شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۵ فوریه ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

روز عشاق و، «عشق خرمگس» ! (ای عشق همه بهانه از توست...)

همنشين بهار

 
 

چهاردهم فوریه هر سال، روز والنتاین Valentine's Day  و «روز عشاق» است. نیاکان ما نیز در ایران باستان، ‏پنجم اسفند هر سال را با عنوان «سپندار مزگان» جشن می‌گرفتند که ‏چیزی شبیه به روز عشاق بوده‌است. (سپندار مزد لقب زمین، و زمین، ‏نماد تواضع وعشق است...)

بر خلاف آخوندها و دیگر مرتجعین، نیاکان ما در ایران زمین، عالی ترین ‏پدیده حیات را عشق می‌نامیدند، ستاره زهره را مظهر عشق دانسته و ‏زندگی و عشق را یکی دانسته اند.
مولوی همه چیز را با یک سئوال و جواب، روشن می‌کند:

«دانی که کیست ‏زنده؟ آنکو، ز عشق زآید.»‏

‏منظور از عشق، «عشقه» که هرزه است و دست و پاگیر، نیست. عشقه پیچک است و بس. 

 

عشق، مصلحتی جز حقیقت نمی‌شناسد.

 

فرزانگان ما نشان داده‌اند که عشق، مصلحتی جز حقیقت نمی‌شناسد و ‏مثل عقل (عقل دو، دوتا، چهارتا) ـ اهل توجیه و خودفریبی نیست. (عقل ‏روشنگر که به خروج آدمی ‌‌‌از نابالغی یاری می‌دهد، موضوعش جدا است.)‏
در جای جای ادبیات ایران، رّد پای شهسوار عشق را می‌بینیم که بر عقل ‏کاسبکار تاخته است. ‏
عقل گوید: شش جهت حد است و بیرون راه نیست ‏
عشق گوید: راه هست و رفته ام من بارها
عقل گوید: پا منه اندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را: اندر تو است آن خارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زآن سوی بازار او بازارها

در گذشته با مقاله > بی خیال سیاست، عشق را عشق است!  (که در نشریه آرش شماره ۹۸-۹۹ درج شده)، به روز عشاق اشاره کرده ام اما، در «جنبش آزادیخواهانه مردم ایران»، که «سهراب» ها به خاک می‌افتند و، «ندا» های دیگری جز «والنتاین» به گوش می‌رسد ــ همه چیز، از جمله «عشق و عاشقی» از نو تعریف می‌شود و به نوعی به «خرمگس» مربوط است ! منظورم از «خرمگس» نه کوچک شمردن عشق، بلکه ارزش نهادن به آن، این «اسطرلاب اسرار خدا» است.

 «خرمگس» The Gadfly  نام کتاب پرارج «اتل لیلیان وینیچ» (Ethel Lillian Voynich ) و، اسم مستعار یک «جان شیفته» است.

 (سقراط Σωκράτης  نیز، در دادگاه خود را «خرمگس»Αλογόμυγα  می‌خوانَد و «دولت شهر» آتن را به اسبی اصیل اما، فربه و بی تحّرک تشبیه می‌کند که نیازمند نیش آن «خرمگس» است تا از کرختی بیرون آید.) 

 

کتاب «خرمگس»، سیمای واقعی «عشق» را نشان می‌دهد.

 

کتاب «خرمگس» را «خسرو همایون پور» و «داریوش شاهین» و «سوسن اردکانی» به فارسی ترجمه کرده‌اند.

از زندگی نویسنده کتاب و شرح داستان «خرمگس» می‌گذرم، تنها اشاره کنم که کتاب مزبور دارای داستانی چندلایه از تغئیر نظرگاه، عشق، قهرمانی و شجاعت فوق انسانی است.

قهرمان داستان بعلت بحران‌های حاکم سیاسی و اجتماعی و، بلاهای زیادی که بر سرش می‌آید، از یک جوان حساس و نازک نارنجی، به شیرمردی انقلابی و واقعگرا با نام مستعار «خرمگس» تبدیل می‌شود.

کتاب «خرمگس»، سیمای واقعی «عشق» را نشان می‌دهد و در آینه اش «عشاق»ی را می‌بینیم که برای کسب آزادی، خود را به آب و آتش می‌زنند و مرگ را به خاطر زندگی به بازی می‌گیرند.

چهره «خرمگس» درخشانترین چهره یک مبارز واقعی در سراسر ادبیات داستانی جهان است.

از جمله فیلم هایی که از روی کتاب «اتل لیلیان وینیچ» ساخته شده، فیلم روسی Овод  (اوود) به معنی «خرمگس» است که در سال ۱۹۵۵، به وسیله «الکساندر میخائیلوویج فاین سیمر» Александр Михайлович Файнциммер  در شوروی ساخته شده و «دیمیتری شوستاکوویج» Dmitry Shostakovich برای آن آهنگ زیبایی ساخته است.

در کتاب مزبور که به بیش از ۲۵ زبان دنیا ترجمه شده، فعالیت سازمان «ایتالیای جوان» طی سالیان ۳۰ تا ۴۰ قرن نوزدهم ترسیم شده‌است. دورانی که ایتالیا به هشت کشور جداگانه تقسیم شد و عملا در اشغال اتریش بود. استبداد دینی همه را ذله کرده و، شبه کشیشان کلیسای کاتولیک، هوادار اشغالگران بودند و مردم ایتالیا در زیر این یوغ دوگانه خون دل می‌خوردند.

تیرباران شهیدان در کوه «پرینسیپه پیو»

 

 ارتجاع مذهبی فقط دامن ایتالیا را نگرفت، چون بختک به اسپانیا نیز، چسبید و بر ذهنیت مذهبی و عاطفی مردم، سوار شد. استبداد زیر پرده دین و کشت و کشتار «ناپلئون» که به اسم «آزادی و حقوق بشر» جای تفتیش عقاید کلیسا را گرفته بود ــ پدر اسپانیا را درآورد و، همه جا بذر ماتم بارید.

اربابان کلیسا به نام دین، بساط زندان و شکنجه به راه انداختند و سربازان ناپلئون هم، با اسب، به صحن دعای مردم وارد شده، آنجا را به خاک و خون کشیدند و جار زدند:

 «براساس اعلامیه حقوق بشر و شهروندی، به مردم اسپانیا آزادی می‌دهیم!»

در جریان «آزادی بخشی» عالیجناب ناپلئون که بی‌اختیار ما را به یاد عالیجنابان دیگر و، بگیر و ببندها در عراق و افغانستان می‌اندازد ــ فقط در شهر مادرید بیش از ۵۰۰۰ نفر از مردم بیگناه به خاک و خون غلطیدند.

در برابر این فجایع و خیمه شب بازی هایی که به اسم دین یا آزادی صورت می‌گرفت،«فرانسیسکو گویا»

 Francisco Goya  (همان کسی که در این کاخ و آن کاخ، تحویلش می‌گرفتند)، با هنر و تابلوهای گویایش، علیه قاتلان، کیفرخواست صادر کرد و جدا از وقایع روز دوم ماه مه سال ۱۸۰۸، تیرباران آزادیخواهان را در سوم مه همان سال، به تصویر کشید.

او با خلق تابلوهای زیبا و جاندارش به «عاشقان راه آزادی» سلام کرد و «چشم جان» آیندگان را به آنان دوخت. انسان‌های والایی که نه تنها به مدعیان دروغین آزادی تسلیم نمی‌شوند، نقاب تقدس را هم از چهره دین‌فروشان می‌درند.

وقتی در ایران کتاب خرمگس ترجمه شد «انتشارات امیرکبیر»، روی جلدش، تیرباران شهیدان، اثر جاودانه «فرانسیسکو گویا» نقاش بزرگ اسپانیایی را گذاشت. تیرباران در کوه پرینسیپه پیو، Los fusilamientos de la montaña del Príncipe Pío، و یا،

«سوم ماه مه ۱۸۰۸» The third of May 1808 in Madrid

***

«گویا» با تابلوهای نقاشی اش و به کمک رنگ و بوم، سر بیدادگران داد می‌کشید و علیه آنان کیفرخواست صادر می‌کرد.

آیا «گویا» ها و، نقاشان میهن ما، قتلعام سال ۶۷ و رقص سر به داران عاشق را به تصویر می‌کشند؟ آیا «قلم مو»ی آنان نقش «شب چراغ» را بازی می‌کند؟

در مورد قتلعام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ و بیداد بزرگی که به نام داد صورت گرفت، کتاب‌های ارزشمندی چون «نه زیستن، نه مرگ» (ایرج مصداقی) و «کلاغ و گل سرخ» (مهدی اصلانی)... نوشته شده و قصه پر غصه اش را شاعران و قصه سرایان سروده و روایت کرده‌اند. فیلم مستند ۴۵ دقیقه‌ای «شاهدان چشم ‌بند زده» (ناصر رحمانی نژاد ـ رضا علامه زاده)،فیلم مستند «درختی که به یاد می‌آورد» (مسعود رئوف)، «گلزار خاوران» (دلناز آبادی) و «از این فریاد تا آن فریاد» (پانته آ بهرامی)... ــ ظلمت زندان را به تصویر کشیده‌است.

گفته می‌شود ترانه تلنگر (از آلبوم راه من) که «اردلان سرفراز» سروده و داریوش خوانده‌است و... به قتل عام سال ۶۷ اشاره دارد... در باره ترانه «بیار ای بارون ببار» نیز که شجریان خوانده، همین را می گویند که با توجه به سراینده آن بعید می‌نماید.  

اکنون نوبت نقاشان معاصر ایران است که همچون «فرانسیسکو گویا»، در تابلوی تیرباران شهیدان، با زنگ و بوم و قلم مو، بر بیدادگران بتازند.

ایران سزمین نقاشان بزرگی چون «مانی» و «کمال‌الدین بهزاد» و «محمد غفاری» (کمال الملک) و «محمد قاسم تبریزی»است.

سرزمین «رضا عباسی» (بنیان­گذار مکتب نگارگری اصفهان)، «جواد رستم شیرازی»، و «آقا صادق»، (برجسته ترین نقاش سده ی دوازدهم) است.

مهد «محمدحسن افشار اُرومین (نقاش و قلمدان نگار ایرانی)، «حسین مصور الملکی»، «میرزا آقا امامی»، «مرتضی کاتوزیان»، و «محمود فرشچیان» خالق تابلو زیبای عاشورا است. (دختر استاد فرشچیان، همسر «ابوذر ورداسبی» بود و هر دو را استبداد زیر پرده دین، به خاک و خون کشید.)

حسین خطایی، حسین اسلامیان، جعفر رشتیان، علی محمد حیدریان، محمدمحسن فروغی، ایمان ملکی، رحیم نوه سی، اسماعیل آشتیانی، شهراد ملک فاضلی، هادی تجویدی، علیرضا صدقدار، محسنی کرمانشاهی، محمد کرمی، منوچهر ملک شاهی، محمد ناصری ‌پور، پرویز بهزاد، ابوالفتح رسام عربزاده، عباس کاتوزیان، عباس بلوکی‌فر، حسین دستخوش همدانی، کلارا آبکار، جواد حمیدی، بهجت صدر، محسن وزیری‌مقدم، محمد فراهانی، مریم سالور، ابراهیم حقیقی، قباد شیوا، محمود جوادی‌پور، فرشید مثقالی  و  هانیبال الخاص ....و دهها هنرمند دیگر با رنگ و بوم، آثار بزرگی خلق کرده‌اند.

در این زمانه برخاستن، ای کاش نقاشان معاصر ایران، به امثال «فرانسیسکو گویا» اقتدا کنند و حوادث تکان‌دهنده ای چون قتلعام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، را به تصویر کشند.

فراموش نکنیم که عمل تکامل دهنده و رهائی بخش که خود یک هنر بزرگ است همواره پویا و ماندگار خواهد ماند. یاد استاد بزرگ ریاضیات «دکتر محس هشترودی» بخیر که می‌گفت:

«زندگی آدمی‌پایان می‌پذیرد ولی مقاومت و هنر او جاودانه باقی می‌ماند و، انگار در این مورد نیز اصل بقای انرژی صدق می‌کند.»

 

هنر نباید در زندان «اهداف اجتماعی و سیاسی خاص»، اسیر شود. اما...

 

به عنوان  کسی که  با هنر آشنا نیست  اما، هنرمندان را دوست دارد،

یادآور می‌شوم که به «هنر برای هنر» (Art for art's sake ) و حتی به  صورت‌گرایی محض، احترام می‌گذارم و در نقطه مقابل کسانی که با جزمیت فلسفه حزبی و  سازمانی، نه تنها خلاف دیدگاه مورد نظر خود را تحمل نمی‌کنند، بلکه امور خنثی نسبت  به آن را نیز برنمی‌تابند و تبلیغ می‌کنند :

«اصالت به جنبه‌های صوری ( فرمی ) فعالیت هنری، توجیهی نظری برای ورود ابتذال به عالمِ هنر است....» ــ

 (بر خلاف آنان)، به نظر امثال «ایمانوئل کانت» Immanuel Kant ارزش قائلم که:

 «درک امر زیبا، خود درکی پایه و مستقل از درک امری پسندیده به لحاظ اخلاقی است.»

 

«کانت» خود شخصی دین باور و مؤمن است و از قضا در هنر نیز به دنبال آنچه خود «امر والا» Erhabene  / Sublime می‌نامید، می‌‌گردد. اما با این حال قلمرو اخلاق را از زیبایی‌شناسی جدا می‌داند.

«تمام ارزش را به مضمون دادن در مواجهه با امر زیبا، و تقلیل سطح زیباشناختی اثر در حد ابزاری که صرفاً در خدمت بیان یک اندیشه است، به معنی از اصالت انداختن هنر و زیبایی‌شناسی است

 

هنر نباید در زندان «اهداف اجتماعی و سیاسی خاص»، دست و پایش بسته شود اما، پرداختن به رنج و شکنج آن جانهای پاک ـ زیباترین عاشقانی که در سال ۶۷ چون شمع شبانه سوختند ـ یک وظیفه انسانی و ملی است.

آنچه گفتم وراتز از بحث و جدل‌های دیرینه‌ی «هنر متعهد» و یا «هنر برای هنر» و موضوع‌ها و تقسیم‌بندی‌هایی از این دست است چرا که مکانیزم و فرآیند تولید یک اثر هنری، پیچیده‌تر از این حرف‌ها است و جز این، هنر را در همه‌ی عرصه‌های‌ش آزاد و فارغ از هرگونه «تعهد»ی بیرون از خود «هنر» می‌دانم و دیگر این‌که هنرمند برای من، مانند هر انسان آزاده‌ای، تنها در برابر آزادی و عدالت و وجدان بشری و حقوق شهروندی متعهد است و بس.

آن‌چه را که در پیوند با به تصویر کشیدن و ثبت هنری قتل‌عام ۶۷ بیان کرده‌ام نیز تنها یک خواست و آرزوی درونی است که ای کاش چنین رویداد‌هایی روزی در آثار هنری بازتاب یابد...

این دیگر با ماست که چه درک و انتظاری از هنر داریم و سلیقه‌ی زیباشناسی‌مان چیست و تا کجاست.

 

مرتجعین دست اشغالگران و قاتلان شهیدان را باز می‌گذارند

 در تابلوی «گویا» (تیرباران در کوه پرینسیپه پیو)، آسمانی که بر فراز کلیسا است، تیره و تار است و این خیلی معنا دارد. شبه کشیشان تاریک اندیش و سیاهدل با سکوت خود دست اشغالگران و قاتلان شهیدان را باز گذاشته اند، وقتی به سوی مردم شلیک می‌شود، کلیسا خودش را به خواب زده و غرق تیرگی است.

برخی بر روی خاک آغشته با خون و اجساد شهیدان زانو زده‌اند و رو به سوی جوخه آتش دارند...گویی رنگها فریاد می‌زنند...

مردی که با پیراهن سفید و شلوار زردرنگ در میان محکومین قرار گرفته‌ تا حدودی به «گویا» شباهت دارد. نوع نورپردازی و فضای روشن اطراف این فرد باعث می‌شود تا در آغاز بیننده‌، به او زل بزند.

شکل قرار گرفتن دستهای مردی که تا چند لحظه دیگر تیرباران می‌شود، پر از حرف است. او، با دستهای خودش که به شکل عدد هفت (۷) بالا گرفته، ندای پیروزی سر می‌دهد. Viva...Victory..

نفر قبلی که با گلوله کشته شده‌ نیز با همان ترکیب روی زمین افتاده‌ و گریزی کوتاه به سمبولیسم دارد. در کارهای سیاه قلم «گویا» هرجا شهیدی بر خاک می‌افتد یک جوری نشان پیروزی (به شکل عدد ۷) را می‌بینیم...

«در میان محکومین، یک راهب با سری تراشیده دیده می‌شود که دستانش را برای دعا کردن در هم گره زده‌است اما به جای این که دستان وی به سمت آسمان نشانه رود، زمین را می‌بیند. نگاه سنگین راهب به زمین و نحوه قرار گرفتن دستان در هم گره خورده‌اش، بیشتر متوجه ردیف سربازان برای بخشش است تا خدای حی و لایزال.

در پشت راهب، مشتی گره کرده دیده می‌شود که در میانه راه برای بالا رفتن قرار دارد. نگاه مرد صاحب مشت، خالی از هرگونه حس امید است و اینگونه به نظر می‌آید که وی بالا بردن مشتش را، به نشانه اندک مقاومت در مقابل تصمیم این جلادان، کاری عبث و بیهوده می‌داند و در نهایت مردی که دستانش را طوری قرار داده‌است تا حایل صورتش و گلوله‌ها شود، به خوبی مرگ و ترس از آن را نشان می‌دهد.»

همانطور که گفتم فرانسیسکو گویا، چهره نفر اصلی تابلوی شهیدان را شبیه به چهره خودش کشیده‌است.

Goya، «گویا»یی که مجبور بود در هر دالون و خر هر پالونی باشد و برای هرکس و ناکسی طرح و نقاشی بکشد، در درون خویش شهیدان راه آزادی و کسانی را که در دم مرگ نیز با دستان و شور و نشاطشان از پیروزی حرف می‌زنند ــ می‌ستاید.

تابلوی «سوم ماه مه ۱۸۰۸» (تیرباران در کوه پرینسی په پیو)، هم اکنون در موزه «پرادو» El Prado  در شهر مادرید نگهداری می‌شود. تابلو تیرباران، نامهای دیگری هم دارد:

El tres de mayo de 1808 en Madrid ,

Los fusilamientos de la montaña del Príncipe  Pío ,

Los  fusilamientos del tres de mayo

 

کتاب خرمگس و تابلوی «فرانسیسکو گویا»، تنها یک بهانه است

 

«میلوش فورمن» Miloš Forman  کارگردان «دیوانه ای که از قفس پرید»، One Flew Over the Cuckoo's Nest  ، (پرواز بر فراز آشیانه فاخته)، و «آمادئوس»، Amadeus  در فیلم پرمعنای «اشباح گویا» Goya's Ghosts  ــ استبداد مذهبی و سیاست های به اصطلاح انقلابی را، که به جباریت ختم می‌شوند رسوا می‌کند.

اگر با ستم کلیسا و تاخت و تاز ناپلئون به اسپانیا آشنا نباشیم، با فیلم «اشباح گویا»، به راز تابلوی «تیرباران در کوه پرینسه پیو»، پی می‌بریم. (همان تابلویی که روی جلد کتاب خرمگس است.)

«فرانسیسکو گویا» که اواخر عمرش کر شده بود و نمی‌شنید،گفته است:

«خدا را شکر می‌کنم که بینایی مرا نگرفت تا شاهد باشم و اتفاقاتی را که در اینجا افتاد، ثبت کنم...»

اشاره به کتاب خرمگس و تابلوی «فرانسیسکو گویا»، تنها بهانه است. بهانه ای است تا، به اوضاع و احوال خودمان گریز بزنیم. تا رنگ و وارنگ شدن آدم‌ها و بازی روزگار را ببینیم، تا به تماشای بخشی از سیاه‌ترین دوران تاریخ اروپا برویم، تا استبداد زیر پرده دین را بیشتر و بیشتر بشناسیم. تا بلکه قاب‌ی از تصویر جهان امروز و میهن ستمدیده خودمان را، در آن مشاهده نماییم. «روایت تاریخ اگر به کار امروزمان نیاید، به چه درد می‌خورد؟!»

رویارویی با دشمنان آزادی هم، نوعی عشق ورزیدن است.

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست

من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست
 

قهرمان کتاب خرمگس که زخم های قدیمی‌اش او را آزار می‌دهد، نه تنها به اسپانیا و ستم کلیسا...، بلکه به معشوقه اش و «به آن چشم‌های مهربانی هم، فکر می‌کند که از دست داده‌است...»

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن گل،

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم...

 

عشق، راز رازها و، اسطرلاب اسرار خداست و، «خرمگس»، آنرا با فداکاری و پرداخت یک‌جانبه و بی‌چشمداشت معنا کرد. «خرمگس» قهرمانی است که وجه انسانی اش بیش از چهره ی اسطوره گونه و خارق العاده ی او به چشم می‌آید. او غم و شادی آدم‌های دیگر را هم دارد و برای همین دوست داشتنی است.

در پی‌ قهرمانی و پهلوان بازی و شهید شدن نیست و زندگی را بیشتر از مرگ دوست می‌دارد و برای عشق به زندگی است که آزادی و رهایی را می‌جوید.

«زورو» Zorro  و، تافته جدا بافته نیست. منم منم بازی در نمی‌آورد و خالی‌بندی نمی‌کند اما، در نهایت، عشق برتر و «اراده نیک»، او را به مبارزه با جهل و تاریکی می‌کشاند و نشان می‌دهد رویارویی با دشمنان آزادی هم، با اینکه سراسر رنج و ابتلاء است، کیف دارد و نوعی عشق ورزیدن است.

مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای دلیل جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

 

نگاهی فلسفی و روانشناسانه به موضوع عشق ؟!

یکی از آخرین کتاب هایی که به موضوع عشق پرداخته، مربوط به ژانویه ۲۰۱۰ است.

این کتاب را آقای «مایکل پیکارد» و خانم «سندی مان» باهم نوشته اند و گرچه به کوچه پس کوچه های «ذهن و تن» و هوای «گرگ و میش»ی آن هم، سرک کشیده‌اند، اما به جای «تبیین عشق»، وارد مکانیزم ها شده و آنرا «تشریح» کرده‌اند.

آنان به نظرات «داروین» Darwin  ، «پول اکمان» Paul Ekman  ، «ویلیام جیمز» William James  ، «والتر کانون» Walter Cannon  ، «زیگموند فروید» Sigmond Freud  ، «کارل گوستاو یونگ» Carl Gustav Jung  و... هم گوشه زده و می‌گویند به غریزه و احساس آدمی، نگاهی فلسفی و روانشناسانه داشته اند اما، در نهایت نمره اصلی را به کارکردهای تن و، «هورمون ها» داده، انسان را در فردیت و جنسیت خلاصه کرده‌اند.

This Book Has Feelings : Adventures in Instinct and Emotion 

Michael Picard and  Sandi Mann

January 2010

The way that we feel is governed by two separate and often  conflicting dispositions: instinct and emotion. Instincts are inherent and  unlearned; they provide us with deeply ingrained patterns of response to  different kinds of stimuli. Emotions are subjective and personal; they govern  our thoughts and behaviour, and are inextricably linked to our perception of  personality, mood and temperament. Using a blend of psychology and philosophy , This Book Has Feelings looks at these unique facets of the human psyche. It  reveals the fascinating things they tell us about ourselves and profiles the  amazing minds that have unlocked the secrets of our consciousness. Packed with  real-life examples and the latest theories, the reader is also constantly  challenged to examine their own instincts and emotions using a variety of  thought experiments, exercises and puzzles.

فیلم خرمگس و، «دیمیتری شوستاکوویج»

 

موسیقی‌دان بزرگ شوروی «دیمیتری شوستاکوویج»، برای فیلم «خرمگس»، آهنگهای زیبایی ساخته است. یکی از آنها این است:

 

 

صدا هنر است و هنر، جایگزین زندگی است در برابر مرگ

بر اساس یک داستان حماسی اساطیر یونان باستان، هنگامی که رهپویان در پی گمشده خویش راهی دریا شدند و بر کشتی نشستند به دیار «سیرن‌ها»  Σειρήν ، که ظاهر خوش خط و خالی داشتند و، ادعا می‌کردند «دختران خدای دریا هستیم»، رسیدند.

«سیرن ها»، پریان دریایی بد طینت و خوش‌صدایی بودند که با آواز دل‌فریب خود، دل اهل کشتی را می‌ربودند و پس از این دلربایی، به امواج ویرانگر دریا می‌کشیدند. در این راه هولناک و پر وسوسه، همه غرق و نابود می‌شدند و، هیچ کشتی، توانایی عبور از قلمرو سیرون‌ها (آن به اصطلاح پری های دریایی) را نداشت.

چنگ‌ نواز هنرمندی، که اسمش «اورفئوس»  Ορφεύς  بود بر آن شد جلوی فریب را بگیرد. آن‌چنان آوازی سر داد که نوای فریبنده «سیرن‌ها»، گم و گور شد، با اینجال کم نبودند کسانیکه به دام می‌افتادند.

اکنون جاذبه های زندگی و این دنیای دون، همراه با باد و بروت ستمگران، نقش «سیرن ها» sirenen  را بازی می‌کند و همه ما را دارد به کام خود می‌کشد.

یاد «شاهرخ مسکوب» به خیر که می‌گفت:

در برابر من و تو و هر انسانی سه راه وجود دارد، یا گوش‌مان را ببندیم که فریاد سیرن ها را نشنویم، یا گوش دهیم و در آن حل شویم، و یا مانند «اولیس»، قهرمان «هومر» خود را به دکل کشتی ببندیم و گوش ها را تیز کنیم.

باید از این سه راه یکی را انتخاب کنیم، آیا به راستی می‌توان شاهد ظلمت بود و آرام نشست؟

نام چنگ‌نواز هنرمندی که با صدای دل انگیزش به مقابله با «سیرن ها» و فریب دوران پرداخت، «اورفئوس»  Ορφεύς  بود که گرچه بعدها کشته و تکه تکه شد اما، سرش در پی چنگش در آب رودخانه روان است و هنوز پس از مرگ می‌خواند. صدای «اورفئوس» مانده‌است و هنوز به گوش می‌رسد.

گویی صدا هنر است و هنر، جایگزین زندگی است در برابر مرگ.شاید اینکه فروغ فرخزاد می‌گوید: «تنها صداست که می‌ماند» ــ اشاره به صدای اورفئوس دارد.

پرسش رازآلود «بورخس» وقتی من می‌میرم چه چیزی با من خواهد مرد؟

هر کدام ما باید پرسش رازآلود Jorge Luis Borges  «خورخه لوئیس بورخس» را از خودمان بپرسیم.

نکته ای که او در El hacedor  و، شعر El testigo  (شاهد)، طرح نمود، این است:

وقتی من می‌میرم چه چیزی با من خواهد مرد؟

Qué morirá  conmigo cuando yo muera 

کسی چه می‌داند کی و کجا خواهد افتاد. شما می‌دانید؟ پس دم را غنیمت شمریم که به قول علی بن ابیطالب «دم زدن آدمی، قدم زدن اوست به سوی مرگش»

به سوی ضروری ترین کار بشتابیم که شاید همین فردا، غزل خداحافظی را بخوانیم و، «...رحمت را سر کشیم.»

برای پاسخ به پرسش «بورخس» که پرسش من و تو نیز هست ـ باید با قلم و قدم و رنگ و بوم و ترانه و ساز و هوشیاری و فرهیختگی، با هرچه داریم و نداریم به عمله بیداد بتازیم، باید «سیرن های فریبنده این روزگار» را مات کنیم، باید یاد شهیدان راه آزادی را زنده بداریم و بذر ایستادگی بکاریم.

نفرینها و آفرینها همه بی ثمر است. از سرزنش هیچ سرزنشگری نهراسیم و، به «به به و چه چه» احدی دل نبندیم.

شتر مرگ در خانه ما هم خواهد خوابید. مرگ، دوست انسان است و هرگاه رسید قدمش مبارک باد.

تا بیاید و از راه برسد برزیگرانه، بذر بپاشیم و مطمئن باشیم در نبود ما نیز، آن بذر نیکو، (بذر ایستادگی در برابر ستم)، قد خواهد کشید.

دهقانان هم که بمیرند و جان به جانان بسپارند، آفتاب و زمین و باران، عشق می‌ورزند و گندم را تنها نمی‌گذارند.فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ یعْجِبُ الزُّرَّاعَ...

منابع :

-http://wapedia.mobi/fr/Tres_de_Mayo

http://www.artchive.com/artchive/G/goya/may_3rd.jpg.html

ـ برومند،عبدالعلی ادیب / خاندان هنر(میرزا آقا امامی مشهور به میرزا آقا)»، هنر ایرانضمیمه ماهنامه روزنامه ایران (آبان ۱۳۸۱)
ـ پاکباز،رویین / «دایره المعارف هنر»،تهران  : فرهنگ معاصر،چاپ پنجم،۱۳۸۵، 

ـ جوانی،اصغر / معرفی برخی از نقاشان شهر اصفهان (از قرن6~28undefined32~)»  ، فصلنامه فرهنگ اصفهان،ش.۳۳و ۳۴-زمستان۱۳۸۶

Michael Picard and Sandi Mann  / This Book Has Feelings: Adventures in Instinct and Emotion

ـ احمد شاملو / همچون کوچه‌ئی بی‌انتها

ـ ریچارد مولبرگر / گویا چگونه گویا شد؟ (مترجم: مژگان رضانیا)

ـ مندور، محمد / «در نقد و ادب » ترجمه دکتر علی شریعتی، هنر (مجموعه آثار ۳۲)

ـ سارا ساورسفلی / در ترازوی نقد (ای عشق همه بهانه از توست  (

ـ El  hacedor (1960), Jorge Luis Borges  (1899–1986)

  ـ دایره المعارف دکتر غلامحسین مصاحب

ـ The  Gadflyby E. L. Voynich - Full Text Free  Book

 

ـ اردشیر منصوری / تأملی در نظریه «هنر برای هنر»

ـ شاهرخ مسکوب، روزها در راه

> بی خیال سیاست، عشق را عشق است! ( به پیشواز چهارده فوریه و روز عشاق )

http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=10068 

***

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



[تاریخ ارسال: 19 Feb 2010]  [ارسال‌کننده: nima]  [  ]  
اقای همنشین بهار عزیز. حتما شما بهتر از من میدانید که ارزش یک شعر یا یک اثر هنری هر چه قدر هم خلاقیت در ساخت ان دخالت داشته باشد با ارزش جان یک انسان قابل مقایسه نیست . اخر چگونه ممکن است که کسی مانند علی معلم دامغانی که ۳۰ سال نوکر رژیم می باشد و همین ماه گذشته هم او از رژیم خواسته بود که هر چه بیشتر مردم بپا خاسته را سرکوب و اعدام کند شعری برای جانباخته گان کشتار ۶۷ سرائیده باشد؟ و اواز خوانی مثل شجریان هم که ۳۰ سال است بخاطر منافع حقیر فردی و طبقاتی اش با رژیم همکاری میکند انرا خوانده باشد؟. ایا و اقعا شما هیچ گاه از خودتان پرسیده اید که چگونه امکان دارد که اگر یک اواز خوان مردمی و مستقل و ملی باشد بتواند سالی چند بار از کشور خارج شود ودر اروپا و امریکا کنسرت بگذارد و میلیون ها دلار ایرانیان تبعیدی خارج را سر کیسه کند وبعد راحت بدون هیچ مشگلی و سئوال و جوابی به سر زمین جمهوری اسلامی بر گردد؟. اقای همنشین بهار. ایا میدانید که رژیم باج سیبیلی که از برگذاری کنسرت های اوازخوانان گلخانه ای خود امثال شجریان . ناظری . پریسا و..از انها مبگیرد صرف چه چیزی میرساند؟ رژیم این پول ها را صرف خرید وسائل شکنجه و سرکوب مردم داخل میکند..اقای همنشین بهار شما برای پاک کردن پرونده سیاه شجریان و دیگر هنرمندان رژیم فعالیت های هنری هنرمندان زمان شاه را که هیچ ربطی به عملکردهای ضد مردمی معلم وشجریان ندارد پیش کشیده اید! مگر هنرمندان زمان شاه امثال فرهاد و فریدون فروغی و ترانه سازان انان همچون معلم و شجریان که با ادمکشان جمهوری اسلامی نشست و برخاست دارند با عوامل شاه نشست و بر خاست میکردند ویا مثل شجریان که با شیخ بیعت کرد با شاه بیعت کرده بودند؟. در ضمن ترانه مرا ببوس که مجید وفادار ان را ازیک اهنگ یونانی اقتباس کرده و حیدررقابی شاعر هم کلماتی بر ان گذاشته است هیچ ارتباطی به اعدام افسر توده ای ویا این جور خرافات ندارد!. متاسفانه به نظر میرسد که بعضی از مبارزان تبعیدی امثال اقای همنشین بهار رژیم جمهوری اسلامی را که سی سال است خلق های ایران را به اسارت گرفته تنها به چند تا اخوند شپشوتقلیل داده اند در حالی که رژیم وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی غیراز حمایت کشور های امپریالیستی بیشتر بقای خود را مدیون حمایت همین خیل عظیم شبه هنرمندان و شبه نویسندگان و شبه فیلم سازان و شبه اواز خوانی و.. فرصت طلب و نان به نرخ روز می باشد که منافع حقیر شخصی و طبقاتی شان را در بقای این رژیم ضد انسانی می بینند. افشای تهاجم هنری و فرهنگی رژیم و شبه هنرمندانش از مبارزه برای ازادی و دموکراسی جدا نیست.
  

[تاریخ ارسال: 14 Feb 2010]  [ارسال‌کننده: همان خواننده مقاله قبلی (درباره بازرگان)]  [  ]  

همنشين بهار عزيز! کار خودتان را بکنيد و زياد تر از آنچه بايد، به حرف های اين و آن گوش نسپاريد. جوابشان را اگر خواستيد، بدهيد. اما جدی نگيريدشان. مقالاتتان را هميشه می خوانم. اختلاف ديد هايی گاه به گاه با هم داريم. اما از نوع کمی فنی. نه از اين نوع که بعضی ها با شما دارند. فقط خواستم بگويم که در مورد پروين اعتصامی، در کامنتی که نوشته ايد، به نظر من دچار يک اشتباه شده ايد، و ياوه های "استاد" بی سواد چرت و پرت نويس مغرض سلطنت پرست شديداً ضدمصدقی و مبتذلی که خود را ايران شناس هم می داند را باور کرده ايد که جفنگی را در يکی دو سطر خوانده بود و مدعی شده بود که اين ها را پروين در ستايش کار احمقانه رفع اجباری حجاب (قرينه برقراری حجاب اجباری توسط ملايان) به وسيله اعليحضرت رضاشاه کبير گفته است، اما چون همه دنيا ی شعر و کتاب و عالم و آدم به دست توده ای ها بود (!) نگذاشتند که اين ها در ديوان او چاپ شود ! پروين اعتصامی، زندانی رضا شاه بود. تا جايی که من می دانم در زندان به بيماری حصبه مبتلا شد، و وقتی که کار از کار گذشت، اجازه دادند که به وسيله پزشکی در خارج از زندان تحت درمان قرار گيرد. ولی چه سود؟ که پروين را همان حصبه زندان رضا شاه از ما گرفت.

علی ناظر: همیشه از یک «نام» برای نظر دهنده استفاده کنید، و از نوشتن بحر طویل بعنوان «نام نویسنده نظر» خودداری کنید، چون باعث حذف «نظر» می شود.
  

[تاریخ ارسال: 13 Feb 2010]  [ارسال‌کننده: همنشین بهار]  [  ]  
سلام بر شما
دوست محترمی که برخی نظراتشان برای من مفید بوده و از آن آموخته ام، فرموده اند:
« شعر ببار ای بارون ببار از علی معلم ملک الشعرای در بار سید علی قاتل است که شجریان آواز خوان رژیم که در سال ۱۳۶۸ با سید علی بیعت کرد انرا خوانده . شجریان اواز خوان رژیم که هنوز امامش خمینی جلاد است هیچگاه و در هیچ زمانی به کشتار ۶۷ اعتراضی نداشته که حال بخواهد فریب کارانه آهنگی برای این جانباخته گان اجرا کند!. لطفا مطالب هنرمندان مردمی و تبعیدی در باره ماهیت فرصت طلبانه شجریان این اواز خوان دو زنه رژیم را بخوانید»
==========================
اینکه «شجریان آوازخوان رژیم است» و «هیچگاه و در هیچ زمانی به کشتار ۶۷ اعتراضی نداشته»، نظر عموم مردم نیست. اجازه می خواهم نکته دیگری را توضیح دهم.
***
وقتی «منوچهر سخائي»، «ترانه پرستو» را خواند، اعدام برادرش «سرگرد سخائی» تداعی شد. وقتی زنده ياد «فرهاد» ، «جمعه» را خواند. مشهور شد که اين ترانه اشاره به تيرباران شهدا دارد.
داره از ابر سيا خون می‌چکه! جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!

ترانه «مرا ببوس» هم ، داستان ويژه خودش را داشت که شنيده ايم...
وقتی فرهاد جمعه را منتشر می کند، نه تنها شهيار قنبری و اسفنديار منفردزاده زير سئوال می روند، شاخک های ديکتاتوری شاه روی همه ترانه سرايان و آهنگسازان حساس مي شود و نظارت بر شعرها و ترانه ها آغاز.
***
«ترانه مرا ببوس به ظاهر چيزی نبود جزء وداع عاشقانه‌ای با دلدار. ولی شيوه‌ی بيان به گونه‌ای بود که آکنده از رمز و راز جلوه می‌کرد. می‌گفتند حيدر رقابی، سراينده‌ی متن ترانه به زبانی تمثيلی داستان اعدام يکی از وابستگان به سازمان نظامی حزب توده را بيان می‌کند، يا می‌گفتند متن‌نويس که خود به پان‌ايرانيست‌ها وابسته است انقلاب در کوهستان‌ها را بشارت می‌دهد.»
در ميان طوفان
هم‌پيمان با قايقران‌ها
گذشته از جان
بايد بگذشت از طوفان‌ها
به تيره‌شب‌ها
دارم با يارم پيمان‌ها
که برفروزم آتش‌ها
در کوهستان‌ها
سال ۱۳۳۲ که کودتای ۲۸ مرداد، به نهضت ملی و اميد ملتی برای رهايی، ضربات هولناک زد، در آن روزهای سياه زندان و شکنجه و تیرباران، نسلی با ترانۀ «مرا ببوس» که در همان روزها پخش شد گريست و خواند که: «در ميان توفان، هم‌پيمان با قايقران‌ها ـ گذشته از جان بايد بگذشت از توفان‌ها»
حتی اگر ترانه جمعه، يا «مرا ببوس» ربط صد در صد با آنچه شايع بود، نداشته باشد، استنباط مردم را بايد ارج گذاشت. برای مردم ترانه مرا ببوس، آن افسر شجاع را تداعی مي کرد که پيش از اعدامش با دختر خود (يا همسرش) درددل مي کند. جمعه فرهاد هم تيرباران شهيدان را تداعی ميکرد.
آنچه در مقاله (ای عشق همه بهانه از توست...) يادآور شده ام، بارها و بارها (حتی از نزديکان شادروان پرويز مشکاتيان و...) شنيده بودم. وقتی در شعر « ببار ای بارون ببار » به « عاشقای بی مزار » اشاره مي شود، مخاطب، (بسياری ازمخاطبين) زندانيان قتل‌عام شده ، خاوران و شهدای بی مزار را به ياد می آورند.
اینکه شاعر آن، نوکر ظلمه شده، برمن پوشیده نیست و حرف دیگری است.
«مرغ سحر ناله سر کن» هم که «ظلم ظالم» و «نغمه آزادی» را تداعی مي کند و ستمديگان برداشت خودشان را از آن دارند. سراينده ارجمندش، «ملک اشعرای بهار» سابقه مدح و ثنای امثال رضا شاه را دارد.
سراينده ترانه زيبای «مرغ سحر ناله سر کن» - همو که جمهوری رضاخانی را «مايه ننگ و عامل جنگ» می خواند و در قصيده «زندان شاه» و «َحسّبيه»، کارگزاران رضاشاه را «بدتر از حيوان» لقب داده است، او که شعر زيبای «مرغ شباهنگ» و «کارنامه زندان»اش نشان می دهد چه رنج ها برای آزادی ميهنش کشيده ــ
بله، او (ملک الشعرای بهار) ـــ در مدح مظفرالدين شاه، محمد علی شاه، صدارت اتابک اعظم و حتی «در اعطای يک حلقه انگشتری از طرف شاه به نايب التوليه آستان رضوی» هم، شعر سروده، و در زمان سلطنت محمد رضا شاه، در کابينه قوام السلطنه وزير فرهنگ بوده است.
ملک الشعرای بهار، همانند پروين اعتصامی مدح رضا شاه (وارث طهمورث و جم) را نيز گفته و با اينکه خواننده را به ياد امثال «انوری» و قصيده اش در مدح «شاه سنجر» می اندازد، اما اهل خِرد او، و پروين اعتصامی را که خود از قربانيان استبداد بودند، روی چشم می گذارند.
اصلا و ابدا قصد مقایسه نوکران استبداد را با فرهیختگانی چون ملک الشعرای بهار و پروین ندارم.
«علی موسوی دامغانی» اصلا در حال و هوای ديگری سير مي کند و در اين واديها نبوده و نيست. من هم در مقاله « برف نو! برف نو! سلام، سلام » چاپلوسی هایش را نشان داده ام.
چاپلوسی و عملکرد کنونی او زشت است اما ترانه زیر زیبا است.
ببار ای بارون ببار
با دلم گريه کن، خون ببار
در شبای تيره چون زلف يار
بهر ليلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ يار
به ياد عاشقای اين ديار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون...
داد و بيداد از اين روزگار
ماه دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
======================
مدت های مدید با دوستی اهل قلم و موسیقی ‌شناس که چشم نداشت و من او را اندازه چشمانم دوست دارم در یک سلول بودیم. او که یکی از کتابهایش را به «محمد رضا شجریان» تقدیم کرده وی را «روايت عاطفي چند دهه اخير تاريخ ما» معرفی نموده است.
امیدوار باشیم هنرمندان این مرز و بوم، و همه ما، «استبداد زیر پرده دین» را بیش از پیش بشناسیم و از دشمنان مردم فاصله بگیریم. مرگ هرآن می تواند ما را مچاله کند. تنها بیعتی که پاک است، «بیعت با آزادی» است.
با کمال احترام
همنشین بهار
  

[تاریخ ارسال: 13 Feb 2010]  [ارسال‌کننده: .]  [  ]  

دوست گرامی نیما. اقای همنشین بهار اولین باری نیست که از این توهم پراکنی ها میکند ! او چندی پیش هم در مقاله ای اخوند کراواتی بازرکان مزدور را ازادیخواه و مردمی خوانده بود.

  

[تاریخ ارسال: 12 Feb 2010]  [ارسال‌کننده: nima]  [  ]  
بر خلاف انچه که اقای همنشین بهار میگوید شعر ببار ای بارون ببار از علی معلم ملک الشعرای در بار سید علی قاتل است که شجریان اواز خوان رژیم که در سال ۱۳۶۸ با سید علی بیعت کرد انرا خوانده . شجریان اواز خوان رژیم که هنوز امامش خمینی جلاد است هیچگاه و در هیچ زمانی به کشتار ۶۷ اعتراضی نداشته که حال بخواهد فریب کارانه اهنگی برای این جانباخته گان اجرا کند!. لطفا مطالب هنرمندان مردمی و تبعیدی در باره ماهیت فرصت طلبانه شجریان این اواز خوان دو زنه رژیم بخوانید1.
  

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.