شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷ - ۱۹ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه کشواد و سینه سیاه
زن جادو - چرک نویس اول

علی ناظر

بعد از اینکه قباد و میلاد و به دنبالشان ارمایل و کرمایل از مخفیگاه بیرون دویدند، کاوه از همه خواست که سریعا به گروه های کوچک چند نفره تقسیم شده و هرکدام از یک مسیر خودشان را به لب رودخانه برسانند، اما از آن عبور نکنند. قرار بر این شد که کارن و کشواد هم برای مدتی او را همراهی کنند. پیش از جدا شدن، کاوه رو کرد به همه و با تأکید گفت «می خواهم چند نکته را به همه یادآور شوم. هر کدام از شما یک هسته شورش هستید. وظیفه شما فعلا جنگ با ضحاکیان نیست. نخست، باید ستمدیدگان و قربانیان ضحاک را در مسیر راهتان، پیدا کرده و به آنها دو نکته را یادآور شوید. اول اینکه ضحاک بدون حرکت جمعی و در یک شورش همگانی تخت و تاج را رها نمی کند؛ و دیگر اینکه، شاید فریدون منتخب اهورامزدا باشد، و او بتواند با تکیه بر این قدرت الهی تهدیدی جدی برای ضحاک بشود، اما هرگز فراموش نکنیم که این ما، قربانیان و ستمدیدگان هستیم که حرف آخر و ضربه آخر را بر ضحاک فرود خواهیم آورد.» و در حالیکه پتک آهنگری را در دست می فشارد و بالای سرش نگاه داشته بود تا همه ببینند ادامه داد «اگر به این پتک، تیر و کمان، و توان بازوی خود شک کنیم، و فقط به ظهور فریدون و سرنوشتی که خدایان زر و زور برای ما رقم می زنند متکی باشیم، ضحاک همچنان که هزار سال حکومترانی کرده، هزار سال دیگر هم بر گُرده ما سوار خواهد بود، و دیگر جوانی نخواهد ماند که این سرزمین زیبا را به او بسپاریم.» پیش از حرکت ایرج پرسید «اسم رمز نداریم تا بتوانیم با یکدیگر تماس بگیریم». کارن در پاسخ گفت «اسم رمز کاویانی است».

سایه ها همچون اشباحی متحرک هرکدام در تاریکی شب فررفته و گویی که هرگز نبودند. ساعت ها در سکوت به سوی رودخانه حرکت می کردند تا بالاخره به مکانی رسیدند که کاوه و کارن باید از کشواد جدا می شدند. کشواد به کاوه و کارن با نگاهی مضطرب نگاه می کرد. کاوه رو به کشواد کرده و گفت «من و کارن باید از تو جدا شویم، اما بدان که تو وظیفه ی بسی مهمتر از همه ما داری؛ اما فراموش نکن که این ره پر از فریب و اغواست. ضحاکیان در صورت ها و اشکال گوناگون خودنمایی می کنند. بسیاری بر سر راه تو پیدا می شوند و می خواهند تو را از پیمودن این مسیر نا امید کنند. می خواهند تو را متقاعد کنند که در اشتباه هستی. هرآنچه می دانی نادرست است، هر آنچه می خواهی زیاده خواهیست. و مهمتر از همه، هر آنچه کرده ای بیهوده بوده است. به خود باور داشته باش. به آنچه که می خواهی باور داشته باش، و هرگز فراموش نکن که ضحاکیان در مسیر تو در کمین نشسته اند. برو و پیام مرا به فریدون برسان که ما ستمدیدگان با تو و یا بی تو علیه ضحاک می شوریم. اما اگر به ما بپیوندد، پایان ضحاکیان زودتر فرا می رسد.» کاوه برای لحظه ای مکث کرد و همانطور که به کشواد خیره شده بود گفت «همیشه رو به خورشید حرکت کن تا راهت را گم نکنی».
کشواد، کاوه و کارن را در آغوش گرفت و گام در مسیری ناآشنا گذاشت.
پس از ساعت ها راهپیمایی چون به درختی تنومند رسید، با خود فکر کرد که بهتر است کمی استراحت کرده و صبح زود بقیه مسیر را در روشنایی ادامه دهد. اما هراس داشت که چشم بر هم گذاشته و دمی غفلت باعث شود تا ضحاکیان او را پیدا کنند. به ناگاه صدایی که بیشتر به لالایی می ماند، توجه او را جلب کرد. خوب که گوش کرد دید دو تا کبوتر سفید روی شاخه نشسته اند. کبوتر بزرگتر که سینه اش به سیاهی می زد، داشت برای جوجه خود قصه تعریف می کرد تا خوابش ببرد.

«یکی بود یکی نبود. اون دور دورا زیر سقف کبود یک جوونی بود مثل پنجه ی خورشید، خوش بر و رو، خوش قد و قامت، با لباسی از پوست پلنگ. اسمش مرداس بود. مرداس که زیر همین درخت خوابیده بود، یک روز که از خواب بیدار شد، دید آسمون سیاه سیاه شده، ترس برش داشت. به خودش گفت چکار کنم، چکار نکنم، همینطوری که به آسمون نگاه می کرد دید روی درخت یک جغد دو سر نشسته و به او برّ و برّ نگاه می کنه. ترسش بیشتر شد. جغد همیشه ترس داره، ولی مرداس تا حالا جغد دو سر ندیده بود. خواست فرار کنه که جغد صداش کرد.

- مرداس واسا.

مرداس خشکش زد، از اینکه جغد می تونه حرف بزنه بیشتر ترسیده بود. داشت قبضه روح می شد. رو کرد به جغد و پرسید
- چی می خوای
- چیزی نمی خوام، فقط برات یک پیام دارم
- از کی؟
- یکی که تا حالا ندیدیش
- پس من را از کجا می شناسه؟
- او همه را می شناسه، آدمهایی مثل تو رو که حتما می شناسه
- آدمایی مثل من؟ مگه من چه جوری ام؟
- اینطوری دیگه، همینطور که هستی
- من که نفهمیدم، خودش اسمش چیه؟
- چه فرقی برای تو داره؟ هر چی میخوای صداش کن. هر کس یک جوری صداش میکنه.
- تو چی صداش می کنی؟
- هر چی شما بگین
- اینهم شد اسم؟
- تو یک اسم بهتر براش پیدا کن
- حالا چی می خواد؟
- تو را
- من را؟ برای چه کاری؟

- می فهمی... باید صبر کنی...
- تو چرا دوتا سر داری؟
- تو چرا یک سر داری؟
- هر چی می پرسم یک جواب الکی می دی. من رفتم.
- نمی تونی. باید با من بیای
- کجا، من باید برم... مادرم منتظرم است
- مادرت هم اونجاست
- کجا؟
- اون دور دورا، پشت کوه، جایی که خورشید نیست
- من نمی آم. من خورشید رو دوست دارم
- ولی از درختاش بجای میوه، الماس و زمرد و یاقوت آویزونه
- به چه درد می خوره اگر خورشید نباشه!
- به چه درد می خوره اگر خورشید باشه و تو فقیر باشی؟
- گرمم می کنه
- بگو گرمم می کرد. از امروز همه چیز فرق می کنه. از این به بعد خورشید فقط بعضی موقع ها میاد بیرون، بعضی روز ها هم اصلا در نمیاد. مثلا فردا
- صبر می کنم برای اون روزهایی که در میاد
- روزهایی که در نمیاد خیلی سرد می شه
- پوست پلنگ دارم، روم می کشم.
- پس مطمئنی که نمیای؟
- آره
- راستی قبل از اینکه برم، مادرت گفت که دیگه بر نمی گرده. همانجا می مونه تا تو خودت بیاریش
- پس صبر کن، الان میام، چقدر دوره؟
- راهی نیست... از اینجا تا اونجا که سایه روشن است، پشت اون تپه آخری که بعد از رودخونه است
- پس بریم. تو برو من با اسبم دنبالت میام.
- اسب لازم نیست، من خودم تو را می برم
- چه جوری
- اینطوری
مرداس دیگه چیزی ندید. همه جا یکمرتبه تاریک تاریک شده بود، همان یکذره هوای مرطوب علفزار که مرداس رو یاد بهار مینداخت هم دیگه به مشامش نمی خورد. مثل این بود که توی گوشش پنبه کرده باشند، هیچ صدایی نمی شنید، چشمهایش هیچ چیز را نمی دید، دهانش خشک شده بود، مثل اینکه یک عمری تشنه بوده، تشنه ی رسیدن به چشمه، مثل وقتی که خواندن یاد می گیری و هی می خواهی بیشتر و بیشتر بخوانی، می خواهی بیشتر و بیشتر بفهمی. از آن شکل تشنگی ها. احساس می کرد قفسه سینه اش کوچکتر و کوچکتر می شه. هرچی تاریکی بیشتر می شد، قلبش کوچکتر می شد. هرچی قلبش کوچکتر می شد، صدای قلبش کمتر می شد. قلبش از طپش افتاده بود، یا اینطوری به نظر می رسید. احساس خلأ می کرد، احساس تهی بودن، با خویشتن نبودن. کجا دارم میروم؟ کاش می تونستم برگردم. مرداس می خواست فریاد بزنه، کمک بخواد. ولی صداش در نمی آمد. مثل وقتی که کابوس می بینی. خواب می بینی که بیداری. شاهد کشته شدن یک عالمه آدمی، می خوای فریاد بزنی که نکُشید، نکُشید، ولی خودت را می بینی که بی صدایی. بعد خون. یک دریا خون، بیشتر از یک دریا. دور و برت را پر می کنه، خون از قوزک پاهات بالاتر میاد، از زانوت میزنه بالا، می رسه به زیر خرخره ات، فریاد می زنی نکُشید. ولی مشکل تو دیگه کشته شدن اینهمه آدم نیست، فقط نمی خوای خون بیشتری ریخته بشه که تو در این دریای خون غرق نشی. فقط تو فکری که خودت را نجات دهی. کابوسی که برای دیگران بود، حالا یقه مرداس را گرفته. اینهمه آدم کشته شده فقط بخاطر اینکه نمی تونستی فریاد بزنی. صدات خفه شده بود. صدات رو خفه کرده بودن. مرداس می خواست برگرده. دلش برای خورشید تنگ شده بود. ولی مادرش اسیر تاریکی ها شده، باید بره.
وسط راه جغد دوسر به دوتا جغد تبدیل شد. هر کدام با دوتا سر. یکیش پرواز کنان دور شد. مثل اینکه می رفت تا یک نفر دیگری را شکار کنه و به طرف تاریکیها پروازشون بده.

مرداس دیگه به تشنگی فکر نمی کرد، بیشتر فکر رها کردن خودش بود. می خواست از دست جغد فرار کنه. ولی مادرش چی؟ یک عمر براش زحمت کشیده بود. نمی تونست ولش کنه. چاره ای نداشت. باید ادامه بده. باید همراه جغد بمونه، ولی هرچه بیشتر در تاریکی غرق می شد. احساس می کرد هرچه بیشتر با جغد پرواز می کنه، چشماش بهتر می بینن، گوشاش بهتر می شنون، احساس می کرد می تونه حرف بزنه. مثل اینکه بخشی از تاریکی و ظلمت شده باشه. خوب که دقت کرد، متوجه پر های جغد شد. به خودش گفت چقدر قشنگ اند. خوب که گوش کرد آوای جغد را شنید، با خودش گفت جغدها چه خوش آواین. خوب که نگاه کرد دید که در تاریکی هم می شه دید. فقط باید خواست. اگه خودت رو به تاریکی بسپری، اگه دلت را به تاریکی بسپاری، دنیای ناآشنا مثل روز برات روشن می شه. جغد با صدایی زیبا یکریز می خوند اگه دل به تاریکی بسپاری.
جغد مثل اینکه می دونست مرداس چی فکر می کنه گفت، فقط باید به تاریکی نزدیک شد، تاریکی منتهای روشناییه. یک مرز خیلی نازک بین روشنایی و تاریکی بیشتر نیست. فقط باید دل به تاریکی بدی. جغد نمی دونست که مرداس خیلی وقته که دل به تاریکی داده. مادرش را اون پایین پایینا دید که در تاریکی منتظر اوست. مادرش با دیدن او، بی تابی کرد، داشت بلند بلند مرداس رو صدا می کرد ولی مرداس صداش رو نمی شنید؛ مثل اینکه مادرش هنوز دل به تاریکی نداده بود. مرداس فریاد زد
- مادر دل به تاریکی بده تا همیشه با هم باشیم، به تاریکی عادت می کنی. من عادت کرده ام.
مادر نومید به زانو افتاد، مثل اینکه داشت می گفت آخ پسرم، وای پسرم، اسیر تاریکی شد.
مرداس دستش را به طرف مادرش دراز کرد و گفت، مادر خورشید دیگر آن نور را ندارد. خورشید مرده، مادر، خورشید مرده. هر چند وقت یکبار میاد و یک کمی می مونه و باز برای مدتها میره. همه جا مثل اینجا تاریک می شن. مادر دستم رو بگیر تا با هم در تاریکی بمانیم.
مادر صدای مرداس را نمی شنید. گویی نمی خواست بشنود. به کودکی مرداس فکر می کرد، با موهای فرفری، و صورت کوچولوش. هر موقع می خندید دوتا چال روی گونه هاش می افتاد. گریه مهلتش نداد. کودک دلبندش به تاریکی پناه آورده بود. برای آخرین بار به چشمای مرداس نگاه کرد. مرداس در چشمان مادر خورشید را دوباره باز می یافت؛ اشک های مادر چون شعله های شمعی سوزان قلب تاریکی را می دریدند. آسمان روشن تر می شد، خورشید دوباره سر زد.»

 

جوجه کبوتر خیلی وقت بود که به خواب رفته بود، و چشمهای کشواد هم می رفت که سنگین شده و خستگی راه بر او غلبه کند. کبوتر سینه سیاه به کشواد نگاه کرد و با صدایی آرام گفت «جوون اگر خوابت ببره، دیگه بیدار نمی شی. هرکه زیر این درخت خوابش برده، اسیر شب شده. پاشو. پاشو.»

کشواد در حالت نیمه خواب صدای مادر مرداس را می شنید که می گوید «هر که زیر این درخت خوابش برده، اسیر شب شده، پاشو. پاشو. به راهت ادامه بده». کشواد نمی خواست چشمهایش را باز کند، اما احساس می کرد خورشید با شدت بر او می تابد. چشمهایش را باز کرد. هنوز شب بود. به شاخه درخت نگاه کرد اما کبوترها رفته بودند. کشواد از جایش برخاست و و تا نزدیکیهای صبح به راه ادامه داد. خورشید به آرامی طلوع می کرد. کشواد با خودش فکر می کرد «به راستی اگر خورشید نبود، چه می کردیم؟» و به راهش ادامه داد.

حدودهای ظهر بود که پیرمردی را از دور دید که به طرف او می آید. هاله ای از نور بدن پیرمرد را احاطه کرده بود، گویی که نوری الهی او را همراهی می کند. وقتی به یکدیگر رسیدند، کشواد پس از سلام گفت «پدرجان یک رودخانه...» یکمرتبه ترسید که با بردن اسم رودخانه پیرمرد از هدفش بو ببرد، پس ادامه داد «یا برکه ای این طرفا نیست؟ چند روز است که پیاده روی کرده ام، می خوام آبی به سر و صورتم بزنم و اگر پر آب بود تنم را بشورم.»
پیرمرد که پوست صورتش آنقدر چروک داشت که گویی یک مجسمه مومیایی است که زیر گرمای خورشید در حال آب شدن باشد، گفت «منهم به دنبال رودخانه می گشتم. یک زنی آنطرفتر پشت اون تپه به من گفت اینطرف است» بعد با کمی مکث ادامه داد «ولی تو که از اینطرف میای و رودخانه را ندیده ای، پس نمی تونه اینطرف باشه» و با دستش پشتش را نشان داد و گفت «اینطرف هم که نیست چون من تموم اینجا را گشتم. خوب اگر اینطرف نیست و اونطرف نیست، حتما یا به طرف اون درخته است، و یا به سوی خورشید» کشواد در حالیکه سرش را به چپ و راست تکان می داد گفت «نه، طرف درخته نیست، من اونجا بودم. یک کبوتر به من گفت که اون درخت جادوییه و هرکس اونجا بخوابه دیگه بیدار نمی شه و دلش رو به تاریکی ها می سپاره» پیرمرد وقتی این را شنید با صدای بلند خندید و گفت «این کبوتری که می گی یک خال سیاه روی سینه اش زیر گلوش بود؟» کشواد کمی فکر کرد و گفت «نمی دونم هوا تاریک بود. چیزی اونطوری نمی دیدم. یک ذره نور ماه بود و همین. ولی مثل اینکه سینه اش سیاه بود. چطور مگه، شما می شناسینش؟» پیرمرد همانطور که می خندید و چروکهای صورتش مثل آکاردئون باز و بسته می شدند گفت «بله، اون زن جادو است» کشواد که تا آن لحظه چنین اسمی را نشنیده بود با تعجب پرسید «زن جادو؟» پیرمرد گفت «زن جادو، همان اهریمن است که در جنگ همیشگی با پاکی و اهورامزداست، و بخاطر اهداف نهفته ای که دارد، مثل تموم پلیدی ها، خودش را به صورت های متفاوت نشان می ده. کارش همیشه اینجوریه. هرکسی که می خواد به هدفش برسه، اونرو از مسیرش منحرف می کنه. اگه بهت گفته که اونجا نخواب، شاید بخاطر این بوده که می خواسته تو هرچه بیشتر خسته بشی.» کشواد گفت «ولی داشت قصه جغد دوسر و پیروزی خورشید بر تاریکی را برای جوجه اش تعریف می کرد. آخه اگر اهریمن باشه که نمی تونه داستان دو جغد دو سر را بالای سر من بگه. فکر کردم داره به من هشدار می ده» پیرمرد با لبخندی گفت «ده همینه دیگه. اهریمن بلده که حرفاش رو طوری بگه که تو فکر کنی صلاح تو رو می خواد.» و در حالیکه چروکهای صورتش در حال تغییر شکل بودند، به چشمان کشواد خیره شد و گفت «مگه کاوه به تو نصیحت نکرده بود که نباید به کسی اعتماد کنی؟» کشواد به مجرد شنیدن اسم کاوه، با خودش فکر کرد که پیرمرد از کجا از صحبت های من و کاوه با خبر است و به یکباره با خودش فکر کرد که نکند این پیرمرد همان اهریمن است که با این چهره خودنمایی کرده، و یاد داستان مرد هزار چهره افتاد که ساها پیش مادرش به هنگام خواب برایش تعریف می کرد.
پیرمرد که قیافه متفکر کشواد را تماشا می کرد، و گویی از درون کشواد باخبر باشد، گفت «حتما داری با خودت فکر می کنی که نکنه من اون اهریمنه باشم. نکنه منم مثل مرد هزار چهره باشم و امروز آمدم که تو رو از مسیرت دور کنم. خیلی خوبه. همیشه با شک حرکت کن، ولی یادت نره که بالاخره یک روز و در یکجا مجبوری به یک نفر اعتماد کنی.» کشواد دوباره بیاد حرفهای کاوه افتاد که می گفت در این مسیر هزاران فریب و اغوا بر سر راهت پدیدار می شوند. با هزاران نفر روبرو می شوی که حرفشان با عملشان یکی نیست. امروز یک چیزی می گویند ولی فردا تمام آن حرفها و سوگند هایی که خورده اند را نادیده می گیرند؛ بنابراین باید در این مسیر متکی به باورهای خودت باشی تا منحرف نشوی. کشواد رو به طرف پیرمرد کرد و گفت «من نمی دانم شما چه کسی هستی و در این ناکجا آباد از کجا آمده و به کجا می روید، اما می دانم که باید به راهم ادامه دهم و هرچه زودتر خودم را به آب برسانم تا تمام این گرد و غبار را از تنم بشورم. چشمانم پر از غبار شده. چشمهایم را باید بشورم»

پیرمرد با لبخندی گفت «خیلی هم خوبست. ولی یادت نره که آخرش باید به یک نفر اعتماد کنی. یا من اهورامزدا هستم و تو را به سوی پاکی و رستگاری راهنمایی می کنم و یا اینکه اهریمن و مرد هزار چهره ام. از سوی دیگر یا اون کبوتری که دیدی خیر و صلاح تو را می خواسته و یا اینکه می خواسته تو را از هدفت منحرف کنه. تا آخر عمرت که نمی تونی رو همین نقطه واستی و با خودت بالا و پایین کنی که کدومشون نماد پاکی و کدامین چهره پلیدی است. می تونی؟» کشواد در حالیکه دچار سردرگمی شده بود دوباره به یاد حرفهای کاوه افتاد که خیلی از عموهات چون به ضحاکیان اعتماد کردند لو رفتند. سرت را بینداز پایین و به سرعت به مسیرت ادامه بده تا برسی به فریدون. کشواد به صورت پیرمرد نگاه کرد. چروکها داشتند تغییر شکل می دادند. پیرمرد گویی سالها جوانتر شده بود. گویی این مردی که در مقابل کشواد ایستاده آن پیرمرد نیست. رنگ پوست پیرمرد هر دم یک رنگ می شد. چشمانش رنگ خون گرفته بود. کشواد به تصمیم رسید، دست به نیام برد و به سرعت شمشیر از نیام بیرون کشید تا بر فرق سر پیرمرد فرود آورد، اما پیرمرد به غباری تبدیل شد و به همراه بادی که می وزید از پیش روی کشواد غیب شد.

کشواد همینطور که به راهش ادامه می داد با خود گفت «زن جادو. مرد هزار چهره. باید مراقب باشم. می خواهند مرا از مسیرم منحرف کنند.» کبوتر سینه سیاه که بالای سر کشواد پرواز می کرد گفت «این اولین آزمایشت بود. در این مسیری که در پیش داری هر روز آزمایش می شوی. هر روز باید بین پلیدی و رستگاری انتخاب کنی. همیشه همه چیز آنطور که باید، خودنمایی نمی کنند. بخاطر داشته باش که ضحاکیان هر روز در یک چهره، و بسیاری از اوقات در شکل یک دوست و غمخوار ظاهر می شوند. جنگ بین اهریمن و اهورامزدا همیشگی است و در این مسیر بسیار قربانی گرفته می شود. به اهورامزدا تکیه کن»؛ و سپس به سوی خورشید پرواز کرد.

کشواد به یاد حرف کاوه افتاد، «این ما و ستمدیدگان هستیم که حرف آخر را می زنیم و ضحاکیان را به زیر می کشیم؛ با فریدون و فرّ ایزدی، و یا بدون آن».

علی ناظر – زن جادو ©

 

 

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.