شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷ - ۲۰ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

گفتگوي علي ناظر با اسماعيل وفا يغمائي - بخش اول
بخش اول

علی ناظر

با تشكر از اسماعيل وفا يغمائي كه قبول كرد تا در يك گفتگو با من صبر و حوصله به خرج داده و به سئوالات پراكنده و گاه چندان نه در ارتباط با حيطه تخصصي اش پاسخ دهد. اين گفتگو از چندي پيش در زمينه هاى شخصى، فرهنگى و ادبى، سياسى و اجتماعى، و تاريخى و مذهبى آغاز شده كه به تدريج مى خوانيد .
على ناظر – 24 فوريه 2005 - ديدگاه
بخش اول
ناظر:
قبل از هر چيز خوب است كمي از خود و خانواده و خلاصه گذشته و حال خودتان بگوئيد.
يغمائي:
دو سه ماه ديگر پنجاه و دو سال من تمام ميشود. من در يك فاميل قديمي وفرهنگي كه در دشت كوير ريشه اي اي استوار داشت و هنوز هم دارد، وسمبل شناخته شده آن شاعر هجو سرا و منتقد دوران قاجار ابوالحسن يغما جندقي است، در يك خانواده پرجمعيت متولد شدم . قبل از من پنج تن از اهل بيت متولد شده بودند و من ششمي هستم. پس از من هم هفت تن ديگر به دنيا آمدند. از اين سيزده تن تا كنون پنج تن و نيزپدر و مادر « با هفتهزار سالگان در سفرند» و بقيه هستند و فراوان تكثير شده اند. ناظر: چرخ و پر اين خانواده پر جمعيت چطور مي گشت و زندگي در اين خانواده پر جمعيت چه تاثيراتي در زندگي شما گذاشت؟ يغمائي: چرخ و پرخانواده به مدد تلاشهاى پدرى مى گذشت كه تركيبى از يك كشاورز مادر زاد و يك اديب متوسط الاحوال تند خو و در عين حال در عمق، مهربان و عاطفى بود. زندگى در يك خانواده پرجمعيت اگر فقرخيلى آدم را نتراشد و روزگار دمساز با آرامشى نسبى باشد اسطقس روانى و عاطفى گسترده و محكمى به آدم مى دهد. اين نخستين چيزى است كه من از خانواده پرجمعيت خود گرفته ام. در مجموع دوران كودكي و نوجواني من اگر چه حالا ودور از من آميخته با مقداري رماتيزم شده است بهشت گمشده و غيرقابل دسترس من است. بيشترين تاثير را من از پدرم گرفتم كه باتلاش چرخ و پر زندگي خانواده را مي چرخاند. .پدر من كه نامش همايون بود در زندگي به چند مقوله علاقه فراوان داشت، كشاورزي ، شعر و ادبيات وتاريخ ، زن و بچه هاي فراوان و ساعتها راه رفتن. اومتولد 1285 شمسى بود و حدود نود و پنجسال بعد در سال 1380 در گذشت. تا آخرين روزهاي عمرش عليرغم مصائب فراوان سالهاي آخر حياتش با سلامت زندگي كرد. در ابتداي زندگي اش مامورسيار اداره ثبت احوال در تركمن صحرا بود. نخست در آنجا با دختر يكي از مهاجران روس ازدواج كرد و لي دخترك مهاجر چندان نپائيد و بعد از آنكه دو دختر به او عطا كرد در عنفوان جواني در گذشت. بعد از آن سالها مجرد زندگي كرد ودر نقاط دور افتاده مختلف كشورخدمت كرد وسرانجام حدود چهل سالگي با مادر من طلعت كه دختر عمويش بود و حدود بيست و دو سه سالي هم از پدرم كوچكتر بود ازدواج كرد .عليرغم اختلاف سن زياد و تند خوئى هاى او مادرم او را بسيار دوست داشت و دوستي اين دو فضاى سرشار از عاطفه اى در خانه ايجاد كرده بود. پدرم سالهاي آخر خدمتش را در شهرهاي مختلف بلوچستان كارمند و بعدها رئيس آمار و ثبت احوال بود. از طبيعت دست نخورده بلوچستان و اخلاقيات و آزادگي بلوچها خيلي خوشش مي آمد، خانه باغ بزرگى در سراوان ساخت، زبان بلوچى را به خوبى صحبت مى كرد و لباس بلوچى مى پوشيد چون بلوچها سبيلهاى برافراشته و درشتى براى خودش تهيه ديده بود كه تا پايان عمر حفظشان كرد. در سالهاى بلوچستان با شترى تيز پا به بيابانها مى زد و به سراغ بلوچها و چادرهايشان مى رفت تا نام مردگانشان را ثبت كند و براى نوزادانشان شناسنامه صادر كند . زندگى ادارى و عادى او با نوعى شاعرانگى بدوى آميخته بود . مى خواست در بلوچستان ماندگار شود ولى بعدها به دليل درگيري با روسايش و نيز ماجرائى ديگر استعفا داد وبرگشت به دشت كوير و تا پايان عمردر روستاي گرمه در جندق وبيابانك كه في الواقع آن را عاشقانه دوست داشت و روستائي بسيار كهنسال و زيباست به كشاورزي مشغول بود. من و ساير بچه ها و مادر در يزد بوديم و تابستانها و تعطيلات عيد را با او مي گذرانديم . بقيه اوقات وپس از رتق و فتق امور خانواده، ترجيح مي داد تنها و آزاد باشد.كتابخانه اي با تعداد قابل توجهي كتاب داشت كه در آن همه چيز پيدا مي شد. از مجموعه هاي جلد شده مجلات قديمي تا رمانهاي تاريخي و كتابهاى فلسفى و علمى ، از پوشه هاي لبريز نامه هائي كه در دوران قاجاريه نوشته شده بود و به ميراث به او رسيده بود تا انواع لغت نامه ها و سالنامه ها و انواع و اقسام ديوانهاي شعر ومجموعه هاى جلد شده خوشه و كتابهاى هفته شاملو و كتابهاى مثلا پروفسور آندره بينه فرانسوى در مورد رازهاى كاميابى جنسى كه اين نوع كتابها را تا وقتى كه چشم و گوشمان باز نشده بود دور از دسترس ما نگاه مى داشت. در اين فضا من از دوران كودكي با شعر و ادبيات آشنا شدم. در مقدمه كتاب شعر تازه ام «اين شنگ شهر آشوب» مقداري از حال و هواي روزگار كودكي و تاثيرات ان روزگار نوشته ام و فكر مي كنم كه كافي باشد. براي خواندن متن کامل روي فورمت pdf کليک کنيد

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.