شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۹ -  ۹ ژوئیه ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

ابوذر...چی شده مادر؟ ...چرا می لنگی؟

همنشين بهار

ــ ابوذر...مادر.. چرا لنگ لنگان اومدی توی اتاق ملاقات؟ چی شده... بگو...
ــ چیزی نیست مادر جون...گریه نکن...

ــ نه مادر، راست نمی‌گی...من دیدم که همه زندانیان بدو بدو اومدند پشت تور ملافات... اما تو می‌لنگی... راستش رو بگو ابوذر...چی شده؟ خدا منو بکشه...تو که شَل نبودی...

 *** 

  ابوذز با اندوه، لبخند می‌زند...

استوار عبدی و گروهبان احمدلو (از زندانبانان بند یک و هفت و هشت زندان قصر)، ابوذر و مادرش را مثل جغد نگاه می‌کنند که علامتی رّد و بدل نشه...

ستوان علائی (از افسران زندان قصرکه گویا بعدها به مجاهدین پیوست و تیرباران شد)، کنار سروان صارمی، اون گوشه ایستاده‌است...

مادر ابوذر (مادر ابوذر ورداسبی) اشک می‌ریزد و ابوذر نیز گرچه می‌خندد اندوه در چشمانش می‌رقصد.

 

زود، خیلی زود، ۱۰ دقیقه ملاقات تمام می‌شود و سروان صارمی سوت بلندی می‌کشد و پدران و مادران از جمله مادر من و مادر ابوذر و... که از راه دور آمده‌اند، غمگین و گریان، به سوی در خروجی می‌روند...

***

سّن من کم بود و از اینکه پدر و مادرم از راهی بسیار طولانی به تهران آمده بودند و ساواک آنها را سر دوانده بود که اول بروید اوین...

شاید هم زندان اهواز باشد...یا زندان قصر ــ کلافه شده بودم و برخلاف ابوذر که جلوی مادرش اشک خود را مهار کرد، بلند بلند گریستم.

مادرم گوشش نمی‌شنید و هر چه داد می‌زدم مادر جون حالم خوب است...متوجّه نمی‌شد.

در اتاق ملاقات کنار ابوذر ایستاده بودم، مادر ابوذر حال خودش را رها کرد و نگاه پرمهری به مادرم و بقچه ای که قلیونش را در آن پیچیده بود انداخت.

انگار با نگاهش او را نوازش می‌کرد. مادرم آرام شد، ولی لحظاتی بعد هردو گریستند...

این اشک بی پناهی و مظلوّمیت بود و ذره ای با ضعف میانه نداشت.

 

***

آمدیم توی بند، چنگیز احمدی آمد پیش ابوذر و با لهجه شیرین ترکی گفت چه خبر؟

ابوذر گفت:

 مادرم بو برد که نمی‌توانم درست راه بروم. ای کاش نمی‌فهمید. چنگیز سعی کن اگر خانواده ات اومدند پاهای زخمی ات رو نبینند...

 

در همین حین «مسعود عدل»، (دانشجوی دانشکده کشاورزی کرج که در فروغ جاویدان به خاک افتاد)، با ابوذر شوخی کرد و یواش یواش دوید.

ابوذر هم در حالیکه مداد تیزی را (برای اینگونه مواقع) در دست داشت، لنگ لنگان دنبالش کرد و گفت حالا به حسابت می‌رسم...وایسا...وایسا...

می کوشید با نوک مدادش به پهلوی مسعود عدل بزند. همه خندیدیم...

ابوذر آن روز خودش را با خنده و شوخی سر می‌دواند تا اندوه خود را از دیدن مادر غمگین اش بپوشاند، اما نمی‌شد.

دید هنوز گریه می‌کنم. حال خود را فراموش کرد و آمد پیش من. به خاطر اذیّت و آزار ساواک و رنج پدر و مادرم، دلم گرفته بود...

ابوذر گفت:

پدر و مادرت چقدر خسته بودند.

گفتم برای اینکه تهران را بلد نیستند و دو روز پیش به دروغ ساواک گفته بود در اوین هستم و آنها در بین راه گم شده بودند...سرش را تکان داد و گفت:

ای بر جّد و آباءاشان لعنت. خدای من چقدر بی رحمند...میدونی چیه ؟

ساواک از غم مادران ما هم لذت می‌برد.

بعد پرسید ببین شب پدر و مادرت کجا استراحت می‌کنند؟ گفتم مسافرخانه.

سرم داد کشید و گفت بابا جون اشاره می‌کردی تا به مادرم حالی میکردم هر جا هست اونا را با خودش ببره...و خیلی پکر شد.

بعد سوره والعصر را که خیلی هم دوست داشت ترجمه کرد.

 

والعصر ان الانسان لفی خسر...

سوگند به زمان، به روزگار، به عصر و عصاره هر پدیده ای که ــ انسان رو به کهولت و آنتروپی است.

تنها کسانیکه آرمان و ایمان دارند و آگاهانه به اصلی ترین عمل زمانه خویش دست می‌زنند و یکدیگر را به تعهد (حق) و تحمل پس از تعهد (صبر) فرا می‌خوانند، میرا نیستند...

 

ابوذر از «علل کندی و ناپیوستگی تکامل اجتماعی ایران» صحبت کرد... او کتابی هم با همین نام نوشته بود. ای کاش این کتاب تجدید چاپ می‌شد.

 

در مقاله:

> در کوچه باغ های عشق، بلا می‌بارد. یادی از شکرالله پاک نژاد، شعور سیاسی اجتماعی جنبش آزادیخواهی مردم ایران

یادآور شده ام که «شکری»، یکبار که کتاب «علل کندی و ناپیوستگی تکامل جامعه فئودالی ایران»، را مطالعه می‌کرد، گفت:

نمی‌توانم به منطق قوی و دید همه جانبه ابوذر احترام نگذارم چون مثلا پطروشفسکی را تحت عنوان «جزمیت فلسفه حزبی» زیر سئوال برده‌است.

 

***

وقتی خاک غربت، مادر‌ ابوذر را در خود کشید بی اختیار به یاد آن سالهای دور افتادم و آن چشمان اشکبار در اتاق ملاقات زندان قصر...

مادر ابوذر که رفت، خیلی ها رفتند و می‌روند.

صفرخان، پدر امامی، حاج خلیل، پدر فضیلت کلام، پدر اقبال، مادر سنجری، مادر هیبت الله معینی، مادر ماه منیر فرزانه، پدر و مادرم که یازده سال از این زندان به آن زندان پاس می‌شدند...

همه و همه یکی بعد از دیگری غزل خداحافظی را خواندند و رفتند...

این شتری است که در خانه من و تو نیز می‌خوابد...امروز نه، فردا... 

چه کسی می‌داند کی و کجا خواهد افتاد؟

 مَاتَدْرِی نَفْسٌ بِأَی أَرْضٍ تَمُوتُ

 

 

* چنگیز احمدی با دوستانش (سیامک...، حمید حمید بیگی، ابراهیم دینخواه، و...) گروهی موسوم به «رازلیق» را با اهداف مارکسیستی تشکیل داده بود. وی را زیاد شکنجه کردند. چنگیز با ابوذر در دانشکده حقوق دانشگاه تهران همکلاس بود و بعد از سال ۶۰ در اهواز تیرباران شد.

 

* افسران زندان قصر، همه با ستمهایی که ساواک بر جوانان ایران روا می‌داشت، موافق نبودند. امثال سروان صارمی را، با حسین زاده و رسولی... از بنیاد متفاوت بودند.

 سروان صارمی، یکی از افسران خوب زندان قصر بود که خوشبختانه در قید حیات است و من از ایشان تقاضا دارم خاطرات آن دوره از زندان قصر را بنویسند.
«امیدوارم فرزندان ایران روزی را ببینند که هیچ زندان بانی به گوش زندانی‌ش سیلی نزند و هیچ زندانی سیاسی سابق ی زندان‌بانش را به جرم سیلی زدن به اعدام نکشاند.»

 

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



[تاریخ ارسال: 14 Apr 2006]  [ارسال‌کننده: کشی زاده]  [  ]  
من از اقوام شهید راه آزادی یوسف کشی زاده هستم که با فدائیان دلیری چون مرضیه اسکوئی و...فعالیت میکرد. یوسف نیز مثل مرضیه ترک بود و عاشق ایران. مرضیه زمان شاه به خاک افتاد و یوسف و هزاران نفر دیگر زمان این حکومت. من به همنشین بهار و قلم بهارین اش درود می فرستم. انگاری اسم یوسف را اولین بار در مقالات ایشان (پشت فتوای خمینی و قتل عام سال ۶۷) دیدم. شخصامارکسیست هستم مثل یوسف شهید اما نمی توانم از احترام خودم به همنشین بهار خودداری کنم چون در این شرائط که بسیاری دین و مذهب را مسخره می کنند ، میآید و با جرأت و اعتماد به نفس اعتقادات خودش را نگه میدارد، از قرآن و والعصر ...می نویسد ولی توأمان و از سر انصاف بیش از خود ما مارکسیست ها یاد جانباختگان غیر مذهبی را زنده می کند . ای کاش رفقای مامانند ایشان یاد افراد فداکاری چون قادر شریف، پاک نژاد، الله قلی جهانگیری، شاهرخ مسکوب ، چنگیز احمدی و یوسف کشی زاده...رازنده میکردند . ای کاش همه یاد می گرفتیم که تنگ نظری را دوراندازیم. افسوس که چنین نیست. رفقای من بدشان می آید که حتا در قتل عام سال ۶۷ به وزنه مجاهدین اشاره کنند و یادبودش را برده اند شهریور و نه مرداد هر سال.
ضمنا اضافه کنم هم پرونده های چنگیز احمدی که همنشین بهار نامشان را در مقاله مربوط به ابوذر ورداسبی برده، بعضا زنده هستند. دکتر حمید حمید بیگی و ابراهیم دینخواه خوشبختانه هستند. سیامک را خبر ندارم و چنگیز در اهواز اعدام شد. عجیب است که آنها هم یک سطر در مورد گروه رازلیق (گروهی که چنگیز و دوستانش تشکیل داده بودند) نمی نویسند. سلام بر ابوذر ورداسبی و چنگیز و یوسف و دهها و صدها انسان عزیز و افسوس که از آنها کم یاد میشود. به خانواده و دوستان مادر ابوذر تسلیت عرض می کنم امیدوارم غم آخر باشد. کشی زاده
  

[تاریخ ارسال: 13 Apr 2006]  [ارسال‌کننده: علی فلاح]  [ alighasr2005@yahoo.de ]  
با تشکر مجدداز همنشین بهاربه خاطر مطالب شیوایش!
از هموطن عزیزم که این نکته بجارا تذکر دادند ،سپاس گزارم .فقط قصد داشتم یادی از آن عزیزان بکنم والا تمامی کسانیکه نفرت رژیم ضد بشری آخوندی را در دل دارند وعزم خود را برای سرنگونی آن جزم کرده اند،هرگز غمگین نخواهند بود .قصدم از بیان آن مطلب همچنین یادآوری این نکته بودکه پیمانمان را باآن شیرزنان وکوه مردان تجدید کنیم واز یاد نبریم که آنان برای چه رفتند وماکه مانده ایم چه وظیفه ای داریم.
  

[تاریخ ارسال: 12 Apr 2006]  [ارسال‌کننده: جواد رضازاده یوشی]  [ javjam378@yahoo.de ]  
دوست عزیزهمنشین بهار،درود بر شماباد.من بر خلاف هموطن گرامی دیگرم(اوّلین یادداشت)معتقدم هرچه بیشتر بایددرخاطرات گذشته هرچقدرهم تأثرانگیز باشد،کندوکاوکرد.کمترین حسن این کندوکاوهامعرّفی انسانهای شرافتمندی است که درراه کسب آزادی وطن از یوغ استبداد ازهستی خویش مایه میگذاشتندومیگذارند.
شمادوست گرامی با نحوهء بیانتان فضاراخیلی عالی توصیف مینمائید.بهمین خاطرتمنّایی هم از شمادارم البتّه این تقاضا قبلا از سایت دیدگاه بعمل آمده است. درردیف نام شکنجه هایی که فقیهان پلید اعمال مینمایند،بغیر از شلاّق زدن ، ناخن کشیدن،تجاوزجنسی ،کشیدن خون محکومین به اعدام و.. که فیزیک مشخّصی دارند،به نامهایی چون تابوت ،سگدانی،واحدمسکونی،قبر،قیامت و نامهایی ازین قبیل برمیخوریم. این شکنجه ها چه بسا هولناک تراز دستهءاوّل باشند کمااینکه شنیده یا گفته میشود زندانی پس از گذراندن این شکنجه ها معمولا دچار روانپریشی گردیده است ظاهراولی از نام این نوع شکنجه ها چنین چیزی مستفاد نمیشود. فی المثل در واحد مسکونی چه چیزی بر زندانی می گذشت که منجر به روان پریشی میشد؟ در اسم واحدمسکونی ،بیشتر محلّ امن تری برای زندانی درذهن شنونده متبادر میشود. تقاضای عاجزانه دارم هرچه مشروح تر و شاید با استفاده از روشهای گرافیک کامپیوتر این شکنجه ها را شرح دهید . من آمادگی خود رابرای قسمت گرافیک این کار از همینجا اعلان میکنم. دوباره به شما درود میفرستم و یاد مادر ازدنیارفته ،مادر ورداسبی را گرامی میدارم.آرزودارم مادران و پدرانیکه نام بردید و همه، والدین که از دست آخوند پلید داغدارشدند زنده وسالم بمانند تاآخوند تبهکارو کفتارصفت و لاشخور را ذلیل ببینند. و چنین باد.
  

[تاریخ ارسال: 11 Apr 2006]  [ارسال‌کننده: علی فلاح]  [ alighasr2005@yahoo.de ]  
همنشین بهاران!
با کلام دلنشینت بیاد یاران پاکبازی که عاشقانه دل در کرواهداف انسانیشان بدست رژیم سفاک آخوندی به شهادت رسیدند،افتادم .در این دیارغربت بیاد شهید عزیزی که همواره چشمان پراز خشم وکینه اش از ددمنشی های رژیم سرخ می شد وبا صلابت فدمهایش ناتوانی شکنجه گرها را عیانتر می کردواز اعدام برادرش خم به ابرو نیاورده بود،افتادم .اودر آخرین لحظه لبهای داغ برادر بزرگترش را که همبنداوهم بود، بعنوان وداع برگونه هایش نقش بست همراه برد .او با خود داغ مادر را که از فرط ناراحتی وبرخوردهای سبعانه رژیم واعدام یک فرزند وحبس دوفرزند دیگرش جان سپرد،بهمراه داشت وبا چشمان معصومش با ما خداحافظی کردوبه دیگریاران مجاهد ومبارزش پیوست.وقتی از زندان قرون وسطایی رژیم رهیدم بعد از سالها به دنبال برادر بزرگتر گشتم که آخرین بازمانده خانواده اش بود . اسم ماندگارش را در کنار شهدای گرانقدر فروغ جاودان دیدم که جاودانه شد .شهید محمد حاتمی که به همراه خانواده اش جاودانه شدند ومسئولیت همگی رهروان راه آزادی سنگینتر نمودند. یادشان گرامی باد
  

[تاریخ ارسال: 11 Apr 2006]  [ارسال‌کننده: مهتا ب ماکویی]  [  ]  
با سلام به همنشین بهار وقلم شیوایش.دوست عزیزوگرامی غم از نوشته ات می بارید.ولی اگر اعتقاد داشته باشیم که جهان با کفر می ماند و نه با ظلم اینطور در هم شکسته وناامید نخواهیم شد.بیاید به همدیگر امید بدهیم به جای غم خوردن .بیاید روحیه خود رابا استواری حفظ کنیم.بیاید از شنیدن سرگذشت تمام قهرمانان و خوبان احساس غرور کنیم.بیاید نگذاریم یآس در دلهایمان خانه کند .بیاید پر توان تر از گذشته همگی با هم به نابودی ظلم فکر کنیم و ان را از ته دل طلب کنیم.زیرا که خواستن همان توانستن است.با ارزوی روزهای بهتر برای همه ما.   

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.