شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷ - ۱۶ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه کارو
زن جادو - چرک نویس اول

علی ناظر

علی ناظر: با احترام به هموطنان ارمنی، و تبریک عید زادیک، شعر زیبای «توفان زندگی» سروده کارو، در آخر این قصه آمده است.

====== 

شاگرد شوفر با صدای بلند داد زد «بر محمد و آل محمد صلوات» و همه مسافرین، یکی با صدای بلند و یکی دیگر هم زیر لب گفت «الهم صلی علی محمد و آل محمد» و بیشتر مسافرین بلند گفتند «عجل فرجهم».

بعد از چهلم بابک، و زحمت زیاد محمود برای انتقال جنازه به ایران و دفن بابک در کنار باباش حسین، که همه به خرج محمود انجام شده بود، حاج کریم به محمود پیشنهاد داد که برای پابوسی سید الشهدا به کربلا بروند، «شاید در کنار سرور شهیدان، دلت کمی آروم بگیره». محمود ولی مخالف بود و می گفت که نمی تواند سارا را تنها بگذارد. حاج آسید کریم رفت پیش سارا قضیه را تعریف کرد و گفت «حاج محمودآقا به لحاظ روحی خیلی آشفته است و بهم ریخته و تو مسجد یکریز گریه می کنه، ولی نمی خواد شما را تنها بگذاره» سارا یک روز تو کوچه به محمود گفت «حاج آقا منکه نمی تونم بیام چون باید هر روز با پروین صحبت کنم تا دلم راحت بگیره، ولی شما بجای من تشریف ببرین و برای همه ما دعا کنین». محمود هم حرف سارا را زمین نینداخته و به آسیدکریم گفته بود که «حاضرم  با اتوبوس تا سوسنگرد و خرمشهر بیام. می خوای میام، نمی خوای خودت تنهایی برو پابوس آقا». حاج کریم هم که قصدش همراهی با محمود و بقول خودش یک تغییر آب و هوا برای محمود بود گفته بود «هرچی تو بگی محمود آقا». حالا دو نفری کنار هم نشسته و راهی خرمشهر بودند.

محمود هنوز لباس سیاهش را در نیاورده بود و کسی هم جرأت نداشت که در باره آن با محمود صحبت کند. اتوبوس را مسافرین دربست اجاره کرده بودند و با راننده قرار گذاشته بودند که از یک مسیر تعیین شده بروجرد - دزفول – شوش- سوسنگرد به خرمشهر برود. اکثر مسافرین یا یکی از بستگانشان در جنگ ایران و عراق کشته و مصدوم شده بود، و یا خودش شخصا در آن جنگ شرکت داشت. آسید کریم و محمود از قدیمی ها بودند. اتوبوس هرچه بیشتر به مسیرش ادامه می داد، حالت مسافرین تغییر می کرد. بعضی ها از همان اول سفر شروع کرده بودند به آیت الکرسی و فاتحه خواندن. چند نفری قران جیبی را باز کرده و آیاتی از سوره صف پیش رویشان را زمزمه می کردند. شاگرد شوفر یکبار دیگر صلوات فرستاد و بعد سی دی اتوبوس را روشن کرد و صدای سرودی نوستالژیک از بلندگوی اتوبوس حواس ها را به خودش جلب کرد «خمینی ای امام، خمینی ای امام. ای مجاهد ای مظهر شرف، ای گذشته زجان در ره هدف.....» محمود در عالم خودش از پنجره به بوته های کنار جاده نگاه می کرد که تند تند از جلوی چشمانش غیبشان می زند، و با خودش فکر می کرد «آدما مثل این بوته ها هستن. هنوز ندیدیشون و با هاشون اخت نگرفتی غیبشون می زنه و میرن که میرن».

روی صندلی های جلوی محمود و کریم یک پسر جوان و یک خانم مسن نشسته بودند. پسر جوان در حالیکه با انگشتانش روی دسته صندلی ضرب گرفته بود، با آن خانم که پهلویش نشسته بود صحبت می کرد. لهجه زن به ارمنی می زد، و از فحوای صحبتشان مشخص بود که مادر بزرگ آن پسر است. یک صندلی آنطرفتر آقای مسنی نشسته بود که هر از گاهی سرش را به طرف پسر جوان کج می کرد و چند جمله به زبان ارمنی به حرفهای آن زن اضافه می کرد. کارو هم با کمال علاقه به حرفهای این دو گوش می کرد و سرش را به علامت تصدیق تکان می داد.

کریم که می دید محمود تو عالم خودش غرق شده و حال و حوصله صحبت ندارد، و حوصله اش سر رفته بود، سرش را از بین دوتا صندلی جلو برد و گفت «سلام، حاج خانم، شما ارمنی هستین؟» زن با لهجه شیرین ارمنی گفت «حاج آقا اگر ارمنی باشم که دیگه حاج خانم نمی شم» و بعد برای اینکه به کریم برنخورد گفت «بله، من آرمینه هستم، این نوه منه کارو، این آقا هم آندرانیک همسرمه» بعد با آهی گفت «پسرمون، آلبرت، همون اولای جنگ آمد اینجا. او یکی از ناهاتاک های ارمنی است» بعد بدون اینکه منتظر پرس و جوی کریم بشود ادامه داد «نمی دونم اون موقع شما هم اینطرفا بودین یا نه، ولی شورای خلیفه گری خیلی از جوونای ارمنی از تهران و تبریز و اصفهان را سازماندهی کرد و فرستاد جبهه». محمود که صدای آرام زن توجهش را جلب کرده بود، کمی گردن کشید تا صورت آرمینه را ببیند. آرمینه همینطور که دست کارو را گرفته بود و نوازش می داد به طرف محمود نگاه کرد و گفت «سلام. این نوه مه، کارو» محمود از روی صندلی به احترام نیم خیز شد و گفت «سلام حاج خانم». آرمینه دوباره خندید و گفت «نه مثل اینکه بعد از این سفر باید یک سری به مکه بزنم که قسم شما دروغ از آب درنیاد» و ادامه داد «بله، داشتم برای کارو تعریف می کردم که آلبرت خیلی بچه سال بود وقتی داوطلب شد. نوزده بیست سال بیشتر نداشت. همینکه شورای خلیفه گری اعلام بسیج کرد، آلبرت جزو نفرات اول بود که رفت و نام نویسی کرد. راستش، دروغ نگم، خیلی خواستم جلوش را بگیرم، ولی گوش نکرد که نکرد. هرچی می گفتم آخه تموم لشگر مسلمونن، آخه تو ارمنی هستی. بعضی ها می گن ما ارمنی ها نجسیم. گوش نکرد که نکرد و با خنده می گفت هرکه فکر می کنه من نجسم بره دستشو آب بکشه. منکه نمیام ایرانو ول کنم چون چندتا خشک مغز بی کله می گن من نجسم. اصلا قبل از اینکه پیغمبر اینا بیاد، عیسی مسیح آمده و خیلی از حرفای پیغمبر مسلمونا از روی ما کپی شده. ما اگه نجسیم همه حرفایی که از روی ما کپی کردن نجسه. خلاصه اینکه گوش نکرد که نکرد.» آرمینه که گردنش را به طرف صندلی کریم و محمود کج کرده بود، کمی گردنش را ماساژ داد و گفت «بعد از اینکه به طرف جبهه گسیل شدن، خلیفه گری به ما اطلاع داد که اکثر ارمنی ها پشت جبهه به تعمیر و نگهداری ادوات و کامیون و اینطور چیزا مشغول شدن. راستش خیلی خوشحال شدم که آلبرتمون جای امنی مستقر شده. چکار کنم خوب، مادرم، نمی خوام بچم اول جوونی توی شهر غریبه و یا وسط بیابوونی جوون بده» آرمینه چشمانش پر از اشک شده بود. آندرانیک مثل اینکه حالت همسرش را درک کرده باشد، ادامه داد «آلبرت پسر خیلی خوب و آرومی بود. مثل جوونای امروز نبود. اهل درس و کتاب بود» و مثل اینکه بخواهد نکته ای را یادآوری کند گفت «درست مثل این کارو. خیلی با حیا بود. همون روز و هفته های اول جنگ توی یک درگیر کشته می شه. بعدا به ما گفتن که  گروهشون توی یکی از خیابانها محاصره می شه.» بعد مثل اینکه نمی دانست حرفش را سانسور کند یا نه، با مکثی ادامه داد «آخه از یک بچه نوزده بیست ساله که تا دیروز داشت تو کوچه توپ باز می کرد و نه صدای گلوله شنیده بود و نه تفنگ دیده بود چه انتظاریه. آخه چریک که نبود که دوره دیده باشه. اونروزا، چند ساعت بهت آموزش می دادن و می فرستادنت جلو. تو که می افتادی یکی دیگه رو می فرستادن جلو. او که می افتاد یکی دیگه. گروه گروه همینطوری ناتاهاک شدن.» کریم که گردنش بین دو تاصندلی گیر کرده بود گفت «همینطوری تونستن جلوی اون بعثی ها رو بگیرن. وگرنه، حاج خانم... می بخشین آرمینه خانم، صدام چند برابر ما سرباز داشت. یک عالم تانک و زرهی داشت. یکریز جت هاش روی سر همه بمب می ریختن. من که پسر شهید شما را از نزدیک ندیده بودم، ولی اگه بچه های خداشناسی مثل آقا آلبرت نبودن، الان بعثی ها تموم ایران را گرفته بودن» آندرانیک سرش را به علامت تصدیق تکان داد و گفت «منهم همین را می گم. به کارو ده بار گفتم که آرمینه از روی احساس مادری دلتنگی می کنه. خوب حق داره. منهم دلم برای آلبرت بعد از اینهمه سال یک ذره شده. برای همینه که هر ساله یکبار میام به این سفر. اینبارم کارو گفت می خواد بیاد که مادر بزرگش تنها نباشه» بعد مثل اینکه صدای تلاوت قران که از بلندگوی اتوبوس صدای صحبت مسافرین را که چندتا چندتا دور هم جمع شده و خاطره تعریف می کردن را مبهم کرده باشد، با صدای بلند تر ادامه داد «نمی دونم می دوونین یا نه، ولی هر سال توی این مسیر یا مسیر هایی که به جبهه می رسه، چند نفر کشته میشن. یکبار اتوبوس تو دره می افته و چند نفر زخمی و کشته میشن. یکبار موتورش آتیش می گیره. یکبار چندتا دختر دبیرستانی تو همین مسیر تو اتوبوس آتیش گرفتن و سوختن. یکبارم یک عده از خدا بی خبر به یک اتوبوس حمله مسلحانه کردن و چند نفر را کشتن و زخمی کردن. هیچکس هم نفهمید این آدمای مسلح از کجا آمده بودن و اصلا چرا به مسافرای بی سلاح حمله کرده بودن».

آرمینه که ظاهرا نمی خواست وارد این قبیل حرفها بشود با اشاره به آندرانیک فهماند که صحبت را درز گرفته و تمام کند. محمود از کارو پرسید «کارو جان شما چکار میکنی؟» کارو که کمی خجالتی به نظر می رسید رنگش کمی سرخ شد و گفت «دارم برای کنکور حاضر می شم. راستش پارسال رتبه خوبی نگرفتم.» مادر بزرگش وسط حرف کارو پرید و گفت «هزارتا مشکل دیگه داشتی کارو جان» بعد رو کرد به محمود و ادامه داد «شریک باباش یک عالمه قرض بالا آورده بود و چک بی محل به اسم شرکت کشیده بود و بعدش هم از کشور فرار کرد. شرخر و طلبکارا با حکم دادگاه ریختن در خونه رازمیک، بابای کارو، و بردنش زندان. تا تونستیم از زندان درش بیاریم چندین ماه طول کشید. آندرانیک مغازه اش را فروخت و تمام قرض ها را داد تا رازمیک آزاد شد. ولی توی این چند ماه خیلی شکسته شده بود. باور نمی کنین ولی تمام موهاش سفید شده بود. چه داستانها که از زندان تعریف نمی کرد، بماند.» بعد رو کرد به کارو و ادامه داد، «برای همین کارو نتونست تو کنکور قبول بشه، حالا هم دیر نشده مادرجان، امسال می شی. اگه هم نشد مهم نیست سال دیگه. حالا اینهمه لیسانس داریم کجای دنیا را گرفتن. همشون بیکارن.» محمود یاد حرفهای بابک افتاد که «همه بیکارن یا معتاد و یا افسردگی گرفتن».

اتوبوس کنار یک مسافرخانه سر راهی توقف کرد. شاگرد شوفر بلند گفت، «امشب اینجا می مانیم. فردا بعد از نماز راه می افتیم. اینجا هم اتاقاش آبرومنده و هم غذاش خوبه و ارزون. بفرمایین تا من در اتوبوس را ببندم»

ساعت حدود ده شب بود که زمین شروع کرد به لرزیدن. همه سراسیمه از اتاق هایشان آمدن بیرون و ریختن تو حیات جلوی مسافرخانه. بعد همه جا را سکوت مخوفی فرا گرفت. خیلی ها با پیژاما و لباس خواب آمده بودند. سوز سرما خیلی زود به پوست تنشان نفوذ کرده و داشتند می لرزیدند. چند لحظه ای که از زلزله گذشت و خبری نشد، همه با ترس و لرز به طرف اتاق هایشان دویدند و شروع کردند با سرعت به لباس پوشیدن. طولی نکشید که همگی با تمام چمدان هایشان برگشته بودند به نزدیک اتوبوس. راننده و شاگر شوفر اتوبوس از قبل آنجا ایستاده بودند. محبعلی راننده به همه گفت «فکر کنم بهتر است تو اتوبوس بمانیم. امن تر است. من از صاحب مسافرخانه خواستم که به همه ما دو تا پتو بده  که تو اتوبوس سردمون نشه.»

ولی درجه هوا هر چه از شب بیشتر می گذشت کمتر می شد تا به آن حد که داخل اتوبوس با وجود پتو غیر تحمل شده بود. محبعلی بالاخره گفت «من می تونم بخاری اتوبوس را روشن کنم ولی خوب، پول بنزین زیاد می شه، یا اینکه ریسک بکنیم و همه برویم داخل مسافرخانه.» همهمه ای تو اتوبوس به راه افتاد. هر کس یک چیزی می گفت. یکی می گفت خود محبعلی باید پول بنزین را بدهد، یکی دیگر می گفت زلزله تمام شده و باید برگردیم و خیلی های دیگر هم از ماندن در اتوبوس حرف می زدند و می گفتند که پول بنزین را می دهند. بالاخره با وساطت آسیدکریم که از همه مسن تر به نظر می رسید همه قبول کردن که رأی بگیرند که پول بنزین را چه کسی حساب کند. طبیعتا اکثرا رأی دادند که پول را باید مسافرین بدهند. آنها که مخالف بودند با غرولند گفتند که مخالفند و ترجیح می دهند بروند داخل مسافرخانه تا پول زور بدهند، و پتوهایشان را برداشته و به طرف مسافرخانه راه افتادند.
بعد از روشن شدن موتور، حرارت داخل اتوبوس یواش یواش قابل تحمل تر می شد. و هرکسی روی صندلی نیم بر شده و چرت می زد. حدود ساعت یک نیمه شب بود که زلزله شدید تری آغاز شد. همه با سراسیمه از جایشان پریدند و به طرف در اتوبوس هجوم بردند. محمود با صدایی بلند از همه خواست که آرامش را حفظ کنند تا همه بتوانند از اتوبوس خارج شوند، ولی کسی گوشش بدهکار این حرفها نبود. هرکسی پتو و جانش را به دستش گرفته بود و می خواست از این تله مرگ رهایی پیدا کند. محبعلی در اتوبوس را باز کرده بود و خودش و شاگردش از در راننده بیرون پریده و آنطرفتر به این منظره نگاه می کردند. اما قبل از اینکه همه از اتوبوس پیاده شوند صدای مهیبی بلند شد و بخشی از ساختمان مسافرخانه فرو ریخت، و گویی تنها وظیفه زلزله همین بود. لرزش بعد از این ویرانی، کاملا تمام شد. آرامشی عجیب همه جا را فراگرفته بود، اما نه برای مدتی طولانی. شُک فروریختن ساختمان که همه را به سکوت واداشته بود رنگ باخت و به یکباره همه شروع کردند به بلند فریاد زدن و برخی به طرف ساختمان دویدند.
آرمینه سعی داشت با تمام قدرتش آستین کارو را در دستش نگاه دارد و نگذارد به طرف ساختمان بدود، اما کارو بلند فریاد زد «تات جان، به کمک احتیاج دارن. باید برم» و با قدرت هرچه بیشتر آستینش را از دست آرمینه بیرون کشید و به طرف ساختمان دوید. محمود که نگرانی آرمینه را می دید، گفت «شما خودتونرا ناراحت نکنین، من باهاش هستم» و رو کرد به آسید کریم و گفت «شما مواظب حاج خانم باش» و با نگاهی شرم آلود برای اینکه آرمینه را دوباره حاج خانم صدا زده به دنبال کارو دوید. آرمینه صلیبی که به گردنش آویزان بود را بین لب هایش گرفت و شروع کرد به دعا. رنگی به چهره آندرانیک نمانده بود و با خودش می گفت «جواب رازمیک و زنش را چی بدم اگر چیزی سر کارو بیاد».

فضای دور و بر مسافرخانه را گرد و خاک پر کرده بود. نمی شد نفس کشید. نمی شد دید. همه جا را تاریکی گرفته بود. فقط صدای ناله و شیون گریه بود و دیگر هیچ. هرکس سعی می کرد با چراغ موبایلش کمی نور ایجاد کند و بتواند یک کسی و یا چیزی را ببیند. محبعلی اتوبوس را چرخانده بود تا نور چراغش بتواند محیط را کمی روشن کند. اولین مصدوم صاحب مسافرخانه بود که روی زمین افتاد بود و نیمه هوش از درد بخودش می پیچید. کارو و محمود به طرف او رفته و او را کشان کشان از محیط بیرون آوردند، و بعد دو باره به طرف ساختمان دویدند. در میان گرد و خاک سایه هایی همچون شبح شروع کردند به حرکت. تعدادی از مسافرین که رأی به بازگشت به داخل مسافرخانه داده بودند، با هراس و صورتهای مضطرب از میان دیوار های فروریخته به طرف کارو و محمود می آمدند. محمود بلند داد زد «از اینطرف، از اینطرف» و خودش و کارو به طرف آنها دویدند.

زلزله تمام شد، گویی که هرگز نیامده بود. فقط دیوار آشپرخانه که اینطرف مسافرخانه قرار دارد خراب شده بود و مدیر مسافرخانه، آشپز و شاگرد آشپز که داخل آشپرخانه بودند مصدوم شده بودند. بقیه دیوار های ساختمان با وجود اینکه ترک برداشته بود ولی هنوز سرجایش بود و همه مسافرین و کارگران مسافرخانه بیرون آمده بودند. هوا خیلی سرد بود. آسید کریم پیشنهاد داد که مصدومین را به داخل اتوبوس ببرند که گرمتر است، و بقیه هم نوبت گرفته و به نوبت و برای نیم ساعت داخل اتوبوس بیایند تا کمک برسد. شب بسی طولانی به نظر می رسید و گویی ثانیه شمار تصمیم گرفته بود که حرکت نکند. یکی از کارگران به محبعلی می گفت «نزدیکی های اینجا یک اورژانس است. ولی یک دکتر و پرستار بیشتر ندارد» محمود پرسید «چقدر دور است؟»، کارگر مسافرخانه گفت «کم، شاید دو یا سه کیلومتر». محبعلی خودش را به کریم رساند و قضیه را تعریف کرد گفت «بهتره همه را سوار اتوبوس کنیم و با مجروحین به اورژانس برسونیم. اونجا هم گرمتره هم دوا و درمون دم دسته». محبعلی پرید پشت فرمان و شروع کرد به بوق زدن تا توجه همه جلب بشود. بعد سرش را از پنجره بیرون کرد و گفت «همه سوار اتوبوس شن، بریم اورژانس» دوباره همه شروع کردن به هل دادن یکدیگر و با پرخاش به یکدیگر می خواستند زودتر سوار شوند. بالاخره اتوبوس پر شد. خیلی ها مجبور بودند که چفت در چفت بایستند تا جا برای همه باشد. کارگری که پیشنهاد اورژانس را داده بود، کنار شاگرد شوفر ایستاده و مسیر را به محبعلی نشان می داد.
طولی نکشید که به اورژانس رسیدند. جلوی اورژانس معرکه بود. گویی تمام ساکنین آن اطراف به طرف اورژانس هجوم آورده و تقریبا می شد گفت که جا برای کس دیگری نمانده بود. محمود و محبعلی و کارو با چند نفر دیگر، مصدومین مسافرخانه را یا روی پشتشان حمل می کردند و یا زیر بازوهایشان را گرفته و با «برادر مجروح داریم و می بخشین خواهر»، راه خود را به طرف در اورژانس باز می کردند. چند نفری که زودتر رسیده بودند، داشتند به دو نفر نیروی انتظامی برای سامان دادن به ازدحام کمک می کردند.
از قیافه دکتر و پرستار اورژانس معلوم بود که جوان وبی تجربه هستند اما با تمام سعی تلاش می کردند که با تریاژ به مصدومینی که اولویت داشتند برسند. مصدومین مسافرخانه بجز مدیرش را می شد سرپایی معالجه کرد، اما مدیر مسافرخانه نزدیک به حالت کُما بود و معلوم بود که ضربه به سرش خورده است. کارو با حالتی خجالتی رو به پرستار کرد و گفت «من می توانم بمانم و کمک کنم. کار زیاد بلد نیستم ولی یک دوره چند روزه کمکهای اولیه تو دبیرستان دیده ام.» بعد برای اینکه یک مشکلی را حل کند با صورتی که از خجالت سرخ شده بود ادامه داد «یک مدرک هم بهم دادند». پرستار و دکتر جوان به یکدیگر نگاه کردند. دکتر گفت «خیلی هم خوبست.. فقط باید اون کارهایی که ما می گیم را بکنی و هیچکاری از طرف خودت نکنی. قبول؟» کارو با خوشحالی گفت «حتما» و رو کرد به محمود و گفت «به تات جان بگین، به مامان بزرگ بگین حالم خوبه. بهش بگین تا اینجا به من احتیاج داشته باشن من اینجا هستم. بعدش هم می رم به طرف کرمانشاه. مثل اینکه اونجا زلزله شدیدتر بوده. کمک لازم دارن.» بعد مثل اینکه می خواهد یک نکته ای را برای محمود روشن کند گفت «به تات جان بگین که آدم حتما نباید مثل عمو آلبرت بره جبهه. خوب اینم یک جبهه است. آدما کمک لازم دارن. خودتون دیدین که دیشب چطوری بود. حتما سرپل ذهاب و قصر شیرین و کرمانشاه یک عالمه خونه خراب شده، یک عالمه مجروح و کشته داریم. اینهمه آدم، تو سرمای شب کجا می خوابن؟ غذاشون چی؟ برق و آبشون قطع شده. حتما خیلیا مثل مدیر مسافرخونه آجر خورده تو سرشون. بچه ها! بچه ها بابا و مامانشون را از دست دادن! من اونجا می مونم. هرموقع گفتن کاری با من ندارن قول می دم بر می گردم. به مامان بزرگ بگین که حتما برای کنکور برمی گردم». محمود همینطور که گوش می کرد زیر لب زمزمه کرد «پسر کو ندارد نشان از پدر...» بعد رو کرد به کارو و گفت «عموجان، مثل اینکه حس انساندوستی تو خون خانواده تون در جریانه، به این میگن ژن برتر. اون از عموت، اینم از خودت» بعد دست کرد تو جیبش و یک دسته اسکناس به کارو داد، و گفت «برای خرجت که اینجا هستی و بلیطت که می خوای برگردی پیش مامان بزرگت». حرفهای محمود برای کارو مثل یک دنیا هدیه بود؛ سرخ شد و سرش را پایین انداخت و به دنبال پرستار راه افتاد.
محمود صدای پرستار را می شنید که به کارو می گفت «تو سرپل ذهاب، هیچکس هنوز به کمکشون نرفته. از دیشب تو سرما گیر کردن. مثل اینکه چند تا بچه سرما زده شده و مردن. حیوونکی ها...»

محمود همینطور که با ریشش بازی می کرد تو فکر رفته بود «بعد از چهل سال و اینهمه شهید، یکی از بچه هامون تو زندون بی ناموس می شه، یک بچه مون باید تو سرما یخ بزن و بمیره. یکی مثل بابک تو کشور غریب زیر مشت و لگد جون بده، بچه های معصوم. یا حسین خودت کمک کن. یا امام زمون خودت کمک کن. همه چی خراب شده. همه چی. اون چیزایی که ما می خواستیم یکی شم نشد که نشد. اونروز ارتشبدا می دزدین، امروز سردارا. اونروز پیکان داشتیم امروز بدتر از اون. هر روز داریم عقب گرد می زنیم. هر روز ....» یکمرتبه یکی زد پشتش و صدایش کرد «حاج محمود، پس نوه ام کو؟» محمود به صورت نگران آرمینه نگاه کرد و گفت «کارو گفت، تات جان اصلا نگران من نباش. می مونم که به زلزله زده ها کمک کنم و برای کنکور بر می گردم» بعد ادامه داد «حقا شیری که آلبرت و کارو خوردن حلال حلاله. دستتون درد نکنه با این بچه بزرگ کردنتون.» و تمام حرفهای کارو را مو به مو برای آندرانیک و آرمینه تعریف کرد. آسید کریم و محبعلی که به حرفهای محمود گوش می کردن، به آرمینه و آندرانیک با احترام نگاه می کردن. آندرانیک که یک دستش دور آرمینه حلقه زده بود گفت «تو این چهل سال، با وجود اینکه به ما حتی حق عضویت تو شورای شهر را هم نمی دهند، ما ارمنی ها همیشه از وطنمون درست محافظت کرده ایم. هیچ کس نمی فهمه که اینجا کشورماهم است»، بعد به آرمینه نگاه کرد و پرسید «چکار کنیم، بمونیم، برگردیم یا بریم به خرمشهر؟» آرمینه به محبعلی نگاه کرد. محبعلی که تحت تأثیر این زن و شوهر مسن، شهادت آلبرت و حالا هم داوطلب شدن کارو قرار گرفته بود، گفت «هرجور برای شما بهتره. اگه می خواین پولتون را پس می دم، ولی برای برگشتن باید خودتون زحمت خرید بلیط را بکشین» آرمینه گفت «نه، ما هرسال از این مسیر می ریم خرمشهر؛ امسال هم می ریم. قسمت نبوده که کارو تا آخرش با ما باشه، شاید هم قسمت بوده که تا اینجا بیاد و راهش را پیدا کنه.» بعد موبایل آندرانیک را گرفت و گفت «باید به رازمیک تلفن بزنیم و از کارو با خبرش کنیم».

علی ناظر – زن جادو ©

توفان زندگی

هشت سال پیش از این بود
که از اعماق تیرگی
از تیرگی اعماق و نظامی که می‌رفت
تا بخوابد خاموش، و بمیرد آرام
ناله‌ها برخاست
از اعماق تیرگی
آنجا که خون انسان‌ها، پشتوانهٔ طلاست
وز جمجمهٔ سر آنها مناره‌ها برپاست
ناله‌ها برخاست
مطلب ساده بود
سرمایه،‌ خون می‌خواست
مپرسید چرا، گوش کنید مردم
علتش این بود... علتش این است
و این نه تنها مربوط به هند و چین است
بلکه از خانه‌های بی نام، تا سفره‌های بی شام
از شکستگی سر چوبهٔ دار خون آلود، تا کنج زندان
از دیروز مرده، ‌تا امروز خونین
تا فردای خندان
از آسیای رمیده، تا آفریقای اسیر
حلقه به حلقه، شعله به شعله، قطعه به قطعه
زنجیر به زنجیر
بر پا می‌شود توفان زندگی
توفان زندگی، کینه ور و خشمگین
بر پا می‌شود
پاره می‌کند، زنجیر بندگی
تا انسان ستمکش، بشکند
بشکافد از هم، سینهٔ تابوت
خراب کند یکسره، دنیای کهن را، بر سر قبرستان
قبرستان فقر، قبرستان پول
و بندگی استعمار، بیش از این دیگر
نکند قبول! نکند قبول
می‌لرزد آسمان... می‌ترسد آسمان
و زمان... زمان و قلب زمان
و تپش قلب خون آلودهٔ زمان، تند تر می‌شود، تند تر دم به دم
و روز آزادی انسان ستمکش
نزدیکتر می‌شود قدم به قدم

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.