در روش، هنگام به کارگرفتن شواهد کوشیدهام بی طرفی را رعایت کنم اما بی طرف نیستم و نمیتوانم بیطرف باشم. یک دلیلش این است که من نیز فریفته ام، فریفته اندیشه حاکم بر دوران خویش. فریب دوران مرا هم زندانی کردهاست. میکوشم گرایش یا مرزبندی ام باعث نشود خوب را خوبتر و بد را بدتر ببینم، اما گاه نمیتوانم.
مبارزه با فراموشی یک وظیفه تاریخی است.
پدر بزرگوارم که سالیان دراز پشت میله های زندان مرا میدید به زیارت مکه رفته بود و من برای زیارت او به مکه.
به دلم برات شده بود که این آخرین دیدار است و من دیگر او و مادرم را نخواهم دید...
پدرم در طواف به دور کعبه، وقتی به حُجر اسماعیل میرسیدیم بیاختیار رو به من میکرد و میگفت:
پسرم من دوباره به ملاقاتت خواهم آمد. آزاد میشی و ما بازهم به کوه و صحرا میرویم. کاش این زندانبان ها بگذارند کمی باهم بیشتر حرف بزنیم و اشک میریخت، مادرم نیز...
میله ها در درون ما است و من همین الآن هم انکار نمیکنم که در «بند» هستم اما منظور او این نبود که توجه دهد ظاهراً آزادم اما هنوز در زندانم.
در سخنان پدر قصه و واقعیت دست همدیگر را میگرفتند و پا به پای همدیگر راه میرفتند و مرا به رُمان «دانیل والاس» و فیلم ماهی بزرگ Big Fish میبُردند. [۱]
پدرم خافظه ای بسیار قوی داشت اما غبار روزگار برآن نشسته بود. برای همین خانه کعبه را هم اتاق ملاقات زندان تصور میکرد...
حافظه همه ما میتواند آسیب ببیند.
***
کارگردان و فیلمساز اسپانیایی لوئیس بونوئل Luis Buñuel در کتاب خاطراتش (با آخرین نفسهایم Mi último suspiro) نوشته است:
«حافظه به همان اندازه که ضروری و پرتوان است، شکننده و ضربه پذیر هم هست. حافظه، هم از سوی دشمن اصلی اش (فراموشی) تهدید میشود و هم از جانب انبوه خاطرات آشفته و پراکنده ای که هر روز بر آن آوار میشوند. »
او در شرح مراسم عروسی «پل نیزان» Paul Nizan نویسنده فرانسوی که در جریان حمله ارتش نازی به فرانسه کشته شد، وی و همسرش را (که هردو غیرمذهبی بودند) به صحن کلیسای سن ژرمن دپره Saint Germain des Pres میکشاند و ژان پل سارتر را هم به عنوان شاهد عقد، کنار عروس و داماد مینشاند !
بعدها خود «لوئیس بونوئل» از این گزارش غیرواقعی، تعجب کرده و نوشته است:
آخر چطور چنین چیزی امکان دارد؟ پل نیزان مارکسیستی بود معتقد، و همسرش هم در خانواده ای غیرمذهبی بزرگ شده بود، این دو نفر امکان نداشت که به ازدواج کلیسایی تن بدهند. چنین چیزی کاملا غیرممکن است.
آیا من یک خاطره را تغییر شکل داده ام؟ آیا این خاطره را از خودم ساخته ام؟ آیا آن را با خاطره دیگری در هم آمیخته ام؟ آیا دکور آشنای یک کلیسای معروف را روی صحنه ای که شنیده ام سوار کرده ام؟ واقعیت را هنوز هم نمیدانم؟ جز اینکه بگویم حافظه ما زیر فشار و نفوذ دائمی تصورات و رؤیاهای ما است، و گاه دچار این وسوسه میشویم که رؤیاها و خیالبافیهای خودمان را هم واقعی بگیریم...[۲]
***
من داعیه مجاهدت و انقلابیگری، یا روشنفکری و روشنگری ندارم. میکوشم به سهم ناچیز خودم به جنگ فراموشی بروم. همین و بس.
از آنجا که خاطرات همه ما میتواند خَش بردارد و آسیب ببیند. تلاش من این است که از رُخ یادمانه ها غبار بزدایم و رنج و شکنج کسانی را که آزادی برایشان آرمان بود نه تجارت، به یاد آورم.
از او که جایی جز همه جا نیست میخواهم مرا به خود وامگذارد تا به احدالناسی امید و هراس نداشته باشم و قبل از آنکه دوست عزیزم ـ مرگ ـ را درآغوش گیرم و به خاک افتم خیلی چیزها را بنویسم...
گرچه بر ما ریخت آب و گِل شکی
یادمان آید از آن ها چیزکی
نالهی سُرنا و تهدید دُهُل
چیزکی مانَد بدان ناقورِ کُل
نشنود آن نغمه ها را گوش حس
کز ستم ها گوش حس باشد نجس
لقب «ابرو کمانی» را فدائیان خلق برگزیده بودند.
آقای پرویز ثابتی که کاراکتر رُمان های جاسوسی امثال گراهام گرین Graham Greene (مامور ما در هاوانا)، فردریک فورسایت Frederick Forsyth (روز شغال) و جان لوکاره John le Carré (مردی که بیشتر از همه دنبالش هستند) را بیاد میآوَرد، نمونه کامل یک پلیس سیاسی بود. با چاقو حرف نمیزد، با پنبه سر میبرید.
از شلوار پلی استر و کت چرمی و ادا واطوار جیمزباندی و جانی دالری پرهیز میکرد. منظم و پرکار، خوش لباس و خوش تیپ و ابرو کمانی بود و همانند محمود جعفریان (که حزب رستاخیز را به حزب توده ترجیح داد) بدون یاداشت، سخنرانی های چندساعته میکرد و با هنر حرف زدن با جامعه آشنا بود.
البته ثابتی برخلاف جعفریان گذشته توده ای نداشت و به قول خودش از ابتدا شاه دوست بود. در شرحی که در مورد زندگی خودش نوشته و در آغاز کار در ساواک، ارائه دادهاست به اینکه بهایی زادهاست، اشاره میکند اما به اقتضای شرایط یادآور میشود بعد از سن بلوغ مسلمان شدهاست. [۳]
با اینکه پدر آقای ثابتی (حسین ثابتی) در سنگسر (سمنان) به دلایلی که من نمیدانم از جامعه بهایی طرد شد و این زاویه و فاصله تأثیر خودش را در فرزندان گذاشت، اما حوادثی چون تخریب حظیرهالقدس (مرکز بهائیان در ایران) که حجه الاسلام محمدتقی فلسفی صحنه گردانش بود و گفته میشد به دستور شاه صورت گرفته، مقام امنیتی را خوشحال نکرد و پرویز ثابتی در دافعه حوادثی چون کاردآجین شدن دکتر سلیمان برجیس در کاشان (که بهایی بود)، خالی از گرایشات ضدارتجاعی نبود.
حضورش به عنوان مقام امنیتی در تلویزیون او را بر سر زبانها انداخت. اینجا و آنجا از جشن عروسی باشکوه و مجللی که برگزار کرده بود هم میگفتند. این شایعه یا خبر را نیز که محافظ همسرش در مغازه کفش فروشی «شارل ژوردن» در خیابان پهلوی (ولیعصر کنونی) یک نفر را با اسلحه کشته است، میدانستم. [۴]
میگفتند سپبهد جعفرقلی صدری مکالمات تلفنی ثابتی را کنترل و به شاه گزارش میکرده و این دو دل خوشی از همدیگر نداشته اند. (۵]
سپبهد جعفرقلی صدری در ۴ بهمن ماه ۱۳۵۰ توسط شاه همزمان به ریاست کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک و شهربانی منصوب شد و در اردیبهشت ۱۳۵۲ از سمت ریاست کمیته مشترک برکنار گردید،
در دوم دیماه ۱۳۴۹ وقتی عباس شهریاری با نیمرخ در تلویزیون ظاهر شد، ثابتی هم وارد گود شد و ابهّت ساواک را به رُخ کشید و در این مصاحبه بدون ذکر نام واقعی شهریاری عامل خودشان در ساواک، از او با عنوان «اسلامی» و مرد هزار چهره نام برد.
در مصاحبه ناصر سماواتی (دیماه ۱۳۵۰) هم، ثابتی حضور داشت.
لقب «ابرو کمانی» را فدائیان خلق برایش برگزیده بودند. آنطور که از اسناد ساواک برمیآید وقتی فرامرز شریفی گلپایگانی و نسرین معاضد به عنوان خواهر و برادر در خانه تهران نو مستقر شدند و مهدی فضیلت کلام و همسرش سکینه اسماعیل آبادی به آنجا رفت و آمد داشتند، قرار شد بنز قهوه ای رنگی را که متعلق به «ابرو کمانی» (پرویز ثابتی) بود، ردگیری کنند... [۶]
بیداد شیخ، ستم ساواک را توجیه و کمرنگ نمیکند.
پرویز ثابتی که نزدیک به ۸۰ سال سن دارد و آفتاب عمرش بر لب بام رسیده، از «شاه ـ مُهره» های سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود و با بولتن های محرمانه و فوق سرّی، علاوه بر نخست وزیر و رئیس کل ساواک، به شخص اول مملکت هم خط و خطوط میداد.
در کمیته مشترک به اصطلاح ضد خرابکاری که امثال وی هدایت میکرد، پاک ترین جوانان ایران زمین به دام شکنجهگران میافتادند.
کیست که نداند شکنجه های هولناک ساواک، صحنه سازی و تلافی جویی های کور و به رگباربستن ۹ زندانی دلیر (بیژن جزنی و کاظم ذوالانوار، و...) که با تمایل و توافق امثال پرویز ثابتی صورت کرفت از جمله عوامل فروپاشی رژیم پیشین بود. [۷]
بهترین فرزندان مردم قربانی استبداد میشدند، هیچ روز و شبی نبود که در کمیته به اصطلاح ضد خرابکاری فریاد زندانی های زیر شکنجه به گوش نرسد، هیچ روزی...
نمیتوان ستم بزرگی را که به فرهنگ ورزان جامعه رفت، فراموش کرد... پس از ۲۸ مرداد به این سو که کنسرسیوم غارتگر نفت بیداد میکرد، رژیم شاه بزرگترین سّد شکل گیری نهادهای دموکراتیک بود. ظلمات پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و ُملا ُخورشدن آنهمه رنج و شکنج، فقط در گواِدُلوپ و آخرین بازی ماهرانه کارتر و فقرعنصرذهنی مردم ریشه نداشت، به ستم رژیم پیشین نیز مربوط بود.
این واقعیت را تنها کمونیستها و گروههای سیاسی عنوان نکرده اند، امثال من نیز که نه کمونیست هستم و نه به گروه های سیاسی وابستگی دارم، گواهی میدهم.
بیداد شیخ، ستم ساواک را توجیه و کمرنگ نمیکند. [۸]
اداره کل سوّم اساسی ترین وظایف ساواک را انجام میداد.
ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) ۹ و به عبارتی ده اداره کل داشت و گرچه مولود خشونت بود و با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و رخدادهای پس از آن، جنگ سرد بین دو بلوک شرق و غرب و گرایش دستگاه قدرت به استبداد و...میانه داشت اما، هیچکس تمامیت آنرا در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نکردهاست. از یک زاویه ساواک خدماتی هم کرد، بعلاوه همه مأمورین از آزار و شکنجه زندانی کیف نمیکردند. برخی از آنان تحصیلات عالی داشتند و از بگیر و ببند خوششان نمیآمد و میفهمیدند هر شلاقی که بر سر و روی زندانی فرود میآید به مثابه کلنگی است که گور استبداد را حفر میکند.
هیچکس تمامیت ساواک را در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نکردهاست. برای مثال در یک جامعه آزاد (و نه دیکتاتورزده که همه دستگاهها کُر واحدی را تشکیل داده و یک آهنگ را مینوازند)، عملکرد تعریف شده اداره هشتم و پائیدن مرزها ردخور ندارد و هیچ مملکتی بدون در و پیکر در امان نمیماند.
اشاره من به ساواک، اساساً به همزاد آقای ثابتی «اداره کل سوم موسوم به امنیت داخلی» است که پا را از گلیم خود فراتر نهاد و گره های کور آفرید.
اداره کل سوم، جدا از دفتر و بخش مستقل بازجویی و کمیته مشترک ضدخرابکاری، هفت اداره مجزای دیگر را نیز در برمیگرفت و هرکدام بخشهای عریض و طویل داشت.
کمیته مشترک خودش در ردیف یکی از ادارات کل سّوم بود و واحد اطلاعاتی، اجرایی و پشتیبانی اش هر کدام از دوایر گوناگون تشکیل میشد و با یک اداره ساواک برابری میکرد. برای مثال اداره یکم از زیرمجموعه اداره کل سوم (عملیات و بررسی) که وظایفش تجسس، مراقبت و تعقیب فعالیتهای براندازی بود، خودش از شش بخش مستقل تشکیل میشد. اداره کل سوم اساسی ترین وظایف ساواک را انجام میداد.
کمیته مشترک ضد خرابکاری، مخوف ترین شکنجه گاه ساواک بود
هیچگاه روزی را که به آنجا برده شدم، فراموش نمیکنم، نوجوان بودم و تقریباً از پشت کوه آمده بودم. هیچوقت ندیده بودم کسی با پوتین پاهای زخمی زندانی را له کند و لیچار بگوید. فریاد زندانیان شکنجه شده به گوش میرسید و سرهنگ وزیری قاه قاه میخندید...
***
زندان فلکه که بعدها کمیته مشترک ضد خرابکاری، زندان زنان، بند سه هزار، و بالاخره توحید لقب گرفت، در سال ۱۳۱۶ توسط آلمانی ها بنا شد. سبک معماری این شکنجه گاه مخوف، درهای آهنی ُیقور که هنگام باز و بسته شدن غیژ و غیژ میکرد، دیوارک های بیست سانتی جلوی درها، سلولهای انفرادی سرد و مرموز، اتاق شکنجه ای که سقف آنرا برداشته بودند تا فریاد زندانیان در تمامی بندها بپیچد و ایجاد ُرعب کند و نیز میله های آهنی که به شکل S S (اس اس) در سرتاسر جلوی بالکن ها تا سقف نصب شده بود... همه و همه حرف میزد.
چه در دوران رضا شاه، چه در زمان محمدرضاشاه و چه پس از ُملاخورشدن انقلاب بزرگ ضد سلطنتی، گذر بسیاری از آزادیخواهان میهنمان به این «فلک الافلاک نوین» افتاده و در اتاق تمشیت یا تعزیرخانه، شکنجه شده اند.
این زندان که بعد از قصر از قدیمی ترین زندانهای ایران بود با سه طبقه و شش بند مجزا و اتاق ها و سلولهای گوناگون، در اطراف دایره ای به شعاع هشت متر بنا شده است.
در داخل همین دایره حوض بزرگی ساخته اند که از قدیم و ندیم ُحکم شکنجه گاه یدکی و َسرپائی داشت و هرگاه شکنجه گران عشقشان میکشید برخی از زندانیان زیر بازجوئی را حتی در سرمای زمستان داخل آن انداخته پوتین باران میکردند تا به قول خودشان مثل موش آب کشیده حالشان را جا بیاورند، این حوض داستانها دارد، گاه گردن زندانیان را روی پاشوره آن میگذاشتند و با پوتین فشار میدادند، زندانی را وادار میکردند دور حوض بدود و عَرَعر یا هاپ هاپ کند و بازجویان با شلاق به دنبالش میافتادند.
زندانیان کمیته مشترک از حّس شریف تنهائی که ستمگران با آن بیگانه اند و برکت زندان انفرادی است و بدون احساس آن آدمی خودش هم عریان نمیشود، از غم های عزیزی که قدمش مبارک است، ازعکس قاب شده اعلیحضرت و علیحضرت بر بالای در ورودی اتاق شکنجه که به آن تمشیت میگفتند، از قابلمه بزرگ چای که گاه، تک و توکی از زندانبانان ته سیگارشان را در آن ریخته و با دم پائی هم میزدند تا به بندها بیآوردند، از حمام بی در و پیکرش که میبایست زندانی با چند شماره بیرون بیاید وگرنه یا آب قطع میشد و یا با شلنگ های آب سرد پذیرائی، از صدای تودماغی رسولی بازجو که نیمه های شب مست میکرد و بر پا میداد: «امت رسولی برپا»،
از زندانیان زیر شکنجه که به عمد آنها را دم در بندها میگذاشتند و هرکس و ناکسی لگد بارانشان میکرد، از بخاری پولارید بندها که لوله نداشت و دود و َدمش همه جا را گرفته بود و از زنان و مردان دلیری که آنهمه آزار دیدند و از امثال «حسین کرمانشاهی اصل» که زیر شکنجه جان دادند، و منوچهری ها و کوچاصفهانی ها، پزشک به اصطلاح قانونی را وامیداشتند بنویسد به دلیل سوء تغذیه مُرده است ـ یک سینه سخن دارند.
این بازداشتگاه قدیمی، پیشتر زندان موقت شهربانی بود و در پشت ساختمان مرکزی شهربانی کل کشور قرار داشت. پس از انقلاب نامش را زندان توحید گذاشتند و باز بساط شلاق و شکنجه برپا شد...
در زمان خاتمی، درحالیکه اوین و گوهردشت و دهها زندان دیگر در شهرستانها سُر و مُر و گنده سرجایش بود، کمیته مزبور تعطیل و به موزه عبرت تبدیل شد.
ظلم آن رژیم به زندانیان، با بلایی که در دهه ۶۰ بر سر جوانان ایران زمین نازل شد، ابدا قابل مقایسه نیست.
بسیاری از زندانیان که آنزمان دو یا سه سال حکم گرفتند در دهه ۶۰ تیرباران شدند. اسیرکُشی سال ۶۷ و آن فتوای ستم آلود را که با گوشه چشم به داستان یهودیان بنیقریظه بر سر پاکترین جوانان این مرز و بوم آوار شد، نه محمد رضا شاه، نه پرویز ثابتی و نه بازجویان ستمگری چون عطارپور و ناصری، هیچکدام تصور هم نمیکردند...
بگذریم و به کمیته مشترک ضدخرابکاری برگردیم.

در پی خردهکاریهای شهربانی و ساواک و رقابت های کور با همدیگر، به دستور شاه، قرار شد تعقیب و مراقبت و برخورد با مخالفان سیاسی را کمیته ای مشترک از واحدهای اطلاعاتی و عملیاتی ساواک، شهربانی و ژاندارمری، هماهنگ به پیش ببرند و در محل سابق زندان موقت شهربانی مستقر شوند.
بازجوی معروف تهرانی (بهمن نادری پور) در دادگاهش اشاره کرد:
بعد از آنکه تیمسار فرسیو به وسیله گروههای مبارز ترور شد و پاسگاه کلانتری قلهک مورد حمله مردان مسلح قرار گرفت، رضا عطارپور (دکتر حسین زاده) و محمد حسن ناصری (عضدی)، زیر نظر مقدم و ثابتی شالوده کمیته ضدخرابکاری را با الگوبرداری از کمیته های مشابه که در آمریکای لاتین وجود دارد دنبال نمودند. [۹]
***
بین سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵، پنجاه گروه ضربت و تعقیب و گریز، تهران را مثل جغد میپائید و به شکار مبارزین میپرداخت.
کمیته مشترک دارای یک رئیس و سه معاون بود که همه از بلندپایگان ساواک بودند. معاون اول بر واحد اطلاعات نظارت و مدیریت داشت. معاون دوم رئیس واحد اجرایی بود و معاون سوم بر واحد پشتیبانی ریاست میکرد.
واحد اطلاعات خودش از چهار دایره شناسایی، جمع آوری، بازجویی و بهره برداری تشکیل میشد. دایره جمع آوری هم ۳ شعبه داشت. (رابطین، جمعبندی اطلاعات و تعقیب و مراقبت)
دایره بازجویی که بیشتر توی چشم میخورد و کارش با شکنجه و به اصطلاح «تمشیت» ربط داشت، هشت تیم بازجویی را در برمیگرفت و کارش اقرارگرفتن از زندانی به هرقیمت بود...زندانی را در صورت لزوم روی اجاق برقی هم مینشاندند و شوک الکتریکی میدادند... (البته تک و توک زندانیان به تور اینگونه شکنجه ها میافتادند.)
واحد اجرایی سه دایره مخابرات، تجسس و شناسایی و اسلحه و مهمات را دربرمی گرفت. خود دایره تجسس و شناسایی هم شامل ۵ اکیپ (۴ نفره) گشتی و تعقیب و مراقبت بود.
***
از سرتیپ ماهوتیان و سرتیپ مصطفی امجدی که بگذریم، باید از سپهبد جعفرقلی صدری (رئیس شهربانی کل کشور) نام ببریم که اولین رئیس کمیته مشترک بود. (بگذریم که عملاً مقدم و ثابتی کارها را پیش میبردند)
سرتیپ رضا زندی پور که در ۲۶ اسفند سال ۱۳۵۳ جلوی فرزند خردسالش کشته شد، بعد از سپهبد جعفرقلی صدری هدایت کمیته را پیش برد.
بعد از زندی پور، سرتیپ علی اصغر ودیعی و سپس سرتیپ جلال سجده ای مسئول اول کمیته مشترک بودند.
سجده ای، برای دادن پاداش به عمله ستم که در کوچه و خیابان به شکار مبارزین میپرداختند، شرط و شروط گذاشت و عرصه را بر جامعه تنگ کرد. شرط و شروط و مژدگانی دادن های وی به شکارچیان و قاتلان، باعث میشد وقت و بیوقت گشتی های ساواک در تهران تور پهن کنند.
پیشتر نیز شکنجهگرانی چون کاوه (همایون کاویانی دهکردی) که سرپرست اکیپها بود و در عملیات زیادی شرکت نمود و در دستگیری مبارزین نقش برجستهای داشت، جایزه میگرفتند.
او بود که هجدهم بهمن سال ۱۳۵۴ جلوی دانشگاه صنعتی (شریف) به مبارز دلیر مهندس حسینجان زینلی گلپایگانی تیر زد. حسینجان زینلی در حالیکه زخمی بود شعار مرگ بر نیکسون، مرگ بر سرسپردگی و دیکتاتوری سرداد و الله اکبر و آیات قران میخواند و در ماشین گشت ساواک جان سپرد.
به خاطر اینگونه خدمات، شکنجهگر مزبور علاوه بر دو تقدیر از مدیر کل اداره و ریاست ساواک و مدال درجه سوم کوشش، از اعیحضرت همایونی هم نشان پاس گرفت.
در کمیته خود بازجویان نیز گاه شلاق میزدند اما مسئول اصلی شکنجه ها و شوک الکتریکی با دستگاهی موسوم به آپولو، کار محمد علی شعبانی (حسینی) بود که بعد از انقلاب در ۲۴ اسفند ۱۳۵۷ با گلوله خودکشی کرد. حسینی اهل گلپایگان بود. [۱۰]
به نام بیشتر بازجویان در همین مقاله برمی خوریم.
...
از ماموران کمیته مشترک یکی دیگر هم (۲۰ اردیبهشت ۵۸ در زندان قصر) خودکشی کرد. نامش «عطاالله شهری مقدم» بود. من از خودکشی وی یا تیرباران ۱۵ نفر از اعضای کمیته مشترک در اصفهان و مشهد و تهران، خوشحال نشدم هرچند در ظلم و بیداد قاتلین زندانیان سیاسی و نهاد سرکوبگر کمیته مشترک ضد خرابکاری تردیدی نیست.
آیه الله غفاری به مرگ طبیعی دار دنیا را وداع کرد.
کمیته مشترک، نماد بیداد رژیم پیشین بود و در آن گل های زیبایی پرپر شدند اما گزارشات غیرواقعی نیز علیه آن وجود دارد.
آیهالله لاهوتی، انسان بزرگوار و عزیزی که رنج بسیار دیده بود، در دادگاه تیمسار نصیری به وی گفت: «یادت هست که تو به من سیلی زدی؟»
نصیری پاسخ داد: «من نبودم.»
نصیری به نظر من راست میگفت کار وی این نبود که بیاید در کمیته مشترک ضدخرابکاری یا اوین یا هر بازداشتگاه دیگر، سیلی بزند. او به لحاظ شغلش یک سر داشت و هزار سودا، بعلاوه سفلگان دیگری بودند که کمترین آزارشان سیلی زدن بود.
البته ماهی از سر گنده گردد نی ز دُم، و تیمسار نصیری که کمترین ستمش خودشیرنی در ۲۸ مرداد سال ۳۲ بود در مرکز ثقل جنایت قرار داشت و نیازی به گزارشات غیرواقعی نبود.
در مورد آیه الله حسین غفاری نیز، این واقعیت فراموش میشود که وی به مرگ طبیعی دار دنیا را وداع کرد. اینکه گفته شده:
«با مته سرش را سوراخ کرده بودند منتها مته را تا آخر فرو نمیکردند و تمام پاهای او را تا زانو در روغن زیتون سوزانده بودند.»، نه تنها واقعی نیست، توهین به شعور مردم هم هست.
البته ایشان مرد خوبی بود و مورد احترام زندانیان، امّا بر اثر سرما خوردگی شدید و کهولت ِسن و فشار خون بسیار بالا arterial hypertension در اتاق عمومی بهداری زندان قصر (که زندانیان دیگری هم بستری بودند) به مرگ طبیعی فوت نمودند.
پیشتر، پزشکانی که همبند ایشان بودند نیز، هشدار میدادند که با توجه به کهولت سن آیه لله غفاری، این فشار خون غیر عادی میتواند خونریزی داخل مغزی Intracranial hemorrhage را به دنبال داشته باشد.
...
وقتی در سال پنجاه و سه ایشان را از بند ۴ موقت زندان قصر به بند ۱ و ۷ و ۸ آوردند و به دستور سرهنگ زمانی ماموران زندان ریشش را تراشیدند، پسرش (هادی) گفت:
چون ریش پدرم را زدند وی از شدت ناراحتی میمیرد.
آقای هادی غفاری در خاطراتش با اشاره به پدرشان نوشته است:
( ۶ دی ماه سال ۵۳) «ایشان را کشان کشان، با پاها و دستهای شکسته و در حالیکه بیش از یکی دو دندان در دهانش باقی نمانده بود و سراسر صورت و اندامش زیر شکنجههای وحشیانه، در هم کوبیده شده بود، پشت میز ملاقات آوردند... »
آیه الله غفاری در تاریخ فوق اصلاً زنده نبود. دو روز زودتر، ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارم دی سال ۵۳ فوت کرده بودند.
***
حالا نه سرهنگ زمانی و محرری و شعله ور و ژیان پناه و ناهیدی...زنده اند و نه آیه الله غفاری که گفته میشود سرش را با مته سوراخ کردند و پاهایش را در روغن سوزاندند.
چرا باید پا روی حق گذاشت و به دروغ متوسل شد؟ [۱۱]
رفتار امثال سرهنگ زمانی ریشه در استبداد ساواک شاه داشت و البته محکوم است، اما بر خلاف شایعات، آیه الله غفاری، زیر شکنجه کُشته نشد و اصلاً در بازجوئی، آزار چندانی ندید.
وحشیگری امثال رسولی شکنجه گر عمومیت نداشت و بر خلاف فرمایشات آیه الله خمینی که در تاریخ ۱۳/۸/۱۳۵۷ فرمودند: ««پای بعضی از علماء را اره کردند اقا ، توی روغن سوزاندند » ، پای هیچ عالمی در ساواک اره نشد...
از کمیته مشترک تا همپیاله شدن با «پسر وثوق الدوله»
آقای پرویز ثابتی وقتی در محله «تپه سر» سمنان بازی میکرد و یا در دبستان حسینیه و شاه پسند سنگسر و دبیرستان قدیمی و زرتشتی «فیروز بهرام» تهران درس میخواند، حتی زمانیکه در دانشگاه تهران پای درس استادان حقوق مینشست، و در سال ۱۹۵۷ که به عنوان تحلیلگر سیاسی به استخدام ساواک درآمد، تصور نمیکرد روز و روزگاری کارچاق کن و فرمانفرمای شکنجه گران و قاتلان زندانیان سیاسی خواهد شد.
وقتی به شهید ناصر صادق کفته بود: «مگر عقل ما از گچ است که شماها را اعدام کنیم و از خون تان دوهزار نفر دیگر بجوشد؟» [۱۲]
نصور نمیکرد شتاب حرکت در ایران و منطقه آنان را به اعدام کادرها وادار خواهد کرد.
***
پرویز ثابتی در سال ۱۳۴۵ به ریاست اداره یکم از اداره کل سوم رسید، سال ۱۳۴۹ معاون دوم اداره کل سوم بود و سال ۱۳۵۲ همه کاره و مدیر کل اداره سوم شد و به نسق گیری و بگیر و ببند خو گرفت.
او شبه انتقادات خودی هایی چون ناصر عامری (از حزب مردم) را هم برنتافت و نقشه چید تا او را کِنِف کنند و اوت شود.
شگفتا که مقام امنیتی ابرو کمانی ظرفیت مردم کشور خودش را دست کم میگرفت.
سال ۱۹۶۲ وقتی جان اف کندی، مقامات ایرانی را به انتخابات آزاد سفارش کرد، شاه از تیمسار پاکروان خواست از اوضاع مملکت تحلیل جامعی ارائه دهد تا او به جمعبندی برسد. پاکروان، این وظیفه را به ثابتی سپرد. [۱۳]
ثابتی در گزارشی که تهیه کرد اشاره نمود که مردم ایران برای دموکراسی آمادگی ندارند و اینکه شاه برایشان جذبه دارد و محبوب آنها است کافی است...
دادن آزادی و درانداختن انتخابات آزاد، دست حکومت را میبندد و کار دست ما خواهد داد...
گفته شده شاه از کوره دررفت و بعدها گفت کسیکه این گزارش را تهیه کرده شایان محاکمه است و مغزش معیوب است. (نقل به مضمون)
...
۱۷ دی سال ۱۳۵۶ مقاله «احمد رشیدی مطلق» با عنوان ایران و استعمار سرخ و سیاه غائله بپاکرد و حسابی کار دست دولت وقت داد. (علیه آیه الله خمینی بود و روزنامه اطلاعات موظف شده بود درج کند.)
ثابتی که به طور جدی با مقاله مزبور مخالف بود، ادعا میکند بعدها هم به حرف وی گوش ندادند و اگر در گیر و دار شورشهای سال ۱۳۵۷، شاه اجازه میداد دست ساواک باز باشد و بتواند با دستگیری اقلاً ۱۵۰۰ نفر و اعلام وضع ویژه، اوضاع را مهار کند، ورق برمی گشت. میگفت دولت باید با قاطعیت تمام، تظاهرات را سرکوب کند و بلوا را بخواباند. آبها که از آسیاب افتاد به وفاداران رژیم مجال دهد تا از نظام حاکم و حتی خاندان سلطنت انتقاد کنند.
گفته شده ثابتی در پاسخ جمشید آموزگار که گفت: جواب نهادهای حقوق بشری را چه بدهیم؟، میگوید به جهنم، هرچه میخواهند بگویند...
در کتاب آقای عباس میلانی
Eminent Persians: The Men and Women Who Made Modern Iran, 1941-1979
(ایرانیان نامدار یا زنان و مردانی که ایران مدرن را ساختند) ــ
اشاره شده، در اعتراض به همدمی ها و شیطنتهای «بی بی سی» از سوی ثابتی این پیشنهاد داده شد که سفارتخانه های امریکا و انگلیس بسته شود و... اما شاه و دیگران پیشنهاد وی را بچهگانه تلقی نمودند. ثابتی هم چاره ای جز آنکه بگذارد و برود، نداشت...
البته پیش تر بنا بر مصلحت ۳۴ نفر از ساواک کنار رفته بودند که یکی از آنان ثابتی بود.
***
شاید همه ندانند که شاه (بر خلاف هویدا) هیچوقت حاضر نشد با ثابتی ملاقات کند. تنها «زمانی که ثابتی به سمت آجودان مخصوص، شاه را دید چند عبارت رسمی بین آنان رد و بدل شد.» [۱۴]
اینکه شاه از ملاقات با ثابتی اکراه داشت، آیا برای این بود که یکبار ثابتی گزارشی از فعالیتهای غیرمجاز برخی از اعضای خاندان سلطنت تدارک دید و خشم شاه را برانگیخت؟!
آیا پرهیز شاه به این دلیل بود که میدانست اطلاعات، همزاد و ابزار قدرت است و رئیس اداره کل سوم از آن برخوردار بود؟!
در مورد آقای ثابتی (Mr Peter Sabeti)، که در «اورلاندو»، یک شرکت معاملاتی بزرگ (Paradise Eighty, Inc.) را میچرخانند... [۱۵]
(president of Paris Enterprises in Orlando, which develops residential properties in central Florida.)
شایعات برخی گروههای سیاسی و نشریانی مثل «نیویورکر» که درانداخته اند:
وی مشاور خانواده پهلوی است،
به اسرائیل رفت تا در بازجویی ها شرکت کند،
چون بهایی زادهاست همکار موساد شده،
در دهان آیه الله طالقانی ادرار کرده و جلوی چشمان وی به...تجاوز نموده است، اخبار واقعی را هم لوث میکند.
کمتر کسی گفته است مقام امنیتی رژیم پیشین با امثال عباس وثوق (عقبایی)، که نام خانوادگی خود را به ساسانفر تغییر داده، به تحصیلات حقوقی مینازد و ژست زردشتی و اوستایی میگیرد اما جز پول و پله به هیچ پرنسیبی وفادار نیست بده و بستان دارد...
عباس وثوق که هرجا آش است فراش است و هر مویش یک ساز میزند و با رشوه نام خودش را (با عنوان دکتر آبتین ساسانفر) در دایره المعارف ایرانیکا هم چپانده است، فرزند یکی از زنان غیررسمی وثوق الدوله قاجار است. [۱۶]
فردا یا پس فردا همه میافتیم و خاک میشویم.
پیش از سه دهه است که ساواک شاه کلّه پا شده و آقایان پرویز ثابتی، رضا عطارپور مجرد، (دکتر حسینزاده)، پرویز فرنژاد (دکتر جوان)، محمد حسن ناصری (عضدی) [۱۷]، ناصر نوذری (رسولی) که زیر شکنجه او و دوستانش معصومه طوافچیان، مهوش جاسمی، خسرو صفاتی و گرسیوز برومند کشته شدند، مصطفی هیراد (مصطفوی)، منوچهر وظیفه خواه (منوچهری) که با هوشنگ ازغندی (که به او هم به منوچهری شهره داشت) فرق دارد، سیف الله شهاب، جلیل اسعدی اصفهانی (بابک)، همایون کاویانی دهکردی معروف به کاوه، محمد تفضلی (محمد خوشگله)، احمد بیگدلی (احمدی)، پرویز متقی (بهار)، احسان الله شهبازی، ویجویه، مرتضی اکبر، یدالله غرایی (استاد شطرنج)، سرهنگ معماری، سرهنگ آگه دل... و سرهنگ وزیری و... شاهدند که برف روزگار بر سر و صورت آنان نیز مینشیند...
افسوس که جز کتاب «سال ۵۷ مصیبتی بزرگ بر ملتی بزرگ» ــ خاطرات آقای هوشنگ ازغندی (منوچهری) که البته به کار پژوهشگران نمیآید (چون بیشتر بد و بیراه به امثال مجاهدین است، نه شرح آن ظلمت شبانه) ــ شلاق به دستان (یا به قول خودشان خدمتگزاران) دیروز دست شان به قلم نرفته و رازهای آن دوران سیاه (یا به نظر خودشان سپید)، همچنان سر به مُهر ماندهاست
آیا یک اتحاد نانوشته، بین سران ساواک مانع از انتشار یادمان ها میشود؟
آیا واقعاً گذشت سی سال کافی نیست تا بیان شّمه ای از آن روزهای سراسر وحشت (یا به قول خودشان خدمت) مجاز باشد؟
***
درست است که از نظر رده، بازجویان کمیته و اوین، هفت هشت پله پائین تر از مدیران کل و امثال نصیری بودند اما از وقایع بازگونشده بسیاری باخبرند. امیدوارم برای ثبت در سینه تاریخ اسرارمگوها را اندکی هم که شده، باز کنند تا من نوعی که نمیخواهم واقعیّت را جز آن که بوده، تصویر کنم ــ اشتباه ننویسم. لااقل برای فرزندان و نوه های خودشان بنویسند. فردا یا پس فردا همه میافتیم و خاک میشویم...
اسرار بسیاری در سینه آنها است و بویژه از پرونده بسیاری از آدمکشان کنونی، و زبونی توبه فرمایان در زیر فشارهای زندان، داستانها دارند.
راززدایی از حلقات مفقوده تاریخ معاصر ایران
راززدایی از حلقات مفقوده تاریخ معاصر ایران کم چیزی نیست. گفته میشود آقای پرویز ثابتی ۲۰۰۰ صفحه خاطرات نوشته اند، این خبر خوبی است و چنانچه منعکسکننده همه واقعیات باشد و حقیقت فدای مصلحت نشود، از جمله اسناد ارزشمند تاریخ معاصر خواهد بود و در غیر اینصورت باد فنا است و چون کف روی آب، گم و گور خواهد شد.
امیدوارم فرزندان آقای ثابتی (خانم پریسا ثابتی که از Brown University فارغ التحصیل شده، در دانشگاه کلمبیا، حقوق خوانده و در بنیاد کلینتون William J. Clinton کار میکند) و خانم دکتر پردیس ثابتی [۱۸] (موزیسین و خواننده ترانه Thousand Days که در ضمن از محققان بزرگ ژنتیک جهان است)، پدرشان را به نوشتن خاطرات آن شبهای ظلمانی (بی کم و کاست) دعوت نمایند و خواهش کنند از چاپلوسی فاصله بگیرند و راست ها را هم بنویسند. راست ها را نگفتن، نوعی دروغگویی است.
***
شب سمور و لب تنور میگذرد و داستان مقام های امنیتی ادامه خواهد داشت و هیچوقت هم تمام نمیشود. فقط آدم ها جایشان رو به بقیه میدهند.
به روایت داستان ماهی بزرگ Big Fish
اینگونه داستان ها را وقتی تعریف میکنید، خودتون هم تبدیل به داستان میشوید و بعد از شما هم این قصه را نقل میکنند و اینگونه است که زنده میمانید.
The man tells his stories so many times that he becomes the stories.
They live on after him. And in that way, he becomes immortal.
[۱] Big Fish ماهی بزرگ، رمانی در ابعاد اسطوره ای Big Fish: A Novel of Mythic Proportions اثر دانیل والاس، رابطه پدر و پسری را شرح میدهد که در ابتدای یک جدایی بزرگ قرار دارند. پدر در حال مرگ است و پسر برایش داستانهای او را بازگو میکند...در سخنان پدر، واقعیت با رؤیا، همنشین میشوند، دست همدیگر را میگیرند و پا به پای همدیگر راه میروند.
[۲] شاندل
«هنگامی که یک انسان بزرگ را میشناسیم که در زندگی موفق زیسته است روح او را را در کالبد خویش میدمیم و با او زندگی میکنیم و این ما را حیاتی دوباره میبخشد.»
شاندل (دکتر علی شریعتی)
***
درآغاز این مقاله نوشتم حافظه ما زیر فشار و نفوذ دائمی تصورات و رؤیاهای ما است...
در این رابطه داستان شاندل در آثار دکتر علی شریعتی گویا است.
او بارها و بارها (به ویژه در کتاب ارزشمند و پر رمز و راز گفتگوهای تنهایی) به فردی به نام «شاندل» اشاره میکند و از او نقل قول میآورد و از «دفترهای سبزش» میگوید.
یکبار شاندل را فرانسوی تبار و زاده الجزایر معرفی کرده و باری دیگر او را فرانسوی و تونسی یا و زاده تونس نامیده است!
واقعش شاندل به عنوان یک نویسنده اصلاً وجود خارجی ندارد و بیشتر ترجمان خود اوست به ویژه که شاندل به معنی شمع اشت و شمع تخلص خود وی...
این نه شاندل، دکتر شریعتی است که میگوید:
الهی همه صاحبدلان از تو میخواهند که ایشان را در آغوش کشی اما من گستاخ در خیال خام خودم تو را در آغوش میکشم!
[۳] پرویز ثابتی از زبان خودش
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد دوم، جستاری از تاریخ معاصر ایران»، صفحه ۴۵۰
و صفحه ۴۸۷ جلد اول کتاب سازمان مجاهدین خلق ایران (پیدایی تا فرجام)
[۴] شایعه یا خبر قتل فردی توسط محافظان خانم نسرین غفار پور (همسر پرویز ثابتی)
در مغازه کفش فروشی «شارل ژوردن» (در تهران، خیابان پهلوی سابق) مردی داشت به همسرش برای انتخاب کفش کمک میکرد که زنی وارد شد و به فروشنده دستور داد فوراً آنچه را میخواهد برایش آماده کند. فروشنده هم اطاعت کرد و علیرغم اعتراض مشتری اول به اجرای دستور زن تازه وارد پرداخت. بعد از آنکه زن کفش مورد نیاز خود را خرید و آماده خروج از مغازه بود، مدعی شد کیفش به سرقت رفته و مردی را که به او اعتراض کرده بود متهم به دزدیدن کیف کرد. مرد در مقام دفاع از خود برآمد و سخنان تندی رد و بدل شد. در این هنگام مأمور محافظ زن که جلوی در مغازه ایستاده بود، خیلی خونسرد جلو آمد و با شلیک طپانچه مرد معترض را در جا کشت.
این حادثه انعکاس وسیعی در کشور پیدا کرد.
(ساواک، مظفر شاهدی، صفحه ۸۳۱)
(۵] بخشی از سخنان سپهبد جعفرقلی صدری
پس از چند روز مأموری جلوی کلانتری قلهک کشته شد و سپهبد فرسیو را ترور کردند و در همین زمان، واقعه سیاهکل اتفاق افتاد. ساواک و ژاندارمری رفتند و آنها را کشتند و بازماندگان گروه سیاهکل متواری شدند. این گروه در تهران شروع به سرقت از بانک ها و تخریب کردند. شاه ما را احضار کرد.
یکی از مقامات امنیتی گفت: ما به تنهایی نمیتوانیم کاری بکنیم.
در این شورا که تشکیل شده بود، ازهاری، اویسی، بنده و پالیزبان شرکت داشتیم. پس از مدتی مذاکره، تصمیم گرفته شد یک اجتماع سازمان نظامی تشکیل شود. ثابتی از طرف ساواک، سپهبد جعفری از طرف شهربانی و سپهبد محققی از طرف ژاندارمری، اعضای این تشکیلات شدند.
... شاه گفت که باید این اجتماع تشکیل شود و شما هر کس را که گرفتید باید تحویل ساواک بدهید. ولی آقای ثابتی هر کس را میگرفت خودش به تنهایی عمل میکرد. من ناراحت شدم و با او همکاری نکردم و گفتم که ساواک شش هزار عضو فقط در تهران دارد، خودش به تنهایی عمل کند.
شبی در چهار نقطه تهران بمب گذاری شد. فردا هویدا تلفن کرد که باید بیایید جلسه. فردوست و هدایتی هم آنجا بودند. جلسه تشکیل شد و هویدا گفت، که شاه از این بابت ناراحت است، شما چرا همکاری نمیکنید.
ما میدانستیم که بمب ها را ساواک منفجر میکند تا وانمود نماید که در شهر خرابکاری میشود و باید همه نیروهای انتظامی با ساواک همکاری کنند.
شخصی به نام جهان شب ژرفی که بمب ساز ساواک بود و بمب ها را میساخت، خود در حادثه بمب گذاری کشته شد و این واقعیت را که ساواک عامل بمب گذاری بود، ثابت میکند.
من حاضر شدم دو افسر و ۳۰ پاسبان در اختیار کمیته بگذارم و همین کار را هم کردم، اما باز متوجه شدیم که ثابتی به تنهایی عمل میکند و خودش با افرادش به خانه ای در نیروی هوایی حمله کرده و چند نفر را کشته و
دستگیر کرده، ما ناچار تصمیم گرفتیم از کارهای او و مکالمات تلفنی اش اطلاعاتی حاصل کنیم.
سرهنگ (جواد) مخفی، افسر اطلاعاتی را احضار کردم و به کمک تلفن چی شهربانی، از داخل دیوار سیمی به تلفن ثابتی کشیدیم و از مکالماتش نوار برداشتیم. در آن نوار ثابتی از مردم، زمین و پول و فرش میخواست. من آن نوار را پیاده کردم و به شاه دادم. شاه وقتی ماجرا را فهمید، گفت: او چقدر طمع دارد. نوار را به فردوست داد و گفت: تذکراتی به ساواک داده شود. ما دیگر نفهمیدیم که فردوست تذکر داد یا نه
برگرفته از روزنامه اطلاعات، شنبه ۱۹ اسفند ماه ۱۳۵۷
...
بعد از انقلاب با با دستگیری ﻣﻌــﺎون ادارﻩ اﻃـﻼﻋﺎت ﺷـﻬﺮﺑﺎﻧـﯽ (سرهنگ جواد مخفی که ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۸ اعدام شد)، وی نیز گفت: «من به دستور صدری تلفن های پرویز ثابتی را کنترل میکردم و اسنادی از سوءاستفادهای ثابتی را به صدری گزارش دادم و او به اطلاع شاه رسانید ولی هیچ کاری نکردند.»
(علی امینی به روایت اسناد ساواک، جلد ۳، بخش اول، صفحه ۱۹۸)
[۶] «ابرو کمانی»
صفحه ۴۵۷ کتاب چریکهای فدایی خلق از نخستین کنش ها تا بهمن ۵۷، موسسه مطالعات و پوهشهای سیاسی
[۷] گزارش عفو بین الملل از به رگباربستن ۹ زندانی توسط ساواک (در تپه های اوین)
نه نفر زندانی سیاسی (بیژن جزنی، کاظم ذوالانوار و....) به قتل رسیده اند. دولت ایران رسما به طوری که در روزنامه کیهان مورخ ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ منعکس شده گزارش کرده بود که زندانیان نام برده در زمانی که ماموران زندان میخواسته اند آنان را از زندانی به زندان دیگر منتقل کنند شروع به فرار کرده اند و چون به فرمان «ایست » پاسخ نداده اند، هدف گلوله قرار گرفته اند.
بعد از این جادثه سازمان عفو بین المللی نوشت:
« اولا، تدبیرات امنیتی که به هنگام نقل و انتقال زندانیان سیاسی در ایران معمول است، امکان فرار نمیدهد.ثانیا، بعضی از زندانیان مذکور درتاریخی که به قتل رسیده اند آخرین هفته های دوران محکومیت خود را میگذرانده اند و پس از اتمام محکومیت، دیگر انگیزه ای برای فرار نداشته اند.ثالثا، اگر واقعا زندانی درحال فرار باشد، تنها باید به پای او تیراندازی شود تا مانع فرار او شوند نه این که با تیراندازی او را بکشند. پس قتل این زندانی ها تنها به این دلیل بوده که رژیم ایران طی چندین سال زندانی کردن این اشخاص نتوانسته است آنان را وادار کند از افکار خود برگردند. لذا در آستانه ی پایان یافتن مدت محکومیت ایشان، خواسته است صدای شکایت شان را از شکنجه های جسمی و روانی ایام زندان برای همیشه خاموش کند...»
[۸] خود ما هر لحظه با شاهی و شیخی در درون خویش درگیریم.

درست است که سلسله پهلوی که پدر و پسر هردو، توسط اجنبی روی کار آمدند. هیچکدام انتخاب مردم ایران نبودند و
پایۀ حقوقی رژیم برآمده از کودتا بر زور و از بین بردن حق حاکمیت مردم گذارده شد.