شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۵ اوت ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

ويژه نامه فروردين - امروز و فردای آزادی در ایران
بازخواني مقاله کورش عرفاني در ويژه نامه فروردين ديدگاه

کورش عرفاني

مقدمه :

آزادی پدیده ای چند بعدی و پیچیده است که دربرگیرنده ی ابعاد انسانی، فلسفی، اجتماعی،فرهنگی و تاریخی است. به همین دلیل، دست یابی و نگهداری از آن دشوار است. آزادی را نمی توان تصادفی بدست آورد، نیاز به شناخت نسبت به آن و آگاهی از ابعاد مختلفش دارد. هرگونه دست یابی «تصادفی» به آزادی بی ریشه و لذا، موقتی است. نهادینه ساختن آزادی می طلبد که بر ماهیت و کارکرد آن آگاه باشیم. آزادی اندیشه و بیان، به عنوان دو ضرورت حیات انسانی، می طلبد که از آنها به عنوان زیربنای مبارزات سیاسی نام ببریم. جا انداختن این دو مفهوم سبب می شود که مبارازت سیاسی ایرانیان یک زیرساخت فلسفی مستحکم و یک چرایی بشری توانایی بخش داشته و بید مبارزه با هر باد استبداد سالاری نلغزد. برای این زیر ساز ی نیاز به کار فکری، مطالعاتی و پرسشگری فردی می باشد. نگارنده در سال 1382 در این باره نوشتار «چیستی و چرایی» آزادی را ارائه داد تا نظر ایرانیان را به ضرورت تعمیق در مفهوم آن آگاه سازد. [1]

بنیان آزادی

مفهوم انسان با مفهوم آزادی عجین است. در نبود آزادی نمی توان انسان را در تمامیت روحی خویش تصور کرد. شرط انسان ماندن آزاد بودن است، فقدان آزادی آغاز فرایند انسان نبودن است. با چنین برداشت هایی می بینیم که بحث آزادی بیش و پیش از آنکه اجتماعی یا سیاسی باشد انسانی است، مبحثی است که به عمیق ترین بخش آگاه فرد باز می گردد. چنین درکی نیازمند آنست که فرد با تکیه بر کنکاش شخصی اش اهمیت آزادی را دریافته، نسبت به آن آگاه شده و در قبال آگاهی خویش احساس مسولیت کند. متعهد شدن فرد نسبت به آزادی باید برخاسته از فهم  خودجوش خود باشد.

بدون این فرایند، سخت است که بتوان آزادی را به گونه ای مکانیکی یا یکباره و به طور جمعی برای ملتی به ارمغان آورد؛ چه در این صورت، اعضای ملتی که از نقش و اهمیت آزادی در تکامل فردی خویش نا آگاهند نمی توانند نسبت به اهمیت آن در تکامل اجتماعی نیز واقف باشند و به همین دلیل نیز به راحتی می توان آزادی به ارمغان آورده شده را از چنگشان درآورد. چنانچه دیدیم چگونه آزادی اتفاقی و تصادفی که بواسطه ی انقلاب سال 57 نصیب مردم ایران شده بود به راحتی از چنگشان بیرون آورده شد. دشمنان آزادی همیشه با آگاهی در کمین نا آگاهی آزادی خواهان نشسته اند.

چگونگی آزادی خواهی

پس، تا درک فردی از آزادی نباشد  تلاش جمعی برای کسب یا حفاظت از آن نیز نخواهد بود. به همین دلیل نیز در طول یک ربع قرن گذشته مردم ایران برای کسب آزادی تلاش درخوری به خرج ندادند و اینک نیز، در آستانه ی یک تغییر سیاسی اختمالی و غیر مردمی در ایران، آمادگی خاصی برای بدست آوردن آزادی و حفظ آن از جانب ملت دیده نمی شود. جهل عمومی و مسخ اجتماعی سبب شده است که ارزش آزادی، جا به ضد ارزش های فراوان دیگری بدهد که اهمیت آزادی را به درجه ی چندم حیات فردی ایرانی و حیات اجتماعی ایرانیان رانده است. درک عمیق آزادی جا به فهم سطحی از بی بندو باری داده است. بقای فیزیکی، تامین نیازهای مادی بلافصل، پیشرفت اقتصادی، مال اندوزی و تفریح طلبی و آسوده خواهی مسائلی هستند که از اهمیت جدیتری به نسبت تلاش برای آزادی برخوردارند. گوهر آزادی در میان جوهر موضوعات پیش پا افتاده گم شده است.

برخوردهای شعاری، سطحی گرایانه، کلیشه ای و سیاسی با پدیده ی آزادی سبب شده است که آزادیخواهی مشغولیت انبوهی از ایرانیان نیست و حتی نسل جوان آنچنان بندهای اسارت نظام ضد انسانی را نا دانسته درونی کرده است، به طوری که قادر به تصور اهمیت آزادی جویی برای خود و شکوفایی اش نیست. بخش عظیمی از جوانان ایرانی آنچنان اسیر اعتیاد، لذت جویی، پوچ گرایی، خودنابودسازی و هیچ انگاری هستی شده اند که جلب توجه آنها به اهمیت آزادی برای انسان بودن و انسان ماندن ناممکن است. زیرا آنچه که اتفاقا برای آنها ارزش ندارد، شور بختانه, انسان و انسان باقی ماندن است. استبداد نه فقط جسم افراد که روح آنها را نیز می کشد.

در این گونه شرایط می توان تصور کرد تا چه حد سخت است که بخواهیم از چنین نسل استبداد زده ای انتظار حرکتی فعال، رادیکال و توام با فداکاری و شجاعت برای کسب آزادی، این بالاترین ارزش های انسانی، داشته باشیم. و چون این انتظار دور از ذهن است بهتر است که به جای تکرار گفته های شعاری که در آنها بی اثر است دنبال راه دیگری باشیم تا در درجه ی نخست به صفت فردی بتوانیم اهمیت آزادی را در ایرانیان جا بیاندازیم و بعد،به عنوان نتیجه ی کسب آگاهی خودجوش و فردی از ضرورت آزادی، امیدوار باشیم که شخص با احساس مسولیت نسبت به نبود آزادی و علت های آن اقدام کند.

ذهنیت نسل جوان : یک مثال

برای خارج شدن از کلی گویی و بررسی یک مورد مشخص به یکی از کارهای مجید خوشدل راجعه می کنم که از طریق تکنیک «گفتگو» در حال تولید کارهای تازه و جالبی می باشد.[2] یکی از مصاحبه های وی با یک جوان ایرانی پناهچو در انگلستان به نام «نسیم» است. این مورد را می توان به عنوان نمونه ای فردی از یک پدیده ی اجتماعی در نظر گرفت. با رعایت اختیاط در تعمیم بخشی این مورد مشخص، در این مصاحبه می بینیم که فرار از سرزمین استبداد زده ای که «نسیم» از آن گریخته است او را به روحیه مجهز ساخته است که آنچه را برخی می توانند «بی وطنی» یا «آوارگی» بدانند وی معادل «آزادی» می داند. آیا این سوء تفاهم ناشی از این است که نسل جوان و نسیم به عنوان یکی از آنها هرگز نتوانسته اند با معنای بهتر و انسانی تری از مفهوم آزادی آشنا شوند ؟

در ابتدای گفتگو می خوانیم :

 « * در چند کشور بودی؟

- فکر می‌کنم حدوداً ده تایی می‌شن.

* از این کشور به آن کشور، یعنی ابتدا تصمیم‌ می‌گیری که یک مدت در فلان کشور زندگی کنی و بعد بری به مقصد بعدی؟ 

- تصمیم نمی‌گیرم. بستگی به این داره که چه‌طوری کشوری را رد کنم، توش بمونم و زندگی کنم. بعضی موقع‌ها یک ماه، بعضی موقع‌ها یک هفته، بعضی موقع‌ها هم مثل انگلیس یک سال. بستگی به این داره که رفتن ساده باشه یا سخت.  

* این‌طور که از حرفهات می‌فهمم در هیچکدوم از کشورهایی که بودی «اقامت قانونی» نداشتی؟ 

حقیقتش را بخوای، وقتی تصمیم گرفتم بیام، غیرقانونی شروع کردم. سعی کردم تابعیتی توش نباشه، آزاد باشه خیلی.»[3]

کمی دورتر  نسیم خود را اینگونه توصیف می کند :

« * «نسیم»

-                      (زمزمۀ منقطع) نسـ ... یم! چهارچوب نداره، وحشیه، هر وقت هم هر کاری دلش می‌خواد می‌کنه، زیاد هم فکر نمی‌کنه که دیگران می‌گن بده یا خوبه. »

آزادی طلبی نسیم در قالب های دیگری جز آنچه یک سیاسی اپوزیسیون می تواند تصور کند :

« بهترین تفریح نسیم در یک سال گذشته چی بوده؟

-                      سفر، رفیق بازی، نشئگی، مستی... (خنده)»

و نسیم برای این تفکر خود فلسفه ای هم دارد :

« می‌دونی؟ یک روز به این نتیجه رسیدم که قرار نیست من چیزی بشم، کسی بشم یا کاری بکنم. آن وقت فکر کردم که من آمدم فقط ببینم و لذت ببرم و تجربه کنم. و فکر کردم بهترین راهش اینه که راه بیفتم، کشکولم را بردارم و فقط برم[4]

بر بستر تفکراتی از این دست، ارائه ی گفتمانی کلیشه ای که بتواند جوانان ایرانی را به سمت آزادیخواهی بکشاند بسیار دشوار است، زیرا آنان در جستجوی راه های فردی خوشبختی هستند، آرمانی جمعی ندارند و به عبارت بهتر «خود مدار» هستند، دنیا در آنها خلاصه می شود  و آنها در دنیایی که لمس می کنند. آنها قادر نیستند در ورای سرنوشت فردی خویش چیزی را ببینند. اول دنیا در درون آنهاست و آخر آن نیز. هیچ چیز نیست که بخواهند به صورت جمعی جستجو کنند تا بیابند. آنها در پی چیز خاصی نیستند، در جستجوی هیچ اند و به همین دلیل نیز هیچ جستجوی جدی و پربهایی را نمی خواهند. آرزویشان در این است که احساس خوشی داشته باشند و این احساس دوام آورد. یعنی برای آن، محدودیت و خطر و تهدیدی نباشد. آرمانی جمعی ندارند، آرزوهایی فردی دارند.

نزد نسل جوان، زهر استبداد سالاری در جای جای وجود جوانهاست اما پادزهر را نه در رفع استبداد از طریق کسب آزادی و تعالی ناشی از حیات در بستری آزاد و شکوفاساز، بلکه در شکلی از زندگی می جویند که در آن، هیچ چیزی را به ایشان تحمل نکنند. همین قدر که چیزی «در ظاهر» بر آنها تحمیل نشود برایشان معادل آزادی است. آزادی را  نه در نبود استبداد که در عدم تحمیل بلافصل آن می بینند، همین قدر که برای ساعتی یا روزی یا چند ماهی دردهای استبدادگری را تحمل نکنند کافی است تا بیاندیشند که آزادند. آزادی را برای آزاد بودن نمی خواهند برای مجبور نبودن می جویند. به همین خاطر ختی زمانی که موفق می شوند با مواد مخدر ( کراک، شیشه،...)، برای چند ساعتی هم که شده خود را از ارتباط مستقیم با واقعیت سیاهی که توان تغییرش را در خود نمی بینند رها سازند احساس «آزاد بودن» می کنند.

گویی می خواهند نبود آزادی را که در سلول های مغز شان رخنه کرده است به بدترین و تخریب گرانه ترین شکل ممکن بیرون بریزند و به همین دلیل می خواهند با وارد ساختن سم (اعتیاد و الکل و سکس) سلولهای آلوده به استبداد خویش را «رها» سازند. گویی با لذت جویی جبران مافات می کنند. آزادی را می خواهند اما نه برای اندیشیدن که برای نیاندیشیدن،برای به هیچ فکر نکردن، آزادی نه برا ی متعهد شدن بلکه برای متعهد نشدن, آزادی نه برای گفتن بلکه برای مجبور به گفتن نبودن، آزادی هیچ نکردن، آزادی هیچ بودن و باقی ماندن در نوعی «ناجهان» که دیگر تحمیلات و زشتی های جهان تحمیلات استبدادگرایانه را با خود همراه ندارد. از عشق و مهربانی حرف می زنند اما نه برای ارزش ذاتی آنها، که به طور ماهوی هر علاقمندی را به سمت درک نقش آزادی در این مباحث می کشاند ؛ عشق و مهربانی مسکن هایی برای آرام ساختن درد اضطراب و ترس درونی شده آنهاست : ترسی  که جامعه ی آخوند-پاسدار زده در خشن ترین و عریان ترین شکل خود در تک تک ایرانیان درونی ساخته و از آنها انسان هایی ترسو، ضعیف و فاقد اعتماد به نفس ساخته است که در ناخودآگاه خویش، به دلیل آگاهی از سکوت نادرست خود در مقابل ظلم و ستم، بیش از هر کس بیشتر از خود متنفرند.

تفاوت دیدگاه ها در باره ی آزادی

بخش مهمی از نسل جوان ایرانی به طور خاص و ایرانیان به طور عام دچار عمیق ترین و شدیدترین نوع روان پریشی هستند که آنها را از هر گونه ایده و آرمانی که نتواند به طور بلافصل و مستقیم به نیازهای حیاتی  و ابتدایی جسمانی و یا روحی آنها پاسخ دهد تهی کرده است. چنین روحیه ای در بخش عظیمی از ایرانیان خارج از کشور و بخصوص در میان ایرانیان اپوزییسیون وجود ندارد. برای ایرانیان بیرون از سیطره ی نظام، آزادی هنوز می تواند آرمانی جمعی و  قابل ارزش برای مبارزه کردن باشد. اما برای اکثریت مطلق ایرانیان داخل کشور چنین چیزی وجود ندارد و به همین دلیل نیز، این دو گروه نمی توانند در قالب خشک ارتباطات سیاسی کلیشه ای و کلاسیک با هم توافق نظری در باره ی آزادی بیابند. آزادی خواهی تنها دغدغه کسی است که آزادی را شناخته و ضرورت آزادی را برای حفظ شاءن انسانی خویش درک کرده و نسبت به این درک احساس مسولیت می کند. آزادی خواهی محصول فهم آزادی است.

آنچه در امروز مبارزه برای سرنگونی و در فردای سرنگونی رژیم لازم است تعمیق مفهوم آزادی در میان ایرانیان داخل و خارج از کشور است. آزادی باید از حالت شعاری خویش خارج شده و تبدیل به یک واقعیت فلسفی درونی شده در تک تک انسان ها شود. آزادی باید دغدغه هر یک از ما شود تا قادر باشیم به دنبال فهم و شناخت آن و درونی کردنش باشیم. فهمی که دیگر ما را بدون تلاش برای کسب آزادی برای خود و جامعه مان رها نمی کند و راهنمای ما برای درک سیاسی دمکراتیک، تساهل با خودی ها، رعایت دگر اندیشان و برخورد آزادمنشانه با سایر اشخاص و تشکل ها خواهد بود.

تبدیل آزادی به یک واقعیت اجتماعی در دوره ی بعد از سرنگونی نیاز به فهم آزادی به عنوان یک ضرورت فردی در دوره ی قبل از سرنگونی دارد. بدون یک جریان فکری که چیستی و چرایی آزادی را کشف نکرده و به درک نکشانده است نمی توان انتظار آنرا داشت که در جامعه ی ایران پس از سرنگونی، بستر اجتماعی لازم برای نهادینه کردن آزادی وجود داشته باشد. نخست نیاز به یک نهضت فکری فردی داریم و بعد یک نهضت عملی جمعی. برای این منظور باید دید تا چه حد ایرانیان در داخل و خارج از کشور حاضرند در این مسیر عمل کنند، یعنی تا چه حد پدیده ی شناخت آزادی را جدی گرفته و تا کجا برای درک عمیق آن و تبدیل به یک آزادیخواه شدن بواسطه ی این درک کوشش می کنند.

خارج شدن از بحث های کلیشه ای سیاسی در اپوزیسیون و تخصیص وقت و امکانات به این شناخت یک ضرورت است. ضرورت از این جهت که باید عده ای وجود داشته باشند که قبل و بخصوص بعد از سرنگونی حاضر و قادر باشند تشخیص دهند چه اقداماتی برای ترویج و گسترش آزادی و حفظ و نگه داری و نهادینه کردن آن لازم است و چه اقداماتی از طرف حاکمیت آینده در حال شکل گیری بر علیه آزادی و برای محدود ساختن یا زیر سوال بردن آن است.

دور اندیشی در باره ی آینده آزادی

بر این اساس لازم است از حالا جمعی از آزادیخواهان داخل و خارج از کشور بتوانند با درک این ضرورت همدیگر را بیابند و تلاش های فردی خود را به صورت هماهنگ شده درآورند و در مسیر شناختن و شناساندن آزادی و نیز در مسیر گسترش آزادی خواهی در جامعه ی ایرانی تلاش به عمل آورند.

کسب آزادی نیاز به آزادیخواهانی دارد که می دانند بدون مبارزه برای آزادی، زندگی معنای چندانی ندارد. به همان صورت که نگه داری از آزادی آزادیخواهانی را می طلبد که می توانند در مقابل هرگونه تجاوزی به آزادی و حریم آن واکنش قاطع نشان داده و از آن دفاع نظری پر محتوا و دفاع کنش گرای رادیکال به عمل آورند.کسانی که تلاش می کنند به عنوان یک «ضد قدرت» در مقابل «قدرت حاکم» ایستادگی کنند و او را وادار کنند که حتی خواب و رویای سلب آزادی از مردم را نداشته باشد. و این میسر نیست مگر آنکه آزادیخواهان به صورت متشتت و پراکنده نباشند. با یکدیگر در تماس باشند و در صورت نیاز بتوانند به سرعت یک شبکه عمل گرا و موثر را فراهم ساخته و بر علیه حرکت ضد آزادی وارد عمل شوند. حفظ آزادی نیاز به مقاومت سازماندهی شده دارد.

به عنوان نتیجه گیری

در جامعه ی طبقاتی آزادی دشمنان فراوانی دارد. از جمله طبقه ی برتر که نمی خواهد آزادی  وسیله ای برای دشمنانش شود تاجامعه را بر علیه ساختار نابرابر طبقاتی بسیج کنند. به همین دلیل نیز آزادیخواهان واقعی که دیدی ریشه ای بر آزادی و چرایی آن دارند می دانند که مبارزه برای کسب و حفظ  آزادی با مبارزه برای نابودسازی و محو طبقات به طور ماهوی گره خورده است. هرگونه توهم درباره ی آزادی واقعی در یک «دمکراسی» طبقاتی بسیار بچه گانه است. چنانچه تجربه ی آزادی کشی در جامعه ی آمریکا و سایر جوامع سرمایه داری اروپا بعد از 11 سپتامبر نشان داد، آزادی در این جوامع به تناسب شدت گرفتن تضادهای اجتماعی و اقتصادی ناشی از نابرابری طبقاتی به شدت کاسته خواهد شد. به طور مثال در حال حاضر در کشور فرانسه که با مشکلات اقتصادی و اجتماعی فراوانی روبروست[5] نوعی حکومت نظامی غیر رسمی حاکم است و اماکن عمومی و خیابانها شاهد حضور آن تعداد از ماموران انتظامی و پلیس های لباس شخصی است که یک کشور آمریکای لاتین در دوره ی کودتاها. بسیاری از قوانین مرتبط با آزادی فردی و حفظ حرمت زندگی شخصی در آمریکا و اروپا به بهانه ی حفظ امنیت زیر سوال رفته است. در انگلستان و آلمان می توان به بهانه ی «مبارزه با تروریسم » افراد را به گلوله بست. دولت طبقاتی آزادی را ترور می کند.

تجاربی از این دست نشان می دهد تا زمانی که جامعه در زیر سیطره ی طبقات اجتماعی قرار دارد آزادی تا حدی مجاز و محترم است که نظم طبقاتی حاکم و امنیت ساختاری آن را زیر سئوال نبرد و در غیر این صورت، به نحوی آشکار و بی تعارف مورد تجاوز و پایمال شدن قرار می گیرد. به همین صورت می توان تصور کرد که در جامعه ی ایران نیز در فردای سرنگونی رژیم و در صورت حفظ ساختار طبقاتی جامعه، امری که با توجه به سیر و روند تغییر سیاسی کنونی حتمی می نماید، آزادی به طور جدی مورد تهدید و تحدید حاکمیت قرار خواهد گرفت. این پیش بینی ممکن و حتمی ما را به سمت این ایده دعوت می کند که از حالا آمادگی برخورد با این واقعیت تلخ را داشته باشیم . هم  به طور نظری و هم به طور عملی.

بر آزادیخواهان واقعی ایرانی است که این بار خود را برای برخورد با آزادی کشی حتمی آینده آماده سازند، هم از طریق تعمیق و گسترش مفهوم آزادی و هم از طریق سازماندهی مقاومت اجتماعی در مقابل هجوم استبداد آرایش شده ی آینده به پیکر نحیف آزادی در ایران فردا.

آزادی جز در سایه آزادیخواهانی آگاه و فداکار در ایران نهادینه نخواهد شد. برخورداری نسل های آینده از آزادی اندیشه و بیان در گرو  جدی بودن تعهد آگاهانه و عملی ما نسبت به ضرورت استقرار نهادینه ی آنها در جامعه است.

 

* *

www.korosherfani.com

 korosherfani@yahoo.com

 

19/03/2006


[1] http://www.korosherfani.com/neveshteha/matnketabazadi.pdf

[2] http://www.goftogoo.net/

[3] http://www.goftogoo.net/main.php?submenu=&id=41

[4] http://www.goftogoo.net/main.php?submenu=&id=41

[5] http://fr.news.yahoo.com/18032006/290/les-anti-cpe-lancent-un-ultimatum.html

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ویژه ماهنامه دیدگاه سوم تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
کورش عرفاني:



[تاریخ ارسال: 06 Apr 2006]  [ارسال‌کننده: علي سالاري]  [ G_alisalari@hotmail.com ]  
با دست مريزاد به آقاي عرفاني، با خواندن مقالهً خوبشان نکاتي بذهنم خطور کرد که توجه بدان خالي از لطف نيست:
1- بسيار مهم است که در فهم و درک مفاهيم، از جمله آزادي، قبل از اينکه خودمان نظر بدهيم به کساني که در فکر و عمل مفهموم مورد نظر، در اينجا آزادي، را به کرسي نشانده اند استناد کنيم، از اسپارتاکوس و امام حسين (ع) گرفته تا مونتسکيو و روسو و يا انقلابات اجتماعي. بدون اشراف و استناد به دستآوردهاي پيشين، نظريه پردازي نه تنها مثمر ثمر نيست که خطرناک است. متقابلا چنين اشراف و استنادي درک مارا از آزادي تعميق مي بخشد (نيازي که بدان بدرستي انگشت گذاشته شده)
2- آزادي هاي سياسي يکي از جنبه هاي آزادي، و آزادي انديشه و بيان يکي از وجوه آنست. مجاز نيستيم آنانکه بدنبال آزادي هاي ديگر مانند آزادي هاي اجتماعي (مثل تفريح و سرگرمي، و پوشش و...) فرهنگي، اقتصادي و غيره هستند را تخطئه کنيم. آنوقت انگشت اتهام را به جانب مردم نشانه خواهيم رفت که در "جهل عمومي و مسخ اجتماعي" بسر مي برند. متهم کردن مردم برازندهً آزاديخواهي نيست. مردم ايران را سرکوب مطلق رژيم مهار کرده است ولا غير.
3- "روان پريشي" بخشي از جوانان انعکاسي است از روان پريشي بخشي از روشنفکران و پيشاهنگان فکري جامعه که از مذهب گزيدگي و ايدئولوژيک زدگي رنج مي برند.
4- نمونهً نسيم نيز بدرستي نوعي آزاديست که امروزه بدليل انقلاب ارتباطات و حمل و نقل فراگير شده است. بسياري از جوانان کشورهاي صنعتي بويژه جوانان ژاپني به مسافرت دور دنيا علاقهً وافر دارند. نمونه اي شاهد بودم که دختر 19 سالهً ژاپني، سي و دو کشور دنيا را تنها، بدون پول و زبان، بدون اينکه مشکل روحي و اخلاقي و غيره داشته باشد مسافرت کرده بود. ديکشنري و نقشه و راهنماهاي کامپيوتر همراهش کمک يار او در حل مشکل زبان، پيداکردن کارهاي فصلي در کشورهاي مختلف و پيدا کردن محل اقامت بود. اين نوع جهانگردان جوان جهان سهم عمده اي در صنعت توريسم و انجام کارهاي فصلي ممالک صنعتي دارند.

  

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.