کجا ایستاده ایم ؟..... این سوالیست که اسماعیل وفا مطرح کرده است. بسیاری نیز در قالب کامنت یا مقاله به آن پاسخ دادند. پاسخ دهندگان بعضا خود را مخاطب این سوال دانسته و برخی نیز آن را فرصتی برای تصفیه حساب و یا قلم فرسایی در سجایای خویش یافته اند. آقای جمشید پیمان نیز به اصرار بر این بوده اند که هویت سوال کننده (یعنی من و ما ی مورد نظر اسماعیل وفا) و مخاطب را از زیر زبان نویسنده بکشند.
حقیر (با الهام از لفظ فقیر مورد علاقه اسماعیل) بر این هستم که از لا به لای سطور نوشته و نانوشته این مطلب و یکی دو مطلب قبلی و بعدی اسماعیل به این دو هویت دست یابم. کاری نه چندان آسان چرا که نویسنده آشکارا از این مهم همواره گریزان بوده است. با این وجود با تامل و ریز بینی میتوان پاسخ به همه این سوالات و ابهامات را در همین نوشته های اسماعیل یافت.
اسماعیل میگوید :
سالها بود که می خواستم .. تحلیل..نزدیک به حقیقتی ..بدانم..بعد از سی و یکسال... خیلیها تحلیل ..کرده اند که باب دل فقیر نیست.
اسماعیل به وضوح میگوید که تحلیلهای سی و یک سال گذشته (یعنی قبل از وقایع اخیر) دیگر باب دلش نیست. بر همگان آشکار است که اسماعیل بخش عمده این سی و یک سال در درون و یا در کنار مجاهدین گذرانده است. طی این مدت مدافع خطوط آنها بوده و هزاران هزار شعر و مطلب و سخنرانی در راستای تقویت آنها سروده، نوشته و گفته است. این خطوط در بیانی ساده بر این تحلیل استوار بوده است که:
1-رژیم را باید برانداخت یعنی خود به خود و در اثر تحولات اجتماعی ساقط نمیشود.
2-رژیم را نمیتوان با شیوه های مسالمت آمیز (به گونه مخملی) برانداخت.
3-رژیم قابل تغییر از درون خود نیست. یعنی بخشی از خود رژیم نمیتواند تمامیت آن را اصلاح کند و رژیم همچنان باقی بماند.
وی در تاکید این نکته میگوید ما... که از سالهای شصت ..روانه خارج کشور شده بودیم .. سرخ و طرفدار انقلاب ..
وی سپس در جای دیگری ادامه میدهد از آغاز …و تا قبل از موج سبز، خیال همه راحت بود که از درون این دیگ… چیزی پدیدار نخواهد شد….. به نظر فقیر همین طور هم بود.
با ماجرای خاتمی …بهترست بگویم شیارکهائی …( به نظرمن!) پیدا شد …ولی تق ماجرا از همان .. اول در آمده بود و بنابراین اکثر ما سر جای خودمان ایستاده بودیم و تا حدودی هم می دانستیم کجا ایستاده ایم.
تا اینجا هویت سوال کننده مشخص است. اسماعیل است و تمام کسانیکه به این خطوط معتقد بوده اند. تاکید هم میکند که حدودا میدانسته کجا ایستاده است.
کلمه حدودا در اینجا بیانگر میزان اعتقاد و پشتیبانی از این خطوط است. چرا که باور عمومی نیروهای اپوزیسیون در تمام این سالها بر این بوده و هست که جدی ترین و پایدارترین چهره شاخص مدافع این خطوط شخص مسعود رجوی است که به همین اعتبار خود را مسئول مقاومت ملی و سراسری میداند. هر کس نیز به میزان اعتقادش به آنها خود را نزدیک به وی و در نتیجه او را رهبر مقاومت یا اپوزیسیون میخواند و اسماعیل تا این نقطه در کنار این نیروها بوده است.
ولی از این نقطه به بعد این هویت تغییر میکند. این تغییر ناشی از تغییر باور اسماعیل نسبت به خطوط قبلی است. وی میگوید:
بعد از اینکه بسیاری آلترناتیوها به سی سالگی رسیدند …در داخل کشور موجی برخاست که سبز…. بر خلاف سابق:
سه چهار میلیون نفر …می خروشند... و عجالتا رهبری این جنبش به دست …موسوی و جناب کروبی است … پذیرش چنین نجبائی در صدر جنبشی که البته سه چهار میلیون آدم در تهران به دنبالش هستند کار همه کس نیست
با پیدا شدن …رود سبز.. من از .. جستجوی سابق گذشتم ..دلم می خواهد بدانم در رابطه با موج سبز در کجا ایستاده ایم؟
اسماعیل بوضوح اعلام میکند که دیگر "از جستجوی سابق" گذشته است. یعنی اینکه تحلیل مبتنی بر آن سه محور را از این پس بی اعتبار میداند. نتیجه قانونمند این باور جدید نیز روشن است.
اولا به اعتقاد راسخ وی آقای مسعود رجوی رهبر این جنبش نیست چرا که تصریح میکند که :
اما بگویند رهبری این جنبش در دست ماست... حرفشان حتما بی پایه است زیرا نمیشود که بعد از سی سال جنبشی در داخل کشورپیدا شود با تنه میلیونی... ولی سر مبارکش در خارج کشور باشد. به نظر من این واقعی نیست.
و بلافاصله وی را از این موضع عزل کرده و به او جایگاه رهبر اپوزیسیون نیرومند (لابد حاکمیت جدید به رهبری موسوی و کروبی) اعطا میکند:
اقای مسعود رجوی، در شرایط کنونی رهبر مجاهدین و شورا و بخشی از نیروهای بسیار یا اندک هوادار خود در داخل ایران است و اگر چه زحمات بسیار کشیده و رنجهای فراوان برده، رهبر مقاومت تمامی مردم ایران نیست و لاجرم باید کشتیبان را سیاستی دگر آید و بعنوان رهبر یک اپوزیسیون نیرومند هنوز صبور باشد .
و در ادامه این باور جدید است که سیمای واقعی مخاطب مورد علاقه اسماعیل از پس هاله ای آکنده از ابهام چهره نشان میدهد.
نقطه حساس ماجرا اینجاست که آیا در نگاه و ذهن و ضمیر مسعود رجوی به عنوان کسی که تمام نیروی مجاهدین با او مرتبط است، پس از سالها و پس از ماجرای موسوی و احمدی نژاد چیزی عوض شده است یا نه؟
آنگاه ریش سفیدانه شروع به نصیحت وی کرده و ا ز او میخواهد که از خر شیطان پایین بیاید و رویای ورود قهرمانانه در هیئت رهبر انقلابی را فراموش کند. چراکه دیگر انقلابی در کار نیست و این جنبش سبز است که جایگزین رژیم خواهد شد. وی بوضوح از این امر خوشحال نیز هست چرا که تا پیش از این مرحله هیچکس، هیچ راه حل دیگری غیر از مسعود رجوی و مجاهدین برای ساقط کردن این رژیم نمی شناخت. و به شکرانه جنبش سبز راه حل دیگری در چشم انداز قرار گرفته که همگان را از مسعود رجوی و سازمانش بی نیاز کرده است.
ماجرای جنگ دو جناح رژیم و صف کشیدن مردم با علمهای سبز و نبردی که در ظرف جهل و پنج روز گذشته ارکان رژیم را به لرزه در آورده است می تواند به هر کس این شناخت را بدهد و منجمله به آقای رجوی گوشزد کند که در شرایط کنونی، که می تواند یک معبر باشد شرایط ایران شرایطی نیست که مانند مائو یا چه گوارا یا رهبران انقلابی به ایران وارد شد
سپس با تکیه بر این گشایش جدید، وی به صراحت از مسعود رجوی میپرسد که پس از این همه اتفاقات هنوز هم بر مواضع خود پایدار است یا عوض شده است:
ایا رهبر اصلی مجاهدین که تمام قدرت و روح و جان و تن پیروان و مبارزانش بعنوان رهبر عقیدتی و بدون تعارف امام مجاهدین، در دست اوست اعلام تغییر خواهد کرد و در شرایط کنونی راه و رسمی دیگر راپیش خواهد گرفت ، یا راه همیشگی اش را نبال خواهد کرد و شعارهای عاشورائی را قویتر خواهد کرد؟
اما اسماعیل که هنوز با احتیاط گام برمیدارد کوشش میکند این باور جدید را یک فرض و احتمال وانمود کرده و در هیئت یک محقق بیطرف مینویسد:
اگر آقای رجوی به این رسیده باشد ماجرای اشرف البته باز هم با مشکلات فراوان فیصله خواهد یافت اما اگر به این نرسیده باشد یا این واقعیت در ذهن او واقعیتی نادرست باشد دو راه بیشتر در پیش رو نیست:
یاآقای رجوی درست می گوید ومخالفان نظر او متوهمند و در سرفصلی نزدیک در اوجگیری انقلاب ،ملت ایران او را به عزت و سلامت استقبال خواهد کرد و ناباوران شرمنده و عذر خواه خواهند شد و یا آقای رجوی اشتباه می کند و مخالفان نظر او درس می اندیشند که در اینصورت متاسفانه می تواند در یک کشتار و سرکوب پیوسته و کشدار و یا ناگهانی دستهای کثیف جهانخوران و مرتجعان به خون رزمندگان اشرف و بخشی از شریف ترین و رزمنده ترین فرزندان ملت ایران رنگین شود.
ولی بلافاصله به مسعود رجوی یادآوری میکند در صورت وقوع چنین عاشورایی خونهای ریخته شده حسابشان با خونهای عاشورای امام حسین یکی نیست. (و لابد این اوست که این خونها را به ناحق ریخته است)
رزمندگانی که هیچ سودائی جز آزادی و عدالت برای مردم خود ندارند و بازهم عاشورائی دیگر رخ خواهد داد که البته این عاشورا مانند عاشورای امام حسین مورد داوری قرار نخواهد گرفت
البته اسماعیل که خود بخوبی مسعود و مجاهدین را میشناسد و میداند که او ذره ای در خطوط استراتژی سی ساله اش تردیدی ندارد و میداند که این جنبش سبز برای مردم بهانه ای بیش برای سرنگون کردن نظام نیست، و رهبرانش را باید بزور هل داد تا پشت سر مردم بدوند و زیاد عقب نمانند و رژیم هم بیکار نمینشیند تا مردم میلیون میلیون به خیابان بیایند و با سکوت و لبخند سبز او را از تخت بزیر بکشند و مسعود هم با نامه نگاری و پیام به این و آن و رهبر یا شخصیت نه تنها بر این باور نیست که زیر این یا آن پرچم سبز و زرد برود بلکه دست در این شکاف پدید آمده انداخته هوشیارانه تلاش میکند از این (امکان ) استقاده کرده و رژیم شقه را دو پاره کند و از همیشه رهبر تر شده است، میگوید:
به نظر میرسد …این سئوال .. برای خیلی ها محلی از اعراب ندارد ….و الاغ خود را چون گذشته می رانند و انگار نه انگار که خبری شده است،
و چون از این همه بشدت کلافه و سرخورده است به یکباره با منطقی کاملا عامیانه و بری از هرگونه قانونمندی سیاسی با دهان کجی میگوید:
گفتند ملت الهامش از خارج بوده ولی ملت الهامش از داخل و مشکلات خودش و اتکایش به نیروی خودش بوده و هست و اساسا کوزه باید برود خودش را از آب دریا پر کند و نه اینکه دریا برود سراغ کوزه. حالا برویم روی بلندیی و بنگریم!
تو گویی طی این سی سال تنها خواسته مجاهدین نه سرنگونی حاکمیت آخوندها بلکه جلو گیری از سوراخ شدن لایه اوزون بوده است.
تو گویی اسماعیل نمیداند که مبرم ترین نیاز مردم در تمام این سی سال و بالاخص در روزهای قیام نه روی کار آوردن این ریش سبز یا آن عمامه سیاه، بلکه ساقط کردن حاکمیت ولی فقیه بوده است و شعارهای مشخص قیام در این راستا را نشنیده است. تو گویی اسماعیل پس از این همه سال سیاست و کیاست نمیداند که همه جنبش های تاریخ و جغرافیا هرچند که دریا ولی از کوزه رهبریشان جاری و ساری شده اند و گرنه همشه ساکن میماندند.
گویا اسماعیل آنقدر بالا رفته است که دیگر پایین را نمی بیند.
پس میبینیم که سوال کننده کسی نیست جز اسماعیل و همه کسانیکه در این نقطه در کنار او ایستاده اند و بدلیل "برآمدن راه سبز امید" ، آلترناتیو شورای ملی مقاومت را نه تنها دیگر یگانه آلترناتیو نمیدانند که اصلا آلترناتیو نمیدانند.
طیفی از نیروها و افراد که یک سرشان (منجمله شکنجه گران سابق) با دریدگی و وقاحت به مجاهدین توصیه میکنند که "دیگر خفه شوند" و میانه شان با کنایه و طعنه از آنها میخواهند لطف کرده و به کار جنبش سبز کاری نداشته باشند و جوانان مردم را به شائبه "منافق" بودن به کشتن ندهند و سر دیگرشان دوستانه از آنها میخواهند که لجاجت به کناری بگذارند و آرم و پرچم را در صندوقخانه پنهان کرده و به زیر پرچم سبز سید اصلاح طلب بروند و خود را به موج سبز مردم وصل کرده و "کوزه شان را از دریا" پر کنند.
و اگر چه اسماعیل خودش راهم به عنوان مخاطب با مخاطب اصلی جمع زده است ولی پاسخ خویش را در این مقام در چند سطر نگاشته و تکلیفش را روشن کرده است . او اببدائا به توجیه انتخاب خود پرداخته و مینویسد :
زمان آنقدر طولانی گشت که بجای اینکه مثلا مردم منتظر بشوند تا آلترناتیو انقلابی و بالابلند با شعارهای کهکشانی و نوری خود پایش را بمیدان بگذارد و بهشت برین را به ارمغان آورد، برخاستند و بناچار رفتند و پشت سر کسانی صف کشیدند که بارها با مقام معظم ولایت آش خورده بودند و علاقه مخلصانه نشان داده بودند
القصه! و متاسفانه فارغ از وجود آلترناتیو انقلابی، دریا دارد موج میزند و بد جوری هم موج میزند چون موج زدنش واقعی است و همین جاست که فقیر سابق بر این عرض کردم ببینیم در کجا ایستاده ایم!.
و بعد پاسخ فقیر را نه با فریاد بلند و نه با آب و تاب بلکه کوتاه و عجولانه نوشته است:
جای من و مائی که می خواهد در پیوند با جنبش مردم خود در داخل کشور باشد و لاجرم نمیتواند در مقابله هم با جنبش سبز قرار بگیرد
و پس از اینکه جهت گیری آینده خود را مشخص میکند برای اینکه تفاوت آن را با نوع پیوندی که "سرخ ها" با این جنبش برقرار کرده اند متمایز کند تصریح میکند که : چشمش از سرخها و نارنجیهای خارج کشور هم آب نمیخورد و سپس برای توجیه اینکه بایستی سرخ ها را رها کرد و بدنبال سبز ها رفت نذیر میدهد که اگر این کار را نکنیم سی سال آینده را نیز از دست میدهیم:
راستی بعد از جنبش سبز درپیوند با مردم در داخل ایران اگر نخواهیم سی سال آینده را هم مثل سی سال گذشته بگذرانیم! در کجا ایستاده ایم؟
و پس از این است که چهره ناپیدای مخاطب اصلی که مکررا هم پیش از این مورد سوال قرار گرفته ، خود را نشان میدهد. و هم اوست که مورد حسابرسی قرار میگیرد.
این مخاطب هم کسی نیست بجز مسئول این آلترناتیو یعنی مسعود رجوی ،که اسماعیل در جای جای نوشته هایش از طعنه و کنایه زدن به اطاعت بی چون و چرا از وی و جاری کردن سیل خروشان خون شهدا و عاشورا بر پا کردن های مستمر و بسی نکته دیگر کوتاهی نمیکند.
گویی از ورای این عبارات در کلماتی نانوشته و در محکمه ای ناپیدا او را بابت طولانی شدن مبارزه و به نتیجه نرسیدن تحلیلها و خطوط ارائه شده به محاکمه کشیده است و بابت دنباله روی کردن میلیونی مردم از رهبرانی دیگر که علیرغم اینکه دست در خون داشته اند باز هم مردم آنها را بر او ترجیح داده اند، حسابرسی میکند.
ولی به گمان حقیر یگانه مخاطب این سوالات هیچکس بجز اسماعیل نیست. سالهاست که اسماعیل و همه کسانیکه به سرنگونی قهرآمیز این رژیم باور نداشته اند و یا در آن تردید داشته اند به دنبال راهی برای فرار از واقعیت این یگانه راه تغییر حاکمیت بوده اند. قیام مردم ایران که خیلی ها به اصرار لباس سبز بر تن آن میکنند از نظر بسیاری از آنها همان راه برون رفت است. راهی که با تکیه بر آن میتوان مردود بودن استراتژی پیشین و در نتیجه توجیه پشت کردن به آن را یافت. حال اینکه برای فهم درست این قیام حتی با لباس سبز، کافی است به اظهارات ولی فقیهیان گوشه چشمی انداخت که هرکس از منتصبین به آن را هر چه که گفت "منافق" خواندند و راهش را راه "منافقین" نامیدند.
حسن حبیبی
Hassan.habibi@yahoo.fr