شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ - ۲۱ نوامبر ۲۰۱۷



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

شراره های شصت وهفت(بخش نخست)
خواهر و برادر بر دار

مينا انتظاري

توی جابجایی های اواسط سال ۱۳۶۱ بود که برای اولین بار با "مریم محمدی بهمن آبادی" در بند تنبیهی ۸ زندان قزلحصار هم سلول میشدم. او در رابطه با تظاهرات معروف ۵ مهر سال ۶۰ در تهران دستگیر شده و پس از ماهها تحمل شکنجه های طاقت فرسا و بالا و پائین های بسیار، در یک قدمی مرگ، باصطلاح با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شده بود. برادر بزرگترش "رضا" نیز چند ماه زودتر از او دستگیر و محکوم به زندان شده بود. 

بدلیل کاراکتر و شخصیت شاد و صمیمی که مریم داشت بزودی از دوستان خیلی نزدیک هم شدیم. از چهره های شاخص و فراموش نشدنی زندان بود، گویی انواع شکنجه ها و فشارهای زندان هیچ تأثیر منفی در روحیات او نداشت و همچنان صدای خنده های از ته دل و دلنشین او در هر بند و سلولی که بود توجه همه را جلب میکرد. یکی از ویژه گیهای رفتاری او این بود که همیشه انرژی مثبت و شادی و شادابی در هاله روابط بیرونی و محیط پیرامونش منتشر میکرد... گاهی اوقات بیشتر از حالات چهره او که تمامآ شوخ طبعی و شیطنت بود خنده ام میگرفت تا موضوعی که راجع بهش صحبت میکردیم!

 

او که به همراه برادرش رضا از هواداران فعال بخش اجتماعی مجاهدین در بیرون زندان بود در داخل زندان نیز از بچه های مقاوم بند بود. در حالیکه مدتها بدون حکم و در بلاتکلیفی و شرایط زیر اعدام بود ولی همواره با مسائل زندان برخورد فعال میکرد و در شکل گیری روابط ومناسبات درونی زندانیان نقش مؤثر و کیفی داشت، ضمن اینکه عوامل رژیم و آنتنها (جاسوس های رژیم) نیز حساسیت خاصی روی او داشتند.

 

مریم تبحر خاصی در تراشیدن سنگ و خلق اشیای مینیاتوری و ظریف سنگی داشت که بعضی وقتها هفته ها روی یک قطعۀ سنگی کوچک کار میکرد. یکی از شاهکارهایش حک کردن تصویر گلی زیبا سربرافراشته از پشت سیمهای خاردار بود که با مهارت خاصی و تنها با یک سوزن روی تکه سنگی مشکی و کوچک با ظرافت تراشیده و پرداخت کرده بود و با استفاده از یک نخ پلاستیکی که از پتوهای زندان کنده بود گردنبندی زیبا و منحصر به فرد با آن ساخته بود. وقتی اواخر سال ۶۱ این گردنبند زیبا را با یکدنیا صمیمیت و مهربانی به من هدیه کرد آنرا بعنوان یکی از با ارزشترین و دوست داشتنی ترین یادگاریهای زندگیم تا آخرین روز و ساعت زندان تحت هر شرایطی بر گردن داشتم ولی افسوس...

 

اواخر سال ۶۲ یک روز حاج داوود رحمانی رئیس نابکار و بیرحم قزلحصار اسامی تعدادی از بچه ها منجمله مریم محمدی، سپیده زرگر، مریم گلزاده غفوری. .. و من را برای خارج شدن از بند خواند. با توجه به شرایط آن دورۀ زندان و ترکیب اسمها، اولین حدسمان این بود که نوبتمان رسیده و راهی شکنجه گاه "قبر یا قیامت" هستیم. البته کمی بعد متوجه شدیم که داستان چیز دیگری است... ظاهرآ در یک تجدید نظر کلی از طرف دادستانی و همزمان با "دهه زجر"، برخی احکام سنگین زندانیان شکسته شده بود و مثلآ حبس ابد به ۱۵ سال تقلیل یافته بود و حالا حاج رحمانی قرار بود که احکام جدید را ابلاغ کند. این وسط حکم آزادی مشروط منهم بواسطه پیگیریها و اعمال نفوذ خاصی که از بیرون زندان شده بود صادر گردیده بود ولی همه اینها منوط به یک شرط ساده و لازم الاجرا بود آنهم ابراز انزجار از "گروهک تروریستی منافقین!"... وقتی حاجی همه ما را بیرون از بند به خط کرده بود قیافه اش واقعآ دیدنی بود. او در حالیکه با ناباوری برگه های احکام دادستانی را در دستش بُر میزد با غیض به تک تک ما نگاه میکرد و با غرولند میگفت "مسئولین باید دیوانه شده باشند.. شاید هم نمیدانند شماها در چه بندی هستید". حتی حاضر نشد که احکام جدید را به بچه ها ابلاغ کند، به من که رسید با حالتی که انگار جواب سئوالش را پیشاپیش میداند پرسید "حاضری مصاحبه کنی؟" و من ساده و صریح گفتم نه! و به این ترتیب ما را با نثار فحش و ناسزا راهی بندمان کرد و برگه های احکام جدید بچه ها وبرگه آزادی مرا هم به اوین پس فرستاد.

 

البته چند روز بعد همانطور که حدس زده بودیم مریم و سپیده وتعداد دیگری از بچه های بند را به شکنجه گاه معروف "قبر" فرستادند، جایی که پیش و پس از آنها نیز خیل بچه های مقاوم زندان را ماهها در میان تخته های چوبی قبر مانند، با چشم بند در سکوت مطلق و بطور مستمر در زیر فشارهای طاقت فرسای فیزیکی و روانی قرار میدادند تا شاید بشکنند... شیوه بدیعی از شکنجه که سبعیت و سفلگی سیستم سرکوب آخوندی را در عمق بیشتری به نمایش میگذاشت. در همان ایام "رضا محمدی بهمن آبادی" برادر بزرگتر مریم نیز با خیل زندانیان مقاوم از بندهای مردان به "قبرها" منتقل شده بود. سرانجام بعد از ماهها مقاومت و در پی تغییراتی که در کادر سرپرستی زندانهای مرکز رخ داد (خروج باند لاجوردی و استقرار نمایندگان منتظری)، در پائیز ۶۳ بچه های "قبرها" هرچند تکیده و خمیده ولی سربلند و پرغرور به بندهای عمومی برگشتند... من و مریم هم دوباره در بند ۴ قزلحصار بهم پیوستیم.

 

مریم که بخاطر شکنجه و فشارهای دوران بازجویی و شرایط تحلیل برنده بندهای تنبیهی، مشکلات فیزیکی خاصی را یدک میکشید بخصوص بعد از ماهها در "قبر" ماندن وقتی به بند عمومی برگشت دچار بیماریهای متعددی از جمله کمردردهای شدید و آرتروز حاد مفصلی شده بود بطوریکه با دست زدن به آب تمامی مفاصل دست و پای او دچار ورم و درد شدید میشد. بهمین دلیل در هر فرصتی با جان و دل لباسها و وسایل شخصی او را، علیرغم اعتراض همیشگی او، دزدکی برمیداشتم و می شستم. حتی وقتی نوبت کارگری او در سلول خودمان و یا سلول دیگری در بند بود با اشتیاق به جای او کارهای روزانه را انجام میدادم.  

 

علیرغم همۀ این آلام و بالا و پائین شدنها مریم همچنان مثل گذشته شاد و با روحیه بود، آنقدر سر به سر بچه ها میگذاشت و شلوغی راه میانداخت که به شوخی "زلزله" خطابش میکردیم. با توجه به برنامه مطالعاتی که در زندان داشتیم چند بار با شیطنت گفت بیا با هم کتابی بخونیم، گفتم با تو نمی تونم تمرکز داشته باشم! گفت پس با هم روزنامه بخونیم، گفتم به شرطی که ساکت باشی و گوش کنی! با لحن معصومانه ایی گفت باشه قول میدم! موقع خواندن مطالب روزنامه های موجود در بند بخصوص نطقهای پیش از دستور مجلس ارتجاع و افاضات آخوندهای باصطلاح نماینده، بقدری با شیرین زبانی طنز ردیف میکرد که از ادامه مطالب بازمیماندیم و خنده مجالمان نمیداد.

 

اوایل تابستان ۶۴ بود که با خوشحالی خبر آزادی برادر دلبندش "رضا" را بعد از چهار سال تحمل حبس از خانواده اش شنید. اتفاقآ در یکی از روزهای ملاقات همان سال نام من و مریم در یک سری خوانده شد. ملاقاتها معمولآ ۲۰ نفره و بوسیله تلفن و از پشت شیشه بود و هر فرد در کابینی با شماره مشخص قرار میگرفت. بعد از ده دقیقه که گوشی تلفن کابین ها قطع و ملاقاتها تمام شده بود ناگهان جوانی متین و موقر را در کنار مادرم در کابینم دیدم که با لبخند و اشاره سلام میکرد، من نیز با سر سلامی کردم. حدس زدم از خانواده بچه هایی است که میشناسم هرچند که همه آن خانواده ها برایمان مثل خانواده خودمان بودند و انگار که سالهاست انها را از نزدیک میشناختیم. بفاصله چند ثانیه مریم مثل زلزله پرید توی کابینم و با شور و شوق خاصی گفت ببین ببین این رضاست، برادرم، ببین چقدر ماهه و دوست داشتنی، الهی قربونش برم ... و همینجور شلوغ میکرد و قربون صدقه رضا میرفت طوریکه هر سه نفر ما نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم. منکه محو ابراز احساسات و عواطف پاک این خواهر و برادر با هم شده بودم دلم میخواست که این ثانیه ها تبدیل به ساعتها میشد... در این لحظه رضا با حالت تعظیم سر فرود آورد طوریکه باعث شرمندگی ما شد... پاسدارهای نگهبان سالن ملاقات با داد و فریاد از آن طرف خانواده ها را از سالن بیرون میفرستادند و از این طرف زندانیان را، در این حال رضا دستهایش را بر شانه های دردمند مادرم گذاشت و با او راهی شد، نگاهی به مریم و من کرد و به ما اطمینان داد همانگونه که ما دست دردست هم در مقابل رژیم در زندانها ایستادگی میکنیم خانواده ها نیز دوشادوش هم، یاور و پشتیبان فرزندان و عزیزانشان میباشند. روز خاطره انگیزی بود، مریم تمام مدت از رضا و خصوصیات انسانی اش میگفت و از اینکه عاشقانه او را دوست میداشت. آخر آنها تنها خواهر و برادر نبودند که همفکر و همراه و همرزم نیز بودند. رضا در زندگی فردی و خانوادگی نیز فردی موفق و محبوب بود، با اینکه فارغ التحصیل رشته مهندسی راه و ساختمان بود و امکانات شغلی بسیاری هم داشت ولی تمام همّ و غمّ او آزادی مردم و میهنش از چنگال ارتجاع خونخوار بود. ماههای بعد نیز در روزهای ملاقات، رضا که بسیار مورد احترام خانواده ها بود همواره یار و یاور مادرم بود و برای آمدن از تهران به زندان قزلحصار کرج و برگشت به خانه او را همراهی میکرد.

 

اواخر سال ۶۴ که دور جدید تنبیها شروع شد مریم طبق معمول در اولین سری تنبیها برای انتقال به اوین قرار داشت.  جرم او طبعآ شاد بودن و روحیه بالا داشتن و روحیه بخشیدن به بچه ها بود، چیزی که اساسآ خوشایند پاسداران شب و گزمه های خفقان و خاموشی نبود. بهرحال باز هم در بند تنبیهی با مریم بودم که البته اینبار در اوین پذیرایی بیشتری از ما میشد! درگیری و حمله و هجوم مستمر به بندها و ضرب و شتم و آزار و اذیت زندانیان توسط پاسداران پلید زندان.

 

بعد از مدتی گروهی از بچه ها که مریم نیز در بین آنان بود برای تنبیه بیشتر ازاوین به انفرادیهای زندان گوهردشت فرستاده شدند و نهایتآ در پائیز سال ۶۶ که همه زنان زندانی سیاسی در تهران بزرگ را به  یک ساختمان سه طبقه در زندان اوین منتقل کردند، مریم نیز به سالن یک (طبقه اول) که بندی بود با اتاقهای دربسته فرستاده شد و من هم به سالن سه که در طبقه سوم همان ساختمان واقع بود منتقل شدم.

واقعیت این بود که بعد از سالها اسارت در چنگ دشمن، همۀ زندانیان سیاسی دربند بطور عام و زندانیان مجاهد بطور خاص، فارغ از شرایط متحول بیرون از زندان و تغییرات داخل زندان، عمدتآ متحد و پشتیبان هم بودیم و علیرغم اینکه در تمام آن سالها، فاصله های فیزیکی و جدایی های ناخواسته و مکرر بخشی از زندگیمان شده بود و خیلی هم پوست کلفت شده بودیم ولی اتفاقآ بخاطر عمق روابط سیاسی و عاطفی و دوستیهای صمیمانه هرچه بیشتری که نسبت بهم پیدا کرده بودیم در این جور مواقع خیلی هم دل نازکتر و حساستر شده بودیم. به همین دلیل از هر طریق و بهر شکل به هر دری میزدیم و به هر سوراخی سر میکشیدیم تا از حال همدیگر خبر بگیریم و در صورت امکان تماس برقرار کنیم. بنابراین در شرایط جدید اوین هم با شیوه خاصی که به تجربه درآورده بودیم در زمان محدود و نوبتی هواخوری که داشتیم به دور از چشم پاسدارها و نگهبانان زندان از لابلای دیواره های یونولیت (عایقهای ضخیم پلاستیکی) حائل با پنجره های طبقه همکف، با بچه های سالن یک به سختی تماس میگرفتیم و اخبار بیرون زندان و اتفاقات داخل بند را رد و بدل میکردیم. در یکی از تماسهایی که به همین طریق با مریم داشتم خبر دستگیری مجدد برادرش رضا را داد، وقتی علت دستگیریش را پرسیدم او با شیطنت همیشگی گفت "میخواسته بره کربلا زیارت!" اشاره او به قصد رضا برای پیوستن به ارتش آزادیبخش ملی در نوار مرزی بود. متعاقبآ رضا به ۶ سال حبس محکوم و مجددآ در اوین در بندهای تنبیهی مردان قرار گرفت. خواهر و برادر بار دیگر در این سوی دیوارهای زندان در کنار هم قرار میگرفتند.

 

بهار ۶۷ نیز از راه رسید در حالیکه مریم ماهها بود که در بند تنبیهی و اتاقهای دربسته سالن یک اوین با کمترین امکانات زیستی، بدون هواخوری و هوای آزاد و نه حتی امکانی برای چند قدم راه رفتن در فضای باز، به همراه بسیاری دیگر از یارانش بسر میبرد. مجاهدین سر به داری همچون فریبا دشتی، سوسن صالحی، تهمینه ستوده، فروزان عبدی، ناهید تحصیلی، رقیه اکبری، پروین حائری، مهدخت محمدیزاده، اعظم عطاری، اشرف فدایی، فرنگیس کیوانی، شکر محمدزاده، صنوبر قربانی و...

 

اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی بطور غیرمنتظره ایی به دفتر زندان احضار شدم و فهمیدم که بعد از هفت سال حبس نهایتآ اجازه خروج موقت من از زندان صادر شده، بدون اینکه حتی فرصتی به من داده شود درجا مورد بازرسی بدنی قرار گرفتم که در اولین حرکت پاسدار زن مسئول اینکار گردنبند سنگی یادگار مریم را که سالها در هر شرایطی همراه داشتم با خشونت از گردنم کشید و کند و مرا حسرت زده بر جای گذاشت... با این حال بهر کلکی بود و به بهانه تعویض لباس بهمراه یک پاسدار برای دقایقی به بند برگشتم و فرصت کوتاهی برای خداحافظی با بچه ها و عزیزان همبندم پیدا کردم... تمام بدنم میلرزید و اشک مجالم نمیداد، فقط یادمه بچه هایی را که کنارم بودند میبوسیدم و آرزوی دیدارشان را در بیرون زندان میکردم، مژگان سربی، مادر مهین (قریشی)، زهرا فلاحتی، فرح ... بچه ها با عقب راندن پاسدار بند کمکم کردند که خودم را به هواخوری برسانم ، حالا بچه های سالن یک هم متوجه موضوع شده بودند و هر کدام از لابلای کرکرۀ پنجره های بند با صدایی سرشار از محبت و هیجان فریاد میزدند و خداحافظی میکردند، مریم، ناهید، اعظم... صداهایی که بعد از سالها همچنان در گوشم طنین انداز است.

 

مدت کوتاهی بعد از آنروز، در مرداد ماه، مریم و رضا این دو خواهر و برادر با وفا در آخرین پرواز نیز همسفر شدند و در حالیکه عاشقانه یکدیگر را دوست میداشتند در راه آرمان والایشان که آزادی مردم دربندشان بود همراه با هزاران زندانی سیاسی بی دفاع دیگر سر به دار شدند.

در آن تابستان داغ و سوزان آنها شراره هایی بودند از اتشفشان خروش یک خلق در زنجیر که دیر یا زود گریبان همه جلادان و جناینکاران حاکم بر میهنمان ایران را خواهد گرفت.

 

مینا انتظاری

mina.entezari@yahoo.com

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
مينا انتظاري:



[تاریخ ارسال: 25 Aug 2006]  [ارسال‌کننده: بهمن]  [  ]  
درود بر شما خانم انتطاری که با انتشار گوشه ی از خاطرات و تجربیات دوران زندان خود هر چه بیشتر مارا از ظلم بیکرانی که بقول خودتان بر سه نسل رفته مطلع میکنید. واقعا که یاد همه ان ازادیخواهان بخیر و چقدر در این وانفسا جایشان خالی. البته به ابعاد جنایات رژیم خون و جنون نیز بیشتر واقف میشویم. حسن نوشته های امثال شما خانم انتظاری و همینطور اقای مصداقی و بهار و.... اینست که بخش اعظم مقاومت کمی و کیفی زندانیان سیاسی دهه شصت را که در اساس بر دوش زندانیان مجاهد خلق بود و بسیاری از انان نیز در نهایت از میان ما رفتند و جاودانه شدند بطور واقعی و بدون اغراق بازگو و بیان میکنید. واقعیات اساسی و سرسختی که متاسفانه بیشتر مواقع با کم لطفی و تنگ نظری بعضی از دوستان همبند غیرمجاهد در خاطره نویسی های نوشتاری و گفتاری زندان بطور سوال برانگیزی کتمان و یا سانسور و یا تحریف شده.... حتی برای سالها تاریخ شروع و پروسه ان قتلعام سیاه هم دستکاری و فیلتر میشد.... گذر ایام حقایق بیشتری را نمایان و برجسته خواهد کرد....   

[تاریخ ارسال: 21 Aug 2006]  [ارسال‌کننده: جواد جمشیدی]  [ javad_jamshidi@hotmail.com ]  
میناخانم عزیز درود بر شمابادورحمت به روان مقدّس همهءآزادیخواهان شهید وازجمله این خواهر وبرادر مجاهد خلق،ولعنت ابدی بر خمینی پلید و همهء ملاّهای تبهکار باد.   

[تاریخ ارسال: 20 Aug 2006]  [ارسال‌کننده: م.حسینی]  [  ]  
خانم انتظاری مطلب خیلی گیرا و زیبایی نوشته اید که واقعن دستتان درد نکند. در مورد شهدای راه ازادی همه ما مطالب زیاد و متنوعی میدانیم و خوانده ایم ولی حسن کار شما در اینست که بر خلاف بعضی خاطره نویسی های موجود خیلی واقعی، انسانی و زمینی مینویسید و رویکردتان به مسایل وتجربیات زندان اموزنده و مثبت میباشد و محورهای صحبتتان برای نسل جدید زندانیان سیاسی هم میتواند مفید و موثر باشد.

  

[تاریخ ارسال: 19 Aug 2006]  [ارسال‌کننده: رشید]  [ rashid.2000@yahoo.com ]  
خانم انتظاری خواندن خاطرات شما بسیار دردآور و درس آمیزبود.لطفاٌبیشتر بنویسید. شمابایداین جنایات رافاش کنید.   

[تاریخ ارسال: 19 Aug 2006]  [ارسال‌کننده: شهرام فاضل]  [ shahramfazel1360@yahoo.com ]  
دورود به خاطره تابناک این برادر و خواهر قهرمان شهید خلق و به امید پیروزی آرمانهای به جق این عزیزان از خود گذشته و آزادمنش جان برکف. با تشکر از مینای عزیز برای یاد کردن از این شهیدان خلق های ایران. و البته مرگ و ننگ بر رژیم ضد انسانی آخوندهای شیاد خمینی صفت!   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.