شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ - ۲۴ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

نگذاریم چشمه را تلخ کنند
به یاد جاودانه فروغ آزادی شکر محمدزاده

نگاه ايرج مصداقي

ایرج مصداقی

نگذاریم چشمه را تلخ کنند

به یاد جاودانه فروغ آزادی شکر محمدزاده

 

هیجدمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی است، زندانیانی که به سبعانه‌ترین شکل قتل‌عام شدند.

و من همچنان به فکر یارانم هستم

«که خونشان هنوز گرم است

و آوایشان هنوز پنجره را می‌لرزاند

و نگاهشان هنوز چراغ خاطره‌هاست»

به فکر یارانم هستم که چون زیباترین شکوفه‌ها بر دار مرگ، زیستنی دوباره را آغاز کردند.

 

با این همه متأسفانه امروز تعدادی را تلاش بر آن است که نه تنها وابستگی سیاسی آن‌ها را انکار کنند بلکه آنان را آماج تهمت‌های غیرمنصفانه خود نیز قرار دهند. به تیتر و عنوان سخنرانی‌های انجام گرفته در بعضی از به اصطلاح مراسم‌هایی که برای بزرگداشت یاد جانباختگان کشتار ۶۷ برگزار شده توجه کنید. هدف اصلی آن‌ها محکوم کردن کشتار زندانیان سیاسی و این جنایت بزرگ نیست. آن‌ها بیش از هر چیز به دنبال مطامع و منافع سیاسی خود هستند.

از آن‌ها که به گذریم به مورد دیگری بر می‌خوریم.

فریبا مرزبان هوادار سابق اقلیت و همکار سایت «هنرمندان در تبعید» که از مجاهدین هواداری می‌کند، همزمان با هیجدهمین سالگرد کشتار ۶۷ در مقاله‌‌ی خود بدون آن‌که درنگی کند، زیرکانه غیرمنصفانه‌ترین و غیرواقعی‌ترین اتهامات را در قالب یادی از «اشرف فدایی» یک شهید مجاهد، متوجه کسانی می‌‌کند که امکان دفاع از خود را ندارند و متأسفانه این اتهامات در سطح وسیعی از طریق سایت‌های اینترنتی پخش می‌شود. او در مقاله‌ی خود که در سایت هنرمندان در تبعید نیز آمده می‌نویسد:

دليل دومِ برپايی بندِ قرنطينه، پی بردن به تشکيلات درونِ زندانيان مجاهد در زندان و از ميان آن‌ها توابين تاکتيکی بود. تعدادی از زندانيان مجاهد در زندان کار می‌کردند و به عنوان مسئول بند، همه کارها و ملاقات‌های زندانيان را کنترل می‌کردند. (عفت خليلی، شکر محمدزاده ، فرزانه عمویی از عاملين اصلی بودند و بعدها در زندان دفاع از سازمان مجاهدين نکردند، در عوض، مواضع جمهوری اسلامی را پذيرا شدند و بر همين اساس برای فرار از شکنجه و حفظ جانشان اقدام به همکاری کامل با مسئولان زندان نمودند. با استناد به گزارش‌های آن‌ها، بسياری از مجاهدان و کمونيست‌ها تحتِ شکنجه قرار گرفته و تعدادی نيز اعدام شدند) [1]

در طول یک سال گذشته تحقیق گسترده‌ای در رابطه با «واحد مسکونی» [2] مخوف‌ترین شکنجه‌گاه رژیم (که به زندانیان زن هوادار مجاهدین اختصاص داشت) داشته‌ام و از نزدیک با تعدادی از ساکنان آن که تاکنون به دلایل مختلف سکوت اختیار کرده بودند، گفتگو کرده‌ام. صدها ساعت یا به درد دل آن‌ها گوش کرده‌ام و یا خاطراتشان از آن روزهای هول و وحشت را خوانده‌ام.

با آن که خود دهسال زندان بوده‌ام و فراز و نشیب‌های فراوانی را پشت سر گذاشته‌ام اما داستان زندگی‌ آن‌ها و شرارت و بی‌رحمی رژیم در تصور من نیز نمی‌‌گنجد. نتیجه‌ی تحقیقاتم را به زودی در قالب گزارش جامعی از واحد مسکونی در چاپ دوم کتاب «نه زیستن نه مرگ» و همچنین بر روی اینترنت انتشار خواهم داد تا به این ترتیب ضمن بیان گوشه‌هایی از واقعیت، سره از نا سره نیز تشخیص داده شود. فرزانه عمویی و به ویژه شکر محمد زاده که ذکرشان در نوشته فریبا مرزبان رفته از اصلی‌ترین قربانیان واحد مسکونی بودند. اما بر گردیم به اصل موضوع.

فریبا مرزبان در سال ۶۲ به گوهردشت منتقل و در سال ۶۴ آزاد شد. لااقل از سال ۶۱ به بعد فریبا مرزبان با شکر محمدزاده و فرزانه عمویی در یک زندان نبوده است. او چگونه می‌تواند در رابطه با این افراد به سادگی اظهار نظر کند؟

شکر محمدزاده در آبان ۶۱ جزو اولین سری زنانی بودند که تنبیهی به گوهردشت فرستاده شدند و سپس در اردیبهشت ۶۲ به قزل‌حصار بازگردانده شد و در واحد مسکونی که حتا تصور شرایط آن هم مو بر اندام انسان راست می‌کند، به بند کشیده شد.

آیا فریبا مرزبان در تنهایی از خود سؤال کرده است، چگونه امکان‌پذیر است که رژیم او را که زندانی مقاومی هم بوده‌ در سال ۶۴ از زندان آزاد ‌کند ولی افرادی مثل شکر محمد زاده و فرزانه عمویی را که به قول او «...در زندان دفاع از سازمان مجاهدين نکردند، در عوض، مواضع جمهوری اسلامی را پذيرا شدند» و یا حتا «برای فرار از شکنجه و حفظ جانشان اقدام به همکاری کامل با مسئولان زندان نمودند» تا سال‌ها بعد نیز در زندان نگاه ‌دارد؟

چگونه ممکن است فریبا مرزبان که مقاوم هم بوده در سال ۶۴ از زندان آزاد شود اما شکر محمد زاده‌ که به قول فریبا مرزبان با استناد به گزارش‌های او، «بسياری از مجاهدان و کمونيست‌ها تحتِ شکنجه قرار گرفته و تعدادی نيز اعدام شدند» تا سال‌ها بعد در زندان باقی بماند و عاقبت در کشتار ۶۷ که زندانیان سرموضعی را به دار می‌کشیدند، اعدام شود؟

آیا این رژیم و مسؤلان آن عقل و درایتی هم داشتند؟‌ آیا به منافع خود هم آشنا بودند؟ آیا شده یک بار از خود سؤال کنیم چرا رژیم زندانیان مقاوم اعم از مجاهد و مارکسیست را آزاد می‌کرد ولی همکاران خودش را همچنان در زندان نگاه می‌داشت و به جوخه‌ی اعدام می‌سپرد؟

عفت خلیلی و فرزانه‌‌ عمویی از مسئولین تشکیلات بند بخشی از زندانیان مجاهد در بند ۴ قزل‌حصار بودند که سرنوشتی متفاوت از هم داشتند. عفت خلیلی تنها کسی بود که در اداره بند ۴ عمومی در سال ۶۰-۶۱ که هنوز جریان توابین قوام و انسجامی نیافته بود و زندانبانان نیز از تجربه‌ی لازم برخوردار نبودند، شرکت داشت. او مثل بسیاری از زندانیان بعدها در زیر فشارها شکست و به جرگه‌ی توابین پیوست و بیشترین فشار را روی زندانیان و دوستان سابق‌اش وارد کرد.

اما فرزانه عمویی اساساً به خاطر موقعیتی که داشت نمی‌توانست تحت عنوان  "توبه تاکتیکی کرده "  در اداره‌ی بند شرکت کند. او در پاییز سال ۶۰ بدون آن که اطلاعاتش لو برود از زندان آزاد و سپس در زمستان همان سال دوباره دستگیر و به زیر شکنجه برده شد. مقامات دادستانی به دروغ نام او را جزو کسانی معرفی کرده بودند که در خانه‌ی موسی خیابانی زنده دستگیر شده است. از آن‌‌جایی که وی با فریب حاج ‌داوود رحمانی از قزل‌‌حصار آزاد شده بود مورد کینه و عداوت شدید او و مقامات دادستانی قرار داشت و به همین دلیل هیچ‌گاه نمی‌توانست مصدر مسئولیتی در زندان قرار گیرد. این کینه و دشمنی تا آن‌جا بود که بعدها نیز با وجود وضعیت وخامت بار روحی که داشت از آزاد کردن او سرباز می‌زدند و از او به عنوان اهرم فشاری روی دیگر زندانیان استفاده می‌کردند. البته در این جا نیز او خود اولین قربانی سیاست رذیلانه رژیم بود و بیشترین فشارها را تحمل می‌کرد. حضور حمید اسدیان (یکی از مسئولین مجاهدین) همسر فرزانه عمویی در خارج از کشور حساسیت رژیم روی او را افزایش می‌داد. فرزانه عمویی جزو آخرین زندانیان سیاسی زن بود که در سال ۷۰ از زندان آزاد و متعاقباً در آسایشگاه روانی امین آباد بستری شد.

شکر محمدزاده یکی از زندانیان سیاسی مقاوم و مورد احترام همه بود. شخصیت او آمیزه‌ای بود از متانت، صبوری، آرامش و طمأنیه که احترام همه را بر می‌انگیخت. او به خاطر شخصیت گیرایی که داشت مورد نفرت و کینه حاج‌داوود و مقامات دادستانی قرار داشت. وی هیچ‌گاه در اداره بندها مسئولیت و دخالتی نداشت و اساساً با چنین شیوه‌‌هایی نیز موافق نبود. وی در تشکیلات زندانیان مجاهد نیز دارای مسئولیتی نبود و این واقعیت از نگاه بازجویان نیز به دور نبود. به همین خاطر در دوران شکنجه و بازجویی در واحد مسکونی با  مسئولین تشکیلات مجاهدین در زندان که جداگانه نگاهداری و بازجویی می‌شدند نبود. وی نه تنها در طول زندان بلکه به گواه کسانی که در سخت‌ترین روزها و به ویژه در واحد مسکونی - که هیچ چیز انسان پوشیده نمی‌ماند- همراه او بودند، بیشترین مقاومت‌ها را از خود نشان داد. این در حالی بود که از بیماری شدید معده رنج می‌برد و شش ماه مدام حالت تهوع شدید داشت و بالا می‌آورد، بدون آن که تحت کوچکترین مداوایی قرار گیرد.   

فرزانه عمویی از سال ۶۳ دچار بیماری روانی شدید بود و نمی‌توانست دارای موضع سیاسی باشد و یا از جریانی دفاع کند. شکر محمدزاده تا روزی که زنده بود از مواضع سازمان مجاهدین خلق دفاع کرده و عاقبت به خاطر آرمان خود و به عنوان تنها بازمانده واحد مسکونی در کشتار ۶۷ جاودانه شد.

نمی‌دانم فریبا مرزبان «بسیاری» را که آنان به اعدام داده‌اند از کجا آورده است، ولی بعید می‌دانم او بتواند نام حتا یک زندانی مجاهد یا کمونیست را بیاورد که به خاطر گزارش فرزانه عمویی و به ویژه شکر محمد زاده اعدام شده باشد. این در حالی است که حتا پس از دوران سخت واحد مسکونی نیز شکر دارای اطلاعات زنده در مورد کسانی که دستگیر نشده بودند، بود.

شاید برای کسانی که که جویای واقعیت هستند جالب باشد بدانند که شکر محمد‌زاده تنها ساکن شکنجه‌گاه واحد مسکونی بود که اعدام شد و بقیه همگی آزاد شدند.

این تنها مورد نیست. فریبا مرزبان در مورد دوست، همرزم و هم‌بند سابقم حمزه شلالوند که در قتل‌عام ۶۷ جاودانه شد نیز در صفحه‌ی ۱۸۱ خاطرات خود می‌نویسد:  "حمزه به هیچ گروه و دسته سیاسی وابسته نبود " . نمی‌دانم به چه دلیل فریبا مرزبان وابستگی سیاسی حمزه را نفی می‌کند. آیا نفی وابستگی سیاسی حمزه چیزی بر توانایی او می‌افزاید؟ در حالی که حمزه نه تنها در ارتباط با مجاهدین دستگیر شده بود بلکه یکی از هواداران استوار، شوریده‌‌ و معتقد مجاهدین بود و در بیان و دفاع از آن شکی به خود راه نمی‌داد و بارها در زندان بهای آن را به سنگینی پرداخته بود. در او ترس و واهمه جایی نداشت و در دفاع از مجاهدین در هیچ شرایطی کوتاه نمی‌آمد. از آن‌هایی بود که هر چه بیشتر تحت فشار قرار می‌گرفت آبدیده تر می‌شد و جان‌سخت‌تر. چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم، واقعیت این است که حمزه شلالوند با عشق به مجاهدین بر سر دار جاودانه شد.

دوستان، زندانیان سیاسی سابق!

امروز بزرگترین وظیفه ما بیان واقعیت است، واقعیت آن‌چه که بر ما و نسل ما گذشت. نبایستی اجازه داد حقیقت دست‌خوش ضدیت‌ و یا رقابت این و آن با گروه‌های سیاسی شود.

امروز که پای شکر محمد‌زاده و حمزه شلالوند را به خاک سرد و سیاه بسته‌اند، امروز که آنان را زبان سخن گفتن نیست، سکوت ما جایز نیست. «سکوت یعنی سفر به سرای سقوط».

جرا باید شکر محمد زاده که در واحد مسکونی

«بی اشک و بی صدا

تنهایی خلق را می‌گریست »

او «که یک قطره اشکش

از آب هفت دریا پاکتر

و درکش از عشق

پرشورتر از شوق شقایق بود»

این چنین مورد بی مهری و دشمنی قرار گیرد؟

او که «در سیاه‌ترین لحظه‌های درد

انسان روشن را تفسیر می‌کرد»

چرا این‌چنین سیاه ترسیم می‌شود؟‌

چرا به جای آن که «مثل نسیمی اشک‌هایش را از گونه‌اش بشوییم»، به سیمای پرفروغش چنگ می‌کشیم؟

 

دوستان، زندانیان سیاسی سابق، کسانی که این نوشته را می‌خوانید، اجازه ندهید حتا

«دستی، بی‌نهایت زیبا

مثل بادی

دریچه‌ی نگاهتان را ببندد

و مه، غبار روی دو دیده‌‌ تان شود»

 

عمیقاً معتقدم امروز نه به عنوان یک همرزم، همراه و یا هم‌بند پیشین، بلکه به عنوان یک انسان نبایستی اجازه دهیم حق فرزانه عمویی که به خاطر تحمل سبعانه‌ترین فشارها دچار بیماری حاد و پیشرفته روانی شده، ضایع شود.

چرا این همه ظلم در رابطه با مادری که به خاطر فشارها و شکنجه‌های‌ رژیم حتا قادر به شناسایی فرزند خود نیست روا داشته می‌شود. چه چیزی را می‌خواهیم ثابت کنیم؟‌ در مورد چه چیز می‌خواهیم روشنگری کنیم؟ آنان که در واحد مسکونی در زیر شدید‌ترین فشارها بودند در آخرین روزهای واحد مسکونی فرزانه را درحالی که سرپا ایستاده بود و اجازه خوابیدن نداشت دیده بودند.

 

«پنجره را بگشاییم

تا جهان و چشم‌های تماشاگر او

چون دو آشنا

آشتی کنند»

 

متأسفانه فریبا مرزبان گاه حتا در بیان واقعه‌ای که از نزدیک دیده نیز دقت لازم را ندارد. هر چند اشتباه او در آن‌جا چندان مهم نیست(چرا که هتک حرمتی از کسی نشده) و به راحتی می‌توان آن را تصحیح کرد، مثل نمونه‌ی زیر که او در رابطه با دیدارش از پیکر‌های شهدای ۱۹ بهمن می‌نویسد:

بین جنازه‌ها، موسی خیابانی بود و محافظش که شباهت بسیاری به او داشت. اصلاح صورت، آرایش مو و لباسشان( از جنس جین) مثل هم بود. یک تیر به قلب خیابانی اصابت کرده و او برای همیشه آرمیده‌ بود. تیری هم به قلب بدل او خورده بود. بدلش را در زیر پاهای او قرار داده بودند. آذر رضایی ، همسر موسی خیابانی ، که ۷ ماهه باردار بود. اشرف ربیعی ، همسر اول مسعود رجوی و دیگر زنان، که نام آن‌ها را از خاطر برده‌ام، با جویدن کپسول سیانور مرده بودند. بر اساس گزارش دادستانی ، بقیه مردان گروه حین فرار بر اثر تیراندازی کشته شده بودند. ....با دیدن جنازه‌ها برای من سؤالاتی پیش آمده بود. مثلاً این که چرا همه مردان گروه فقط یک گلوله به قلبشان خورده و هیچ گلوله‌ای هدر نشده بود یا به عضو دیگری از بدن آن‌ها اصابت نکرده بود؟...از شواهد معلوم بود که خانه‌ آن‌ها در خیابان شهید عراقی از مدت‌ها پیش تحت نظر و محاصره سپاه پاسداران و سازمان اطلاعات بود.[3].

خانه‌ی مورد نظر نه در خیابان شهید عراقی که واقع در ابتدای خیابان پاسداران است، بلکه در خیابان زعفرانیه، بن بست کوه بن قرار داشت که تا محل مورد نظر فریبا مرزبان فاصله زیادی دارد.

موسی خیابانی محافظ و بدلی نداشت که شبیه به او باشد. بعد از گذشت ۲۵ سال از وقوع حادثه و انتشار نام، عکس و زندگینامه شهدای ۱۹ بهمن توسط سازمان مجاهدین خلق، تکرار شایعات درون زندان، کمکی به بیان حقیقت نمی‌کند. این شایعه اصولاً از سوی کسانی دامن زده می‌شد که پیکرها را ندیده بودند و یا دچار توهمات و اسطوره‌سازی‌های خاص خود بودند. در زندان بعضی‌ها به خود من می‌گفتند اگر بدل موسی همراه او شهید نشده بود رژیم شک داشت که موسی را کشته است. در حالی که من جزو کسانی بودم که در اولین ساعات و در زیرزمین ۲۰۹ اوین از نزدیک پیکر آن‌ها را دیده بودم و به دستور لاجوردی دقایقی را در اتاق و بالای سر آن‌ها گذرانده بودم و چنین بدل و شباهتی را ندیده بودم.   

برخلاف روایت فریبا مرزبان، بایستی تأکید کنم که آذر رضایی پشت سرش کاملاً منهدم شده بود و در یک پنبه بزرگ قرار داشت. اشرف ربیعی هدف گلوله‌های متعدد قرار گرفته بود، به طوری که ملحفه‌ای که روی پیکرش را پوشانده بود نیز خونی بود. لاجوردی آن‌ها را دانه دانه به من نشان می‌داد و معرفی می‌کرد. فردی که بعدها فهمیدم مهشید فرزانه‌سا بوده، نیمی از بدنش در اثر انفجار از بین رفته بود. بدن خونین یکی دیگر از زنان مجاهد که صورتش سیاه شده بود، نشان می‌داد که وی نیز مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. به جرأت می‌توانم بگویم، هیچ یک از جنازه‌ها سالم نبود. تنها جنازه‌ای که سالم به نظر می‌رسید، پیکر موسی خیابانی بود که از پشت و در محل قلب مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود و از جلو چیزی مشخص نبود. در میان مردها، حسن مهدوی در اثر انفجار تقریباً چیزی در شکم نداشت، محمد مقدم سینه و شکمش هدف گلوله‌های متعدد قرار گرفته بود. در میان همان پیکرهایی که خانم مرزبان یک روز بعد دیده بود، سعید سعیدپور نیز قرار داشت که بدنش بر اثر انفجار نارنجک متلاشی و یک دست‌اش قطع شده بود و برادرش سیامک هم پیکر او را در میان‌ شهدا دیده بود. من حداقل یک روز قبل از فریبا مرزبان و  در همان ساعات اولی که پیکرها را به اوین آورده بودند، آن‌‌ها را دیده بودم.

 

فریبا مرزبان در بیان وقایع تاریخی که نمی‌توان در آن شک و شبهه‌ای داشت نیز دقت لازم را نمی‌کند و ملاحظات ایدئولوژیک را مقدم بر واقعیت می‌داند. مثلاً او در کتاب خاطرات خود می‌نویسد:

گرچه ماهیت لاجوردی معدوم بر همگان آشکار است، اما لازم می‌دانم توضیح مختصری در باره او و همدستانش بنویسم. او که دادستان زندان اوین و دیگر زندان‌های کشور بود، قبل از انقلاب ۱۳۵۷ به واسطه عناصر ساواک دستگیر و زندانی شده بود، اما خیلی زود به همراه ۶۴ نفر دیگر از زندانیان که همگی مسلمان بودند و دم از خدا و قرآن می‌زدند، از مخالفت با رژیم پهلوی دست برداشتند و در صفحه تلویزیون ظاهر شده و از عملکرد خود اظهار ندامت کردند. از میان این آقایان لاجوردی، عسگراولادی ، باهنر ، رجایی ، کچویی و عده‌ای دیگر پس از انقلاب از عناصر برجسته حکومتی شدند. .... پیش از لاجوردی، کچویی رئیس زندان اوین بود، یعنی همان کسی که به پیشنهاد اعلام ندامت از طرف مقامات زندان پهلوی، بلافاصله انگشت اشاره‌اش را به نشانه موافقت بالا گرفته بود. [4]

متأسفانه روایت فریبا مرزبان فاصله زیادی با حقیقت دارد. لاجوردی تنها دادستان انقلاب اسلامی مرکز بود. موضوعی که فریبا مرزبان به آن اشاره می‌کند مربوط به ۶۶ نفری است که در ۱۵ بهمن ماه ۱۳۵۵ درخواست عفو کرده، شاهنشاها سپاس گفته و از زندان‌ آزاد شدند. محقق ارجمند، آقای هم‌نشین بهار که سالیان زیادی را در دوران شاه و خمینی در زندان به سر برده، در مقاله‌ای که در سایت‌های اینترنتی منتشر شد، ضمن تحقیق جامع و مستندی، نام و نام خانوادگی این افراد را ذکر کرده‌اند.

بر خلاف روایت فریبا مرزبان ، رجایی، لاجوردی و کچویی در میان کسانی که شاهنشاها سپاس گفتند نبودند. نه تنها لاجوردی بلکه دیگر زندانیان مذهبی که فریبا مرزبان از آن‌ها نام می‌برد خیلی زود از اعتقادات خود دست بر نداشتند. عسگراولادی ، حاج مهدی عراقی و محی‌الدین انواری بیش از ۱۲ سال در زندان بودند، لاجوردی مجموعاً  طی سه بار دستگیری هشت سال و نیم زندان بود، باهنر اساساً زندانی نبود که بخواهد عفو نامه بنویسد. برخلاف روایت فریبا مرزبان، تعداد زیادی از کسانی که عفو نامه نوشته و شاهنشاها سپاس گفته و با اظهار ندامت از زندان آزاد شدند، سابقاً مارکسیست بودند و نه «همگی مسلمان» و کسانی که «دم از خدا و قرآن می‌زدند». سردمدار جریان شاهنشاها سپاس و کسی که در مراسم مزبور به نمایندگی از سوی زندانیان نادم صحبت کرد، منوچهر سلیمی‌مقدم نام داشت که هم‌پرونده گلسرخی و دانشیان بود. لزومی به ذکر دیگر اسامی نمی‌بینم. موضوع انگشت بلند کردن در زندان قصر نیز ربطی به کچویی نداشت، محمدعلی رجایی چنین کاری کرده بود که شرح آن در نشریات چاپ داخل کشور هم آمده است. چنان که مشاهده می‌شود کمتر داده‌ای در این متن هست که درست باشد.

 

امیدوارم فریبا مرزبان با پرس و جو از کسانی که از نزدیک در جریان وقایع بوده‌اند خود به تصحیح اشتباهش همت کند و از ظلم بزرگی که در حق فرزانه عمویی و به ویژه جاودانه فروغ آزادی شکر محمد‌زاده روا داشته پوزش بخواهد.

 

 Irajmesdaghi@yahoo.com

___
  1-  http://www.iranianartistsinexile.org/index.php?option=com_content&task=view&id=1254&Itemid=99999999
 2-   محلی در زندان قزل‌حصار که در آن زنان مجاهد به مدت ۱۴ ماه زیر شدید‌ترین فشارهای روحی و جسمی قرار داشتند. در این مدت آن‌ها دائماً توسط بازجویانی که ۲۴ ساعته در آن‌جا بودند مورد بازجویی و شکنجه قرار می‌گرفتند.
  3-  تاریخ زنده، فریبا مرزبان، چاپ اول صفحه‌های ۲۹۰-۲۹۳
   4- تاریخ زنده، فریبا مرزبان، چاپ اول، صفحه‌های ۲۹۵ – ۲۹۶.

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
ایرج مصداقی:



[تاریخ ارسال: 13 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: سیمین -م]  [  ]  
آقای مصداقی ممنون از شما که در این برهه‌ی سکوت، در مقابل بی عدالتی که از سوی خانم مرزبان بر شکر محمدزاده روا سکوت نکردید.
کتاب چشم در چشم هیولا نوشته‌ی هنگامه حاج حسن یکی زندانی سیاسی سابق مجاهد را بخوانید. او دوست نزدیک شکر بوده است. او ضمن شرح مفصلی از شکر محمدزاده و مقاومت‌های حماسی‌اش کتابش را به او تقدیم کرده و می‌نویسد:
«شکر و شکرها پرچمداران بی نام و نشان آزادی در برابر هیولای زن ستیز حاکم بر ایران برخاستند، چشم در چشم او دوختند و حرمت انسان و گوهر آزادی را پاس داشتند.»
آیا رواست در باره‌ چنین کسی تهمت و افترایی به این بزرگی زده شود و نفس از کسی هم در نیاید؟

  

[تاریخ ارسال: 13 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: ardeshir]  [ ardeshir-99@yahoo.se ]  
من شخصا هزار و يک انتقاد به مجاهدين دارم !!! اما در اين مورد بايد بگويم که س.مجاهدين اولين سازمانی بود که در تهيه ليست سراسری قربانيان رژيم ( چه مجاهد و يا غير مجاهد ) اقدام کرد و از تمامی شهدا تجليل کرد. متاسفانه در مجالس و کنفرانس های مختلفی که در رابطه با قتل عام زندانيان سياسی از سوی فعالين چپ برگزار شده به دفعات شاهد تعصبات ايدئولوژيک بوده ايم و کمتر اشاره ای به شهدای مجاهد ميشود و يا از طرف مجاهدين معمولا کسی را دعوت نميکنند. اپوزيسيونی که حتی بر سر تجليل از قربانيان رژيم با هم دعوا و ناسازگاری داره هرگز نميتونه خطر جدی برای سرگونی رژيم و وحدت توده ها بشود. در ضمن صادقانه بگم ،اگه من شخصا زندانی سياسی بودم و امکان آزادی در ازای نوشتن يک انزجارنامه بدست ميآوردم حتما اين کار را ميکردم. [ و اين مسئله با خيانت و همکاری اطلاعاتی يکسان نيست ] . اگه هم قرار باشه که کسی تحقير بشه اين جنايتکاران قرون وسطايی هستند که بايد تحقير بشوند نه اون نوجوانی که در حد خودش و توانش سعی کرد که خدمتی به مردم و آزادی بکند. با سپاس اردشير   

[تاریخ ارسال: 12 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: شهرام فاضل]  [ shahramfazel1360@yahoo.com ]  
دوستان گرامی به جای ناله و دلگیری از دوستان و دشمنان باید به فکر تشکل و مبارزه با رژیم ضد مردمی آخوندها بود. هنگامیکه "جو هیل" مبارزه کارگری آمریکا به ناروا در 1915 میلادی به اعدام محکوم شد در جواب رفیق خود گفت که بعد از مرگ او سوگواری نکنند و به جای آن متشکل شوند! حال به جای این ناله ها بهتر است به تشکل توده ها در مبارزه بی امانشان با رژیم جهل و جنایت فکر کرده و عمل کنیم و اینقدر خودمان را با موضوعاتی که به کوتاه شدن عمر رژیم خمینی کمکی نمی کند مشغول نکنیم! دست مجاهد و منافق و فدایی و لامذهب و بهایی و پیکاری و کومله و ملحد و مسلمان و کافر و ... درد نکند اگر با آن تیشه به ریشه حکومت روحانیان دین فروش خمینی صفت می زنند!   

[تاریخ ارسال: 12 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: ماهوان]  [  ]  
دوست عزیز گل کو . در نظر پیشین آمده بود: «...مگر مجاهدین به سی هزار مجاهد اعدام شده در قتل عام سال 67 اشاره نکرده اند؟(30 هزار!! آن هم فقط از مجاهدین!!) و مگر غیر مجاهدینی که خودشان را چپ لقب می دهند راست ترین قضاوت ها را در علل اعدام ها در سال 67 شب و روز تکرار نمی کنند؟ مگر حتی در تاریخ اعدام ها به عمد دهم شهریور را برجسته نمی کنند که خود را بیشتر بنمایانند؟ (در حالیکه اعدام های سال 67 از اوائل مرداد آغاز شد)...» متاسفانه آنچه نوشتم درست است. شما از قول من فرموده اید: « مجاهدین سی هزار شهید قتل عام 67 را متعلق به خود میدانند و حتی تاریخ قتل عام را به شهریور منتقل کرده اند.» و بعد نوشته اید این ها هیچکدام درست نیست. خواهش میکنم نوشته های مجاهدین را یک بار دیگر بخوانند و یک طرفه قضاوت نکنند.//
دوست عزیز گل کو ، اگرچه در برخی اسناد مجاهدین در کنار زندانیان مجاهد از لفظ «مبارز» هم استفاده میشود اما در لیست منتشر شده از سوی سازمان، به نام زندانیان مارکسیستی که تن به خواسته های پست هیئت قتل عام ندادند و اعدام شدند، اشاره ای نیست. مگر تحریف و سانسور شاخ و دم دارد؟ شما به کتاب قتل عام زندانیان سیاسی که توسط مجاهدین نوشته شده دوباره نگاه کنید می بینید روی «قتل عام سی هزار زندانی مجاهد» تاکید میکند.فصل دوم این کتاب و صفحه 24 از کشتار 30 هزار زندانی مجاهد حرف می زند. در صفحه 360 کتاب «قهرمانان در زنجیر» آمده: «منیره رجوي در مرداد 1367 همراه با 30 هزار زندانی مجاهد دیگر به شهادت رسید» گوئی حدود 450 نفر مارکسیستی که در سال 67 ااعدام شدند و به اعتقاد من که رقم سی هزار را بزرگنمائی میدانم، تقریبا یک دهم کل اعدام شدگان را تشکیل میدهند - اصلا وجود خارجی نداشته اند. اما انتقاد دیگر مرا شما دقیق نخوانده اید که مربوط نه به مجاهدین ، بلکه غیر مجاهدین بود . من نوشته بودم: مگر غیر مجاهدینی که خودشان را چپ لقب می دهند راست ترین قضاوت ها را در علل اعدام ها در سال 67 شب و روز تکرار نمی کنند؟ مگر حتی در تاریخ اعدام ها به عمد دهم شهریور را برجسته نمی کنند که خود را بیشتر بنمایانند؟ (در حالیکه اعدام های سال 67 از اوائل مرداد آغاز شد)...» در پایان یادآور می شوم شهدای قتل عام سال 67 همه و همه فرزندان شریف این ملت بودند و نباید آنان را در سلول تنگ پیشداوری های خویش و این گروه و آن گروه زندانی کنیم. با کمال احترام
  

[تاریخ ارسال: 12 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: گل کو]  [ http://golku.blogspot.com ]  
آقای مصداقی عزیز
تذکر شما به خانم مرزبان به جاست. اما شکر محمدزاده در موارد مختلف مورد قدردانی طرفداران مجاهدین قرار گرفته است. آن چه که من در مورد او خوانده بودم این بود که پرستاری بود که به جرم مداوای زخمیان مخالف رژیم دستگیر میشود اما در زندان مقاومت میکند و به همین دلیل به واحد مسکونی منتقل میشود. در آنجا در اثر شدت شکنجه تعادل روحی خود را از دست میدهد. اگر اشتباه نکنم در جایی خوانده بودم که حتی در سلول وقتی عکس خمینی را میدیدبه او ناسزا میگفت.شرایط جسمی اش هم خوب نبوده است. در قتل عام سال 67 به دلیل اینکه مدرک شکنجه رااز بین ببرند اعدام میشود. هیچ جا در باره اینکه او خیانت کرده باشد چیزی نوشته نشده است و همه جا از او با احترام یاد شده است. مقاله خانم مرزبان اولین جایی است که در باره شخصیت او به این شکل قضاوت شده که گمان میکنم یکی از اشتباهات متعددی باشد که در نوشته شان به چشم میخورد و امیدوارم تصحیح کنند.
دوستی ( جناب ماهوان) نوشته اند که مجاهدین سی هزار شهید قتل عام 67 را متعلق به خود میدانند و حتی تاریخ قتل عام را به شهریور منتقل کرده اند. این ها هیچکدام درست نیست. خواهش میکنم نوشته های مجاهدین را یک بار دیگر بخوانند و یک طرفه قضاوت نکنند. شاد و پیروز باشید.
  

[تاریخ ارسال: 12 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: ماهوان]  [  ]  
آقای ایرج مصداقی با پوزش از شما و خوانندگان محترم این یاداشت، اجازه می خواهم نکته مهمی را اشاره کنم . به نظر من قضاوت خیلی انسانی خانم مرزبان نسبت به کسانیکه خودشان هم میگویند قربانی رژیم آخوندی بوده اند، اشکالی ندارد و اصلا مانعی نیست که هر کسی بکوشد با نفی دیگران خود را اثبات کند. نفی که هیچ ، گاه باید دیگران را با ارزیابی های منصفانه و شرافتمندانه !! له و لورده کرد و قیافه حق به جانب هم گرفت. در یک کلام حق کشی خیلی هم عالی است. تازه مدتها پیش از خانم مرزبان، در صفحه 79 کتاب زندان (جلد دوم) ، که با ویراستاری آقای ناصر مهاجر تهیه شده ، خانم سودابه اردوان به قول خودشان قطره ای از اقیانوس !!! را در مورد «فرزانه عموئی» نگاشته بودند. برادر عزیز در این هوای دلگیر که درها بسته و سرها در گریبان است...در هنگامه غریبی که مهر و ماه غبارآلوده است و هیچکس با هیچکس نیست، شما انتظار خِرد و انصاف دارید؟ دوباره تکرار میکنم حق کشی خیلی هم عالی است و بی خود شما ایراد گرفته اید که چرا خانم مرزبان این یا آن ناروا را به شهدای راه آزادی یا امثال فرزانه که ساعتی ده بار اعدام می شود، نسبت داده اند. چرا ندهند؟ برادر عزیز اصلا حق کشی در بیشتر ما جاخوش کرده و نهادینه شده است. مگر مجاهدین به سی هزار مجاهد اعدام شده در قتل عام سال 67 اشاره نکرده اند؟(30 هزار!! آن هم فقط از مجاهدین!!) و مگر غیر مجاهدینی که خودشان را چپ لقب می دهند راست ترین قضاوت ها را در علل اعدام ها در سال 67 شب و روز تکرار نمی کنند؟ مگر حتی در تاریخ اعدام ها به عمد دهم شهریور را برجسته نمی کنند که خود را بیشتر بنمایانند؟ (در حالیکه اعدام های سال 67 از اوائل مرداد آغاز شد)داداش عزیز انصاف و بردباری همچون خدا مرده است . بگذارید یک مثال بزنم: آقای امیر انتظام که خود از قربانیان استبداد دینی است در کتاب خاطراتشان وقتی به ماجرای محمد رضا سعادتی می رسد به جای کلمه مجاهدین ، آگاهانه و البته مغرضانه می گوید منافقین!! --درست همانند آقای اکبر گنجی ،وقتی از توطئه قتل کشیش های مسیحی می نویسد، در صفحه 97 کتاب «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» - به جای مجاهد می نویسد منافق !! به عکس امثال مجاهدین بر رنجهای امیر انتظام این زندانی مقاوم و مظلوم مرهم نگذاشته اند. برگردیم به داستان فرزانه. آقای مصداقی اگر جز این در مورد امثال شکر محمدزاده یا فرزانه عموئی نوشته میشد، تعجب آور بود. دوست عزیز بر سیمای معصوم انصاف ، گرد و غبار حق کشی پاشیدن، رسم روزگار ما است. آیا نمی بینی نه زمان را درد کسی است نه کسی را درد زمان ؟...   

[تاریخ ارسال: 12 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: حمید بوطاریان]  [  ]  
فضولباشی که توان معرفی خود را نداری، چرا؟ مشخص است چون کسی نیستی، گذشته ای نداشته ای و آینده ای خواهید داشت در جعل و ابهام. اگر غیر از این باشد حداقل تو هم ادعا می کردی که زندانی سابق بوده ای!
شیوه اطلاعات گیری شما مرا به یاد استوار ساقی در زندان قزل قلعه می اندازد که به دنبال کشف و سر نخ از روابط دیگران بود. به شما چه ربطی دارد که رابطه من با خانم مرزبان چیست؟ بازجو هستید، بازپرس هستید چه کاره اید که باید به شما جواب بدهم؟ در نوشته تان سعی کرده اید که با طرح سوالات انحرافی، برای زیر پوشش قرار دادن سئوال اصلی تان که همان، کشف روابط است به تحقیق و تفحص ادامه بدهید.
شما پاسخ بدهید این اطلاعات را برای کجا می خواهید؟ و چه منظوری را دنبال می کنید؟
قبلاً، اولین سایتی که باز می کردم دیدگاه بود و این را در نظر خواهی تان هم گفتم و در تلاشهای آن روز دیدگاه هم بی هیاهو و بدون ذکر نام شرکت می کردم ولی امروز با رنگ و بویی که دیدگاه دارد رغبتی به باز کردن سایت ندارم.
من دوست همه آزادیخواهان و مبارزان هستم و در خارج از کشور آزادیخواه نشده ام. با خانم مرزبان همان ارتباط را دارم که با شکراله پاکنژاد داشته ام؛ که با فیض مهدوی، با سعید ماسوری، با دکتر ناصر زرافشان و با اکبر محمدی و 37 سال است که با جنبش فدایی دارم.
کارل مارکس می گوید: " تا زمانی که شیفته ایم و یا نفرت می ورزیم نشانه آن است که نمی شناسیم، پس مختار و آزاد نیستیم" .
با امید به آگاهی و رهایی توده ها، سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی.
  

[تاریخ ارسال: 12 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: شهرام فاضل]  [ shahramfazel1360@yahoo.com ]  
اینکه یکی ظاهرا به اسم " پریوش مبتکر" یک مشت دوروغ سر هم کرده و در ضمن ادعا کرده که زندانی سیاسی سابق نیز بوده نشان از این می دهد که وزارت آدمکشی با هدف بی اعتبار کردن زندانیان سیاسی از بند رها شده سابق با جعل نام مشغول دوروغ پراکنی در اینجا می باشد. چندی قبل نیز یک پیغام به آدرس من فرستاده شده بود توسط فردی با نام جعلی "پریسا" که ظاهرا علاقه مند بود با من بیشتر آشنا شود و از نظرات من بیشتر آگاه شود.ظاهرا خواندن بعضی از اظهار نظرات من در دیدگاه کفایت نمی کرد! اما با کمی تحقیق برایم معلوم و مشخص شد که آدرس اینترنتی او ازسایت های وابسته به رژیم در اهواز می باشد! به احتمال زیاد ایادی آدمکش آخوندی با نام های گوناگون و یا با استفاده از نام زندانیان سابق و قربانیان سابق خود می خواهند به گمراه کردن دوستان و رفقا در دیدگاه اقدام کرده و چه بسا شاید به اعتبار نام خوب زندانیان سابق مانند ایرج مصداقی خدشه وارد کنند. مسلما رژیم فاشیستی آخوندها در خارج از ایران نیز مزدوران خود را در جهت این اهداف پلید استفاده کرده و می کند. رژیم جهل و جنایت هزاران هزار زندانی قربانی داشته و از این رژیم هزار چهره پلید اصلا بعید نیست که از نام آنان نیز برای اهداف تبهکارانه خود استفاده نکند. اما حتی با جعل نام نیز این جانیان قادر نیستند بوی متعفن رژیم ولایت فقیه را پنهان کنند! مرگ بر رژیم ضد انسانی و متعفن خمینی و ملاهای شیاد!
  

[تاریخ ارسال: 11 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: ایرج مصداقی]  [ Irajmesdaghi@yahoo.com ]  
خانم پریوش مبتکر اگر راست می‌گویید لطف کرده بگویید در چه سالی، من و مهران اصدقی را در حسینیه گوهردشت در حال خواندن انزجار نامه دیده‌اید؟

تردیدی ندارم که شما رنگ حسینیه گوهردشت را هم ندیده‌اید. در گوهردشت از سال ۶۱ تا ۶۷ حتا برای یک بار نیز چنین مراسمی برگزار نشده است.
دست از دروغبافی بردارید؟

شما در چند خط چندین دروغ به هم بافته‌اید


۱- من در عمرم مهران اصدقی را از نزدیک ندیده‌ام.

مهران اصدقی در سال ۶۳ در اوین اعدام شده است. حتا یک روز نیز در گوهردشت نبوده است و رنگ آن‌جا را ندیده است که شما انزجار خواندن او را در گوهردشت ببینید. او جز زندان اوین در هیچ یک از زندان‌‌های کشور نبوده است. وی در زندان اوین مصاحبه‌ای انجام داد و در تلویزیون رژیم نیز پخش شد.

۲- من در زندان گوهردشت انزجار نامه نخواندم. اشتباه به عرضتان رسانده‌اند.

۳- بین سال‌های ۶۱ تا ۶۳ در زندان گوهردشت زنان تنها در بندهای انفرادی به سر می‌ بردند. در آن موقع هیج استفاده‌ ای از حسینیه گوهردشت نمی شد. حسینیه در آن سال‌ها نیمه تمام بود و در آن کار بنایی انجام می‌گرفت. مراسمی نیز در آن‌جا نبود و نمی‌توانست باشد که کسی را به زور ببرند. در اوین هم که این گونه مراسم ها برگزار می شد کسی را از انفرادی برای تماشای انزجار خواندن دیگری به حسینیه نمی آوردند که با جمع و دوستان و... دیدار تازه کند چه برسد به گوهردشت.

در زندان گوهردشت بر خلاف اوین و قزلحصار زندانیان بندهای مختلف را در هیچ‌ کجا و در هیچ شرایطی کنار هم جمع نمی‌ کردند.

۴- داوود لشکری در آن موقع مسئولیتی در زندان نداشت، وی پاسدار ساده‌ بند ما بود. در سال‌های بعد وی در زندان مسئولیت گرفت. یک چیزهایی شنیده‌اید ولی نمی‌دانید کجا و چطور به کار ببرید.

۵- نمی دانم ادعایتان در مورد اسمتان نیز مانند دیگر ادعاهایتان هست یا نه؟ ولی در مورد بقیه موارد کاملاً به دروغ‌گویی شما ایمان دارم.
  

[تاریخ ارسال: 11 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: دکتر کریم سعتری]  [ karimsatary@yahoo.com ]  
با امید به این که فریبا مرزبان و ایرج مصداقی و سایر افشاکنندگان را در کنار هم و در یک جبهه و پشت یک میز علیه جلادان ببینیم. رفقا این اختلافات بر سر چیست؟ بالای سر اجساد شهدای آزادی این غوغا چیست؟ نمی توانید بروید و هم را ببینید و اختلافتان را حل کنید. حاصل این جنگها این است که آخوند الدنگ بگوید بفرما همه دارند دروغ می گویند و کشک است و باز هم بکشد. گاهی آدم فکر می کند شما اسیر کتابهایتان هستید تا واقعیت. کمی آزرم انسانی و انقلابی.در عین حال هر دو نفرتان موفق باشید.   

[تاریخ ارسال: 11 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: پریوش مبتکر]  [  ]  
دوزندانی سیاسی بی نام و نشان واز مدافعان ایرج مصداقی هستنداز ایراد وسخن سیاسی جلو تر رفته و پیش افتاده اند؛بهتر است بروند و در فردوسی سابق بنویسند و در حد و کفایت خودشان سخن بگویند. اما خانم وآقای محترم شما با شخصیتی که از خود بروز داده اید چطور می خواهید حکومت داری بکنید؟ چگونه ادای حق نسبت به مردم و یا هم خطان خودتان می کنید،با کتمان و دروغگویی می خواهید دیگران راساکت بکنید.
جهت اطلاعتان می گویم من پریوش مبتکر که از زندانیان سابق هستم و این اسم واقعی من است با همین نام در زندان جمهوری اسلامی بودم. در زندان گوهردشت ما را با کتک داود لشگری به حسینیه زندان می برد تا انزجارها و اعترافات آقایان مدعی را ببینینم و پند بگیریم. از جمله مهران اصدقی و همچنین ایرج مصذاقی که خود نوشته انزجارنامه داشته است.شما دایه پر مهرتر از مادر شده اید که همه چیز را نفی می کنید؟ او در کتابش اعتراف کرده است.
انزجار در بندها به هنگام آزادی نبود بلکه با توجه به خواست زندان و آمادگی زندانیان انجام می گرفت و ظاهراً شما در جریان نیستید. اگر جرات دارید زندان را تجربه بکنید آنگاه سخن بگوئید.
  

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: یک خواننده کتاب]  [  ]  
خانم مبتکر من کتاب ۴ جلدی آقای مصداقی را خوانده‌ام و نوشته های او را نیز در دیدگاه دنبال می کنم. او در سال ۷۰ از اوین آزاد شده است. اگر بپذیرم که انزجار را موقع ازادی از زندان می خواندند. شما چطوری انزجار خواندن او را در گوهردشت دیده اید؟ بنا به نوشته اش وی از سال ۶۷ در گوهردشت نبوده است.
تأکید می کنم او موقع ازادی در زندان گوهردشت نبوده است. هوش همه را با خود قیاس نگیرید.
آیا می‌ توانم بپرسم شما خود چگونه آزاد شدید؟
فکر می کنید با مطرح کردن این مطالب کم ارزش سؤالاتی که وی مطرح کرده را مخدوش می کنید؟
  

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: مهر]  [  ]  
دوستان، مطلب زیر را دیروز در همین رابطه برای سایت روشنگری فرستادم که کپی انرا امروز برای شما هم میفرستم:
«دوستان عزیز! لطفا کمی حوصله بخرج دهید تا بهتر باهم گفتگو کنیم. ببینید فریبا از رفقای چپ و زندانی سابق، مقاله ی در باره یک دوست زندانی مجاهدش نوشته و در ان مطالب بحث برانگیزی هم در مورد چند زندانی دیگر مجاهد گفته. پروین از دوستان مجاهد و زندانی سابق هم در قسمت نظرات با لحنی تند به او اعتراض کرده که چرا علیه یکی دو نفر از همبندان سابقت مطلب غیر واقعی نوشتی و همینطور چند سوال شخصی دیگر که خود رفیق فریبا مسئول پاسخگویی اش میباشد. بعد دو تن از دوستان مرد (کیومرث و حمید) که مطمئنا در زندان زنان نبوده اند مطالبی را در اعتراض به نظر پروین مطرح کرده اند که متاسفانه ربطی به اصل موضوع بحث ندارد. عزیزانم بگذارید منهم بعنوان یک زندانی چپ بند زنان که سالها در زندان بودم چند نکته را یاداوری کنم. من با چندین نفر از زندانیان مجاهد دوست نزدیک بودم که بیشتر انها اعدام شدند، واقعیت اینست که انها وضعیت بچه های خودشان را بهتر از ما میشناختند همانطور که ما هم حال و احوال بچه های چپ را در زندان بهتر از بقیه میدانستیم. بچه های مجاهد زندان بدون تعارف عفت خلیلی را خائن میدانستند و باهاش مرزبندی داشتند. فریبا عمومی از قربانیان شکنجه های واحد مسکونی بود که اگر تا بحال فوت نکرده باشد هنوز در تیمارستان روانی تهران باید باشد. زنده یاد شکر محمدزاده زندانی سرموضعی و دختر دوست داشتنی بود که در قتلعام 67 از سالن یک اوین بردندش و دارش زدند. به نظر من یکی از اشکالات کار خاطره نویسی دوران زندان رفقای چپ اینست که خیلی وقتها بیجا و نابجا مطالب منفی و تنگ نظرانه ی از دوستان همبند مجاهدشان مینویسند که در اینده ی دور و نزدیک صداقت و دقت کاری چپهای زندان را بطور جدی زیر سوال میبرد همانجور که تا چند سال پیش هرچه مطلب زندان با دیدگاه چپ منتشر میشد نسبت به مجاهدین زندان حالت تهاجمی منفی و یا بی توجهی کامل داشت و حالا بچه های چپ زندان مجبورند با حالت تدافعی بعضی مطالب قبلیشان را توجیه کنند یا رفع و رجوع کنند یا پس بگیرند ویا بازهم همان خطا را تکرار کنند. دوستان عزیز، ما با توسری زدن به بغل دستیمان نمیتوانیم او را کوتاه قد و در نتیجه خودمان را قدبلند نشان بدهیم. ایا نباید مارکسیستها سمبل بالاترین ظرفیت دموکراتیک و صداقت انقلابی باشند؟»
  

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: جمال فراهانی]  [ jamal75de@yahoo.de ]  
تمام بحث آقای مصداقی اين است که به ناروا فردی را که تا آخر بر سر آرمانش بوده است و در اين راه هم به شهادت رسيده است متهم به همکاری با رژيم جنايتکار ج.ا نبايد کرد ، جدا از هرگونه تعلق سازمانی. البته با توجه به نقل اشتباه چند موضوع ديگر توسط خانم مرزبان که آقای مصداقی تذکر داده اند ممکن است ايشان در اين مورد هم دقت لازم را به خرج نداده اند و قصدی در کار نبوده است . اميدوارم عزيزانی که با بيان خاطراتشان از زندان جنايتهای قصابان ج.ا و مقاومت زندانيان سياسی را برای نسلهای آينده ثبت ميکنند دقت و امانت را فراموش نکنند.
  

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: فضولباشی]  [  ]  
آقای بوطاریان شما در سایت روشنگری و هم در دیدگاه خود وکیل و وصی خانم مرزبان شده‌اید در آن‌جا در پاسخ به خانم پروین از زندانیان سیاسی سابق که از نوشته خانم مرزبان به خشم آمده بود نوشتید: « حقایقی که امروز شما را چنین بر سر خشم می آورد عیان شود، آنوقت چه می کنید؟ متاسفانه شما تاب تحمل اظهار نظر و بیان حقایق از جانب هیچ کس را ندارید.»

در اینجا هم خطاب به آقای مصداقی نوشتید که « آقای مصداقی با پرده کشی و پرده پوشی کردن آنچه در زندان گئشته است چیزی تغییر نخواهد کرد که نقش مرید و کیل وصی کسانی شده اید که بسیاری از آنها در قید حیات می باشند. مگر آنها که حمایتشان می کنید خود نمی توانند پاسخ بدهند آیا در بند زنان زندانی بوده اید»

حالا من از شما چند سؤال دارم. آقای عزیز مگر خانم مرزبان که زنده و حی و حاضر هستند زبان ندارند که شما وکیل و وصی ایشان در سایت‌های مختلف شده‌اید؟ آقای مصداقی از کسی صحبت می‌ کند که دستش از دنیا کوتاه است. اما شما چی؟

مگر خود شما در بند زنان بوده‌اید که دم از حقایق می‌زنید. آقای عزیز از صدر تا به ذیل چند خط نوشته شما سرشار از تناقض است.

رابطه شما با خانم مرزبان چیست که چنین رسالتی را برای خود قائل هستید؟ تا آن جایی که من در قسمت نظرخواهی دیدگاه جستجو کردم این اولین نظر شما در بخش نظرخواهی دیدگاه است. چرا در این مورد این همه عجله کردید و احساس مسئولیت‌ تان گل کرد؟
  

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: یک زندانی سیاسی سابق]  [  ]  
آقای بوطاریان خجالت بکشید. مگر مقاله را نخوانده‌اید آقای مصداقی راجع به کسی حرف می‌زند که زیر خروارها خاک است. چگونه از خود دفاع کند؟ روزشمار قتل عام تابستان ۶۷ را که در همین سایت آمده بخوانید تا بفهمید آقای مصداقی و امثال او چگونه زنده مانده اند. شما که مدعی هستید زندانی بوده‌ اید بفرمایید چگونه آزاد شدید؟‌ فقط اعضای هیئت قتل عام زندانیان سیاسی و همپالکی های آن‌ ها از زندانی بودن امثال ایرج مصداقی ناراحت هستند. متأسفم هم برای شما و هم برای آن ها که افرادی مثل او زنده هستند و اجازه نمی دهند ابن‌الوقت‌هایی مثل شما و خانم مرزبان حق زندانیان سیاسی و شهدا را پایمال کنند.
شما هنوز معنی ساده ترین کلمات را هم نمی فهمید؟ کسی که مرید است که دیگر وکیل و وصی نمی شود. سعی کنید اول کمی فارسی تان را خوب کنید بعد به دیگر مسائل بپردازید.
___


ديدگاه: از همهء کاربران خواهش مي شود که با طمأنينه و متين با يکديگر تبادل نظر کنند.
  

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: یک زندانی سیاسی سابق]  [  ]  
خانم مبتکر که از قرار معلوم در دروغگویی مبتکر هستید. من یکی از زندانیان سیاسی هستم که سالها در گوهردشت بودم. در گوهردشت هیچ‌گاه مراسم انزجار خوانی نبود.
هیچ موقع افراد را جمع نمی کردند که انزجار خواندن کسی را ببینند. چرا دروغ می گویید این موارد در قزلحصار رسم بود.
چرا دروغ می گویید کدام زندانی سیاسی می تواند مدعی شود که در سال ۶۴-۶۵ از زندان آزاد شده و انزجار نامه ننوشته است. یکی از شرایط آزادی نوشتن انزجار نامه بود. مگر این که عاشق چشم و ابروی شما و ا مثال شما بوده باشند که بدون انزجار نامه ولتان کرده باشند. پس داستان ملی کش ها برای چی بود؟‌ آن ها کسانی بودند که انزجار نامه ننوشته بودند. تعدادشان مشخص بود.
  

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: پریوش مبتکر]  [  ]  
آقای مصداقی ایکاش این نیرویی که صرف سرپوش نهادن بر اتفاقات بند زنان می کنید در زندان بکار می بردید و چندین انزجار علنی و غیر علنی نمی کردید از گروهی که برای آن دستگیر شده بودید. داوود لشگری ما را با کتک می آورد به تماشای انزجارهای شما و امثال شماو حال که به میان آمده است و سخن باز شده، شما را بر آشفته کرده است. من مجاهدین را محکوم نمی کنم اما این جریان فکری را مخالف هستم که هرکس سحن گفت و تجربه های خودش را نوشت با ایجاد جو شانتاژ سعی در خاموش ساختن آنان دارید. نویسنده مقاله با یاد اشرف فدایی در شرایطی سر کرد که هیچیک از به به و چه چه گویان شما تحمل یک روز آن شرایط را ندارند. او یک زن است اما گام های استوار و دستهای او هرگز برای نوشتن انزجار نلغزید و تن به انجام این کار نداد. و این در حالی ست که بسیاری از آقایان استقامت و توانایی کسانی چون فریبا را ندارند و برای همین قبطه می خورند.   

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: الهام]  [  ]  
من همبندی شکر بودم و کاملا حرفهای شما راتاییدمی کنم
امیدوارم همه منصف باشیم چون بالاخره یک روزی درایران که اکثر زندانیان سیاسی انجاهستند حقایق روشن می شود
  

[تاریخ ارسال: 10 Sep 2006]  [ارسال‌کننده: حمید بوطاریان]  [  ]  
نگذارید تلخ بشود. آقای مصداقی با پرده کشی و پرده پوشی کردن آنچه در زندان گئشته است چیزی تغییر نخواهد کرد که نقش مرید و کیل وصی کسانی شده اید که بسیاری از آنها در قید حیات می باشند. مگر آنها که حمایتشان می کنید خود نمی توانند پاسخ بدهند آیا در بند زنان زندانی بوده اید چون به گونه ای حرف می زنید که نه تنها نقش قیم را بعهده گرفته اید بلکه برای دیگران تعیین می کنید چه بگویند یا چه بنویسند. مگر می شود اتفاقات را با اعدام عده ای ندیده گرفت؟ من هم از زندانیان سابق بوده ام و خوب می دانم که در زندان قزلحصار تعدادی از مجاهدان چه کردند؟ ناراحتی شما از چیست از اینکه مخالفت بیان حقایقِ بگذشته در زندان هستید و هراستان از چیست؟ از اینکه معلوم شود آقایان زنده مانده در سال 67 با چه شرایطی زنده ماندند. تحمل بیشتری داشته باشید همانطور که چپها در مقابل بسیاری از کارهای شما و امثال شما، از خود خویشتن داری نشان داده اند.   

تعداد نظرهای ثبت شده در پیوند با این مقاله بیش از ۲۰ نظر است. برای مطالعه بقیه‌ی نظرها اینجا را کلیک کنید.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.