شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۱۸ تير ۱۳۹۹ -  ۸ ژوئیه ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

بی خیال سیاست، عشق را عشق است! ( به پیشواز چهارده فوریه و روز عشاق )

همنشين بهار

لیلی از مجنون پرسید: چه تحفه ای داری؟

مجنون جواب داد فقط یک سوزن که با آن تیغ هائی که در طول راه به پایم می‌رفت، در می‌آوردم تا به تو برسم.

لیلی گفت: راه عشق پر خطر است و آنجا بلا می‌بارد... می‌خواستم ترا بیآزمایم. اگرتو درعشق صادق بودی سوزن را برای چی برداشتی؟ تو تاب بلا نداری وگرنه خاری که در راه عشق به پای تو رود و چاووش راه وصال باشد از گل لطیف تر است، آن را با سوزن بیرون نباید آورد، آیا درخت گل را نمی‌بینی که به امید گلی، یک سال بار و رنج خار می‌کشد؟

عطار نیشابوری

 

 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله ‌ی عشاق مبادا خالی

 که خوش آهنگ و فرح ‌بخش هوایی دارد

حافظ

  ------------------------------------------

 

دانی که کیست زنده ؟ آنکو ز عشق زاید.

 

 ۱۴ فوریه هر سا ل، که به روز عشاق ( Valentine's Day  ) مشهور شده، یادآور کشیشی به نام والنتین است.

 البته نیاکان ما نیز درایران باستان، پنجم اسفند هر سال را با عنوان سپندار مزگان جشن میگرفتند که چیزی شبیه به روز عشاق بوده است. ( سپندار مزد لقب زمین، و زمین ـــ نماد تواضع وعشق است )...

 

به ۱۴ فوریه، و والنتین ـ دی برگردیم.

 ۲۶۹ سال بعد از میلاد مسیح، «کلادیوس» امپراطور روم قدیم که می‌بیند وابستگی های خانوادگی دست و پاگیر است و به امر جنگ صدمه می‌زند، پایش را توی یک کفش می‌کند که الا و بالله ازدواج و پیوند نه، و همه سربازان می‌بایست برای همیشه از خیر همسران خویش بگذرند و جنگ را انتخاب کنند و هیچکس دیگر هم نباید ازدواج کند.

تصمیم پادشاه در دستور روز قرار گرفته، بگیر و ببند آغاز می‌شود. عشاق جوان، وخانواده هائی که با نظر قیصر روم مخالف بودند دور «والنتین» که کشیشی محبوب بود، جمع شده و چاره جوئی می‌کنند. او ضمن اینکه مخفیانه زوج های جوان را به عقد هم در می‌آورد، عنوان می‌کند که دستور قیصر با فطرت انسان در تضاد است و او بی خود می‌کند که حرف زور می‌زند.

 

این لغزخوانی به گوش امپراطور می‌رسد و او هم حکم دستگیری و کشتن والنتین را صادر می‌کند.

یکی از روایت ها این است که دختر زندانبان که شیفته والنتین می‌شود، قبل از اعدام وی (در تاریخ ۱۴ فوریه ۲۶۹ میلادی) از او یاداشتی مهرآمیز دریافت می‌کند که رویش نوشته شده بود: 

از طرف ولنتاین تو ـــ (که امروز نیز بر روی کارت های ولنتاین به چشم می‌خورد)

 

 پنجاه شصت سال بعد حکومت رم، به دلائل خاص خودش، ۱۴ فوریه را با این عنوان که والنتین از شهدای مقدس مسیحیت است و برای عشق و دوستی جان داده، توی بوق کرده و به تقویم مسیحیت می‌چسباند.

 

صرفنظر از انگیزه های حقیر و کاسبکارانه صاحبان قدرت و ثروت که از برگزاری اینگونه روزها فقط منافع خویش را دنبال می‌کنند، زیبائی های این روز که در فرهنگ اروپایی ریشه دارد و بعلاوه میلیون ها انسان آن را ارج می‌نهند و برخی از هموطنان ما نیز در دافعه فرهنگ ارتجاعی آخوندها به آن توجه می‌کنند ــ کم نیست.

اینگونه آیین ها بهانه‌هایی برای فراموش کردن خاطرات تلخ و، شاداب کردن زندگی بوده و هست.

  

روزعشاق قرن‌ها پس از اعدام والنتین، ابتداء در اروپا، سپس در آمریکا و این اواخر در آسیا و از جمله ایران ما، سر زبان ها افتاده و می‌رود تا بدون توجه به مضمون پاک و زیبای عشق که جز فداکاری و ایثار نیست، خود را به رخ جشن های ملی همچون سده و مهرگان کشیده و صرفاً مراسم خرافی اش را جا بیاندازد.

البته سال های گذشته در آستانه ۱۴ فوریه، مغازه هائی که کادوی این روز را می‌فروختند، از تعرّض چماق داران حکومتی در امان نبوده است.

 

بر خلاف آخوندها و دیگر مرتجعین، نیاکان ما در ایران زمین عالی ترین پدیده حیات را عشق می‌نامیدند، ستاره زهره را مظهر عشق دانسته و زندگی و عشق را یکی دانسته اند.

مولوی همه چیز را با یک سئوال و جواب روشن میکند: دانی که کیست زنده ؟ آنکو ز عشق زاید.

 

شبی که آوای نی تو شنیدم، چو آهوی تشنه پی تو دویدم...

فرزانگان ما نشان داده اند که عشق، مصلحتی جز حقیقت نمی‌شناسد و مثل عقل (عقل دو، دوتا، چهارتا) ـــ اهل توجیه و خودفریبی نیست. (عقل روشنگر که به خروج آدمی از نابالغی یاری میدهد، موضوعش جدا است.)

در جای جای ادبیات ایران، رّد پای شهسوار عشق را می‌بینیم که بر عقل کاسبکار تاخته است.

 

عقل گوید: شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید: راه هست و رفته ام من بارها

عقل گوید: پا منه اندر فنا جز خار نیست

عشق گوید عقل را: اندر تو است آن خارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد

عشق دیده زآن سوی بازار او بازارها

 

 عشق و فداکاری خویشاوند همدیگرند.

داستان شمع و پروانه، و نیز حکایت فاخته ای که گوشت خود را کند و به دشمن داد و از بزرگترین کتاب حماسی هند، (مهابها راتا)، با تغییراتی جزئی در هزار و یکشب بازگو شده، گویای همین واقعیت است.

این داستان شورانگیز، سوختن فاخته ماده را برای فاخته نر اسیر، به تصویر می‌کشد. در پایان، فاخته نر از سوگ فاخته ماده، تن به مرگ می‌دهد تا به جفت خود درآن جهان بپیوندد.

 

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

عشق، گوهر سرودهای زرتشت است، عرفای ایران آن را به عرش برده اند. اشارات ابوسعیدابوالخیر، عطار، خواجه عبدالله، بوعلی سینا، ملا صدرا، با یزید بسطامی، حافظ و مولوی و دیوان دیوانه کننده شمس، به اندازه کافی گویا است...

شاعران و نویسندگان معاصر میهنمان نیز از عشق بسیار گفته اند.

ملک الشعرای بهار، نظام وفا، پروین اعتصامی، فروغ فرخزاد، رهی معیری، ابتهاج، نادرپور، مشیری، اخوان، سیمین بهبهانی، مصدق، سیاوش کسرائی، اسماعیل یغمائی...، و شاملو که در کنار آیدا، غزل غزل ها را می‌سراید...

بزرگ علوی در رمان چشمهایش، ( در قالب عشق فرنگیس )

احمد محمود، در همسایه ها

محمود دولت آبادی در رمان زیبای سلوک و، کلیدر ( در قالب شخصیت مارال)... (همه به نوعی به عشق گوشه زده اند.)

 

تاریخ‌ ادبیات ایران‌ چه‌ در اشعار کلاسیک‌ و چه‌ در سروده‌های‌ نیمایی‌ و آزاد، سرشار از اشعار عاشقانه‌ با نگاه‌ متفاوت‌ شاعران‌ به‌ مقوله‌ عشق است. سهروردی، حتی غم عشق را نیز می‌ستاید:

 

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی

چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟

ور باد نبودی که سر زلف ربودی

رخساره‌ معشوق به عاشق که نمودی؟

 

جدا از انسانهای شریفی چون مرتضی کیوان، خسروگلسرخی، بتول اکبری، قدرت الله فضلی، نسرین آموزگار، سیف الله غیاث وند، صدیقه ولی خانی، سعید سلطان پور، حسین نواب صفوی، علی رضا شکوهی، نوشیروان لطفی، امیر هوشنگ آق بابا، رحمان هاتفی، هیبت الله معینی، اشرف رجوی و صدها انسان شریفی که برای عشق بزرگتر، یعنی رهائی میهن شان از عشق خویش گذشتند و در تاریخ همه کشورها هم نمونه دارد ــ درادبیّات جهان نیز، قهرمانان عاشق و معشوق ( که ظاهراً داستان شان ربطی به اجتماع ندارد) بسیارند.

 

در ادبیات روسی: لودمیلا ــ روسلان

 در ادبیّات انگلیسی: رومئو و ژولیت

در ادبیات عربی: لیلی و مجنون

در ادبیّات فارسی: شیرین و فرهاد

در ادبیّات پنجابی: هیر و رانجها

در ادبیّات هندی: اورواس و یوروراس...

 

داستان‌های ادبیات مدرن مثل بینوایان ویکتورهوگو، زنبق درّه بالزاک، دکتر ژیواگو، جان شیفته، آنا کارنینا، دختری با گوشواره مروارید، و دهها اثر جاودانه دیگر ـــ همه موضوعاتی عاشقانه دارند.

  

گوئی هنر و ادبیات بدون عشق می‌میرد. حتی اشعار عامیانه و متل هائی که از گذشتگان باقی مانده، با این که آفرینشگر بیشتر آنها مشخص نیست و در دورانی سروده شده اند، که ادبیات مکتوب مرسوم نبوده، به نوعی بیان و انتقال عشق می‌باشد.

همچنین است فیلم های برتر تاریخ سینما، اکثر نمایشنامه هائی که در صحنه تئاتر (و، اپرا) اجراء شده، و عالم پر رمز و راز موسیقی، که از عشق جدا نبوده و در آینده نیز نخواهد بود...

برای مثال بیشتر ما از ترانه های زیر خاطره داریم. گوئی آدمی کوله بار خاطراتش را نمی‌تواند زمین بگذارد.

 

 *شبی که آوای نی تو شنیدم، چو آهوی تشنه پی تو دویدم. دوان دوان تا لب چشمه رسیدم، نشانه ای از نی و نغمه ندیدم...

 * تا به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو، شرح و دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو...

 * چه بگویم با من ای دل چه ها کردی، تو مرا با عشق او آشنا کردی...

  *دو تا چشم سیا داری، دو تا موی رها داری...

  * ای عشق من ای زیبا نیلوفر من، در خواب نازی شبها نیلوفر من...

  * باز، ای الهه ناز با دل من بساز کاین غم جانگداز برود از برم...

  * پرسون پرسون، یواش یواش، اومدم در خونه تون. ترسون ترسون لرزون لرزون، اومدم در خونه تون. یک شاخه گل در دستم...

  * از برت دامن کشان، رفتم ای نامهربان از من آزرده دل کی دگر بینی نشان رفتم که رفتم...

  * اگر یک شب ترا در خواب بینم، به دریا نقشی از مهتاب بینم...

 

کدام دل شوریده ای است که در نی کسائی و تار جلیل شهناز و سه تار عبادی و ویلن یاحقی وپیانوی محجوبی و آرشین مالالان حاجی بیکف و آواز مرضیه و تحریر های بنان... شور عشق نیآبد؟

   

هیچ متفکری را نمی‌شناسیم که گریزی به عشق نزده باشد، حتی فیلسوف ظاهرا خشکی مانند نیچه، که درکتاب چنین گفت زرتشت از زبان پیرزنی می‌گوید سراغ زن ها که می‌روی، شلاق ات را فراموش مکن ـــ می‌گوید:

درعشق راستین، جان تن را در آغوش می‌کشد... و، وقتی دوست داشتن دستور می‌دهد، محال نیز سر تسلیم فرود می‌آورد.

 ------------------------------------------

 

هیچ منظره ای زیباتر از عشق ورزی عاشق ومعشوق نیست.

 گرچه به تمایلات خودخواهانه که نام مقدس عشق را یدک می‌کشد نمی‌شود عشق گفت ولی هر احساسی که با اختیار، احترام، فداکاری و صداقت توام باشد عشق است و دیگر آسمانی و زمینی ندارد هی خودمان را گول نزنیم و عشق را به تاق آسمان نچسبانیم.

 برخلاف بسیاری از ما که با خودمان هم وحدت نداریم و از ورود به بحث عشق و عاشقی ــ در جنبه ی مادّی و ملموس آن ــ می‌پرهیزیم و آن را تابو می‌بینیم، نویسندگان بزرگ جهان بی هراس از انگ زدن های مرتجعین عصر خویش، آنچه را همه در قلب خویش باور دارند، اما می‌ترسند بر زبان جاری کنند ـــ در آثار خویش آورده اند.

پابلو نرودا یک نمونه است.

او به صراحت عشق زمینی را به تصویر کشیده و از بوسه ی معشوقه، بوسه خاک، یگانگی با همه ی آفریده ها، و لذت عشق حرف می‌زند.

نمونه دیگر رومن رولان است. او شصت هفتاد سال پیش، با اینکه در رمان هایش اجبارات برده سازی را که به این سیمای زیبا خش می‌اندازد، نشان داده، اما عشق زمینی دو انسان را به یکدیگر ستوده است. عشقی که در جوهره آن رهائی نهفته و خویشاوند اختیار است.

یک جا می‌گوید:

من به خاطر عشق، همه کار می‌کنم. ولی اجبارست که مرا می‌‍کشد، و همان اندیشه اجبار می‌تواند مرا به سرکشی وادارد... نه، پیوند دو تن نباید به زنجیر کشیدن دو جانبه باشد. باید شکفت‍گی دوگانه باشد. می‌خواهم که هر کدام، به جای آن که بر رشد آزادانه دیگری حسد برند، با شادی بدان کمک کنند.

 

 ***

من در این مبحث، عشق مقدس به عدالت وآزادی، به خدا، به مردم، به فلسفه، به پائیز، به آسمان، به نسیم، به موسیقی، به هنر، و... زیبائی های مجّرد را در نظر ندارم. عشق زمینی در دسترس را می‌گویم

 

عشق (از جمله) رابطه دو انسان است در زمین، و معشوق، انسانی است که پوست، گوشت و استخوان دارد، چشم او، گل نرگس و دستش بال فرشته نیست. دستش انگشت، لبانش حس و چشمش مردمک دارد و چشمک هم می‌زند

منظورم تکیه روی عشق مثلا آسمانی، روحانی، افلاطونی و رومانتیک نیست از همین کشش های زمینی (که خیلی های ما آنرا در ظاهر اَح می‌شمریم ولی از آن خاطره داریم) ـــ صحبت می‌کنم.

عشق دو انسان به هم، عشق دو جسم انسانی ــ زن و مرد ــ که در فرهنگ ارتجاعی از اساس، و در بینش انقلابی به شکلی دیگر ـــ نفرین شده، هرجند توسط دست های نامرئی سرمایه و بازار، و فردیت سلطه گر آدمی (که از آن تنها پورنوگرافی واستثمار جنسی می‌فهمد) به منجلاب کشیده شده امّا، هم واقعیت دارد و هم بسیار زیبا است.

هیچ منظره ای زیباتر از عشق ورزی عاشق و معشوق نیست، اصلا زیباتر از این و بالاتر از این محال است...

 

سکس، تنها زمانی چرکین و آلوده است که اولا آدمی برده فردّیت و جنسّیت باشد، طرف مقابلش را خدا کند و در ثانی او را شکلات و همبرگر بپندارد.

اگر در ریزش برف که زمین و هرچه در آن است سمفونی مساوات می‌نوازد ـــ زیبائی نهفته است،

اگر بارش باران از آسمان، رویش گل در چمن و جوشش آب از چشمه زیبا است، منظره های عاشقانه نیز که هستی با تمام برهنگی اش دل ربائی می‌کند، زیبا است.

 

مرحبا ای عشق خوش سودای ما

ای دلیل جمله علت های ما

ای دوای نخوت و نا موس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

به قول مولوی عشق اصطرلاب اسرار خداست.

این راز رازها را، که زیباترین آیه خداوند و برترین تجلی اراده انسان است، در لفافه نپیچیم و استتار نکنیم.

  

سنت استتار ‌عشق ربطی به پرنسیب های اخلاقی ندارد و خاّص کسانی ست که فقط تنزه طلبی میکنند، جا نماز آب می‌کشند و به قول حافظ چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.

جدا از کاهن درون هر کدام ما که با علم کردن سگ نفس و گاو نفس، توی سر عشق زمینی می‌زند و آنرا بخاطر خصلت جسمی و جنسی و فانی بودنش تحقیر کرده، حیوانی می‌نامد، از ترس افکار پوسیده ای که هنری جز کج فهمی و تکفیر ندارند، نیز ــ عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

داستان حکیم محّی الدین عربی (که او را با فرانسیس بیکن مقایسه می‌کنند) گویای همین مسئله است.

در ادبیات کلاسیک جهان و ایران، بخصوص در ادب معاصر یک قرن اخیر کشور ما، از نمونه ابن عربی که در سطور زیر اشاره می‌کنم، کم نیست.

  

ابن عربی (۶۳۸-۵۶۰) درکتاب ترجمان الاشواق، دلبستگی خودش را به یک دختر زیبای اصفهانی که اسمش «نظام» بوده شرح می‌دهد. او از این شوریدگی که بسیار زیبا هم هست، حرف می‌زند، چون با خودش وحدت دارد. (مثل دانته و بئاتریس فلورانسی در کمدی الهی و مثل دکتر شریعتی در گفتگوهای تنهائی و مقاله باغ ابسرواتور کویر، و مثل کازانتزاکیس در خیلی جاها)

  

شاگردانش به او هشدار می‌دهند که استاد، کجای کاری؟ زود بجنب الان همه چیز بهم می‌ریزد فقهای شهر ترا تکفیر کرده اند.

ابن عربی هم بدو بدو مقدمه‌ای بر ترجمان الاشواق می‌نویسد و قسم و آیه می‌خورد که والله بالله، به پیر و پیغمبر منظورم از تدوین اشعارعاشقانه، شرح معانی عرفانی و بیان اسرار روحانی و معارف ربانی است پس از آن خواننده را دعا می‌کند و از خداوند می‌خواهد که او را از تصور آنچه شایسته روان های پاک و همت‌های والای آسمانی نیست، دور بدارد.

 

 ابن عربی می‌نویسد :

اگر روان های ناتوان و بیمار و بداندیش و بدسگال نبود، همانا من در شرح زیبایی خلق و خوی او (منظورش همان دختر اصفهانی ست) که چون باغ شاداب می‌نماید، داد سخن می‌دادم...

 

***

آدمی موجودی خاطره گرا است. اجازه می‌خواهم گریزی به زندان بزنم و خاطره ای را که دقیقا به این بحث مربوط است، اشاره کنم. وقتی در سلول انفرادی بودم حتی در شرائطی که توان راه رفتن نداشتم و خودم را روی زمین می‌کشیدم و از سلول های دیگر نیز صدای آه و ناله می‌آمد، جای دیگری سیر می‌کردم.

بارها و بارها در ذهن خویش، با خاطرات پیشین و کسی که دوستش می‌داشتم، تنها می‌شدم و به همین دلیل خودم را سرزنش می‌کردم...

هرچه به خودم می‌گفتم بابا اینقدر امل و فاناتیک نباش، مسئله ای نیست، خب انسان مجموعه ای متناقض از گرایش‌ها است و این ها هم بخشی از واقعیت زندگی و زیبا است، قانع نمی‌شدم.

هرچه حواسم را پرت می‌کردم، رمان های خوبی که خوانده بودم در ذهنم مرور می‌کردم، شعرهائی که از بر بودم زمزمه میکردم یا به نیایش می‌پرداختم، فایده نداشت که نداشت. در حال نیایش نیز جای دیگری سیر می‌کردم...

در همین اثنا، ابتلای دیگری یقه ام را گرفت و مرا به تنگنا انداخت. در رابطه تشکیلاتی با هیچ گروهی نبودم ولی بازجویان دست از سرم بر نمی‌داشتند. شکنجه گران به اشتباه و با تصوری که واقعی نبود بازهم مرا به اتاق شکنجه بردند.

بی اختیار حافظ و مثنوی و قل اعوذ می‌خواندم، جای آنست که خون موج زند در دل لعل... سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت... قل اعوذ برب الفلق، من شر ما خلق...

یک چیزی مثل جوراب توی دهنم گذاشتند و گفتند فقط وقتی حرف بزنی برمی‌داریم، یکی روی سینه ام نشست. دست و پایم را بستند و با شدت تمام روی زخم های سابق زدند، می‌مردم و زنده می‌شدم.

واقعا از شر آن ها می‌ترسیدم. حتّی خدا هم به دادم نمی‌رسید پس از مدت ها تحمل که رَبّ و رُبّ ام در آمد، طاقتم طاق شد و در زیرزمین تاریک شکنجه گاه، انگشتم را بالا بردم. جوراب یا نمیدانم چی بود، از دهانم برداشتند. داد زدم : میگم، میگم...

بر خلاف میلم (در حالی که بیش از پیش مصّمم شدم که از چنگ شان بگریزم)، چند اسم غیر واقعی از جمله اسم پیرزنی را که سال ها پیش مرده بود گفتم و در قلبم از خدا خواستم یا جانم را توسط این ظالمان بگیرد و یا یاریم کند که از آنان و از ابتذال بگریزم...

 

یقین داشتم حتی اگر همه اطلاعاتم را هم بدهم، به لحاظ درونی تسلیم نخواهم شد و ( بی ادّعا ) درهم نخواهم شکست. این را بدون ذره ای غرور مطمئن بودم.

ول کن نبودند، می‌زدند که بیشتر بگو، زیر آن فشار طاقت فرسا، خرد و خمیر شدم و دو اسم واقعی هم گفتم (من آنوقت نمی‌دانستم که آن دو خارج از ایران هستند)... خلاصه، با جان کندن آن دو اسم را گفتم اما هر چه زدند یک اسم را نگفتم و آن دختری بود به نام صدیق که دوستش داشتم.

هرچند یکی دو بار بیشتر او را ندیده بودم و چهره اش هم یادم رفته بود و به یقین دیگر او را نمی‌دیدم (کما اینکه هنوز هم ندیده ام و شاید هم هیچوقت نبینم)

البته او نه خط دهنده من بود و نه در او خلاصه شده بودم، اما اعتراف می‌کنم که نگفتن اسمش به شکنجه گران، اصلا دلیلش مقاومت نبود، علّت دیگری داشت

او را دوست داشتم. از شما چه پنهان الان هم دوست دارم...

چه شگفت است عشق که هم زخم است و هم مرهم

 ------------------------------------------

 

  عشق یعنی فداکاری یک جانبه، داوطلبانه، تمام عیار و بی چشمداشت

کشش پروانه به سوی شمع،

کشش شاخ و برگ درختان به سوی نور،

هم بوسی لب و نی، و نوای خوشی که ایجاد می‌کند،

گردش الکترون به دور پروتون،

رقص سیاره‌های منظومه شمسی به دور خورشید،

کشش ریشه‏ها به سمت خاک،

گرایش انسانی که در تاریکی قرار می‌گیرد به سوی هر نقطه نورانی،

کشش برخی حیوانات به طرف جریان‏ها و میدان‏های مغناطیسی،

درهم رفتن و همخوابگی هیدرژن و اکسیژن (که اگر نبود، آب و حیات نبود)

آمیزش رنگ ها،

همنوائی پیانو و تار،

رقص کلمات که درهم می‌روند و شعر را می‌سازند،

ابرهای درهم رونده که گاه آبستن باران می‌شوند و گاه نزدیک غروب آفتاب زیباترین تابلوی نقاشی را خلق می‌کنند،

جاذبه همه پدیده ها...، ـــ

همه و همه، در راستای پیوند و آمیزش دو انسانی است که همدیگر را دوست دارند.

 

گویا در کتاب تحف العقول (یا در خصال صدوق) است ـــ که آمده: یک بار محّمد مصطفی در حضور سلمان فارسی به ابوذر که گاه زاهد بازی درمی‌آورد و تصّور می‌کرد عبادت تنها در نماز و روزه است، گفت:

ابوذر برو عبادت کن...

ابوذر توضیح داد که نمازم را خوانده ام، هرچه پیامبر توضیح می‌داد، ابوذر ازعبادت های معمول فراتر نمی‌رفت و به اصطلاح نمی‌گرفت...

پیامبر گفت: همسرت از دست تو به حق شاکی است. منظورم ازعبادت این است که بروی نزد همسرت و با او تنها باشی، او نیز حق دارد...

 

***

تنها زمانی که دو نفر همدیگر را پیتزا و بستنی و همه چیز خود می‌بینند و در عین حال هر کدام در عین بردگی، دراندیشه سلطه جوئی و تملّک است ــ رابطه، اسارت آمیز و شرک آلود می‌شود، وگرنه کدام پدیده در این جهان، زیباتر از پیوند و آمیزش دو انسانی است که همدیگر را به معنی واقعی کلمه دوست دارند؟

 

 فداکاری های یک جانبه، داوطلبانه، تمام عیار و بی چشمداشت، که اوج رهائی است، از اجبار و استثمار فاصله دارد و به جای خودخواهی و خودبینی، همدلی و همدردی به ارمغان می‌آورد.

  

 ***

برتراند راسل می‌گوید:

دو انسان فقط وقتی یک ‌دیگر را روحاً دوست می‌دارند که از غمی یگانه رنج برده باشند…عا شق شدن همانا مهرورزیدن است و اگر دو جسم با لذت اتحاد می‌یابند (که می‌یابند)، دو روح نیز، با درد مشترک، متحد و یگانه می‌شوند.

 

اریک فروم در کتاب هنر عشق ورزیدن پا را فراتر می‌گذارد و می‌گوید:

عشق دردرجه اول ارتباط با شخصی خاص نیست. عشق یک رهیافت و نگرش است...

 

اگر شخصی فقط به یک شخص دیگر عشق و محبت بورزد و نسبت به سایر همنوعان خود بی اعتنا باشد محبت او چیزی نیست مگر پیوند و تعلق زیستی یا نوعی خود محوری که بزرگتر شده است.

بله، پیوند دو انسانی که از خویش می‌گذرند تا به روح مشترک دست یابند، با خود محوری تفاوت دارد.

 

خودبینی خویشاوند نفرت است و به حریم مقدس عشق راه ندارد.

عشق از دلی که چون پا تیل رنگرزان، پر از شائبه و رنگ است، نفرت دارد و ذره ای تملک در آن نمی‌گنجد...

عشق صدای فاصله ها نیست

عشق اگر عشق باشد با رسیدن عاشق به معشوق، متوقف نمی‌شود، بال در می‌آورد.

 

فتوای از دل برود هر آنکه از دیده رود، و دوری و دوستی، فقط در مورد کشش های بازاری و سطحی صادق است.

 

عشق، بقا و حضور معشوق است؛ حتی اگر به فنای عاشق بینجامد.

عشق نه فقط به قول عین القضاه، شوریدگی است، همدمی وهم آوائی، و یکتائی و یکتوئی هم هست.

بلد نیستم بهتر بگویم...رها کنم...

 

سخن عشق نه آنست که آید به زبان

ساقیا می‌ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

می گویند وقتی فروغ فرخزاد مُرد، ابراهیم گلستان (نویسنده تمثیل زیبای ماهی و جفتش و...) که او را دوست داشت نیز ـــ عملا مُرد.

  

گرچه شاعر بزرگی چون فروغ فرخزاد (که خود به نوعی لیلی بوده) می‌گوید: شخصیت مجنون برای من کاملا مسخره است و او نه یک عاشق، یک بیمار روانی است.

با اینکه دکتر شریعتی، که می‌گوید: عشق تنها کار بی چرای عالم است، با اشاره به لیلی و مجنون عنوان می‌نماید که عشق نیز انسان را الینه و از خود بی خود می‌کند... ــ

اما همه آنچه مولوی و نظامی از لیلی و مجنون (شکسپیر از ونوس و آدونیس و پوشکین از لودمیلا، و روسلان)، گفته اند ـــ پوچ و افسانه نیست.

 

طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری

 

... از مجنون پرسیدند لیلی را چقدر دوست داری؟ سوگند یاد کرد که من او را دوست ندارم.

گفتند اهه پس آنهمه شعرها که گفتی و زاری ها که کردی و آواره بیابان ها بودی برای چه بود؟ گفت: در آن حالت من مجنون بودم و او لیلی بود. اکنون آن حالت بگذشت و لیلی و مجنون یکی شدند

دوباره پرسیدند که: چه کلمه را دوست تر می‌داری؟ گفت: لا، گفتند: عجب، لا، که معنی نه، و منفی می‌دهد. گفت:

می دانم، اما من به دو دلیل این کلمه را دوست تر دارم. اول اینکه لیلی با ل آغاز میشود و دوّم اینکه وقتی از لیلی پرسیدم که آیا مرا دوست می‌داری؟ جواب داد: لا. چون این کلمه بر زبان او گذشته است، پیش من، لا، از نعم محبوب تر است...

این سئوال برای بعضی پیش آمده بود که این لیلی کیست که اینهمه مجنون شیدای اوست، لابد خیلی سکسی و خوشگل و تو دل برو است

  پرسون پرسون رفتند تا خلاصه به لیلی رسیدند، اما مات و متحیر شدند، چرا ؟ چون لیلی نه تنها زیبا نبود، خیلی هم زشت و سیه چرده بود

آمدند پیش مجنون که مجنون تو ما را سر کار گذاشتی؟ این بابا که آبله روست و ریخت و قیافه ندارد برو دنبال یکی دیگه... مجنون رو به یکی از آنان کرد و گفت :

اگر بر دیده مجنون نشینی

 به جز از خوبی لیلی نبینی

تو مو می‏بینی و من پیچش مو

 تو ابرو، من اشارت‏های ابرو

  

مجنون از سفر باز آمد و در زد. لیلی پرسید کیست ؟ مجنون جواب داد: منم، باز کن. لیلی باز نکرد... گذشت و گذشت و گذشت تا... دوباره به خانه لیلی بازگشت و در را کوبید. لیلی پرسید: کیست؟ مجنون پاسخ داد: تو این بار لیلی در را گشود و گفت بار اول ـــ تو هنوز من بودی

  ------------------------------------------

 

 عشق با عشقه یکی نیست. عشقه، پیچک است.

به تقلید ناشیانه از روابط و مناسبات بورژوازی، بسیاری از مردم ما که در نتیجه ستم آخوندهای حاکم و فروریزی ارزش ها و...، به همه چیز به چشم ابزار و آچار نگاه می‌کنند، به عشق نیز مثل جاسیگاری و تاکسی می‌نگرند. این نشد، یکی دیگه

متاسفانه دوست داشتن نیز مانند بسیاری از واژه های دیگر به ابتذال کشیده شده و باید گفت ای عشق به جای چهره آبی ات، چهره محزون و مغمومت، چهره خسته و درب و داغون شده ات پیدا است

  

اینکه بگوئیم: گذار از سّنت به مدرنیته است که باعث شده خانواده و عشق، کارکردهای دیرین خود را از دست بدهند ـــ همه چیز را توضیح نمی‌دهد.

 

هم اکنون متاسفانه در جامعه ما به دلیل حاکمیت ارتجاع، یورش شبانه روزی دست های پشت پرده که مرّوج موزیک بازاری است، ام ــ تی ــ وی و...، یک عشق تازه ( یعنی شکل جدید بهره داری)، مرسوم شده است.

 

نمود این تغییر را اول از همه می‌شود در موسیقی پاپ، و ترانه های بازاری دید چرا که ارتباط نزدیکی با جوانان دارد.

بطور مثال قسمتی از ترانه‌های خیال نکن عصّار و خیالی نیست از شاد مهرعقیلی را با هم بخوانیم که خیلی هم گل کرده و خاطر خواه داره

 

خیال نکن نباشی. بدون تو می‌میرم. گفته بودم عاشقم. خوب حرفمو پس می‌گیرم... لیلی فقط تو قصه است. جنون دیگه کدومه ؟... بذارهمه بدونن. که عاشقی دروغه

 

تو... رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نیست. رفتی و با یکی دیگه دوست شدی، هیچ خیالی نیست، یک روزم نوبت من میشه برات نامه بدم، ببینی با یکی دیگم، جاتم اصلا خالی نیست...

  

پای تملّک و استثمار که پیش می‌آید، سخن گفتن از عشق و دوستی، جوکی بیش نیست و حتی گفتن دوستت دارم و قربونت برم و تو عزیز دلمی و MY BABY  و I LOVE YOU نیز بازی با کلمات، و آچار فرانسه پیچ و خم های فردی است.

 کافی است یکی به آن یکی سرویس ندهد تا ببیند یک من ماست چقدر کره دارد عملا دودَره و سرویس می‌شود امتحانش مجانی است، آیا عشق، استثمار است و دیگر هیچ ؟

  

***

  ژرژ بیزه، (Georges  Bizet) آهنگساز شهیر فرانسوی و خالق آثاری چون صیادان مروارید، و اپرای جمیله اثر جاودانه دیگری به نام اپرای کارمن دارد.

داستان کارمن براساس نوشته اى از نویسنده برجسته فرانسوى «پروسپه مورى مى» (Prosper  Mérimée ) تنظیم شده که البته او نیز براى تکمیل نوشته خود از منابع قدیمی تر بهره جسته است.

(این اپرا به زندگى پرفراز و نشیب کولى ها و عشق هایى که در جریان زندگى آنها شکل مى گیرد، پرداخته است. محل وقوع حوادث آن در کشور اسپانیا مى گذرد و به همین دلیل بیزه از ملودى هاى محلى اسپانیایى نیز در کار خود استفاده کرده است.)

 

بگذریم...همه می‌خواهند کارمن، Carmen  آن زن زیبای کولی را تور بزنند و برای خود بقاپند و سر تصاحب او،‌ عینهو خروس هائی که سر یک مرغ دعوا می‌کنند، همدیگر را می‌کشند، واقعا می‌کشند.

آخرش نیز، دیگی که برای من نجوشد بهتراست سر سگ در آن بجوشد و،

 

کارمن نیز با تیغ جهل و خودبینی (عشق؟) به خاک می‌افتد 

چقدر واقعی و گویا است داستان هایی مانند کارمن 

 

***

گرچه ستم مضاعف به زنان و تاریخ مذّکر قابل درک است، امّا سلطه جوئی و جدال برای تصاحب، فقط ویژه برخی مردان نیست،

برخی زنان نیز آنرا هنر می‌نامند و فقط این مردان نیستند که اگر آب باشد شناگر ماهری هستند.

ترانه شقایق، که بیان حال یک زن است و سر زبان ها افتاده، خیلی خیلی پر معنا است

 

(حالا چاره چیه ؟ درمون چی‌چیه ؟... میون اینهمه، عشق من کیه ؟... وا، این یکیه… پس اون چی‌چیه ؟...)

 

شقایق، تنها یک ترانه بازاری نیست، اشاره به خیلی از واقعّیت ها دارد...

 

 

 (برگردیم به داستان کارمن، آن زن زیبای کولی)

از جمله یکی از پیام های اپرای کارمن این است که اگر ما برای رفع نیازهای خود به چیزی یا به انسانی نیازمند باشیم، این نیاز میان ما و آن شی‏ء یا انسان، نوعی وابستگی ایجاد می‏کند، ولی این وابستگی (یا عادت) را نباید با کشش عاشقانه یکی بدانیم...

هر شهوت و هوس زودگذری را عشق نامیدن جفا است. خود خواهی و تملک، عشق نیست.

حسادت، کینه، حس مالکیت، سگ نگهبان برای هم بودن، بدبینی، دگرآزاری و کینه توزی... همه و همه از بی - عشقی از فقر فکری و عقب ماندگی ناشی می‌شود.

 

شاید به تلافی آنچه نویسندگان زن در آثارشان بر سر مردان آورده‌اند – محمود دولت آبادی می‌گوید:

زن می‌تواند زیر دندان چپ خود کیسه زهری رقیق داشته ‌باشد که در نفس خود آن را به سم تبدیل کند و درهرکلمه یا هر صوت مهمل... فضای حد فاصل خود با دیگری را مسموم نماید.

 

اگر آنچه خالق کلیدر به تجربه ـــ دریافته، واقعّیت دارد (که در بعضی موارد چنین است) این هم واقعیت دارد که به دلائل تاریخی و اجتماعی، رفتار ناهنجار برخی زنان، واکنش ستم های جامعه مردسالار است.

 

ممکن است در جامعه زن سالار آینده ورق برگردد و زن و مرد (هردو) با ستم تازه ای روبرو شوند که در گذشته سابقه نداشته است.

از هم اینک می‌شنویم که در کشورهائی که به طور نسبی حقوق زنان به رسمیت شناخته می‌شود و (برخلاف رژیم آخوندی)، آنان از استقلال اقتصادی برخوردارند، برخی از زنان در حالی که در زندگی عادی به معنی دقیق کلمه غرق شده، تحت نظام، و اسیر و ابیر شرائط اند با سپر قرار دادن ارزش های انقلابی که زنان آزادیخواه با مبارزه و صبر و رنج به آن رسیده اند ــ با عنوان کردن فردیت و جنسیت، که دو روی یک سکه اند. و همچنین با برجسته نمودن واقعیت هایی چون تاریخ مذکر، و خوی نرینه وحشی، و ستم نظام مردسالار... خود را گم کرده و چنان رفتار ناهنجاری از خود بروز می‌دهند که مردان متعدی و زورگو باید پیش شان لنگ بیاندازند... 

 

به مصداق یک سرود فرانسوی، عشق فرزند آزادی است، یعنی با وابستگی و به ویژه بی فرهنگی بیگانه است.

 

عشق حقیقی و رشد دهنده، عشقی که با شور و شعور همراه است آستان اش از این جهالت ها بسا بسا رفیع تر است.

وقتی سلطه جویی، یعنی میل به تملک دیگری، جای احترام متقابل و مسئولیت پذیری را می‌گیرد، حتی اگر پیوندها ظاهرا برقرار بماند، عشق چاره ای جز خداحافظی ندارد و... چه بسیارند باهمان تنهایان

 

عشق شیشه خورده و شیله پیله ندارد از خویشتن مایه نمی‌گیرد، مقدم بر خویشتن است و اگر غیر از این باشد، عشق نیست. عشقه است و عشقه بر خلاف دست که پرداخت می‌کند و می‌بخشد، مثل دهان فقط و فقط دریافت می‌کند و می‌گیرد

 

عشق با عشقه یکی نیست.

عشقه، پیچک است شبه گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت... اوّل میخ اش را در زمین سخت می‌کوبد پس سر برآرد. خود را در درخت می‌ییچد و همچنان می‌رود تا همه درخت را فرا گیرد، و چنانش شکنجه کند که نَم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می‌رسد به تاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود...

*** 

در این دستگاه پوسیده است که زن به بت، و مرد به خدایگان مبّدل شده و هردو پیش از مرگ، می‌میرند و مسخ می‌شوند.

بیچاره کلمات طیبه و شریفی مثل دوست داشتن و عشق...

 

آیا به نظر شما دارم از یک مسئله سطحی صحبت می‌کنم؟

آیا (در زندگی عادی) ذکر و فکر بسیاری از خانواده ها همین موضوعات ظاهراً بی مقدار نیست؟

بله، تضاد اصلی و مهم‌‌ترین مسئله ای که باید ذهن یک ایرانی شریف را بگیرد و روی آن تمرکز کند در حال حاضر ـــ بلاهای بیشماری است که از جور و جهل استبداد دینی بر سر مردم باریده و همه را به درد چکنم چکنم گرفتار نموده است، در سطح جهانی نیزعلاوه بر ساخت و پاخت دولت های به اصطلاح لائیک اروپائی با فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان، با عصر ابتذال، با دموکراسی بازی و کولی گیری طالبان نفت و دلار، روبرو هستیم که به نام جهانی کردن اقتصاد، جهانی را به جنگ و جنایت کشیده اند، اما (و چه امای بزرگی) ـــ

درزندگی روزمره، تقریبا همه ما، درگیر مسائل دیگری هم هستیم که ظاهراً ( البته ظاهراً ) بسیار پیش پا افتاده و اشل پائین است و اصلا سیاسی هم نیست اما واقعی است و مثل دملی چرکین رخ می‌نماید.

 

شاه تبه کار و شیخ مکّار، درون هر کدام ما است.

این واقعیت دارد که تنها و تنها پیوندی که مبتنی بر عشق است و در آن عشق ادامه می‌یابد اخلاقی و انسانی ست، و رابطه ای که جلوی شکوفایی را بگیرد حتی اگر هزار سال هم دوام بیآورد نا موفق است و محیطی که در آن فداکاری نباشد و مردی یا زنی قربانی زیستن بدون عشق باشند هیچ رشد و رویش و باروری برای هیچ کس ندارد؛ نه فرزندان و نه زوج ها. همچنین ـــ

بی تجربگی ها در انتخاب همدم و همراه برای ازدواج،

تفاوت هنجارها و الگوها دراجتماع و خانواده،

تحول ارتباطات و اطلاعات،

عوامل فرهنگی، اجتماعی، روانشناختی، اقتصادی،

چشم و هم چشمی هائی که معلول یک جامعه بیمار و استبدادزده است، و --

ازدواج اجباری، قومی، قبیله ای، و...همه و همه واقعی ا ست، اما ـــ ( اینها) هیچ کدام جواز خودخواهی و گزینش آسان ترین راه نیست.

  

زندگی همه اش جاده شوسه و هلوهلو، برو تو گلو نیست، فراز و نشیب دارد و صبر و گذشت می‌خواهد. مگر قلب آدمی سرپیچ است که به هر لامپی بخورد؟

  

بسیاری از کسانیکه سالها به هم I love you و دوستت دارم گفته اند و روزهائی مثل روز عشاق قربان صدقه هم رفته اند و فرزندان شان چشم به راه مهر و تفاهم آنانند، تازه پس از مدت ها که همسفر بوده اند، به فراست می‌افتند که به هم نمی‌خورند و با هم مَچ نیستند و بهتر است خود را رها کنند !

دور و بر ما از این خود فقط بینی ها کم نیست.

 

خود شیفتگی، دگر آزاری و انگیزه های مادی و حقیر، روح کودکان را می‌آزارد.

مرد یا زنی که فرزندان خویش را سپر دفاعی خود می‌کند، پدر یا مادر خوبی نیست، کسانی که راست یا دروغ خود را فدایی فرزندان شان می‌دانند، آینده تاریکی را برای آنها رقم خواهند زد.

 

فرزندان ما فدایی و قربانی نمی‌خواهند، آنان پدر و مادر فهمیده یی می‌خواهند که می‌دانند چگونه با هم زندگی کنند و چگونه با هم زندگی نکنند.

 

در ایران که (جدا از ظلم و جور حکومت) این نابسامانی ها، نفس ها را بریده و همه را کلافه کرده، لابد در خارجه نیز آسمان همین رنگ است

 

خوب است به بهانه ۱۴ فوریه و روز به اصطلاح عشاق سر این کلاف را اندکی باز کنیم.

  

ریشه بسیاری ازدردها و نابسامانی های اجتماعی، البّته و صد البّته در روابط و مناسبات آلوده، در نابرابری ها، و زمانه ای است که به جای آرمان، ابتذال را جار می‌زند. بر منکرش لعنت امّا ـــ

فزون طلبی، و آن هند جگر خوار، یا خلخالی بربر و مکار که در درون هر زن و مردی کِز کرده است نیز ـــ گاه مستقل ازاوضاع و احوال اجتماعی، نقشه می‌ریزد، لشکرکشی کرده بیداد می‌کند.

 

رژیم های ستمگر هم که نباشند، مناسبات بهره کشانه هم که غالب نباشد، اگرچه فزون طلبی فضای رشد کمتری دارد، و ظاهرا جیم می‌شود اما، نمی‌میرد.

به قول مولوی :

میل‌ها، هم‌چون سگان خفته‌انــــد

 کاندر آن‌ها، خیر و شر بنهفته‌انـــد

چون ‌که در کوچه، خری مردار شـد

صد سگ زنده، بدان بیدار شـــــد

موی‌های هر سگی، دندان شده

از برای طعمه، دم جنبان شــــده

 

اگر مابین هواداران کمون پاریس، یا در آغاز روی کار آمدن بلشویک ها، بین خانواده هائی که از همه چیز خود برای انقلاب گذشته بودند نیز ـــ شاهد طلاق های اجتناب پذیر بودیم،

اگر پر این ناملائمات در همه کشورها، علاوه بر مردم معمولی، دامن کسانی که درزندگی عادی غرق نشده اند، را هم گرفته و می‌گیرد،

اگر پیش از انقلاب نیز این نمونه ها کم نبوده،

اگر در کشورهائی چون سوئد و فرانسه و هلند و کانادا و استرالیا و آمریکا و آلمان و انگلیس... که آخوندها حکومت نمی‌کنند نیز، شاهد جدائی های مشمئز کننده خانوادگی هستیم که فقط علتش جیب های پر از خالی، فقر و نداری و اعتیاد و معتیاد و تبعیض جنسی نیست ـــ

 

اگر در اطراف خودمان از جدائی های توجیه ناپذیر و دردآور می‌شنویم،

اگر غالبا در هنگامه جدائی ها شاخ و شونه کشیده شده و تقریبا شاهد هیچ جدائی زیبا ئی نبوده ایم،

اگر عشق های پیشین به کینه های عجیب و غریب مبدل می‌شود،

اگر (پس از جدائی های کور)، پدر (یا مادر) نمی‌تواند کودکان خویش را ببیند و برای دیدار فرزند، کار به وکیل و دادگاه کشیده می‌شود اگر و اگر...

همه نشان میدهد که ـــ

خودخواهی های درون آدمی نیز چوب و چماق های خاص خودش را دارد که در آغاز آشنائی (که هر روزش والن تی ین ــ دی، و ۱۴ فوریه است، و هر کدام در باغ سبز نشان می‌دهند) ــ‌ خودش را استتار می‌کند، اما درسر بزنگاهها، غائله ای بپا می‌کند که آن سرش نا پیدا است.

  

اصلا اگر این فزون طلبی ها نبود که در همان آغاز تاریخ، کمون اولیه از هم نمی‌پاشید. همه با هم کار می‌کردند و برده داران پی نخود سیاه می‌رفتند

(منظورم بی توجهی به مثلا تضاد ابزار تولید و روابط تولید نیست بدون فهم دقیق فزون طلبی های آدمی، چرائی و نه چکونگی تبدیل کمون های اولیه به برده داری، بدرستی معلوم نمی‌شود. مگر اینکه با پاسخ های کلیشه ای از زیر بار سئوال در برویم.)

 

 ***

وقتی شاه تبه کار و شیخ مکار، که درون هر کدام ما است، تنها و تنها ساز خودش را می‌زند و منم منم راه می‌اندازد، از مفاهیم متعالی و با ارزشی چون عشق و فداکاری، چه چیز باقی می‌ماند؟ جز شعر و شعار؟ واقعش این است که دنیای پیرامون ما فاقد معنّویت است و همه ما خودآگاه، یا ناخودآگاه به روابط ستمگرانه، مزورانه و فریبکارانه، کشیده شده ایم و برای همدیگر قبا می‌دوزیم و نقشه می‌چینیم. (چهره درهم نکشیم، این واقعیت دارد.)

 

ز تند باد حوادث نمی‌توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

 

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که برگ گلی ماند و رنگ نسترنی

 

مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟

 

در گرد و غبار خود بینی های زشت که وا لن تی ین ــ دی و « ما لن تین ــ دی » هم، رنگ می‌بازد، غنچه لبخند بر لبان کودکان بی پناهی که محصول دوستت دارم ها و I MISS YOU  های بی محتوا و پوچ سابقند، می‌پژمرد و پدران و مادران هر کدام خر خودشان را سوار می‌شوند و هی می‌کنند و اینگونه خود را بازی میدهند که پیچ و مهره هائی بودند که بهم نمی‌خوردند

 

بیچاره کودکان معصومی که روحشان هم از بازی های این دنیای مادی و حسابگری های حقیر و کاسبکارانه بی خبر است و بدون چتر پدر (یا مادر ) باران ابتلائات گوناگون بر آنها می‌بارد.

ای کاش علت اصلی جدائی های خانوادگی، فقط  فقر اقتصادی، عدم رضایت های خصوصی و خلاصه ـــ دلائل معقول بود (چون واقعا ممکن است جدائی، رهائی بخش باشد)، اما افسوس...

 

افسوس که بسیاری از ما به همدیگر به چشم آدامس نگاه می‌کنیم، تا زیر دندانمان شیرین است می‌جویم. اما بعد... سر بزنگاهها که برسد ( چون در شرائط عادی که این جور چیزها معلوم نمی‌شود) ـــ به اصل خویش باز می‌گردیم و دید بسیاری از ما نسبت به انسان نیز همانند زمین و خانه می‌شود که اگر توی بورس و لب خیابان قرار دارد سراغش می‌رویم، وگرنه چون منفعت ندارد، با دو رکعت توجیه فاتحه اش را می‌خوانیم.

 

این خود بینی و فقر فرهنگی است که هر طرف را هُل میدهد تا زودتر خرش را از پل گذرانده، چهچه بلبل سر دهد

تو بزن چهچه بلبل چو خرت بگذرد از پل

 

بله، در برابر ناملایمات بزرگتر مثل لرزش های ویرانگر زمین، ماجراهای دردناک در فلسطین و کابل و عراق...، یا ستم استبداد دینی، ظاهرا نباید به خرده ریز و پوشال پرداخت و باید از برخوردهای اومانیستی که مختص سوسول ها است دوری جست و به زندان گوانتاناما پرداخت...این مسائل پیش پا افتاده چیه؟!

 

هزار جهد بکردم که سّر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

  

براستی دنیائی که هر کس به فکر این است که تنها گلیم خودش را از آب بیرون کشد، چه رنج آور است... من از این خسته ام که می‌بینم تیرگی هست و شب چراغی نیست.

 

آیا روزی فرا می‌رسد که کلمات پاک و زیبا، به صلیب خود خواهی های ما کشیده نشوند؟

آیا غول بی شاخ و دم ارتجاع که به اعتماد مردم مظلوم ما این همه ترکش زده، سر جای خودش خواهد نشست؟

آیا آنچنان که در پیام انبیاء و اولیاء و همه مصلحان تاریخ آمده، از درون شب تار می‌شکوفد گل صبح ؟

آیا به قول احمد شاملو یک شب ماه خواهد آمد؟

آیا روزی فرا می‌رسد که مفاهیم مقدس و زیبائی چون دوست داشتن وعشق، بازیچه دوران ابتذال و قربانی جاهلیت آدمی نشوند؟

البته که آری...

 

آتش ست این بانگ نای و نیست باد

هرکه این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می‌فتاد

 

 

 

قطعه زیبا و شورانگیز دوستت دارم ای وطن، از موسیقیدان ایرانی الاصل امین الله حسین ـــ (که بویژه بخش پایانی آن، دقائق سیزده و بیست و دوم، چون بارانی با آسمان وداع می‌کند تا عاشقانه به زمین سلام کند) ـــ

و نیز، پیش درآمد جاودانه استاد نی داود را، با گوش جان بشنویم. گوئی آهنگ ها به رقص می‌آیند و از عشق، شور زندگی و بیداد زمان حرف می‌زنند.

 

دوستت دارم ای وطن - امین الله حسین

 

پیش درآمد - استاد نی داود

 

 > روز عشاق و، «عشق خرمگس» ! (ای عشق همه بهانه از توست...) 

http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=20082

 

>  روز والنتین ، پالی‌آمِری polyamory و «عشق» ضربدری   

 

http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=24348

 

 

همنشین بهار

hamneshine_bahar@yahoo.com

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
همنشين بهار:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.