شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۲ شهريور ۱۳۹۸ - ۲۴ اوت ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

کجا شاهنامه آخرش خوش است؟
ورود اعراب به ایران و سقوط ساسانیان

همنشين بهار

«به خوشنودی اهورامزدا و امشاسپندان پیروزگر و با درود بر فروهر مزدیسنان، می‌آغازم نبشتاری پیرامون انگیره یورش تازیان به ایران زمین و سبب های شکست سپاه ایران»

هجوم اعراب به ایران زمین و سقوط ساسانیان سراسر عبرت است و این مقاله نکاتی را در این مورد به بحث می‌گذارد.

متاسفانه آثار قابل اعتنایی که ایرانیان پیش از اسلام درباره روابط‌شان با اعراب نوشته باشند در دست نیست. آن چه موجود است روایت کسانی است که بعد از اسلام، اینجا و آنجا شنیده و نقل کرده‌اند. به همین خاطر درباره روابط ایران و اعراب (و حوادثی که بعدها به شکست یزدگرد انجامید)، تحلیل ها تا اندازه زیادی یک جانبه است.

می بایست روایت ها و گزارش های تاریخی هر دو طرف را در دست داشته باشیم که نداریم. گزارش ها بیشتر از طرف مسلمانان ارائه شده نه ایرانیانی که حمله اعراب را چشیده بودند.

آنچه در مورد این واقعه به صورت مکتوب باقی مانده عموما منابع دست چندمی هستند که از روی آثاری اقتباس شده که بیش از یک قرن پس از وقوع حوادث، روی کاغذ آورده‌اند. شرح این وقایع قبل از آنکه تاریخ باشند نقاّلی است و طی سال ها از واقعیت فاصله زیادی گرفته اند.

…………………………………………………… 

ایرانیان در اواخر دوره ساسانی، از دو طرف مورد تهاجم بودند.

در زمان یزدگرد سوّم روابط ایرانیان با اعراب به واسطه مسایل و جنگ های کوچکی که پیشترخسرو پرویز با اعراب داشت به هم خورده بود.

ایرانیان در اواخر دوره ساسانی، از دو طرف مورد تهاجم بودند. یکی از سوی دولت «رم» که از گذشته های دور تا آن زمان با نیاکان ما در ستیز بودند و دیگر حملات اعراب به مرزهای کشورمان که بیشتر برای به دست آوردن آذوقه و مایحتاج صورت می‌گرفت.

در آن زمان وضعیت سخت معیشتی در عربستان واقع بود و شیوه کوچ نشینانه «اعراب شمالی» نیز که کمتر به «یک جا ـ نشینی» عادت داشتند باعث ایجاد این حملات می‌شد.

حتی اعرابی که خراج گذار ایران بودند و از امکانات کافی برخوردار نبودند به شهرک های ایرانی و بازارها حمله می‌کردند. مثلا «سوق» (بازار) بغداد در ایام ساسانی چندین بار مورد تهاجم اقوام بدوی عرب قرار گرفت و به غارت رفت. هدف این حملات تنها تامین معیشت بود و به هیچ وجه به منظور کشورگشایی صورت نمی‌گرفت. اعراب اصلاً تصور نمی‌کردند که بر قدرت بزرگی مثل ایران می‌توانند غلبه کنند. 

بعد از درگذشت پیامبر اسلام و واقعه «ردّه»، که تعدادی از قبایل عرب از دادن ذکات سرباز زدند و جنگ با آنها در دستور کار قرار گرفت، برخی به سوی مرزهای ایران فرار کردند، یکی از فرماندهان عرب در بحرین به نام «علاء حضرمی» سربازانش را از طریق دریا به طرف خوزستان کشید و با اینکه خلیفه او را سرزنش کرد وارد خوزستان شد و یکی دو جا را در آغاز کار مثل «استخر» گرفت.

ایرانی ها پشت مهاجمین عرب را بستند و شروع کردند به حملات دفاعی. خبر به مدینه رسید و خلیفه که نمی‌خواست افرادش در ایران به تلّه بیافتند، نیروی کمکی فرستاد و این نخستین گام ورود اعراب به ایران بود، بدون هیچ نقشه و طرح قبلی.

در همین حین «مثنی بن حارثه» و «خالدبن ولید» هم که حملات‌شان را به پادگان های غربی ایران ادامه می‌دادند در چند جنگ اولیه پیروز شدند و وقتی دریافتند مرزهای ایران خیلی هم مستحکم نیست طمع‌شان گل کرد و دندان ها را تیز کردند.

بلاذرى در (فتوح البلدان،، ص ۳۱۰) می‌نویسد:

خلیفه مردمان را به تسخیر ثروت ساسانیان تشویق کرد. طبرى آورده است که خلیفه مسلمین در پاسخ قبایلى که مى خواستند به شام بروند گفت: در آنجا بهحد کفایت از شما رفته است، کشورى که خداوند شوکت و شمار آنها را کاسته فرو گذارید،به حوالی عراق (ایران) بروید و به جهاد کسانى بشتابید که از انواع رفاه زندگى برخوردارند، شایدخداوند سهم شما را هم از آن زندگى میراث شما گرداند، و شما هم مانند آنها زندگى کنید.

‌……………………………………………………  

حمله اعراب به ایران، یکی داستانی‌ست، پر آب چشم

در تاخت و تاز و ویران‌سازی‌ کسانی که در ایران‌زمین، به جای«دعوت همه به اسلام»، «تحمیل اسلام بر همه» را دستور کار خود قرار دادند، هیچ تردیدی نیست. بی‌خود که مردم ما نمی‌گقتند «نه شیر شتر و نه دیدار عرب» !

اعراب حتی به آداب و رسوم نیاکان ما نیز تاختند. غزالی در «کیمیای سعادت» در مورد «شب سده» نکته ای گفته که به اندازه کافی گویا است: 

«شب سده، چراغ نباید (روشن) کرد تا اصلا آتشدیده نشود... روزه داشتن در این روز هم ذکر این روز بود...(خاطره این روز را زنده می‌کند)، باید با روزهای دیگر برابر داشت... تا (اصلاً) نام ونشانی از شب سده نماند.»

***

حمله اعراب به ایران چه از نظر سیاسی و چه از نظراجتماعی ـ اقتصادی از حملات اسکندر و مغول و غز و تیمور...موثرتر بود.

نهاد دین ودولت را در شخصیت خلفا و سلاطین تمرکز داد و علاوه بر به کرسی نشاندن یأس و دوچهرگی و مشیت گرائی کور و قناعت سیاه، بنده پروری و چاکرمنشی و روحیه قبیلهای را هم رواج داد و توی سر زبان فارسی زد.

با حمله اعراب، فرهنگ بدوی عرب با اشراقیت دوران ساسانی مخلوط شد وجامعه را دچار تناقضات سهمگین روحی و روانی و فرهنگی سیاسی کرد که هنوز کمر راست نکرده است.

***

با این یادآوری که نگاه به گذشته ما را از درجازدن در آن بازداشته، به دقّت و تیزبینی آراسته می‌کند، حمله اعراب را به ایران را پی می‌گیریم.

***

از جمله عواملی که ساسانیان را در برابر اعراب بر زمین کوبید، موارد زیر از اهمیت بیشتری برخوردارند:

·       فساد و اختلافات درونی دربار ساسانی،

·       بروز جنگ های طولانی، با دولت روم شرقی و...

·       خالی شدن خزانه دولت و فشار طاقت فرسا بر توده های مردم،

·       هرج و مرج بعد از قتل خسرو پرویز،

·       جنگ میان خودی‌ها (سپاهیان رستم و فیروزان)،

·       اختلافات عمیق بین شاهزادگان، سرداران و طبقات مختلف مردم،

·       تحقیر سردارانی چون بهرام چوبینه و مردانشاه،

·       و خیانت امثال سیاه دیلمی... 

البته زمانی که قومی به یک ایمان تازه و ایدئولوژی آرمان گرا مجّهز می‌شود، در ذات خود میل به گسترش و دعوت دارد و در پیروان خود اثر می‌گذارد و به محض اینکه میخش را کوبید، آهنگ تسخیر سرزمینهای فکری و عقیدتی و گاه جغرافیایی دگراندیش می‌کند. 
این یک تجربه مکّرر تاریخی است اسلام نیز از این قاعده مستثنی نیست. به ویژه که مهاجمان از آزادی و عدالت و مساوات آدمیان سخن می‌گفتند و ادیان رایج تاریخی و نیز ارباب قدرت را از این منظر مورد انتقاد قرار می‌دادند. 

زمانی که رستم فرخزاد، فرمانده سپاه ایران در یکی از جنگ‌ها، از مهاجمان می‌پرسد: حرف حساب شما چیست و چه می‌خواهید؟

ربعی بن عامر می‌گوید: اخراج العباد من عباده العباد الی عباده الله، و من جور الادیان الی عدل الاسلام، و من ضیق الدنیا الی سعتها... (کامل، ابن اثیر، ۲/۴۶۲-۴۶۳)

ما سه هدف داریم:

 ۱- آزاد کردن بندگان از بندگی بندگان و رساندن آنان به بندگی خدا،

 ۲- آزاد کردن مردم از ستم ادیان و داخل کردن آنان به عدل اسلام و

 ۳- رهایی مردمان از تنگی زندگی و سختی معیشت و رساندن آنها به رفاه و گشادگی و وسعت زندگی.

حالا آیا اسلام متناسب با نیازهای جامعه ایرانی در قرن هفتم بود یا نبود، و مردم ایران تشنه‌ چشمه اسلام بودند یا نبودند ــ مسئله دیگری است،

……………………………………………………  

اوضاع داخلی ایران و شکست از اعراب

خسرو پرویز ۳۸ سال آزگار، هر اسبی که داشت، تاخت و جنگ‌های بیهوده را بر ایرانیان تحمیل کرد. بار سنگین این نبردهای بی حاصل طبق معمول بر دوش مردم محروم بود که همیشه مرغ عزا و عروسی بودند، هم بار مالی جنگ بر دوش‌شان بود و هم در آتش آن می‌سوختند و فرزندان‌شان کشته و زخمی می‌شدند. بگذریم که جنگ تولید کشاورزی را کاهش می‌داد و راه‌های بازرگانی را ناامن می‌کرد...

پیش از بعثت پیامبر اسلام در جنگ معروف ذوقار، اعراب ایرانی ها را شکست داده بودند و همین، زمینه ساز شکست‌های بعدی نیاکان ما و درهم شکستن یزدگرد سوّم شد.

یادآور شوم که بدون آشنائی با نبرد «ذوقار»، نمی‌توان به راز شکست‌های بعدی ایرانیان از اعراب و درهم شکستن یزدگرد سوّم پی برد. در جنگ ذوقار ساسانیان یکی از مهمترین متحدان خود را از دست دادند و سوراخ بزرگی در پهلوی امپراتوری بوجود آمد.

جنگ ذوقار از این جهت برای اعراب اهمّیت داشت که برای نخستین بار توانستند سربازان یک پادگان ایرانی را مغلوب کنند و شصت‌شان خبردار شد که سپاه امپراتوری شکست ناپذیر نیست.

جنگ ذوقار نتیجه سوء تدبیر و غرور خسرو پرویز بود که در سرتاسر سلطنت او دامنگیر ایران شده بود.

جدا از شکست در نبرد مزبور، خسرو پرویز جنگ‌های بیهوده ای نیز با بهرام چوبینه (سردار معروف خود) و بسطام (دائی خود) و هراکلیوس (امپراتور بیزانس) به راه انداخت که به خرابی شهرها و شکست های سخت و کشته شدن سرداران نامی و ناخشنودی مردم و بزرگان مملکت منجر گشت.

این وسط، طغیان رودخانه های دجله و فرات نیز، قوز بالا قوز شد و توی سر کشتزارها و مناطق مسکونی زد و خسرو پرویز نیز به دستور پسرش (شیرویه) کشته شد و اوضاع کاملاً بهم ریخت. 

در پی قتل خسروپرویز چندین نفر به تخت پادشاهی نشستند اما با توجه به ویرانی ها و پریشانی ها نتوانستند کشور را سامان دهند. 
بلای طاعون هم از راه رسید و از مردمان بلا دیده و جنگ زده قربانی گرفت و یقه «شیروّیه» را هم گرفت و او بدین ترتیب حذف شد. قرار شد اردشیر جای او بنشیند.

فرماندهی به نام «گراز» [در شاهنامه از او به نام «فرائین» یاد شده] پادشاهی اردشیر (جانشین شیرویه) را قبول نکرد و نافرمانی نظامی روی داد. اردشیر  هم اوت شد و «گراز» به سلطنت رسید امّا وی به قدری ظلم کرد که دخلش درآمد.

پس از مرگ «گراز» فردوسی صحنه را اینگونه به تصویر می‌کشد:

پراکنده گشت آن سپاه بزرگ

چو میشان که یابند ناگاه گرگ

با توجه به خطر اعراب که بیخ گوش ساسانیان بود، از این پراکندگی سپاه که فردوسی گزارش می‌کند، نمی‌توان سرسری گذشت. شگفتا، قمر در عقرب و فاجعه در راه است، امّا پایتخت ساسانی حتی پادشاه ندارد.

…………………………………………………… 

وقتی رهبری مملکت به داشتن تخمه باشد !

درست زمانی که اعراب برای حمله به ایران این پا و آن پا می‌کنند، رقابت ها در مدائن به شدت وضع را آشفته کرده تا جائی که میان نیروهای خودی (سپاهیان رستم و فیروزان) جنگ در می‌گیرد، اعراب نواحی مرزی سواد (عراق کنونی) دست به تاخت و تاز می‌زنند و مردم دست به دامن پایتخت (مدائن) یعنی تیسفون می‌شوند امّا کسی در تیسفون اعراب را جدی نمی‌گیرد. انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است!

اینجا یک سئوال مهم پیش می‌آید:

در شرائط حسّاسی که «پراکنده گشت آن سپاه بزرگ /  چو میشان که یابند ناگاه گرگ» ــ ایران درگیر چه مسائلی بوده‌است؟

آیا واقعاً در این موقعیت ویژه، هیچکس نبوده‌ که اوضاع را در یابد و میهن ما را نجات دهد؟ البته که بوده، پس چرا نجنبیدند؟ گیر کار کجا بود؟ پاسخ ساده است. 

شرط اساسی برای بدست گرفتن رهبری را نداشتند. یعنی چه؟ یعنی از تخمه ساسان نبودند !!

مسأله تخمه موجب شد که ایران در یکی از حسّاس‌ترین و بحرانی ترین لحظات تاریخش، بازی را به نفع اعراب ببازد.

وقتی رهبری مملکت به داشتن تخمه باشد، ناچار قلمرو انتخاب محدود به چند نفر است که آنها هم به جان هم افتاده یکدیگر را لت و پار می‌کنند، حتی شیرویه پدرش را از هم می‌درَد.

اختلافات عمیق بین شاهزادگان، سرداران و طبقات مختلف مردم حاد شده و دخالت روحانیون زرتشتی (مغ ها) در همه شئون زندگی مردم، آنها را از روسای دینی زده می‌کند. 
پادشاهان ساسانی به مانویان و مزدکیان و مهرپرستان و بودائیان... چندان روی خوش نشان نمی‌دهند و مجموعه کجی ها آنها را از چشم مردم می‌اندازد.

در آن اوضاع و احوال، جامعه آبستن حوادث تازه می‌شود و شرایط کاملا مهیا می گردد که یک حمله خارجی هر چند سامان نیافته، هرچند برهنه سپهبد برهنه سپاه ــ بتواند فاتحه ساسانیان را بخواند و خواند. 

…………………………………………………… 

نشان شب تیره آمد پدید

در آخر شاهنامه وقتی فردوسی از برگ زرد یزدگرد حرف می‌زند که در «مرو» لگدمال می‌شود، در جان آدمی خزان غم می‌نشیند. 
آن‌طور که شاهنامه می‌گوید با هجوم اعراب به ایران زمین، نشان شب تیره آمد پدید، امّا این همه‌ی داستان نیست.

پرسش این است: شب چگونه از راه رسید و بر سر روز کوبید؟ 

فرسودگی و فساد حاکم بر دربار ساسانی و دستگاه یزدگرد سوّم که به قول فردوسی بیشتر در فکر خویش است و «سگ و یوز و بازش ده و دو هزار / که با زنگ زرّند و با گوشوار» ــ بستر این تاریکی است. 

***

فردوسی تقریباً تمام فصل‌ آخر شاهنامه‌ را بر زبان سه شخصیت عمده‌ی حوادث آن، یعنی یزدگرد سوم، رستم فرخ‌زاد و سعدبن ابی وقاّص می‌گذراند. 
فراموش نکنیم که عمده بیت‌های معروف بدگویی از رخسار و خصلت عرب، که دست آویز عرب ستیزان و شبه باستان شناسان امروزی است ــ در همین فصل، و تماماً از زبان یزدگرد سوّم و رستم فرخ‌زاد بیان می‌شود و نه از زبان فردوسی که به جای چسبیدن به معلول، یقه‌ علّت را می‌گیرد. 

در آخرین داستان شاهنامه که سرگذشت یزدگرد آمده، سیمای او را بسیار بی‌جلال و صلابت و از آغاز، با نوعی طفره زنی از مبارزه جویی و با درویش مسلکی همراه می‌بینیم. 
این شاه، که جویای نام است نه خواستار کام، از ابتدا در شاهنامه به صورت یک آدم خسته و دل مرده به تصویر درمی‌آید و شرح حالش، در کم‌تر از ۲۰ بیت به سر می‌رسد. 

پس از این توصیف اولّیه، ناگهان و بدون هیچ مقدّمه ای، با ورود سردار عمر (سعد ابن ابی وقاص)، به اقلیم او رو به رو می‌شویم. در این جا نیز یزدگرد سوّم، سلطانی بی‌دست و پا و تسلیم به مقدرات روزگار معرّفی می‌شود که کار مقابله با سردار عرب را به یکی از سپهسالاران‌ خود به نام رستم فرخ زاد می‌سپارد. 

آنگونه که فردوسی در شاهنامه آورده‌است، هنگامی که نماینده سعد ابن ابی وقاص (مغیره بن شعبه) به سراپرده‌ی پُر زرق و برق رستم فرخ‌زاد وارد می‌شود، بی این که کم ترین اعتنایی به آن جبروت سر هم بندی شده داشته باشد و یا صحنه سازی های سردار یزدگرد بر او اثری بگذارد، فرش ها را کنار زده، روی خاک می‌نشیند و...
از زبان فردوسی بخوانیم: 

چو شعبه به دهلیز پرده سرای 
بیامد، بران جامه ننهاد پای
همی رفت بر خاک بر، خوار خوار 
ز شمشیر کرده یکی دستوار
نشست از بر خاک و کس را ندید 
سوی پهلوان سپه ننگرید
بدو گفت رستم که جان شاد دار 
به دانش روان و تن آباد دار
به رستم چنین گفت کای نیک نام 
اگر دین پذیری علیک السلام

پیش از آنکه کار آن دو به جنگ بکشد، رستم فرخزاد، ضمن گوشه زدن به مغیره بن شعبه، سفره دلش را باز می‌کند و پای بخت و سرنوشت، (ستارگان) را به میان می‌کشد، 
سپس می‌گوید اگر خود محمّد مرا به دین نو فرا می‌خواند، تردید نمی‌کردم و آنرا پذیرا می‌شدم، ولی در راستگویی کسانی‌که اکنون ندا و پیام این دین را برای‌مان آورده، تردید دارم. 

همان کژ بود کار این کوژ پشت 
بخواهد همی بود با ما درشت
ولیکن چو بد ز اختر بی‌وفاست 
چه گویم که امروز روز بلاست
مرا گر محمّد بدی پیش رو 
ز دین کهن گیرم این دین نو 

مغیره بن شعبه به یزدگرد گفت: 
سه راه در پیش تو است یا اسلام بیاوری یا جزیه بپردازی و صاغر باشی یا آماده جنگ باش.

یزدگرد معنی کلمه صاغر را پرسید و او اینگونه پاسخ داد: صاغر به اصطلاح ما، آن باشد که در آن ساعت که جزیه می‌دهی بر پای خود ایستاده باشی و تازیانه بر سرت نگه دارند.


این برخورد زننده مغیره، از فحش هم بدتر بود و یزدگرد حق داشت برآشوبد.
آنطور که در تاریخ یعقوبی جلد ۲، صفحه ۲۶ و ۲۷، آمده ــ یزدگرد پس از اهانت فرستاده عمر که فرق بنشین و بتمرگ و بفرما را هم نمی‌دانست ــ توبره خاکی خواست و گفت (به نشانه تحقیر) بر سر رئیس‌شان بریزید و گفت اگر نبود که سفیران را نمی‏کشند درجا اینان را کشته بودم...

واکنش زشت‌تر یزدگرد که بر سر طرف های گفتگو، خاک ریخت و آنان را تهدید کرد و خط و نشان کشید که چنین و چنان خواهم کرد ــ رستم فرخزاد را مسئله‌دار کرد.

در تاریخ یعقوبی (جلد دوم صفحه ۲۷) آمده که رستم از این‏گونه برخورد یزدگرد با نمایندگان اعرابی که آماده، مسلح و مصمم در بیخ گوش مداین نشسته بودند، بسیار ناراحت شد و گفت:
 آخر، پسر زن حجامت‏گر را با پادشاهی چکار؟ 

رستم فرخزاد به مغیره بن شعبه می‌گوید که بازگرد و به سعد بن ابی وقاّص بگو که دلیرانه در جنگ مردن، برای ما ایرانیان، خوش‌تر آید تا اینکه دشمن را از خواری ایرانیان شادکام ببینیم:

بگویش که در جنگ مردن به نام 
به از زنده، دشمن بدو شادکام

گفته شده سعد بن‏ابی وقّاص فرمانده سپاه مسلمانان که در قادسیه (سی کیلومتری جنوب کوفه) اردو زده آماده درگیری با لشگر ایران بود، از طرف یزدگرد سوم، پادشاه ساسانی پیامی دریافت داشت مبنی بر این که چند نفر از مردم نیک‏اندیش و دانا پیش ما بفرست تا با آنان گفتگو نموده، دلائل آمدن شما به این نواحی، و نیز صورت صلح و جنگ را با ایشان وارسی کنیم. 
از سوی دیگر به نوشته بلاذری، عمر بن خطاب نیز به سعد بن ابی وقاص دستور داد قبل از جنگ، عده‏ای را نزد بزرگ‌‌ پارسیان فرستد و ایشان را به آئین جدید دعوت نماید. بلکه جنگ لازم نشود. (فتوح‏البلدان: صفحه ۲۰)

در اخبارالطوال صفحات ۴ و ۱۵۳ آمده، اعراب از یزدگرد مأیوس شدند امّا به عنوان آخرین اقدام در جهت جلوگیری از درگیری نظامی، چندین نوبت نمایندگانی پیش رستم فرخ‏زاد فرستاده و او را به اسلام دعوت نمودند، امّا بعد از حدود ۵ ماه که دو سپاه در برابر هم صف کشیده و باب مذاکره باز بود نهایتاً رویاروئی اجتناب ناپذیر شد.

خلاصه، کار به جنگ کشید و رستم فرخزاد (همانطور که پیش تر به برادرش هرمز ندا داده بود) در این جدال جان می‌باخت و سپاه ایران درهم شکست و شیرازه ها از هم گسیخت.

***

نمی‌دانم چرا رستم فرخزاد را بیشتر از مغیره بن شعبه و سعد بن ابی وقاّص دوست دارم. با او و نه با آن‌ها، احساس نزدیکی می‌کنم. وداع با برادرش هرمز، آنجا که علاوه بر وقایع‌نمائی، از مادرش می‌گوید و پیش‌بینی می‌کند در جنگ قادسیّه جان می‌بازد ــ تأمل برانگیز است. 

چو با تخت منبر برابر شود 
همه نام بوبکر و عمٌر شود
ز پیمان بگردند و از راستی 
گرامی شود کژی و کاستی
به گیتی نماند کسی را وفا 
روان و زبان‌ها شود پر جفا
ازایران و از ترک و از تازیان 
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود 
سخن ها به کردار بازی بود
همه گنج‌ها زیر دامن نهند 
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم ورنج و شور 
که رامش به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام 
همه چاره و تنبل و ساز دام
زیان کسان از پی سود خویش 
بجویند و دین اندر آرند پیش
بزرگان که در قادسّی با منند 
درشتند و بر تازیان دشمنند
گمانند کاین پیش بیرون شود 
ز دشمن زمین رود جیحون شود
ز راز سپهری کس آگاه نیست 
ندانند کاین رنج کوتاه نیست
تو را ای برادر تن آباد باد
دل شاه ایران به تو شاد باد
که این قادسّی گورگاه من است
کفن جوشن و خون کلاه من است
چنین است راز سپهر بلند
تو دل را به درد برادر مبند 

پس از مرگ رستم فرخ‌زاد، این ستاره شمار‌ مهربان، برادرش هرمز فرخ‌زاد گزارش میدان جنگ را به یزدگرد سوّم می‌برد. 
در این جا فردوسی بر زبان هرمز سخنی می‌گذارد که اسباب تخفیف و کوچک شماری بیش‌تر آخرین سلطان ساسانی است. 

چو برخاست گرد نبرد از میان 
شکست اندر آمد به ایرانیان
فرخ‌زاد برگشت و شد نزد شاه 
پر از گرد با آلت رزمگاه
فرود آمد و برد پیش‌اش نماز 
دو دیده پر از خون و دل پر گداز
بدو گفت چندان چه مویی همی 
که تخت کیان را بشویی همی؟ 

در این جا با شاه گریان و نالانی روبرو هستیم که حتی سردار سپاه او به زبان طعنه می‌گوید که تخت کیان را با گریه و زاری شست و شو دادی! 
چون سلطان ساسانی ترس خورده تر از تدارک دفاع است، هرمز فرخ‌زاد به یزدگرد سّوم پیشنهاد گریز به خراسان را می‌دهد. شاه ساسانی کمی رجزخوانی می‌کند و سرانجام رضایت می‌دهد که برای جمع‌آوری سپاه و بازگشت به جنگ راهی خراسان شود. 

همان به که سوی خراسان شویم 
ز پیکار دشمن تن آسان شویم
کز آن سو فراوان مرا لشکر است 
همه پهلوانان کندآور است
بزرگان ترکان و خاقان چین 
بیایند و بر ما کنند آفرین

یزدگرد پس از این تصمیم، نامه‌هایی به کارگزاران خود در مرو و توس و خراسان می‌نویسد و ضمن بیان نیّت عزیمت خود به خراسان، بار دیگر مقداری ناله و نفرین نثار اعراب می‌کند و سپس عازم خراسان می‌شود. 

همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد
همی داد خواهند گیتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد
بسی سر به خاک اندر آکنده شد
چنین گشت پر کار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند
ازین زاغساران بی آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
انوشیروان دیده بد این به خواب
کزین تخت بپراکند رنگ و تاب
چنان دید کز تازیان صد هزار 
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی به اروند رود
به چرخ زحل برشدی تیره دود
به ایران و بابل ز کشت و درود
نماند خود از بوم و بر تاروپود
هم آتش بمردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
ز ایوان شاه جهان کنگره
فتادی بمیدان او یکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پدید
ز ما بخت گردون بخواهد کشید
شود خوار هر کس که بود ارجمند
فرو مایه را بخت گردد بلند
پراکنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمکاره ای
پدید آید و زشت پتیاره ای
نشان شب تیره آمد پدید
همی روشنایی بخواهد برید

 ...

آیا قصّه‌ این شکست به سر رسید؟ یا هنوز در روح و روان ما زنگ می‌زند؟

 ……………………………………………………  

در ظاهر اعراب آقابالاسر ایرانیان بودند اما...

اشغال نظامی میهن ما توسط اعراب به معنای فتح روحی ایرانیان و پایان مقاومت علیه بیگانگان نبود.

گرچه در ظاهر اعراب آقابالاسر ایرانیان بودند، اُرد می‌دادند و نیاکان ما را «موالی» و بنده می‌پنداشتند امّا در باطن امر، حکومت معنوی و فکری با ایرانیان بود و همین به اصطلاح موالی، اعراب را پشت سر گذاشته در همه زمینه ها جلودار بودند.

ابو حنیفه بزرگترین فقیه اهل تسنن، ایرانی است. محمّد بن اسماعیل بخاری بزرگترین محدث اهل تسنن، ایرانی است. «زمخشری» مفسّر معروف، ابوعبیده، و «واصل بن عطا» از متکلمین نیز نه عرب، ایرانی هستند. از این گذشته مهم‌ترین فرهنگ‌نامه عربی توسط «سیبویه» که ایرانی بود نوشته شد. او دستور زبان عربی را نوشت که هنوز هم از آن استفاده می‌شود.

یکی دیگر از فرهنگ نامه‌های عربی توسط «خلیل بن‌احمد» نوشته شد. که او هم ایرانی بود. بعد از «احمد» هم مهمترین کتاب‌های لغت توسط ایرانیان نوشته شده است.

در همین رابطه گفتگوی یکی از ایرانیان، با «عیسی بن موسی» (یکی از سرکردگان اعراب) شنیدنی است:

او می‌گوید:«عیسی‌بن موسی» که سخت نسبت به عرب تعصّب داشت از من پرسید: (فلانی به من بگو ببینم) فقیه اهل بصرهکیست؟

گفتم حسن بصری است. گفت دیگری هم هست؟ گفتم محمد بن سیرین هم هست. گفت نژاد آن هاچیست؟ گفتم از موالی (ایرانیان) هستند.

گفت فقیه اهل مکه کیست؟ گفتم عطا بنابی‌ریاح و مجاهد و سعید بن جبیر و سلیمان بن سیار هستند. گفت: آنهاعرب هستند؟ گفتم نه، ایرانی‌اند. گفت فقیهان مدینه کدامند؟

گفتم:زید بن اسلم و محمد بن المندکر و نافع بن ابی نجیح.

گفت: آنها از چه ملیتیهستند؟گفتم ایرانی

گفت: داناترین فقهای اهل قبا کیست؟ گفتم ربیعه الرای.

گفت: او از کدام قوماست؟ گفتم ایرانی است.

بر اثر شنیدن این جمله چهره‌اش سیاه شد و با عصبانیت تمام گفت:

فقیه اهل یمنکیست؟

گفتم ابن طاووس و ابن منبه.

پرسید: آنها از چه مردمی هستند؟ گفتم ایران.

رگ های او پرخون شد و به خود تکانی داد و گفت: فقیه و دانشمنداهل خراسان کیست؟

گفتم عطا بن عبدالله خراسانی. گفت او از چه نژادی است؟ گفتم از ایران.

چهره او سیاه و بدتر شد طوری که من از او ترسیدم. پرسید فقیه اهل کوفه کیست؟ ‌به دروغ گفتم ابراهیم نخعی و شعبی. پرسید نژاد آنها چیست؟ گفتم عرب‌اند.

گفت الله اکبر، و آرام شد. به خدا اگر از او نمی‌ترسیدم می‌گفتم حکم بن عتبه و عمار بن ابی سلیمان هم ایرانی هستند!
عقد الفرید، ابن عبدالربه،جلد ۲،صفحه ۷۴ 

ایرانیانی که به زبان عربی آثار خود را نوشته اند کم نیستند. یک دلیلش این است که در گذشته زبان عربی حکم یک «بانک علمی» را داشت. (مثل زبان انگلیسی یا فرانسه در زمان ما). البته عربی یک زبان بسیار غنی است. ولی جدا از دو نکته‌ای که برشمردم، زبان عربی برای ایرانیانی که به آن توجه داشتند، قبل از آنکه زبان اعراب باشد، زبان یک کتاب بود. اگر مولوی می‌گوید:

پارسی گو، گرچه تازی خوشتر است

عشق را خود صد زبان دیگر است

اگر سعدی در باب پنجم گلستان در گفتگو با جوان کاشغری که مقدمّه نحو زمخشری می‌خوانده، زبان عربی را ارج بیشتر می‌گذارد، و اگر حافظ زبان عربی را هنر می‌نامد و می‌گوید:

اگرچه عرض هنر پیش یار بی ادبی است

زبان خموش و لکن دهان پر از عربی است

همه، نه به زبان اعراب، به زبان یک کتاب (قرآن) اشاره می‌کنند.

نباید از سر تعصب به واقعیّت ها دهن کجی کنیم و میهن دوستی را با ستیزه‌های غیرمنطقی آلوده سازیم.

……………………………………………………  

برای شناختن تاریخ ایران باید اسلام را با همه خوب و بدش شناخت.

برای شناختن تاریخ ایران بعد از اسلام، و پاسخ به این پرسش ها که چگونه بینش آریائی با فرهنگ و مذهب ویزه خودش، به بینش اسلامی و فرهنگ سامی تبدیل شد؟

و آیا اسطوره های ایرانی پیش از اسلام، با مذهب اسلام گره می‌خورند و یک سنتز فرهنگی به وجود می‌آورند که اساساً ایرانی است؟... باید اسلام را با همه خوب و بدش شناخت، کمااینکه برای پی بردن به چم و خم پارت ها یا ساسانیان زردتشت را باید بشناسیم... 

جوهر و مضمون پیام محمد مصطفی با عملکرد امثال «مغیره بن شعبه» یا «خالد بن ولید» یکی نیست.

آنان تفاوت چندانی با حجاج بن یوسف و سندی بن شاهک و دیگر قاتلان ندارند، هرجند نام خود را «سیف الله» و... بگذارند.

به روایت طبرى، در اعراب جاهلى رسم بر این بود که در پایان هر جنگ، زنان و کودکان وارد میدان مى شدند و مجروحان خود را مداوا مى کردند و آب مى‌دادند امّا مجروحان جنگى دشمن را با چماق مى‌کشتند.

در جنگ قادسّیه اعراب از این سنت ضد انسانی جاهلی استفاده کردند. 

رفتار عبدالله بن عامر، ربیع بن زیاد و عبدالله بن سهره در خراسان و سیستان و...بوئی از مروت و مردانگی نداشت و نقطه مقابل آرمانی بود که محمّد در عصر جاهلیت به رخ امثال ابوسفیان می‌کشید.

اعراب، مسلمانان غیرعرب را «غیرخودى» مى شمردند و ورود غیرعرب به مدینه را ممنوع کردند، چرا که غیرعرب نشاید در مدینه الرسول ساکن گردد.

اگر کلمه توهین آمیز«موالى» یعنی بردگان را در مورد ایرانیان به کار می‌بردند بی دلیل نبود. اعراب همه را غیر از خودشان موالی (غیر خودی) می‌دانستند.

در برابر این رفتار چندش‌آور، نیاکان ما هوشیارانه حساب عرب را از اسلام جدا کردند، درآن «دو قرن سکوت»، سکوت‌ پر از فریاد، غیر از بابک و مردآویز، تمام کسانی که با ابومسلم و بعد از ابومسلم در برابر عرب ایستادند برگ برنده ای که به کار بردند این بود: اسلام آری، اعراب نه.

البته در نقطه مقابل مردمان شریفی که رودرروی امویان و عباسّیان از شرف ملّی و فرهنگ خویش برج و بارو می‌ساختند، ایرانی نماهای چاپلوس و عرب زده ای چون «جارالله زمخشری» صاحب کتاب «مفصّل» نیز بودند که می‌نوشتند:
« اللهَ أحمدُ على أن جعلني من علماء العربية، وجبلني على الغضب للعرب، والعصبية،...»

یعنی «خدا را می‌ستایم که مرا از دانشمندان عربی کرد و با غیرت و تعصب عربی سرشت...»

نیاکان ما همه مثل به اصطلاح عالمانی چون صاحب بن عباد، عرب زده نشدند که با افتخار می‌گفت:

«من از ایرانی بودن خودم شرم دارم!»

همه ایرانیان مثل خواجه نظام الملک بی‌معرفت نبودند که در سیاست نامه اش آزادیخواهان را با تهمت های دستگاه خلافت متهم کرد و پز داد آنها را سرکوب کردم و به جایشان ترکان پاک دین گماردم!

ایرانیان اصیل خواب را بر چشم تازیان حرام کردند. تشیع را نیز از همین رو برگزیدند تا به خلیفه و هفت جدّش آری نگفته باشند.

برای برخی ایرانیان که از تبعیض، زرق و برق، و بیداد «شبه مغان» از یک سو، و امثال خسرو پرویز از سوی دیگر به تنگ آمده بودند ــ سادگی مسلمانان که می‌دانستند برای چه خود را به آب و آتش می‌زنند و به قول علی «حملوا بصائرهم علی اسیافهم» ــ جاذبه داشت. 

محمّد گفته بود «انا بشر مثلکم» من مثل شما هستم. عرب از عجم، سفید از سیاه، دارا از نادار،... برتر نیست...، شخصیت آدمی به رنگ پوست، عرب و عجم، تیره و نژاد، زن و مرد، مال و منال... و این جور چیزها نیست...

بلال قبلاً برده، از برده‌داران ستمگری چون امثال ابوجهل و ابوسفیان برتر است...

این پیام نو برای کسانی‌که از تبعیض و تحقیر رنج برده بودند تازگی داشت امّا آنان عملاً با امثال خالدبن ولید‌ فاسد، روبرو شدند که هنری جز قساوت و هرزگی نداشتند. نباکان ما حق خود می‌دانستند در برابر ستم جدید سر به شورش بردارند و از شقاوت و شغب تازیان فاصله بگیرند.

…………………………………………………… 

در برخی از ابیات شاهنامه نیز، دست برده‌اند.

اشعار فردوسی را از نمونه‌ای که (jules mohl) «ژول مل» فرانسوی از شاهنامه ارائه داده، (و او براساس هشت نسخه خطی کتابخانه ملی فرانسه و بیست و هفت نسخه خطی دیگر در ۱۸۷۸ در پاریس به چاپ رسانده) ــ انتخاب کرده ام، امّا می‌دانم که از قدیم و ندیم در برخی از ابیات شاهنامه نیز، دست برده‌اند و احتمال می‌دهم آنجا که رستم فرخزاد از محمد مصطفی صحبت می‌کند و بفهمی نفهمی گرایش خود را به او نشان می‌دهد، دقیق نیست.


مرا گر محمّد بدی پیش رو 
ز دین کهن گیرم این دین نو

نقل قول رستم فرخزاد را اینکونه هم نوشته اند:
تو را گر مـحـمد بود پیش رو 
به دین کـهـن گویم از دین نو

ای کاش به نسخه ای از شاهنامه دسترسی داشتیم که بی زنگار و بی غل و غش بود، نه قابی که در آن هر ناسخ و کاتبی تصویر عقاید خود را ترسیم نموده باشد.

دریغا که چنین نمونه ای از شاهنامه در دسترس نیست.

قدیمی ترین نسخه موجود شاهنامه یعنی نسخه فلورانس با زمان فردوسی بیش از دویست سال (۶۱۴ هجری قمری) فاصله دارد و در عرض دویست سال بسیار دستبردها یا ابیات من در آوردی، می‌تواند در این گنجینه رفته باشد، بخصوص در ایام پرآشوب خراسان.

نسخه برداران متعصب ابیاتی را یا زدوده (مانند برخی از مصرع ها که تراشیده و پاک شده و ابیات ناقص گشته) یا افزوده اند (مانند چهار بیت که در مدح چهار خلیفه سر هم شده و در حاشیه ابیات متن افزوده شده است.)

دستکاری در اعتقادات فردوسی آن قدر زیاد بوده و متعصبان سنی مذهب در دوران سیطره حکمرانان بر ایران به قدری دخالت نموده اند که سراسر قطعه، میدان ستیز سنی و شیعه شده و گویندگان یا کاتبانی که اندیشه ای خلاف اعتقادات خود در متن یافته اند و یا سخن فردوسی را در تایید مطلوب خود کوتاه پنداشته اند به افزودن و کاستن ابیات پرداخته اند. 

متاسفانه به شاهنامه ای که در شوروی زیرنظر ابرتلس و عبدالحسین نوشین تهیه شده، و نمونه خوبی که با کوشش دکتر جلال حالتی مطلق انتشار یافته دسترسی نداشتم.

……………………………………………………  

زبان فارسی نیز، با هجوم اعراب به میهن ما آسیب دید.

زبان فارسی نیز، با هجوم اعراب به میهن ما آسیب دید، البتّه بعدها بنی عباس، (با این‌که از ریشه، عرب و عرب نژاد بودند) بر خلاف ایرانی تبارانی که زبان فارسی را دماغ در نمی‌آوردند ــ به دلائل سیاسی و به خاطر رویاروئی با بنی امیّه که عرب گرا بودند، به زبان فارسی بها دادند.

جالب اینجاست که غزنویان ترک نژاد بیشتر از طاهریان و دیلمیان و سامانیان که ایرانی بودند، زبان فارسی را ترویج کرده‌اند.

زبان فارسی از سده ششم تا پایان سده سیزدهم هجری یعنی از دوازدهم میلادی تا پایان سده نوزدهم میلادی ــ زبان آمیخته‌ای بود، آمیخته از فارسی و عربی، و بعد فارسی، عربی، ترکی و مغولی، در پایان‌ قرن نوزدهم و بیستم هم واژه‌هایی از زبان های غربی به زبان ما سرازیر شده است. 

اگرچه با هجوم اعراب زبان فارسی کج و معوج شد، امّا در برابر بیگانه لنگ نیانداخت و به یاری فرهنگ‌ورزان و دردمندان ایران زمین، روی پای خود ایستاد و تازه روی زبان عربی نیز تاثیر گذاشت.

«در همه هجوم‌ها و ویرانی هائی که بیگانگان در ایران به بار آوردند، زبان فارسی دری شیرازه‌ای بود که توانست هستی تاریخی و فرهنگی ما را نگهدارد. شاهنامه ها و ابومسلم نامه ها... نماینده همین واقعیت تاریخی است.» 

آیا عجیب نیست که حتی کشورهای با سابقه ای چون مصر و سوریه، با آن همه میراث فرهنگی که «معبد ابو سمبل» و «اهرام» و «تدمر»...نماد‌ گویای آن است، خود را با از دست دادن زبان اصلی‌شان که عربی نبود گم کردند،‌ امّا ایرانیان زبان فارسی را حفظ نمودند؟ 

فرهنگ ایران نیز بر زندگی عرب پیش از اسلام تأثیر گذاشته بود، برای مثال شخصی مثل «حارث ابن کلده»، داستان های رستم را در مکه نقل می‌کرد و در سال های اولیه بعثت پیامبر، بعضی از اعراب در مکه با فرهنگ ایرانی آشنا بودند.

…………………………………………………… 

نه دیگران سراسر اشتباهند و نه ما گل بی عیب‌یم.

در عین ارج نهادن به همه روشنایی‌ها و خردمندیها و نیكی‌ها در گذشتة خود، نباید آنچه را شایسته نبوده، نادیده انگاریم.

ستایش و تقدیس آئین و فرهنگ باستانی خویش و پیشروان و نمادهای آن به جای خود، اما نقش ویرانگر قدرت را در مسخ گوشه‌هایی از چهرة آیین و فرهنگ خودمان از یاد نبریم.

مقاومت نیاکان ما در برابر تاخت و تاز اعراب تردید بر نمی‌دارد امّا، نارضایتی‌های عمومی از حکومت برده‌ساز ساسانی نیز واقعیت داشته است و نباید فقط یک‌سو را ببینیم.

 طبری درحوادث سال ۲۴ نقل می‌کند که «مغیره بن شعبه» به «رستم فرخزاد» سردار ایرانی گفت:

«برخلاف شما،... از ما تازیان هیچ کس بنده دیگری نیست، از این رفتار تان (که برخی بنده و برخی آقا هستند) دانستم که کار حکومت شما ساخته است. کشور با چنین شیوه و آئین پایدارنمی‌ماند.»

در هنگامه هجوم اعراب به سرزمین ما، توده مردمی که از استبداد و تبعیض جانشان به لب رسیده بود، در کوچه های مدائن (تیسفون) میان اعراب پابرهنه ای که برای غارت کاخ شاهی می‌رفتند نان و خرما پخش می‌کردند، نمی‌شود همه‌اش توجیه کرد که از ترس بود.

در زمان ساسانیان علم و سواد کاملا جنبه مذهبی و طبقاتی داشت و روحانیون همه کاره بودند.

داستان جنگ «ذات السلاسل(که فرماندهان ایرانی، سربازان‌شان را به زنجیر می‌بستند تا در برابر اعراب نگریزند) ــ ساختگی نیست.

بیاد داشته باشیم نه دیگران سراسر اشتباهند و نه ما گل بی عیب‌یم. نگاهی به دوره ساسانی و پیش از آن‌ها بیاندازیم، خود ما هم یک‌پا متجاوز بوده‌ایم.

«مزدک کشی» و «حبَشی کشی» ناجوانمردانه ‌انوشیروان که به صغیر و کبیر رحم نمی‌کرد، «اسیر نوازی» های متمدنانه شاهپورذوالاکتاف... و لشکرکشی های «خیلی صلح آمیز »! امثال خشایارشاه و نادرشاه به تازیان ربطی ندارد و کار اجّنه ها هم نبوده است.

 …………………………………………………… 

با فیگور ضد عربی طاقچه بالا بگذاریم.

گرچه یکی از روش های شناسایی خویش به عنوان من ایرانی، همانا شناسایی من دیگر (مثلا من غربی، اسلامی یا عرب)، براساس زبان، نژاد، تاریخ، فرهنگ، مذهب و یا ایدئولوژی است امّا، نباید همه زشتی‌های عالم را آنچنان که احمد شاملو  نیز می پنداشت در «عرب‌ بیابانگرد لات» ببینیم، و من ایرانی را در مقابل آن عرب گذاشته، به عرش اعلا ببریم و عرب ها را عیاری معکوس از کاراکتر خودمان فرض کنیم؟ 

آیا باید ناسیونالیزم مبتنی بر تنوع قومی را نادیده گرفته، ایرانی بودن را (صرفاً) در فارسی سخن گفتن و تاریخ ماقبل اسلام بدانیم؟

آیا عرب، همیشه مترادف خرافات مذهبی و تحجر است و ایرانی سمبل نجابت و آریامنشی؟ آیا خوب است از ایده های نژادپرستانه و ضد سامی ــ پیروی کنیم؟

 آیا باید چون خالق ارجمند کتاب‌ همیشه زنده‌ «کوچه»، که اسم خودش را دوست نداشت (چون احمد و عربی بود)، می‌بایست در نقطه مقابل صاحب بن عباد که ایرانی بودنش را عیب و عار می‌دانست، با فیگور ضد عربی طاقچه بالا بگذاریم؟

…………………………………………………… 

فرخزاد اتراک

وداع رستم فرخزاد با برادرش، مرا بی اختیار به یاد فرخزاد نازنین دیگری می‌اندازد، حبیب با وفائی که با قتل‌عام سال ۶۷ در اصفهان به دارش زدند.

نام زیبای او فرخزاد بود. (اتراک). برادر دیگرش هم در اوین به دار کشیده شد...

در این رابطه:

 ايشالا وقتي مياي ايران، شترت پنچر بشه
نامه های جعلی عمر و یزدگرد سوم    

 یادی از «سیبویه » و کتابش «الکتاب»     

***

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.