شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷ - ۱۹ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

سیاست پدر و مادر ندارد (جمهوری خواهان اسپانیا و ، غربِ دوچهرهِ کاسبکار)

همنشين بهار

به صحنه آمدن جمهوریخواهان در اسپانیا و همراهی توده های مردم با آنان، واکنش نیروهای دست راستی را برانگیخت. بخش از ارتشی علیه نیروهای مردمی کودتا کرد و ژنرال فرانکو به کرسی نشست و میخش را کوبید.

جنگ داخلی اسپانيا (در سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹) و برخورد ارباب بی‌مروت دنیا با آزادیخواهان و جانبداری از فرانکوی دیکتاتور، سراسر عبرت است. جنگهای داخلی اسپانیا که حدود دو سال و نیم بطول انجامید، به عنوان یکی از سیاه ترین جنگ های تاریخ بشریت، هزاران هزار انسان را قربانی کرد.

 

زمستان سر رسید و باغی را که می‌رفت تا در آن صد گل بشکفد سرما زد...

 

حماسه «جمهوری خواهان اسپانیا»، زنان و مردان دلیری که هست و نیست خود را در مبارزه با دیکتاتوری امثال فرانکو در طبَق اخلاص گذاشتند و برای آزادی و آرمان خویش، به کوه و کمر زدند و پروانه وار در آتش زد و بندهای ننگین زمانه خویش، سوختند ــ روز و روزگاری فکر و ذکر همه آزادیخواهان بود.

داستان رنج و شکنج آن انقلابون پاکباز هم اینک نیز شایسته مطالعه و بررسی است. یک دلیلش این است که آنچه امروز می‌کِشیم بی شباهت به سرنوشت پُرمرارت آنان نیست...

آنان در پی بهار بودند و برای آزادی و آرمان خویش از کوره راه های بسیار گذشتند اما افسوس که زمستان سررسید... کار خودش را کرد و باغی را که می‌رفت تا در آن روزی، صد گل بشکفد ــ سرما زد...

 

اسپانیا که با هجوم اعراب و...روبرو شده بود، خود نیز رخت متجاوز پوشید.

 

اسپانیا تنها با آسمان آبی و آب‌های نیلگون، با بهترین گیتارهای دست‌ساز در دنیا و رقص شورانگیز فلامنکو، با سبک‌های متنوع معماری و معماران بزرگی همچون آنتونیو گائودی و اسکار نیمه‌میر، با قصرهای معروفی همچون ‌الحمراء، با مسابقات گاوبازی، و با موزه‌های حسرت‌برانگیز و جاذبه‌های تاریخی، خلاصه نمی‌شود.

اسپانیا، یادآور ، پیکاسو، سالوادور دالی، فرانچسکو گویا، رافائل آلبرتی، خوان رامون خیمه نز، سروانتس نویسنده دُن‌کیشوت و شاعر شهید فدریکو گارسیا لورکا...هم ـــ هست.

 

چهره‌هایی همچون خولیو ایگلسیاس، لوپه دوگا، میگوئل ارتگاز، پدرو آلمادوار، فیلمساز خارق‌العاده‌ای همچون لوئیس بونوئل، و ترانه خوان کولی خوآنی تو - وال دِراما که در جبهه های نبرد علیه فاشیست ها آواز سر می‌داد ـ هم، این کشور را نمایندگی می‌کنند.

 

اسپانیا که با هجوم اعراب و...روبرو شده بود، روز و روزگاری به جلد متجاوز درآمد و سر از فیلیپین و پورتوریکو و کوبا ، درآورد که البته بعدها سر جایش نشست.

این کشور نیز همانند ما، رنگ و وارنگ بسیار دیده‌است که مهّم ترین آن، جنگ های داخلی و جدال سلطنت طلبان با جمهوری خواهان (پیش از جنگ دوم جهانی) است.

 

آیا سرگذشت جمهوری خواهان اسپانیا، در کنار افکار و عقایدی است که امروز باید در موزه ها به دنبال آنها گشت؟

نه، این حماسه که در زمانه خودش فکر و ذکر همه جهانیان را مشغول کرده بود هم اینک، و در آینده نیز ــ سراسر عبرت است، بخصوص که از بازی های این روزگار و از آدم فروشی و خیانت بسیاری از نامداران عرصه سیاست پرده برمی دارد.

 

گذشته هرچه بود گذشته است.

 

گذشته، نگذشته و کوله بار آن بر دوش مان سنگینی می‌کند. چاره ای نداریم جز آنکه بر لب جوی تاریخ بنشینیم و از آن بیاموزیم.

آنچه بر سر نیروهای ترقی خواه در اسپانیای عصر فرانکو آمد، (جدا از هر ضعفی که خودشان داشتند) ـــ دوروئی غرب کاسبکار، و سازش ننگینی که اروپا و جهان را به پیچ و تاب انداخت، رو می‌کند.

 

بازی هایی که همین امروز، زمامداران غرب در می‌آورند که به نام دولت های به اصطلاح لائیک و غیرمذهبی، لی لی به لالای استبداد دینی می‌گذارند و ککشان هم نمی‌گزد بر سر نیروهای ترقی خواه میهن ما معامله کنند، یادآور زد و بند ننگین آنان در سال ۱۹۳۸ در مونیخ با هیتلر و موسولینی است که از جمله، توافق شد جمهوری خواهان اسپانیا، تک و تنها بمانند تا نیروهای ضد انقلابی و امثال ژنرال فرانکو (با همکاری ارتش آلمان و ایتالیا و با رضایت فرانسه و انگلیس و کمک اصحاب کلیسا) لت و پارشان کنند.

به دَرَک که جنگ داخلی اسپانیا یک و نیم میلیون کشته و آواره می‌دهد و هزاران هزار انسان به خاک و خون می‌غلطند، چه باک که کوچک و بزرگ آواره کوه و بیابان شده و تمامی عمرشان را دور از میهن محبوب خویش در غربت سپری کنند و همانجا هم بمیرند...

اصلا چه چیزی از این بهتر که فرانکو و دوستانش نزدیک به ۴۰ سال هر اسبی که دارند بتازند؟

مگر سیاست پدر و مادر هم دارد؟

 

مردم تازه می‌خواستند دموکراسی را تجربه کنند که بلای فرانکو نازل شد.

 

نمی‌خواهم به وقایع نگاری تام و تمام بنشینم. بیان زیر و بَم جنگ های داخلی اسپانیا و نقاط ضعف و قوت آن انقلابیون پاکباز، فرصت دیگری می‌طلبد و ریز مسائل، نیاز کنونی ما نیست. در اینجا تنها آنچه را به کار امروزمان می‌آید مرور می‌کنیم.

 

اوّلین جمهورى در کشور اسپانیا سال ۱۸۷۳ پا گرفت اما دو سال بعد سلطنت، سر و کله اش پیدا شد و آش همان آش و کاسه همان کاسه...

دوّمین جمهورى به سال ۱۹۳۱ مربوط می‌شود که مردم تازه می‌خواستند دموکراسی را تجربه کنند امّا بلای فرانکو و جنگ های داخلی، نازل شد.

اگرچه جمهوری خواهان اسپانیا به هیستری ضدمذهبی و کلیساسوزی دامن می‌زدند و مدارس دینی را تخته کردند، و به مرتجعین مذهبی و اصحاب کلیسا که بعدا یار و یاور فرانکو شدند، بهانه دادند و حتی به قانونگذاری در باره بود و نبود خداوند پرداختند... ـــ امّا دولت جمهورى که در تسلط سوسیالیست ها بود و به جدائی دین و دولت، نیز باور داشت، به خودمختاری ایالت کاتولونیا و باسک، احترام می‌گذاشت. جانب دهقانان را می‌گرفت، طرحی نو در انداخته بود و به مالکان زورگو روی خوش نشان نمی‌داد.

 

فرانکو و کلیسا، موی دماغ جمهوری خواهان می‌شوند.

 

آغاز جنگ‏های داخلی در اسپانیا، به چند دهه پیش (۱۷ ژوئیه ۱۹۳۶ میلادی)، و استعفای آلْفونْسْ سیزدهم، برمی گردد که تحت فشار جمهوری خواهان، سر جای خود نشست و با برکناری او، سلطنت ظاهرا فاتحه اش خوانده شد و نوبت به جمهوری خواهان رسید. اما چندی بعد، به بهانه نابسامانی‏های سیاسی و اقتصادی، نظامیانِ این کشور به رهبری فرانکو با کمک کلیسا و حمایت مالی و تسلیحاتی آلمان و ایتالیا، (و چشم پوشی انگلیس و فرانسه...)، چوب لای چرخ جمهوری خواهان گذاشتند.

 

انگلیس که دریای مدیترانه را میدان نفوذ خود می‌دانست، برای اینکه جمهوری خواهان اسپانیا به کمک کشتیرانان رادیکالی که گاها دست به شورش می‌زدند، دست از پا خطا نکنند و در دریا، با بستن گلوگاه، رابطه فرانکو را با پشت جبهه اش قطع نکرده و او را به تنگنا نیاندازند، کشتی های جنگی خود را در آن ناحیه برای جلوگیری از چنین اتقاقاتی مستقر کرده بود و اوضاع را زاغ سیاه می‌پائید...

 

با قطع کمک شوروی به انقلابیون اسپانیا و افزایش کمک‏های آلمان و ایتالیا به نیروهای فرانکو، جمهوری خواهان در منگنه قرار گرفتند و از اواخر سال ۱۹۳۸میلادی در تمام جبهه‏ها با شکست روبرو شدند. شهرهای بزرگ اسپانیا یکی پس از دیگری سقوط کرد و با درهم شکستن مقاومت در مادرید، که ستون پنجم در لباس دوست، ضربات کاری به مردم وارد کرد، در ۲۸ مارس ۱۹۳۹میلادی، عمر حکومت جمهوری در اسپانیا به سر آمد.

فرانکو یکّه تاز میدان شد و بگیر و ببند را شروع کرد.

او تا زمان مرگ در ۲۰ نوامبر ۱۹۷۵، با دیکتاتوری تمام بر اسپانیا حکومت نمود و به ریش و سبیل همه  آزادیخواهان خندید

 

ازمابهتران زیر پای فرانکو می‌نشینند.

 

اینکه اصلا چگونه فرانکو، فرانکو شد، باید کمی به عقب برگردیم...

پس از استعفای آلْفونْسْ سیزدهم، وقتی طرفداران جمهوری، سلطنت طلبان را پس می‌زنند، به ارتش پیله کرده و آگاهانه از قدرت آن می‌کاهند. برای مثال، امتیازات قضایی ارتش را که براساس قوانین دادرسی سال ۱۹۰۵ تفویض شده بود بهم زده و دیوان عالی ارتش و نیروی دریایی را مُنحل می‌کنند و قوای مسلح را از جهت قضایی در اختیار دادگاه های معمولی کشور می‌گذارند. سپس هشت فرماندهی ارتش را که تا آن زمان در هشت استان کشور اسپانیا اختیاراتی معادل نیابت سلطنت داشتند، از میان برمی دارند.

 

این وسط، فرانکو که از سال ۱۹۱۲ در شمال مراکش یعنی تنها نقطه ای که ارتش اسپانیا فعالیت چشمگیر داشت، مشغول بود به زودی خود را بالا کشید و درجه سرهنگی و سپس سرتیپی و سرلشکری گرفت و به ریاست دانشگاه نظام رسید .

اصلاحات جمهوری خواهان که نوک مقامات ارتشی را چیده بودند ناامیدی و سرخوردگی دردناکی را - چه از نظر شخصی و چه از نظر شغلی - برای او به همراه آورد و به همین دلیل فرانکو، این پا و آن پا می‌کرد که به میدان بیاید و کاری بکند کارستان.

در فوریه ۱۹۳۶ وقتی مشخص شد مردم جانب جمهوری خواهان را گرفته اند ــ رهبران دست راستی زیر پای فرانکو نشستند تا اعلام حکومت نظامی کند و نیروهای مترقی را ادب کند!

 

ارتش برای گسترش خرابکاری و دسیسه، کفش و کلاه می‌کند.

 

سرانجام دست های پشت پرده، فرانکو را که معتقد بود: «در امر خطیری مثل جنگ، اشتباهات ناشی از رحم و شفقت دقیقاً بدترین اشتباهات است»، کوک کردند، زیر پَر و بالش را گرفتند و اسپانیا و جهان، سرنوشت دیگری پیدا کرد.

 

فرانکو، دست به کار شد و کشور در خون و آتش افتاد. نبرد خانه به خانه و حتی اتاق به اتاق در جریان بود، علی رغم سرما و گرسنگی و بمب، مقاومت جمهوری خواهان همچنان ادامه داشت.

برای مددرسانی به سلطنت طلبان، هواپیماهای جنگنده بمب افکن و حمل و نقل ارتش آلمان و ایتالیا، بزرگترین ساز و برگ مدرن ارتش آن تاریخ را وارد اسپانیا کردند.

با مساعدت بمباران های ایتالیا سّد نیروی دریایی جمهوریخواهان درهم شکست. متحّدین فرانکو، هزاران نیرو برایش فرستادند، (همچنین ساز و برگ نظامی از همه رقم)

۷۶۳ فروند هواپیما، ۵۰۰۰۰ سرباز، ۱۹۳۰ عراده توپ و بیش از ۲۴۰ هزار اسلحه سبک از کمک های موسولینی به اسپانیا بود. همچنین آلمان نیز با اعزام نیرو و کمک های تسلیحاتی، پشتیبانی خود را نشان داد.

نیروی هوایی آلمان تحت عنوان لژیون کرکس ها، ۱۰۰ فروند هواپیما به اسپانیا اعزام و به دنبال آن سازوبرگ نظامی به طور پیوسته به سوی این کشور سرازیر شد. اضافه براین، مدارس تربیت افسر با دستیاری آلمان ها شروع به کار کرد.

وقتی به صحنه نگاه می‌کنیم، در می‌یابیم که در واقع اسپانیا به آزمایشگاه مُخرّب ترین سلاح ها که می‌بایست برای جنگ دوّم جهانی چک می‌شد ـــ تبدیل گشته بود...

 

فرانکو با حمایت های داخلی و خارجی در اول ماه اکتبر ۱۹۳۶ رسماً قدَر قدرتی خود را توی بوق کرد و بلافاصله دولت های فاشیست آلمان و ایتالیا او را به رسمیت شناختند. آمریکا نیز بعدا همین کار را کرد

البته هیتلر پاسخ خدماتش را گرفت. سال ۱۹۳۷ صدور موادمعدنی اسپانیا به صورتی بی سابقه به آلمان افزایش یافت. فرانکو اصلاحیه ای از قانون سرمایه گذاری خارجی را تصویب کرد که در آن شرکت های آلمانی در اسپانیا می‌توانستند در ازای دادن سلاح، تا میزان ۴۰ درصد از سهام چندین معدن اسپانیا را خریداری کنند.

 

موسولینی هم در اسپانیا، از امتیازات بزرگ اقتصادی مشابه آلمان برخوردار شد. آمریکا نیز سرش بی کلاه نماند و مذاکرات رسمی برای تاسیس پایگاه های نظامی آغاز شد...

وقتی فرانکو، میخش را می‌کوبد، آمریکا برخلاف جامعه جهانی، او را برسمیت می‌شناسد و عجبا که این شناسائی همزمان است با قرار داد عدم تجاوز بین آلمان و شوروی، که به نوعی دیگر، جمهوری خواهان را در تنگنا می‌گذارد.

 

موافقت نامه استالین با هیتلر و بویژه پیوست های سری آن همچون بمبی بر فراز دنیا فرود آمد، این نشست و برخاست، نه تنها نیروهای انقلابی و بخصوص جمهوری خواهان اسپانیا را مات و مبهوت می‌کند، عملا راه آلمان برای تجاوز به لهستان را نیز، هموار می‌نماید و می‌دانیم جنگ دوم جهانی از آن تاثیر می‌گیرد.

در توجیه این نزدیکی گفته می‌شود چون شوروی نتوانسته بود به پیمانی سه جانبه با فرانسه و انگلیس دست یابد، مجبور شد برای به دست آوردن وقت لازم، توافق با برلن را به جان بخرد تا بتواند بنیه اقتصادی و نظامی خود را برای ادامه جنگ تقویت نماید، بعلاوه شوروی به این جهت تن به این توافق داد که انگلستان و فرانسه مشتاق بودند میان هیتلر و استالین جنگ بشود تا هر دوی آنها به مبارزه با هم سرگرم شوند، از همین رو، استالین رودست نخورد و با توافق با هیتلر، توانست موقتا جلوی این جنگ را بگیرد...

اما آنچه در عمل روی داد این بود که نه تنها جنگ به تعویق نیفتاد که بر عکس، تاکتیک هیتلر مبنی بر انشعاب جبهه ضد فاشیستی، موفق شد و در ۵ سپتامبر ۱۹۳۹ جنگ جهانی دوم اعلام گشت.

البته داوری در مورد پیمان شوروی و آلمان هر چه باشد، نمی‌توان نادیده گرفت که مردم شوروی بیشترین بار مقاومت علیه ارتش آلمان را به دوش کشیدند و میلیونها کشته دادند.

فجایعی چون «کشتار کاتین» و قتلعام افسران لهستانی بوسیله پلیس مخفی استالین، که چندی بعد روی داد ـ از فداکاری و ایستادگی مردم شوروی در برابر فاشیستها جدا است.

 

برای اولّین بار، در جنگ‏های داخلی در اسپانیا، از ستون پنجم صحبت شد.

 

ستون پنجم به عناصر و نیروهائی گفته می‌شود که در درون یک کشور، جبهه جنگ، حزب یا سازمان مخفی هستند و در لباس دوست نقش خرابکاری و جاسوسی از داخل را برای دشمن ایفا می‌کنند.

این اصطلاح برای اولین بار در جریان جنگ‏های داخلی در اسپانیا به کار گرفته شد.

جنگ داخلی اسپانیا در حقیقت زمانی خاتمه یافت که فرانکو موفق به تصرف مادرید پایتخت این کشور گردید.

وقتی ژنرال فرانکو به سوی مادرید به پیش می‌رفت، یکی از فرماندهان وی جمله‌ای‌ را بر زبان جاری کرد که واژه ستون پنجم را وارد فرهنگ زبان ها ساخت. او در مصاحبه‌ای به تشریح وضعیت جنگ و موقعیت باقی مانده نیروهای وفادار به دولت چپگرای اسپانیا و همچنین قوای وفادار به فرانکو پرداخت و اظهار داشت:

 مادرید در حال حاضر توسط ۴ ستون نظامی در محاصره قرار دارد، هنگامی که از او سؤال شد که کدام یک از این ۴ ستون،‌در عملیات آزادسازی مادرید، پیشقدم خواهند شد، در پاسخ گفت: ستون پنجم و وقتی مقصود از این کلمه را از وی جویا شدند، گفت:

 ستون پنجم نیروهای وفادار ولی مخفی ما هستند که در داخل شهر زمینه ورود نظامیان را به داخل شهر فراهم می‌آورند.

 

حماسه قهرمانانه اسپانیا، و فداکاری های بریگادهای بین المللی

 

بریگادهای بین المللی INTERNATIONAL BRIGADEs داوطلبان ضدفاشیست بودند که از سراسر دنیا برای کمک به جمهوری نوپای اسپانیا و مبارزه با فرانکو و متحدینش کفش و کلاه کردند..

برای درهم شکستن فاشیسم، این داوطلبان از ۵۲ کشور جهان راهی اسپانیا شده بودند.

البته برخی پژوهشگران (که شماری از آنان هیستری ضدکمونیستی هم ندارند)، با اینکه معتقدند: کمینترن (بین الملل کمونیست ها) در جهت جمهوری خواهان کمک های مادی و نیرو ها را سازمان می‌داد.،

گرچه می‌گویند: بدون درنظرگرفتن انقلاب جهانی پرولتاریایی، حتی با وجود خط سیاسی صحیح در فرماندهی جنگ داخلی اسپانیا، پیروزی ممکن نبود.، اما با استناد به یافته های تازه از بایگانی های روسیه تاکید می‌کنند کسانی که کمینترن (بین الملل کمونیست ها) را هم، به ابزاری برای سرکوب و به اصطلاح پاکسازی مُبدّل نموده و می‌خواستند سر بعضی از به قول خودشان سخت سران را، زیر آب کنند، جان داوطلبان پُرشوری را که موی دماغشان بودند، به بازی می‌گرفتند و نیروهای مخالف خود را در یورش های بیهوده ی جبهه ها سر به نیست یا به اصطلاح شهید می‌کردند

اینکه آیا «جزمیّت حزبی» در شوروی آنزمان، سر از اینگونه این تله گذاری ها در می‌آورد یا نه، بر من معلوم نیست و راست و دروغ آن را زمان ثابت خواهد کرد...

 

ناقوس‌ها برای که به صدا درمی‌آیند؟

 

وقتی نازی ها روستاهای اسپانیا را بمباران کردند، ایالات متحده, بریتانیا و فرانسه، با اعلام بی طرفی رسوایی آور خود و تحریم ناشی از آن، از رساندن مهمات به ارتش جمهوری خواهان خودداری کردند و علیرغم اعتراضات و تظاهرات سازمان یافته این تحریم را برنداشتند.

 

تحريم را برنداشتند تا رژيم فاشيست فرانکو در اسپانيا مستقر شد. فرانکو  بعد از جنگ نيز، هم چنان از کمک های ايالات متحده برخوردار ماند.

در مقابله با تصميم حکومت روزولت، يعنی خود را به کرگوشی زدن و به اصطلاح بی طرفی در مقابل جنايات فرانکو، حدود ۳۰۰۰ آمريکايی، داوطبانه بريگاد آبراهام لينکلن را تشکيل داده و به کمک جمهوری خواهان اسپانيا شتافتند.

اينشتين به شدت و عميقا از نيروهای ضد فرانکو در جنگ های داخلی اسپانيا حمايت کرد و می‌گفت: اگر موسولينی و هيتلر در تلاش برای نشاندن فرانکو بر تخت سلطنت موفق شوند، به‌زودی اروپای غربی را زير

تيتو، که بعدها به رهبری يوگسلاوی رسيد، با جمهوری خواهان همکاری کرد،

ارنست تولر، نويسنده و صلح‌دوست آلمانی که به خاطر رمان‌ها و اشعارش که بيشتر آن ها را هم در زندان نوشته، از جمله‌ مهم‌ترين نويسندگان پيش از جنگ محسوب می‌شود و همواره از جمهوری‌خواهان اسپانيا دفاع می‌کرد،

جورج اورول نويسنده نامدار انگليسی که کتاب قلعه حيوانات و کتاب ۱۹۸۴،...را نوشته، به باری جمهوری خواهان شتافت، در جنگ های اسپانيا شرکت کرد و زخمی شد.

نيکوس کازانتزاکيس، نويسنده شهير يونانی هم از جنگ‌های داخلی اسپانيا برکنار نبود.

آندره مالرو، نويسنده کتاب ضد خاطرات،

خوانی تو - وال دراما خواننده فقيد اسپانبا،

يوريس ايونز، فيلم ساز هلندی که فيلم سرزمين اسپانيا را در سال ۱۹۳۷ با همکاری ارنست همينگوی ساخت و نقش ارزنده ای در حمايت يکی از دو حزب امريکا از جمهوری خواهان اسپانيا داشت،

خوآن ميرو نقاش معروف اسپانيايی که با کشيدن پوستری گويا و روشنگر، مردم جهان را به کمک اسپانيا فرا خواند،

خوليو گونزالز که تحت تاثير جنگ داخلی نقاشی معروف هيولا(La Minotauromachi) را در سال ۳۷-۱۹۳۶ کشيد که اکنون در آمستردام، هلند نگهداری می‌شود،

پيکاسو، که پس از ستم و سرکوب فرانکو، پرده از دروغ ها و جناياتش برمی دارد و به جانبداری از جمهوری خواهان برمی خيزد،

جان هوارد لاوسن، يکی از ده فيلمنامه نويس برتر هاليوود که در فيلم محاصره، از جمهوری خواهان اسپانيا حمايت می‌کند و به همين دليل در نوک تيز حمله کميته بررسی فعاليت های ضدامريکايی قرار می‌گيرد و زندانی می‌شود،

پل الوار شاعر بهارها و باورها، که جار می‌زد: شعر بايد مردم را ياری دهد تا آزاد شوند و با هم يگانه گردند،

خوزه مبارپا جيرونلا، نويسنده برجسته کاتالان زبان اسپانيا صاحب تاليفات مشهوری ازجمله کتاب سه جلدی درمورد جنگ های داخلی اسپانيا به نام سيپرس ها به خدا اعتقاد دارند،

کلاوس من، نويسنده آلمانی که بهمراه خواهرش برای تهيه خبر در مورد جنگ های داخلی اسپانيا به آن کشور سفر کرد و با وجود روحيه ی ضد جنگ، به مبارزات مسلحانه ی جمهويخواهان کشيده شد،

ارنست همينگوی (دوست مردم کوبا و فيدل کاسترو)، که کتاب

 FOR WHOM THE BELL TOLLS ناقوس‌ها برای که به صدا در می‌‌آيند، را در اين باره نوشت.

آرتور کوستلر، که گفت و گو با مرگ (شهادتنامه اسپانيا) را نوشته،

پابلو نرودا، که باور داشت: فاشيسم، به هنر و هنرمند رحم نخواهد کرد، و به دفاع قاطعانه از انقلابيون پرداخت...و...و...و بسياری از فرهنگ ورزان جهان ــ در جنگ های داخلی اسپانيا شرکت نمودند. گويا از ايران ما نيز تعدادی از آزاديخواهان به ياری جمهوری خواهان اسپانيا می‌شتابند.

 

زنان را بلا فاصله بکشید.

 

طرفداران دیکتاتور اسپانیا از او خیلی تعریف می‌کنند و می‌گویند:

فرانکو در ساخت اسپانیا و مدرن کردن ان یک لحظه کوتاه نیامد. او دار و ندارش، تنها دخترش بود که دولت و پارلمان وقت مدّت ها بحث می‌کردند آیا برای این تنها بازمانده فرانکو، می‌توانند خانه ای بخرند یا نه؟

***

 من می‌پذیرم که اگر ژنرال فرانکو (و هر کس دیگری) را از مَجرا و منظر تاریخی نگاه کنیم، با پیچیدگی های متعددی در شخصیت وی روبرو می‌شویم و نباید در مورد هیچ شخصی با یک کلمه به قضاوت نشست و حکم داد.

بعضی ها که تمایل دارند جهان را ساده بکنند، به نام مرزبندی، آدم ها را با یک چوب می‌رانند. اما کار یک پژوهشگر، کسی که می‌خواهد حقیقت تاریخ را بشناسد، این نیست. او باید به قول دکارت، همه چیز را از همه چیز، جدا کند و نشان بدهد سایه روشن های هر قضیه کجاست؟

فراموش نکنیم که فرانکو، تنها نیست. مستبدین دیگری را هم می‌شناسیم که جز خاک، چیزی با خود به گور نبردند. بعلاوه فرانکو، فقط یک فرد نیست. جریانی است که استبداد و بگیر و ببند را توجیه ملی و میهنی می‌کند.

واقعش این است که اسپانیای فرانکو در متن دورانی از شکوفایی لیبرالیسم چیزی جز نماد استبداد و سرکوب و جز مایه شرمساری باورمندان به ارزش‌های لیبرالی و آزادی‌ نبود. در نیمه دوم سده گذشته از جنبه آگاهی‌ها و ارزش‌های دموکراتیک به هیچ کشوری مانند اسپانیا به دیده منفی نگاه نشده‌است.

 

***

جنگهای داخلی اسپانیا که حدود دو سال و نیم بطول انجامید، به عنوان یکی از سیاه ترین جنگ های تاریخ بشریت، هزاران هزار انسان را قربانی کرد. در باور تفنگ بدستان فرانکو، جمهوری خواهی جرم بود و وای به وقتی که زنان هم از آن دم بزنند.

وقتی که جنگ شروع شد بسیاری از زنان، لباس و اونیفورم میلیشیا را بر تن کرده و برای خود سلاحی یافته به جنگ رفتند. زنان مدت ها نیروی محرکه جنبش انقلابی اسپانیا بوده‌اند.

نیروهای فرانکو، بسیاری از مردانی را که اسیر می‌نمود بخصوص آنهایی را که فکر می‌کرد به نوعی با رهبران ارتباط دارند، می‌کشت. اما آن ها درمورد زنانی که اسیر می‌کردند این دستورالعمل را داشتند: زنان را بلا فاصله بکشید.

بگیر و ببندها موجب شد تا بسیاری ‌از روشنفکران و هنرمندان اسپانیایی قتل عام شوند یا جلای وطن کنند و پابلو پیکاسو که پیش از آن نیز مدتی در فرانسه زندگی کرده بود، یکی از آنها بود.

  

پایه‌گذار مدرنیسم در شعر اسپانیا، «خوان رامون خیمه‌نس» را ظلم فرانکو مجبور کرد به کوبا برود. او بعدها به پورتوریکو رفت و مثل هزاران تبعیدی، در غربت جان داد.

فدریکوگارسیا لورکا در سال ۱۹۳۶ فقط یک ماه پس از آغاز جنگ داخلی اسپانیا همراه سه نفر دیگر، به ضرب گلوله کشته شد. این شاعر بزرگ به جرم شعر عامیانه ای که کشاورزان آن را به هنگام درو زمزمه می‌کردند...جانش را از دست داد.

جالب اینجاست که بعد از هفتاد سال که از آن شاعرکُشی جنایتکارانه می‌گذرد، یک نمایش مربوط به وی که قرار بود در مادرید اجرا شود، بعد از این که نویسنده نمایشنامه از سوی برخی گروه های فالانژ در اسپانیا تهدید به مرگ شد، به روی صحنه نرفت.

نمایشنامه «همه آنها لورکا بودند» اثر پپه رابیانز، نمایشنامه نویس و بازیگر تئاتر اسپانیا، هواداران فرانکو را دَمغ و پکر کرده بود چرا؟ چون نمایشنامه مزبور از اعدام لورکا و هزاران اسپانیایی دیگر توسط نیروهای ژنرال فرانکو پرده برمی‌داشت.

 

سلطنت طلبان اسپانیا به مخالفین خود رحم نمی‌کردند.

 

راندا (Ronda ) شهری در کوهستان‌های آندلس است که معروفیتش به خاطر ُپل مرتفعی است که در زمان اعراب و در بالای تنگه‌ای ساخته شده که در زیر آن رودخانه‌ای خروشان جاری است. طی جنگ‌های داخلی اسپانیا، هواداران ژنرال فرانکو از آن به عنوان مکان مناسبی برای اعدام زندانیان استفاده کردند.

آن‌ها زندانیان را، ایستاده در کنار دیوار پل به یکدیگر می‌بستند، سپس گلوله‌ای به گردن نفر اول صف شلیک می‌کردند ـ و همه به دنبال او به پایین سقوط کرده و به صخره‌ها اصابت می‌کردند و جریان تند آب آن‌ها را با خود می‌برد. ارنست همینگوی این داستان را در رمان ناقوس‌ها برای که به صدا درمی‌آیند جاودانه کرد.

 

 

 

* جنگ زشت و نارواست و جنگ های داخلی اسپانیا، تیرگی زیاد با خود آورد، حتی موسیقی فلامنکو نیز، مجروح شد و با یک دهه و دوره نا مطلوب روبرو گشت اما، جنگ گاه اسباب خیر هم می‌شود و چه بسا تحقیقات علمی و دست آوردهای تازه را شتاب بخشد...

جنگ های داخلی اسپانیا فرصت مناسبی برای پیشرفت عکس خبری بود زیرا هیچیک از دو طرف مانع فعالیت خبرنگاران عکاس نمی‌شدند. عکس های بیادماندنی رابرت کاپا، انسان دلیری که از او در لحظه جان دادنش درجنگ های داخلی اسپانیا، عکس خاطره انگیزی موجود است، کتاب عکاسی جنگی قرن بیستم بوده و شعار تا آنجا که میتوانی به صحنه نزدیک شو را برای تمامی نسل آینده عکاسان جنگی بر جا گذاشته است.

 

* می گویند وقتی فرانکو در بستر مرگ بود، هوادارانش در میدان شهر جمع شدند تا با او آخرین دیدار را داشته باشند.

فرانکو وقتی مردم را دید، پرسید اینها برای چه اینجا آمده‌اند؟ گفتند که آمده‌اند با شما خداحافظی کنند.

فرانکو پرسید مگر مردم کجا می‌خواهند بروند که آمده‌اند خداحافظی کنند.

 

* حضور زنان در پیشاپیش صحنه های نبرد را، حتی خود جمهوری خواهان اسپانیا که در میان آنان کمونیست و سوسیالیست کم نبود، چندان تحمل نمی‌کردند. دولورس اباروری DOLORES IBARRURI (لاپاسیوناریا) شیرزن مبارز و دلیر اسپانیائی، به جبهه ها می‌رفت تا به زنان بگوید که جای آنها در پشت جبهه ها است و در آنجا آن ها بیشتر در خدمت جنگ قرار خواهند گرفت و کامیون‌ها به راه می‌افتاد تا زنان را برگردانند. درارتش خلق جدید که منطبق بر تصورات کهنه افسران جمهوریخواه و فضای رویهمرفته احترام بنا شده بود، زنان جنگجو جایی نداشتند.

* در سال های دهه سی، یوریس ایونس (JORIS IVENS )، که شاخص‌ترین مستندسازِ هلند و یکی از چهره‌های اصلی سینمای مستند جهان است، مستند شاعرانه زمین اسپانیا را در باره جنگ‌های داخلی اسپانیا ساخت.

زمین اسپانیا شاید مهم‌ترین محصول همکاری ون دانگن عکاس و مستند ساز مشهور هلندی با یوریس ایونس باشد. فیلمی که ارنست همینگوی راوی اش بود و بیشتر صحنه‌های آن در خط مقدم جبهه فیلمبرداری شده و هنوز بعد از هفتاد سال یکی از مهمترین اسنادی است که از جنگ داخلی اسپانیا باقی مانده‌است.

شیوه تدوین این فیلم تاریخی، ایجاد تضاد بین صحنه های خشونت بار و هولناک جنگ، و مناظر طبیعی اسپانیا، یکی از عناصر مهم زیبائی شناسانه این فیلم است.

پیشتر هم گفتم، ارنست همینگوی که اتفاقات مربوط به جنگ های داخلی اسپانیا را از دیدگاه جمهوریخواهان روایت می‌کند، کتاب ناقوس ها برای که به صدا درمی آید را بر اساس کشمکش های اسپانیا به رشته تحریر درآورده‌است. جالب اینجا است که ببیندگان فیلم، پس از هفتاد سالبه تماشای این فیلم مستند نشستند، اثری که در تمام این مدت مخفی نگهداشته شده بود.

 

* فیلم جاودانه اسب کهر را بنگر (گروگان)، BEHOLD A PALE HORSE ساخته «فرد زینه مان» FRED ZINNEMANN در باره جنگ های داخلی اسپانیا است،

اشاره من به فیلم زیبائی است که در پایان‌ آن سرانجام، آرتیگز (چریک اسپانیائی که نقش آنرا «گریگوری پک» داشت)،خیانت‌ و پشت‌ کردن‌ به‌ اصول‌ را از جانب‌ یک‌ دوست‌ غیرقابل‌ بخشش‌تر از پلشتی‌ دشمن ترجیح‌ می‌دهد و فردی را که آگاهانه به مبارزین خیانت کرده، از پنجره هدف می‌گیرد.

در این فیلم شاهدیم که عملکرد سیاسی‌ کلیسای‌ اسپانیا ربطی‌ به‌ تمام‌ کشیش های‌ اسپانیایی‌ و اصولاً اعتقادات‌ دینی‌ مسیحیت‌ نداشت. این‌ مسئله‌ را فرد زینه مان با شخصیت‌ پدر فرانسیسکو (عمر شریف) به تصویر می‌کشد.

او وقتی‌ به‌ بستر مادر چریک اسپانیائی می‌رود و مادر‌ به‌ او می‌گوید که‌ کیست، پدر فرانسیسکو واکنش‌ تندی‌ نشان‌ نمی‌دهد و می‌گوید که‌ در نزد خداوند همگی‌ یکسان‌ هستیم. حتی‌ وقتی‌ چریک اسپانیائی با فرانسیسکو بدرفتاری‌ می‌کند، او واکنش‌ تندی‌ نشان‌ نمی‌دهد و در مقابل، با رساندن‌ خبر فوت‌ مادرش و هشدار دادن به‌ او که مواظب پلیس باش، آنها قصد دستگیری و کشتن تو را دارند، عملاً جان‌ خود را به‌ خطر می‌اندازد.

البته همانطور که در فیلم مزبور هم می‌بینیم، رژیم‌ فرانکو در جهل و خرافه غوطه می‌خورد و‌ کلیسای‌ اسپانیا صرفاً دست‌آویزی‌ بود برای‌ توجیه ستم به‌ مردم‌ اسپانیا

* پیکاسو، با آثاری چون (دروغ ها و رویاهای فرانکو) SUEÑO Y MENTIRA DE FRANCO، وی را رسوا می‌کند. او همچنین وحشت ناشی از بمباران های شهر گوارنیکا در اسپانیا را، در تابلوی گوارنیکا - به تصویر می‌کشد.

در اثنای جنگ های داخلی، در سال ۱۹۳۷ شهر مزبور با بمباران های ارتش آلمان نازی ویران می‌شود و ۱۶۰۰ کشته و بسیارانی زخمی بر جای میگذارد.

 

* آرتور کوستلر، در سال ۱۹۳۷ به دست نیروهای فاشیست طرفدار فرانکو دستگیر و به اعدام محکوم شد. او صد روز در زندان به سر برد و در این مدت هر ساعت در انتظار جوخه آتش بود و می‌دید که چگونه دوستان و همرزمانش دسته دسته تیرباران می‌شوند.

کتاب گفت و گو با مرگ (شهادتنامه اسپانیا)، شرحی است از این تجربه دردناک که در آن گوشه هایی از فاجعه جنگ داخلی اسپانیا را به تصویر کشیده‌است.

 

 * پابلو نرودا بسیار کوشید دولت شیلی را متقاعد کند به نیروهای مترقی در اسپانیا دست یاری بدهد و کسانی که مایل به ترک اسپانیا هستنند، را بپذیرد. او برای سفر جمهوری خواهان به شیلی، کشتی های مسافربری را آماده کرد، وبا این وسیله داوطلبان مهاجرت به شیلی، به این کشور رفتتند.

پابلو نرودا شعری دارد که در مقابله با کشت و کشتار مردم توسط فاشیست ها در جنگ های داخلی اسپانیا سروده که با این ابیات شروع می‌شود:

ظرفی از خون داغ

هر روز صبح بر سر میز صبحانه ژنرال ها

در کنار نان و ظرف پتیر

ظرفی از خون داغ کشتگان

در این شعر، نرودا ظرف خون داغ را بر سر میز تمام جلادان نشانده‌است.

 

جمهوری خواهان اسپانیا، مردان و زنان دلیری بودند که قربانی زد و بندهای ننگین غرب دو چهره شدند و در بگیر و ببندهای فرانکو، به زندان افتادند، هزار هزار به مسلخ رفتند و یا آواره کوه و بیابان گشتند و در غربت، در اوج بی پناهی جان دادند.

وقتی صدای «خوانی تو - وال دراما» JUANITO VALDERRAMA آن کولی دردمند را، (که خود در صفوف رزمندگان با سیاهی و ستم می‌جنگید)، می‌شنیدم و ناخودآگاه به جای کلمه اسپانیا، میهن دربند و دلبندم، ایران را زمزمه می‌کردم، بی اختیار گریستم...

«خوانی تو - وال دراما» آن کولی دردمند به میهنش عشق می‌ورزید...

ترانه مهاجر El Emigrante (اسپانیای دلبند من) گویای ستم و سرکوب همه جبارّان است.

اسپانیای دلبند من 

باید از عاج دندان‌هایت،

تسبیحی درست کنم

تا بتوانم (در دست بگیرم و) بر آن بوسه زنم...

 

بدرود ای اسپانیای محبوب من.

وقتی از تو دورم.

تو را در جان خویش

با خود اینجا و آنجا می‌کِشم

 تو را درون روحم

با خود حمل می‌کنم...

 

اسپانیای دلبندم (ایران ای میهن دلبندم)

اگرچه مهاجرم

اما هرگز در زندگی نمی‌توانم ترا از یاد ببرم.

وقتی میهنم را ترک می‌کردم

با چشمی اشکبار برگشتم و گریستم

زیرا آنجه را بیش از همه دوست داشتم،

پشت سر گذاشتم... 

 *** 

Mi Espana querida 

متن ترانه به زبان اسپانیائی

  

Tengo que hacer un rosario

con tus dientes de marfil

para que pueda besarlo

cuando esté lejos de ti,

sobre sus cuentas divinas

hechas de nardo y jazmín

rezaré pá que me ampare

aquella que está en San Gil.

Y adiós mi España querida,

dentro de mi alma

te llevo metida,

y aunque soy un emigrante

jamás en la vida

yo podré olvidarte.

Cuando salí de mi tierra

volví la cara llorando

porque lo que más quería

atrás me lo iba dejando,

llevaba por compañera

a mi Virgen de San Gil,

un recuerdo y una pena

y un rosario de marfil.

Y adiós mi España querida (etc.)

Yo soy un pobre emigrante

y traigo a esta tierra extraña

y en mi pecho un estandarte

con los colores de España,

con mi patria y con mi novia

y mi Virgen de San Gil

y mi rosario de cuentas

yo me quisiera morir.

Y adiós mi España querida (etc.)

 

> کاتین، استالین، «ورِاگ نارُودا»  

 

***
همنشین بهار
 
ترانه مهاجر
El Emigrante

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



[تاریخ ارسال: 17 Mar 2007]  [ارسال‌کننده: شیدا صدیق پور]  [  ]  
سلام بر شما آقای همنشین بهار
من و دوستانم همیشه نوشته های خوب شما را با اشتیاق تمام مطالعه میکنیم ولی من اگر جای شما بودم مقاله جدیدی را که در همین مطلب اشاره کرده اید می خواهید در باره جمهوری خواهان اسپانیا بنویسید، نمی نوشتم. (یا آن را برای این سایت نمی فرستادم) چرا؟ به این دلیل که دیگر چیزی به اول فروردین که دیدگاه بسته می شود، نمانده و، واقعا واقعا حیف است مقاله شما مجهول بماند.
من شخصا بسیار بسیار متاسفم از بسته شدن دیدگاه،
شیدا صدیق پور
  

[تاریخ ارسال: 16 Mar 2007]  [ارسال‌کننده: شیدا]  [  ]  
مدیران محترم سایت دیدگاه، شما را به خدا و به هرکس که می پرستید، این سایت را نبندید. این نوشته کوتاه مرا با خود به ایران بُرد و اشکم را درآورد. دوستان عزیز این دریچه را نبندید مگر نمی بینید در چه کویری هستیم؟   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.