gilani@f-gilani.com
برگشتم
دیدم بیابان دنبالم می کند
و تکه آفتابی
در گوشه ی آسمان افتاده است
که حریف حرکت ابر نمی شود
باران
مثل آرامش
ریزو دل انگیز می بارید
می شد به جنگل پناه برد
و لا به لای بهار آینده
آشیانه کوچکی ساخت
می شد عشق را در معامله باخت
و دختران را
طعمه ی حریق حماقت نکرد
می شد هنوز خاک را خبر کرد
که توفانی سخت در راه است
می شد با تو برای مهتاب شعر خواند
می شد درست مثل جوانی های بهار شد
برگشتم
دیدم همه سواران را
پشت دروازه به جان هم انداخته اند
و از راه رفتن دل پذیر تو خبری نیست
دیدم کتاب هایم
به جای من تصمیم می گیرند
و خیال می کنند باغ
بدون ایشان نخواهد شکفت
من انکار نمی کنم که سواران دنبالم می کنند
و دروازه را
از یاد برده اند
چه می توانم بکنم
جز آن که تعقیب بیابان را
با خنده های باران کوتاه کنم
و همه ی کوچه ها را
برای در آمدن آفتاب زیر پا بگذارم .
اردیبهشت 1386