شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ - ۱۸ ژانویه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

گردش به چپ در آمریکای لاتین و پیام آن

کورش عرفاني

 

                                                                         korosherfani@yahoo.com

 

 

مردم کشورهای آمریکای لاتین یکی پس از دیگری با بهره گیری از فرصت انتخاباتی به نیروهایی رای می دهند که آنها را بهتر نمایندگی می کنند. بسیاری از مطبوعات از «موج چپ» در این منطقه سخن می گویند و برخی نیز بر این باورند که در نهایت سوسیالیسم آشیانه ای برای رشد پیدا کرده است. آیا این موج به قدرت رسیدن احزاب و شخصیت های چپ گرا و مردمی بیانگر یک جریان ریشه دارست و آیا به طور صرف تنها پاسخی است سطحی و عوام فریبانه به یک نیاز مردمی رو به گسترش در مسیر عدالت جویی ؟ در این نوشتار بدون یک ریشه یابی از پدیده به صورت گذرا به برخی از جنبه های جالب توجه این موضوع می نگریم.

 

تصرف قدرت حکومتی :

 

فیدل کاسترو به دلیل بیماری نتوانست در مراسم پرشکوه پنجاهمین سالگرد انقلاب این کشور که با رژه ی بیش از 300 هزار نیروی نظامی و شهروند کوبایی روز شنبه 2 دسامبر در این کشور برگزار شد شرکت کند. اما شاگردان او در آمریکای لاتین به شدت فعالند و یکی پس از دیگری قدرت به دست نیروهای چپ می افتد. هوگو چاوز که به یقین بعد از مرگ کاسترو به چهره ی اصلی مردم گرایی آمریکای لاتینی تبدیل خواهد شد بار دیگر در انتخابات ریاست جمهوری ونزوئلا با اختلاف چشم گیری بر رقیب سرمایه دار خود برنده شد. پس از دوره ی نخست قدرت که در آن وی به اصلاحات مهم اقتصادی پرداخت و عدالت اجتماعی را تا حدی گسترش داد اینک می رود تا در حوزه ی سیاسی نیز مشارکت مردم در قدرت را افزایش دهد. وی در یکی از آخرین میتینگ های انتخاباتی اش گفته است : « قدرت باید به فقرا، مردمی که گریه می کنند، درس می خوانند و کار می کنند داده شود.»[1]

در همان روز انتخابات در ونزوئلا، رفیق دیگر چاوز، اوو مورالز، قانون ملی کردن منابع سوخت غیر مایع را نیز امضاء کرد و بدین ترتیب پس از منابع نفت، منابع گاز بولیوی را به مالکیت مردم این کشور بازگرداند. از این پس شرکت های بزرگ استخراج گاز در این کشور مانند شرکت برزیلی پتروبرا، شرکت اسپانیایی-آرژانتینی رپسول، شرکت فرانسوی توتال و نیز شرکت گاز بریتانیا باید بخش مهمی از درآمد های خود را به دولت بولیوی بپردازند. [2] امری که دولت را قادر خواهد ساخت وارد فاز بازسازی اقتصادی و اجتماعی این کشور فقیر نگه داشته شده بشود. باید دانست که پس از ونزوئلا بولیوی مهمترین منابع گازی آمریکای جنوبی را در اختیار دارد.

هفته ی گذشته این نوبت یک چپ گرا وضد آمریکایی دیگر رافائل کورییا بود که در انتخابات ریاست جمهوری اکوادور بر رقیب خود، که سرمایه دار اول کشور و صاحب بزرگترین مزارع موز اکوادور بود، پیروز شود. اکوادور در آمريکای جنوبي، دومين کشور صادر کننده ی مواد خام به ايالات متحده به شمار می آيد. او که به عنوان فردی نزدیک به چاوز شناخته می شود قول داده است در استقرار عدالت اجتماعی در این کشور فقیر نگه داشته شده و دارای منابع عظیم نفتی تلاش کند. کورییا گفته است:"ما بااقتصاد بين المللی مخالف نيستيم، ولی نمی خواهيم قرار دادهای نابرابر با ايالات متحده را امضا کنيم."[3]

یک هفته قبل از او این دانیل اورته گا، فرمانده سابق ساندیست ها بود که پس از 16 سال به مقام ریاست جمهوری نیکاراگوئه برسد. پیروزی وی به عنوان نمودی از قدرت چپ  در بازپس گیری دمکراتیک قدرت ارزیابی شد. هر چند این اورته گا همان اورته گای ساندیست 1979 نیست اما به هر روی مانع از باقی ماندن قدرت در دست راست ها شد.

این پیروزی های پیوسته خبر از یک گردش به چپ در قاره ی آمریکا دارد. نباید از نظر دور داشت که کشورهای برزیل، اروگوئه، پرو و شیلی نیز توسط احزاب چپ اداره می شوند و حکومت آرژانتین نیز در پی دوری از سیاست های لیبرالی عمل می کند.

در این میان انتخابات ریاست جمهوری مکزیک با تقلب و شیادی های بسیار زیاد حزب حاکم راست به پایان رسید اما ریس جمهوری دست راستی این کشور، فلیپ کالدرونه، فاقد مشروعیت اجتماعی و حتی پارلمانی است و احتمال دوام او در قدرت در طول شش سال  بسیار کم است. ایالات متحده ی آمریکا تلاش زیادی به خرج می دهد تا در کنار مرزهای جنوبی اش پرچم های قرمز به اهتزاز درنیایند.

بلوک قدرتمند چپ در آمریکای لاتین به پیش می رود : کوبا، ونزوئلا، بولیوی، نیکاراگوئه، اکوادور و تا حدی نیز برزیل و شیلی، پرو و اروگوئه.

اصلاحات اقتصادی و اجتماعی در این کشورها از حیث کمی و کیفی به سویی می رود که شرایط عمومی مردم در آنجا با بهبود نسبی مواجه شده و زمینه برای تبدیل این کشورهای فقیر نگه داشته شده به کشورهایی قوی و تاثیر گذار در سرنوشت این قاره فراهم خواهد شد. پس از دهه ها که این کشورها قربانی سیاست های وحشیانه ی صندوق جهانی پول، بانک جهانی، شرکت های غارتگر سرمایه داری غرب و بویژه آمریکا و حکومت های ضد دمکراتیک نظامی حاکم بر کشور بودند اینک، جنبش های عدالت جویانه و دمکراتیک  بپا خاسته اند. آنچه در همه ی این کشورها بسیار مشهود است خصلت طبقاتی انتخاباتی است که منجر به روی کار آمدن چاوز، مورالز، کورییا و اورتگا شده است. در همه ی این موارد، رویاوریی دو جبهه ی اجتماعی را به وضوح می بینیم : از یکسو طبقات واقشار مرفه جامعه و از سوی دیگر طبقات و اقشار محروم و مستضعف جامعه.

در گوشه و کنار جهان گرایش انتقادی چپ رادیکال از تایید این به قدرت رسیدن ها به عنوان حرکت های اصیل و واقعی چپ خود داری می کند و آنها را به عوام فریبی، سطحی گرایی و حتی تلاش برای حفظ ساختارها بدون دست زدن به تغییرات بنیادین متهم می کند.[4] این انتقادات به طور کلی درست است. آنچه در آمریکای لاتین می گذرد با یک جنبش چپ رادیکال که به دگرگونیهای ساختاری دست زند فاصله دارد.اما فراموش نکنیم مسیر انتخاب شده توسط این نیروها مسیر انتخاباتی است و کیست که نداند مسیر انتخابات به هر روی مسیری نهادینه و جای گرفته در دل نظام (سیستم) است. از یک جزءکارکردی سیستم نمی توان انتظار داشت که وجود و بنیاد سیستم را زیر سوال برد. اما می توان انتظار داشت که تحت فشار نیروهای بیرون از سیستم، یعنی فشار مردم، به تغییراتی در آن دست زند. این آن چیزی است که در آمریکای جنوبی روی می دهد. چاوز و مورالز انقلابی نیستند اما می توانند مسیر انقلاب را هموار کنند. بدیهی است که عملکرد این انتخابات و حکومت های منتج از آنها از الگوی یک حاکمیت واقعی مردمی و شورایی هنوز بدور است، اما بنظر می رسد که پس از گذر از یک دوره ی طولانی دیکتاتوری دراین قاره، تصور رفتن ناگهانی به سوی الگوی حکومت شورایی و خلقی قدری سخت است. به همین دلیل، قابل تصور است که در سایه ی رشد اجتماعی، پیشرفتهای اقتصادی و توسعه ی فرهنگی، این جوامع بتوانند در مراحل بعد به سوی این الگوی ایده آل حرکت کنند. چه از طریق انتخابات، چه در ورای انتخابات. آنچه مسلم است اینکه در سایه این حکومت های برخاسته از رای مردم، فضای بهتری برای رشد حرکت ها و جنبش های سازماندهی از پایین در جامعه فراهم می شود و فعالان چپ می توانند بستر مناسبی برای کار «خود سازماندهی طبقه کارگر» و آگاه سازی توده ها ی محروم جامعه صورت دهند. ارزش به قدرت رسیدن حکومت های مردم گرای کنونی در آمریکای لاتین ارزشی مطلق نیست، نسبی است و آن اینکه گامی مهم است در آماده سازی صحنه برای ظهور طبقه کارگر  به صورت سازماندهی شده و قادر به مدیریت اقتصاد کشور.

 

آینده چگونه قابل تصور است ؟

 

انتظار بر این است که در سالهای آینده این موج سرخ، کشورهای بیشتری را در این منطقه شامل شود از جمله : السالوادور، هندوراس، پاراگوئه، کلمبیا، کستاریکا، پورته ریکو، هائیتی، گواتمالا، جمهوری دومینیکن و پاناما.

این قابل پیش بینی است که در صورتی که کشورهایی که تا به حال به حکومت های مردم گرا رای داده اند بتوانند در دستیابی به هدف های خویش به موفقیت دست یابند راه برای الگو برداری از آنها باز می شود. به همین خاطر پیروزی چپ به طور عمومی در آمریکای جنوبی نیازمند اینست که این موارد فعلا چرخیده به چپ بتوانند لوکوموتیوقطار رهاسازی این منطقه شوند؛ اگر نه به صورت مستقیم حداقل به طور غیر مستقیم و از طریق آماده سازی بستر اجتماعی برای رشد آگاهی طبقاتی و سازماندهی کارگران و محرومان در این جوامع. در این شکی نیست که این مدل پس از گذر موفقیت آمیز از آمریکای لاتین می تواند به سوی آفریقا و حتی آسیا حرکت کند. چاوز پس از پیروزی روز گذشته ی خود حرف از «انقلاب سوسیالیستی» می زند. اوو مورالز این پیروزی را « پایان دمکراسی های کنترل شده و برده صفتانه» دانست، شاید به همین دلیل یک روزنامه ونزوئلایی در عنوان نخست خود نوشته است : « آمریکای لاتین خود را رها می سازد.»[5]

در زمینه ی سیاست خارجی این کشورها نیز باید دانست که آنچه این کشورها را به رژیم هایی مانند جمهوری اسلامی نزدیک می سازد از یکسو باور ضد آمریکایی بودن قلابی رژیم ایران است که خود، به عنوان ارتجاع در قدرت، تفاله ی سرمایه داری و صهیونیسم در خاورمیانه است و از سوی دیگر ضعف اپوزیسیون ایرانی است در افشای چهره ی واقعی رژیم و نشان دادن چشم انداز یک جایگزین مردم گرا و عدالت طلبانه به عنوان آلترناتیو مناسب رژیم. این وظیفه ی ماست که برای این کشورهای چرخیده به چپ در آمریکای لاتین ماهیت پوچ نعره های توخالی ضد امپریالیستی رژیم سرمایه داری و استثمارگر بازاری-آخوندی را افشاء کنیم و نشان دهیم که اگر آنها براستی ضد امپریالیستی هستند باید از جنبش آزادیخواهانه ی مردم ایران در مقابل حکومت سرمایه داری تا گریبان در خدمت منافع آمریکا و اسرائیل دفاع کنند.

در سایه ی یک جنبش انترناسیونالیستی واقعی می توان امیدوار بود که نیروهای چپ ایران با کار مبارزاتی و تبلیغاتی اصولی موفق شوند حکومت هایی مانند چاوز را از کنار رژیم سراپا فاسد و غارتگر جمهوری اسلامی جدا سازند و از پتانسیل این حکومت ها برای گسترش جنبش آزادیخواهانه و عدالت طلبانه در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا بهره برند. مبارزات طبقاتی سراسر جهان در راستای یک پیوند انترناسیونالیستی می توانند پشتیبانان و متحدان خوبی نزد کشورهایی مانند ونزوئلا، بولیوی و یا نیکاراگوئه پیدا کنند. اما شرط اصلی آن این است که بتوان مردم و دولت های منتخب این کشورها را از ماهیت واقعی و ضد مردمی رژیم های دروغگو و عوام فریبی مانند رژیم ایران آگاه ساخت و مانع از آن شد که حکومت هایی مانند جمهوری اسلامی بتوانند با تصویر سراپا دروغ ضد امپریالیستی خویش این دولت  های آمریکای لاتین را متحد خویش ساخته و از پیوند خوردن آنها با جنبش ضد استبدادی و ضد استثماری مردم ایران جلوگیری کنند.

به عنوان نتیجه گیری باید گفت که آنچه در آمریکای لاتین می گذرد ایده آل نیروهای چپ رادیکال نیست، اما به عنوان فرصتی است تاریخی که به خلق های این قاره اجازه می دهد خویش را به طور دراز مدت از بندهای جهل و عدم تشکل برهانند و با دست باز به میدان مبارزه پا گذارند. مبارزه ای که باید به خلق ها اجازه دهد سرنوشت خویش را به صورت سازماندهی شده و مسلح به دست گرفته و مدیریت شورایی تمامی امور جامعه را از خرد تا کلان به عهده گیرند. حکومت هایی مثل چاوز حتی اگر قدرت را به شوراها نسپارند در همین حد قابل ارزش دهی هستند که راه را برای بروز جنبش های قادر به کسب قدرت از طریق جمهوری شورایی هموار می کنند. از همین روی نیز نگاه کردن آنها به عنوان بازیگران تاکتیکی مبارزه ی  استراتژیک مردمی برای استقرار نظام خود گردان شورایی در جوامع فوق اهمیت دارد.

 

* *

www.korosherfani.com

04/12/2006



[1] http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2006/11/061127_an-chavez.shtml

[2] http://fr.news.yahoo.com/03122006/5/bolivie-morales-promulgue-la-loi-sur-la-nationalisation-des-hydrocarbures.html

[3] http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20061128020808.html

[4]http://www.gozareshgar.com/?id=559&tid=2692

[5]http://fr.news.yahoo.com/04122006/202/venezuela-le-triomphe-de-chavez-renforce-son-image-de-champion.html

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



[تاریخ ارسال: 11 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: رها]  [  ]  
استعمار همیشه بر عوامل داخلی خود یعنی بر دیکتاتوریها تکیه کرده و به ویرانی و چپاول ادامه میدهند. زیرا دیکتاتورها با غصب حاکمیت مردم از هر نوعی که باشند با نقض آزادیهای سیاسی فردی و اجتماعی، راه رشد وآگاهی توده ها را سلب کرده و عاقبت جامعه را از روال طبیعی پیشرفت و صلح و ثبات منحرف و شکنجه و اعدام و هرج و مرج و نا امنی ,... را ترویج میدهند. ولی وقتی یک نیروی انقلابی در مقاطع سرنوشت ساز نتواند دوست و دشمن مردم خود را تشخیص داده و آن را اصلی و فرعی کند، دیگر آن حزب و نیروی انقلابی نه تنها از رسالت خود منحرف گشته و بیراهه میرود و بلکه با مواضع انحرافی، خود بخود در کنار خائنین ایستاده و منافع حاکمان دیکتاتور و استعمار را تامین می کند. به همین دلیل حزب توده در زمان مصدق به جای اینکه در صف آزادیخواهان و دولت ملی( دمکراسی) باشد، بدتر با شعارهای انحرافی و کنار کشیدن نیروی خود از جبههً مبارزهً آزادیخواهانه و ضد استعماری مصدق ، زیر پای مصدق را خالی و میدان را به کودتا چییان شاه واستعمار باز کرد. همچنانکه امروز نیز بعضی از کونیستهای ایران با ادامهً راه حزب توده نتوانسته اند جبههً مشخصی را در مقابل ارتجاع خون آشام ایجاد کنند و لذا با شعارهای انحرافی و ضدیت با دمکراسی و سرمایه داری همچنان با ولی فقیه بعد از غصب حاکمیت مردم توسط خمینی جلاد یک جبههً واحد را بر علیه جبههً آژادی و دمکراسی را تشکیل داده اند ، همین کار را حزب توده و خیلی از کمونیستها مجدداً از 30 خرداد 1360 با دمیدن به شعارهای ضد لیبیرالیسم و ایستادن در کنار شعارهای انحرافی و کاذب ضد امپریالیستی خمینی، باز هم به آرمان آزادیخواهانه انقلابیون واقعی و به خصوص مجاهدین پشت کرده و مردم را تنها گذاشته و تا امروز زیر عبای آخوندها مشغول خدمت به ارتجاع شده است. از آنجا که حزب توده همیشه خائن حیات و سر نوشت سیاسی خود را به دیکتاتوری ولی فقیه گره زده است، لذا در نهایت هنوز هم مانند گذشته با بوق اصلاحات در درون لجنزار ولی فقیه همچنان به آرمان آزادیخواهانهً ملت ایران پشت کرده و در حفظ نظام ولی فقیه به خیانت خود ادامه میدهد.و از طرفی دیگر با اتحاد توده ائی اکثریتی ولایت فقیهی، می خواهند با فعالیتهای سیاسی آزاد در آمریکا و اروپا کارگران جهان را بر علیه به اصطلاح امپریالیستها وسرمایه داری متحد کرده و نظام ولی فقیه را حفظ کنند!! و خلاصه اینکه خیلی از کمونیستهای امروز مانند حزب توده در دوران مصدق، همچنان به جبههً آزادی و دمکراسی خیانت می کنند.

  

[تاریخ ارسال: 08 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: یکنفر]  [  ]  
آقای عرفانی، اگر پیدایش شرایط "دمکراتیک" موجب رشد آگاهی سوسیالیستی می شد، اروپا در حال حاضر سوسیالیست بود! اما آقای یحی پور، خواستار یک دولت سوسیالیستی شدن برای گذار سوسیالیستی ( گذار به کمونیسم) ، شبیه خواستار جنگ شدن برای صلح ست! من فکر می کنم هر دو شما تحولات سریع توسعه سرمایه داری در آمریکای لاتین را به علت صرف ادعای سوسیالیسم بودن آنها، با توسعه سوسیالیستی جامعه عوضی می گیرید. کاسترو هم بعد از قدرت گرفتن کمونیست شد، آیا کوبا را جامعه سوسیالیستی کرد؟ خصوصیات سوسیالیستی جامعه، رشد دیدگاه ضد آتوریته و ضد نخبه گرائی در میان کارگران، توسعه تمایل به خودگردانی کارگری و رشد برخورد انسانگرایانه به روابط اجتماعی است. توسعه سوسیالیسم خود را باید در روانشناسی و یا دیدگاه فلسفی مردم عادی نشان دهد. مثلا چطور می شود که در یک جامعه بی نهایت نژادپرستانه، مثل اسرائیل و یا برخی از کشورهای اروپائی، انتظار سوسیالیسم داشت چون آنها خود را سوسیالیست می دانند. در سوسیالیسم باید عنصر انسانگرایانه (انترناسیونالیسم و ضد-مردسالاری و غیره)، خودگردانی و ضدیت با آتوریته و نخبه گرائی را مشاهده کرد. البته به کمک همین چند معیار می توان دریافت که کجای کار سوسیالیستهای وطنی خراب است که غرق در توهم به خود و تکبر ست.   

[تاریخ ارسال: 07 Dec 2006]  [ارسال‌کننده: علی یحی پور (سل تی تی )]  [ s.salehkia@freenet.de ]  
با سلام به آقای عرفانی عزیز باید عرض کنم که مارکس بین رسیدن از جامعه ءسرمایه داری تا فاز اول کومونیسم یعنی فاز سوسیالیسم یک دورا ن انتقال را در نظر می گیرد در دوران انتقال تحلیل از روی مناسبات تولید نیست که صورت می گیرد یعنی سوسیالیزه شدن جامعه این طوری تحلیل نمیشود فی المثل چون جامعه 70% از بورژوازی خلع ید کرد ومالکیت خصوصی را اشتراکی کرده پس همان میزان به سوسیالیسم نزدیک تراست اصولا این یک کانسپته کلیدی است که دورا ن انتقال را با مناسبات تولید تحلیل نمی کنند بلکه دوران انتقال به سیادت سیاسی پرولتاریا بستگی دارد هژمونی پرولتاریا مهم است از سال 2000 در ونزئلا نمایندهء طبقه ء کارگران وزحمتکشان هژمونی سیاسی دارند وپرولتاریا قدرت عظیمی در ونزئلا نسبت به جامعه ء بورژوائی کسب کرده است این سیادت سیاسی پرولتاریا وهژمونی آن در کنترل تولید ثابت میکند که ونزئلا در دوران انتقال به سوسیالیسم است دوران انتقال با میزان گسترش دموکراسی وگسترش آزادی بیان واحزاب حتی احزاب بورژوائی؛ رهائی زنان ورهائی ملیتها اگر کشور با مسئله ملی روبرو باشد ؛روشن میشود متآءسفانه لنین دوران انتقال را باسرکوب دموکراسی وبا تحلیل اکنومیستی از دوران انتقال در ک می کرد بعد ها تروتسکی براین اشتباه صحه گذاشت بلشویک ها نه تنها مجلس موءسسان را نبایستی منحل می کردند بلکه باید سیاست استرا تژیک خود می دانستند چون گسترش شوراها ودموکراسی شورائی فقط می تواند طبقهءکار گر را در خود متشکل کند ولی در دوران انتقال فقط طبقهءکارگر نیست که باید سازمان دهی شود بلکه خرده بورژوازی وسیع در درون جامعه در شورا ها سازماندهی نمی شوند در نتیجه تاءسیس مجلس موسسان سوسیالیستی که شوراهای کارگری قدرت سیاسی دارند یک ضرورت به طرف تولید سوسیالیستیست ؛با تشکیل مجلس موسسان وافشای فرهنگ بورژوائی وخرده بورژوازی ومبارزهء طبقاتی در عرصهء سیاسی در آن قشر خرده بورژوازی متزلزل را که ستون اصلی بورژوازی است به طرف پرولتاریا سوق می دهد بدون این سیاست وبدون آزادی های وسیع سیاسی وبدون گسترش دموکراسی دوران انتقال صورت نمی گیرد دوران انتقال فقط باسیادت پرولتاریا در عرصهء سیاسیست که مشخص میشود در دوران انتقال تقدم باسیاست است به خاطر همین دوران انتقال با مناسبات تولید تحلیل نمی شود تقدم بر سیاست است فقط پرولتاریا با گسترش وسیع دموکراسی می تواند دوران انتقال به سوسیالیسم را سپری کند اگر دوران انتقال مجلس موسسان سوسیالیستی مسقر نشود وپرولتاریا فقط به تشکلات شورائی قناعت کند ودوران انتقال را براساس میزان مالکیت دولتی تفسیر کند مجبور خواهد شد مثل بلشویک هاکه درسال 1918 قتل عام کرونشتات را باعث شدند ودموکراسی را سرکوب کردند وهمین سرکوب دموکراسی باعث جنگ داخلی وکشتار دهقانان شده بود ؛دموکراسی را سرکوب نمایند ؛ واین متد دولوژیک اشتباه تاریخ طبقهء کارگر است در نتیجه شما وقتی می گوئید که ونزئلا یک الگوی چپ ایده ال ما نیست تکیه بر همین اشتباه بلشویک ها دارید واشتباه بلشویکها راتائید می کنید ونزئلا دارد دوران انتقال را بر اساس تئوری مارکس به پیش می برد ودر این تناسب قوای بین المللی که در کشور های حاشیه ای به نفع طبقهءکارگر می چربد به خاطر اینکه طبق تحلیل لنین در کشور های حاشیه ای امپریالیسم ضعیف است وپرولتاریا می تواند از این ضعف امپریالیسم استفاده کرده و قدرت سیاسی را بگیرد ودوران انتقال را به پیش ببرد هر چه دموکراسی در دوران انتقال گسترش یابد پرولتاریا موفق تراست وبورژوازی را به عقب خواهد راند چاورز از روزی که قدرت سیاسی را گرفته است دموکراسی سوسیالیستی را گسترش داده است وبراین تز مارکس تاء کید دارد واز تضادهای بین المللی برای رشد نیروهای مولده به نفع طبقه کارگر استفاده کرده است هر چند موضع سیاسی چاورز با جمهوری اسلامی زیر سواء ل است ولی چاورز توانسته است 4 میلیارد دلار از جیب ملاهای ایران بکند ودر بخش تراکتور سازی ونزئلا سرمایه گذاری کند ودهقانان را نجات دهد وتولید را گسترش دهد همین مناسبات را با امریکا دارد واین سیاستها موقعی امکان پذیراست که دوران انتقال با وسیع ترین گسترش دموکراسی همراه باشد اگر دموکراسی نباشد دولت کارگری بوروکراتیزه می شود وطبقهء کارگر از صحنهء سیاسی خارج میشود؛ ونیروهای مولده از رشد وپویائی خواهند ایستاد وسوسیالیسم جیره بندی که با فقر وگرسنگی همراه خواهد بود بین مردم عادلانه تقسیم خواهد شد همان چیزی که در کوبا می بینیم راه ونزئلا از کوبا از نظر رسیدن به سوسیالیم جداست راه ونزئلا راه مارکس است نه لنین در ضمن مارکس می گوید دوران انتقال دورانی طولانی وپر طلاتم خواهد بود دورانی که وسیعترین مبارزهء طبقاتی بین پرولتاریا وبورژوازی در می گیرد . فقط دموکراسی می تواند راه انتقال را تضمین کند ونیروهای مولده را رشد دهد وجامعه را از بی فرهنگی که بزرگترین مانع برای رشد نیروهای مولده است ؛نجات دهد بکوشیم تا به عنوان یک سوسیالیست بنابه وظایف بین المللی مان به این جنبش یاری رسانیم وکاستی هایش را از نظر سیاسی حل کنیم   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.