شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۷ اوت ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه کشواد و اهتوخشی
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

جهت اطلاع خواننده، این سلسله داستانها که سالها پیش نوشته شده و هماکنون بازنویسی و به روز می شوند، هرچند نشانه هایی از حماسه شاهنامه دارند، اما بازگو کردن آن داستانها نبوده و در بسیاری از موارد نگارنده تنها اسم و یا شعری از آن، و یا از اوستا به عاریه گرفته است. خلاصه اینکه، این نوشتار شاهنامه نویسی و یا نقالی آن نیست که آن تبحری کلاسیک و درکی بالا از تاریخ و زبان و ادبیات فارسی می طلبد که این نویسنده در آن حیطه فقیر و عاجز است. و اما در مورد زاویه نگاه این قصه، از واژه اهتوخشی بهره جسته ام.
چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مرد / که آزاده را کاهلی بنده کرد
چهارم که خوانند اهتو خوشی / همان دست‌ورزان اباسرکشی
کجا کارشان همگنان پیشه بود / روانشان همیشه پراندیشه بود (شاهنامه – جمشید 29)

اهتوخشی/اهنوخشی/هوتُخشان/ اهتوخوشی= مردم دست ورز و پیشه وری که اهل اندیشه اند. علی ناظر

 

و اما قصه کشواد و اهتوخشی

کشواد پس از گریز از فریب هریمه، رو به خورشید و پشت به ضحاکیان، بدون لحظه ای توقف، به راهی که کاوه پیش روی او نهاده بود ادامه داد، و هرچه بیشتر به سوی خورشید گام بر می داشت، از کودکی و نوجوانی بیشتر فاصله می گرفت. کشواد دیگر آن نوجوانی که از کاوه و کارن جدا شد، نبود، و می رفت تا در کنار کاوه و فریدون، گرزی گاوسر در دست فشرده و دودمان ضحاکیان را از میان بردارد. شبها که سیاهی بر جهان دامن می گستراند و ظلمت بر نور پیروز می شد، با یاد ستمدیدگان و کاویانیان و برای شکستن  ظلمت و سکوتی که می رفت تا ایران و جهان را در خود به بلعد، نغمه سر می داد:
چو ايران نباشد تن من مباد/بدين بوم و بر زنده يک تن مباد 
بيا تا همه تن به کشتن دهيم/مبادا که کشور به دشمن دهيم 
دريغ است ايران که ويران شود /کنام پلنگان و شيران شود

شبی نبود که با یاد قباد و میلاد چشم بر هم نگذارد و با نام آنها روز آغاز نکند. بارها رو به آسمان می کرد و آرزو می کرد تا همچون میلاد و قباد بتواند جان فدای ایرانزمین کند. آرزوی کشواد سرانجام جامه عمل بخود گرفت روزی که به قرارگاه اهتوخشی رسید.

مردمان اهتوخشی، همچون کاوه چهره ای آفتاب خورده و دستانی پینه بسته داشتند. برخی به دهقانی مشغول بودند و دیگران با آهن و سنگ، گاوآهن و داس و پتک و سلاح می ساختند. در میان اهتوخشی زنان همچون مردان لباس کار بر تن و هریک خنجری از کمر آویزان داشتند. کودکان اهتوخشی، گرد سفیدمویان جمع شده و به داستان جمشید و جهانی که جمشید آفرید گوش فرا می دادند. سفیدمویان از گذشته هایی دور قصه هایی عجیب تعریف می کردند. از دورانی که همه برای شکست اهریمن همپیمان بودند و یک هدف بیشتر نداشتند، صلح، برابری و همزیستی برای دنیایی بهتر. سفیدمو به کودکان هشدار می داد «اما روزی رسید که جمشید به دستاورد هایی که با یاری مردم ایرانزمین به دست آورده بود، غرّه شد و خود را فراتر از مردم و میترا تصور کرد. از آنروز به بعد، جمشید با سقوط معنوی و مادی، آغازگر دروغ و فریب و دوگانگی شد. دیگر آن پاک طینت رستگاری که مردم و میترا حامی اش بودند، نبود. خود را محور تمام تغییرات می دید، و مردم را از خود گریزان کرد. مردمان اهتوخشی که کار و پیشه وری را پایه تمام نیکی ها می دانستند، از جمشید جدا شدند و به این نقطه نقل مکان کردند. طولی نکشید که نظم موجود دگرگون شد، و جمشید مورد خشم میترا و مردم قرار گرفت.»

کشواد در گوشه ای ایستاده و به آموزه های سفیدمو گوش فرا داده بود، و دائما کاوه را به خاطر می آورد که سالها پیش، هنگامی که کشواد خود کودکی بیش نبود و بسیاری از عموهایش هنوز طعمه اژدهاکیان نشده بودند، برای او از انحراف جمشید قصه ها تعریف می کرد. صدای موسفید او را به دوران کنونی بازگرداند «بچه ها به خودمحوری آلوده نشوید. از فرجام جمشید عبرت بگیرید.  هرگز  آن روز نحسی را که جمشید مردم را نادیده گرفت از یاد نمی برم. جمشید متبکرانه گفت : خور و خواب و آرامتان از منست/ همان کوشش و کامتان از منست. اما، اینچنین نبود. جمشید بدون مردم توانی نداشت چرا که فرّایزدی تنها با آنهائیست که با مردم و برای مردم زندگی می کنند.  طولی نکشید که مرگ و میر و جدایی و از هم گسیختگی در ایرانزمین همه گیر شد، و جمشید با این پیام ایزدی روبرو شد که منی چون به پیوست با کردکار/شکست اندر آورد و برگشت کار»

موسفید پیش از آنکه به قصه ادامه دهد، نگاهش با نگاه کشواد گره خورد و بر هر دو چهره لبخندی آشنا نشست. موسفید رو به بچه ها کرد و گفت «می دانید او کیست؟ او نوه کاوه، سردار زحمتکشان و اهتوخشیان است.» و سپس به سوی کشواد خیز برداشته و او را در آغوش گشود. «عزیز کاوه، به خانه خودت خوش آمدی». کشواد در حالیکه در چشمانش اشک شادی می جوشید، سر در برابر موسفید خم کرده و با غروری غیرقابل وصف گفت «عموجان، انتظار همه چیز و همه کس را داشتم، بجز دیدن تو در اینجا. شنیده بودم که به آنطرف رودخانه سفر کرده و در آنطرف قرارگاه داری». موسفید همانطور که کشواد را در آغوش گرفته بود گفت «آنطرف رودخانه جای فریدون و یارانش است. ما پیشه وران پای از ایرانزمین بیرون نمی گذاریم. همچون کاوه از این خاک برخاسته و بر این خاک می افتیم، اما به آنسوی رودخانه نخواهیم رفت. دیگر اینکه، اوفریتونیان را با پیشه وران کاری نیست. آنها به دنبال تاج و تخت و قدرتند و ما پیشه وران به دنبال صلح و آرامش و برابری؛ و در تعجبم که کاوه می خواهد به فریدون یاری رساند.» کشواد در پاسخ گفت «عموجان به خاطر داشته باش که مغز آبتین پدر فریدون خوراک اژدهاکیان شد. شاید بتوان گفت که آبتین نخستین قربانی اژدهاکیان است»، و با تعجب از موسفید پرسید «عموجان شما از کجا می دانید که کاوه چه تصمیمی دارد؟ مگر او اینجاست؟» موسفید گفت «نه عزیز کاوه. اما میلاد اینجاست و او همه چیز را برای من تعریف کرده است.» کشواد گویی که می خواهد بال در آورده و پرواز کند با هیجان پرسید «عمو میلاد؟ او و عمو قباد توانستند از چنگال ضحاکیان بگریزند؟» موسفید با نگاهی که از آن غم می بارید به کشواد گفت «بنشین و کمی استراحت کن تا داستان را برایت تعریف کنم.» اما لحظاتی بعد که با بی صبری کشواد روبرو شد گفت «عزیز کاوه، میلاد به من گفته که تو پیک کاوه به فریدون هستی.» و چون با حیرت کشواد روبرو شد ادامه داد «می دانم! می دانم که میلاد نمی بایستی چنین راز مهمی را به کسی حتی به من بگوید. بقول خودش اعتماد بیش از حد به من باعث شده که این راز را لو بدهد. من او را به شدت ملامت کردم، و او به اشتباه خویش پی برد. هرچه که بوده و هست، من از نقش آفرینی تو باخبر شده ام، و اگر من باخبرم، بدون شک ضحاکیان هم خبردار شده و در کمین تو نشسته اند. البته می دانی که سخنی از من به بیرون درز نخواهد کرد. به هر روی، می خواهم به من قول بدهی که هرآنچه به تو می گویم را به کسی بجز کاوه بازگو نکنی، حتی و بخصوص به میلاد»
کشواد در نگاه موسفید هشداری همراه با ترس می دید، اما نمی توانست علت آن را حدس بزند. بدون لحظه ای درنگ و در حالیکه دست روی قلبش گذاشته بود گفت «حتما عموجان. حتما!» موسفید در حالیکه سر و موی کشواد را نوازش می داد به آرامی گفت «می دانم عزیز کاوه. می دانم!» سپس به اطراف خود نگاهی انداخت، گویی که می خواست مطمئن شود کسی صدای او را نمی شنود، و با صدایی که به پچ پچ می مانست گفت «مدتیست که میلاد چند تپه آنطرفتر قرارگاهی زده و عده ای را هم گرد خود جمع کرده و سعی دارد از اهتوخشی ها هم یار گیری کند. تا بحال تعداد نه چندان زیادی به او پیوسته اند. در نشستی درونی من با این همسویی مخالفت کرده و اکثرا با من موافق بودند.» کشواد که دیگر طاقت صبر نداشت با صدایی کمی بلندتر پرسید «اما چرا؟ چه بهتر از این. روزی که همه جدا شدیم کاوه به همه گفت که در تشکیل کانون و یار گیری از افرادی که مایل به مبارزه علیه ضحاکیان هستند تلاش کنند. خوب، میلاد هم در حال تشکیل کانون است.» موسفید با همان صدای آرام گفت «شاید! اما میلاد روزی که به اینجا آمد چند نفر دیگر او را همراهی می کردند.» کشواد دوباره با بی صبری گفت «چه بهتر! در مسیر راهش به اینجا توانسته نیرو جذب کند». موسفید در حالیکه لبخند می زد دست کشواد را در دستش گرفت و گفت «تا زمانیکه دستت را رها نکرده ام، اجازه صحبت نداری. قبول؟» و بی آنکه منتظر پاسخ بماند ادامه داد «افرادی که او را همراهی می کردند از جنس ما نیستند.» کشواد دستش را بیرون کشید و پرسید «جنس ما؟» موسفید که صبرش از بی انضباطی کشواد به سر رفته بود با تشر گفت «شاید برای خودت یلی شده باشی، اما اگر یکبار دیگر حرفم را قطع کنی، با همین چوب می زنم بر فرق سرت که تا مدتها یادت بماند چگونه احترام موسفید را نگاه داری» کشواد که صورتش از خجالت سرخ شده بود در حالیکه سرش را پایین انداخته بود گفت «می بخشی عموجان». موسفید دستی مهربانانه بر سر کشواد کشید و گفت «چشمان کسانیکه میلاد را همراهی می کردند از خون سرخ تر بود» کشواد پیش از آنکه بتواند خود را کنترل کند، با خشم و تعجب گفت «ضحاکیان؟! عمو میلاد و ضحاکیان؟! غیر ممکن است. او خودش و عمو قباد اولین پیشتازانی بودند که برای کمک به فرار بقیه، خودفدایی کردند. نه! غیر ممکن است!» موسفید به چشمان کشواد که پر از اشک شده بود نگاه کرد و گفت «ضحاکیان همه جا هستند. و برای جنگ با ضحاک باید از جنس کاوه بود. میلاد نتوانسته بکشد.» کشواد بی اعتنا به تهدید موسفید، در حالیکه به چوب در دست او خیره شده بود پرسید «عمو قباد هم همراه اوست؟» موسفید در حالیکه با چوب در دستش بازی می کرد گفت «نه! به من خبر رسیده که قباد برای نجات میلاد خودفدایی کرده، و کارمایل هم توانسته میلاد را فراری دهد، اما در مسیر راهش به اینجا، میلاد طعمه هریمه شده و به سیاهی پناه می برد.» موسفید در حالیکه چوب را به گوشه ای می گذاشت ادامه داد «میلاد می گوید که آمده تا راه را برای فریدون بازکند، تا اوفریتونیان بتوانند به راحتی از رودخانه بگذرند. اما موقعیتی که او برای استقرار انتخاب کرده در بالای تپه و به شیوه ایست که می تواند سپاه فریدون را به هنگام گذر از آب مورد تهاجم قرار داده و قلع و قمع کند. بجز اینکه، آموزش هایی که در قرارگاه خود می دهد، در راستای مذاکره بجای مبارزه با ضحاکیان است. میلاد می گوید که با مذاکره می شود کشتار را به حداقل رساند. و با همین شیوه توانست تعدادی از پیشه وران را همراه خود کند. میلاد می گوید اگر اهتوخشی و قرارگاه او همسو شده و به ضحاکیان پیام بدهند که ما در حال پیوستن به فریدون هستیم مگر اینکه وارد مذاکره با ما شود، می توانیم پیش از رسیدن فریدون به اینسوی رودخانه و کاویانیان به قرارگاه اهتوخشی، زمینه صلحی پایدار بین ضحاکیان و فریدون را فراهم آورده و از خونریزی جلوگیری کنیم.» کشواد در حالیکه دست بر نیام شمشیر داشت گفت «اما میلاد اشتباه می کند. ضحاکیان تنها یک هدف دارند. قتل جوانان برای هرچه زنده نگاهداشتن اژدها و ضحاک.» موسفید در حالیکه چوب را دوباره در دست می چرخاند گفت «حال مطمئن شدم که به راستی کشواد عزیز کاوه هستی. حال می خواهم کاری بسی سخت تر از پیک کاوه بودن به تو محول کنم. اما باید قول بدهی که این راز را هرگز بازگو نکنی، بجز به کاوه» کشواد به چشمان موسفید خیره شد و گفت «هر رازی که ایرانزمین را از پلیدی ضحاکیان پاک کند در قلب خود می سپارم.» موسفید با تکان دادن سرش بمثابه تأیید این سوگند گفت «می خواهم به قرارگاه میلاد رفته...» و چون دید کشواد می خواهد حرف او را قطع کند با چوب بر سر او کوبید و با لحنی تحکم آمیز ادامه داد «و با او برای چند روزی دمخور شوی. اگر از تو پرسشی کرد به او راست بگویی، اما نه تمام حرف ها را. بگذار باور کند که قرار است به آنسوی رودخانه رفته تا از فریدون پیام برای کاوه بیاوری. بگونه ای عمل کن که باور کند تو به او شک نکرده ای و هرچند با او مخالفی اما راهکار او را یکی از راهکارهای ممکن ارزیابی می کنی. سپس از او جدا شده و به سوی فریدون بشتاب. در راه بازگشت دوباره به قرارگاه میلاد برو و روز حرکت فریدون را به او بگو. مطمئن باش که فریدون از صحبت من و تو بی اطلاع می ماند تا ضحاکیان که در اطراف قرارگاه فریدون و در آنسوی رودخانه مانورهای اوفریتونیان را در نظر دارند، نتوانند میلاد را باخبر کنند. به هنگام بازگشت، پس از آنکه روز حرکت اوفریتونیان را به میلاد گفتی، بیا اینجا و به ما هم آنروز را اطلاع بده و به سوی کاوه بشتاب و تمام صحبت هایم و این نقشه را برای او مطرح کن. به او بگو که یکروز پیش از حرکت فریدون به اینسوی رودخانه، به هنگامی که میلاد تمام تمرکزش به آنسوی رودخانه است، اهتوخشی از پشت به قرارگاه میلاد حمله برده، و میلاد و ضحاکیان را تار و مار می کند. اما کاوه باید بداند که نیروی ما اندک، و توان رزمی ما در قیاس قرارگاه میلاد نیست و اگر به موقع نرسد، هر لحظه امکان دارد که اهتوخشی نتواند به رزم ادامه داده و میلاد به بازسازی بپردازد.» و در حالیکه هنوز چوب را درستش می چرخاند به کشواد گفت «حال برخیز و هرچه سریعتر خود را به قرارگاه میلاد برسان.» کشواد در حالیکه در فکر بود و سعی می کرد هرآنچه شنیده است را سبک و سنگین کند، از جایش بلند شد و موسفید را در آغوش کشید و گفت «باور نمی کنم، میلاد و ضحاکیان؟!». کشواد گامی از موسفید دورنشده بود که چیزی محکم بر سرش خورد و چون برگشت موسفید را در حالیکه چوبش را بالای سرش می چرخاند دید. موسفید در حالیکه می خندید گفت «پسر همیشه مواظب پشتت باش، وگرنه بجای این چوب، بر سرت چماق فرود خواهد آمد. بخاطر داشته باش که ضحاکیان از جنس من نیستند که تو را عزیز کاوه بدانند. برای آنها تو یک طعمه هستی که یا باید همچون میلاد قربانی شوی و یا آنکه در برابر چشمان کاوه به قتل برسی. یادت نرود که همیشه از پشت ضربه می خوری».

کشواد در حالیکه سرش را مالش می داد از موسفید دور شد، اما غرق در فکر و حیرت بود. نمی توانست باور کند که میلاد به دشمن پیوسته، و از خود می پرسید اگر افرادی همچون میلاد به کاویانیان پشت کنند، چه کسی می ماند، و دیگر به چه کسی می شود امید داشت و اعتماد کرد؟ تنها پاسخی که می توانست پیدا کند موسفید و اهتوخشی بود؛ اما با هراس از خود می پرسید از کجا معلوم که آنها هم به میلاد نپیوندند، مگر نه اینکه موسفید می گوید تعدادی از اهتوخشی به  قرارگاه میلاد نقل مکان کرده اند. آیا می توانم به سخنان موسفید باور داشته باشم؟ مگر نه اینکه اهتوخشی ها جمشید را تنها گذاشتند؟ کشواد در حالیکه با این افکار کلنجار می رفت به چند نتیجه رسید که پیوستن جداشدگان از اهتوخشی به میلاد می تواند به چند دلیل باشد. یا موسفید دروغ می گوید، یا آنها پشت به کاوه و ایرانزمین کرده اند، و یا اینکه برای تقابل با ضحاکیان راهی دیگر جسته اند. هرچه باشد، نمی شود روی کمک آنها به کاویانیان حساب باز کرد.

کشواد به بالای تپه رسیده بود و می بایست از آن بالا قرارگاه میلاد را ببیند، اما به جز رودخانه ای خروشان چیز دیگری دیده نمی شد. کشواد با حیرت و شادی به خود گفت «موسفید دروغ می گفت. خبری از میلاد و یا قرارگاه او نیست. موسفید دروغ می گفت! میلاد به همراه قباد جان فدای ایرانزمین کرده و هرآنچه موسفید گفته دروغ بود.» و در حالیکه شادمان و پایکوبان از تپه به پایین می دوید تا از رودخانه بگذرد، با صدایی بلند فریاد می زد «هرآنچه می گفت دروغ بود. دروغ بود» که به ناگهان زمین زیر پای او دهان بازکرد و با تمام سنگینی وزنش به پایین سقوط کرد، گویی به جهنم سقوط می کند و این سقوط تمامی ندارد، اما عاقبت بر سطحی سخت فرود آمد. فشاری که به پا و زانوهایش وارد آمده بود، نمی گذاشت از جایش برخیزد. فضای اطرافش همچون شب، سیاه بود. تاریکی او را در آغوش گرفته بود و می خواست با تمام توان کشواد را در خود حل کند. کشواد از جای برخاست و شمشیر از نیام بیرون کشید، اما ضربه ای سخت که از پشت بر سر او فرود آمد او را بیهوش کرد.

وقتی کشواد به هوش آمد، خود را در محیطی ناآشنا دید. تنها چیزی که می توانست تشخیص دهد چندین جفت چشم که در کاسه ای از خون دودو می زدند و به او خیره شده اند، بود. سرش به شدت درد می کرد و رگه های خون که روی صورتش خشک شده بودند را حس می کرد. با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می شد پرسید «من کجا هستم؟ شما کی هستید؟» و سعی کرد از جایش بلند شود، اما صاحب یکی از آن چشم ها، پنجه بر شانه او گذاشت و او را به پایین فشار داد و از بلند شدن کشواد جلوگیری کرد. درهمین زمان، از پشت سر این چشمان، صدای آشنایی را شنید که می گفت، «آخرش به حال آمدی؟ صدبار به اینها گفته ام وقتی که چماق را پایین می آورید به قصد مرگ نزنید. مرده به درد ما نمی خورد. زنده اش می تواند به ما اطلاعات بدهد. بزنید، اما نه به قصد کُشت، اما مگر اینها حرف آدم را گوش می دهند. وقتی یک سنّتی نهادینه می شود، تغییر آن سنّت خیلی سخت است. زدن به قصد کُشت هم در وجود اینها نهادینه شده، ولی ناراحت نشو، درست می شوند. طول می کشد ولی آخرش درست می شوند» کشواد سعی می کرد صاحب صدا را پیدا کند، اما صدا گویی از مکانی نامرئی می آمد. تمام نیرویش را جمع کرد و پرسید «شما کی هستید؟ از من چه می خواهید؟»

صدا در پاسخ گفت «ما روزبانان هستیم».
کشواد گفت «روزبانان کی هستند؟ با من چکار می خواهید بکنید؟»
- «روزبانان در بین سیاهی و روشنایی زندگی می کنند. نه با ضحاکیان هستیم و نه با اوفریتونیان»
- «از من چه می خواهید؟ من که نه ضحاکی و نه اوفریتونیان هستم؟»
- «می دانم. تو کاویانی هستی. اسمت کشواد است و راهی طولانی را طی کرده ای تا بتوانی به فریدون رسیده و پیک او بشوی»
- «درست می گویی. اسمم کشواد است و قرار بود پیک فریدون بشوم، اما دیگر نمی خواهم پیک فریدون و یا هیچکس دیگری بشوم. فقط می خواهم به آنسوی رودخانه بروم. شنیده ام که یکی از عموهایم به نام میلاد در آنسوی رودخانه قرارگاهی دارد. می خواهم از او جویای حال پدرم باشم. آیا پدرم هم به کام ضحاکیان افتاده یا نه؟»
- « از کجا شنیده ای که میلاد در آنسوی رودخانه است؟»
- «از یکی از اهتوخشی ها که او هم می خواست به قرارگاه بیاید شنیدم»
- «چرا با تو نیست؟»
- «می گفت که می خواهد به قرارگاه اهتوخشی رفته و سپس به همراه پسر و برادرش به قرارگاه میلاد بروند. مرا رها کنید تا بتوانم به قرارگاه میلاد برسم»
صدا با لحنی آمرانه به روزبانان که با چشمانی سرخ به او خیره شده و هرکدام چماقی کفتارسر در دست می فشردند، گفت «کشواد را تنها بگذارید و کمی برایش غذا و آب بیاورید».
کشواد هنوز سعی داشت صاحب صدا را تشخیص دهد، که به ناگاه صاحب صدا را شناخت و از جایش برخاست و با صدایی که در آن هیجان و شادی موج می زد فریاد زد «عمو میلاد! عمو میلاد این تو هستی؟» صدا شروع کرد به خندیدن و گفت «چقدر طول کشید، پسر؟ فکر می کردم زیرک و باهوش تر از این باشی. غذایت را بخور و استراحت کن تا بعدا با هم مفصل صحبت کنیم.»

روز بعد که کشواد چشمانش را باز کرد خود را در دخمه ای نیمه تاریک یافت. در گوشه و کنار دخمه روزنه هایی به بیرون تعبیه شده بود که از آن نور و هوا می آمد. یکی از روزبانان کمی آنطرفتر در حالیکه چماقی کفتارسر در دست داشت، نشسته بود. کشواد همانطور که از جایش بر می خاست از روزبان پرسید «کی می توانم عمو میلاد را ببینم؟» روزبان برای لحظه ای به او خیره شد و آرام گفت «نه! مثل اینکه این سفر هوش و حواسی برایت نگذاشته» کشواد این صدا را می شناخت اما آن چهره را نمی توانست تشخیص دهد. چهره روزبان میلاد آن نبود که از او و کاوه جدا شده و همراه قباد به پیشباز مرگ شتافته بود. چشمانش در گودی کاسه ای پر از خون به او خیره شده بودند. رنگی بر چهره نداشت و آنچه بود به زردی کمرنگ می نمود. گویی از چیزی می ترسید و یا اینکه سالها رو به خورشید نکرده باشد. مو از سر و رویش آویزان بودند و به آن چهره هیبتی هولناک بخشیده بود. چهره ای که با هر حرکت چماق کفتارسر که در دستان صاحبش دائما در حال چرخش بود، مخوف تر می نمود.
کشواد با شک و تردید از جایش برخاست و به آرامی به طرف چهره رفت و پرسید «عمو؟ به راستی، این خودت هستی؟» میلاد با لبخندی کمرنگ و بی رمق به چشمان کشواد خیره شد و گفت «یعنی اینقدر پیر شده ام؟»
درون کشواد غوغایی بود و با تمام وجود می خواست واقعیت را کتمان کند. نمی دانست که آیا میلاد می تواند در چشمانش بخواند که او در چه فکریست، که از خود می پرسد «یعنی میلاد متوجه نیست که تا به چه حد از جنس ضحاکیان شده است؟ یعنی نمی داند که روزبانان یعنی شکنجه گران؟ چرا چنین اسمی برای خود انتخاب کرده؟ چرا تا به این حد می توان در چشمانش، نفرت و بی هویتی دید؟» کشواد به خود تکانی داد و گفت «عموجان، ما همه پیر می شویم. من آن نوجوانی که تو می شناختی نیستم و بدون شک تو هم دیگر آن یلی که من می شناختم، نیستی.» میلاد با دقت به چشمان کشواد خیره شد. می خواست در چشمان کشواد بخواند که در این جمله پیامی نهفته و کشواد او را به سخره گرفته، و یا اینکه او هنوز آن نوجوان ناپخته ای که می شناخت است. میلاد آهی کشید و گفت «عموجان، اگر تو هم قتل قباد را مشاهده می کردی، و پس از مُثله شدن خیلی های دیگر را. اگر تو هم می دیدی که ضحاکیان چگونه بر سر قباد و جوانان می کوبیدند تا مغزشان را بیرون آورند. اگر تو هم بجای من بودی و می دیدی که کارمایل چگونه مغز قباد را می پخت تا بو و عطر دلخواه اژدها را به خود بگیرد، تو هم امروز چهره ای شکسته و دلی رنجور داشتی.» و سپس از جایش برخاست و دستش را به سوی کشواد دراز کرد و گفت «بیا تا از این دخمه تنگ و تاریک بیرون رفته و با دیگر اعضای روزبانان آشنایت کنم.» کشواد نمی دانست دستی که دراز شده را بگیرد و یا اینکه با شمشیری که هنوز در کنارش است، آن دست را قطع کند، پس با لبخندی گفت «من دیگر پسربچه نیستم که تو باید دست مرا گرفته و راهم ببری» و با یک حرکت سریع خم شد و شمشیرش را از روی زمین برداشت و به میلاد گفت «برویم و دیگر روزبانان را ببینیم. خیلی دلم می خواهد بدانم نقشه راه شما چیست، و چه تفاوتی بین شما و اوفریتونیان و ضحاکیان است». و در همان حال، به یاد داستان هریمه و ضحاک افتاد، که چگونه اهریمن خود را به شکل پزشکی درآورده و ضحاک را متقاعد کرد که تنها راه رهایی از شر مارها بر شانه خود، زدن سر مارها نیست بلکه تغذیه مارها با مغز جوانان است:

بسان پزشکی پس ابلیس تفت / بفرزانگی نزد ضحاک رفت
بدو گفت کاین بودنی کار بود / جهان تا چه گردد نباید درود
خورش ساز و آرامشان دِه بخورد / نباید جز این چاره‌ی درد کرد
به جز مغز مردم مده‌شان خورش / مگر خود بمیرند از این پرورش

کشواد به دنبال میلاد از دخمه خارج شد. از دخمه های اطراف صدای گریه و زاری و درد فضا را پُر کرده بود. فریادهای دلخراشی که عرق سرد بر تن هر پهلوانی می نشاند. کشواد از میلاد پرسید «در این سیاهچال ها چه می گذرد، و این فریادها برای چیست؟» میلاد در حالیکه شانه هایش را بالا می انداخت گفت «روزبانان با چند تن از اهتوخشی ها که به ما پیوسته ولی پشیمان شده اند، در حال گفتگو هستند. طولی نخواهد کشید که اهتوخشی ها دست از یکدندگی بردارند و این داد و فریاد ها به پایان به رسد».

علی ناظر
زن جادو - ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.