«کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه باشد در نوشتن شیر شیر» (مولوی)
شرایط تاریخی ایران می رود تا بار دیگر بستر مناسبی را برای رشد اندیشه و کنش چپ گرا فراهم سازد. تشدید نابرابری طبقاتی، نیروهای مسئول و متعهد جامعه را به سوی رادیکالیسمی می راند که به طور معمول جایگاه فکری خویش را در دیدگاه چپ می یابد. اما شاید به همین دلیل می بایست با این موضوع جدی و مسولانه برخورد کرد تا بار دیگر تعبیری نادرست و غیر عینی از چپ در ایران مستقر نشود. این مقوله به دو دلیل قابل درک است : نخست اینکه حیطه ی چپ در ایران اینک از نیروهای اصیل تولیدگر که از خصلت رادیکال برخوردار باشند تا حد زیادی خالی است و نمودهای تقلبی به ظاهر چپ، میدان روشنفکری کشور را در اختیار دارند. دوم اینکه فعالان چپ سنتی ایران که فعالانش به طور عمده در خارج از کشور حضور دارند هنوز موفق به زیر سوال بردن ضعفهای نظری وبخش های نادرست عملکرد تاریخی خویش نشده اند و همچنان با تعصب نسبت به گذشته ی خویش امیدوارند بر اساس اصل «بقا برای بقا» جایگاهی را در چشم انداز سیاسی آینده ی ایران به دست آورند. در این میان اما عنصری که پویایی محتوای چپ را پیگری می کند به شدت غایب است، تولید گر اندیشه ورز نایاب است و لذا نسل جوانی که به سوی سوسیالیسم و رادیکالیسم انقلابی می گراید، برای پیشبرد مبارزاتی خویش دسترسی به منابع پویای مفاهیم سیاسی ندارد. به همین دلیل شاید بهتر است نسبت به برخی زیاده رویها در زمینهی بهرهبری از واژگان و نمادهای چپ هشدار داده شود و از نسل جوان رادیکال ایران خواسته شود که با دقت عمل بیشتر و به دور از کلیشه های معمول به انتخابی آگاهانه بر اساس ماهیت طبقاتی و سمت و سوی کنش گری نیروهایی که خود را چپ معرفی می کنند بپردازد.
چپ و چپ نما
واژه ی «چپ» در ادبیات سیاسی روزمره به آسانی به کار گرفته می شود، هر چند در دنیای واقعی مفهوم چپ نیاز به دقت و وسواس بیشتری دارد. برای این منظور به تشریح دو شاخص می پردازیم که می تواند در شناخت چپ وچپ نما موثر باشد.
الف) درک طبقاتی
چپ به نیرویی گفته می شود که دارای درک طبقاتی از شرایط تاریخی خود باشد. یعنی تحلیل پدیده های اجتماعی را درارتباط با منطق طبقاتی حاکم بر جامعه بنا سازد. این امر بدان معنا نیست که به صورت مکانیکی و کلیشهای همه چیز از دیدگاه طبقاتی منجمد بررسی شود یا کلی گویی و ذهنی پردازی جبر طبقاتی ابزاری برای فرار از فهم جامعه شناختی دقیق و پژوهشگرانهی پدیده هاشود، بلکه وقتی که به کنکاش یک پدیده ی اجتماعی می پردازیم، فراموش نکنیم که وجه طبقاتی می تواند در چارچوب علت و معلولی مطرح باشد. این همان تحلیل زیرساختی پدیده های اجتماعی است که می تواند تمایز یک تحلیل به معنای واقعی کلمه، چپ و یا یک تحلیل به ظاهر چپ را محقق کند.
از منظر جامعه شناسی، که دانش بررسی روابط اجتماعی است، طبقه ی اجتماعی به جمعی گفته می شود که دارای وضعیت اقتصادی کمابیش مشابه است، بدین واسطه جایگاه اجتماعی مشخصی را اشغال می کند، درنتیجه از فرهنگ ویژهی خویش برخوردار است و سرانجام اینکه در قدرت سیاسی نیز سهم خاصی دارد. در چنین بستری معنای طبقه ی اجتماعی به مجموعه ای از انسان ها اطلاق می شود که سهم مشخصی از ثروت تولید شده در جامعه را تصاحب می کنند و به میزان این ثروت، سایر ابعاد زندگی شکل می گیرد؛ اینکه چگونه زندگی کنند، کجا زندگی کنند، از چه محصولات مادی یا فرهنگی استفاده کنند، چه نقشی را در جامعه ایفا کنند... بر اساس این تعریف، فهم طبقاتی براین واقعیت بنا می شود که طبقهای در جامعه وجود دارد که این سهم را برای سایر طبقات تعیین می کند و طبقاتی وجود دارند که باید عرصهی حیات مادی و گستره ی زندگی فرهنگی خویش را بر اساس سهمی که طبقهی برتر برایشان تعیین کرده است تنظیم کنند. در این رابطه فقط یک طبقهی تصمیم گیر وجود دارد که تعیین کننده است و سرنوشت طبقات دیگر تعیین شده است ؛ مجموعهی روابط اقتصادی اجتماعی و میزان مشارکت در قدرت سیاسی، تابع اراده ی یک طبقه است، چنانچه طبقات دیگر، اقدامی درجهت تغییرآن نکنند، باید از ارادهی طبقه ی برتر پیروی کنند. پس در جامعهی طبقاتی اختیار برای یک طبقه و جبر برای طبقات دیگر سازماندهی شده است. یک نیروی چپ در تحلیل اجتماعی خویش از رخدادها و پدیدهها هرگز این واقعیت را ازنظر دور نمی دارد که حوزه ی اراده گرایی فرد یا جمع های انسانی با چه منطقی تعریف شده است. از یاد بردن این منطق، تحلیلها را به هویتی رهنمون می سازد که در علوم اجتماعی و سیاسی جهان سرمایه داری حاکم است، تحلیلی معلول گرا که در جستجوی زنجیرهی علت و معلولی، هرگز تا مرز زیر سوال بردن ریشه ی علت، یعنی سازماندهی استثمارگری بی مقاومت، پیش نمی رود، هرگز خصلت ضد انسانی نظم اجتماعی موجود را به نقد عریان نمی کشد و همیشه در راهروهای بی پایان و کوچه های بن بست تحلیل معلول با معلول، پویایی خود را از دست می دهد. به همین علت نیز دریایی از تولید فکری و دانشگاهی و سیاسی در شرایط واقعی جامعه منجر به هیچ تاثیر جدی و تغییر بنیادین نمی شود. این نوع برخورد وهم زا وغیر عینی با معرفی معلول به جای علت که روش فکری و پژوهشی حاکم بر آموزش و پرورش و فرهنگ و آموزش عالی در جوامع سرمایه داری است، سبب می شود که افراد از همان ابتدا، در یک فرایند اجتماعی شدن طبقاتی، روش تفکر و الگوی استدلالی مطلوب سیستم را به طورناخواسته و ناخودآگاه درونی کنند. درک معلول گرا، افق ذهنی و تخیل مبارزاتی آنها را از همان دوران کودکی محدود می کند و به همین دلیل نیز در بزرگسالی، وقتی به مبارزه ی سیاسی روی میآورند، گسترهی تخیل آرمان گرا و شدت رادیکالیسم فکریشان از قبل مهار شده است وخودبخود در پی زیر سوال بردن بنیادهای ضد انسانی نظم موجود نمی روند. مرزهای بینش فعالان چپ در جوامع طبقاتی از قبل شکل گرفته و دستگاه ذهنی آنها تا حد زیادی همساخت تفکر حاکم است. به همین دلیل رادیکالیسم آنان نمی تواند چارچوبی را زیر سوال برد که خود با آن همگون است واز آن تغذیه می کند. زیرسوال بردن چارچوب مفاهیم، به زیر سوال بردن خود نیز منجرمیشود و در کشاکش تردید فکری، یک نوع تضاد فلسفی در فرد برمی انگیزد که اوبرای برخورد با آن آماده ومجهز نیست. به سان ریاضیدانی که بخواهد برای رسیدن به راه حل مساله، انگاشتهای پایهای ریاضیات را که از آنها به عنوان ابزار بدیهی کار برای یافتن جواب بهره می برد، زیر سوال برد.
چپ واقعی بر این فرایند «اجتماعی شدن طبقاتی» آگاه است و خود را اسیر آن نمی کند، اجازه نمی دهد که نظام فکری حاکم نوعی «غریزه ی طبقاتی» برای او به وجود آورد. یعنی می داند آنگاه که در مورد دشمن طبقاتی خویش فکر میکند می تواند اسیر الگوهای فکری مسلط ترسیم شده توسط همان دشمن باشد، الگوهایی که در طول زمان و در فرایند آموزش پذیری و فرهنگ پذیری درونی شده و به عنوان پدیدههای بدیهی جلوه می کنند که زیر سوال بردنشان ناممکن می نماید، حال آنکه در واقع، یعنی در جهان بیرونی، ناممکن نیست. این امر سبب پیدایش نوعی تعلل فکری می شود، ذهن از واقعیت موجود عقب می افتد، واقعیت از بینش در می گذرد و سیستم از افت فکری مخالفانش استفاده می کند تا رادیکالیسم فکری آنها را همیشه از رادیکالیسم عینی بهره کشی از انسان ها عقب تر نگه دارد و به این ترتیب همیشه خشونت استثمار یک یا چند گام جلوتر از خشونت مبارزات انقلابی گام بر می دارد. این فاصله همان حاشیهی امنیتی سیستم است که او را در امان نگه می دارد. یعنی تا مبارزان و انقلابیون آلوده به دیدگاه حقنه شدهی سیستم بخواهند به عمق، ابعاد و خشونت استثمار سالاری موجود واقف شوند و درجه ی رادیکالیسم مبارزات خویش را با آن هماهنگ سازند سیستم یک گام در استقرار نهادینهی استثمار خشن پیش رفته است و باز باید دهه ها و سده ها بگذرد تا مارکس دیگری بیاید و بتواند یک گام رادیکالیسم مبارزاتی را به جلو براند واینک بیش ازدو قرن است که این دور باطل ادامه دارد. این دور تسلسل زمانی شکسته می شود که بتوان به پراتیک و اندیشه ای دست یافت که زنجیره های این تفکر انقلابی غریزی را بشکند و کاری کند که جمع کثیری از انسانها راهکار مبارزه ای را بیابند که رادیکالیسم آن در حد و مقیاس رادیکالیسم بهره کشی سیستم باشد.
می توان گفت که بند اسارت طبقات کهتر در ذهن آنهاست. امروزه در جوامع سرمایه داری، زنجیرهای سلطه ورزی طبقاتی پنهان، بزک شده و در فکر آنان است. قرن هاست که نابرابری ضد انسانی سرمایه داری دوام آورده است چرا که سیستم موفق شده تا عدم دوام آن را در ذهن انسان غیر قابل تصور سازد. گویی آدمی را قبل ازآغاز نبرد تسلیم ساخته اند. دستگاه فکری و تجهیزات تحلیلی را آنها شکل داده اند و از طریق اجتماعی شدن و آموزش و پرورش به ما آن چه را آموخته اند که از انسان ها بردگان نوینی بسازد که ندانند بردگی چیست و خود را به چشم برده نبیینند. می خواهند که ما تصور غیر برده از خود داشته باشیم و بیاندیشیم که چون برده نیستیم پس رهایی از بردگی نیز معنا ندارد. در حالی که در بیرون از ذهن ما به راستی در بردگی بزک شده بسر می بریم. شکستن ساختار طبقاتی میسر نخواهد بود مگر جمعی از انسان ها با ابزار تفهمی شکل یافته در بیرون از این ساختار فکری نظام به پدیده ی سلطه گری وستم سالاری بنگرند.
این بررسی ما رابه این نکته رهنمون می کند که همانگونه که باید بر پای خویش بیاستیم باید بر تولید گری ذهن خویش تکیه کنیم. این ویژگی تعیین خواهد کرد که آیا در اقدام به مبارزه می توانیم به هدف یابی درست دست یابیم یا خیر؟ آیا به غیر از این می توانیم خصلت ضد سیستمی مبارزه را تامین کنیم؟
ب) ضد سیستم بودن
دومین شاخص چپ را که باید به تفصیل بدان پرداخت رابطه ی درکی است که از آن به عنوان «سیستم» یا «نظام» یاد می کنیم. می دانیم که در یک جامعه، «سیستم» یا در فارسی همان «نظام»، از رژیم، حکومت و دولت متمایز است و درواقع مفهوم نظام دربرگیرنده ی این سه زیر مجموعه ی دیگر است. یک نیروی چپ بر آن است که مبارزه ی خویش را به مبارزه با رژیم، حکومت یا دولت محدود و به ویژه متوقف نکند و درپی تغییر و برانداختن سیستم ضد انسانی طبقاتی و جایگزینی آن با یک نظام برابری طلب و انسانی باشد.
قدری بر ر وی تعاریف دقیق شویم :
دولت : یک هیات اجرایی که مامور و مسئول پیاده کردن تصمیمات حکومت است.
حکومت : مجموعه ی سه قوه ی مجریه، مقننه و قضاییه است که بر اساس قانون اساسی، مدیریت امور کشور را برعهده دارد.
رژیم : بیانگر شکل، محتوا و نوع روابط میان سه قوه ی حکومت با یکدیگر و با جامعه است که بر مبنای قانون اساسی هر کشور تعریف می شود.
نظام : مجموعه ی روابط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است که نوع رابطه ی میان ساختار طبقاتی با قدرت سیاسی حاکم و نیز نوع روابط طبقات اجتماعی را تعیین می کند.
در نتیجه هر نیروی سیاسی که نظام (سیستم) را مد نظر قرار ندهد به نوعی، کنش و عملکرد خود را در بستری از مجموعه های سیستم محدود کرده است و این بدین معناست که به هرروی، محتوای طبقاتی روابط اجتماعی و به تبع آن روابط سیاسی را پذیرفته است. اینجاست که پرسیدنی است کدام نیروی چپی است که بتواند با پذیرش یک سیستم طبقاتی به مبارزه ی ضد طبقاتی دست بزند؟ چپ در معنای ماهوی و نه در معنای عام شعاری و حتی تاریخی آن، به نیرویی گفته می شود که بتواند تمامی کنش های مبارزاتی خویش را برتضعیف و تغییر سیستم متمرکز کند. تغییر سیستم به طور جبری از تغییر رژیم عبور نمی کند، تغییر رژیم می تواند یک حرکت تاکتیکی در راستای استراتژی تغییر سیستم باشد، اما در نبود استراتژی تاکتیک جایگاه و ارزش خود را نمی یابد. در مواردی ممکن است تغییر رژیم در راستای حفظ نظام باشد.
در این مورد باید دانست که نظام اجتماعی، مانند هر سیستم دیگری، نیاز به موازنه ی درونی دارد و برای این منظور از مکانیسم های تعادل ساز برخوردارست. یک سیستم از طریق تولید و بازتولید سازوکارهای تمایزگر به تنوع بخشی، گزینش و تثبیت اجزای تشکیل دهنده ی خویش اقدام می کند. در این فرایند سیستم با اتکا به یک مرجع ارزشی درونی که همبافتی و همجنسی هر عنصر جدید و پدیده ی نوین را با ساخت و بافتار کلی سیستم مورد ارزیابی قرار میدهد هر آنچه را که سبب تداوم آن شود در خود ادغام می سازد و هر آنچه را که سبب ضعف و بی ثباتی آن شود دفع می کند. مکانیسم های تعادل ساز از جمله اجزای درونی شده یک سیستم هستند. این مکانیسم ها وظیفه دارند افراط ها و تفریط های سیستم را شناسایی کرده و از داده ها و ابزارهای موجود در جهت جبران کمبودها یا جلوگیری از زیاده روی ها عمل کنند، نوعی قابلیت تطابق پذیری درمقابل پارامترهایی است که تعادل نظام را برهم میزند. اما این سازوکارها نه برای بهبود شرایط زندگی انسان، بلکه برای تامین بقای سیستم وجود دارند. باید دانست هیچ پدیده ی زندهای تا تبدیل به یک سیستم نشود دوام نمی آورد. هر مجموعهای که می تواند در طول زمان، بقای خود را تامین کند نشان می دهد که تبدیل به یک سیستم شده است. یکی ازویژگیهای مهم سیستم این است که مکانیسم های مقابله با بی ثباتی ساختاری و عدم تعادل را که می تواند منجر به نابودیش شود شناسایی، ساماندهی و نهادینه کند. بدن انسان به عنوان یک سیستم قادر به تنظیم حرارت کل بدن است و با تعرق موفق به حذف حرارت اضافی و تنظیم تعادل بدن می شود. در صورتی که وقتی سیستم بدن انسان این مکانیسم را از دست دهد یک تب ناشی از ترس، هیجان یا بیماری ساده می تواند منجر به مرگ انسان شود.
به همین شکل، یک جامعه، به عنوان سیستم، دوام می آورد. نسل ها می آیند و می روند اما جامعه همچنان باقی است و روابط نادرست انسانی در آن تولید و بازتولید می شوند. چه چیز باعث می شود که میلیون ها انسان فقیر و محروم در یک جامعه در اسارت یک اقلیت حاکم زندگی کنند و نظم سیستم نابرابر را زیر سوال نبرند ؟ برای درک این مکانیسم هاست که می توانیم به نقش پدیده های مختلف، از جمله نقش چپ همراه سیستم، توجه کنیم. نظام طبقاتی طوری تنظیم شده است که نه فقط به کارفرما، سرمایه دار، ارتش، پلیس و قوه ی قضاییه نیازمند است تا نظم طبقاتی را حفظ کند بلکه به نویسنده، روزنامه نگار، شاعر، فیلسوف، معلم، پژوهشگر، کارگر و کارمند و سندیکا، احزاب و حتی حزب «کمونیست» نیز نیازمند است تا بتواند تعادل ساختاری خویش را حفظ کند. یکی به عنوان استثمارگر (سرمایه دار) دیگری برای طبیعی جلوه دادن استثمار(استاد دانشگاه ومعلم و روزنامه نگار) و عده ای برای مهار استثمارشوندگان (سندیکاهای کارگری و حزب «کمونیست») ؛ نوعی همکاری غیر رسمی اما واقعی، نوعی همدستی پنهان اما قابل مشاهده. در حالی که سرمایه دارسهم اصلی سود ناشی از استثمار راتاراج می کند، فقط بخشی از آن را به نویسنده و روشنفکر ارگانیک می دهد تا شخصیت اجتماعی عده ای را تغذیه ی فکری و تربیت کنند و این عده به کار کنترل و هدایت خشم طبقاتی کارگران و زحمتکشان در قالب چپ و «کمونیست» و«سندیکالیست» مشغول باشند. منطق درونی شده ی سرمایه سالاری چرخه ی پذیرش استثمار را در مغز روشنفکران به کار می اندازد و اینها به همت چپ در خدمت سیستم، آن را در ذهن کارگران و زحمتکشان فعال می سازند. تا زمانی که چرخه هایی از این دست فعالند سیستم استثمارسالاری دوام خواهد آورد. به همین دلیل نیز یک نیروی چپ واقعی طبیعی است که نه به معلول ها و توابع آن بلکه به سیستم (نظام) می تازد.
چپ، ایستایی تاریخی ندارد
دومین شاخص نیروی چپ این است که به خود رهایی فرد و جامعه باور دارد نه به رها ساختن آنها توسط یک عامل بیرونی. تفاوت این در ظاهر کم اما در واقع بسیار زیادست. در مورد اول، نیروی چپ به نقش محوری انسان در رهایی جمع باور دارد و در نگاه دوم، به نقش محوری حزب پیشرو که باید به نمایندگی از خلق، جامعه را رها کند. دیدگاه نخست اندیشه ی بنیادین مارکس است که انقلاب را جز به دست کارگران آگاه وسازماندهی شده و مجهز بی معنا میدانست و دیدگاه دوم نگرش قدرت گرای لنین را متجسم می سازد که کسب قدرت حکومتی از طریق حزب سازماندهی شده را پیش شرط حضور توده ها در ارتش خلقی و شوراهای مدیریت کارگری-دهقانی فرض می کرد. در حالی که کمتر نیروی چپی حاضر شده است با تیزبینی و دوراندیشی مارکس به پراتیک مبارزه ی انقلابی روی آورد و وسوسهی قدرت طلبی را به نفع کاربنیادین روشنگری در مسیر خودرهاسازی کنار گذارد. تاکنون صدها تشکل چپ در سراسر جهان، با پیروی از الگوی لنینیستی، به قدرت رسیده اند و سپس خود در ماشین قدرت سیاسی نابود شده اند و جزیی از یک نظام ضد شکوفایی انسان و خلق گشته اند و به سان اتحاد جماهیر شوروی به تاریکگاه تاریخ پیوسته اند.
مبارزه ی چپ به مبارزه ی مارکسیستی ختم نمی شود. مارکسیسم سقف مبارزه ی چپ نیست، کمونیسم نهایت مبارزه ی رادیکال نیست. رادیکالیسم مبارزه ی چپ فقط یک معیار دارد و آن رهایی انسان از بند استثمارگری و خوداستثمارگری است. اینکه بشر در چه مقطعی می تواند به آن مرحله از آگاهی و شجاعت مجهز شود که نه دیگران را به بردگی کشاند، نه زیر بار بردگی دیگران رود و نه آمادگی پذیرش بردگی همنوعانش را داشته باشد. انسانی رها از قید اطاعت پذیری ضد شکوفایی که خوشبختی خویش را نه در رهایی خود، که در رهایی نوع انسان می طلبد و به همین دلیل نه به طور مستقیم و نه به طور غیر مستقیم به نظامی که بخواهد او یا همنوعانش را به تبعیت و اطاعت از یک نظم نابرابروادار سازد تن در نمی دهد.
چپ واقعی کسی است که در مسیر شکوفایی خویش از حرکت بازنمی ایستد اما بدین نکته آگاه است که اگر می تواند زنجیرهای پای خویش را به دست خود باز کند این زنجیرهای دیگران است که مانع از حرکت او خواهند شد. پس می داند که رهایی به صورت فردی هر چند ممکن و با ارزش است اما محدودیت های خویش را دارد. افق شکوفایی بشر در نبود زنجیر است نه در نبود زنجیر بر دست و پای یک فرد ؛ و این نوع رهایی میسر نمی شود مگر با درجه ی بالایی از آگاهی. زیرا سیستم کاری کرده است که تلاشی که فرد برای پاره کردن زنجیرهایش می کند در خدمت تحکیم زنجیرهای دیگران به خدمت گرفته شود. پس انسان به عنوان انسانی آزادیخواه و رهایی طلب، باید آگاه باشد و بداند چه می کند. در نتیجه بیاییم با تکیه بر اندیشه ورزی دل به این خوش نکنیم که در کدام حزب و گروه و یا زیر پرچم «چپ» فعالیت می کنیم. این فعالیت تنها زمانی لیاقت صفت چپ را دارد که در خدمت ضربه زدن مشخص و مستقیم به پایگاه های مادی و معنوی سیستم باشد، در غیر این صورت، شک نکنیم، حرکتی است درجهت تحکیم آن. هر حرکتی که بتواند تعادل سیستم را، خواسته یا ناخواسته، حفظ کند در خدمت اوست هر چند که در ظاهر در مخالفت با آن باشد. تشخیص این امر به زیر سوال بردن نظم عمومی حاکم بر سیستم بستگی دارد. ( به جدول زیر نگاه کنید)
* *
پیرو دو شاخصی که ارایه شد می توانیم تصور کنیم که هر نیروی چپی بنا براین شاخص ها یک سری از خصوصیات ارزشی و رفتاری را در نگرش نظری و پراتیک مبارزاتی خویش توسعه می دهد. جدول زیر به طور خلاصه برخی از ویژگی های دو نوع چپ را با هم مقایسه می کند. یک چپ ضد سیستم که با مبارزه ی خویش پایداری عینی و استواری ذهنی منطق طبقاتی حاکم بر روابط انسانی را زیر سوال می برد و دیگری به عنوان «چپ» همراه سیستم زیرمجموعهای از پارامترهای نظام طبقاتی با کارکردهای مشخص برای بقای آن است.
|
چپ همراه سیستم |
چپ ضد سیستم |
|
به طور مستقیم و غیر مستقیم به نظم اجتماعی موجود احترام می گذرد. |
به طور مستقیم نظم اجتماعی موجود را رد می کند. |
|
در کانال های قانونی نهادینه و پذیرفته شده توسط نظام گام بر می دارد. |
از مسیرهای قانونی فراتر می رود و هر جا که لازم باشد با شکستن قانون راه را برای پیشبرد مبارزه باز می کند. |
|
به قدرت سیاسی نظر دارد و می پندارد که با کسب آن می تواند از بالا جامعه را سعادتمند کند. |
می داند که کسب قدرت سیاسی در چارچوب قابل پذیرش برای سیستم جز به خدمت آن در آمدن نیست به همین دلیل به سازماندهی ضد قدرت اجتماعی باور دارد. |
|
پتانسیل خیزش توده ها را کانالیزه، عقیم، مهار و مدیریت می کند زیرا از حرکت ها ی ناگهانی و قهر آمیز گریزان است. |
پتانسیل خیزش توده ها را تقویت و رها کرده و شکوفایی خود جوش آن را دامن می زند و به همین خاطر به طور مستمر در پی باز تولید این گونه حرکت هاست که نمادی هستند از توان خودرهایی توده ها. |
|
از بی نظمی خارج از کنترل خویش و به ویژه از گسترش و نتایج آن وحشت دارد. |
از بی نظمی ها ی حاصل عصیان فرد یا گروه های محروم جامعه استقبال می کند و آن را نمودی از شکستن نظم ضد انسانی طبقاتی می داند. |
|
تبعیت و پیروی از تشکیلات، سلسله مراتب و رهبری را معیار حل شدگی درمبارزه می داند. |
شورشگری، عصیان و طغیان را معیار درونی کردن ارزش خودرها سازی فرد می داند و برای کار تشکیلاتی به تجمع داوطلبانه و هدفمند انسان های آزادیخواه باور دارد. |
|
به سلسله مراتب عمودی و مدیریت متمرکز در دل تشکیلات باوردارد ( سانترالیسم دمکراتیک...) |
به روابط برابر و افقی و غیرمتمرکز باور دارد. (دمکراسی مشارکتی) |
|
زمان را در مسیر بقا و نهادینه کردن جایگاه خویش به کار می گیرد. |
زمان را در مسیر دگرگونی خویش و تحول بنیادین جامعه به کار می برد. |
|
به گفتار و سخن برتری می بخشد تا از این طریق عرصه های امنیتی محکمی برای عدم کنش گری بیابد. |
به کنش و کلام برخاسته از مبارزه و درواقع به هر دو بها می دهد. |
با نگاهی به این تقسیم بندی در می یابیم که یک نیروی چپ با باورها و پراتیک های از پیش تعیین شده حرکت نمیکند، باورهای خویش را خود می سازد و مفاهیم تغییرگری را با خلاقیت خویش می آفریند و ماهیت محتوایی اندیشه هایش را با الهام از درک عینی وکنش گرا از واقعیت نامطلوب شکل می دهد. چپ واقعی هرگز اندیشه نمی آموزد، اندیشه ورزی را ترویج می دهد، هرگز فرد را به پذیرش باورهای خود دعوت نمی کند، بلکه با بستر سازی این امکان رافراهم میکند که هر انسانی راه رهایی خویش را بیابد و سپس انسانهایی که راه مشترکی را یافته اند با سازماندهی خویش، در قالب یک تشکل متحد، عمل می کنند. در این مسیر این اهمیت دارد که فرد چرایی ها را خود در یابد نه اینکه روایت دیگران به او دیکته شود. هزاران جوانی که هر سال به حزب های کمونیست نهادینه در جوامع سرمایه داری میپیوندند جز اینکه دستگاه تحلیلی اعضای قبل از خویش را فراگرفته و بازتولید کنند چه انتخابی دارند ؟ هیچ تشکل به راستی چپ از این روش نادرست برای شکل دهی فکری سایرین استفاده نمی کند.
در فرانسه، به عنوان یک نمونه، جریان هایی مانند «نبرد کارگری» بیش از 50 سال است که در قالب یک تشکل چپ باصطلاح «تروتسکیست» مشغول آب ریختن به آسیاب نظام طبقاتی فرانسه هستند. آنها با قالب هایی خشک و بی روح و فاقد هرگونه کنش گرایی رادیکال از اندیشه ی «انقلاب مداوم» تروتسکی واقعیت «عدم انقلاب مداوم» سرمایه داری را بیرون کشیده اند و در کمال بی اعتنایی به پایه های نظری ضرورت سازماندهی قدرت اجتماعی در تمام نمایش های انتخاباتی برای کسب قدرت رسمی این کشور نیز شرکت می کنند و با شعارهای توخالی خویش بدترین تصویر ممکن را از یک نیروی چپ ارایه می دهند : نیرویی ایستا، فاقد خلاقیت، فاقد رادیکالیسم، حراف، بی برنامه و شعارده.
این موقعیت تقریبا تمامی نیروهای چپ فرانسه است : حزب کمونیست، حزب سوسیالیست (یکی از دو حزب طبقه ی حاکم)، لیگ کمونیست انقلابی و ... چنین پدیده ای فقط در کشور فرانسه نیست. در تمامی نظام های سرمایه داری که مجهز به دمکراسی طبقاتی هستند این نیروهای به ظاهر چپ به راحتی، خواسته یا ناخواسته در خدمت حفظ نظم طبقاتی حاکم فعالیت می کنند و از آفریدن کمترین خطری برای نظام های طبقاتی استثمارگر حاکم یا عاجزند و یا به شدت پرهیز میکنند. نقش آنها بازی کردن در حاشیه ی مانووری است که سیستم برایشان تعیین کرده و دقت دارند که به هیچ وجه از این حاشیه بی خطر خارج نشوند.
اینک برای ترسیم نتایج عملی چپ محافظ نظام سرمایه داری به یک نمونه ی مشخص می پردازیم.
یک مثال از چپ بازیچه ی سیستم در فرانسه
حزب کمونیست فرانسه یکی از احزاب قدیمی کمونیست در اروپاست که در سال 1920 تاسیس شد. در حالی که این حزب در آن زمان قدرتمندترین حزب سیاسی در فرانسه بوده است به تدریج و به ویژه پس از جنگ جهانی دوم در سایه ی نهادینه شدن و وارد شدن در بازیهای قدرت سیاسی وجه توده ای خویش را از دست داد و از سال 1980 به یک حزب دسته چندم در چشم انداز سیاسی فرانسه تبدیل شده است. عملکرد غیر کمونیستی این حزب «کمونیست» میلیونها فرانسوی کارگر و طبقه ی متوسط را به سوی احزاب راست افراطی، راست و یا میانه سوق داده است. امروز حزب کمونیست فرانسه به عنوان حزبی کهنه، غیرجالب، و بدون آینده معرفی می شود. در طول چند دهه ی گذشته، این حزب با رعایت فقط مرامنامه ی داخلی و روابط درونی خویش وبدون توجه به تحولات اجتماعی با قراردادن بی لیاقت ترین اعضای خویش بر راس حزب، لطمه ی غیر قابل جبرانی به تصویر کمونیست و کمونیسم در کشور فرانسه زده است و درمحافل ارتباطاتی دستمایه ی تمسخر و سرگرمی برنامه سازان تلویزیونی شده است.
این حزب با شرکت در کابینه های دولت فرانسه از فردای جنگ جهانی دوم و نیز پس از روی کارآمدن سوسیالیست ها در 1981 به بعد و نیز با داشتن نمایندگانی چند در تمامی دوره های مجلس ملی فرانسه بعد از جنگ به یکی از شرکای اصلی قدرت طبقه ی حاکم تبدیل شده است و به جز ارتباطات مستقیم و غیرمستقیم خویش با برخی از سندیکاهای کارگری قدرت بسیج گری خویش را درمیان توده های فرانسه از دست داده است. بررسی و تحلیل عملکرد همگرایی این حزب با سیستم فرصت دیگری را می طلبد اما بد نیست دراینجا به عنوان مثال و برای اینکه جنبه ی ضد کمونیستی عملکرد این حزب را به نمایش گذاشته باشیم به یکی از فعالیت های اصلی سالانهی این حزب که به نوعی نیز دربرگیرنده ی برخی گروه های چپ ایرانی نیز هست اشاره کنیم.
دهها سال است که حزب کمونیست فرانسه یک گردهم آیی بزرگ سالانه با نام «جشن بشریت» برگزار می کند. شاهدیم که هر سال این تجمع که قرارست محل ملاقات نیروهای کمونیست جهان برای آشنایی و همکاری با یکدیگر در جهت هماهنگی و تقویت مبارزات طبقاتی در سراسر دنیا باشد تبدیل به نوعی نمایشگاه بین المللی تجاری شده است. شاخه های شهرستان حزب کمونیست فرانسه و برخی احزاب کمونیست دیگر جهان برای داشتن غرفه و شرکت در این نمایشگاه باید بهای گزافی را بابت اجاره بپردازند. همه ی این اجاره کنندگان مجبورند برای جبران هزینه ی اجاره غرفه، حمل و نقل، خریدها یا اقامت خویش، غرفه ی خود را به یک بازار مکاره ی فروش کالا تبدیل کرده و با فروش مواد غذایی و نوارموزیک و لباس و یادگاری و... قدری پول فراهم کنند. هر سال در این نمایشگاه چند سازمان «چپ» ایرانی نیز شرکت می کنند. این تشکل های «چپ» و «انقلابی» بدون هیچ ارتباط سیاسی و تشکیلاتی با یکدیگر، به رقابتی شدید برای فروش ساندویچ و کباب ایرانی، فرش و صنایع دستی می پردازند. بساط رقص و موزیک ایرانی هم پا برجاست. بیلان سیاسی هر تشکل شرکت کننده در میزان فروش کباب، چای، ودکا و ... خلاصه می شود.
|
|
|
تصویر یک غرفه از شاخه های محلی حزب کمونیست فرانسه در محل «جشن بشریت» |
حزب کمونیست فرانسه با قرار دادن یک سرویس انتظامات که از حیث خشونت با پلیس فاشیست سرمایه داری فرانسه رقابت می کند، ماموران خود را در همه جا مستقرمی کند تا کمترین نمود «بی نظمی» را سرکوب کرده و یا مانع از آن شوند که محرومانی که توانایی پرداخت بلیط ورودی گران به این نمایشگاه را ندارند نتوانند «نارفیقانه» پا به این مکان گذارند و بدانند که این احزاب طرفدار محرومان چه سخن نوینی برای آنان دارند. در یک کلام در این سیرک سیاسی همه چیز هست جز اندیشه ی چپ و جستجوی سازماندهی پراتیک مبارزات طبقاتی؛ واینگونه نمایشگاه ها سال هاست که با کمترین تاثیر مهمی در مبارزه ی رهایی بخش توده ها همچنان ادامه دارد و خواهد داشت.
پس آیا پرسیدنی نیست که چرا با وجود این همه «چپ» و «انقلابی» در کشورهای سرمایه داری روز به روز شرایط اجتماعی این جوامع وخیم تر و شکاف طبقاتی عمیق تر می شود ؟ چرا راست ترین نیروهای سیاسی مانند برلوسکونی در ایتالیا و یا لوپن و شیراک در فرانسه می توانند رای توده های مردم را به خود اختصاص داده و با کسب قدرت حکومتی، در کنار همین «چپ»ها و «انقلابیون»، به غارت و استثمار محرومان در جامعه بپردازند؟ چرا؟ این پرسشی است که چپهای در خدمت سیستم هیچ پاسخی ندارند و همچنان به حرافی، دروغ پردازی و تکرار اشتباهات گذشته ی خویش مشغولند. مثال بالا که بسیار خلاصهوار به آن اشاره شد ثابت می کند که آنچه یک نیروی چپ نیاز دارد تا آرمان های برابری جویانهی کمونیستی را پیگیری کند دمکراسی نیست، زیرا حزب کمونیست فرانسه با وجود برخورداری از دمکراسی در طول سال ها به این وضعیت رقت بار کشیده شده است. آنچه یک نیروی چپ واقعی لازم دارد دمکراسی طبقاتی نیست، بلکه مبارزه گری بر اساس فهم ضد سیستم است. واین آن چیزی است که در بسیاری از تشکل های چپ موجود نیست و آنها را به کلی از محتوا خالی کرده است.
اما آیا چپ در کشورایران نیز محکوم است که به سرنوشت این چپ های بازیچه ی سیستم دچار شود ؟ آیا ما نیز باید در انتظار آن بنشینیم که روزی در کشورمان دمکراسی طبقاتی حاکم شود تا درطول دههها و سال ها به فعالیت نهادینه ی دمکراتیک در جهت ایجاد تعادل ساختاری برای سیستم و تامین بقای آن بپردازیم ؟ آیا ما نمی توانیم به جای حرکت به سوی این فرایند منحط وتبدیل شدن به چپ بی خطر ازهم اینک نگرش مبارزاتی خود را با دیدگاهی دیگر بنا کنیم ؟
شانس تاریخی چپ ایران
چپ ایران، که از بنیاد براساس اندیشه های انحرافی لنین و استالین بنا شد و جز بازتولید برخی نوشته های نظری غیر مرتبط با جامعه ی ایران زیربنای محتوایی مهمی را در اختیار نداشت از همان ابتدا و در قالب حزب وابسته وشبه کمونیست توده تصویری مخدوش از آنچه به راستی می توانست یک چپ رادیکال انقلابی در ایران باشد ارایه داد. ظهور حرکت فداییان و افرادی مانند امیرپرویز پویان، مسعود احمد زاده و بیژن جزنی گرایش به سمت تولید ادبیات بومی چپ در ایران را تا حدی ممکن ساخت.مسعود احمد زاده در یک برداشت واقع گرایانه ی چپ، راه را به همرزمانش نشان داد: «ما اگر در اين تفاوت شرايط (به ويژه تفاوت شرايط ما و روسيه) تامل کرده بوديم شايد دچار اين سهلانگاری نمیشديم که درحاليکه معتقد بوديم تا ايجاد حزب راه دشواری در پيش داريم، از مشخص کردن اين راه دشوار غافل بمانيم. آيا نمیتوانستيم معتقد باشيم که شرط ايجاد چنين حزبی، شرط شرکت در مبارزه واقعی، شرط ايجاد نيروئی که بتواند واقعاً پيشرو باشد، خود عمل مسلحانه است؟ و اگر دچار اين اشتباه نمیشديم که قيام شهری را با مبارزه چريکی طولانی يکی بگيريم، نمیتوانستيم هم انقلاب کوبا را يک تجربه قابلمطالعه بدانيم، و به حق معتقد باشيم که گسترش مارکسيسم بر اساس واقعيت صورت میگيرد، نه بالعکس. و هم بگوئيم که قيام کار تودههاست.»
امیر پرویز پویان در نوشته ی کنش گرای خویش به خوبی درک خود را از ضرورت خروج از انفعال روشنفکرنما و حرکت به سوی کنش بسیج گر توده ها بیان می کند:« تحت شرايطی که روشنفکران انقلابی خلق فاقد هر گونه رابطه مستقيم و استوار با توده خويشند، ما نه همچون ماهی در دريای حمايت مردم، بلکه همچون ماهيهای کوچک و پراکنده در محاصره تمساحها و مرغان ماهيخوار به سر میبريم. وحشت و خفقان، فقدان هر نوع شرايط دمکراتيک، رابطه ما را با مردم خويش بسيار دشوار ساخته است. حتی استفاده از غيرمستقيمترين و در نتيجه کمثمرترين شيوههای ارتباط نيز آسان نيست. همه کوشش دشمن برای حفظ همين وضع است. تا با توده خويش بیارتباطيم، کشف و سرکوبی ما آسان است. برای اينکه پايدار بمانيم، رشد کنيم و سازمان سياسی طبقه کارگر را به وجود آوريم، بايد طلسم ضعف خود را بشکنيم، بايد با توده خويش رابطهای مستقيم و استوار به وجود آوريم.»
وی سپس با تیز بینی بسیار توضیح می دهد که چگونه جدایی ایجاد شده میان سازمان های مبارز مسلح و مردم، راه را برای مکانیسم های مسخ توده ها توسط سیستم و بازیگران فرهنگی آن باز کرده است : «تجربه ما نشان میدهد که کارگران، حتی کارگران جوان، با همه نارضائی خويش از وضعی که در آن به سر میبرند، رغبت چندانی به آموزشهای سياسی از خود نشان نمیدهند. علتهای اين امر را میتوانيم پيدا کنيم: فقدان هر نوع جريان قابل لمس سياسی و ناآگاهی آنان موجب شده است تا به پذيرش فرهنگ مسلط جامعه تا حدی تمکين يابند. به ويژه کارگران جوان، حتی ساعات محدود بيکاری و اندوختههای حقير خود را صرف تفريحات مبتذل خردهبورژوائی میکنند. غالب آنها خصائل لومپن پيدا کردهاند. هنگام کار اگر مجال گفتگو داشته باشند، میکوشند تا با مکالمات مبتذل ساعات کار را کوتاه سازند. گروه کتابخوان کارگران، مشتری منحطترين و کثيفترين آثار ارتجاعی معاصر هستند. دشمن ما میکوشد با جلوگيری از هر گونه حرکت سياسی در سطح تودهای و با ازدياد روزافزون تفريحات سهلالوصول، کارگران ما را به پذيرش خصلت عمومی خردهبورژوائی عادت دهد و به اين طريق پادزهر آگاهی سياسی را در ميان آنان بپرکند.»
او چاره ی کار را در گذر به عمل می داند، همان راه حلی که چپ گفتارگرای ایران به شدت از آن گریزان است و ترجیح میدهد انقلاب کارگری را در ادبیات قرن نوزده اروپا بجوید نه در واقعیت قرن بیست و یک ایران. پویان به روشنی تشخیص درست خویش را ارایه می دهد : «پرولتاريا به اين فرهنگ تسليم میشود زيرا از شرايط مادی مقاومت در برابر آن بینصيب است. طرد اين فرهنگ تنها زمانی ممکن میگردد که پرولتاريا به واژگونی روابط بورژوائی توليد، آغاز کرده باشد. در حقيقت، خودآگاهی طبقاتی پرولتاريا تنها در جريان مبارزه سياسی است که وسيعترين امکان ظهور و رشد خود را باز میيابد. طبقه کارگر تا هنگامی که خود را فاقد هر گونه قدرت بالفعلی برای سرنگونی دشمن ببيند، طبيعتاً هيچگونه کوششی نيز در راه نفی فرهنگ مسلط نمیتواند داشته باشد. او پس از عزم به تغيير زيربناست که عوامل روبنائی را برای پيروزی خود به خدمت میگيرد، و به مثابه بشارتدهنده نظمی نو مطلقاً متفاوت با نظم کهن، بينش اخلاقی و فرهنگی خاص خود را میپذيرد و شکوفان میکند.»
در حالیکه چپ ایران شانس برخورداری از چنین ادبیات واقع گرا و کنش گرای رادیکال و هدفمندی را داشته است میبینیم که اندیشه های رفقایی مانند امیرپرویز پویان و مسعود احمد زاده به تدریج به حاشیه رانده می شود و از دل آن جریانی ظهور می کند که در فردای انقلاب، به جای مسلح ساختن توده ها برای دفاع عملی از منافع خویش، با شعار «پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» در صدد تجهیز و نهادینه کردن نیروی مسلح مدافع نظام طبقاتی در حال استقرار بر می آید.
این مثال ها ضرورت یک نکته را یادآور می شود : دیگر به اسم چپ، اندیشه های راست را ترویج نکنیم. دیگر اینگونه نباشد که در طول خیابان تحولات اجتماعی راهنما به چپ بزنیم و بر سر چهارراه پیچش تاریخی جامعه به راست بپیچیم. بیاییم با خود، خلق خود و تاریخ صادق باشیم.
نسل جوان ما حق دارد که نسبت به معنای واقعی یک نیروی چپ آگاه باشد تا انتخابی درست بکند. یعنی بیش و پیش از آنکه بخواهد انتخاب خود را بر این اساس قرار دهد که چه نیرویی عنوان پرطمطراق چپ را با خود به یدک می کشد به این بنگرد که چه نیرویی می خواهد نظم طبقاتی جامعه را ترمیم و تعمیر و دستکاری و حفظ کند و چه نیرویی به طور عملی در تلاش است این نظم را تضعیف و نابود وبه جای آن سامان نوینی را براساس حق مطلق شکوفایی خودخواسته و خودساخته ی انسان ها بنا کند.
نتیجه گیری :
اگر عمل و کنش به جای واژه و کلام تبدیل به معیار گردد، طبیعی است که قضاوت و تصمیم گیری بهتر و آسان تر می شود. کدام نیرو برای سیستم خطر آفرینی می کند و کدام نیرو تلاش می کند از خطر آفرینی برای سیستم بپرهیزد. با چنین شاخصی می بینیم بسیاری از نیروهای «چپ» درهمان جبهه ای هستند که راست ها قرار دارند،می توان گفت به نوعی مهندسی اجتماعی باور دارند و بسیاری از کسانی را که ما حتی چپ نمی دانیم در جبهه ی ضد سیستم، یعنی در جبهه ی یاری رسانی به خودرها سازی توده ها خواهیم یافت.
چپ در کنشگری نه تردید می کند و نه راه گم می کند. با تشخیص درست می توان درمان درست پیشنهاد داد. وقتی بدانیم که بقای نابرابری در گرو نظم است می دانیم که زیر سوال بردن نابرابری نیز با بر هم زدن این نظم میسر است. پس کاری که باید کرد این است که در هرکجا، به هر شکل و به هر قیمت مصداق ها و نمودهای نظم نابرابر و ضد انسانی حاکم برروابط اجتماعی و اقتصادی را زیر سوال برد. در نتیجه زیربنا و روبنای سیستم یعنی هر دو را با هم باید مورد هدف قرار داد. یک نیروی چپ اجازه نمی دهد نابرابری وستم طبقاتی، که امری غیر عادی است، عادی جلوه کند. این امر بسیارمهم است زیرا پذیرفتن اینکه یک پدیده ی نابرابر می تواند بدون اعتراض بلافاصله ادامه یابد خود بزرگترین خدمت به تداوم سیستم محسوب می شود. تنها در کنش است که مبارزه تحقق پیدا می کند، نظریه پردازی برای مبارزه لازم است اما کافی نیست. هیچ نظریه ای نمی تواند تا به عرصه ی کنش گری هدفمند راه نیافته باشد مدعی نقش آفرینی در مبارزه شود.
اما کنشی که بخواهد این نظم را زیر سوال برد چیست ؟ پاسخ: هر گونه کنشی است که به نظم نابرابر حاکم اجازه ی عملکرد معمولی ندهد: سلب آرامش و آسایش از محله های مسکونی ثروتمندها و مرفهین که با بهره بری از حاصل کار میلیون ها محروم در ناز و رفاه زندگی می کنند. برای این منظورهر گونه حرکتی که آرامش کاذب آنها و روند زندگی شان را مختل کند در هرکجا قابل اجراست. اشغال ویلاها و منازل آنها و جای دادن بی خانمان ها، به هم ریختن تعطیلات، جشن ها و ضیافت های آنچنانی آنها، مصادره ی اموال و ثروت های آنها از هر طریق ممکن، هجوم به رستوران ها، تفریح گاه ها و بر هم زدن بساط عیاشی و خوشگذرانی آنها، مصادره ی بانک ها و موسسات مالی اما نه برای اختصاص پول مصادره به فعالیت های تشکیلاتی به دوراز توده های محروم، بلکه توزیع پول های مصادره شده با تبلیغات فراوان در محلات فقیر نشین میان فقیرترین ها و محروم ترین ها، تن در ندادن به بندهای بردگی کارمزدی، جا انداختن این فکر که چرا زمانی که می توان رفت و ثروت ها را مصادره کرد برای لقمهای نان به استثمار تن درداد، ضربه زدن از هر طریق ممکن به ماشین دولتی حافظ منافع طبقه ی برتر از طریق اعتصاب، تحصن، خرابکاری، تظاهرات، راه بندان، اشغال محل کار، اشغال دفاتر مدیریت، مصادره و ارائه مستقیم کالاهای تولیدی، و...
در یک کلام باید کاری کرد تا نظم اجتماعی نابرابر حاکم برجامعه به طور پیوسته مختل شود و نتواند ادامه یابد. باید کاری کرد که طبقات برتر دریابند که نمی توانند با منطق ضد بشری به بهره کشی انسان ها ادامه دهند. هر طور که ممکن است باید سیستم را فلج کرد و کارکرد عادی دستگاه دولت را که ابزار دست طبقه ی حاکم است از کار انداخت. این مثال ها نمودهای مشخص نبرد طبقاتی هستند. نبرد اجتماعی انسان های آزاده ای که نمی خواهند به نظم برده وار حاکم تن دردهند و با پذیرش شرایط موجود، نظم حاکم بر شرایط موجود را نیز تایید کنند.
انسان آزاد، انسانی است که ترجیح می دهد زندگی پرماجرا و پر خطری را دردرون جامعه ی طبقاتی بپذیرد اما مورچهوار به صف میلیاردی بردگان سیستم نپیوندد. وی ازهر موقعیتی برای روشنگری توده ها و زیر سوال بردن نظم حاکم بهره می برد. مبارزه و زندگی را به سان دو چهره از یک واقعیت مشترک به هم می آمیزد وهرگز نمی تواند یکی را به نفع دیگری معنا بخشد. عرصه ی مبارزه گری او عرصهی کار و زندگی است و صحنه های کار و زندگی برایش میدان مبارزه است. او هدف را می شناسد و هرگز از یاد نمی برد که هر کنش کوچک و هر کلام کوتاه، دیر یا زود، به شرط آنکه با جهت و هدفمند باشد به ثمر می نشیند. چنین عنصری با نپذیرفتن اشکال مختلف اقتدار، خود را به عنوان انسانی رها از قید تربیت می کند و آماده ی در افتادن با سیستم به طور جدی و عملی می شود. از طغیان گری های کوچک برای پرورش توانایی عصیان خود در مقابل ستم های بزرگ بهره می برد. به طور دایم خصلت های انسانی همچون عشق ورزی، همنوع دوستی، دردمندی با رنجدیدگان و شجاعت و شهامت را در خود تقویت کرده و از خویشتن خویش انسان آزاده ای می سازد که ارزش زندگی را با عرض آن اندازه می گیرد نه با طول آن.
برای رهایی انسان به دو عنصر آگاهی و شجاعت نیاز است. آگاهی برای تشخیص راه درست و شهامت برای گام برداشتن در آن راه. اگر چپ های واقعی بتوانند به طور دایم آرامش و آسایش طبقهی مرفه و امنیت سازی دستگاه دولت را برهم زنند و در باره ی چرایی و چگونگی این کنشگری، طبقات محروم را به طور گسترده و از نزدیک در جریان بگذرانند، بی شک یک نتیجه ی مشخص حاصل خواهد شد : اینکه نمی توان جامعه را در این شرایط مدیریت کرد. طبقهی مرفه با مشاهده ی این واقعیت نامطلوب تلاش خواهد کرد دست به سرکوب بزند. اما چون فعالان این روش مبارزاتی فقط در یک تشکیلات مشخص، سازماندهی نشده اند امکان سرکوب متمرکز آنها توسط شبکهی امنیتی دشمن ناممکن است. بنابراین مبارزه از حالت پلیسی و حتی سیاسی خویش خارج شده و به مبارزه ای طبقاتی، اجتماعی، انسانی در گستره ی جامعه تبدیل می شود.
در یک کلام، روش مبارزاتی چپ در «طغیان گری مستمر» است، عصیان مداوم بر علیه همه ی نمودهای ستمگری مادی و معنوی که اگر این خصلت عصیانگر را از فرد یا تشکلی، به هر بهانه و با هر توجیهی، سلب کنیم نمی توانیم آن را با عنوان چپ شناسایی کنیم. هرکس به هر دلیل از این طغیان همیشگی دست بردارد و درچارچوب یک نظام نابرابر وضدانسانی نسبت به درد خود و دیگران آرام یا ساکت و یا منفعل شود وارد یک فرایند مسخ محتوایی می شود که نتیجهی مشخص آن، در ارتباط با این نوشتار، چیزی جز «چپ زدایی» نیست. گفتنی است که فرد یا نیرویی که به این مسخ چپ زدا دچار شده است هر چند شعارهای چپ دهد یا خود را چپ معرفی کند یا از ادبیات چپ استفاده کند چیزی را در ماهیت غیر چپ او تغییر نمی دهد. با تکیه بر همین شاخص ها، گر چه بسیاری تصور می کنند که افراد و نیروهای «چپ» فراوان هستند، اما چنین نیست و نیروهای با اصالت چپ، با شاخص هایی که برشمردیم، چندان هم زیاد نیستند.
آنچه در این نوشتار آمده است شاید همه ی معیار قطعی برای تشخیص چپ در خدمت سیستم و چپ ضد سیستم نباشد اما با توجه به دیالکتیکی که در واقعیت جاری است، شناخت ما هرگز مطلق و ایستا نیست. تلاش این مقاله بر آن بود که با برخی توضیحات و اندیشه ورزی در گستره ی مفاهیم برای خود حق شناخت و انتخاب به وجود آوریم، چراکه در ورای دیدگاه های مختلف یک یقین در مقابل ماست : در دنیای امروز، هم می توان چپ بود و هم چپ نما.
* *
دو سال پیش یک رفیق ایرانی که از من می خواست به این جشن بروم به جای سفارش درباره ی اینکه کجا یک بحث و گفتگوی جدی سیاسی میان گروه های ایرانی شرکت کننده در جریان خواهد بود می گفت : «آش حزب توده را توصیه می کنم». به محل که رفتم دریافتم ظاهرا تنها تشکل چپ ایرانی شرکت کننده در این مراسم که «آش» خوبی رابرای ایرانیان آماده می کند حزب توده است.