شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹ -  ۳ سپتامبر ۲۰۱۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

جهانی که به پایان رسیده است
یادداشت روز اسماعیل وفا یغمایی

اسماعيل وفا يغمايي

چند روز پیش هرکدام  از کانالهای تلویزیون را که باز میکردم، داد و قال و بزن و بکوب فراوان بود که بیستمین سال ویرانی دیوار برلن است!. مبارک باد. البته دیوار کشیدن چه به دور یا میان یک کشور، و چه دور اندیشه ها و کله ها، و چه به دور شخصیتها و رهبران، نکوهیده وناپسند است و باید با هر وسیله از بیل و کلنگ گرفته تا مقاله وشعر، ویرانش کرد، ولی در رابطه با دیوار برلن، وقتی که آدم کمی فکر میکند به این میرسد که باید دید دیوار را اساسا چه کسانی کشیدند؟ چه کسانی خراب کردند؟ دود این دیوار کشی به چشم چه کسانی فرو رفت؟ سود آن به جیب چه کسانی ریخت. اینچنین مثل و به قول مرحوم شاه شهید ناصرالدینشاه قاجار خیالات میفرمایم واز این کانال به آن کانال میروم.

شب خوبی نیست. منهم تنها و بی حوصله ام و میخواهم شب را طوری بگذرانم که کله مبارک کمتر مرا آزار دهد.  روز غریبی گذشته است. صبح رفته ام اداره کار! بعد از دو سه ساعت معلوم شده آن بابائی که یکسال تمام تلاش میکرد برای من کار پیدا کند لیسانسیه شده یعنی بیکار شده است و بیرونش کرده اند.  بیاد آن ضرب المثل معروف میافتم که وقتی پیشنماز این چنین بشود وضع پسنماز معلوم است. یکساعتی جلوی نفر جدید که شکر خدا خاتونی جمیله و به دلیل اوضاع خراب بازار کار، خوش اخلاق است مینشینم.  نیم ساعت او حرف میزند که من گوش نمیکنم و سرم را تکان تکان میدهم که یعنی به حرفهایش گوش میکنم و نیم ساعت هم من حرف میزنم که احتمالا او گوش نمی کند و سرش را تکان تکان میدهد یعنی اینکه دارد به حرفهای من گوش میکند. بالاخره بعد از یکساعت کار تمام میشود. موقع رفتن میپرسم فکر میکنید تا دفعه بعد باشید؟! میخندد و قرار بعدی را میگذاریم و از اتاق بیرون میآیم. محشر کبری است و خیل بیکاران دنبال کار میگردند. یکی میگوید سیصد هزار تا آگهی کار وجود دارد و یک میلیون تقاضا!! از اداره کار میایم بیرون! تا برسم به مترو، چهار عدد گدا مشغول کار و به قول یکی از گدایان عهد جوانی من مشغول سیدی اند. از قدیم گفته اند: گدائی کن تا محتاج خلق نشوی! تعداد گدایان روز به روز دارد بیشتر میشود علی الخصوص تعداد گدایان الله و اکبر گو که از فرصت استفاده کرده و گویا از فک و فامیلها و هر کسی را که دچار نقص عضو بوده وارد بازار کار کرده اند. تعداد دزدها هم زیاد شده است که بقول دبیر عربی دوران دبیرستان آقای چیتی: السارق والسارقه من المقربون و فی جناتهم خالدون!. رقمی اعلام شده است که دزدی سه و نیم درصد درمغازه ها افزایش پیدا کرده و این یعنی میلیونها دلار و یورو. از پله های مترو میروم پائین ودوباره بر میگردم بالا.  پیاده راه میافتم. سر راه به یکی دو جا سر میزنم تا مظنه بازار کار دستم بیاید  ولی خبری نیست. در خیابان آیه الله دنیس!! یا دنیس مقدس  که هم محل کار و تلاش صدها نفر کارگر و مغازه دار است و هم خراباتی از خراباتهای عروس شهرهای عالم، اضافه بر خواتین محلی، خواتین چشم بادامی چینی مثل مور و ملخ ریخته اند سر چهار راه و دور و بر ورودی و خروجی متروها. هفت هشت ماهی است که این پدیده خود را نشان میدهد و آشنائی که اهل همان ولایت است برایم توضیح  داده است که گویا بزرگان این ولایت در آنجا فروشگاههای بزرگ زنجیره ای راه انداخته اند و  در عوض از آن ولایت بزرگ هم مقادیر زیادی خاتون روانه اینجا شده اند تا یک لقمه نان حلال برای خود و مقادیری ارز برای ولایتشان دست و پا کنند. پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدن آن هستم که یکی از آنها میاید به سراغم و شکسته بسته میگوید« انجام عشق!». نگاهش میکنم و میگویم«نه، مرسی» و یادم میاید که چقدر برای عشق غزل گفته ام وسالها از زبان حافظ و سعدی و رهی و پژمان وصدای بنان و خونساری و قوامی و مرضیه و... از عشق شنیده ام، حالا تولید جدیدی از عشق و مفهوم آن را باید در این خیابان و در این سر پیری پشت چراغ قرمز شاهدش باشم، و فکر میکنم با چه بدبختیی کتاب «زردهای سرخ» را در زندان مشهد قایم میکردیم تا بخوانیم و چیزکی از انقلاب چین بدانیم و حالا....،  میروم مغازه ترکها یک قوطی پنیر میخرم و میاندازم در کوله ام و بعد روزنامه ای میگیرم و  میروم کافه روبروی مغازه تا قهوه ای بخورم.

روزنامه را نگاه میکنم. صد هزار نفر در اسپانیا ماه گذشته بیکار شده اند. یکنفر خودش را پس از بیکاری در کارخانه دار زده و در مقابل یکنفر دیگر تفنگش را برداشته و صاحب کار و پسر او را کشته است. و اخباری از این قبیل و در کنارش پروژه رشد اقتصادی و قرار است قرادادهای چند میلیاردی با عراق بسته شود و نیروهای دول مختلف در افغانستان زیاد شوند و در عراق تعداد زیادی انفجار رخ داده و در پاکستان نیز همینطور و سیصد چهار صد نفر کشته شده اند. در ایران چند نفر را اعدام کرده اند و قرار است در مدارس کشورهای اروپائی برای جلوگیری از حاملگی ناخواسته کمک فکری بدهند و نیز قانونی تصویب بشود که والدین حق نداشته باشند اطفالشان را حتی تهدید به زدن بکنند و در کنار اینها قرا ر است مسئله صدور نفت عراق راه اندازی شود و پرزیدنت آمریکا فرصتی دیگر به ایران داده است.

قهوه میرسد بر میدارم و مینوشم خبرهای بعد از قهوه بهتر است. خواننده معروفی موفق شده است سه کیلو از وزنش را در مدت یک هفته کم کند و کرم جدید ضد پیری زمان را به عقب میراند بطوریکه در شصت سالگی اگر خانم باشید میتوانید چهل ساله بنمائید. در برزیل با دو هزار دلار باسن و پستان  را تعویض و برخی نقاط دیگر را تعمیر میکنند. صفحه کناری تبلیغ قرصی را کرده است که موجب میشود به اصطلاح یکی از دوستان سنبل میرزای آقایان ظرف مدت دو ماه سه اینچ دراز شود. سعی میکنم رابطه کرم آنتی پیری را در صفحه مقابل با این سه اینچ ، و انفجارهای افغانستان و پاکستان و مواضع پرزیدنت و بیکار شدن مامور اداره کار و اینکه چرا هشتاد درصد ثروت دنیا دست هفتاد خانواده  است و  اینکه در سودان بعضیها از گرسنگی تاپاله شتر میخورند و برخی قضایای دیگر پیدا کنم  که راه بجائی نمیبرم. ادامه میدهم و روزنامه که تمام میشود غروب سر و کله اش پیدا شده است. راه میافتم و چند دقیقه بعد از جلوی سینمائی میگذرم و پوستر بزرگ فیلم تازه پایان جهان که سر و صدای زیادی به پا کرده است توجهم را جلب میکند.با اینکه ششماهی است سینما نرفته ام ولی میدانم صبح ها سینماها ارزانترند و شبها گرانتر، ولی هوس کرده ام امشب بروم و ببینم چطور جهان پایان میابد. جیبهایم را میکاوم و پول بلیط را سر هم میکنم وبلیط میخرم وارد میشوم و می نشینم.

تقویم قوم منقرض شده و پیشرفته مایا که گویا کورتس اسپانیائی  و میسیونهای کلیسا  آنها را  بیرحمانه سلاخی کرد بسیاری چیزها و تحولات آسمانی مثل خسوف و کسوف و رد شدن ستارگان ذوذنب یعنی دنباله دار را درست پیش بینی کرده فقط تا دسامبر سال 2012 ادامه یافته و بعد بطور ناگهانی قطع شده است.

عده ای معتقدند مایاها فهمیده اند که در دسامبر سال 2012 اتفاقی میافتد و زمین به حول و قوه الهی ریق رحمت را سرمیکشد و راحل میشود و به همین دلیل سکوت کرده اند. عیال بنده که علاقه زیادی به تحقیق در مورد موجودات فضائی دارد معتقد است موجودات فضائی حمله میکنند و دخل زمین را میاورند ولی من برای او توضیح داده ام تا احمدی نژاد و بوش هستند و شیر پاکخورده هائی امثال آنها، هیچ احتیاجی به موجودات فضائی نیست و اصلا موجودات فضائی از ترس انها به زمین نمی آیند و در آغاز کارهم، شیطان بیچاره همینها را حس کرده بود که حاضر نشد سجده بکند ولاجرم خداوند هم به او گفت بدون شک تو رژیمی هستی و با اطلاعات آخوندها کار میکنی و با اردنگی بیرونش کرد.

فیلم شروع میشود. فیلم خوبی است با مایه های دفاع از زمین و محیط زیست و نشان میدهد که کثافتکاریهای ضد محیط زیست میتواند تمام این تمدن  پرعظمت در بسیاری موارد چرکین را با تمام جلال و جبروت مضحکش فروکشد و نابود کند.  چیزی که شاعر نامدار اکتاویو پاز در روزهای واپسین عمرش هشدار داد و گفت خطر اصلی فاجعه محیط زیست است و نه چیز دیگر.

تصویرها و حوادث بدجوری آدم را بیاد سوره تکویر و صدای عبدالباسط میاندازد. اذ الشمس کورت و اذ النجوم سیرت.... و نیز شبحی از قیامت و تصاویر توراتی در مکاشفات آخر تورات.

وسطهای فیلم چشمهایم فیلم را میبیند و سرم در جای دیگر است. جائی بسیار دور از زمین و دارد زمین را از آن دورها، خیلی دورها مینگرد و این شش هفت میلیارد انسان و  میلیاردها جنبنده دیگری را که بر غباری در حاشیه کهکشان دارند نفس میکشند.

راستی چه سوداها! و راستی با بودن یا نبودن این غبار چه چیزی کم یا زیاد میشود.

کله مبارک حالا هزاران سال دور از سالن سینما دارد بعنوان دهمین سیاره دور زمین میچرخد و فکر میکند و جای ستاره شناسان خالی که از پشت تلسکوپها کله چرخان مرا ملاحظه کنند. بازهم مساله خدا و لاخدا و اینکه افسار وجود دست کیست؟ اصلا دستی هست؟ و اگر نباشد؟ و اگر باشد چی؟ چرا باید نگاهبان این وجود باشد؟ بیاد پایان ماجرای شهر لوط میافتم و اینکه میگویند ابراهیم یقه خدا را گرفت که اگر چند نفر آدم درست و حسابی در این شهر باشند نابودی شهر ظلم به آنهاست . خدا گویا فرمود برو پیدا کن!! اگر یک آدم درست و حسابی هم یافتی مخلصت هم هستم و شهر را نابود نمیکنم و ابراهیم متاسفانه نتوانست پیدا کند!! مرحوم عمو شیخ ملای شوخ و با صفای روستای ما که کثر شبها تا نیمه شب ندیم ابوی مرحوم من بود میگفت:

ابراهیم رفت و رفت و گشت و گشت و در یک خرابه ای یک ملای پیری البته نه ملای مومن و پرهیزگار مسلمان!! بلکه از همان آخوندهای شهر لوط را دید که خوابیده با خودش گفت صبر کنم تا این ملا بیدار شود شاید نمازی چیزی بخواند و خدا بخاطر او هم که شده شهر را خراب نکند. بالاخره ملا بیدار شد و خمیازه ای و دستی به ریش سفیدش کشید وهنوز درست خواب از کله اش نپریده بود زیر لب گفت:

 این کله سحری اگر یک آدم گردن کلفتی پیدا بشود و کنده ما را بکشد واقعا کار خیر کرده است! وصدای نعره خدا بلند شد که: ابراهیم دیدی حالا !! و خداوند ترتیب کار را داد و شهر را کن فیکون کرد. بعد میروم سراغ ماجرای نوح که این فیلم تکرار مدرن آنست. ماجرای نوح ظاهر بیرحمانه ای دارد، بخصوص وقتی در تورات آن را باز میخوانیم وحشتمان میگیرد که خداوند یکمرتبه ویرش میگیرد ترتیب تمام بندگان را بر زمین بدهد ولی در جائی با تفسیر عارفانه ای که توفان نوح را خلق جدید و به روز کردن جهان و سمبلیک دانسته بود مقداری قضیه برای من قابل تحمل شد. حالا از محیط زیست که واقعا وضعش خطرناک است و هیچ بعید نیست موجب بشود که فجایع بسیاری ببار آید بگذریم، فارغ از محیط زیست آیا جهان نیازمند خلق جدیدی نیست. روزگاری کاروان تاریخ از برده داری به بورژوازی رسید و کار خلق جدید را قرار بود سوسیالیسم به عهده بگیرد اما چنان خرابکاریهائی شد که  دیوار چین را تعمیرات کردند و دیوار برلن را فروریختند.

فیلم تمام میشود . بیرون میایم و مترو میگیرم ومیروم به خانه. ساعت یازده است ولی ذهنم سخت هوشیار و بیدار است. شب خوبی نیست. منهم تنها و بی حوصله ام و میخواهم شب را طوری بگذرانم که کله مبارک کمتر مرا آزار دهد. روز غریبی گذشته است.

هوس دویدن به سرم میزند. لباس میپوشم و میروم بیرون و نرم نرمک شروع به دویدن میکنم. یکربع بعد درد زانویم که همیشه در اول کار خودش را نشان میدهد تمام شده است و در غم انگیز ترین بلوار نیمه شب جهان دارم میدوم. شبحی از روشن تاریک حاشیه خیابان بیرون میاید و میگوید: هشت یورو! دخترکی سیاهپوست است که ادامه آفریقای غارت شده پس از قرن پانزدهم  است و پانصد سال است دارد در خیابانهای جهان روزگار میگذراند. از او میگذرم. در ایستگاه اتوبوس سه نفر منتظرند که با هیچ اتوبوسی از جایشان تکان نمیخورند!. آنها برخلاف قبلی پوستی بسیار روشن و موهای بلوند دارند و بعد از فرو ریختن دیوار برلن مرئی شده اند. چهل یورو!.

تند تر میدوم تندتر. یک دو سه چهار... بکش... شیر... دور پنجم.... همه با هم هستیم به سی وپنجسال قبل پرتاب شده ام یا سی  پنجسال قبل به حالا پرتاب شده است تمام زندانیان بند یک سیاسی زندان وکیل آباد دوران شاه دارند در بولوار میدوند داریم در بولوار میدویم و در هر چند ده قدم رگباری و تیر خلاصی... عباس رستگار... احمد رضا شعاعی... علی صبوری...باباپور نغمه.... حیدر الهی.... رضا شلتوگی....و...و... دیگر صدای تیرها بگوش نمیرسد. همه را کشته اند. از صد و سی تن زندانی سیاسی دوران شاه بیش از صد تن را آخوندها کشته اند. عسکر اولادی و طبسی و دو سه تا ملای دیگر که در هنگام دویدن قدم میزدند یاحمام آفتاب میگرفتند در تاریکی پودر و محو میشوند.صدائی از گلویم بیرون می آید که برای خودم نا آشناست! بغضی که میترکد! بغضی که بر خلاف نظر آقای محمد هادی گرامی در مقاله اش«وقتی که اسماعیل ابراهیم را به قربانگاه میبرد» بغضی در سینه و از مسعود رجوی و امثال مسعود رجوی نیست که آنانکه مرا میشناسند و منجمله خود آن بزرگوار میدانند من اهل کینه و بغض نیستم که اگر بودم کار آسان بود، بلکه اگر بغضی هست بغضی است نه درسینه و از کینه، بلکه در گلو و حاصل این راه دراز و این همه رنج جانسوز و حکایت این ملت و میهن با کشتگانش و زندگانش.

خیس عرق احساس میکنم دوباره تنهایم. میایستم که خسته ام، ودیگر نه آن جوان بیست و چهار ساله بل مردی پنجاه هفت ساله، و از بیست و چهار سالگی تا همین حالا برای تغییر گوشه ای از این جهان دویدم و دویدیم و میدویم و میدویم و میدویم.

به سر کوچه خود که میرسم ساعت از یک گذشته است.میفهمم و میبینم و میدانم که جهان برای ما، نه برای شخص ما، بلکه برای نوع ما آدمها،( اگر پس از سالها و سالها تبدیل به خرده بورژوائی شاکر نشده باشیم) و برای آن لایه ای که ما برای نجات آن لایه عمر را سپری کردیم و هنوز هم میکنیم، مدتهاست به پایان رسیده است و نباید نگران دسامبر سال 2012 میلادی باشیم. دو غول زنده خوار ارتجاع خامخوار و جهانخوار پخته و پخته خوار دست در دست هم میگویند و اعلام میکنند که جهان آنها ادامه دارد و جهان اکثریت ساکنان زمین مگر در خدمت دولت ابد مدت آنها بپایان رسیده است. چاره چیست؟ شاید بنای جهانی دیگر و قبل از آن اندیشیدن به بنای جهانی دیگر اگر جدی باشیم، و گرنه همان به که چائی خود را بخوریم و زمزمه کنیم آرمان رهائی تخم لقی بود که مشتی خیالپرداز شکستند و ما را به دردسر انداختند.

یادداشت‌های روز "، ویژه سایت دیدگاه نوشته می‌شوند. در صورت تمایل به بازتکثیر متن، لطفا منبع را "یادداشت‌های روز سایت دیدگاه" قید کنید

اسماعیل وفا یغمایی

هجده نوامبر دوهزار ونه میلادی

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
اسماعيل وفا يغمايي:



[تاریخ ارسال: 24 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: حمید]  [  ]  
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

هر کس به حد توان و درکش از این مقاله اقای یغمائی برداشتی و نظری دارد.
برخی آن را از زیباترین نوشته های ایشان در بیان درد انسان بودن و انسان زیستن یافته اند برخی آن را به عنوان بیان مشکلات صرفامالی و جنسی شخص ایشان دانسته اند برخی پیشاپیش چون زنده باد فلان و درود بر فلان در آن نیست (حالا محتوی هر چه که باشد) نوشته را طبق معمول افول ادبی اآقای یغمائی می دانند و .....
من می خواهم به آقای یغماوی پیشنهاد کنم چکیده این نظرات را نگهداری کنند و به هنگام چاپ آثارشان آنها راهم ضمیمه چاپ کنند تا در آینده نسلهای بعد که نوشته های ایشان را می خوانند بتوانند به اندیشه های جاری در جامعه پیرامون ایشان نیز تا حدودی اشراف داشته باشند.
  

[تاریخ ارسال: 24 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: حسین محمدی]  [  ]  
من کاری ندارم که برداشت آقای سالاری از مقاله آقای یغمائی چیست ولی بحث این مقوله شکم و زیر شکم دیگر مسخره شده است.آقای مخترم شکم و زیر شکم اساسا چه عیبی دارد؟ فارغ از هزل گوئی رسیدن به شکم یعنی غذا خوردن به اندازه کافی و رسیدن به زیر شکم یعنی داشتن روابط جنسی لذت بخش و انسانی که نیاز تمام انسانهاست. از لنین گرفته تا پیغمبر اسلام و تمام انسانهای ریز و درشت نیاز به حل مساله شکم و زیر شکم را دارند.در این مورد خیالتان راحت باشد.اساسا چرا می خواهیم انقلاب اجتماعی راه بیاندازیم برای اینکه بجز داشتن کار و سر پناه انسانهای جامعه بتوانند گرسنه نباشند و روابط جنسی درست داشته باشند و مثل ایران کنونی پنج میلیون جوان آماده ازدواج بی زن و وشوهر نمانندبنابراین بهتر است آقای سالاری این بساط شکم و زیر شکم را جمع کند و ین جمله بی سر و ته را که تاریخ مصرفش در روزگار ما گذشته استفاده نکند و چماق نکنند. در روزگار ما مفهوم جدید آزادی و دموکراسی این است که همه بتوانند منجمله به نیازهای طبیعی و انسانی شکم و زیر شکم نیز جواب دهند   

[تاریخ ارسال: 23 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: محبوبه همایون]  [  ]  
برای من خیلی عجیب است که آقای سالاری چنین برداشت عجیب و قاراشمیشی از نوشته آقای یغمایی نموده است با شناختی که من ازآقای یغمایی دارم ایشان متاهل هستند و به اندازه کافی هم پول برای مشکلات اقتصادیشان دارند و نیازی به توصیه آقای سالاری به آن لحن توهین آمیز" شکم وزیر شکم " که گفته اند ندارند . ایشان درد و رنج همه پناهندگان ایرانی مبارز را خواسته اند سمبلیزه کنند ومشکلات دیگران را درقالب یک گفتگوی شخصی با خودشان توضیح دهند و براستی به نظر من توهین به این نویسنده گرامی است که اینطور بخواهیم به او توصیه های کاسبکارانه و خدا پسندانه !! کنیم . مسلم است که اگر مشکل او پول بود اینقدر توانایی دارد که دریک کشور غربی با انهمه امکانات بتواند برای مینیم های خودش کار ی بکند   

[تاریخ ارسال: 23 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: جلال]  [  ]  
من بخلاف اقای سالاری تمام نوشته های اقای یغمایی را نمیخوانم و با تمتم حرفهای آقای یغمایی مثلا برداشت از مذهب و نقش آن در ایران موافق نیستم ولی خیلی عذر میخواهم که بگویم اقای سالاری اگر فرافکنی نکرده باشند و خودشان را بجای یک نویسنده و شاعری که کار ادبی و انقلابیش از خیلی ها بیشتر و موثر تر میباشد ندیده باشند حتما در مسائلی که اشاره کرده اند دچار ضعف در فهمیدن مساله میباشند .اخر کدام نویسنده ای را وقتی از مسائل بقول اقای سالاری شگم و زیر شکم و بزبان درست از مفاسد جامعه و مشکلاتی که ناشی از استثمار و کاپیتالیسم و ارتجاع است صحبت میکند باید محکوم کرد که خود گرفتار است.واقعن اگر ادراک نیست انصاف کجا هست و من بسیار متاسفم که یک خواننده این طوری بتواند بدون فهم درست از یک مطلبی که نوشته شده بر منبر بروند و بزبان خیرخواهی بصورت افراد لجنپاشی کنند .واقعا متاسفم که این یوه بسیار نادرست که جای در مباحثات تبعیدیان نیست و شیوه ناخته شده ارتجاعی است باید اینجا هم راحت استفاده بشود   

[تاریخ ارسال: 23 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: پروین کرد]  [  ]  
عجیبست :بعضی اشخاص دودی راکه ازسوز دل انسانی دردمند که دردش از به استحقار کشیده شدن انسانست را /نک نمیبینند که با تبختر وفوق رضایت ازحضرت خودشان/ ارتکاب به نصییحتگوئی و امر به معرف (کتاب و سی دی )فروشی ونهی ازمنکر (درگیرنشدن به مسائل شکم وزیرشکم)میفرمایند!! واقعآ کجای مطلب آقای یغمائی مربوط به شکم و زیر شکم است /جز درد ورنجی که از زیر شکم فروشی قربانیان این برده داری بازار جهانی که بردل وجان نویسنده آنقدر سنگینست که بدرستی دنیای خود و همسالانش را تمام شده میداند ؟ درد را دردمند میشناسد نه آن که بامید موفقیت(کدام موفقیت در کدام سرزمین؟) ترک دیار کرده و گاه سی دل خودش به درجا زدن در سیاست بازی مد روز و بی حاصل میپردازد !وارستگی و دردمندی صد البته در نهاد همگان نیست / جهان کثیف سرمایه داری انسان را بماننددستمال کاغذی فقط مصرف میکند علیالخصوص انسان دست دوم غیر غربی را/ جه باصطلاح موفقش وچه ناموفقش ! پس آیا بهترنیست از موعظه کوتاه بیائیم تا دردمند دردش بدور نمایشهای سیاسی بزبان آورد ؟   

[تاریخ ارسال: 23 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: صادق]  [  ]  
این نوشته، از زیباترین نوشته های آقای یغمایی است. برخی که سق شان را از سرخی برداشته اند، سبزی و شادابی مبارزاتی و صفا و صداقت ایشان را فهم نمی کنند یا برنمی تابند. اوشاعری است توانا که در ایران امروز ما یگانه است. وسوسه هنر برای هنر و هنر برای درآمد و شهرت طلبی های از نوع مدیای لس آنجلسی هرگز نتوانسته او را از تعهد اجتماعی اش در قبال مردمش و آرمان آزادی آن ها،غافل نماید. مااو را همیشه دور و بر خود یافته ایم. جفا و ملامت می کشد اما صحنه تعهد را ترک نمی کند. هنرش این است صحنه هایی را که ما خموشانه توی دلمان می ریزیم، او با قلم شیوا و گیرایش در ملاء عام فریاد می کند. دمش گرم و گرمتر باد   

[تاریخ ارسال: 22 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: علی بی ستاره]  [  ]  
صد در صد با گفته های آقای آزاد موافقم.   

[تاریخ ارسال: 22 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: علي سالاري]  [  ]  
با سلام، راستش بعنوان کسي که حد اقل نوشته هاي آقاي يغمايي را پيوسته مي خواند، از اينکه مي بينم فردي با آن تجارب و اندوخته ها اينچنين مسائل شکم و زير شکم مشغلهً فکر و ذکرش شده و نقش اجتماعي و سياسي اش را تحت الشعاع قرار داده، برايم خوشايند نيست. وانگهي عموم مهاجرين و بويژه پناهندگان براي انظباق با زندگي و جامعه و محيطي که در آن زندگي مي کنند راهي انتخاب کرده و تجارب موفق و ناموفق زيادي در بين ايرانيان در همين سي ساله اخير وجود دارد که مي تواند جاي درس آموزي براي ديگران باشد. از جمله ايرانيان موفق در خارج از کشور آنهاييند که از فرصت و امکانات دنياي آزاد خارج از کشور براي رسيدن به آمال و اهدافي استفاده کرده اند که حاکميت و شرايط بسته در داخل امکاني دستيابي به آنرا، از آنان دريغ کرده بود. و نا موفق ها هم کسانيند که نتوانستند مشکلات و تناقضات بين جامعهً آرماني که در داخل بدنبال آن بودند و بعد هم زندگي مبارزات چريکي با استراتژي هاي دوران جنگ سرد را با زندگي عادي و آزاد در جامعهً غربي را براي خود حل کنند. فکر مي کنم بهترين انتخاب براي آقاي يغمايي اين بوده و هست که بتواند از طريق زندگي حرفه اي و هنريش امرار معاش کند. يعني از راه توليد و ارائهً آثار ادبي و هنريش هم از ايفاي نقش ادبي و سياسي اجتماعيش باز نماند و هم در زندگي ماديش صرفا بر حلقهً ادارهً کاريابي، بدون داشتن تخصص و کارآيي درخور جايگاهش، نکوبد. در اين رابطه فکر مي کنم از همهً راهها و تجاربي که ديگر هنرمندان و شعرا براي عرضهً آثارشان بخرج مي دهند، مي توان استفاده کرده از فروش کتاب، سي دي، تا شعرخواني و کار با هنرمندان ديگر در عرصه هاي ديگر بصورت ترکيبي از موسيقي، شعر و تئاتر و يا مشترک ... و الا جامعه تا بوده همين بوده و همان اوقاتي که ايشان در مشهد زندان بودند دور بست و طلاب و طبرسي زندگي ادامه داشت و همين مسائل شب هاي خيابان هاي پاريس، لابد در اشکال بدتر و وخيم تري جريان داشت... بهرصورت انتظارم از آقاي يغمايي عزيز اينست که بزودي در همان راستاي حرفهً اصلي هنري و ادبيش با جهت گيري سياسي اجتماعي خاص خودشان، بر مسائل شکم و زير شکم شخصي فائق آمده و با احساس مسئوليت در مقابل همهً آن بهايي که در گذشته پرداخته و خاطرات تلخ و شيرين آن، باز هم به فردايي بهتر (با راه حلي عيني و عملي تر) براي خود و هم ميهنانشان بيانديشند، و نقش حرفه اي و ادبي و سياسي- اجتماعي ايشان تحت الشعاع مسائل عادي زندگي قرار نگيرد. موفق باشيد.   

[تاریخ ارسال: 22 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: ستاره شب]  [  ]  
آقای یغمایی نویسنده ای قدرتمند وشاعری مدرن و پراحساس است . میشود گفت یکی از بهترین شاعران زبان پارسی در حال حاضر است و مطلبی که هم که نوشته است بسیارزیباست ولی با تیتر یادداشت روز به نظر من مطالبی کوتاه درزمینه مسایل سیاسی و یا اجتماعی روز را باید نوشت و بهتراست سایت دیدگاه یک قسمت ادبیات و هنر باز کند و آقای یغمایی و دیگر هنرمندان درآن بخش فعال شوند با آرزوی توفیق برای همگان   

[تاریخ ارسال: 21 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: AZAD]  [  ]  
اقای يک دوست
من در اينجا در مقام دفاع از اقايايان ناظر و يغمائی نيستم ولی بارور کنيد ديدگاه بمثابه يک سايت دموکراتيک و منصف شايد در فرهنگ دکتاتور زده ما از اولين وشايد اخرين سايتی باشد که در چها رچوب مبارزه با رژيم قرون وسطائی حاکم بر وطن عزيزبه همه نيروها و افراد سرنگونی طلب اين امکان را ميدهد که بتوانند وشما نيز بتوانيد در يک محيط دموکراتيک نظر خود را بدهند. لذا لطفا تقاضای سانسور در اين سايت باقيمانده را نکنيد و اجازه بدهيد بچه مدرسه ای ها هم که از قضا بسيار چوب الفبا بسرشان خورده و از قضا بمراتب موثر تر از پيشکسوتان ما دم ودود اين رژيم جانی را به هيچ گرفته اند و دارند دمار از روزگارش در مياورند جائی وسايتی برای بازی کردن داشته باشند.
واما در رابطه با تغير فرهنگ نوشته های اقای يغمائی. اولا ايشان يک شاعر , نويسنده, ومحقق جامعه و تاريخ ايران هستند و باز گوئی تاريخ و اشعارش برای مردم کوچه و بازارو بی سر پنا هان است و رنگ و لعاب پر رنگ يک حز ب و گروه خواستی را ندارد , گرچه در مقاطعی از زندگيشان به علائق و وظائف خود از پيشتازان جنبش انقلابی ايران نوشته و شعر گفته اند. امروز پيشتازان جنبش انقلابی نه بصفت افراد و جريانات بلکه در هيئت مليونها خلق قهرمان در کوچه و خيابان هستند و با شعار های بسيار ساده و بسا تنز اميز مطالبات تاريخيشان را طلب می کنند. پس بهتر که با زبان انها حرف بزنيم و با انها درد دل کنيم.
  

[تاریخ ارسال: 21 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: گل کو]  [  ]  
حمید گرامی
قصد من نمک پاشیدن به هیچ زخمی نیست و نبوده. شما میخواستید اثبات کنید که نوشته من در دشمنی با آقای یغمایی عزیز و نصیحت کردن به او بوده و من هم آن را رد کردم. اگر این توضیح نمک به زخم شما میپاشد عذر مرا بپذیرید.
  

[تاریخ ارسال: 21 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: یک دوست دیگر]  [  ]  
یک دوست عزیز. ما اصلن توجه کردید که نویسنده میخواهد چه بگوید؟؟ والاه نکردید اگر کرده بودبد مبفهمبدبد نویسنده خواسته است بگوبد بک کمی هم خوبست گاهی فکر کنیم همین!!   

[تاریخ ارسال: 21 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: حمید]  [  ]  
با خواندن ِنظر"یک دوست" این شعر به خاطرم آمد:

چشم بد اندیش که بر کنده باد
عیب نماید هنرش در نظر
ورهنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند به جزآن یک هنر
  

[تاریخ ارسال: 21 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: یک دوست]  [  ]  
آخه بابا در یادداشت روز که این حرفا را نمی نویسند. الان اینطور نوشتارها مد روز شده. وبلاگ های بچه مدرسه ای های ایرانی و خارجکی را هم که باز کنی پره از این نوع حرفا... والا من یکی از قلم این اسماعیل خان بیش از این توقع دارم. این حرفا را میشه نوشت برای دل خود و در گوشه ی دفتری و وبلاگکی، نه به عنوان یادداشت روز در یک سایت سیاسی. انقدر سوژه اینروزها از در و دیوار میباره که یادداشت روز و هفته را می توان پربارتر از اینکه هست کرد. در فیس بوک خبرها انقدر زیاده که آدم نمیدونه کدومشو بخونه و شار کنه. مثلا اگه اسماعیل خان بجای پرداختن به یک شب افسردگی و پریشان حالی خودش که همه بیش و کم گاهی دارند در این یادداشت می پرداخت به تظاهرات شانزده آذر و یا اعدام هایی که اینروزها رژیم داره برای ترساندن مردم از شرکت در تظاهرات میکنه بهتر نبود؟ قلم رو میشه در خدمت مبارزه مردم بکار گرفت. من اینو در رابطه با آقااسماعیلی مینویسم که قلمش سالها و سالها در این راستا بوده و یکدفعه به درد دل های قلمی مثل بچه های دبیرستانی وبلاگ نویس رسیده است. از طرفی این مشکل به مسئول سایت هم برمی گرده که این موارد را به عنوان یادداشت روز قبول میکند.   

[تاریخ ارسال: 20 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: علی بی ستاره]  [  ]  
با درود بر جناب فمینیست گرامی دامت افاضاته!بنده خیلی ساده و با زبان بسیار ساده قبل از اینکه وارد بخش طنز قضیه شوم نوشته ام که:(برای بعضی ها همان طنز ولی در واقع دراماتیک ترین بخش قضیه است)و من فکر نمیکنم که این جملاتی که من به کار برده ام آنقدر پیچیده و مشکل مثل آیات آسمانی باشد که قابل تفسیر باشد و علمای فرقه های مختلف برداشتهای مختلفی از آن داشته باشند!در ضمن در همین کشورهای دمکراتیک و همانهائی که نگاهشان را مثل شماانسانی تر کرده اند بنده و میلیونها نفر چه نروژی و چه آوارگان را مثل برده به هم دیگر می فروشند!!!در سال 1998 وقتی دوباره من و 1500تن از همکارانم را صاحب و مالک اولی مان به یکی دیگر می فروخت؛اعتراض بنده بلند شد که این یک نوع برده داری مدرن است و با بحثهای مفصل به همکاران نروژی فهماندم که این برده داری است!سراغ روزنامه های دمکراتی که مانند شما نگاهشان را سالهاست انسانی تر کرده اند رفتم هیچ کدام حاضر به اینکه کوچکترین مطلبی راجع به این موضوع بنویسند نشدند!!!مالک جدیدم خواست که گربه را دم حجله بکشد و حکم اخراجیم را داد و نهایتاً با پا در میانی اتحادیه کارگری توانستم افتخار این را داشته باشم که کماکان به بردگی خود نزد ارباب جدیدم ادامه بدهم!!تا الان که این موضوع را مینویسم چهار بار دیگر فروخته شده ام از این ارباب به آن ارباب!!حضرت فمینیست گرامی خوب توجه داشته باش که همهء آن اربابهای قدیم من و چند میلیارد کارگر دیگر مثل من و اربابهای جدیمان همه و همه همانهائی هستند که مثل جنابغالی نگاهشان انسانی تر از من است.اسماعیل وفا یغمائی را هم شما نگرانش نباش که قدرت ادبیش در نزول است!!شما میتوانید سراغ افرادی بروی و مطالبشان را بخوانی که دائماً در صعودند؛فارسی و عربی و انگلیسی شان هم حرف ندارد!هم سرشان در توبره سی .آی .ا و اینتلجنت سرویس و هم بسیاری از کشورهای عربی دیگر و آخور آخوندهارا هم طیب و طاهر میدانند و البته همیشه هم در حال صعودند!! کلیشه های بدرد نخور و فرسوده آقای یغمائی و امثالهم را هم بگذارید برای من و امثالهم!
دنیای غریبی نازنین!!
  

[تاریخ ارسال: 20 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: نسیم]  [  ]  
همه بعداز ظهر باز داشتم به این مطلب فکر می کردم! دیدم این نوشته آقای یغمائی واقعا زیباست. انگار یک قطعه موسیقی است که در موسیقی ما می شد مثلا در دشتی یا شاید همایون باشه.....
الان آفتابی که امروز ندیدیمش رفته وخاکستری آسمان هم رو به سیاهیست.
تنها توی اتاق نشستم و اشک چشمام داره روی کاعذ جلوی دستم می ریزه....
چقدر خوب بود بچگی! با یه تیکه سنگک و دو حپه قند که مامان می داد آروم می شدیم...
نمی دونم چرا امروز دلم ابنقدر گرفته!
  

[تاریخ ارسال: 20 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: طاهره رون]  [  ]  
خواندم و پس از سالها رفتم وفکر کردم در این دنیا کجای کاریم.موفق باشید   

[تاریخ ارسال: 20 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: حمید]  [  ]  
گلکو جان
این "خال" که به آن زده اید احتمالا همان است که امام ملعون در وصفش نوشت:
"من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم" :-)
اما همانطور که می دانید من اصلا از آنچه که بر اشرف رفت بی اطلاعم چرا که به جای آن دوست نروژی مشغول آفتاب گیری بودم :-)
عزیز تازنین
تو که مرهم نه ای زخم دلم را
نمک پاش دل ریشم چرائی
  

[تاریخ ارسال: 20 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: نسیم]  [  ]  
با ُسلام
یک تصحیح کوچک:
و اذالنجوم کدرت است!

باز خوب است شما دل و دماغ سینما رفتن را دارید. من یکی این را هم ندارم! پول قهوه را هم همیشه با خودم می گویم بهتر است بگذارم برای نان شب! سالهاست که دیگر نمی دوم. روزنامه های هفت من یک غاز را هم نمی خوانم. غیر از این چند نکته که گفتم وضع من هم کم و بیش همان است که نوشته اید. خودتان را تنها حس نکنید
  

[تاریخ ارسال: 20 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: نادر]  [  ]  
از شما چه پنهون بعد ازاينكه مقاله رو خوندم يك شكم سير گريه كردم! حالا بعد مينويسم چرا ؟
وقتى اين مقاله رو بار اول خوندم بى اختيار ياد بازارچه هاى شمال افتادم٠ تمامى شهرهاى شمال يكروز در هفته مردم روستاهاى اطراف جنسهاشون رو براى فروش ميارن به شهر٠ توى اين بازارچه ها از شير مرغ تا جون آدميزاد ( قربونش برم ) پيدا ميشه! نويسنده اين مقاله هم با ذوق و شوق نچندان زياد باب تقريبآ تمامى صليقه ها مزه اومده !
اما وقتى توضيحات نويسنده درباره تن فروشان رو خوندم به فكر ١٠٠٠٠٠ هزاران زن و دختر و پير و بعضآ نوجوان تن فروش مملكتم افتادم٠ بفكر دختران جوان ايرانى افتادم كه در شيخ نشينان خليخ فارس و پاكستان ( كراچى ) بى مهابا بفروش ميرسند و ٠٠٠ حتى يادآورى اين مسئله هم برام سخته!
لعنت و نفرين بر خمينى حرامزاده
  

تعداد نظرهای ثبت شده در پیوند با این مقاله بیش از ۲۰ نظر است. برای مطالعه بقیه‌ی نظرها اینجا را کلیک کنید.

  


[www.didgah.net] [email: info@didgah.net] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.