار جان داده بودند، و هینا بی کس و خویش می ماند. تنها دختر است. پدربزرگ و مادربزرگ و یا عمو ندارد. خانواده مادریش هم سالها پیش آن منطقه را ترک کرده و هینا نمی داند کجا هستند. خدیجه پرونده را داخل کشوی میزش گذاشت و راه افتاد به طرف حیاط. بچه ها به صف ایستاده بودند و مددکاران هم کنارشان منتظر خدیجه بودند. شیرین هم گوشه ای از حیاط با آقارسول صحبت می کرد.
خدیجه گفت «بچه ها چند دقیقه گوش بدین. شما برای یک مدتی میهمان خاله شیرین هستین. می دونم که خیلی از شما دلتون برای ننه باباتون تنگ شده. می دونین که بعضی از اونا الان توی بیمارستانن. خُب اگه خاله شیرین نبود، الان ما هنوز توی چادرهای خیلی سرد و یخ زده داشتیم می لرزیدیم. برای همین میخواستم اول از همه برای خاله شیرین و همه خاله هایی که اینجا آمدن تا به ما کمک کنن یک دست بلند بزنین.» همه بچه ها شروع کردند به دست زدن. خدیجه ادامه داد «بعدش می خواستم یک دونه مبصر از میون شما انتخاب کنم. کار مبصر خیلی سخته. اون مسوول همه بچه های بزرگ و کوچیکه. باید مواظب باشه که چیزی کم و کسر نداشته باشن و اگه دید یکی از بچه ها چیزی می خواد فورا اون رو به خاله ها بگه. اگه یکی از بچه ها احساس دلتنگی میکنه. فورا بیاد به من و یا یکی از خاله ها بگه. راستش هرچی فکر کردم دیدم که هینا از همه بزرگتره. هینا، هینا؟ کجایی؟» هینا با تردید دستش را بالا برد. خدیجه گفت «بیا اینجا دخترم. بیا اینجا پهلوی من.» هینا به آرامی از صف جدا شد و رفت پهلوی خدیجه ایستاد. خدیجه گفت «متاسفانه توی این زلزله خیلی از آدما کسایی که دوست داشتن رو از دست دادن. مطمئنم که خدا همه شون رو برده بهشت پهلوی خودش.» بعد، در حالیکه دستش را روی شانه هینا می گذاشت ادامه داد «هینا هم مثل خیلی از شماها، غصه داره، و مثل خیلی از شماها می خواد هرچه زودتر برگرده به شهرش. ولی فعلا نمی شه. خُب. هینا جان، شما از امروز مبصر همه بچه ها هستی. باید مثل خاله ها از بچه ها مواظبت کنی، و مهمتر از همه دوستشون باشی و اگه چیزی می خواستن رو فورا به من و یا خاله بگی. تو الان مثل خواهر بزرگتر همه بچه ها هستی، و اگه یک روز خاله شیرین نبود که قصه بگه تو اگه بلدی براشون قصه بگی و یا از روی کتاب قصه بخونی. قبوله؟» هینا سرش را به طرف بالا چرخاند و در حالیکه به چشمان خدیجه نگاه می کرد سرش را به علامت مثبت تکان داد. خدیجه گفت «خُب حالا همه برین دنبال بازی تا ناهار حاضر بشه».

شیرین که شاهد این انتصاب و ترفیع درجه بود به خدیجه نزدیک شد و گفت «حقا که خانم مدیری. حالا می خوای چیکار کنم. قصه رو بچرخونم و دودمان شاه و وزیر رو به هم بزنم یا اینکه قصه رو بچرخونم و شاه رو همسو و همسطح کارگر و طبقه مستضعف کنم؟ خوبی قلم در اینه که آدم می تونه به هر طرف که بخواد بچرخوندش. ولی توی عالم واقعیت، حق با هینا است. اینها همه قصه است. توی تموم بچه های زلزله زده، همین چندتا هستن که شانس آوردن و تونستن قسر در برن. بقیه یا دارن از سرما می لرزن و یا اینکه زیر دست این دائی و اون خاله و یا عمه دارن بیگاری می کنن. خیلی که شانس بیارن ننه باباشون جون سالم به در می برن و برمیگردن به خرابه ای که اسمش خونه است و تا وامی داده بشه و آجر و سیمانی پیدا بشه و این و اون سهم دزدیاشونو وردارن میشه سال دیگه همین موقع ها.» خدیجه در حالیکه با هرکدام از جملات شیرین سرش را به علامت مثبت تکان می داد گفت «ما باید وظیفه مونو انجام بدیم. شیرین خانم دقیقا بخاطر همه این حرفایی که زدین، ما باید کارمون رو درست انجام بدیم. باید به همین چند تا بچه کمک کنیم تا توی این دریای پر تلاطم، حداقل دوتا دختر رو نجات بدیم. نذاریم مورد سوء استفاده قرار بگیرن.» بعد از کمی مکث ادامه داد «شاه و وزیر، هم نداریم. اینا همشون دزدن. من اینهمه از خدا عمر گرفتم ولی تا الان یک شاه و وزیر رو ندیدم که ندزده. یکی رو ندیدم که تاج و تخت رو دو دستی به مردم تقدیم کنه.» شیرین در حالیکه زانویهایش را می مالید گفت «هرکسی که سر قدرت بشینه اینطوریه. من فکر نکنم یک سیاستمدار درست و حسابی و مردمی پیدا بشه که همه چیز رو برای مردم بخواد. همه شون سرو ته یک کرباسن. تا به قدرت نرسیدن خیلی وعده می دن. هیچکس بهتر از اونا پیدا نمی شه، ولی وای به روزی که بشینن روی صندلی صدرات و تنه شون بخوره به تنه بقیه صاحبای قدرت. یکشبه همه چی یادشون می ره و همیشه هم برای این فراموشی بهانه دارن. اگه بگی آقا دست از قدرت بشور و برو فورا میگه حتما ولی بذار همه چی آروم بشه. بذار وضع مردم کمی بهتر بشه. بذار این ماه و ماه بعدی بگذره. همه شون همینطورین.» یکی از مددکارها که کمی آنطرف تر به گوش ایستاده بود رو کرد به شیرین و گفت «همه که اینطور نیستن حاج خانم. امام خمینی از همون روز اول که آمد تا روزی که رفت پیش امام حسین، نه چیزی برای خودش ورداشت، و نه دست به اشرافیگری زد. صبح و ناهار و شام هم که سیب زمینی پخته می خورد. نه حاج خانم، شاید حق با شما باشه که شاه و وزیرا دزد باشن، ولی امام و همین آقای خودمون حتی یک شاهی برای خودشون ور نداشتن. می توونستن ها، ولی دستشون به بیت المال دراز نشد. همه رو نباید با یک صابون شست و کنار گذاشت. هینا هم غلط کرده که این حرفا رو زده. اگه پاسدارا زدن عموشو تلف کردن یعنی یا منافق بوده و یا یکی از همین کمونیست های خدانشناس.» شیرین بی آنکه عکس العملی نشان دهد گفت «اینایی که شما می گین که اصلا درسته و درباره اش نمیشه بحث کرد. ولی توی همه تاریخ شما چندتا مثل امام دیدین؟ خیلی کم. هر صدسال دویست سال یکی میاد و مثل سایه میره و بقیه هم نمی تونن مثل اون رفتار کنن. برای همینه که ما چهارده تا معصوم بیشتر نداریم و بعدش هم امام و حالا هم آقا. نه، باید حساب اینا رو از بقیه تو تاریخ جدا کرد.» خدیجه در ادامه گفت «البته باید اهل سیاست و اینجور چیزا هم باشی تا بتوونی قضاوت کنی. من که یک عمریه دور سیاست رو خط کشیدم» شیرین هم با خنده گفت «منکه اصلا نمی دوونم سیاست با ث است یا با ص» خدیجه برای اینکه بحث را درز بگیرد گفت «حالا بچه ها کجا هستن؟ شما مطمئن باشین که بچه های زیر 5 ساله بیشتر تحت نظر قرار بگیرن. منم بهتره برم دنبال کاغذ بازی که هیچموقع تموم شدنی نیستن.» خدیجه از یک طرف رفت و شیرین از طرف دیگر و در این میان مددکار ماند و هینا. هینا با لحنی پرسشگر گفت «پس من برم پهلوی بچه ها ببینم چی می خوان؟» سمیرا که هنوز آتشی بود با غضب گفت «نخیر تو همینجا پهلوی من باش تا ببینم اصلا تکلیفت چی هست». هینا که کاملا گیج شده بود و نمی فهمید قضیه بر سر چیست، گفت «ولی خاله گفت که من مبصرم و باید مواظب بچه ها باشم». سمیرا بی توجه به این حرف ادامه داد «مبصر بی مبصر. هرچی من میگم. تو از الان به بعد همیشه با منی تا ببینم اصلا حرف حسابت چی هست» هینا که در عرض چند دقیقه ارتقا درجه و الانم تا به حد آدم بی تکلیف سقوط کرده بود زد زیر گریه و گفت «ولی من مبصرم. خود خاله گفته» سمیرا که صبرش لبریز شده بود با تشر گفت «خاله غلط کرده. هی برام خاله خاله میکنه» هینا که از تشر سمیرا جا خورده بود با صدای بلندتر زد زیر گریه و در حالیکه هق و هق می کرد گفت «خاله خدیجه مدیره، تو که نیستی. اون..» ولی هنوز جمله تمام نشده بود که صدای سیلی که به صورتش خورد در فضای اتاق پیچید و بچه ها همه به طرف صدا چرخیدند. هینا در حالیکه دستش را روی صورتش گذاشته بود بلند گفت «آخ.. و بلندتر گریه کرد» یکی دیگر از مددکارها به طرف سمیرا و هینا رفت و پرسید «چی شده، اینجا چه خبره؟» قبل از اینکه سمیرا بتواند پاسخ بدهد، یکی از بچه ها فریاد زنان از اتاق بیرون دوید و بلند بلند گفت «خاله شیرین، خاله شیرین، خاله سمیرا مبصر رو کتک زد. خاله شیرین» خدیجه از اتاقش بیرون آمد و به طرف بچه رفت و دستش را گرفت و پرسید «چی؟ چی شده؟» بچه با هیجان که بوی ترس می داد گفت «خاله سمیرا مبصر رو کتک زد. محکم محکم زد تو صورتش». خدیجه با عجله به طرف اتاق استراحت دوید و به مجرد اینکه وارد شد دید که هینا در حال گریه و سمیرا در حال مشاجره با یکی دیگر از مددکارهاست و با صدای بلند می گوید «دختره یک وجبی به پاسدارا فحش میده. اگه اینا نبودن که الان داعش و منافقین تمووم شهر ها را گرفته بودن. خُب عموت حقش بوده که پاسدارا زدن کشتنش. منم اگه بودم می کشتمش. همتون رو باید کشت.» و چون چشمش به خدیجه گفت «من اینجا نمی توونم کار کنم. شما ها دارین مار توی آستینتون می پرورونین.» خدیجه با آرامش دست سمیرا را گرفت و با خودش از اتاق بیرون برد و بی انکه حرفی بزند او را به طرف اتاق کار کشاند. سرو صدا باعث شد که شیرین و آقا رسول و بقیه هم داخل ساختمان جمع شده و به خدیجه و سمیرا نگاه کنند. زمان هرچه بیشتر می گذشت سمیرا عصبی تر می شد و تا برسند به اتاق کار، تمام بدنش می لرزید. خدیجه قبل از اینکه در را ببندد به شیرین اشاره کرد که او هم وارد اتاق شود و از آقارسول خواست که چند تا چایی و قند برایشان بیاورد.

وقتی آقارسول چای را آورد، سمیرا در حال گریه بود و هق هق کنان می گفت «چندماه پیش شوهرم که تازه عقد کرده بودیم نزدیکای مریوان کشته شد. تازه منتقل شده بود. قرار بود بعد از عید برگرده همدون و کارامونو تموم کنیم. همیشه می گفت که به این حرفا کار نداره فقط می خواد برای خدا و مردم کار کنه و از مرزها مراقبت کنه. هرچی بهش گفتم که دم مرز موندن خطر داره، گوش نمی کرد. هنوز چند روزی نگذشته بود که بی وجدانا توی کمینگاه انداختنش و درجا زدن کشتنش.» خدیجه با ایما به آقارسول فهماند که از اتاق بیرون رفته و در را هم پشت سرش ببندد. شیرین در حالیکه معلوم بود تحت تأثیر قرار گرفته گفت «ولی سمیرا جان اینا به این دختر بچه ده ساله چه مربوط؟ آخه مگه اون زده آقاتو کشته؟ خودش ننه باباش رو از دست داده. قبلش هم که اصلا تموم خونوادش رو از دست داده بود. چه فرقی داره که کی اونا رو کشته؟ برای این دختر بچه این مهمه که دیگه کسی رو نداره. هرکی کشته، هرکی مقصره، اون فقط می دوونه که توی این دنیا، توی تموم ایرون حتی یک نفر هم نداره. حتی گربه خوشگلش هم نیست. حال وسط این هیری بیری، شما عدل بهش سیلی می زنی. آخه خدارو خوشش میاد؟» سمیرا گفت «ولی آتیش گرفتم وقتی درباره پاسدارا اونطوری با غیظ صحبت کرد. از صداش معلوم بود که اگه تیر و تفنگ داشت همه پاسدارا رو می کشه» خدیجه در حالیکه سعی می کرد سمیرا را با نوازش آرام کند گفت «این حرفا چیه سمیرا جان. بچه ده ساله چی می فهمه. اوون الان یک دشمن بیشتر نداره» سمیرا با خنده ای تلخ گفت «حتما من؟!» خدیجه با آرامش گفت «نه عزیزجان، زلزله. اون فقط می دوونه که خدا و پیغمبر و پاسدار و شهردار و دهیار و کی و کی، هیچکدوم به دادش نرسیدن. همه با هم دست به یکی کردن تا ننه و باباش رو ازش بگیرن. تنها کسایی رو که توی این دنیا داشت ازش بگیرن. اون الان ننه و باباش رو می خواد. الان میخواد از این ساختمون جهنمی برگرده به ده خودش و با بقیه بچه ها بازی کنه، تا ننه اش صداش کنه که هینا بیا موقع غذاست. الان من و تو مادرشیم که اوونم اینطوری شد. بجای اینکه دردش رو تسکین بدیم، می زنیمش.» شیرین که دید خدیجه دارد تندروی می کند رشته سخن را در دست گرفت و گفت «البته حق با تو هم هست. بالاخره تو تازه عروس داغداری. راستش منم اگه بجای تو بودم شاید همیقدر جوش میاوردم. ولی خُب، کتک زدن بچه کار درستی نیست، مخصوصا که ما با هزار زحمت اونا رو از اونسر دنیا به اینجا آوردیم که امن باشن. اگه کسی بشنفه که ما بچه را کتک زدیم، هم اینجا رو می بندن، و هم همه این بچه ها رو برمیگردونن به زیر همون چادرای کذایی.»

سمیرا از جایش بلند شد و در حالیکه مقنعه و چادرش را مرتب می کرد گفت «هی میگین گناه دارن. من گناه ندارم؟ فقط ده سال از اون بزرگترم. هنوز خونه بخت نرفته بیوه شدم. ده سالم بود که پسرخواهرم رو تو همین مریوان کوفتی از دست دادم. سی سال پیش عموم رو تو عملیات مرصاد از دست دادم. میگین او کسی رو نداره، پس من چی؟ اگه پسر خواهرمو و عمو و شوهر بخت برگشتم نبودن و از مرزها دفاع نمی کردن، الان شماها کجا بودین. زلزله حداقل مشکلتون بود. بجای اینکه به من ایراد بگیرین داشتین کلفتی منافقین و داعش رو می کردین. فکر کنم اینجا جای من نیست. با اجازه میرم اسباب و کیفم رو جمع می کنم و با اتوبوس بر میگردم همدوون، ولی بذارین یک چیزی بهتون بگم. همین بچه های بیگناه پس فردا که بزرگ بشن، اولین کاری که بکنن جلوی من و شما وامیستن. میگین نه، صبر کنین و ده سال دیگه بهم میرسیم.» صحبت سمیرا با صدای بچه ها که بیرون از اتاق هیاهو می کردند قطع شد. خدیجه رو به شیرین کرد و گفت «این خونه جنّی شده. یکمرتبه بچه ها که تا دیروز حرف نمی زدن، به حرف اومدن و خونه رو رو سرشون می ذارن.» بعد رو به سمیرا کرد و گفت «سمیرا جان هرچی دوست داری و صلاح میدوونی، ولی ما فقط یک هدف بیشتر نداریم. کمک به زلزله زده ها. وارد سیاست و این حرفا هم نمیشیم. نه اصولگرا هستیم و نه اصلاح طلب. کار ما فقط یک چیزه. کمک به زلزله زده ها. تو هم قبل از اینکه عجولانه تصمیم بگیری روی این حرف من فکر کن، ولی اگه بازهم تصمیم گرفتی که بری، خدا به همراهت باشه، و واقعا متاسفم که نومزدت رو به این زودی از دست دادی. حالا برم ببینم این همه سرو صدا برای چیه» و در اتاق کار را باز کرد و پشت در با صورت پریسا و پرستو روبرو شد که بچه ها دورشان جمع شده و با خوشحالی بالا و پایین می پریدند.

علی ناظر

زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.