شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۶ آذر ۱۴۰۰ - ۲۷ نوامبر ۲۰۲۱



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

هنر بايد مانعی نداشته باشد تا اوج گيرد

خانم مرضیه

«...وقتی خيلی کوچک بودم سنتور ميزدم. يک روز با سنتور يک تکه دشتی  ميزدم و يواش يواش با خودم زمزمه می‌کردم، نميدونم چه شعری بود که می‌خواندم که يکمرتبه ديدم بابا جون از پشت سرم داد می‌زند: «قره جون، خوب می‌خونی، خيلی خوب...»... بعد گفت آقای اسماعيل مهرتاش آواز تعليم می‌دهد تو هم بيا برو، صدات که خوبه، تعليم بگير... رفتم و شروع کردم. سه دستگاه آواز پيش او ياد گرفتم، خيلی از من تعريف می‌کردند، همان وقت ها نمايشنامه خسرو و شيرين  در جامعه باربد اجراء ميشد. من برای اولين مرتبه در آن پيس شرکت کردم، نقش شيرين با من بود، ۳۷ شب روی سن بازی کردم، همه می‌گفتند َحظ کرديم و خيلی شيرين بازی می‌کنی. آنجا بود که لذت موفقيت را درک کردم. از شادی توی پوست خودم نمی‌گنجيدم. هيچکس باور نمی‌کرد آن اولين باری باشد که به روی ِسن آمده ام، ولی بعد از آن هرچه کردم بابا جون اجازه نداد که ديگر روی ِسن بروم، می‌گفت همان يکدفعه بس بود، انهم برای اين بود که کمی رويت باز شود.
تا اينکه مسافرت کوتاهی پيش آمد، از مسافرت که بر گشتيم رفتم نزد استاد صبا، تمام رديف ها و آوازهای دوره اول را ياد گرفتم، يک سال و نيم طول کشيد ــ بعد رفتم سراغ آقای عبدالله دوامی، او به هيچکس تعليم آواز نمی‌دهد. ازهنرمندان قديمی است که امروز کمتر خودش را نشان ميدهد ، يکروز جائی دعوت داشتيم که او هم بود
 وقتی من شوری که از صبا آموختم خواندم سرش پائين بود تا اينکه به يک تکه حسينی رسيدم، بی اختيار سرش را بالا آورد و نگاهی کرد. همانجا همراهم اشاره کرد که موفق شدی و استاد دوامی مرا به شاگردی قبول کرد. از آن پس هفته ای دو روز به من درس می‌داد و يک سال پيش او کار کردم. عبدالله خان مرد خوش مشربی بود و داستان ها از هنرمندان قديمی می‌گفت... تصنيف دوش دوش، يعنی
»نبود ز رخت قسمت ما غير نگاهی ــ آنهم ندهد دست مگر گاه بگاهی»
از يادگارهای اين استاد عزيز است. می‌خواستم بروم در راديو بخوانم ايشان گفتند نه، هنوز موقع آن نرسيده. اما بابا جون گوش نکرد و مرا به راديو فرستاد... برای اولين مرتبه در راديو دشتی خواندم:
توانگران که به جنب سرای درويشند  ــ  ضرورت است که گاهی به او بيانديشند
دفعه دوم ابو عطا خواندم، مرتبه سوم که برنامه آخری آنها و دستگاه افشار را خواندم و آمدم پائين، راستی محشری شده بود اينقدر اتوموبيل جلوی ايستگاه راديو ايستاده بود که نگو، من با يک پيراهن چيت ساده! همه (از اين سادگی) مبهوت شده بودند...
... هنر بايد مانعی نداشته باشد تا اوج گيرد، اصلا هنرمند بايد غرق در هنرش باشد... حالا روزهای دوشنبه در راديو می‌خوانم، دو روز هم درس انگليس دارم و دو روزهم «سولفره» می‌خوانم. ميان همه شعراء به سعدی و حافظ بيشتر علاقه دارم. راستش را بخواهيد عاشق سعديم و حافظ را می‌پرستم... ميان سازها سه تار را خيلی دوست دارم... آقای حشمت (رفيق بابا جان) اولين دفعه «در فکر تو بودم» را به من آموخت... به آن آواز محلی مازندرانی (که موجب خيلی تقليدها شد) بيشتر از همه علاقه دارم. آخر مگر نميدانيد که من دختر دهاتی مازندرانی هستم. من افتخار می‌کنم که دهاتی هستم...»

منبع: مجله خواندنيها (پیش از ۲۸ مرداد سال ۳۲)




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
خانم مرضیه:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.