پروژه ی امپراتوری امریکا
بازی شیطان
چگونه ایالات متحده به فعال شدن اسلام بنیادگرا کمک کرد
قسمت هشتم
آخرین کتاب رابرت دریفوس ( 2005)
ترجمه ی فریدون گیلانی
CIAو پدر خواندگی خمینی
یکی از طنزهای تاریخ در رابطه با جمال عبدالناصر و دکتر محمد مصدق ، این است که هر دو مرد ، در آغاز به قدرت رسیدن شان ، اندکی از طرف امریکا حمایت شدند ، اما اقتضای جنگ سرد سیاست ایالات متحده را به طور قطعی علیه آنان چرخاند . در آغاز ، ایالات متحده به صورت آزمایشی از ناسیونالیسم ایران به رهبری مصدق حمایت کرد . این حمایت ، بخشی به این واقعیت بر می گشت که واشینگتن باور داشت ناسیونالیست های جهان سوم ، می توانند این قدرت را پیدا کنند که ملت هاشان را به سمت تجدد سوق دهند ، اما ، در عین حال آنان را در مدار غربی نگه دارند. دولت ایزنهاور اما ، زیر بار این نظریه نمی رفت . نظر ایزنهاور این بود که : یا با ما هستید – که در این صورت رهبران جهان سوم باید اجازه بدهند ایالات متحده در خاک شان پایگاه نظامی داشته باشد ، به متحدان امریکا بپیوندند، و با پذیرش سیاست بازار آزاد ، حافظ منافع اقتصادی ایالات متحده باشند – ، یا بر ماهستند . در جهان دو قطبی ، دکتر محمد مصدق هم ، مثل جمال عبدالناصر، می توانست تا دوره ای طولانی در قطب واشینگتن قرار بگیرد . همان گونه که در مصر اخوان المسلمین را علیه ناصر به خط کردند ، نیروهای تندرو اسلام سیاسی در ایران هم ، با بدگمانی علیه مصدق بسیج شدند . همان رهبرجناح راست اسلامی که در سال 1979 شاه را سرنگون کرد ، در سال 1953 از CIA پول گرفت تا از او حمایت کند . (روح الله خمینی )
دکتر محمد مصدق ، حقوق دانی بود که در فرانسه و سوئیس درس خوانده بود ، چهره ی پیچیده ای بود که پیش از سال 1953 ، چند دهه سابقه سیاسی داشت. در سلسله ی قاجار ، در سال 1915 عضو پارلمان و بعد ، در سال 1924 ، وزیرامور خارجه بود. روابطش با شاهان پیشین ، او را به رضا پهلوی (رضا خان ) وپسرش محمد رضا پهلوی نزدیک کرد. در سال 1944 ، مجددا به نمایندگی مجلس انتخاب شد. محبوبیت او بیشتر به خاطرانگیزه ی پر توانش در ملی کردن صنعت گقت و جدالش با شرکتی بود که امروزه به بریتیش پترولیوم ( BP ) معروف است . مصدق رئیس کمیسیون نفت مجلس شد و جنبش ائتلافی سیاسی ای به نام جبهه ملی را بنیان نهاد . پس از ترور ژنرال علی رزم آرا در سال 1951 ، شاه ( محمد رضا شاه ) چاره ای نداشت جز آن که مصدق را به عنوان جانشین معرفی کند . دکتر محمد مصدق به عنوان نخست وزیر، طرح ملی کردن شرکت نفت انگلیس و پرشیا را سرسختانه به پیش برد . این حرکت ، برای انگلستان ضربه ای فاجعه بار بود . شرکت نفت انگلیس و پرشیا ( APOC ) که بعد ها به شرکت نفت انگلیس و ایران و بعد به شرکت نفت انگلیس تغییر نام داد ، در دایره ی وسیع دارائی های جهانی خود ، در آمد سرشاری از این شرکت می برد . آغاز کار این عمل غارتگرانه ، در جریان جنگ اول جهانی به عنوان طرح ویژه ی امپراتوری وینستون چرچیل شکل گرفت که نفت ایران را عمدتا برای تامین سوخت نیروی دریائی بریتانیا می خواست . مصدق ، بیدرنگ در سیاست بریتانیا مورد نفرت قرار گرفت و شاه که نبض ملی او، فقط برای حفظ تاج و تختش می زد تا بتواند با حمایت لندن و واشینگتن آن را حفظ کند، به این وضع دامن می زد. در آغاز، اغلب آیت الله های سیاسی به جبهه ملی پیوستند ، اما بعدها جبهه ملی را ترک گفتند و به جریان مبارزه ای که CIA علیه مصدق راه انداخته بود و منجر به کودتای نظامی آگوست سال 1953 (28 مرداد 1332 – م ) علیه دکتر محمد مصدق شد ، پیوستند . شاه که از کشور گریخته بود ، به تخت طاووس خود بازگشت و ملی کردن صنعت نفت ، عقیم ماند . در نتیجه ی این واقعه ، ایالات متحده بر نفت ایران چنگ انداخت : چهل در صد از سهام کنسرسیوم جدید به پنج شرکت نفتی امریکائی رسید و سهم بریتیش پترولیوم ( BP ) کاهش یافت .
این که ماجرای کودتا علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق ، با عملیات مشترک CIA و MI6 انجام شد ، بارها گفته و نوشته شده است . آنچه اما هرگز گزارش نشده است ، این واقعیت است که دو سازمان جاسوسی انگلیسی و امریکائی ( CIA و MI6 ) ، تنگاتنگ با روحانیان و علمای ایران کار کردند که در مرحله ی نخست مصدق را تضعیف کنند و در نهایت ، او را بر اندازند . جمعیت انبوهی از اوباش به خیابان ها ریخته بودند که سران شان را CIA خریده بود و به خیلی شان پول نقد داده بود . این جمعیت ناآگاه که اغلب از اراذل بودند ، در پیوند با علما و به وسیله ی آنان به حرکت در آمده و سازمان دهی شده بودند ، و مطالبه شان برکناری مصدق و بازگشت شاه بود . آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی ، نماینده ی اصلی اخوان المسلمین در ایران و آیت الله روح الله خمینی تعزیه گردان روحانیون اسلامیست ، در مرکز این جدال سازمان دهی شده به وسیله CIA قرار داشتند .
بنا به گزارش های رسمی مقام های سابق ایران ، خمینی در آن زمان آخوند گمنام و میان سالی بود که از پیروان کاشانی بود و در جریان طرفداری از شاه ، علیه مصدق در مرکز تظاهرات سازماندهی شده به وسیله ی CIA شرکت داشت. (27) خنده آورترین طنزتاریخ این است که بیست و پنج سال بعد ، در سال 1978 ، همان روح الله خمینی ، باردیگر جمعیت های خیابانی را رهبری کرد ، اما این بار برای براندازی شاه و ایجاد جمهوری اسلامی ایران .
آیت الله ابوالقاسم کاشانی ( 1962 – 1882 ) پدر خوانده ( گاد فادر God father ) روح الله خمینی بود.
آیت الله ابوالقاسم کاشانی ، عصاره ی سیاسی بود و موقعیت سیاسی خود را از دهه بیست (میلادی ) با نمایندگی مجلس آغاز کرد . در ایران ، روحانیون می توانستند هر قانونی و حرکتی را که مغایر با اصول شان بود ، متوقف کنند . این اقتدار ، در دهه ی بیست بدین صورت به کار آمد که مجمع علما علنا کوشش ایران برای تبدیل شدن به جمهوری را وتو کرد. رضا پهلوی ( معروف به رضا خان میرپنج – م ) ، مرد قدرتمند نظامی که در اوائل دهه ی بیست مهار امور ایران را به دست گرفت ، کمال آتاتورک رهبر سکولار جمهوری ترکیه را می ستود و بر آن بود که با الگوی ترکیه ، در ایران اعلام جمهوری کند . اما آخوندها ، از جمله ابوالقاسم کاشانی ، می ترسیدند که جمهوری سکولار ( جدائی دین از دولت – م ) قدرت شان را به صورت مهلکی به خطر اندازد، بنابراین ، حکم بر ادامه پادشاهی دادند . شاهزاده اشرف پهلوی ، خواهر دوقلوی محمد رضا پهلوی ، در خاطراتش در باره مقاومت روحانیون در مقابل اعلام جمهوری می نویسد : « پدرم موافق اعلام جمهوری مثل ترکیه بود و این پیشنهاد را با رهبری ملاهای شیعه در میان گذاشت . اما در ملاقاتی که در شهر مقدس قم صورت پذیرفت ، روحانیون که سرسختانه طرفدار نظامی فئودالی ، پادشاهی و حفظ همه ی سنت های تحمیلی اسلامی بودند ، به پدرم گفتند با هر طرحی که بوی جمهوری بدهد ، مخالفت خواهند کرد . »(28) رضا که حاضر به دعوا با نهاد قدرتمند دینی نبود ، پیشنهاد جمهوری را پس گرفت و خود را شاه اعلام کرد . کاشانی جوان ، یکی از معماران این پادشاهی بود .
در بیست سال بعدی ، ابوالقاسم کاشانی دو دشمن در برابر خود داشت : کمونیست ها و شاه . مثل سایر نقاطی که اسلامیست ها قدرت داشتند ، علما از کمونیست ها و حزب توده می ترسیدند و همه ی توان مذهبی خود را علیه چپ به کار گرفتند . اما ، در ارزیابی ملاها تهدید واقعی برای قدرت آنان در ایران ، شاه بود که روحانیون را به عنوان عقب ماندگان قرون وسطائی که مخالف کوشش های او برای مدرنیزه کردن کشور بودند ، تحقیر می کرد . در اوائل دهه ی سی ، رضا شاه به پیروی از الگوی کمال آتاتورک ، در برخورد با روحانیون به زور متوسل شد . رضا شاه محاکم شرعی را تحت کنترل دولت در آورد ، بعضی اوقاف مذهبی را ملی کرد ، قدرت مالی آنان را تقلیل داد و بر در آمدهاشان نظارت کرد . هم چون این ، پوشش سبک غربی را نهادینه کرد، پوشش اسلامی را ممنوع کرد، امر ازدواج و طلاق را از چنگ آخوندها در آورد و بر سر مساله ی آزادی زن ، با اسلامیست ها در گیرشد . رضا شاه حضور زنان در اماکن عمومی را آزاد اعلام کرد و روسری و چادر اسلامی را ممنوع کرد . در سال 1939 ، رضا شاه هرگونه خودزنی ، اخته کردن و نقص عضو داوطلبانه را که از مراسم آئینی ی چند جانبه ی بعضی بنیادگرایان شیعه بود ، ممنوع اعلام کرد. (29) این معیارها ، مورد استقبال تجدد طلبان ایران قرار گرفت ، اما باعث خشم شدید روحانیون شد . با حملاتی جسته و گریخته ، اما کاملا محتاط به شاه ، کاشانی با تانی ساختار قدرت سیاسی خود را پایه گذاری کرد .
همانگونه که اخوان المسلمین در دهه ی چهل دست به اقدامات تروریستی زدند ، در ایران هم کاشانی وفرقه های هم قماش او ، خشونت های تروریستی علیه شاه را برانگیختند . در سال 1945، کاشانی شاخه ی غیر رسمی اخوان المسلمین را به نام فدائیان اسلام بنیاد نهاد و ملای تند روئی به نام نواب صفوی را در راس آن گمارد ( شیخ صادق خلخالی جلاد معروف روح الله خمینی در آغاز قیام ضد سلطنتی نیز ، از اعضای فدائیان اسلام و وابسته به اخوان المسلمین بود – م ) یک سلسله اقدام به قتل ، از جمله اقدام به قتل محمد رضا شاه در سال 1949 ، به وسیله ی یکی از اعضای جریان اسلامی که وابسته به نشریه ی « پرچم اسلام» بود ، از جمله اقداماتی بودند که جنبش کاشانی آن ها را سازمان داده بود . در سال 1950 ، یکی از فدائیان اسلام عبدالحسین هژیر وزیر در بار محمد رضا شاه را به قتل رساند، و در سال 1951 ، یکی دیگر از اعضای فدائیان اسلام ، ژنرال علی رزم آرا نخست وزیر شاه را ، درست در زمانی که ایران در مورد حقوق منابع نفت خود با لندن مذاکره می کرد ، به قتل رساند.
محمد رضا شاه در خاطراتش می نویسد : « زمانی رزم آرا را ترور کردند که پیش از مرگش، قرارداد شرکت نفت انگلیس و ایران را در دست داشت.» (30) بسیاری ازایرانیان تحصیل کرده ای که با شاه هم مساله جدی داشتند ، مشکوک بودند که بریتانیا با روحانیان ایران و جنبش اسلامی روابط تنگاتنگ دارند ، حتی اگر خود ، مستقیما این ترورها را انجام نداده باشند .
فریدون هویدا که تا انقلاب سال 1979 سفیر ایران در سازمان ملل بود و برادرش امیرعباس هویدا در دهه ی هفتاد ( میلادی ) نخست وزیر شاه بود و در رژیم خمینی اعدام شد ، می گوید : «بریتانیائی ها می خواستند امپراتوری خود را حفظ کنند ، و بهترین راه برای حفظ سلطه بر ایران ، سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن بود . انگلیسی ها چند طرفه بازی می کردند . با اخوان المسلمین در مصر و ملاهای ایران معامله می کردند ، اما همزمان با ارتش و خانواده ی سلطنتی ایران هم در معامله بودند » او می گوید انگلیسی ها اسلامیست ها را ابزار دیگری ارزیابی می کردند تا به آن وسیله بتوانند قدرت شان را توسعه دهند :
بریتانیائی ها با ملاها روابط و معاملات مالی داشتند . مهمترین شان را پیدا می کردند و به کمکش می شتافتند. و آخوند ها زیرک بودند : می دانستند که بریتانیائی ها مهمترین قدرت جهان اند . البته پای علف و علیق هم در میان بود . انگلیسی ها چمدان های پر از پول نقد را می آوردند و تقدیم آنان می کردند . مثلا ، بازاری ها و تجار ثروتمند ، هر کدام برای خود آیت اللهی داشتند که به آنان پول می خوراندند . طرح و مجری این برنامه ، بریتانیا بود. (31)
اشرف نیز ، در خاطراتش از روابط تنگاتنگ انگلیسی ها و روحانیان ایران می نویسد :
بسیاری از روحانیان با نفوذ ، با نمایندگان نیروهای خارجی در وحدت عملی قرار گرفته بودند که این ارتباطات ، اغلب با انگلیسی ها بود . در تعریف عامیانه ی این ارتباط ها و وابستگی ها ، مثالی میان مردم ایران از دیرباز وجود داشته است که می گوید : عمامه ی هر آخوندی را که بردارید ، زیرش نوشته شده است « ساخت انگلستان » این رهبران شیعه ، نفوذ بالائی روی عامه مردم داشتند. همزمان ، صدای خدا به زبان های انگلیسی و روسی به گوش می رسید . برای روستائیان دشوار بود که متوجه شوند چه زمانی مذهب کنار می رود وسیاست آغاز می شود.(32 ) ( شاهزاده اشرف این واقعیت را در خاطراتش از قلم انداخته است که مردم می گفتند تاج سلطنتی را هم که از سرشاه بردارند، یا کلاه را از سر سران عشایر ، زیرش نوشته است ساخت انگلیس و امریکا. در این مورد توصیه می کنم کتاب های مربوط به تاریخ استعمار در ایران و بخصوص آخرین کتاب تحقیقی پروفسور دکتررضا آیرملو استاد جامعه شناسی دانشگاه گوتنبرگ به نام توسعه مدرنیسم و مقایسه عقب ماندگی ایران و ترکیه را مرور بفرمائید – م )
اشرف می افزاید پس از جنگ جهانی دوم ( که ایران تحت حاکمیت محمدرضا پهلوی در سمت
نازی های آلمان ایستاده بود – م ) ، لندن از طیف راست اسلامی به عنوان ستون نگه دارنده اش در استراتژی جنگ سرد در منطقه استفاده می کرد . « با تشویق و حمایت بریتانیا ، ملاها به مثابه نیروی مخالف وصاحب نفوذ ضد کمونیست ، پس از سال ها سرکوب شدن ، دوباره جان گرفتند و فعال شدند.» (33)
خود شاه ( محمد رضا شاه – م ) در خاطراتی که پیش از مرگش در تبعید نوشته ، می گوید: مردی به نام فخرآرائی که وزیر دربارش را در سال 1950 به قتل رساند ، هم با فدائیان اسلام رابطه ای تنگاتنگ داشت ، هم با بریتانیا « فخرآرائی به محافظه کارترین گروه مذهبی که از عقب مانده ترین فناتیک های مذهبی تشکیل می شد ، متعهد بود.» و با افزودن این مطلب که فخرآرائی احتمالا با سفارت بریتانیا در تهران هم غیر مستقیم ارتباط داشته ، می نویسد : « انگلیسی ها در همه ی کارها دخالت می کردند و با مرتجع ترین روحانیون در سراسر کشور، رابطه داشتند.» (34)
در اوائل دهه ی پنجاه ( میلادی ) ، تیرک های بریتانیا در ایران مورد تهدید قرار گرفتند . از جنگ جهانی اول ، صاحب حقوق تام و تمامی برنفت ایران بودند . بنابراین ، تعجب آور نبود که ایالات متحده ، در آغاز مصدق را به سود خود ارزیابی کرد . مصدق در پی مذاکراتی با شرکت نفت ایران و انگلیس بود تا قرارداد نفت را به سود ایران تغییر بدهد . این امر ، باعث شد که انگلیسی ها شمشیر را از رو ببندند و شروع به تهدید کنند . واشینگتن برای رفع نابرابری قدرت خود در خاورمیانه با لندن ، زمینه های کمک و فروش اسلحه به دولت مصدق را فراهم آورد و در سال 1951، مصدق به واشنیگتن رفت . یکی از مورخان می نویسد : « پرزیدنت ترومن یادداشتی برای انگلیس ها فرستاد و آنان را از اشغال ایران بر حذز، داشت .» (35) اما به محض آن که مصدق نقشه ی امریکا برای ورود شرکت های نفتی ایالات متحده به ایران را رد کرد ، سیاست ایالات متحده به سرعت علیه مصدق چرخید. ناگهان ، سازمان جوان CIA و MI6 بریتانیا ، مشترکا نقشه ی سرنگونی مصدق را ریختند .
کاشانی وارد می شود .
تا سال 1952 ، آیت الله ابوالقاسم کاشانی در جبهه ملی که ائتلافی از ناسیونالیست ها بود و دولت را در دست داشت ، در موضع وحدت با مصدق عمل می کرد . اما به محض آن که ایالات متحده و بریتانیا بر مصدق شدند ، کاشانی او را ترک گفت و به مخالفان او پیوست . کاشانی سازمان تروریستی زیرزمینی را اداره می کرد ، اما در ملاء عام چنین وامی نمود که هیچ رابطه ای با فدائیان اسلام و دار و دسته های مرتبط با آنان، ندارد . CIA به خوبی از قدرت کاشانی خبرداشت. CIA در گزارش اکتبر سال 1952 خود در باره « چشم انداز رژیم مصدق در ایران » ، می نویسد:
از زمان به قدرت رسیدن مصدق در جولای 1952 ، گزارش های متعددی در دست است که نقشه ی سرنگونی او را داشته اند . در اغلب این گزارش ها ، کاشانی و افسران ارتش رهبران این نقشه ها ذکر شده اند ...
درگیری خیابانی میان نیروهای طرفدار مصدق و هواداران کاشانی ، می تواند به سختی منهدم کننده باشد . (36)
گزارش CIA می گوید : « در میان نیروهائی که می توانستند به وسیله ی کاشانی به
خیابان ها بریزند، جمعیت بازار ودار و دسته پسر او بودند » و « هم چون این ، سازمان تروریست فدائیان اسلام از جناج تند رو اسلامی » حتی بنا به آن گزارشی که تحلیل گران CIA نوشته اند ، واحد عملیات سری CIA با کاشانی در کار بودند تا نیروهای او را دقیقا برای « درگیری خیابانی » سال 1952 سازماندهی کنند . در یادداشت های وزارت امورخارجه ی امریکا آمده است ، «ممکن است لازم آید که کمونیست ها را اصلا به لحاظ فیزیکی تنبیه کنیم .» (37)
در سال های 1952 و 1953 ،CIA و MI6 به کاشانی و گروهی از رهبران کلیدی مذهبی نزدیک شدند و به آنان پیشنهاد پول و سایر امکانات اغوا کننده را کردند تا از مصدق ببرند و از شاه حمایت کنند . بنا به گزارش « دوریل » (38) « رهبران مذهبی پول گرفتند تا خط بنیاگرایان را برای درهم شکستن مصدق تقویت کنند.» انگلیسی ها ، با استفاده از شبکه اطلاعاتی گسترده خود در ایران، از جمله منابع شرکت نفت انگلیس و ایران ، که سازمان سری مخصوص خود را داشتند و اسمش دایره اطلاعات مرکزی ( CIB ) بود ، ابتکار عمل را در دست داشتند . البته انگلیسی ها ، پیش از آن که ایالات متحده وارد صحنه شود ، در عملیات سری علیه مصدق فعال بودند ، اما شاه لوله ی اصلی ارتباطی با کاشانی ، در دست امریکائی ها بود . « آن لمبتون » پروفسور شرق شناسی و مطالعات آفریقائی دانشگاه اکسفورد و افسر اطلاعاتی پیشین بریتانیا که نقش پشت صحنه را در نابودی مصدق ایفا می کرد ، در گزارشی که همان زمان نوشته ، تاکید کرده است که « کاشانی پول کلانی از جائی گرفت » و برآن است که این پول کلان را به احتمال قوی CIA تامین کرده بوده است . (39)
از سال 1946 تا 1953 ، « جان والر» مدیر عملیات سری ایالات متحده در ایران بود . «جان والر» به عنوان مردجوانی که مسئولیت های بالائی داشت ، در جریان جنگ جهانی دوم ، اغلب مامور خدمت در قاهره و تهران بود . « والر» می نویسد « موقعیت من چنین بود که در نوزده سالگی مسئول عملیات ضد جاسوسی در خاورمیانه بودم.» در سال 1946 که « جان والر» در آستانه ی بیست سالگی بود ، نخستین مرکز اطلاعاتی امریکا در ایران را پس از جنگ جهانی دوم ایجاد کرد که برای تاسیس آن ، از جاسوسان سابق آلمانی سربازگیری کرد تا ایالات متحده را درجنگ سرد یاری دهند و با سران عشایر ایران ، از جمله قشقائی ها ، بخیتاری ها و کردها ، کار کنند .
« جان والر » می گوید : « ما ، در صحنه ایران ، مصدق را دوست داشتیم » در این زمان ، « والر » تقریبا هیجده ساله بود و تازه به خدمت CIA در آمده بود . اما چیزی نگذشت که امریکائی ها در مخالفت با مصدق ، در کنار بریتانیائی ها قرار گرفتند . « والر» می نویسد : « ما نسبت به متحد قدیمی خود بریتانیا ، متعهد بودیم و نفت یکی از موارد این تعهد بود . » به گفته «والر» ، یکی از نقاط اتکای مصدق ، ملاها و بازار بودند . بازاری ها و آخوندها ، بسیار بسیار به هم نزدیک بودند و آخوندها بر مردم ، بخصوص طبقات زیرین جامعه ، تسلط کامل داشتند.» (40) (صرف نطر ازاشتباه محاسبه ، هدایت غیر مستقیم و مستقیم و مشی شتابزده ی احزاب ، سازمان ها و شخصیت های سیاسی ، مهمترین عامل پرتاب شدن خمینی و دار و دسته اش به قدرت در سال 1979 میلادی ( 1357 شمسی ) ، همین فاکتور بود که سرنخ آن دست CIA و MI6 بود که تا به امروز ، کمونیست ها ، ناسیونالیست ها ، روشنفکران و توده های پراکنده ی آزادیخواه و جنبش های اجتماعی را ؛ بی رحمانه از دم تیغ اسلام سیاسی گذرانده است – م )
« جان والر» بر آن است که در میان همه رهبران مذهبی ، پر اهمیت ترین شان ابوالقاسم کاشانی بود، که در عرض هفت سالی که او به عنوان رئیس پایگاه CIA ، در ایران کار می کرد ، روابط نزدیکی با ایشان داشت . « من پرتره ای از ملا کاشانی با مداد شمعی ( مداد رنگی – پاستیل ) کشیدم . او لحظاتی پیش من نشست و من از روی عکس او این پرتره را کشیدم .» والر می گوید کاشانی هرگز نتوانست تبدیل به یک « مامور» کارکشته ی CIA شود « نمی شود از یک آیت الله که فاقد استعداد کافی است ، ماموری ورزیده ساخت » اما ، اضافه می کند که ایالات متحده و بریتانیائی ها در ائتلاف ضد مصدق ماموران کار کشته ی فراوانی داشتند . « بعضی از این ماموران ، در معامله ی دوجانبه با بازار و آخوندها ، بسیار تردست بودند . » و ادامه می دهد :
« کاملا معلوم بود که این روحانی با اهمیت است ... کاشانی به من گفت که چرا از ائتلاف مصدق جدا شده است . دلیلش این بود که مصدق حزب توده را تحمل می کرد . هر دو تصور مشابهی از روس ها داشتند و مردان مذهبی با کمونیسم میانه ای نداشتند.
کاشانی مرد نمونه ی خدای خود ( منظورهمان آیت الله است – م ) بود ، که به او قدرت سیاسی می داد . این وضع ، درست شبیه حقوق مسیحیت در غرب است . او آیت الله بود ، یعنی خمینی آن دوره بود . حتی بر کلیسا هم سلطه داشت . روی مردم فقیر ، که اغلب جنوب شهری ها بودند ، نفوذ گسترده ای داشت . در آن دوران ( مثل این دوران – م ) آخوندها خیلی به بازاری ها نزدیک بودند .»
آیا CIA مستقیما کاشانی را کشف کرده بود ؟ « جان والر» ، به این پرسش پاسخ مثبت می دهد . « پول کلانی به سمت کاشانی و ابزارهای او سرازیر شده بود ، پولی که قادر بود روابط کانال های او را تغذیه کند و میان مردم جنوب تهران پخش شود.» والر ، با لب و لوچه آویزان و چهره ای گرفته اضافه می کند که : « خوب ، بالاخره حتی آیت الله ها هم فاسد بودند . و با احتیاط در انتخاب کلمات ، می گوید : « من فکر می کنم آیت الله کاشانی یک مذهبی واقعی بود ، مرا می بخشید که کمی بدگمان حرف می زنم . اما ، به هر حال ، مرد دین بودن باعث نمی شود که شما دور واقعیت تجارت ، یا سکس و انحراف جنسی را خط بکشید! »
با نقش تعیین کننده ای که کاشانی داشت CIA و MI6 با سهولت بیشتری قادر بودند تظاهرات خیابانی علیه مصدق و کمونیست ها را سازمان بدهند . قدرت کاشانی در میان محله های پرجمعیت تهران و مسجدها ، قابل توجه و تامل بود . کودتای نظامی که مصدق را سرنگون کرد ، با پول CIA که میان جمعیت های طرفدار کاشانی که به وسیله روحانیون سازماندهی شده از طرف او، دسته های اوباش و آدم کش و سردسته های چاقو کشان توزیع شده بود ، صورت پذیرفت . « جان والر» به واشینگتن برگشت تا کودتا را از ستاد فرماندهی و با « کرمیت روزولت » معروف که عملیات را در محل اداره می کرد ، سازماندهی کند . دو برادر ایرانی ، بوسکوئی ها ، که تحت کنترل CIA بودند ، با سه برادر دیگر ، رشیدیان ها ، که تحت کنترل MI6 بودند ، به شعبان جعفری زورخانه کارچاقوکشی که اجرا کنند بود ، پیوستند تا جمعیت خیابانی را راه بیندازند. « جان والر» می گوید : « شعبان جعفری قهرمان ورزشی و آدم تردستی بود که همکاری او با ما کودکی رام را می مانست . اما قادر بود جمعیت وسیعی را به حرکت در آورد . برای این اقدام ، ما به او پولی کلان دادیم .»
« دوریل » می نویسد : « CIA و MI6 از طریق برادران رشیدیان با روحانیون محافظه کاری چون آیت الله بروجردی و آیت الله بهبهانی که می ترسیدند مبادا گرایش چپ مصدق امنیت ملی را به خطر اندازد ، ارتباط برقرار کردیم . ارتباط وسیع تری با ملاهای مخالفی مثل کاشانی و مکی از اعضای وقت جبهه ی ملی نیز که فکر می کردند « کرملین تسلط کاملی بر خدانشناسان دارد.»(41) ، از این طریق برقرار شد . « جان والر » می گوید ، « در آن زمان ، اسلام هنوز در تشکیلاتی سازمان یافته سرراست نکرده بود . اما کمونیسم و اسلام ، هرگز با هم سازگار نبودند.»(42)
در اوایل دهه ی پنجاه میلادی ، یکی از کوشش های شدید سی آی ا در ایران ، تقویت احساسات مذهبی علیه اتحاد جماهیر شوروری بود . این ، مقارن با دوره ای بود که ایالات متحده ، گرایش های ضد کمونیستی اسلامیست ها را در مصر ، پاکستان و سایر نقاط ، تجربه می کرد . در ایران ، تمرکز سی آی ا مستقیما علیه حزب توده بود ؛ اگر چه این حزب هرگز تهدیدی واقعی به شمار نمی آمد ( و چیزی نبود جز فرمانبر و عروسک کرملین که بنا به اسناد تاریخی ، هرگز پیشه ای جز خیانت به مردم ایران و جریان های کمونیستی و دموکرات نداشته است . در این مورد ، بجز هزاران صفحه خاطره و کتاب و سند که موجود است ، خوانندگان عزیز را بخصوص حواله می دهم به « تاریخ سی ساله » بیژن جزنی و کتاب « بیست و هشت مرداد و خیانت های حزب توده» ی حسن ضیاء ظریفی – م. ) مصدق کمونیست نبود و بخشی از به قدرت رسیدن خود را مدیون حمایت ایالات متحده بود . اما زمانی که در فهرست دشمنان واشینگتن قرار گرفت، سی آی ا کوشید تا چهره ای از او ترسیم کند که وانمود کند به وسیله کمونیست ها کنترل می شود . بخصوص در تبلیغاتی که با حمایت امریکا از طرف ملاها علیه مصدق صورت می پذیرفت ، این تصویر جعلی بسیار عمده می شد . کوشش های تبلیغی علیه مصدق ، به وسیله دوافسر سی آی ا « دونالد ویلبر » و « ریچرد کوتام » که در آینده به آنان خواهیم پرداخت ، هماهنگ می شد .
در زمان هائی ، این تبلیغات بسیار گسترده ، عمیق و سنگین می شدند :
حرکت بعدی ، جنگ روانی بود . آیت الله بهبهانی ، « در کوششی ترسناک برای روشن کردن شعله های خشم در مردم برای بی اعتبار کردن چپ » با پول کلانی که از امریکائی ها گرفت ، نامه ای با مرکب قرمز نوشت که با ذکر مشخصات حزب توده به عنوان « تهدیدی وحشتناک » ، گفت « اینان می خواهند در سراسر ایران آخوندها را به تیر چراغ برق بیاویزند . » (43)
بنا به گزارش « دوریل » ، سی آی ا از دو روزنامه نگار ، یکی به نام « که نت لاو » خبرنگار نیویورک تایمز ، و دیگری موسوم به « آن اشویند » خبرنگار خبرگزاری آسوشیتدپرس (AP) ، به عنوان مامور و سازماندهی و گسترش تبلیغات بهره می جست. (44) نه تنها سی آی ا از آیت الله هائی مثل بهبهانی در گسترش وحشت از توده بابت آویختن ملاها به تیرهای چراغ برق استفاده می کرد ، اخوند های ریز و درشتی هم که در خدمتش بودند ، به این وحشت دامن می زدند و زمینه های برخورد فیزیکی با آنان را فراهم می آوردند . زمینه های این درگیری ، با حملات سازمان یافته از طرف انگلیسی ها و امریکائی به مجامع مذهبی فراهم می شد . آدم کش ها ، چاقوکش ها و توده های عقب مانده ، به نام طرفداران حزب توده در تظاهرات خشونت بار خیابانی به موسسات شیعه حمله می بردند :
توده های عقب مانده به خیابان ها ریختند ... این سازماندهی ، کلید نقشه ای بود تا آن توده های عقب مانده و وحشی را حامیان حزب توده جا بزنند و با این نقشه ، زمینه های کودتا برای بازگرداندن شاه به قدرت را فراهم کنند . ماموران MI6 جمعیتی را که به صورت جعلی توده ای معرفی می کردند ، با ترکیبی غیر متعارف از پان ایرانیست ها و اعضای حزب توده هماهنگ کردند و برای ایجاد چنین نمایش خشونت باری ، پنجاه هزار دلار به وسیله افسران سی آی ا به آنان وجه نقد پرداخت شد . « ریچرد کوتام » ، ماموری که برای انگلیسی ها کار می کرد ، می نویسد « ما با استفاده از این فرصت جمعیتی را که زیر سلطه خود داشتیم ، طوری به خیابان ها ریختیم که همه باور کنند توده ای اند . وظیفه این جمعیت ، فراتر از تحریک کردن بود . آنان گروه حمله بودند که باید خود را توده ای وانمود می کردند و به این نام ، به سمت مساجد و ملاها سنگ می انداختند.» نویسنده ی دیگری می گوید : « مقصود آن بود که اکثریت ایرانیان را بترسانند تا باور کنند که پیروزی مصدق ، به معنی پیروزی حزب توده ، اتحاد جماهیر شوروی و مذهب ستیزی است . »
پس از بازگرداندن شاه به قدرت ، کوشش های فراوانی درگرفت تا « جن » اسلامی را به بطری برگردانند . اما قدرت اسلام سیاسی که در دهه ی بیست میلادی در ایران مهار شده بود ، حالا دیگر به یمن کمک هایCIA و MI6 ، احیا شده بود . آرام کردن این فواره ی سیاسی ، کار آسانی نبود . در واقعیت امر ، نیروهائی که شاه را در سال 1979 سرنگون کردند ، دقیقا همان نیروهای زنجیر گسیخته ای بودند که در سال 1952 او را به قدرت باز گرداندند . در دهه ی پنجاه میلادی ، سازمان امنیت شاه ( ساواک ) ، با همه ی توان کوشید تا اسلامیست ها را زیر نظر بگیرد ، آن ها را بخرد ، فاسد کند ، یا ؛ در غیر این صورت ، ملاهای قرون وسطائی ، از جمله خمینی را خنثی کند. فریدون هویدا سفیر سابق ایران در سازمان ملل که برادرش سال ها به عنوان نخست وزیر به شاه خدمت کرده بود ، می گوید « در دوران حکومت شاه ، دولت به روحانیون هم حقوق می داد .» و می افزاید . « بخشی از این پول ها را از طریق برادرم به روحانیون می دادند ، بخشی را نیز ساواک مستقیما به آنان می پرداخت . و ساواک در میان روحانیان عوامل خود را داشت . » با این حال ، شاه ترجیح می داد اسلام را به عنوان مرده ریگ گذشته حفظ کند . بنابراین ، وقتی در اواسط دهه ی هفتاد میلادی جنبش علیه شاه به صورتی جدی شروع شد ، شاه و بسیاری از چاپلوسان دوروبرش نمی دانستند از کجا دارند می خورند . پس از سال 1953 ، کاشانی رفته رفته از نظر ها پنهان شد . اما شاگرد ارشد او روح الله خمینی ، اسلام سیاسی کین توز و سرسخت جدیدی را تولید کرد . او ، تازه در آغاز پیمودن پله های قدرت بود .
دهه های چهل و پنجاه میلادی ، تازه سال های شکل گرفتن خمینی بود . نظریه های سیاسی خمینی ، دچار تناقض و جزر و مد بود . اگر چه نوشته های او در جریان جنگ جهانی دوم ، حامل نفرت از « دیکتاتوری سیاه » رضا شاه بود که سرانجام در سال 1941 از سلطنت خلع شد ( به وسیله انگلیسی ها – م » ، اما به طور غریزی طرفدار حکومت اسلامی در ایران بود. ( یعنی دیکتاتوری سیاه دیگری ، منتها از نوع مذهبی – م ) به همین دلیل و با حمل همین تناقض سیاسی ، به کاشانی ، نواب صفوی و فدائیان اسلام تمایل پیدا کرد و به پالایش نقطه نظرهای تند روانه ی خود پرداخت . باقر معین بیوگرافی نویس خمینی می نویسد : « موضع سیاسی خود خمینی ، در این دوران جائی میان نهاد روحانیت و فدائیان اسلام بود » خمینی از آیت الله بروجردی محافظه کار حمایت می کرد، اما :
به شدت با سکولاریسم مخالف بود و حکومت مطلق اسلامی و فعالیت برای ایجاد چنین حکومتی را قبول داشت . به بیان دیگر ، احتمالا پس از ملاقاتی که با نواب صفوی داشت ، جذب عقاید فدائیان اسلام شده بود که به گفته ی آخرین بیوه ی او ، اغلب به خانه ی خمینی می رفت.» (48)
کاشانی ، الگو و سازنده ی خمینی بود .
یکی دیگر از عقربه هائی که شاخص عقاید سیاسی خمینی در آن دوران بود ، این بود که آیت الله ابوالقاسم کاشانی (1962- 1882) را به شدت می ستود ؛ آیت اللهی را که از سال 1945 ، با فدائیان اسلام در رابطه تنگاتنگ بود ... خمینی اغلب به خانه ی کاشانی می رفت و جسارت و استقامت او را می ستود . در بسیاری از امور ، مثل مباحث ضد استعماری ، جهانی شدن اسلام ، فعالیت های سیاسی و مردم ، مورد مشورت کاشانی بود.(49)
در جریان کودتای 1953 ( 28 مرداد 32 ) ، خمینی با تروریست های فدائیان اسلام کار می کرد و حتی پس از آن که کاشانی بر آن شد تا با آنان فاصله بگیرد ، به ارتباط خود با فدائیان اسلام ادامه داد . با این حال ، روابط نزدیک خمینی و کاشانی به قوت خود باقی ماند و خمینی رهنمود کاشانی را در فاصله گرفتن با مصدق و حمایت از بازگرداندن شاه به قدرت ، پذیرفت و از آن تبعیت کرد. با وجود این ، خمینی وابستگی هایش را با فدائیان اسلام حفظ کرد و در کوشش عبث برای جلوگیری از اعدام نواب صفوی در اواسط دهه ی پنجاه میلادی ، دخالت کرد. اما ، این آیت الله حسابگر ، درس های بسیاری از تجربه 1953 آموخت . به نظر او ، کاشانی و فدائیان اسلام ، زیادی سیاسی بودند و رابطه ی بسیار پر اهمیت خود با علمای شهر مقدس قم را از دست داده بودند. از سوی دیگر ، آیت الله بروجردی ( که معروف به رهبر شیعیان جهان بود – م ) و باسیاست فاصله ی بسیاری داشت نیز ، به عنوان رهبر مذهبی مورد ستایش خمینی بود . وقتی خمینی دوباره به قم بازگشت و پناه گرفت ، ده سال بعدی را صرف متحد کردن عناصر سیاسی و مذهبی برای ایجاد جنبش شیعه کرد . او ، دوباره در سال های 1963 و 1964 در صحنه ظاهر شد و بنای مخالفت با شاه را گذاشت .
در این معرکه ، ایالات متحده ، همه چیز را در باره اسلام ایران به بوته ای فراموشی سپرد . شاه را به ایران بازگرداند و احساس امنیت کرد . واشینگتن توسط شرکت های بزرگ نفتی خود ، بر صنعت نفت ایران مسلط شده بود و با همه ی توان برای ساختن ارتش ، نیروی پلیس و سازمان امنیت مخوف شاه ( ساواک ) ، به او کمک کرد و علیرغم کمک بعضی روحانیون در برانداختن مصدق ، امپراتوری شاه کمترین تمایلی به تقسیم قدرت با جریان هائی مثل لیبرال ها ، بازرگانان ، یا روحانیون از خود نشان نداد . بنابراین ، اسلامیست ها بیخ گوش او رشد کردند و قدرتی به هم رساندند و ناگهان زیر آبش را زدند .
داستان اسلام سیاسی و جوانه زدن اتحادش با ایالات متحده ، حالا دیگر به سمت جهان عرب چرخیده بود . جمال عبدالناصر که فاتح جنگ 1956 کانال سوئز بود ، رویاروئی سختی را درجنگ سرد با نظریه پردازان دولت آیزنهاور ، نمایندگی می کرد . اخوان المسلمین مصر در هم شکسته بود و ناچار شده بود به تبعید برود . برای متوقف کردن ناصر ، و برای حمایت از نیروهای ضد کمونیست و ضد ناسیونالیست در سراسر جهان عرب ، ایالات متحده به عربستان سعودی رو کرد .