شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹ - ۳۰ ژوئیه ۲۰۱۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

آخرين ديدار با مصدق

پروانه فروهر

پروانه فروهر - چهارشنبه 1 آذر 1385 [2006.11.22] خاطره ي آخرين ديدار مصدق با نفس كشيدن هاي آرام ، در فضاي غم آلود اتاق شماره ي 63 بيمارستان نجميه و نگاه بي اميد پرشك جوان و پرستار مهربان كه تمامي شب را بر بالينش نگران چشم دوخته بودند ، چه تلخ در ذهنم نشسسته است .آن شب را تا سپيده به نماز ايستادم و با تمامي دل سال ها و روزهاي خوب باقي مانده ي عمرم را پيشكش كردم . چشمهايم و قلبم را به نذر نهادم تا مگر مصدق بهبود يابد و بماند تا دشمن را به همت «هم ميهنان عزيزش» و «فرزندان مبارزش » از پاي در آورد و او، آن دريا دل، آن معيار پاكي و آزادگي، آن شرف مطلق، ميهن را آزاد و سربلند بار ديگر نظاره كند . صبحگاهان با چشماني از غبار غم به خون نشسته و جسمي درد آلود و قلبي پر از اندوه ، چنان مرغي كه انتظار تير صياد مي كشد ، بي تاب از اين سو به آن سو مي شدم كه صداي بغض آلود «مريم» از آن سوي سيم تلفن دنيا را بر سرم كوبيد . سيل اشك بودم كه فرو مي باريد. هر چه بيشتر مي گريستم، غم افزون تر مي شد . جاده طولاني و تاريك جلو ي چشمم گويي تا ابديت كشيده شده بود. ولي سرانجام به بيمارستان رسيدم. كشاورز صدر و باقر كاظمي كه خدا رحمتش را بر هر دوي آنها ارزاني دارد، روي پله اشكريزان نشسته بودند. صداي گريه ي اين دو يار وفا دار پيشوا هنوز در گوشم زنگ مي زند. دكتر غلام حسين خان مصدق تلفني پيرامون وصيت پيشوا با هويدا صحبت كرد و نتيجه اين شد كه اجازه ي دفن در گورستان شهداي سي ام تير به رغم وصيت مصدق داده نشد و پس از مشورتي كوتاه، فرزندان تصميم به خاكسپاري در تبعيد گاه گرفتند . جسم بي جان مصدق، آن راه گشا، آن دشمن شكن كه هراس از شكوه خاطره اش نيز شاه را به لزره وا مي داشت، به آمبولانس منتقل گرديد. نزديك در بيمارستان دربان قديمي گوسفندي قرباني كرد و سپس به راه افتاديم . آمبولانس آژيركشان و سرعتي سرسام آور مي رفت و انگشت شمار ياران مصدق و نزديكانش در خطي از اشك او را دنبال مي كردند . در ابر آلود غمناك آن صبح به سوي احمد آباد روان شديم. گريه امانم نمي داد. با خود مي انديشيديم كه چه روزها و چه شب ها آرزوي ديدار پيشوا در احمد آباد در دلم پركشيده و اينك راهي احمد آباد، ولي چه تلخ و دردناك. جاده ي اتوبان و سپس جاده ي قزوين. در دوراهي آبيك وارد جاده ي خاكي شدي . من در ذهنم احمد آباد را بارها تصوير كرده بودم و عجيب كه آن تصوير چقدر با واقعيت نزديك بود. جاده ي خاكي، ريل راه آهن و دشت زير گندم . آبي كه خروشان از چاهي بدر مي آمد و از بلندي فرو مي ريخت و سرانجام در بزرگ رنگ و رو رفته ي قلعه ي احمد آباد، به يكي پس از ديگري رسيديم . پس از رسيدن آمبولانس، روستاييان احمد آباد از هر سو دوان دوان به قلعه آمدند. پيرمردي كه كلاه نمدي بر سر و چهره اي مهربان داشت، گريه كنان آمد و گوشه ي ديوار نشست و در تمام مدت آيه هايي كه از قرآن قرائت كرد. چنان صميمي مي خواند كه غلط ادا كردن زير و بم كلمات را از ياد مي بردي. پشت اتاقك چوبي سبز رنگ متحركي كه روي جوي آب قرار داشت و مي گفتند مصدق روزهايي كه باد تند مي وزيد در آن مي نشست ، پرده ي سفيدي كشيدند تا مقدمات غسل فراهم گردد . ياران روزهاي تنهايي پيشوا، روستاييان صميمي و مهربان احمد آباد با چشماني سرخ از گريستن در جنب و جوش بودند. وقتي همه چيز آماده شد دستهاي دكتر سحابي كه تازه از زندان آزاد شده بود آخرين شستشوي بدن مصدق را انجام داد . در آن غربت نيمروز باد زوزه كشان به هر سو مي دويد تا مگر به رغم كوشش وحشتناك دستگاه سانسور فاجعه را همه جا فرياد كند و صلا در دهد كه شير پير در زنجير ، چشم از جهان پر نيرنگ و فريب فرو بست. روستاييان، آن ياران روزهاي تنهايي، خشم، اندوه و نگراني پيشوا، چهره بر خاك مي ماليدند و زار زار مي گريستند . ظهر هنگام بچه هاي مدرسه نيز به اين گروه سوگوار پيوستند و آن «هميشه پدر» را ميان اشك هاي كودكانه طلب كردند. پسركي نگران لباس عيدي بود كه هر سال «بابا» براي آنها تهيه مي كرد و دختركي مهرباني هاي او سر داده بود و مي پرسيد كه جاي خالي او را چه كسي پر خواهد كرد . آنروزها مصدق كنار پله ها مي نشست و بچه ها را به آب نباتي كه در جيب داشت، مهمان مي كرد . . . آه كه ياد آن روزها چه تلخ و پر اندوه بر سينه مي نشيند . زني زاري كنان مي گفت : «نگو آدمي مرده كه عالمي مرده ». و زن ديگري كه چهره ي گندمگون لاغرش را سيل اشك پوشانده بود، ناله مي كرد كه «ديگر از دست و پاي اين زنداني زنجير ها را باز كنيد» . با دستهاي مهندس حسيبي كه چهره اش يادآور مبارزه هاي ملي شدن صنعت نفت است و نگاه مهربانش گوياي ايمان بي پايانش و داريوش فروهر رهروي راستين و وفا دار راه مصدق كه او هم به تازگي از زندان آزاد شده بود و با كمك بچه هاي ده كه خاك مي بردند و سنگ مي آوردند، مزار مصدق كنده و آماده شد . با رسيدن آيت الله زنجاني همه به نماز ايستادند . كشاورز صدر بر خلاف هميشه ساكت بود و به پهناي صورت اشك مي ريخت . ك - استوان نويسنده ي كتاب موازنه ي منفي كه خدا رحمتش كند و دكتر صديقي كه در آخرين لحظات افسرده و غمين با حلقه ي بزرگي از گل رسيد. سرهنگ مجللي از ياران جوان مصدق، هوشنگ كشاورز صدر، حسن پارسا، منصور سروش و منوچهر مسعودي و ديگران كه از آنها كسي جز خانواده ي مصدق كسي را به ياد نمي آورم، بودند . نماز در محيطي بيشتر شبيه افسانه بر پا گرديد و مصدق كه وصيت كرده بود در مزار شهداي سي ام تير به خاك سپرده شود بنا بر سنت اسلامي به گونه ي امانت به خاك سپرده شد و بدينسان احمدآباد كه نزديك سي سال تبعيدگاه اين رهبر پر خروش و تسليم ناپذير بود، براي مدتي كه آنروز نمي توانستيم درازاي آن را تصور كنيم مزار او نيز گرديد . سي سال از زندگي تاريخ آفرين سردار پيردر دهكده ي كوچك و قلعه ي نيم ويران احمد آباد سپري گرديد و عجيبا كه به هنگام مرگ نيز به همانجا آورده شد .دوازده سال پيش در نخستين ساعات بامداد چهار دهم اسفند ماه قهرمان مبارزه هاي ضد استعماري و ضد استبدادي ديده از جهان فرو بست و مرگش نيز چنان زندگي اش بارور و سرشار از پيام مقاومت و تداوم گرديد . مصدق، دليل راه، معيار پاكي و آزادي و رقمزن سياست مبارزه ي منفي، از جواني تا مرگ در يك خط بي تزلزل و بي انحراف بر عليه ستم و بي داد و سلطه ي بيگانه جنگيد . پيگير و بي امان مبارزه كرد و در اين راه از هيچ كوششي دريغ نورزيد . خبر درگذشت او را روزنامه هاي اطلاات و كيهان در دو جمله اعلام كردند و استبداديان از نشر تسليت نيز جلوگيري به عمل آوردند . نام مصدق چنان خشمي در دل پاسداران فساد ايجاد كرد كه بيست و پنج سال به جرم داشتن عكسي از او و گفتن كلامي درباره اش، زندان و شكنجه انتظارمان را مي كشيد و من خوب به ياد دارم كه يك سال تمام از ديدار همسرم به دليل آن كه درختي در حياط قزل قلعه به مناسبت سالروز مرگ پيشوا نشانده بود محروم شدم. خدا را سپاس كه همه آن سالهاي سياه و نكبت بار پايان يافته و ثمر آن زندان ها، مقاومت ها، شكنجه ها و شهادت ها امروز هواي پاك آزادي است كه ميهن سوخته ي ما را مي رود به بوستاني از گلهاي رنگارنگ بدل سازد . دشت هايمان را بارور كند و خاطره ي اندوهمان را زلال شادي بخشد و آسمان ابر آلودمان را رنگين كمان پيروزي بپوشاند .باشد كه فردا بر شانهايمان تابوت هميشه پييشواي نميراي ميهن، مصدق بزرگ را بنهيم و راهي مزار شهداي سي ام تير گرديم و خاطر او را كه در پايان عمر از سردي فضاي ميهن، از داغ جوانان به خون خفته و از ويراني و نابساماني كشور آزرده بود، رضا بخشيم و نامش را كه بر تارك تاريخ نشسته، از غبار تزوير و ريا و انحصار طلبي پاك كنيم . چنين باد . * اين مقاله، در سال 58 به مناسبت زادروز مصدق در نشريه ي جبهه ي ملي به چاپ رسيده است.

منبع: 1 آذر 1385 - روز




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
پروانه فروهر:


يافت نشد.


[تاریخ ارسال: 19 Nov 2009]  [ارسال‌کننده: رضا جوهری زاد ه]  [  ]  
خدا رحمت کند هم مصدق و هم پروانه فروهر را ای لعنت بر این آخوندها ولی با لعنت کار درست نمیشود باید اینها را نابودشان کرد   

  


[www.didgah.net] [email: info@didgah.net] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.