شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹ - ۳۰ ژوئیه ۲۰۱۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

چگونه ایالات متحده به فعال شدن اسلام بنیادگرا کمک کرد - قسمت هشتم [نوشته رابرت دریفوس] برگردان:

فريدون گيلاني

پروژه ی امپراتوری امریکا

بازی شیطان

چگونه ایالات متحده به فعال شدن اسلام بنیادگرا کمک کرد     

قسمت هشتم

آخرین کتاب رابرت دریفوس ( 2005)

ترجمه ی فریدون گیلانی  

 CIAو پدر خواندگی خمینی

 

یکی از طنزهای تاریخ در رابطه با جمال عبدالناصر و دکتر محمد مصدق ، این است که هر دو مرد ، در آغاز به قدرت رسیدن شان ، اندکی از طرف امریکا حمایت شدند ، اما اقتضای جنگ سرد سیاست ایالات متحده را به طور قطعی علیه آنان چرخاند . در آغاز ، ایالات متحده به صورت آزمایشی از ناسیونالیسم ایران به رهبری مصدق حمایت کرد . این حمایت ، بخشی به این واقعیت بر می گشت که واشینگتن باور داشت ناسیونالیست های جهان سوم ، می توانند این قدرت را پیدا کنند که ملت هاشان را به سمت تجدد سوق دهند ، اما ، در عین حال آنان را در مدار غربی نگه دارند. دولت ایزنهاور اما ، زیر بار این نظریه نمی رفت . نظر ایزنهاور این بود که : یا با ما هستید – که در این صورت رهبران جهان سوم باید اجازه بدهند ایالات متحده در خاک شان پایگاه نظامی داشته باشد ، به متحدان امریکا بپیوندند، و با پذیرش سیاست بازار آزاد ، حافظ منافع اقتصادی ایالات متحده  باشند – ، یا بر ماهستند . در جهان دو قطبی ، دکتر محمد مصدق هم ، مثل جمال عبدالناصر، می توانست  تا دوره ای طولانی در قطب واشینگتن قرار بگیرد . همان گونه که در مصر اخوان المسلمین را علیه ناصر به خط کردند ، نیروهای تندرو اسلام سیاسی در ایران هم ، با بدگمانی علیه مصدق بسیج شدند . همان رهبرجناح راست اسلامی که در سال 1979 شاه را سرنگون کرد ، در سال 1953 از CIA  پول گرفت تا از او حمایت کند . (روح الله خمینی )

دکتر محمد مصدق ، حقوق دانی بود که در فرانسه و سوئیس درس خوانده بود ، چهره ی پیچیده ای بود که پیش از سال 1953 ، چند دهه سابقه سیاسی داشت. در سلسله ی قاجار ، در سال 1915 عضو پارلمان و بعد ، در سال 1924 ، وزیرامور خارجه بود. روابطش با شاهان پیشین ، او را به رضا پهلوی (رضا خان ) وپسرش محمد رضا پهلوی نزدیک کرد. در سال 1944 ، مجددا به نمایندگی مجلس انتخاب شد. محبوبیت او بیشتر به خاطرانگیزه ی پر توانش در ملی کردن صنعت گقت و جدالش با شرکتی بود که امروزه به بریتیش پترولیوم ( BP ) معروف است . مصدق رئیس کمیسیون نفت مجلس شد و جنبش ائتلافی سیاسی ای به نام جبهه ملی را بنیان نهاد . پس از ترور ژنرال علی رزم آرا در سال 1951 ، شاه ( محمد رضا شاه ) چاره ای نداشت جز آن که مصدق را به عنوان جانشین معرفی کند . دکتر محمد مصدق به عنوان نخست وزیر، طرح ملی کردن شرکت نفت انگلیس و پرشیا را سرسختانه به پیش برد . این حرکت ، برای انگلستان ضربه ای فاجعه بار بود . شرکت نفت انگلیس و پرشیا ( APOC ) که بعد ها به شرکت نفت انگلیس و ایران و بعد به شرکت نفت انگلیس تغییر نام داد ، در دایره ی وسیع دارائی های جهانی خود ، در آمد سرشاری از این شرکت می برد . آغاز کار این عمل غارتگرانه ، در جریان جنگ اول جهانی به عنوان طرح ویژه ی امپراتوری وینستون چرچیل شکل گرفت که نفت ایران را عمدتا برای تامین سوخت نیروی دریائی بریتانیا می خواست . مصدق ، بیدرنگ در سیاست بریتانیا مورد نفرت قرار گرفت و شاه که نبض ملی او، فقط برای حفظ تاج و تختش می زد تا بتواند با حمایت لندن و واشینگتن آن را حفظ کند،  به این وضع دامن می زد. در آغاز، اغلب آیت الله های سیاسی به جبهه ملی پیوستند ، اما بعدها جبهه ملی را ترک گفتند و به جریان مبارزه ای که CIA علیه مصدق راه انداخته بود و منجر به کودتای نظامی آگوست سال 1953 (28 مرداد 1332 – م ) علیه دکتر محمد مصدق شد ، پیوستند . شاه که از کشور گریخته بود ، به تخت طاووس خود بازگشت و ملی کردن صنعت نفت ، عقیم ماند . در نتیجه ی این واقعه ، ایالات متحده بر نفت ایران چنگ انداخت : چهل در صد از سهام کنسرسیوم جدید به پنج شرکت نفتی امریکائی رسید و سهم بریتیش پترولیوم ( BP ) کاهش یافت .

این که ماجرای کودتا علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق ، با عملیات مشترک CIA  و MI6 انجام شد ، بارها گفته و نوشته شده است . آنچه اما هرگز گزارش نشده است ، این واقعیت است که دو سازمان جاسوسی انگلیسی و امریکائی ( CIA  و MI6 ) ، تنگاتنگ با روحانیان و علمای ایران کار کردند که در مرحله ی نخست مصدق را تضعیف کنند و در نهایت ، او را بر اندازند . جمعیت انبوهی از اوباش به خیابان ها ریخته بودند که سران شان را CIA  خریده بود و به خیلی شان پول نقد داده بود . این جمعیت ناآگاه که اغلب از اراذل بودند ، در پیوند با علما و به وسیله ی آنان به حرکت در آمده و سازمان دهی شده بودند ، و مطالبه شان برکناری مصدق و بازگشت شاه بود . آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی ، نماینده ی اصلی اخوان المسلمین در ایران و آیت الله روح الله خمینی تعزیه گردان روحانیون اسلامیست ، در مرکز این جدال سازمان دهی شده به وسیله CIA   قرار داشتند .

بنا به گزارش های رسمی مقام های سابق ایران ، خمینی در آن زمان آخوند گمنام و میان سالی بود که از پیروان کاشانی بود و در جریان طرفداری از شاه ، علیه مصدق در مرکز تظاهرات سازماندهی شده به وسیله ی CIA  شرکت داشت. (27) خنده آورترین طنزتاریخ این است که بیست و پنج سال بعد ، در سال 1978 ، همان روح الله خمینی ، باردیگر جمعیت های خیابانی را رهبری کرد ، اما این بار برای براندازی شاه و ایجاد جمهوری اسلامی ایران .

آیت الله ابوالقاسم کاشانی ( 1962 – 1882 ) پدر خوانده ( گاد فادر God father ) روح الله خمینی بود.

آیت الله ابوالقاسم کاشانی ، عصاره ی سیاسی بود و موقعیت سیاسی خود را از دهه بیست (میلادی ) با نمایندگی مجلس آغاز کرد . در ایران ، روحانیون می توانستند هر قانونی و حرکتی را که مغایر با اصول شان بود ، متوقف کنند . این اقتدار ، در دهه ی بیست بدین صورت به کار آمد که مجمع علما علنا کوشش ایران برای تبدیل شدن به جمهوری را وتو کرد. رضا پهلوی ( معروف به رضا خان میرپنج – م ) ، مرد قدرتمند نظامی که در اوائل دهه ی بیست مهار امور ایران را به دست گرفت ، کمال آتاتورک رهبر سکولار جمهوری ترکیه را می ستود و بر آن بود که با الگوی ترکیه ، در ایران اعلام جمهوری کند . اما آخوندها ، از جمله ابوالقاسم کاشانی ، می ترسیدند که جمهوری سکولار ( جدائی دین از دولت – م ) قدرت شان را به صورت مهلکی به خطر اندازد، بنابراین ، حکم بر ادامه پادشاهی دادند . شاهزاده اشرف پهلوی ، خواهر دوقلوی محمد رضا پهلوی ، در خاطراتش در باره مقاومت روحانیون در مقابل اعلام جمهوری می نویسد : « پدرم موافق اعلام جمهوری مثل ترکیه بود و این پیشنهاد را با رهبری ملاهای شیعه در میان گذاشت . اما در ملاقاتی که در شهر مقدس قم صورت پذیرفت ، روحانیون که سرسختانه طرفدار نظامی فئودالی ، پادشاهی و حفظ همه ی سنت های تحمیلی اسلامی بودند ، به پدرم گفتند با هر طرحی که بوی جمهوری بدهد ، مخالفت خواهند کرد . »(28)  رضا که حاضر به دعوا با نهاد قدرتمند دینی نبود ، پیشنهاد جمهوری را پس گرفت و خود را شاه اعلام کرد . کاشانی جوان ، یکی از معماران این پادشاهی بود .

در بیست سال بعدی ، ابوالقاسم کاشانی دو دشمن در برابر خود داشت : کمونیست ها و شاه . مثل سایر نقاطی که اسلامیست ها قدرت داشتند ، علما از کمونیست ها و حزب توده می ترسیدند و همه ی توان مذهبی خود را علیه چپ به کار گرفتند . اما ، در ارزیابی ملاها تهدید واقعی برای قدرت آنان در ایران ، شاه بود که روحانیون را به عنوان عقب ماندگان قرون وسطائی که مخالف کوشش های او برای مدرنیزه کردن کشور بودند ، تحقیر می کرد . در اوائل دهه ی سی ، رضا شاه به پیروی از الگوی کمال آتاتورک ، در برخورد با روحانیون به زور متوسل شد . رضا شاه محاکم شرعی را تحت کنترل دولت در آورد ، بعضی اوقاف مذهبی را ملی کرد ، قدرت مالی آنان را تقلیل داد و بر در آمدهاشان نظارت کرد . هم چون این ، پوشش سبک غربی را نهادینه کرد، پوشش اسلامی را ممنوع کرد، امر ازدواج و طلاق را از چنگ آخوندها  در آورد و بر سر مساله ی آزادی زن ، با اسلامیست ها در گیرشد . رضا شاه حضور زنان در اماکن عمومی را آزاد اعلام کرد و روسری و چادر اسلامی را ممنوع کرد . در سال 1939 ، رضا شاه هرگونه خودزنی ، اخته کردن و نقص عضو داوطلبانه را که از مراسم آئینی ی چند جانبه ی بعضی بنیادگرایان شیعه بود ، ممنوع اعلام کرد. (29)   این معیارها ، مورد استقبال تجدد طلبان ایران قرار گرفت ، اما باعث خشم شدید روحانیون شد . با حملاتی جسته و گریخته ، اما کاملا محتاط به شاه ، کاشانی با تانی ساختار قدرت سیاسی خود را پایه گذاری کرد .

همانگونه که اخوان المسلمین در دهه ی چهل دست به اقدامات تروریستی زدند ، در ایران هم کاشانی وفرقه های هم قماش او ، خشونت های تروریستی علیه شاه را برانگیختند . در سال 1945، کاشانی شاخه ی غیر رسمی اخوان المسلمین را به نام فدائیان اسلام بنیاد نهاد و ملای تند روئی به نام نواب صفوی را در راس آن گمارد ( شیخ صادق خلخالی جلاد معروف روح الله خمینی در آغاز قیام ضد سلطنتی نیز ، از اعضای فدائیان اسلام و وابسته به اخوان المسلمین بود – م ) یک سلسله اقدام به قتل ، از جمله اقدام به قتل محمد رضا شاه در سال 1949 ، به وسیله ی یکی از اعضای جریان اسلامی که وابسته به نشریه ی « پرچم اسلام» بود ، از جمله اقداماتی بودند که جنبش کاشانی آن ها را سازمان داده بود . در سال 1950 ، یکی از فدائیان اسلام عبدالحسین هژیر وزیر در بار محمد رضا شاه را به قتل رساند، و در سال 1951 ، یکی دیگر از اعضای فدائیان اسلام ، ژنرال علی رزم آرا نخست وزیر شاه را ، درست در زمانی که ایران در مورد حقوق منابع نفت خود با لندن مذاکره می کرد ، به قتل رساند.

محمد رضا شاه در خاطراتش می نویسد : « زمانی رزم آرا را ترور کردند که پیش از مرگش، قرارداد شرکت  نفت انگلیس و ایران را در دست داشت.» (30) بسیاری ازایرانیان تحصیل کرده ای که با شاه هم مساله جدی داشتند ، مشکوک بودند که بریتانیا با روحانیان ایران و جنبش اسلامی روابط تنگاتنگ دارند ، حتی اگر خود ، مستقیما این ترورها را انجام نداده باشند .

فریدون هویدا که تا انقلاب سال 1979 سفیر ایران در سازمان ملل بود و برادرش امیرعباس هویدا در دهه ی هفتاد ( میلادی ) نخست وزیر شاه بود و در رژیم خمینی اعدام شد ، می گوید : «بریتانیائی ها می خواستند امپراتوری خود را حفظ کنند ، و بهترین راه برای حفظ سلطه بر ایران ، سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن بود . انگلیسی ها چند طرفه بازی می کردند . با اخوان المسلمین در مصر و ملاهای ایران معامله می کردند ، اما همزمان با ارتش و خانواده ی سلطنتی ایران هم در معامله بودند » او می گوید انگلیسی ها اسلامیست ها را ابزار دیگری ارزیابی می کردند تا به آن وسیله بتوانند قدرت شان را توسعه دهند :

 

بریتانیائی ها با ملاها روابط و معاملات مالی داشتند . مهمترین شان را پیدا می کردند و به کمکش می شتافتند. و آخوند ها زیرک بودند : می دانستند که بریتانیائی ها مهمترین قدرت جهان اند . البته پای علف و علیق هم در میان بود . انگلیسی ها چمدان های پر از پول نقد را می آوردند و تقدیم آنان می کردند . مثلا ، بازاری ها و تجار ثروتمند ، هر کدام برای خود آیت اللهی داشتند که به آنان پول می خوراندند . طرح و مجری این برنامه ، بریتانیا بود. (31)

 

اشرف نیز ، در خاطراتش از روابط تنگاتنگ انگلیسی ها و روحانیان ایران می نویسد :

 

بسیاری از روحانیان با نفوذ ، با نمایندگان نیروهای خارجی در وحدت عملی قرار گرفته بودند که این ارتباطات ، اغلب با انگلیسی ها بود . در تعریف عامیانه ی این ارتباط ها و وابستگی ها ، مثالی میان مردم ایران از دیرباز وجود داشته است که می گوید : عمامه ی هر آخوندی را که بردارید ، زیرش نوشته شده است « ساخت انگلستان » این رهبران شیعه ، نفوذ بالائی روی عامه مردم داشتند. همزمان ، صدای خدا به زبان های انگلیسی و روسی به گوش می رسید . برای روستائیان دشوار بود که متوجه شوند چه زمانی مذهب کنار می رود وسیاست آغاز می شود.(32 ) ( شاهزاده اشرف این واقعیت را در خاطراتش از قلم انداخته است که مردم می گفتند تاج سلطنتی را هم که از سرشاه بردارند، یا کلاه را  از سر سران عشایر ، زیرش نوشته است ساخت انگلیس و امریکا. در این مورد توصیه می کنم کتاب های مربوط به تاریخ استعمار در ایران و بخصوص آخرین کتاب تحقیقی پروفسور دکتررضا آیرملو استاد جامعه شناسی دانشگاه گوتنبرگ به نام توسعه مدرنیسم و مقایسه عقب ماندگی ایران و ترکیه را مرور بفرمائید – م )

 

اشرف می افزاید پس از جنگ جهانی دوم ( که ایران تحت حاکمیت محمدرضا پهلوی در سمت

نازی های آلمان ایستاده بود – م ) ، لندن از طیف راست اسلامی به عنوان ستون نگه دارنده اش در استراتژی جنگ سرد در منطقه استفاده می کرد . « با تشویق و حمایت بریتانیا ، ملاها به مثابه نیروی مخالف وصاحب نفوذ ضد کمونیست ، پس از سال ها سرکوب شدن ، دوباره جان گرفتند و فعال شدند.» (33)

خود شاه ( محمد رضا شاه – م ) در خاطراتی که پیش از مرگش در تبعید نوشته ، می گوید:  مردی به نام فخرآرائی که وزیر دربارش را در سال 1950 به قتل رساند ، هم  با فدائیان اسلام رابطه ای تنگاتنگ داشت ، هم با بریتانیا « فخرآرائی به محافظه کارترین گروه مذهبی که از عقب مانده ترین فناتیک های مذهبی تشکیل می شد ، متعهد بود.» و با افزودن این مطلب که فخرآرائی احتمالا با سفارت بریتانیا در تهران هم غیر مستقیم ارتباط داشته ، می نویسد : «  انگلیسی ها در همه ی کارها دخالت می کردند و با مرتجع ترین روحانیون در سراسر کشور، رابطه داشتند.» (34)

در اوائل دهه ی پنجاه ( میلادی ) ، تیرک های بریتانیا در ایران مورد تهدید قرار گرفتند . از جنگ جهانی اول ، صاحب حقوق تام و تمامی برنفت ایران بودند . بنابراین ، تعجب آور نبود که ایالات متحده ، در آغاز مصدق را به سود خود ارزیابی کرد . مصدق در پی مذاکراتی با شرکت نفت ایران و انگلیس بود تا قرارداد نفت را به سود ایران تغییر بدهد . این امر ، باعث شد که انگلیسی ها شمشیر را از رو ببندند و شروع به تهدید کنند . واشینگتن برای رفع نابرابری قدرت خود در خاورمیانه با لندن ، زمینه های کمک و فروش اسلحه به دولت مصدق را فراهم آورد و در سال 1951، مصدق به واشنیگتن رفت . یکی از مورخان می نویسد : « پرزیدنت ترومن یادداشتی برای انگلیس ها فرستاد و آنان را از اشغال ایران بر حذز،  داشت .» (35)  اما به محض آن که مصدق نقشه ی امریکا برای ورود شرکت  های نفتی ایالات متحده به ایران را رد کرد ، سیاست ایالات متحده به سرعت علیه مصدق چرخید.  ناگهان ، سازمان جوان CIA و  MI6  بریتانیا ، مشترکا نقشه ی سرنگونی مصدق را ریختند .

 

کاشانی وارد می شود .

 

تا سال 1952 ، آیت الله ابوالقاسم کاشانی در جبهه ملی که ائتلافی از ناسیونالیست ها بود و دولت را در دست داشت ، در موضع وحدت با مصدق عمل می کرد . اما به محض آن که ایالات متحده و بریتانیا بر مصدق شدند ، کاشانی او را ترک گفت و به مخالفان او پیوست . کاشانی سازمان تروریستی زیرزمینی را اداره می کرد ، اما در ملاء عام چنین وامی نمود که هیچ رابطه ای با فدائیان اسلام و دار و دسته های مرتبط با آنان،  ندارد . CIA  به خوبی از قدرت کاشانی خبرداشت.  CIA در گزارش اکتبر سال 1952 خود در باره « چشم انداز رژیم مصدق در ایران » ، می نویسد:

 

از زمان به قدرت رسیدن مصدق در جولای 1952 ، گزارش های متعددی در دست است که نقشه ی سرنگونی او را داشته اند . در اغلب این گزارش ها ، کاشانی و افسران ارتش رهبران این نقشه ها ذکر شده اند ...

درگیری خیابانی میان نیروهای طرفدار مصدق و هواداران کاشانی ، می تواند به سختی منهدم کننده باشد . (36)

 

گزارش CIA می گوید : « در میان نیروهائی که می توانستند به وسیله ی کاشانی به

خیابان ها بریزند، جمعیت بازار ودار و دسته پسر او بودند » و « هم چون این ، سازمان تروریست فدائیان اسلام از جناج تند رو اسلامی » حتی بنا به آن گزارشی که  تحلیل گران CIA نوشته اند ، واحد عملیات سری CIA با کاشانی در کار بودند تا نیروهای او را دقیقا برای « درگیری خیابانی » سال 1952 سازماندهی کنند . در یادداشت های وزارت امورخارجه ی امریکا آمده است ، «ممکن است لازم آید که کمونیست ها را اصلا به لحاظ فیزیکی تنبیه کنیم .» (37)

در سال های 1952 و 1953 ،CIA  و MI6  به کاشانی و گروهی از رهبران کلیدی مذهبی نزدیک شدند و به آنان پیشنهاد پول و سایر امکانات اغوا کننده را کردند تا از مصدق ببرند و از شاه حمایت کنند . بنا به گزارش « دوریل » (38)  « رهبران مذهبی پول گرفتند تا خط بنیاگرایان را برای درهم شکستن مصدق تقویت کنند.» انگلیسی ها ، با استفاده از شبکه اطلاعاتی گسترده خود در ایران، از جمله منابع شرکت نفت انگلیس و ایران ، که سازمان سری مخصوص خود را داشتند و اسمش دایره اطلاعات مرکزی ( CIB ) بود ، ابتکار عمل را در دست داشتند . البته انگلیسی ها ، پیش از آن که ایالات متحده وارد صحنه شود ، در عملیات سری علیه مصدق فعال بودند ، اما شاه لوله ی اصلی ارتباطی با کاشانی ، در دست امریکائی ها بود . « آن لمبتون » پروفسور شرق شناسی و مطالعات آفریقائی دانشگاه اکسفورد و افسر اطلاعاتی پیشین بریتانیا که نقش پشت صحنه را در نابودی مصدق ایفا می کرد ، در گزارشی که همان زمان نوشته ، تاکید کرده است که « کاشانی پول کلانی از جائی گرفت » و برآن است که این پول کلان را به احتمال قوی CIA تامین کرده بوده است . (39)

از سال 1946 تا 1953 ، « جان والر»  مدیر عملیات سری ایالات متحده در ایران بود . «جان والر» به عنوان مردجوانی که مسئولیت های بالائی داشت ، در جریان جنگ جهانی دوم ، اغلب مامور خدمت در قاهره و تهران بود . « والر» می نویسد « موقعیت من چنین بود که در نوزده سالگی مسئول عملیات ضد جاسوسی در خاورمیانه بودم.» در سال 1946 که « جان والر» در آستانه ی بیست سالگی بود ، نخستین مرکز اطلاعاتی امریکا در ایران را پس از جنگ جهانی دوم ایجاد کرد که برای تاسیس آن ، از جاسوسان سابق آلمانی سربازگیری کرد تا ایالات متحده را درجنگ سرد یاری دهند و با سران عشایر ایران ، از جمله قشقائی ها ، بخیتاری ها و کردها ، کار کنند .

« جان والر » می گوید : « ما ، در صحنه ایران ، مصدق را دوست داشتیم » در این زمان ، « والر » تقریبا هیجده ساله بود و تازه به خدمت CIA در آمده بود . اما چیزی نگذشت که امریکائی ها در مخالفت با مصدق ، در کنار بریتانیائی ها قرار گرفتند . « والر» می نویسد : « ما نسبت به متحد قدیمی خود بریتانیا ، متعهد بودیم و نفت یکی از موارد این تعهد بود . » به گفته «والر» ، یکی از نقاط اتکای مصدق ، ملاها و بازار بودند . بازاری ها و آخوندها ، بسیار بسیار به هم نزدیک بودند و آخوندها بر مردم ، بخصوص طبقات زیرین جامعه ، تسلط کامل داشتند.» (40)  (صرف نطر ازاشتباه محاسبه ، هدایت غیر مستقیم و مستقیم و مشی شتابزده ی احزاب ، سازمان ها و شخصیت های سیاسی ، مهمترین عامل پرتاب شدن خمینی و دار و دسته اش به قدرت در سال 1979 میلادی ( 1357 شمسی ) ، همین فاکتور بود که سرنخ آن دست CIA و MI6 بود که تا به امروز ، کمونیست ها ، ناسیونالیست ها ، روشنفکران و توده های پراکنده ی آزادیخواه و جنبش های اجتماعی را ؛ بی رحمانه از دم تیغ اسلام سیاسی گذرانده است – م )

« جان والر» بر آن است که در میان همه رهبران مذهبی ، پر اهمیت ترین شان ابوالقاسم کاشانی بود، که در عرض هفت سالی که او به عنوان رئیس پایگاه CIA ، در ایران کار می کرد ، روابط نزدیکی با ایشان داشت . « من پرتره ای از ملا کاشانی با مداد شمعی ( مداد رنگی – پاستیل ) کشیدم . او لحظاتی پیش من نشست و من از روی عکس او این پرتره را کشیدم .» والر می گوید کاشانی هرگز نتوانست تبدیل به یک « مامور»  کارکشته ی  CIA شود « نمی شود از یک آیت الله که فاقد استعداد کافی است ، ماموری ورزیده ساخت » اما ، اضافه می کند که ایالات متحده و بریتانیائی ها در ائتلاف ضد مصدق ماموران کار کشته ی فراوانی داشتند . « بعضی از این ماموران ، در معامله ی دوجانبه با بازار و آخوندها ، بسیار تردست بودند . » و ادامه می دهد :

 

« کاملا معلوم بود که این روحانی با اهمیت است ... کاشانی به من گفت که چرا از ائتلاف مصدق جدا شده است . دلیلش این بود که مصدق حزب توده را تحمل می کرد . هر دو تصور مشابهی از روس ها داشتند  و مردان مذهبی  با کمونیسم میانه ای  نداشتند.

کاشانی مرد نمونه ی خدای خود ( منظورهمان آیت الله است – م ) بود ، که به او قدرت سیاسی می داد . این وضع ، درست شبیه حقوق مسیحیت در غرب است . او آیت الله بود ، یعنی  خمینی آن دوره بود . حتی بر کلیسا هم سلطه داشت . روی مردم فقیر ، که اغلب جنوب شهری ها بودند ، نفوذ گسترده ای داشت . در آن دوران ( مثل این دوران – م ) آخوندها خیلی به بازاری ها نزدیک بودند .»

 

آیا CIA مستقیما کاشانی را کشف کرده بود ؟ « جان والر» ، به این پرسش پاسخ مثبت می دهد . « پول کلانی به سمت کاشانی و ابزارهای او سرازیر شده بود ، پولی که قادر بود روابط کانال های او را تغذیه کند و میان مردم جنوب تهران پخش شود.»  والر ، با لب و لوچه آویزان و چهره ای گرفته اضافه می کند که : « خوب ، بالاخره حتی آیت الله ها هم فاسد بودند . و با احتیاط در انتخاب کلمات ، می گوید : « من فکر می کنم آیت الله کاشانی یک مذهبی واقعی بود ، مرا می بخشید که کمی بدگمان حرف می زنم . اما ، به هر حال ، مرد دین بودن باعث نمی شود که شما  دور واقعیت تجارت ، یا سکس و انحراف جنسی را خط بکشید! »

با نقش تعیین کننده ای که کاشانی داشت   CIA و MI6 با سهولت بیشتری قادر بودند تظاهرات خیابانی علیه مصدق و کمونیست ها را سازمان بدهند . قدرت کاشانی در میان محله های پرجمعیت تهران و مسجدها ، قابل توجه و تامل بود . کودتای نظامی که مصدق را سرنگون کرد ، با پول CIA که میان جمعیت های طرفدار کاشانی که به وسیله روحانیون سازماندهی شده از طرف او، دسته های اوباش و آدم کش و سردسته های چاقو کشان توزیع شده بود ، صورت پذیرفت . « جان والر» به واشینگتن برگشت تا کودتا را از ستاد فرماندهی و با « کرمیت روزولت » معروف که عملیات را در محل اداره می کرد ، سازماندهی کند . دو برادر ایرانی ، بوسکوئی ها ، که تحت کنترل CIA بودند ، با سه برادر دیگر ، رشیدیان ها ، که تحت کنترل MI6 بودند ، به شعبان جعفری زورخانه کارچاقوکشی که اجرا کنند بود ، پیوستند تا جمعیت خیابانی را راه بیندازند. « جان والر» می گوید : « شعبان جعفری قهرمان ورزشی و آدم تردستی بود که همکاری او با ما کودکی رام را می مانست . اما قادر بود جمعیت وسیعی را به حرکت در آورد . برای این اقدام ، ما به او پولی کلان دادیم .»

« دوریل » می نویسد : « CIA  و  MI6  از طریق برادران رشیدیان با روحانیون محافظه کاری چون آیت الله بروجردی و آیت الله بهبهانی که می ترسیدند مبادا گرایش چپ مصدق امنیت ملی را به خطر اندازد ، ارتباط برقرار کردیم . ارتباط وسیع تری با ملاهای مخالفی مثل کاشانی و مکی از اعضای وقت جبهه ی ملی نیز که فکر می کردند « کرملین تسلط کاملی بر خدانشناسان دارد.»(41) ،  از این طریق برقرار شد . « جان والر » می گوید ، « در آن زمان ، اسلام هنوز در تشکیلاتی سازمان یافته سرراست نکرده بود . اما کمونیسم و اسلام ، هرگز با هم سازگار نبودند.»(42)

در اوایل دهه ی پنجاه میلادی ، یکی از کوشش های شدید سی آی ا در ایران ، تقویت احساسات مذهبی علیه اتحاد جماهیر شوروری بود . این ، مقارن با دوره ای بود که ایالات متحده ، گرایش های ضد کمونیستی اسلامیست ها را در مصر ، پاکستان و سایر نقاط ، تجربه می کرد . در ایران ، تمرکز سی آی ا مستقیما علیه حزب توده بود ؛ اگر چه این حزب هرگز تهدیدی واقعی به شمار نمی آمد ( و چیزی نبود جز فرمانبر و عروسک کرملین که بنا به اسناد تاریخی ، هرگز پیشه ای جز خیانت به مردم ایران و جریان های کمونیستی و دموکرات نداشته است . در این مورد ، بجز هزاران صفحه خاطره و کتاب و سند که موجود است ، خوانندگان عزیز را بخصوص حواله می دهم به «  تاریخ سی ساله »  بیژن جزنی و کتاب « بیست و هشت مرداد و خیانت های حزب توده»  ی حسن ضیاء ظریفی – م. )  مصدق کمونیست نبود و بخشی از به قدرت رسیدن خود را مدیون حمایت ایالات متحده بود . اما زمانی که در فهرست دشمنان واشینگتن قرار گرفت، سی آی ا کوشید تا چهره ای از او ترسیم کند که وانمود کند به وسیله کمونیست ها کنترل می شود . بخصوص در تبلیغاتی که با حمایت امریکا از طرف ملاها علیه مصدق صورت می پذیرفت ، این تصویر جعلی بسیار عمده می شد . کوشش های تبلیغی علیه مصدق ، به وسیله دوافسر سی آی ا « دونالد ویلبر » و « ریچرد کوتام » که در آینده به آنان خواهیم پرداخت ، هماهنگ می شد .

در زمان هائی ، این تبلیغات بسیار گسترده ، عمیق و سنگین می شدند :

 

حرکت بعدی ، جنگ روانی بود . آیت الله بهبهانی ، « در کوششی ترسناک برای روشن کردن شعله های خشم در مردم برای بی اعتبار کردن چپ » با پول کلانی که از امریکائی ها گرفت ، نامه ای با مرکب قرمز نوشت که با ذکر مشخصات حزب توده به عنوان « تهدیدی وحشتناک » ، گفت « اینان می خواهند در سراسر ایران آخوندها را به تیر چراغ برق بیاویزند . » (43)

 

بنا به گزارش « دوریل » ، سی آی ا از دو روزنامه نگار ، یکی به نام « که نت لاو » خبرنگار نیویورک تایمز ، و دیگری موسوم به « آن اشویند » خبرنگار خبرگزاری آسوشیتدپرس (AP) ، به عنوان مامور و سازماندهی و گسترش تبلیغات بهره می جست. (44) نه تنها سی آی ا از آیت الله هائی مثل بهبهانی در گسترش وحشت از توده بابت آویختن ملاها به تیرهای چراغ برق استفاده  می کرد ، اخوند های ریز و درشتی هم که در خدمتش بودند ، به این وحشت دامن می زدند و زمینه های برخورد فیزیکی با آنان را فراهم می آوردند . زمینه های این درگیری ، با حملات سازمان یافته از طرف انگلیسی ها و امریکائی به مجامع مذهبی فراهم می شد . آدم کش ها ، چاقوکش ها و توده های عقب مانده ، به نام طرفداران حزب توده در تظاهرات خشونت بار خیابانی به موسسات شیعه حمله می بردند :

 

توده های عقب مانده به خیابان ها ریختند ... این سازماندهی ، کلید نقشه ای بود تا آن توده های عقب مانده  و وحشی را حامیان حزب توده جا بزنند و با این نقشه ، زمینه های کودتا برای بازگرداندن شاه به قدرت را فراهم کنند . ماموران MI6  جمعیتی را که به صورت جعلی توده ای معرفی می کردند ، با ترکیبی غیر متعارف از پان ایرانیست ها و اعضای حزب توده هماهنگ کردند و برای ایجاد چنین نمایش خشونت باری ، پنجاه هزار دلار به وسیله افسران سی آی ا به آنان وجه نقد پرداخت شد . « ریچرد کوتام » ، ماموری که برای انگلیسی ها کار می کرد ، می نویسد « ما با استفاده از این فرصت جمعیتی را که زیر سلطه خود داشتیم ، طوری به خیابان ها ریختیم که همه باور کنند توده ای اند . وظیفه این جمعیت ، فراتر از تحریک کردن بود . آنان گروه حمله بودند که باید خود را توده ای وانمود می کردند و به این نام ، به سمت مساجد و ملاها سنگ می انداختند.» نویسنده ی دیگری می گوید : « مقصود آن بود که اکثریت ایرانیان را بترسانند تا باور کنند که پیروزی مصدق ، به معنی پیروزی حزب توده ، اتحاد جماهیر شوروی و مذهب ستیزی است . »

 

پس از بازگرداندن شاه به قدرت ، کوشش های فراوانی درگرفت تا « جن » اسلامی را به بطری برگردانند . اما قدرت اسلام سیاسی که در دهه ی بیست میلادی در ایران مهار شده بود ، حالا دیگر به یمن کمک هایCIA  و MI6  ، احیا شده بود . آرام کردن این فواره ی سیاسی ، کار آسانی نبود . در واقعیت امر ، نیروهائی که شاه را در سال 1979 سرنگون کردند ، دقیقا همان نیروهای زنجیر گسیخته ای بودند که در سال 1952 او را به قدرت باز گرداندند . در دهه ی پنجاه میلادی ، سازمان امنیت شاه ( ساواک ) ، با همه ی توان کوشید تا اسلامیست ها را زیر نظر بگیرد ، آن ها را بخرد ، فاسد کند ، یا ؛ در غیر این صورت ، ملاهای قرون وسطائی ، از جمله خمینی را خنثی کند. فریدون هویدا سفیر سابق ایران در سازمان ملل که برادرش سال ها به عنوان نخست وزیر به شاه خدمت کرده بود ، می گوید « در دوران حکومت شاه ، دولت به روحانیون هم حقوق می داد .» و می افزاید . « بخشی از این پول ها را از طریق برادرم به روحانیون می دادند ، بخشی را نیز ساواک مستقیما به آنان می پرداخت . و ساواک در میان روحانیان عوامل خود را داشت . »  با این حال ، شاه ترجیح می داد اسلام را به عنوان مرده ریگ گذشته حفظ کند . بنابراین ، وقتی در اواسط دهه ی هفتاد میلادی جنبش علیه شاه به صورتی جدی شروع شد ، شاه و بسیاری از چاپلوسان دوروبرش نمی دانستند از کجا دارند می خورند . پس از سال 1953 ، کاشانی رفته رفته از نظر ها پنهان شد . اما شاگرد ارشد او روح الله خمینی ، اسلام سیاسی کین توز و سرسخت جدیدی را تولید کرد . او ، تازه در آغاز پیمودن پله های قدرت بود .

دهه های چهل و پنجاه میلادی ، تازه سال های شکل گرفتن خمینی بود . نظریه های سیاسی خمینی ، دچار تناقض و جزر و مد بود . اگر چه نوشته های او در جریان جنگ جهانی دوم ، حامل نفرت از « دیکتاتوری سیاه » رضا شاه بود که سرانجام در سال 1941 از سلطنت خلع شد ( به وسیله انگلیسی ها – م » ، اما به طور غریزی طرفدار حکومت اسلامی در ایران بود. ( یعنی دیکتاتوری سیاه دیگری ،  منتها از نوع مذهبی – م ) به همین دلیل و با حمل همین تناقض سیاسی ، به کاشانی ، نواب صفوی و فدائیان اسلام تمایل پیدا کرد و به پالایش نقطه نظرهای تند روانه ی خود پرداخت . باقر معین بیوگرافی نویس خمینی می نویسد : « موضع سیاسی خود خمینی ، در این دوران جائی میان نهاد روحانیت و فدائیان اسلام بود » خمینی از آیت الله بروجردی محافظه کار حمایت می کرد، اما :  

 

به شدت با سکولاریسم مخالف بود و حکومت مطلق اسلامی و فعالیت برای ایجاد چنین حکومتی را قبول داشت . به بیان دیگر ، احتمالا پس از ملاقاتی که با نواب صفوی داشت ، جذب عقاید فدائیان اسلام شده بود که به گفته ی آخرین بیوه ی او ، اغلب به خانه ی خمینی می رفت.» (48)

 

کاشانی ، الگو و سازنده ی خمینی بود .

 

یکی دیگر از عقربه هائی که شاخص عقاید سیاسی خمینی در آن دوران بود ، این بود که آیت الله ابوالقاسم کاشانی (1962- 1882) را به شدت می ستود ؛ آیت اللهی را که از سال 1945 ، با فدائیان اسلام در رابطه تنگاتنگ بود ... خمینی اغلب به خانه ی کاشانی می رفت و جسارت و استقامت او را می ستود . در بسیاری از امور ، مثل مباحث ضد استعماری ، جهانی شدن اسلام ، فعالیت های سیاسی و مردم ، مورد مشورت کاشانی بود.(49)

 

در جریان کودتای 1953 ( 28 مرداد 32 ) ، خمینی با تروریست های فدائیان اسلام کار می کرد و حتی پس از آن که کاشانی بر آن شد تا با آنان فاصله بگیرد ، به ارتباط خود با فدائیان اسلام ادامه داد .  با این حال ، روابط نزدیک خمینی و کاشانی به قوت خود باقی ماند و خمینی رهنمود کاشانی را در فاصله گرفتن با مصدق و حمایت از بازگرداندن شاه به قدرت ، پذیرفت و از آن تبعیت کرد. با وجود این ، خمینی وابستگی هایش را با فدائیان اسلام حفظ کرد و در کوشش عبث برای جلوگیری از اعدام نواب صفوی در اواسط دهه ی پنجاه میلادی ، دخالت کرد. اما ، این آیت الله حسابگر ، درس های بسیاری از تجربه 1953 آموخت . به نظر او ، کاشانی و فدائیان اسلام ، زیادی سیاسی بودند و رابطه ی بسیار پر اهمیت خود با علمای شهر مقدس قم را از دست داده بودند. از سوی دیگر ، آیت الله بروجردی  ( که معروف به رهبر شیعیان جهان بود – م ) و باسیاست فاصله ی بسیاری داشت نیز ، به عنوان رهبر مذهبی مورد ستایش خمینی بود . وقتی خمینی دوباره به قم بازگشت و پناه گرفت ، ده سال بعدی را صرف متحد کردن عناصر سیاسی و مذهبی برای ایجاد جنبش شیعه کرد . او ، دوباره در سال های 1963 و 1964 در صحنه ظاهر شد و بنای مخالفت با شاه را گذاشت .

در این معرکه ، ایالات متحده ، همه چیز را در باره اسلام ایران به بوته ای فراموشی سپرد . شاه را به ایران بازگرداند و احساس امنیت کرد . واشینگتن توسط شرکت های بزرگ نفتی خود ، بر صنعت نفت ایران مسلط شده بود و با همه ی توان برای ساختن ارتش ، نیروی پلیس و سازمان امنیت مخوف شاه ( ساواک ) ، به او کمک کرد و علیرغم کمک بعضی روحانیون در برانداختن مصدق ، امپراتوری شاه کمترین تمایلی به تقسیم قدرت با جریان هائی مثل لیبرال ها ، بازرگانان ، یا روحانیون از خود نشان نداد . بنابراین ، اسلامیست ها بیخ گوش او رشد کردند و قدرتی به هم رساندند و ناگهان زیر آبش را زدند .

داستان اسلام سیاسی و جوانه زدن اتحادش با ایالات متحده ، حالا دیگر به سمت جهان عرب چرخیده بود . جمال عبدالناصر که فاتح جنگ 1956 کانال سوئز بود ، رویاروئی سختی را درجنگ سرد با نظریه پردازان دولت آیزنهاور ، نمایندگی می کرد . اخوان المسلمین مصر در هم شکسته بود و ناچار شده بود به تبعید برود . برای متوقف کردن ناصر ، و برای حمایت از نیروهای ضد کمونیست و ضد ناسیونالیست در سراسر جهان عرب ، ایالات متحده به عربستان سعودی رو کرد .

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
فريدون گيلاني:



[تاریخ ارسال: 12 Apr 2006]  [ارسال‌کننده: مهران ماهوان]  [  ]  
ابدا از موضع کسانی که کلمات «مزدور» و «خائن» مثل نقل و نبات از دهان مبارک شان می بارد و حتا به سایت ارزشمند «دیدگاه» نیز، «رژیم گاه » گفتند ، این سطور را نمی نویسم یعنی منظورم صحّه گذاشتن روی سانسور، و اتهام زنی گروه ها و سازمان هایی که می شناسیم، نیست. روشن تر بنویسم هر کسی از جمله آقای گیلانی حق دارد مطلبش را هرجا مایل است بفرستد اما کاربری مثل من نیز حق دارد، همیاری با سایت مزبور را زیر ضرب بگیرد.(بر خلاف برائت نامه ای که آقای شمس علیه ایران دیدبان و...نوشته اند، متاسفانه از اقمار آن است و محتویات سایت مزبور که می خواهد با سُس مارکسیسم آنرا بپوشاند، گویا است) حال جناب آقای گیلانی،اینگونه مطالب را برای سایت علی شمس هم می فرستند و متاسفانه دیدگاه نیز درج میکند. آقای گیلانی البته علیه سایت ایران دیدبان مطلبی در دیدگاه نوشتند اما آنچه نوشته بودند، فقط خودشان را قانع می کند و بس. ایشان فرموده بودند: «من اصلا نامی از سایتی به نام ایران دیده بان نشنیده ام»!!! عجبا ، مگر شما مترجم کریم حقی و دوستانش نبودید آقای گیلانی؟ آخر شما که می گوئید حزب و دفتر سیاسی دارید، واقعا تا حالا اسم «ایران دیدبان» را هم نشنیده اید؟!!!خودتان خنده اتان نمی گیرد؟ خواهشاً مرزها را قاطی نکنید و به درک کاربران دیدگاه نیز احترام بگذارید. امیدوارم هر کس آقای گیلانی را می شناسند، مطلبی را که نوشتم به ایشان برساند.   

  


[www.didgah.net] [email: info@didgah.net] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.