شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۹ فوریه ۲۰۱۹



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

در بلوچستان بلوچی بود نامش دادشاه...

همنشين بهار

 
 
 

در مقاله قصه پر غصه ی عبدالمالک ریگی  به یکی‌ از نامدارترین ‌چهره‌های‌ ملّی‌ در تاریخ‌ معاصر بلوچ‌ (دادشاه)، اشاره کوتاهی داشتم. از آنجا که در مورد وی حرف و حدیث بسیار است، کند و کاو در زندگی و زمانه او که برای امروز ما نیز، به کار می‌آید، مفید است.

دو شعر آخر مقاله برای فارسی‌زبانان خسته کننده است.

برای آشنایان به زبان بلوچی اضافه کرده ام فقط برای اینکه جایی ثبت بشود و گم و گور نگردد.

 

دادشاه یاغی هست و یاغی نیست.

 

در مورد «دادشاه» که بسیاری از مردم بلوچ او را می‌ستایند و به چشم قهرمان نگاه می‌کنند، برخی نظر دیگری دارند و وی را به معنی منفی کلمه یاغی می‌دانند.

«من اهل و ساکن همان منطقه ای هستم که محل جولان گاه دادشاه بوده و هنگام کشته شدن وی که درعصر روز جمعه بیستم دیماه سال ۱۳۳۶ شمسی در دامنه هشت و در نقطه ای بنام زمین هارون اتفاق می‌افتد من هفده ساله یودم و در پهره درس می‌خواندم و نعش دادشاه و برادرش را به آنجا آورده بودند و در حیاط گروهان ژاندارمری زیر درخت‌های انارگذاشته بودند...»  (عبدالکریم بلوچ)

آقای عبدالکریم بلوچ در مقاله ای با عنوان: خلاصه ای از بیوگرافی دادشاه  محبوبیت وی را زیر سئوال برده و دادشاه را ــ

« یک انسان بیمار که جنون آدمکشی به او دست داده بود وتمام قربانیان خود را در طول چهارده سال ازمیان طبقه کارگر و کشاورز و از میان فقیر ترین قشر جامعه بلوچ انتحاب می‌کرد»ــ نشان داده‌است.

شماری از مخالفین دادشاه، به موضوع سه تن از زنان عقدى وی که دادشاه مثل بَرده به اعراب فروخته، اشاره می‌کنند و می‌گویند دادشاه با خبر بود که این نوع اعمال زشت و بر خلاف اصول، پذیرفته شده بلوچ است.

جدا از این مورد، گفته شده که وی ۱۲ نفر بلوچ را (از طایفه های رقیب) دستگیر نموده و در کشور عمان فروخته تا با پولش مهمات و پنج تیر بلژیکی بخرد...

زنده‌یاد ثمین باغچه‌بان در یاداشتی با عنوان ۴۵ سال قبل در بلوچستان از قتل فردی به نام «محسن شمس» به دست «دادشاه» صحبت کرده و نوشته:

«محسن شمس، وقتی یک گروه پژوهشی را در بلوچستان راهنمایی می‌کرد، با گلوله یک یاغی به اسم دادشاه کشته شده...»

در نقطه مقابل، بسیاری از مردم بلوچ او را دوست دارند و به قضاوت های نامربوط کسانی که همچون گذشته های دور، مردم بلوچ را به دو طیف مالیات دهنده و تفنگچی خان، تقسیم می‌کنند و برای لاپوشانی «گوش و بینی بریدن» خان های ظالم، به دادشاه می‌تازند ــ اهمیت نمی‌دهند.

برخی همانند دکتر محمد حسن حسین بُر و دکتر عظیم شه بخش، که از زندگی دادشاه، نوشته اند، وی را می‌ستایند و قهرمان مردم بلوچ معرفی می‌کنند.

به نظر دوستداران دادشاه، گرچه او یاغی خطاب شده، اما بر خلاف زبان فارسی که این کلمه بار منفی دارد، یعنی از یاغی و یاغیگری، راهزنی و زورگویی برداشت می‌شود ــ در زبان بلوچی، (یاغی) معنای ‌تحسین‌آمیزی‌ دارد و در خصوص‌ کسانی‌ به کار می‌رود که‌ همانند دادشاه زیر بار ستم نرفته، مسلحانه‌ در برابر حکومت (قجر ها) می‌ایستند.

 

برای شناخت دادشاه باید بلوچستان را بشناسیم.

 

برای اینکه دادشاه را بشناسیم و پی ببریم چرا او با وجود ضعف های خصلتی و معرفتی و اشکالاتی که از آن به راحتی نمی‌توان گذشت برای خیلی از بلوچها حکم قهرمان دارد ــ باید بلوچستان و ویژگی‌های آن را بشناسیم و بدانیم بلوچ برای یاغی احترام خاصى قائل است.

بلوچستان به دلیل زخمهایی که بر جان دارد٬ ھمیشه امید یک ناجى و قھرمان را داشته است. قهرمانی که مقدمتاً بتواند و بخواهد بکشد و از خون و خونریزی واهمه نکند.

در نظام عشیره ای و فئودالی، آنھایى که می‌کشند جایگاه قھرمانى دارند و مایه احترام خانواده و الگوى خردسالان ھستند و برای همین، کودکان هم دوست دارند مٽل الگوھاى خودشان به جلد «اشرار» درآیند و مایه افتخار شوند. این برای یک غیربلوچ مفهوم نیست٬ اما واقعیت دارد. (در فرهنگ حکومتیان، مردم به جان آمده در شمار اشرار هستند. اما در فرهنگ بلوچ کلمه اشرار همان معنی را ندارد.)

با توجه به درجه معنی کلمه، اگر در دیگر مناطق ایران «اشرار» بار منفی دارد، در بلوچستان به آن ارج می‌نهند.

توجه کنیم که «اجتماع بلوچستان در زمان حیات دادشاه یک اجتماع فئودالى بوده و ھنوز ھم در بیشتر مناطق به شکل قبایل کنفدرات و فئودالى اداره می‌شود.»

از آنجا که در بلوچستان شیوه زندگى قبیله اى و قھرمان پرورى رواج داشته٬ طبیعی است که امثال دادشاه رو بیآیند و سنت دیرینه یاغى گرى را از سر ‌گیرند. یاغیگری ای که همزاد کشتن و خونریزی است.

در بلوچستان قبایل و طوایف (هنوز هم) نقش خیمه را دارند و برای قومی که در طول تاریخ مدام براو تاخته و تحقیر کرده‌اند سرپناه و سایبان ا‌ند. آنچه خیمه را سرپا نگاه می‌دارد و حفظ می‌کند نه فقط رئیس و سردار قبیله و آداب و رسوم قوم، بلکه کسانی هستند با سر نترس و دل شیر قبیله را می‌پایند تا گزندی به آن نرسد، آنان جا پای اشرار گذاشته، خود را به آب و آتش می‌زنند و، با تفنگ و کشتن همدل و همنشین‌اند.

از این زاویه دادشاه در شمار اشرار است و اگر داستانش تأثیر فراوانی بر شعرا و نویسندگان بلوچ گذاشته و خوانندگان و نوازندگان بلوچ در مراسمی چون عروسی، جشن تولد و... از رشادت و شجاعتش می‌گویند، بی دلیل نیست.

 

گاهی دادشاه به عرش برده می‌شود.

 

گاهی دادشاه به عرش برده می‌شود و شعرا نیز، به زندگی او شاخ و برگ داده، خوب را خوبتر می‌بینند...

از اشعار معروف درباره دادشاه می‌توان به اشعار ملا ابابکر کلمتی، ملا جان محمد، ملا محمود ویدادی، عبدالله روانبدپیشینی، و شعر لال بخش اشاره کرد.

کمالان، شهداد جدگال و غلام قادر...این اشعار را که به صورت حماسی، به شرح ماجرای دادشاه می‌پردازد، با صدای زیبا خوانده‌اند.

مردم بلوچ به سرکشی در برابر متجاوزین ارج می‌نهند و سرکشان را که حکومت هم، اشرار خطاب می‌کند دوست دارند، از همین رو افراد زیر که ممکن است همانند دادشاه از عیب و نقص مبرا نباشند، به دلیل جانبازی هایشان مورد احترام مردم بلوچ هستند.

حلیل خان گمشاد زهی / سردارجیند خان یارمحمد زهی / سردار حسین خان شیران زهی / هوت همل / کمال صلاح الدین / بهرام خان بارک زهی / میر دوست محمد خان / ابراهیم خان بارک زهی / نور محمد رئیسی ( ارجمندی ) / میرعبدی خان سردار زهی / موسی خان مبارکی / حلیل خان گمشاد زهی / بلوچ خان اسمال زهی / جلال خان بامری / محمد خان میرلاشاری / امان الله خان مبارکی / علی خان مبارکی / جلال شهمراد ازباغی / ملا کمال اهورانی ( صلاحزهی ) / مھندس اشکانى / رحیم زردکوھى / بىبکر زردکوھى /عبدالرحیم رییسى...

***

هرگاه حکومت و جباریت باهم در می‌آمیزند و ستم را به اوج می‌رسانند، کسانی‌که در برابر آن می‌ایستند نیز، به اوج می‌روند و سر از عرش در می‌آورند و کسی حاصر نیست عیب و نقص آنان را تصور کند. آنها سمبل پاکی و سپیدی هستند، چون در برابر پستی و سیاهی قدعلم کرده‌اند.

دادشاه تنها نیست. درباره امثال او در سراسر دنیا، سخنانی اسطوره وار که گاه واقعیت ندارد، ساخته و پرداخته شده و باز هم می‌شود.

در گذشته در همه جای دنیا از نظایر دادشاه،اسطوره ساخته اند و می‌دانیم اسطوره ها نه بازگو کننده وقایع و تاریخ بلکه بازتاب اذهان و امیال نوع بشر هستند که سعی دارند جامه ای واقعی و تاریخی بخود بپوشانند.

 

دادشاه محصول مناسبات آلوده حاکم بر بلوچستان است.

 

آفریقای ایران (بلوچستان)، تا اواخر حکومت قاجار، حالتی خودمختار و ملوک الطوایفی داشت و حاکمان آن گوش‌شان به حکومت مرکزی ایران بدهکار نبود و ساز خودشان را می‌زدند.

بلوچستان تا پیش از تسلط دولت مرکزی ایران در سال ۱۳۰۷، «سربرخود» بود و به دلیل احاطه شدن با کویرها و بیابان های وسیع و گرم، همچون جزیره ای مستقل در کنار ایران عمل می‌کرد.

رضاشاه تا حد زیادی خوانین بلوچ را مهار کرد و سرداران و خان های محلی وقتی سمبۀ ارتش را پر زور دیدند دست از سرکشی برداشتند و درگیریهای طایفه ای که به صورت قتل و غارت نمودار می‌شد ظاهراً فروکش کرد. اما با غروب حکومت او، خان ها و سرداران محلی بلوچستان به پله اول برگشتند و بغض ۱۶ ساله کینه ها مجدداً ترکید.

پس از رضاشاه سیاست دولت در ارتباط با خوانین عوض شد و استقرار نظم و امنیت در برخی مناطق به آنها سپرده شد و بار دیگر (خان‌ها) در بلوچستان همه کاره و آقابالاسر شدند.

از آنجا که سیستم اقتصادی حاکم بر جامعه معیشتی و نظام اجتماعی، مخلوطی از زندگی عشایری و روستایی بود، سرداران و خوانین برای توسعه حوزه نفوذشان، همیشه توی سر و کله هم می‌زدند و دعوا می‌کردند.

طایفه ها به یارگیری از یکدیگر پرداختند و در اتحادیه های مختلف با همدیگر همدست شدند و سعی در جذب افراد توانمند و نترسی داشتند که بتوانند در نبردهای بین طایفه ای از آنان استفاده کنند. دادشاه و برادرانش (احمد شاه و محمد شاه)، از جمله این گونه افراد بودند.

***

توجه کنیم که در جامعه سنتی بلوچستان دو چیز بسیار مهم است: سلاح و، ناموس فرد.

اگر به یکی از این دو خدشه ای وارد شود دیگر اعتباری در بین جامعه خود ندارد.

با توجه به حاکمیت نظام عشیره‌ای، از دست دادن ابزار قدرت (سلاح) و هتک حرمت ناموس فرد، تنها به معنای از دست رفتن آبرو و اعتبار فرد نیست بلکه به معنی بی آبرویی کل عشیره است.

دادشاه که از اهالی سفید کوه و فردی نترس و ورزیده بود به علت مسائل کوچکی که در خانواده اش اتفاق افتاد مجبور شد به علت تعصب قومی و تهمت های ناروایی که به همسرش زده شد، او را به قتل برساند، یاغی شود و سر به کوه بگذارد...

او قبل از درگیری با خوانین و دولت مرکزی، همراه با طایفه اش در کمال آرامش زندگی می‌کرد. ولی با توجه به حاکمیت سیستم عشیره ای، نمی‌توانست نسبت به مسائلی که برای طایفه اش پیش می‌آمد، بی تفاوت باشد. البته ستم حکومت، آزار برخی ژاندارم‌ها و خوانین مرتبط با آنان نیز، قوزبالاقوز بود و نقش «مبنا» را بازی می‌کرد. دادشاه (با بد و خوبش)، پدیده ای بر خاسته از دل زور و ظلم و محصول مناسبات آلوده حاکم بر منطقه بود.

 

«آمریکایی کُشی» دادشاه، مبارزه ضد امپریالیستی نیست.

 

در طول ده سال، حکومت مرکزی در نخ دادشاه بود تا به تورش بیاندازد ولی او و گروه اندکش که حداکثر به چهل نفر می‌رسیدند با اتخاذ تاکتیک های رزمی ویژه و قدرت فراوان در راهپیمایی در مناطق صعب العبور و متبحر در تیراندازی، جیم می‌شدند. جنگ و گریز و فرار به پاکستان و آن سوی خلیج فارس و دریای عمان، از دیگر شگردهای دادشاه بود.

دولت مرکزی قضیه دادشاه را به طور جدی دنبال نمی‌کرد، تا اینکه در اوایل سال ۱٣٣٦ ﻫ. ش. مأمورین آمریکایی و ایرانی «اصل چهار» توسط گروه او کشته شدند. این قضیه منجر به واکنش شدید دولت مرکزی شد و دولت آمریکا هم پشت قضیه رفت.

جدا از مسئله فوق، گویا هواداران دادشاه، با تفنگ برنو (تک تیر) هواپیمای حامل رئیس ستاد ژاندارمری را سرنگون کرده و او را کشته بودند و این دو حادثه، دولت را کُفری کرده بود.

 

شماری از طرفداران دادشاه این «آمریکایی کشی» را مبارزه با امپریالیزم تعبیر می‌کنند که البته بی‌معنا است. در فیلم سینمایی دادشاه (حبیب کاووش – ۱۳۶۲) با آب و تاب، به اجنبی ستیزی او اشاره شده اما، در عالم واقع او شناختی از امپریالیزم و ارتجاع نداشت.

یادآوری کنم که عملیات دادشاه و کشتن مأمورین آمریکایی و ایرانی «اصل چهار»، در رابطه با انگلیسی ها و دارو دسته اسدالله عَلم، هم تفسیر شده، با این توضیح که ناامن جلوه دادن بلوچستان در رقابت انگلیس با آمریکا، تاثیر زیادی داشت و چه بسا به مُلغی شدن اصل چهار و یافتن نفت از سوی آمریکاییها می‌انجامید.

بگذریم...

پس از کشته شدن آمریکایی ها، نیروهای دولتی و همکاران محلی، به تعقیب دادشاه و افرادش پرداختند و در ۱۴ فروردین ۱۳۳۶ (روزی که دکتر اقبال مامور تشکیل کابینه شد)، درگیری شدیدی بین طرفین در مرز پاکستان رخ داد. با اینکه صدمات ریادی به گروه دادشاه وارد شد، آنان موفق شدند به خاک پاکستان وارد شوند.

دادشاه بر خلاف برادرش (احمد شاه) که به پاکستان پناهنده و در نهایت هم تسلیم رژیم ایران شد و اعدامش کردند ــ خواهان بازگشت به بلوچستان برای عملیات تازه بود.

 

زاندارمری تیغش به دادشاه نمی‌رسید از همین رو مُهیم خان لاشاری و عیسی خان مبارکی که خوشنام بودند و چه بسا خودشان دل خونی از حکومت و ژاندارمها داشتند برای مذاکره به تهران، دعوت شدند و حکومت با تقاضا و نیز، اولتیماتوم با آنان حالی کرد که باید غائله دادشاه بخوابد.

سروان خداداد خان ریگی (فرمانده ژاندارمری نی ریز) هم که پس از قتل آمریکاییها، داوطلبانه به بلوچستان آمده بود، در پی همکاری آنان نمود.

اگرچه امثال میر مهیم خان لاشاری و عیسی خان مبارکی، نه مدرسه و درمانگاه ساختند، نه راه سازی کردند و نه در توسعه تجارت و صنعت بلوچستان، همه کوشش خود را به کار بستند با اینحال، در نزد مردم ارج و قرب داشتند. کسانی که دادشاه را به عرش می‌برند و خوب را خوبتر می‌بینند، آنان را به ته چاه می‌کشند و بد را بدتر می‌بینند که صحیح نیست.

عیسی خان مبارکی گرچه بعد از سال ۱۳۲۱سر از بخشداری و فرمانداری و مجلس شورا درآورد و جای سرلشکر کیکاووسی نشست، گرچه با شور و شوق انقلابیون بیگانه بود و انگیزه های خاص خودش را داشت اما، به مدت دوازده سا ل با قوای رضاشاه جنگید.

 

دادشاه پایان دوران سنتی شورش و یاغیگری است.

 

دادشاه به مهیم خان لاشاری احترام می‌گذاشت و به همین جهت مهیم خان به او پیغام داد که از شاه برای تو و همراهانت تأمین گرفته ام، از کوه پایین بیا و با نماینده ارتش که همراه من است، مذاکره کن. دادشاه پذیرفت. (می‌گویند عیسی خان هم قسم قران خورده که دادشاه بیا در امان هستی...اما من در این مورد اطلاع ندارم...)

 

مهیم خان لاشاری، سروان ریگی، استوار یادگاری، گروهبان محمودی (به جای سرهنگ ژیان که ظاهراً ماشینش بین راه گه به هیچان خراب می‌شود)، و چند تفنگچی بلوچ (موسی خان میربل برهانزهی، محمد عمر خان ملک نژاد، یوسف حان مبارکی، کریم خان متسنگی )، به سوی محلی که قرار گذاشته بودند، رفتند. دادشاه هم سر قرار رفت اما صحبت از تسلیم بدون قید و شرط او کردند و با خواسته او (آزادی برادرش احمد شاه که دولت پاکستان تحویل رژیم شاه داده بود) هم، موافقت نشد.

دادشاه که گویا قصد گروگانگیری داشته تا بلکه با رهایی برادرش موافقت کنند، حاضر به تسلیم نمی‌شود.

دادشاه می‌گوید من به قول و قرار گجرها (قجرها = حکومت) اطمینان ندارم آنها کارشان فریب است. اگر واقعاً هدف تامین من است، یکی از نظامیان را با خود می‌برم تا برادرم احمد شاه که گروگان است آزاد گردد. سپس دست گروهبان را می‌گیرد ومی‌گوید من به همین منظور حاضر به ملاقات شدم...

در این حال مهیم خان که نمی‌تواند ببیند همراهش را به گروگان می‌گیرند، در یک عمل انجام شده قرار گرفته با هفت تیر بر بناگوش دادشاه شلیک می‌کند. دیگران هم شلیک می‌کنند و دادشاه و همراهانش نقش بر زمین می‌شوند.

 (البته نمی‌دانم رئیس قبیله‌ای که هفتاد پشتش سردار یکی ازطوایف پراوازه بلوچستان بوده چگونه می‌تواند زیر قولش بزند و به سوی دادشاه شلیک کند؟)

 

در درگیری بین طرفین، برادر دیگر دادشاه (محمد شاه) نیز، تیر می‌خورد و جان می‌سپارد.

دولت برادر دوم دادشاه (احمدشاه) را هم که پاکستان تحویلش داده بود، بدون محاکمه تیرباران کرد. گفته شده آنروز خود «مهیم خان لاشاری» هم کشته می‌شود.

 

البته روی داستان دادشاه همه بلوچی ها نظر یکسان ندارند و برخی کشتن وی را با گلوله های «مهیم خان» نمی‌پذیرند و می‌گویند اگر مهیم خان قصد کشتن دادشاه را داشت می‌توانست بدون اینکه جان خود را بخطر باندازد بوسیله افراد طایفه بزرگ لاشاری قالش را بکند...

 

با همه حرف و حدیث ها اما، در این واقعیت نمی‌توان تردید کرد که مسئله دادشاه بلوچها را با هم پیوند داد. چون جرقه طغیان دادشاه توهین ناموسی و هتک حرمت وی توسط خوانینی بود که دولت مرکزی از آنها حمایت می‌کرد، همه بلوچها آن را مسئله خود می‌دانستند و روزنامه‌های بلوچ زبان با حمله به رژیم پهلوی و خوانین اشاره می‌کردند که قهرمان ملی آنان مظلومانه و با حیله و مکر خوانین و دولت از پای درآمده‌است.

 

فراموش نکنیم که دادشاه در ساختار همان سنت های حاکم بر جامعه‌اش قیام کرد. قیام دادشاه پایان دوران سنتی شورش و یاغیگری است.

 

 

 

برای آشنایی بیشتر:

۱- جلال فرهمند (داد شاه) ماهنامه بهارستان شماره ۵۴

 ۲ـ شه بخش، عظیم. پژوهشی در تازیخ معاصر بلوچستان. شیراز: چ اول، ۱۳۷۳.

 ۳- محمد سردار خان / تاریخ قوم بلوچ و بلوچستان

۴- ناصح، ذبیح الله. بلوچستان. بی جا: ابن سینا، ۱۳۴۵.

 ۵ـ همت، محمود. تاریخ بلوچستان. تهران: گلی، ۱۳۷۰.

 ۶- دادشاه بلوچ ( پژوهشی در تاریخ معاصر ایران ) نوشته : مهندس منوچهر کارگر

 ۷- جهانبانی، امان الله. سرگذشت بلوچستان و مرزهای آن. بی جا: بی نا، ۱۳۳۸.

 ۸ـ نیکبختی، سعید. آهنگ بلوچستان. بی جا: هامون، ۱۳۷۴.

 ۹ـ غراب، کمال الدین. بلوچستان یادگار قرون مطرود. تهران: کیهان، چ دوم، ۱۳۶۴.

 ۱۰- افشار (سیستانی)، ایرج. بلوچستان و تمدن دیرینه آن. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۱

۱۱- سمیه خانی پور / طغیـان دادشـاه در بـلوچسـتان

۱۲- محمود زند مقدم / حکایت بلوچ

۱۴- پیام امید / دادشاه قهرمان ننگ و نابودى

۱۵- عبدالغنی دامنی / سیمای تاریخی بلوچستان

۱۶- دکتر محمد حسن حسین بُر / ایران و قومیتهایش (بلوچ ناسیونالیزم)

۱۷- عبدالکریم بلوچ / بلوچستان درگذر زمان

۱۸- محمود همت / تاریخ بلوچستان
 ۱۹- قاضی عبدالصمد سربازی / بلوچ و بلوچستان

۲۰- وبلاگ بلوچستان / ماجرای دادشاه (ترجمه فارسی شعر دادشاه از ملا ابوبکر)

در بلوچستان بلوچی بود نامش دادشاه http://www.balochistaan.blogfa.com /

۲۱- عبدالحسین یادگاری/ حماسه های مردم بلوچ

۲۲- عبدالکریم بلوچ، من متولد شهر فنوج هستم.

۲۳- عبد ا لکریم بلوچ، خلاصه ای از بیوگرافی دادشاه،سایت «بهره روتاک»

 

 

شعر دادشاه اثر مولانا عبداله روانبد پیشینی

جی مکران مام یلان

باتی مدام عیش و گلان

هنچو که صد برگین گلان

گون ناز و کهیب و گنگلان

پروا مبات تَی بلبلان

زهر چمب و دریا چینکلان

کشّنت په سوزی زیملان

نالنت چو نه بوگین نلان

تَی بچ گون شیری توکلان

جوش و خروش و ولولان

گرّ انت که ترّنت دیولان

گیران تَی زرین چنگلان

کیلَّی مدام گون همبلان

براهندگین هم گنگلان

پیندَی دو براگین سنّلان

پنجگ گون جارین ترامبلان

هنزار بندی درنگلان

ماتکوه و جکین چنبلان

زیان کنَی تلین یلان

مپتا مهارین حملان

شیر گُرگین صاحبدلان

سوجا مگر چه پاگلان

عیار و تگین گوچلان

دایم دمنت روکین جلان

برانز دینت موجین دلان

تپان دارنت ترکلان

چون بیت که کپتَی مشکلان

شور انت مدام تَی محفلان

هور نبریت تَی تلان

استین گون مستین ترونگلان

هر روچ گوزنت تَی منزلان

گرندان و شیکان و شلان

کهلاپ گون زبرین گادلان

دنز دینت تَی شمپلان

کور و جگردین هارملان

ژند کننت تَی جنگلان

باغانی سبزین سمبلان

مرزنت هما پیشی پلان

شیر گون شکاری چنگلان

شاهین گون نقشین بانزلان

هر روچ هزیننت تیتلان

ودانی برین ماهلان

چو ما په گوشان اشکتگ

دوشی نسیما شیکتگ

کوهی جران سر کشّتگ

مکران مُجان مان پوشتگ

هیرتین شموران شنزتگ

ترمپ اِش چو دُرّا درنزتگ

شومین شمالا سرکتگ

واری چه وشگواتا زتگ

گون سیاهگا پر لگتگ

استینی سبزین جگتگ

جمبر چو دیها سُرّتگ

هر نیمگاآگُرّتگ=آشفته

گرندا په هیبت گـُرّتگ

آسی چه چـمان پرّتـگ

برقا دو دستی چاپ جتگ

بیر مان درچکان چندتگ

استین چو کوها لُـمبتگ

ملکی سرا ایرژُمبتگ

گرانین رگامان گرمبتگ

آپ چو تیابا رمبتگ

طوفانَی سیلا ستتگ

مکران ذمینی متتگ

چهرانی گردون چرتگ

دنیا دگرگون ترتگ

جمبرا چه کوهان چُرّتگ

ساچانَی گردا برتگ

کوکر چو پژما شنگتگ

هر پتوی جاهی شتگ

دنیا صباحَی منزل انت

گرمی مسافر مهتل انت

مَهری تیار و گندل انت

دیما تهارین جنگل انت

راهی نوشّ و گادل انت

ای زندگی بی حاصل انت

گاهی غم و گاهی گل انت

نادان چیا چو غافل انت

گرانجان و سست و تنبل انت

شیطانَی رُمبا شامل انت

دایم گون براتا پندل انت

مانند مارا منگل انت

هرکس رضا انت مان دلا

براتَی سرا بییت ای بلا

بلّی کپیت مان گپچلا

تهنا گران من منزلا

میری زرینان محفلا

ای فکری نیست انت جاهلا

زیان کنان همگنگلا

روچی کپان وت مان گلا

تنُّن گریت مان جنگلا

نُک هشیت مثل دلا

ای عبرت انت په عاقلا

پیشچار لوتیت اولا

بیا شاعر شیرین مقال

وش زیملین فرخنده قال

از من بزیر یک و دو گال

طنبورگَی گروهان بمال

مان مجلسى نند و بنال

شود چه دلا زنگ و ملال

کپتگ منا اندر خیال

یک قصه ای بهر مثال

میر دادشاه ابن کمال

اندر بلوچی رسم وچال

با همت و جاه و جلال

مان نیلّگَی برزین جبال

پاد آتکگت سولین چنال

شاخی جتگ قطب شمال

با حشمت و مال و منال

قصدی نهت جنگ و جدال

خونریزی و قتل و قتال

سوتکگ حسدّان بد سگال

بی اهتبارین کم کجال

ترسیت چه نر شیرا شگال

داتی سرا کشّ و کشال

بلّی که بیت گار و زوال

وش گیگ بِن بی قیل و قال

پر وت جتِش چاه وبال

ای زندگی آب سفال

گاهی لُر و گاهی زلال

دنیا درختی کهنه سال

گه گُنج دنت گه پرتقال

بیت چه بنا روچی نهال

کسّ نبیت بُلّ و گُلال

نَی گرک مانیت نَی غزال

آخر که کتنت ماه و سال

غیر از خدای ذواللال

پروردگار بی هـمال

هر چیز روت راه زوال

تهنای مانیت لایزال

چو راوی داتگ خبر

میر دادشاه والا گهر

دیتی چه بد خواهان ضرر

آسیب و رنج و شور و شر

ظلم و اذیت بی قدر

بدنامی اِش داتگ په سر

زهر گپت امیرین معتبر

دریا دلین رستم جگر

ظلم نَسَگّیت شیر نر

پر غیرتا بستی کمر

گون دشمنان بیت چیر وسر

گاشینتگنتی چک و گور

آسی جتگ در خشک و تر

ملکی کتگ زیر و زبر

کت دشمنان مکر و هنر

زُرتِش دلا خوف و خطر

زانتش نبیت مارا ظفر

جنگا نلُپّیت نامور

عرضش کتگ شاهَی درا

ایران زمینَی رهبرا

ای یاغی انت تَی کشورا

کپتگ مان ملکا ظاهرا

هنّی بگر آیی سرا

بدنام کنت روچی ترا

سوچیت جهانا یکبرا

هنچو که برق و هنگرا

پر دشمنانی الگرا

گُرّ و نهیب و تکرا

گردن ندات دنگین نرا

میردادشاه مردورا

هنچو که شیرین چاکرا

جزم اَت وتی ساندین سرا

بیمی نزرتگ خاطرا

فوج و سپاه و لشکرا

مردی ستر خود دار بیت

آرام و بی آزار بیت

خونسرد و باز اوپار بیت

وقتی که دشمن دار بیت

بدگو تها بسیار بیت

ظلم و ستم در کار بیت

بدنامی یی سربار بیت

اندیش و فکری گار بیت

آخر سرا بیزار بیت

هر وقت که آئیا وار بیت

آماده پیکار بیت

چو اژدها حونوار بیت

مردم په ننگ و غیرتا

پر دشمنانی کنّتا

بد واهشانی تهمتا

گندیت که کپتگ شدّتا

پر دشمنان لدیت وتا

پر کردگارَی حکمتا

رب جلیلَی قدرتا

حکم آتکگت از دولتا

دستور چه اعلاحضرتا

یکدم بغیر از مهلتا

لشکر بزیریت حرکتا

کوشش کنت هر صورتا

راحت کنت می‌ملتا

چی ناکسین ناراحتا

ملکی جتگ مان آفتا

گاری کنت په عبرتا

بر حکم دستورات شاه

هر نیمگا رمبت سپاه

روچ چو شپا بیتگ سیاه

گپتنت دلیران دک و راه

ده کپتگت میر دادشاه

زانتی که موقع بیت تباه

گون صاحب تاج و کلاه

جنگ نبیت خواهی نخواه

کوه نکنزیت دست کاه

کت دشمنان ای رپک و راه

شاه نزانت کییگ انت گناه

قادر وت انت تهنا گواه

من وت بسی دیتگ الم

از دست بدواهان ستم

جور و جفا و رنج و غم

نین دشمنَی دستَین قلم

ظالم منا کنت لاجرم

یاغی منی ناما رقم

افسوس که دنیا آخر انت

نوکین علامت ظاهر انت

مرچی چه زیگا بدتر انت

هرچی که زرنگ و مالور انت

گردن کلفت و قلدر انت

راجَی کماش و مستر انت

ملکی سرا زورآور انت

شاهی دران سردفتر انت

میر و وزیر و افسر انت

دروغی جهانا باور انت

آکه نزور و بی کس انت

بی طاقت و کم دسترس انت

مظلوم و وار و بیوس انت

گرکی دپا مثل پس انت

دنیا دغایی مجلس انت

مکر و فریبانی گس انت

جامی خیالان شم بدَی

ترندین رگامان تم بدَی

بورا دمانی دم بدَی

حالان پدا سرجم بدَی

 

دادشاه دومی بهر

گردیت په نوبت روزگار

هر روچ په رنگی بیت تیار

گاهی خزان گاهی بهار

رودَی رهَین عمرَی کشار

شاعر دلا شکا میار

مَی نگدهان گوشان بدار

یک ساعتی نودی بگوار

چون کت یلا آخر قرار

میر دادشاه سر مچار

زانتی که نیست دهرا مدار

دنیا نمانیت پایدار

رپتگ چه دستا اختیار

شت چه بلوچا اعتبار

موکلّی کت نیل و سگار

ویلی کتنت جاه و دوار

بُن پیرکی ملک و دیار

ایر کپت چه درنگان نرمزار

گون خانه و خویش و تبار

چندی دگر از بیل و یار

گُرّان چو ببر کوهسار

په زامرانا رهسپار

پیچ پیچ ورانَت مثل مار

اندر میان گیر و دار

کپتگ گون ماموران دچار

فوج و چریک بیشمار

وقتی که گرم اَت کار زار

زرتگ تفنگان گمگمار

تیرانی زرمبشت و توار

دنیا چه دنزا بیت تهار

چشم فلک شد پر غبار

سر پرّتنت کوهین تلار

رتکنت چه دربندان حصار

دیما درآتکگ شیر شکار

جنگانی ملین شهسوار

شیر زهرگین گردن شهار

فوجی لپاشان کت چو هار

چکتابی داتنت چو پتار

پروشت و جتی په یک کنار

دیرا نبیتگ انتظار

هنچو گروکی کت گزار

شانتی په هر دیما شرار

ژندی کتنت کوه و دگار

ناگه بفرمان قدیر

حکم خداوند خبیر

شَیرازَی دیما در مسیر

چکابَی آبدارین غدیر

همراهی سستنت دیر په دیر

بیت از قضا در دار و گیر

برات و عیال آن امیر

در دست پاکستان اسیر

ره داتگت شاه کبیر

محمد رضاشاه شهیر

دیم په کراچی یک سفیر

بندیگی برتنت ناگزیر

مرد و زن طفل صغیر

بیتگ بسی منت پذیر

لائق پاکستان نهت

روچا بکنت راها غلط

لوگَی میارا بی مدت

تحویل بدنت بدست وت

شت از جهانا ای صفت

مردمگری و معرفت

دایم نجلّنت ماه و روچ

هرکس چدا لدیت په کوچ

بیا وهدیگین قبران بکوچ

مرتگ په باهوتا بلوچ

بیتگ تباه و سُتک و سوچ

کشت و کشار و درّ و دوچ

نامِش نمایان انت چو روچ

شاهان میار نیست انت مروچ

بی ساهگین درچکا بسوچ

باز کنتگ و شوشکین کروچ

تکرتگ انت لاشار و رند

حد جگین تا رود سند

ای کست و کینگ زند په زند

سی سال جنگ و گند و نند

ای اختلاف و بُرّ و سند

په گوهرَی هِرّانی جند

نا اهلَی شکلا کس مگند

آیی نوانا کس منند

میـرزا سکندر نامراد

نام نکو داتگ بباد

یاد نکنت از روز داد

چـه هـمتا هستت لُجـاد

کم جرئت و بی دست و پاد

بی سایی اَت مثل جـماد

سستـی میارَی بند و ساد

آرام دل هجـبـر مباد

حالان سهی بیت باب په باب

میر دادشاه گردن نتاب

جنگ آذمائین شه شناب

پادآور و کوهی عقاب

رپتگ چه سارا جور جواب

وارتی چو گرّاپیچ و تاب

واتـرّی کت چسـت و شتاب

نوشـی کتـگ قهـرَی شراب

ریتکی چه حلقا زهر ناب

برگشتگـت لوحـا کتــاب

سستـی امیــدانی تناب

اشتـی بلوچی دود و داب

انگاری کت شرم و حجاب

باز خانه ای کرتگ خراب

باز سینه ای کرتگ کباب

برپایی کرتگ انقــــلاب

روکی کتـگ آس عـذاب

برتی قرار و ورد و واب

کپتگ مان ملکان چو قصاب

مهلوکی کشتگ بی حساب

آخر ز جوش انتقام

درکاری کرتگ قتل عام

اعلانی کت مرگَی پیام

فرقی نکت میر و غلام

ملکی بهم جت انتطام

جوری کتنت نُکا طعام

وابی کتگ چمان حرام

گیگ ات په جنگا المدام

داشتِش خیالا فکر خام

در تنک سرحه یی مقام

چند افسر عالی مرام

امریکهی ات انت تمام

گون خانمی کارُل په نام

قتلی کتنت یکجا تمام

ای حال شتگ مان مرکزا

گون بادشاه محمد رضا

شاه شجاع و جانفزا

بیتگ نهایت نارضا

سرداری بستنت مهمزا

گُرّ و نهیب جانگزا

گوشتی شمارا نیست انت جزا

الا که زندانَی سزا

یک دادشاهی از قضا

کپتگ شمَی ملکی بزا

هنچو که گرک اندر بزا

هرجا ورانِت ترگزا

بی هاتیگ ات چو عاجزا

ایران شما کت افتضاح

لگّنت منا ای عیب و زا

مهمان منی ناجائزا

قتلی کتنت مفت و گوزا

نین بر شما فرض انت غزا

حکما منیگا گوش کنت

گردنکشا چکپروش کنت

دُزَّی دوایا کوش کنت

ای فتنها خاموش کنت

میران جواب دات پر ردا

عرضِش کتگ پر یک صدا

جانا کنِن پر تو فدا

بواهی اگر پاکین خدا

سوج کنِن کوه و لـدا

هرجا گرِن نکسَی پدا

بلکین بگندِن آ بدا

روچی کپیت په می‌زدا

گتـی کنِن دیم و پدا

قتلی کنِن مثل ددا

یا ختم بیت تنّ و شُدا

گاری کنِن ملکی ردا

عالم خرابین مفسدا

یا آهِ بیت یا ما ادا

مردان گون شاها قول کتگ

لبز و قرار ایدول کتگ

شاهَی عتابَیش هول کتگ

دیم پر نهنگَیش نول کتگ

آتکگ سرا امر قدیم

لاشارَی سردار میر مهیم

موسی و میر محمد کریم

یوسف یلین مرد سلیم

رپتنت په صد امید و بیم

گون لشکر و فوج عظیم

کوه و گران بیتنت مقیم

هر کس چه زندا بیت یکیم

غافل در این دنیا مشو

چو بیخودان مست و نشو

شیطانَی دنبالا مرو

هرکس وتی فعلان گرو

کنت کشتگین تُهما درو

 

 

اشعار زیر بعد از قتل دادشاه توسط فردی بنام لال بخش ساکن کوه لاف گه (نیکشهر) سروده شده‌است. لال بخش با دادشاه در یک طایفه بوده و چندین بار دادشاه را دیده‌است.

 

اولین شعر دادشاه

 

شک نیست ای جلیل کاران

ربی قدروتو در باران

هستن سیه جگر گلزاران

بندنت اسنین بنباران

برنت بی پروگین کاران

بیائیت منی همدلانی یاران

زردو همبلودوستداران

گوش داریت منی گفتاران

نوکین کسیه من کاران

ای لاشاری دهین سرداران

جدی زحم جنو نامداران

راجی واجهین بور سواران

سرحیل وملک رفتاران

ای خانی احرین کرداران

باد ای گوشتگین گفتاران

من اظهار کنون اشراران

پاد اتک نیلگا چندی شوم

دنیایش کتگ گارو گوم

کشتش بی حسابا مردم

ای کوهین عکربین بد ساعت

چندی مردمنت وت به وت

مهلوکش کتگ ناراحت

اگت دادشاه چارده سال

بازی برتگت بندو مال

هچ پیما نبیتنت سر حال

بسیاری کتگ بیرانی

نا راضی کتنت شیرانی

فوجش لوطتنت ایرانی

تاکیبت تمام شیرانی

بله گشتر بوت فسات و زیانی

صحرائی کمالی رندان

اهلو وارثو فرزندان

دنیایش اسیر کوت چندان

اگنت به حصارو بندان

تنکش کشتگت امریکا

مالوم بوتگنت پاکستان

نو تاکیب کت مروکین ملان

سرحیل شهکلی گون بیلان

گپتش احمد شاه گون کولان

گون دوستو شر سرین گران مولان

منتنت دادشاه ومحمد

بیتنت به جهانا زحمت

هچش به دلا نی رحمت

تاکیبش کوتگ نام اور

اندیش نی بلوچا هچ بر

بیت گون دولتان سر به سر

بندی جابوان بمیا نا

گردی به مراو شانا

کوه وکوه سرو بیابانا

هچ پیمه نمنیت ترانا

بزان گیری کپتگ چه اسمانا

روکن به جهانی جانا

نو شاها لوطته لاشاری

تهرانی برنت احظاری

کین که دادشاه ها بیاری

نامی جکستگ اشراری

کشتی حانمی امریکائی

چندی افسرو کاردانی

نو ساند بوتگ یلین لاشاری

جواب دات خان مهیم خانملا

سردار هوتی خانی ولا

اکراری کتگ گون شاه ها

هر چه لوطته الله ها

بله هچ مردن نتونت غیر وت

بزان سردارا نصیبت جنت

افسوس مهیم لاشاری

زیبایت ترا سرداری

راجی جلگو دوستداری

ای تهران ترتگ پر توکل

راجان زرتگت شادو گل

اتکگ می‌مولوکین افسر

کلین عالمی ره دربر

به دیمین بازی

کاری که خدائی سازی

بارین چون کنت شهزادگ

سردار کمبری ا وبا دگ

هچ مردن نتونت ای کارا

بندیت اسنین بون بارا

مثل کمبرین سردارا

بله هنگت افرین لاشارا

تازه کت مهیم بور سوارا

کم پهرین مزن کردارا

سودا مشکلین بیوارا

نو خانا سنگتت دوسه جوان

موسی وملک یوسف خان

سر حیلین حسن گون براسان

زحم بازین کریم خان سلطان

جنگی زهر کننت کلین جوان

به جنگا لایقت موسی خان

میربلی نهال زیبو شان

شیرو زحم جنین یوسف خان

بسته میر کریم خانا میان

اشکارش کتگ ننگو نام

شیران دوست نیت عمرو جان

خان گون انبلان چارینان

همراهان مرا داراینان

پستولان طلاه کارینان

جنگی اطلسان شارینان

نو دوکنت گون بدان کهرینان

گون هندیگان جگربهرینان

گون جورو کاتلان زهرینان

گون اشراران هزار شهرینان

نو سنگان ایر کپنت کهرو گیر

ناامید و دلگیر

میانش بستگت تیغو تیر

ایگور خانتو ان گورمیر

لوطنت دیم په دیمین دادگیر

نو پرست زحم جنین سردارا

هما راجی واجهین بورسوارا

ای کهرو عکربین اشرارا

دادشاه تو انگار کن فساتین کارا

شاه بکشت کن ای بارا

نند به کوه سران حوشیارا

جواب دات دادشاه بی پیرا

محمد مردکشین روح گیرا

گستاح ای کمانو تیرا

گوشتی خان ما گفتگ حبر دی دیرا

ما لوطن احمد شاهی جندا

یا سرهنگا برن په بندا

بیزار کنن ای زندا

نو زهر گپتگ یلین نام اور

لاشاری ملوکین افسر

راجانی طلاهین گوهر

بس کن کوه بلوچین نا شر

تی هفت پشتا نبیتگ همسر

جوش رفتگ مهیم نام اور

منی هفت پشتا نکت چوشین کار

همراهی ندانتگ هچ بار

ای پیما نمنیت لاشار

نو دور به جهلگان کپتنت کار

خان گون موجگین انگشتا

پنجه ای په وطاس مشتا

شیرا کار کتگ به پشتا

اهانی دلا حاموشت

میر په جنگی حاطرا مدهوشت

بله جنگانی صناعت کوشت

هچ مردن نکنت داوایا

چوشین ظاهرین سودایا

مثل تیغ جنین دودایا

به حکم واحد القهارا

اتکگ ای ذوالجلالا تقدیر

سالونک بیتگنت خان میر

نزدیکین حبر بوتنت دیر

سرپتنت ای دو نیما جان گیر

کانی مهتران وارتگ تیر

هر دو نیمگا مچت سیر

نو بحتا کر کتگ جوانیگا

هما لاشاری بلند شانیگا

دادشاه مزن نامیگا

کپت مه پنجگا خانیگا

درشتی چو جنترو دانیگا

محمد ایر کپیت ای پاسگاها

من چم دیدی کنون دادشاه ها

خان ای کپتگین جا گا ها

پولاتین دلی اگاها

نیلی ترگا بد راها

لگت تیغ جنانی کستی

خانا مه دلا نی سستی

ای نیمگ دو انگو نه

عرشی نایبان گپتنت روح

اشراران جهان دل سیاه کت

چار ده سال وتش گمراه کت

بله خانا معامله کوتاه کت

راجی مشکلین ای رنگا

نگراننت بلوچ دل تنگا

ای خانی نا گمانی جنگا

باری بستگت هم تنگا

همسر نی کرگ گون انبا

وت روکین کروچ گون گونگا

بزان الله لوظته ای رنگا

شما حرپا گوش کنت جنگیگا

پردوتین دلی زنگیگا

کردار طلاه رنگیگا

به محض حاطر ننگیگا

چون کت زحم جنین سلطانا

لاشاری نوابین خانا

گون دوسه چوت بروتینجوانا

چو میر کمبر گونا شمشانا

مهرابی کتگ بی جانا

چو دودایا گونا گرم اپا

بیبگررا نکت انصافا

چوسردارا گونا سربازا

رندی کشتگنت بیوارا

نو خانانی منوک بیتنت چار

دهر احرا کپتنت کار

پاد اتکنت نولین نامدار

گپتش هر کسی دستا وار

دنیایش کتگ بندو بار

بازن به مجلان نامدار

سر حیلو امیرو سردار

بله هچ مردا نکت چوشین کار

میرا دور کتنت گرانی بار

هنگت ای محلان لاشار

سردارن مهیم تازی سوار

بله ای تیغنت جوهرین زره بردار

تپانا برنت وقت کار

کار نی بز دلین مردانی

هما پهر بندین محل گردانی

ای کارنت تیغ جنین میرانی

لاشاری بلاه زیرانی

زیبایت مهیمی خانی

په ای عمر کموکی وجوانی

هفت پشتی کتگ سلطانی

شهزادگ ابد سارکنت

کهرین ظالمان گارکنت

لاشارا شرف دار کنت

ای گهرامی یلین فرزندن

میرین کمبری دل بندن

ای کارنت شیر دلین میرانی

وانت کارنت تلین بورانی

کهنوباغچهوشهرانی

چم گوهرنت راجانی

نامش نوک کوتگ پیرانی

هما پیشی زحم جنین میرانی

ای نوکین کصیه پر جا ها

بهرن په بلوچستانا

په ملک کشور ایرانا

افسوس در شهیدن غازی

هلک عالمت کت راضی

پونزت برز کتگ براتانی

اهلو وارثو دوستانی

رپتی په جنتا اسانی

راجانا ندنت ازارا

به حیرو برکت سردارا

بله جنگانی حکایت جوان بیت

هر دو دو نیمگا تاوان بیت

لال بخش بس بکن گفتارا

دوا گون قادر ستارا

بحشون ای گناهان مارا

ازادن بکن ای نارا

به دوستی رسول الله ها

کلین امتی دوست واها

***

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



[تاریخ ارسال: 08 Mar 2010]  [ارسال‌کننده: محمد برقعی]  [  ]  
سلام خانم یا آقای همنشین بهار

مطلب بسیار ارزنده شما را در مورد دادشاه خواندم واز عمق اطلاعات و کوشش شما در بیطرفی لذت بردم چند نکته به نظرم رسید که تذکر دهم

1 - نمیدانم بر چه معیاری جامعه زمان دادشاه را فئودالی خوانده اید نظامی که در هیچ کجای ایران و خاورمیانه نبوده هر چند از سر بی دقتی این اشتباه فراوان میشد بویزه زمانی که ادبيات مارکسیستی ره آورد شوروی حاکم بود .

در جای دگر سخن از نظام اقتصاد معیشتي و نظام اجتماعی عشایری و روستایی بلوچستان کرده ايد که دقیقتر است نميدانم شما دو کار مرا که تا آنجا که میدانم از اولین کارها در مورد بلوچستان است دیده اید یا نه
در اوایل دهه پنجاه چاپ شده بهر حال بویزه در کتاب و "حکومت محلي بنت" به تفصیل از قشربندی اجتماعی بلوچستان بویزه منطقه مک کران سخن رفته است
2- در همان کتاب به تفصیل نظام مالیاتی سنتی منطقه بنت آمده که معلوم میکند مردم به دو دسته مالیات دهنده و تفنگچی تقسیم نشده اند
3- محل مطالعه من همان جایگاه دادشاه بود و هم چنین طايفه لاشاری که حامی و بعد زمینه ساز کشتن او شدند وبا بسياری از بازماندگان آن ماجرا دیدارها داشتم و لذا ميدانم که شما از جاده انصاف خارج نشده اید بویزه که سالها ست هر کسی بدنبال منفعتی از او شخصیت مورد نظرش را ساخته است حتي بخشداری فنوج در این جو ضد آمریکایی
ّبا احترام :محمد برقعی
  

[تاریخ ارسال: 04 Mar 2010]  [ارسال‌کننده: مخلص بلوچها]  [  ]  
آقای هوادار دادشاه. من هم مخلص بلوچها هستم. جنایات خانهائی که با دادشاه جنگیدند را میتوان پذیرفت ولی برادر من دادشاه یک قاتل و جنایتکار بیرحم بود. کارنامه اش هم روشن است. نمیشود گفت هر کس را رزیم پهلوی کشته آدم خوبی بود. در مورد دادشاه تاریخ درست ثبت کرده برادر. اگر هم کسی دادشاه را مبارز میداند یا پرت است و یا سوء نظری دارد. اخر سربریدن و شکم پاره کردن کار مبارز است. شما گرفتارخیالات قهرمان دوستی خود هستی باش ولی لطفا بلوچان شریف را با قرار دادن دادشاه بعنوان قهرمان ملی آلوده نکن. قهرمان ملی بلوچان خود بلوچها هستند و کسانی که از انسانیت و آزادیخواهی سرشارند و از وحشیگری بیزار   

[تاریخ ارسال: 03 Mar 2010]  [ارسال‌کننده: بلوچ هوادار دادشاه]  [  ]  
سلام آقای همنشین بهار
شاید امروز یا فردا جناب عبدالکریم بلوچ که نامشان را در مقاله دادشاه آورده اید، شما را هم فرزند تفنگچیان یا مالیات بده های خوانین خطاب کنند.
جناب ایشان برخلاف شما در مورد دادشاه پا را روی انصاف گذاشته و هرچه از دهان مبارکش بیرون میآید نثار آن مبارز بلوچ می کند. بسیار ممنونم به عنوان یک بلوچ که بد و خوب دادشاه را با هم آوردید و جانبداری از ظلم و خوانینی چون آقای عبدالکریم بلوچ نمی کنید.
ایشان یک جا فرموده است:
« چون من اطلاع دارم بعضی از فرزندان همان تفنگچیان خوانین، اکنون خود را انقلابی جازده اند واز ولی نعمت های خود بسختی انتقاد میکنند … همه میدانیم که قدرت ونفوذ خان در گذشته بوسیله همان افراد تامین و تضمین میشده … یقین دارم آبا واجداد روشنفکر نماها، یا افراد مسلح خان منطقه خود بوده اند ویا رعیت ومالیات بده. ... شما که ضد خان هستید ، مردانه بمن بگوئید جزکدام طبقه بوده اید تفنگچی ویا مالیات بده تا من هم علت نگرانی شما را از گذشتگان خودت اگاه سازم ولی بنظر من خانواده شما از تفنگچیان خان منطقه خود بوده اند.»
با احترام ؛ یک بلوچ هوادار دادشاه
  

[تاریخ ارسال: 03 Mar 2010]  [ارسال‌کننده: صد و بیست و یک]  [  ]  
جناب بهار. دادشاه یک قاتل خونریز و بیرحم بود و بس . واقعا حیرت از شما که سعی کرده اید اینهمه را ماستمالی کنید. واقعا چرا. آدمهائی که سر میبرند و شکم پاره میکنند نمی توانند آدم مبارزی باشند   

[تاریخ ارسال: 03 Mar 2010]  [ارسال‌کننده: ژاله]  [  ]  
کارگردان فیلم دادشاه با حبیب کاوش بود و بازیگران فیلم که البته حالا همه شان زنده نیستند تا آنجا که میدانم اینها بودند:
سعید راد - آهو خردمند - خسرو شکیبایی - شهرام گلچین - داریوش ایران نژاد - عنایت الله شفیعی - فرهاد محبت - محمود بصیری - سعید امیرسلیمانی - علی محزون - جمشید هاشم پور - سیروس گرجستانی - لقمان نظیری - احمد هاشمی - جعفر والی - عرش پورزارعی - احمد آقالو - افسانه بایگان -

آیا شما میدانید که در بیشتر روستاها و شهرهای کوچک (در مساجد) این فیلم را شاید بدون خواست کارگردان و بازیگران فیلم که برخلاف رزیم قصد بازی دادن مردم را نداشتند، نشان داده اند؟ خیلی خوب شد به مسئله دادشاه شما پرداختید.
الان هم متاسفانه هواداران سازمانهای سیاسی دادشاه های خودشان را آنچنان در برج عاج قرار میدهند که خدا نکند کسی بگوید آنها هم مثل دادشاه بلوچ، گرچه مبارز هستند اما خدا نیستند و پر از اشکال و عیب اند.
برای اینکه بعدها دیگران رهبران سازمانهای سیاسی را بت نکنند می بایست خودشان خودشان را بشکنند. این بهتر است تا رزیم صدتا راست و دروغ را رویهم بریزد و مثلا علیه مسعود یا مریم رجوی بکار برد و مردم را از مجاهدین دور کند. رهبران می بایست خودشان خودشان را سراپا انتقاد کنند. این کار اگر با صداقت صورت گیرد، خودش زدن در دهان بدخواهان است. اما افسوس...


  

[تاریخ ارسال: 03 Mar 2010]  [ارسال‌کننده: امید]  [  ]  
در مورد دادشاه که در کل با همه نقاط منفی اش، ظلم ستیز بود، تا حالا دو جور ارزیابی داشتیم. یا سیاه سیاه (متعلق به برخی خان های بلوچستان) یا سفید سفید که فیلم دادشاه،با بازی سعید راد نشان داد
البته صدی نود مردم بلوچستان الگویشان دادشاه است اما نه با انگیزه های آخوندها.
چهره واقعی دادشاه را که محصول ظلم و جور خوانین و رژیم پهلوی و جامعه عشیرتی فئودالی بلوچستان است این مقاله به درستی نشان داده است.
آخوندها که اگر الان دادشاه بود، وی را یا کشته بودند یا زیر شکنجه می بردند، در تبلیغات خودشان یک جانبه و دروغ ، وی را به شکل یک حزب اللهی کله شق بلوچی که گویا با نقشه آمریکا خونش بر زمین ریخت، جلوه دادند و کوشیدند بلوچ به جان امده از ولایت فقیه را خلع شعار کنند.

در خارج هم غیر از شماری از خوانین بلوچ که از وی کینه دارند، یا در نقطه مقابل عاشقان و شیفتگان دادشاه که دائم به او درود و سرود می فرستند، به او کسی نپرداخته بود.
واقعش رژیم خیلی از مبارزات دادشاه به نفع خودش سود برد و گمان من این است که کسانیکه در خارج زندگی میکنند از این موضوع اصلا خبر ندارند. با تشکر از نویسنده و سایت دیدگاه برای درج اینگونه مقالات
  

[تاریخ ارسال: 03 Mar 2010]  [ارسال‌کننده: ali morad]  [  ]  
شما به چند مقاله قبلی ات برگرد. معلوم هست در این گیر و دار مبارزه و جنگ خونین و چنگ در چنگ مردم با رژیم ، شما چه رسالتی بر دوش دارید؟ دادشاه ، محمد رضا عاملی تهرانی، ...... این ها عناونی مقالات شماست. براستی اصلا دلت به درد میاد که همین الان توی زندانها جوانان دستگیر شده در تظاهرات، چه بلاهایی سرشان میاد؟ چند تا مادر و پدر نگران منتظر اعدام بچه هاشان هستند؟ ترا بخدا دست بردار. این سایت خوب را اینقدر اشغال نکن. بگذار چبهه ی همبستگی شکل بگیره   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.