شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ -  ۳ ژوئن ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

محّمد ضیاء هشترودی و مدح رضا شاه

همنشين بهار

صاحبقران شرق، رضا شاه پهلوی

شاهنشهی که سايهِ خلاّق اکبر است

اين مَدح را ز جنس دگر مدح ها مگير

کاين را پدر عقيده و اخلاص مادر است

ملک الشعرای بهار

 

هر چه می‌کِشیم از دست شاه است...

 

در زندان شاه در کمیته مشترک به اصطلاح ضد خرابکاری، یک هم سلولی داشتم که دَم و دقیقه می‌گفت سیاست از نوکِ مگسکِ تفنگ می‌گذرد و همزمان، حکیم ابوالقاسم فردوسی را دست می‌انداخت!

چرا؟ چون به قول او فردوسی، مليجک ادبی دربار سلطان محمود غزنوی بوده و شاهنامه اش را هم دودستی تقدیم سلطان کرده‌است...می گفت:

آیا ذلت و خیانت از این بیشتر می‌شود؟ ببین اسم کتاب هم گویاست که چه ماهیت ارتجاعی دارد: شاه...نا...مه، شاهنامه...

 

به او گفتم سلطان محمود غزنوی در سال ۳۸۹ هجری به پادشاهی می‌رسد و فردوسی، پس از کشته شدن دقيقی، یعنی ۲۰ سال پیش تر، شاهنامه را شروع کرده بود، بعلاوه شاه فقط به معنی سلطان و کینگ نیست.

مهّم ترین ُمهره شطرنج هم شاه نام دارد.

خورشید نیز شاه آسمان است.

شاهکار و شاهراه و شاهرود و شاه توت و شاه بندر و شاهدانه و شاهرگ و شاه فنر... هم داریم. چرا شاهنامه معنی برترین کتاب را ندهد؟ نامه یکی از معانی اش کتاب هم هست.

آن دوست نازنین قانع نمی‌شد و مُدام تکرار می‌کرد:

شاهنامه تقدیم شاه شده و ما هر چه می‌کِشیم از دست شاه است...

 

فراموش می‌کرد که شاهنامه از جمله جلوه های گوناگون کيش شخصيت را توصيف می‌کند، فراموش می‌کرد که فردوسی با کاری بزرگ در حیطه فرهنگ، روح فسرده و شلاق خورده ملتی را بیدار کرده‌است.

فراموش می‌کرد که او نیز می‌توانست همچون امثال عسجدی در دربارها بچَرَد و یا همانند فرخی سیستانی کلمه را به پای خوکان ریزد. مگر نه اینکه پس از کشتار هولناک ری و سنگسار شیعیان توسط محمود غزنوی، امثال فرخی، سنگ تمام گذاشتند و به چرک و چاپلوسی، لباس شعر پوشیدند؟

فراموش می‌کرد که فردوسی را باید در عصر خودش دید نه در دوره سوسیالیسم...

از یاد می‌بُرد که در گذشته اگر اثری می‌بایست باقی بماند باید کتابخانه دولتی به آن می‌پرداخت وگرنه تار و مار می‌شد و لازمه ی بقای يک کتاب (آن هم به حجم شاهنامه)، تقديم آن به سلطان بود تا با استفاده از بودجه و امکانات دبيرخانه ی شاهی نسخه برداری شود و از بين نرود...

 

این خاطره را گفتم تا به محمد ضیاء هشترودی (فرزند شیخ اسماعیل مجتهد، دوست ستارخان، مشاور شیخ محمد خیابانی و برادر پروفسور محسن هشترودی)، اشاره کنم.

 

 محمد ضياء هشترودی از نخستين مُعرّفان شعر نيمايوشيج است.

 

محمد ضیاء هشترودی، که با نیما، صادق هدایت و عبدالحسین نوشین، (در هیئت تحریریه مجله موسیقی) نیز ـــ همفکری و همراهی داشت، سهم بزرگی در معرفی نیمایوشیج به جامعه ادبی ایران داشته است.

به گفته جلال آل احمد که خودش در باره پدر شعر نو ایران، بسیار نوشته، بیش از همه ـــ محمد ضیاء هشترودی، نیمایوشیج را شناخت.

 

دوست ارجمندی (برای گوشه زدن به فردی که به اعتقاد ایشان بر نطع خونين ولايت مطلقه فقيه بوسه زده اند) ــ به «محمد ضیاء هشترودی» اشاره کرده و در مورد این خدمتگزار ادب فارسی، گفته اند:

 در سال ۱۳۰۱ زمانی که رضا خان مير پنج با دريافت لقب سردار سپه هنوز خود را سرباز مطيع اعليحضرت شهرياری می‌خواند، آقای محمد ضياء هشترودی... مجموعه اشعار خود را به ذکر جميل سردار جليل شخص اول مملکت رضا خان سردار سپه... تقديم کرد.

 

برداشت هاي امروز خود را به واقعيت هاي ديروز تحمیل نکنیم.

 

نمی‌خواهم يادآوری کنم که با نگاه برخی از ما نسبت به زن، که آن را جامع و مانع می‌پنداریم ـــ شکسپير نیز که در بیشتر آثارش، ميخ مردسالاری و صاحب اختياری مرد را می‌کوبد و بیشترین نام نمايشنامه هايش (از مکبث بگير تا ُاتلّلو و از هملت تا شاه لير،...) اسامی مردان است و به زن به مثابه کالا می‌نگرد و به راحتی از رام کردن زن سليطه

The Taming Of The Shrew

اسم می‌بَرد ـــ يک نرينه وحشی بيش نيست!!

نمی‌خواهم يادآوری کنم (از همین دید) حافظ شیرازی که به اشعارش لباس راز و ملکوت می‌پوشیم با برجسته کردن ویژگی های ظاهری زن مانند:

خال هندو، سیه چشم، قد چون سرو، سیم اندام، مُژه سیاه، لب لعل، چاه زنخدان، چشم میگون، خال مشکین، مژگان دراز، و.... ـــ  دست کمی از شکسپیر ندارد.

 

نمی‌خواهم از امثال تولستوی و داستايوسکی که با شاغول های ما کج و ُکوله می‌نمايند و يا از نظایر بالزاک سلطنت طلب که وقت و بی وقت به ستايش طبقه بورژوا می‌پرداختند، (و لابد آثارشان را باید در کوزه گذاشت و آبش را خورد)، حرف بزنم

 

نمی‌خواهم بگویم يکى از برجسته‏ترين دانشمندان ايران، يعنى خواجه ‏نصيرالدين طوسى...با تملقی چرک آلود، ستایشگر ستمگر دوران خویش بوده و به جای اینکه قدَری گرایی کوری را که پشت آئین ُزروانی پنهان می‌شد، افشا کند ـــ جار زده:

 این خداى تبارک و تعالى بود که چنگيزخان را قوّت داد و پادشاهى زمين را بر وى مسَلّم کرد...

 

نمی‌خواهم از مداحی های استاد بزرگ خط نستعليق مير عماد که شعر هم می‌سرود و مي گفت:

شاها تيغت به ُازبَکان شد خونريز

اين تيغ به قتل روميان بادا تيز...

ياد کنم.

نمی‌خواهم پای شاعران بزرگی چون سعدی و خاقانی و فروغی بسطامی و امير خسرو دهلوی...را که بر خلاف ناصر خسرو و نظامی و ابن يمين و مسعود سعد،...، گاه و بيگاه در بند مدح شاهان بودند، به ميان بکشم.

 

***

محمد ضياء هشترودی که همه دوستداران نيما مديونش هستند به کنار ـــ در اینجا دو شاعر آزاده و رنجديده ميهنمان ملک الشعرای بهار و پروين اعتصامی را مثال می‌زنم تا آنچه می‌خواهم بگویم روشن شود.

 

ملک الشعرای بهار نيز، مدح رضا شاه را گفته است.

 

ملک الشعرای بهار، سراينده ترانه زيبای مرغ سحر ناله سر کن، همو که جمهوری رضاخانی را مايه ننگ و عامل جنگ می‌خواند و در قصيده زندان شاه و حَسّبيه، کارگزاران رضاشاه را بدتر از حيوان لقب داده‌است، او که شعر زيبای مرغ شباهنگ و کارنامه زندان اش نشان مي دهد چه رنج ها برای آزادی ميهنش کشيده ــ

بله، او (ملک الشعرای بهار) ـــ در مدح مظفرالدين شاه، محمد علی شاه، صدارت اتابک اعظم و حتی در اعطای يک حلقه انگشتری از طرف شاه به نايب التوليه آستان رضوی هم، شعر سروده، و در زمان سلطنت محمد رضا شاه، در کابينه قوام السلطنه وزير فرهنگ بوده‌است.

ملک الشعرای بهار، همانند پروين اعتصامی مدح رضا شاه (وارث طهمورث و جم) را نيز گفته و با اينکه خواننده را به ياد امثال انوری و قصيده اش در مدح شاه سنجر می‌اندازد، اما اهل خِرد او، و پروین اعتصامی را که خود از قربانيان استبداد بودند، روی چشم می‌گذارند.

 

باورهاى زروانى دست از سر ما بر نمی‌دارد.

 

قضا و قدَر به معنی دقیق کلمه، جبر و اختیار و نیز منزلگه حسّاس بین این دو، (امر بین الامرین) ـــ که از قدیم و ندیم ذهن فرهیختگان را گرفته، با تقدیرگرائی کور که همواره در خدمت ستمگران بوده، تفاوت دارد. در جامعه ما نیز اصحاب قدرت با داستان قضا و قدَر، با اندیشه زُروانی و با مسخ کلمات، تا توانسته اند مردم را دوشیده و بر بیداد خویش لباس تقدیر پوشانده اند.

 

حتی امروز که از اندیشه زُروانی هزاران سال می‌گذرد، در باور بسیاری از ما حق با آن کسی است که بخت با او یار بوده، بازی را ُبرده و غلبه کرده‌است!

الحقُ لِمن غَلبَ ! حق با کسى است که زورش بچربد و همه را کیش و مات کند!

 

در دوران سلطه مغولان بر ايران، روزى تنى چند از سربازان مغول در بيرون‏ دروازه نيشابور به جمعى از ايرانيان برخوردند و تصميم گرفتند آن‏ها را گردن ‏بزنند. در نيمه راه اين کشتار، تيغ‏ها کند شدند و ديگر سرها را به آسانى از بدن‏ جدا نمى‏کردند. کشتارگران، براى آن که کارشان سخت نباشد، به نيشابوريان‏ تکليف کردند که بی مراقب در همان جا بمانند تا آن‏ها به شهر بروند و با شمشير تيز برگردند. هموطنان ما، بى‏نگهبان و مراقب، در همان محل‏ماندند تا مغولان بازگشتند و کار را به آخر رساندند.

(جاى پاى زروان خداى بخت و تقدير، نوشته هوشنگ دولت‏آبادى صفحه ۱۲۹)

 

باورهاى زروانى هنوز در خُلق و خو و رفتار ما نفوذ بسیار دارد. در این دیدگاه، مشّيت زُروان چنين خواسته که چنگیز، چنگیز و رضا شاه، رضا شاه باشد. ناتوان هم ناتوان است چون بخت اين‏گونه مقدر کرده‌است.

در جهان‏بينى زُروانى ـــ تقدير، حاکم مطلق است و هیچکس اختيار از خود ندارد و نمى‏تواند هم داشته باشد. پس، رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

مُشت است و درفش...

جائی که نمی‌تواني بَر جَهی، فرو جِه...

در کف شير نر خونخواره اى

غيرتسليم و رضا کو چاره اى؟

 

آیا اندیشه زروانی فقط در عوام ریشه دارد؟ ابدا، در جريانی که به واقعه گوهرشاد مشهور شده و مردم در مشهد شلوغ کردند و بست نشستند (۱۸ تا ۲۲ تیرماه ۱۳۱۴)، محمد ولی خان اسدی (ملقب به مصباح ديوان، مصباح السلطنه و متولي آستان قدس رضوي) به پشتيبانی و تحريک مردم متهم شد و به همین دلیل به دستور رضا شاه دستگیرش کردند. محمد ولی خان اسدی، پدر داماد محمدعلی فروغی (ذکاءالملک رئيس الوزراء) بود.

خانواده او نامه ای برای فروغی نوشتند و خواهش و تمنّا کردند زندانی شان آزاد شود.

نویسنده کتاب سیر حکمت در اروپا، در پاسخ آنان يادداشتی نوشت و اين بيت را به رُخ کشید:

در کف شير نر خونخواره ای

غيرتسليم و رضا کو چاره ای؟

در بازرسی از خانه اسدی، اين يادداشت فروغی پیدا شد و بردند پیش رضا شاه.

شاه پس از خواندن نامه به شدت برآشفت و سر محمد علی فروغی نعره کشید: ای... ای زن ريش دار...، و سپس او را از کار برکنار و خانه نشين کرد...

محمد ولی خان اسدی در دادگاه نظامی به مرگ محکوم و بلافاصله تيرباران شد. از پسر او علی اکبر اسدی- داماد فروغی- نيز که نماينده مجلس بود، سلب مصونيت شد و خود او هم روانه زندان گشت.

***

به قول مانس اشپربر در کتاب ارزشمند نقد و تحليل جبّاريت

Zur Analyse der Tyrannis

هيچ چيز نمی‌تواند حرف قدرت را به صلابت خود آن باز گويد. قدرت به مثابه دليل و حجت - حتی پيش از آنکه به بگیر و ببند رو بیآورد - طرف را سر جای خودش می‌نشاند!

اين که در آغاز همه دُور و بَر قدرت می‌چرخند، صرفاً به سبب مخاطراتی نيست که برای مخالفانش در بر دارد، بلکه به دليل تاثير خصوصيت جذاب و مسحورکننده آن نيز هست. بخش بزرگی از رُقبای پيشين جبّار، از همان نخستين لحظات به قدرت رسيدن او، در سلک ياران جديدش درمی آيند و این طرف و آن طرف تبلیغ می‌کنند:

ببین او چنان اعجوبه ای است که توانسته به فتح قدرت نائل آيد، پس شايسته است که به خدمتش درآييم. او بدون تردید از استعدادهايی برخوردار است که ما متاسفانه قبلاً نشناخته بوديم...

 

ستم و سرکوب اصحاب قدرت، در کنار باورهاى زُروانى بسیاری از مردم و حتی نُخبگان را (بی آنکه به روی خود بیآورند) به این نتیجه می‌رساند که اگر اوضاع قمر در عقرب است و اگر سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده اند ـــ قسمت و تقدیر چنین بوده!

 در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم،

اصلاً از روز ازل بر پیشانی ما همین نوشته شده بود!

بر من و تو در اختیار بسته است. رضا به داده بده وز جبین گره بگشای...

 الحق لمن غلب، حق با آن طرفی است که زورش می‌چربد!

کوچکترين عملی عليه صاحبان قدرت جديد، خطرات جدی دربر دارد و مصلحت این است که هرچه زودتر به مدح و ثنا متوسل شویم.

 

اگر بسیاری از ما، اولين نشانه قدرت گرفتن يک جریان را دليل‏ کافى براى پيروزى او تلقى مى‏کنیم و با بازی با تقدیر، فاتحه تغئیر را می‌خوانیم ـــ ریشه در دُمل های فکری نیاکان مان و جهان بینی زُروانی دارد... امثال محمد ضیاء هشترودی، نیز در همین دایره اسیر و ابیر بودند.

 

از این مسئله هم که بگذریم ـــ در چرايی و چگونگی ُگذار روشنفکران ناراضی عصر مشروطه به روشنفکران متمايل به رضا شاه، در تاريخ نگاری معاصر ايران کار زيادی نشده و ما نمی‌توانيم و نبايد آنان را با پیشداوری و ارزيابی های امروز خودمان داوری کنيم و به شبیه سازی های ناشایست در غلطیم.

در تحليل حوادث و رويدادها، شبیه سازی نه تنها راهگشا نخواهد بود بلکه پژوهشگر را در فهم و درک واقعی رخدادها گیج و ویج می‌کند و این تازه به فرض آن است که راوی ریگی در کفش و چیزی در کلاه نداشته باشد و نخواهد خود را امام حسین یا ولادیمیر لنین، و مخالفانش را ابن زیاد و تزار جلوه دهد.

 

 

 

هیچکس، آن نیست که می‌نماید.

 

اندوه روزگار می‌تواند غنچه لبخند را بر لبان آدمی پژمرده کند اما، نمی‌تواند او را بشکند. به تغئیر انسان ایمان داشته باشیم. آدمی می‌تواند آلوده شود اما، به راحتی کَپک نمی‌زند.

از این گذشته، نباید فراموش کنیم که خودمان ُگل بی عیب نیستیم. اگر با نااهل هم ننشسته و در ذهنمان نیز با آنان (حتی یک لحظه) کنار نیامده باشیم، خودشیرینی، یا قضاوت های ناحق کم نداشته ایم و  از این نظر شایسته سخت ترین ملامت هاییم. چه پُر معناست این ضرب المثل انگلیسی:

We Are Not What We Seem.

هیچکس، آن نیست که می‌نماید.

همنشین بهار

 hamneshine_bahar@yahoo.com

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



[تاریخ ارسال: 10 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: غلام اشرفی]  [  ]  
یک جای این مقاله که از خواجه نصیرالدین طوسی صحبت شده، اگر نبود بهتر بود. خواجه نصیر از بزرگترین ریاضییون و منجمین دوره اسلامی بود و اگر بعد از فتح الموت بدست مغولها و پس از سالیان دراز که با اسماعیلیان بود، مصلحت را در این دید که با هلاکوخان مغول و پسر هلاکو (ابا خان)کنار بیاید، کار به غایت درستی کرد. چون وجود او مانع وحشی گری های بیشتر مغولان شد. او بود که مانع آتش زدن کتابخانه بزرگ اسماعیلیان شد و مغولان را حتی تشویق کرد که به فکر کارهای درستی مثل رصدخانه مراغه بیافتند. کمک و همدلی او در فتح بغداد و ریشه کردن ظلم عباسیان هم کار درستی بود و جای دقت دارد.   

[تاریخ ارسال: 06 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: سارا كسروي]  [  ]  
براي من هنوز مبهم است كه چرا مسئولين ديدگاه مطلبي كه در اين خصوص نوشتم را درج نكردند؟
چند نكته و درد دل را مي خواستم مطرح كنم: ديدگاه امكاني را فراهم كرده است كه نيروهاي سرنگوني طلب در راستاي مبارزه خود در يك ارتباط متقابل به امر آموزش هم بپردازند. آندسته از دوستاني كه امكان آموزش در زمينه كار تحقيق و نوشتن مقالات اجتماعي داشته اند واقفند كه چه پارامترهائي را بايد استفاده كرد تا مطالبشان قابليت اتكاء, و تعميم داشته و معتبر باشند, اين موارد وقتي رعايت نمي شود محتواي نوشتار از اين زاويه فاقد اعتبار مي شود. اين موجب آن خواهد شد كه دوستاني كه مطلب مي نويسند زحمت كشيده مطالعه كافي داشته باشند. مثلا مقوله شاهنامه فردوسي در ظرف مكاني و زماني خود قابل ارزيابي است بكارگيري آن براي تشريح عمل فردي كه با دشمن دوست شده سنخيت ندارد. رعايت چنين چارچوب هائي جلوي خيلي دعواها را مي گيرد و مي شود وارد بحثهاي محتوائي و آموزنده شد. شما مثلا مقالات گاردين, اينديپندنيت, اكونوميست و سان را در كشور انگلستان مطالعه بفرمائيد تفاوتها بروشني آشكار هستند. فكر مي كنم اين يك مسئوليت همگاني است كه كمك كنيم تا سطح مناسبات و بحث هايمان ارتقاء يابد. ساده ترين شكل برخورد اين است كه گفته شود كه اين خانم خيانت كرده و تمام. آقائي هم كه اين مقاله را نوشته قصد كم رنگ كردن اين مسئله را داشته...ما هر چه همبسته تر باشيم امكان حفظ مرزبنديها و خطوط سرخ تضمين بيشتري پيدا مي كند. گاها تصور مي كنم كه كلمات هستند كه با هم ارتباط برقرار مي كنند نه انسانها. آقاي همنشين بهار تا آنجا كه من دريافت كردم يك فرد سرنگوني طلب هستند, اين مطلبي هم كه نوشته اند, راستش غيرت بنده را جوش آورده, چون عميقا با آن مخالفم , در رابطه با خيانت كه نبايد تعارف كرد. براحتي مي شود عصبانيت خود را تخليه كرد. اما آقاي همنشين بهار يك انسان است كه سرنگوني طلب هم است, بهاي تنظيم رابطه با انسان حكم ديگري را طلب مي كند, اگر في الواقع به نظرگاه خود اطمينان دارم بايد مسئولانه برخورد كرده و كمك به تصحيح نظراتشان از زواياي مختلف بكنم. سود تشتت در ميان مردم و دوستان را دشمن مي برد. در اين خصوص حرف براي گفتن زياد است.
  

[تاریخ ارسال: 06 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: حسام غلامرضائی]  [  ]  
نوشته اقای بهار خواندنی است.برخورد خاص بی منطقان را نکنیم و قضیه مرحوم ضیا هشترودی با مسافرت فریبا هشترودی نباید قاطی بشود.هشتاد و پنج سال قبل اقای ضیا هشترودی اینکار را کرده ولی حالا دارد قضاوت می شود.اگر اینطور است خوبست مسئله بیست و هشت سال قبل را که عکسهای چند متری ایه الله خمینی در کنار عکس آقای رجوی در بالای ستادهایشان اویزان بود و ایه الله خمینی را درنشریه مجاهد مجاهد اعظم!! لقب می دادند را هم قضاوت بکنید.رضاشاه بهتر بود یا ایه الله خمینی؟ کار آقای ضیا هشترودی بیشتر بد بود یا کار مجاهدین.در آغاز به حکومت رسیدن افراد خیلی ها از حول حلیم توی دیگ می افتند.منجمله شاید اقای ضیا هشترودی و مجاهدین با این تفاوت که کار ضیا هشترودی احتمالا صادقانه بوده ولی خوبست مجاهدین توضیح بدهند که چرا یک ملای بقول خودشان خونخوار و مرتجع را که قبل از پیروزی وضعیت این ملا هم برای آنها مشخص بوده که مرتجع است مجاهد اعظم می گفتند؟؟ چرا در نشریات و تلویزیون وقتی می خواهند مسائلشان را توضیح بدهند به شیوه حزب کمونیست شوروی تصویرها را روتوش می کنند و فقط عکس جناب رجوی در دست تظاهر کنندگان دیده می شود؟؟؟گویا رهبر انقلاب ضد سلطنتی آقای رجوی بوده است. چراایشان نمی خواهند قبول کنند که حقیقتها را نباید بپوشانند و باید همانطوری که از محاسن خودشان همیشه می گویند و اقای رجوی را بزرگترین انقلابی تاریخ و خانم رجوی را مهر تابان می دانند حاضر نیستند یک ذره بپذیرند که اشتباهاتی هم داشته اند و وقتی هزار بار اشتباهات دیگران را یاد آوری می کنند و جنازه اقای ضیا هشترودی ورضاشاه دوباره تشریح می شود یکبار هم بپذیرند که کمی خودشان تشریح بشوند.من از آقای همنشین بهار بخاطر نوستن این مقاله تشکر می کنم و معتقدم که انتقادی متوجه مرحوم ضیا هشترودی نیست زیرا او مدح رشاشه را کرده بود و نه مدحآیه الله خمینی را.   

[تاریخ ارسال: 06 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: رحمت موسوی زاده]  [  ]  
دوست گرامی، بزرگان ایران را یک به یک دراز می کنی، تلگرافی، بدون این که شرایطی که در آن قرار داشتند را تشریح کنی تا قضاوت منصفانه ای راجع به آن ها صورت گیرد. به طور خاص منظورم نصیر طوسی است. قضاوت در مورد او که به خدمت هلاکوخان مغول درآمد تا او را به برچیدن بساط خلافت بغداد ترغیب کند و موفق هم شد. آیا می دانی که بنابر تحقیقات جدید تاریخی، خلیفه وقت عباسی، در تشویق و تحریک چنگیز خان مغول برای حمله به ایران نقش اساسی داشته است؟ چنگیز در 624 هجری سقط شد و پسران اش بر ایران ویران شده حکومت می کردند . هلاکو نوه چنگیز (پسر تولی)در زمان حکمرانی برادرش منکوقاآن سلطنت منحوس اش را بر ایران آغاز کرد و سلسله ایلخانیان را بنیاد نهاد.
معاصر او نصیر طوسی در زمینه دین، اخلاق و سیاست 190 اثر از خود برجای گذاشت. او هر سه این سه قلمرو را به دنبال "مدینه فاضله" ( که معتقد بود: "مدینه فاضله اجتماع قومی بود که همت های ایشان بر اقتنای خیرات وازاله شرور مقدر بود" ) در نوردید و سرانجام ورود به عرصه سیاست را شیوه مناسبی برای رهایی مردم یافت. به خصوص که تجربه شخصی بسیار منفی هم از خلیفه عباسی - المستعصم باله - داشت. چرا که کتابی را که حاصل بیست سال تحقیق او بود، در مقابل چشمش به آب دجله انداختند.او که به چشم خود بار دیگر گوشه ای از رفتار ضد انسانی و ضد ایرانی خلفای اسلامی علیه ایران و ایرانی را به چشم می دید،عزم اش برای رفتن به عرصه سیاست جزم تر شد، و پس از بازگشت به زادگاهش - طوس - در خراسان، کارش را با دبیری در دربار حکمرانان کوچک (ناصرالدین محتشم قهستان ) شروع و سرانجام با پشت کار و درایتی شگفت آور،به هدف اش که وزارت هلاکوخان بود رسید که به قول خودش "هیچ کار سخت تر از وزارت سلطان نبود" و مخاطرات جانی برایش داشت. اما هدفش چیزی نبود جز برکندن ریشه خلافت پانصد ساله عباسی از ایران. او به عنوان یک ایرانی آزاده می دید که این خلافت پراز نکبت چه بر سر وطن اش ایران آورده، او به عنوان یک روشنفکر آگاه و اهل تحقیق و قلم، به خوبی از سرکوبی های خلفای اسلامی علیه جنبش های آزادیخواهانه و فرهنگ ایران زمین آگاهی داشت و به خصوص او به خوبی اطلاع داشت که این خلیفه عباسی بود، که از ترس انقراض حکومت ضعیف شده اش به دست ایرانیان، مغول را برای به توبره کشیدن خاک ایران ترغیب نمود. نصیر طوسی به مهاجمین جدید متوسل شد تا ریشه دشمن ایران ویران کن قدیمی را برکند. طبیعی است که او می بایست برای این انتخاب سخت و پیچیده بهایی می پرداخت، که گوشه کوچکی از آن رادر این حرفش در باره چنگیز می بینیم. ما می توانیم از این سخنان اجباری او انتقاد کنیم، ولی یادمان باشد که کسی که ریشه خلافت عباسی را کند - خلافتی که یعقوب ها، سنبادها، بابک ها و ابومسلم ها و هزاران ایرانی آزادیخواه را درو کرده بود - فقط و فقط نصیر طوسی و آن هم یک نفره و به ابتکار خودش برکند! این موفقیت بزرگ میهنی را تاریخ فقط و فقط به نام این فرزندایران زمین ، به تنهایی، به ثبت داده است. جالب است که بسیاری از میانه بازها و مصلحت اندیش های خائن، هلاکو را از اعدام خلیفه باز می داشتند ( که خلافت پابرجا بماند) و گفته می شود هلاکو نیز دچار تردید شده بود که باز این نصیر طوسی بود که با درایت هلاکو را به نابودی خلیفه و خلافت قانع کرد.
من به هنگام مطالعه این بخش از تاریخ، احساس می کنم که خواجه نصیر به هنگام اعدام خلیفه جنایت پیشه عباسی، یاد هم میهن و هم دیار قهرمانش ابومسلم را از خاطرش گذرانده که در همین بارگاه خلیفه به دست اجداد او (منصور دوانیقی) ناجوانمردانه قطعه قطعه شد و آرزوی آزادی وطن را با خود به گور برد و بی تردید لبخندی از رضایت بر لبان خواجه نشسته است. برخی تاریخ نویسان معتقدند نصیر طوسی علاوه بر برانداختن خلافت پانصد ساله عباسی، هدفش از رفتن به دستگاه هلاکو یکی هم این بود که روی آن ها تاثیر مثبتی بگذارد برای خونریزی و ویرانی کمتر و خلاصه آدم کردن آن ها که تا حدودی نیز به این کار موفق شده است. به نظر من او خوب می دانست که مغول نمی تواند در ایران ریشه کند ( و نکرد ) و باید به هر قیمت شده ریشه دشمن اصلی مردم ایران (خلافت عباسی ) را کند. او به این راه رفت. ما چه قضاوتی در باره او داریم؟
  

[تاریخ ارسال: 05 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: شایان]  [  ]  
در مورد رفتن خانم فریبا هشترودی به تهران و گپی که با پسر هاشمی نژاد و شرکایش، زده، دو جور برخورد میشه کرد. یکی اینکه با گفتن چند کلمه خائن و مزدور و پست فطرت و بی شرافت...و چاشنی کردن چند مثال از دوران فاشیسم و یا، رضا خان ميرپنج قزاق...، قال قضیه را کند، یکی هم این است که با نگاه دقیق تر به مسئله آنرا آنالیز و کند و کاو نمود. برخورد اول درست همان چیزی است که گردانندگان آن ملاقات آرزو دارند تا رجس و پلیدی خودشان را به وسیله آن بپوشانند و فریبا هشترودی را هم بیشتر به لجنزار خودشان بکشانند. روش دوم اصالت را به ظلمت درون آدمی نمیدهد و ضمن اینکه نامبرده را زیر ضرب میگیرد که حتا به خاطر جشن صدمین سالروز تولد پدرش (پروفسور محسن هشترودی) نیز، دیدار وی با دشمنان مردم ایران توجیه بردار نیست، وی را از اینکه مداح رژیم بشود و قلمش را آلوده کند، برحذر میدارد. به نظر من در مقاله سندان ستمگران و...محمد ضیاء هشترودی، روش دوم برجسته شده و به همین دلیل ارزش دارد.ضمن اینکه حرف اصلی مقاله نه چرخش فریبا هشترودی از شورای ملی مقاومت به رژیم، بلکه بیان و توضیح این مسئله است که نمیشه با برداشتهای امروز که خودمان صحت آنرا امضاء کرده ایم، سراغ واقعیت های دیروز رفت و داوری سنجیده هم کرد. در اینصورت حافظ و شکسپیر و ملک الشعرای بهار و...همه و همه، ول معطلند!
  

[تاریخ ارسال: 05 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: شهره مهاجر]  [ muhaajer40@yahoo.com ]  
کجای کاری حضرت همنشین بهار !؟
پسر نوح با بدان بنشست - خاندان نبوتش گم شد.
حالا خانم هشترودی با 20 سال سابقه ضد رژیمی. از کشوری آزاد . به دامن شیطان پیوست. و بقول خودتان باقابیلیان نشست.داری با بافتن آسمان و ریسمان . ننگ این خیانت عظیم را با رنگ لفاظی
پاک میکنی !؟این خانم با این عمل ننگین و خائنانه شان . روان شهیدان خلق را آزرده و به قبور مطهر زنان آزاده شهید . خانم فروهر و خانم دکتر زهرا زیبا کاظمی لگد زده اند و جگر زن آزاده کرد . سرکار دکتر رویا طلوعی را که مورد تجاوز قرار گرفته است را سوزانده اند.لطفا کمی از کرسی درس آموزی دور شوید و با بازی با کلمات . گناه خائنان را کمرنگ جلوه ندهید...
  

[تاریخ ارسال: 03 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: البرز]  [  ]  
به جز نوشته خوب آقای هزارخانی،(وهمین مقاله) آنچه بقیه در مورد خانم هشترودی نوشتند بسیار بسیار سطحی بود. نکته مثبت مقاله (سندان ستمگران، و... محّمد ضیاء هشترودی یکی این است که بر خلاق مقالات شورائی ها و طرفدارانشان، خالی از تهمت و فحاشی است،و از همین رو روی دوست و دشمن اثر می گذاردو خوشبختانه آنچه برجسته شده شبیه سازی های غلط آقای روحانی است.   

[تاریخ ارسال: 03 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: peyman]  [ peyman@yahoo.de ]  
با سلام به همنشین بهار

مسئله کپک زدن و فساد نیست. کسی او را جلاد خطاب نکرده است. من تصور میکنم که خانم هشترودی فرصت طلبی بود که در دقیقه نود برید و خود را به دژخیم فروخت. مگر نه اینکه پیکر مام وطن سراسر خونین است؟ مگر نه اینکه این قوم آدمخوار نابود کننده کلمه و قاتل فکر است؟ خوب بود این خانم که بنظر حقیر سراسر فردیت است در فرنگ گوشه عزلت میگزید یا در بهترین حالت به جنگ رژیم میرفت. حتی اگر هیچ انسانی در جهان حاضر به مقابله با قوم عجوج و مجوج نبود. خانم لنی رایفن شتال که در آلمان هیتلری فیلم برای دیکتاتور میساخت هیچوفت نتوانست این لکه ننگ را را از خود بزداید و بعد از آزادی این کشور فیلمی بسازد. این خانم بسیار هنرمند و باذوغ است. آب هفت دریا نیز برای تطهیر این دو بانو کافی نیست
  

[تاریخ ارسال: 03 Feb 2007]  [ارسال‌کننده:  احمد رضا]  [  ]  
به عنوان یک ایرانی مهاجر از ظلم آخوند معتقد ستم که فریبا هشترودی مرز بین مردم و ملا را متاسفانه طی کرده ولی فکر می کنم دیگر کافی هست که اینقدر بر سر و کله این خانم زده میشود!خصوصا که خود او هم بجز حضورش در سایت هابیل چیزی نگفته و فعالیتی نداشته هست.اگر حرفی هست زده شده بخصوص که حتی ملا هم زیاد او را مطرح نکرده است.خلاصه خوب نیست که اینقدر نوشته شود و او هم که جواب نمیدهد که چرا رفته است؟   

[تاریخ ارسال: 03 Feb 2007]  [ارسال‌کننده: شهرام فاضل]  [  ]  
فریبا هشترودی هر که بوده اکنون با دشمن ضد بشری و جنایتکاران همراه است و همراهی با دشمنان مردم ایران مطمنا نمی تواند دوستی مردم ایران باشد! او به عمق چاه سیاهی سقوط کرده است. او به سپاه پلیدی پیوست و باید او را اکنون دشمن دانست. نزدیکی و یا دوری او از شورای ملی مقاومت مجاهدین هیچ تغیری در ماهیت فعلی او نداشته و مردم ایران خیانت او را در پایمال کردن آرمانهای انسانی با دوستی با دشمنان بشریت نخواهند بخشید. فریبا هشترودی اکنون یک بیشرف خودباخته می باشد. او ننگ ابدی را برای خود کسب کرده است!   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.